این وبلاگ با دو نوشته از اینجانب هم اکنون در دسترس کلیه علاقمندان و اعضای محترم کتابخورها می باشد
فرم عضویت گروه کتابخوانی برای همه داوطلبین شرکت در برنامه ها از طریق ایمیل فرستاده شد. اگر کسی هست که داوطلب شرکت در این برنامه ها هست و فرم برای او فرستاده نشده میتواند صندوق اسپم خود را چک کند و اگر باز هم نبود فرم را از این آدرس دریافت نموده و پس از تکمیل آن فرم پر شده را حداکثر تا 31 مرداد به این آدرس ایمیل کند
.
ketabkhorha[a]gmail.com
توضیح واضحات برای برخی از دانشمندان عرصه وب:
به جای [a] از @ استفاده کنید
برای باز کردن این فایل به نرم افزار ورد آفیس 2003 نیاز خواهید داشت.
با احترام
شراگیم زند – روزبه روزبهانی
اولین و اصلی ترین هدف از اجرای این طرح ایجاد انگیزه و علاقه، توام با احساس وظیفه نسبت به کتابخوانیست...بقیه مسائل از قبیل دور هم جمع شدن و بحث و گفتگو و بخور بخور و هرهر کرکر و مخ زنی و دوست دختر و دوست پسر پیدا کردن و احتمالا ترتیب هم را دادن فرع قضیه است...این یعنی اینکه به شخصه هر زمانی حس کنم این طرح از هدف اصلی خودش منحرف شده یا لااقل برای خودم انقدر دردسر و حاشیه درست کرده که به کل وقت و یا حوصله کتاب خواندن را از دست داده ام، خودم را کنار میکشم... در رابطه با این طرح کتابخوانی چند نکته وجود دارد. اول اینکه کسانی که مایل به شرکت در این طرح هستند به چند گروه تقسیم خواهند شد:
گروه اول (اعضای غیر اصلی): کسانی که ساکن تهران نیستند و امکان شرکت حضوری در جلسات کتابخوانی را ندارند و یا به هر دلیل تمایلی به این کار ندارند:این گروه میتوانند مطابق برنامه های اعلام شده، کتابها را تهیه کرده و مطابق جدول زمانبندی اعلام شده در یک دوره مشخص به اتمام برسانند و نهایتا نظرات خود را از طریق صفحه ایجاد شده در فیس بوک و یا وبلاگی که به زودی راه اندازی خواهد شد، در اختیار دیگر دوستانشان قرار داده و از نظرات دیگران نیز مطلع شوند.
گروه دوم (اعضای غیر اصلی): آنهایی که فقط در جلسات و برنامه هایی که در محلهای عمومی برگزار می شود شرکت خواهند کرد. مثل کوه پیمایی ها و یا جلسات کافی شاپی و...این دوستان نیز میتوانند نظرات خود را هم از طریق اینترنت در اختیار بقیه بگذارند و هم در برخی از جلسات کتابخوانی که در محیطهای عمومی برگزار میشود به بحث و تبادل نظر با دوستانشان بپردازند.
گروه سوم (اعضای غیر اصلی) : آنهایی که مایل به شرکت در جلسات خصوصی دوره ای کتابخوانی که اکثرا در خانه اعضاء اصلی برگزار میشود بوده اما امکان در اختیار گذاشتن مکان مناسب برای برگزاری جلسات کتابخوانی را ندارند. حضور این افراد در جلسات خصوصی منوط به ظرفیت محل برگزاری جلسات است و بدیهی ست که در صورت کمبود جا از این افراد برای شرکت در جلسات خصوصی کتابخوانی دعوت نخواهد شد و این افراد باید در جلسات عمومی و یا از طریق اینترنتی به بحث و تبادل نظر با دوستان خود بپردازند.
گروه چهارم (اعضای اصلی) : اعضای اصلی به کسانی گفته میشود که امکان در اختیار گذاشتن محل مناسبی برای برگزاری دوره ای جلسات کتابخوانی را داشته واین امادگی را نیز داشته باشند که هر چند ماه یکبار پذیرای حداقل 15 نفر از اعزای گروه باشند.
در حال حاضر در فیس بوک صفحه ای به وجود امده که دوستان میتوانند از فعالیتها ، اخبار و نظرات سایر اعضاء مطلع شوند. صفحه اینترنتی این گروه نیز به زودی راه اندازی خواهد شد...
کلیه اعضا (چه اصلی و چه غیر اصلی) در پایان هر دوره موظفند نظرات و دیدگاههای خود را درباره کتاب خوانده شده حداقل در یکصد کلمه بنویسند. جا ماندن از گروه و شرکت نکردن در جلسات مجازی و یا حقیقی میتواند به لغو عضویت فرد در گروه کتابخوانی منجر شود.
جمع آوری اطلاعات تکمیلی و خواندنی در مورد زندگی شخصی نویسنده، شرایط نوشته شدن کتاب، وضعیت جامعه در عصر نویسنده، بازتاب کتاب در زمان خود و نظرات و گفته های منتقدین و نویسندگان دیگر در رابطه با نویسنده و یا اثر او و در مجموع کلیه مطالبی که دید ما را نسبت به یک اثر ادبی کامل میکنند، به صورت اختیاری برعهده اعضای گروه میباشد.
مدیریت و هماهنگی برای اعلام برنامه های کتابخوانی و برگزاری جلسات بر عهده اینجانب و روزبه روزبهانی می باشد. سعی خواهیم کرد در بعضی از جلسات از برخی از چهره های شناخته شده در زمینه ادبیات نیز دعوت به عمل بیاوریم و از نظرات آنها نیز در باره کتاب خوانده شده بهره مند شویم.
نکته 1: کلیه اعضای اصلی میتوانند در روزهایی که برگزاری جلسه بر عهده آنهاست از اعضای غیر عضو ( بخوانید دوستان و فک و فامیل خودشان) نیز برای شرکت در جلسات دعوت به عمل بیاورند به این شرط که قادر به پذیرایی از حداقل 15 نفر از اعضاء اصلی و یا غیر اصلی نیز باشند. (توجه کنید که این 15 نفر حداقل تعداد نفرات برای برگزاری جلسات خصوصی ست. در مواقعی که میزبان به لحاظ متراژ خانه و امکانات توانایی سرویس دهی به بیشتر از این تعداد را داشته باشد جلسات با تعداد بیشتری تشکیل خواهد شد.)
نکته 2: به زودی فرمهایی برای کلیه کسانی که برای عضویت در این گروه از طریق ایمیل، کامنت (چه در این وبلاگ و چه در وبلاگ روزبه) و یا فیس بوک اعلام تمایل کرده اند فرستاده خواهد شد. که بر اساس ان تعداد اعضاء و نوع عضویت ها مشخص خواهد شد.لطف کنید و حتما همراه با درخواست عضویت خود آدرس ایمیل خود را نیز وارد نمائید
نکته 3: در این فرمها گزینه هایی وجود دارد که پر کردن آن برای اعضاء اصلی و داوطلبینی که در گروه سوم قرار دارند الزامی ست و برای سایر داوطلبین به اختیار خودشان میباشد. همچنین در این فرمها گزینه هایی در مورد سوابق فعالیت در اینترنت هست که باید پر شود. (کسانی که هیچگونه سابقه فعالیت وبلاگی یا کامنتگذاری و یا فیس بوکی و حتی گودری! ندارند ممکن است از نظر امنیتی عضویتشان تائید نشود)
نکته 4: آوردن همراه (غیر عضو) در جلسات خصوصی کتابخوانی فقط با هماهنگی و اجازه صاحبخانه باید باشد و با توجه به تعداد اعضاء و کمبود امکانات احتمال موافقت با چنین درخواستی کم است. آوردن همراه (یکنفر) در جلسات عمومی بلامانع است
نکته 4: کلیه هزینه های جلسات عمومی و خصوصی بر عهده نفرات شرکت کننده بوده و به اصطلاح دنگی می باشد
نکته 5: به غیر از جلسات عمومی و خصوصی رسمی و دوره ای گروه کتابخوانی، جلسات نیمه رسمی و دوستانه ای هم داریم که در صورت تمایل کلیه اعضاء میتوانند برای شرکت در آنها اعلام آمادگی کنند (در فرمی که به زودی برای اعضاء فرستاده خواهد شد در قسمتی میتوانند این تمایل را اعلام کنند) . دعوت از این افراد برای شرکت در این جلسات منوط به اراده میزبان و یا صاحبخانه است.
نکته 6: اینجانب شراگیم زند و آقای روزبه روزبهانی میتوانیم در هر زمانی که صلاح بدانیم عضویت اعضای خاطی و یا روی اعصاب برو و یا مزاحمین نوامیس را ملغی کرده و از حضور این افراد در جلسات جلوگیری کنیم.
یک برنامه ای را به همراه روزبه روزبهانی استارت زده ایم که مجبور باشیم هر روز چند ساعتی کتاب بخوانیم...این روزها به زندگی خودم که نگاه میکنم میبینم سرانه مطالعه روزانه ام دارد به صفر مطلق نزدیک میشود و دارم در مسیری قدم میزنم که ته تهش به یک حاجی شکم گنده بازاری ختم میشوم...در میهمانی هفته پیش خانه روزبه پیشنهاد دادم که برای خودمان یک ترمهایی تعریف کنیم و در هر ترم یکی از بزرگان ادبی را مرور کنیم...این یعنی من موظف باشم با یک برنامه ریزی مشخص و فشرده در عرض مدت مثلا دو ماه کل چخوف را بخوانم...یا گلشیری...یا همینگوی...یا هرکس دیگر و البته این بار یاد بگیرم که با تمرکز بخوانم...جدی بخوانم...و مهمتر انکه فیش برداری کنم...کاری که به ندرت کرده ام و اتفاقا امروز میبینم چقدر ارزش دارد این یادداشتهایی که جا و بی جا در حاشیه برخی کتابهایم نوشته ام...ارزشش سالها بعد مشخص میشود که بعد به انها برمیخوری و میبینی چقدر نگاهت نسبت به موضوع عوض شده یا کاملتر شده یا هر چیز دیگر...به هر حال این یک ایده بود که روزبه روی هوا قاپیدش و حالا قرار شده از " پروست" شروع کنیم...پروستی که هفت جلد " در جستجوی زمان از دست رفته " اش هر روز از بالای کتابخانه ام به من چشم غره میروند که: "مردک بیشعور تو که نمیخواستی ما را بخوانی غلط کردی که ما را خریدی..."و حالا قرار است در یک ماراتن کتابخوانی حسابی از خجالتشان در بیایم...یعنی در بیاییم...گرچه میدانم پروست اعتقادی به این قبیل فعالیتهای تیمی فرهنگی نداشت و مخالفتش را به بهترین شکل در این پاراگراف نسبتا طولانی که الان نمیدانم مربوط به کدام جلد از کدام صفحه کتابش است بیان میکند:
" کسانی که امکان زیستن برای خویشتن را دارند وظیفه اش را نیز دارند...هنرمندان (میون کلامش شیکر...ما رو میگه) چنین اند...و دوست بازی به معنای برکناری از این وظیفه، کناره گیری از خویشتن است. حتی گفت و گو که شیوه بیان دوستی ست، یاوه گفتنی سطحی ست که از ان هیچ چیز به دست نمی آید.میتوانی یک عمر گفتگو کرده و هیچ چیز نگفته و کاری به جز تکرار بی نهایت خلاء یک دقیقه نکرده باشی، حال انکه حرکت اندیشه هنگام تنهایی و زمان آفرینش هنری، به سوی ژرفاست، تنها راهی که هیچگاه بسته نیست و میتوان بر آن –البته با تلاش بیشتری – تا دستیابی به حقیقتی پیش رفت. و دوستی نه تنها چون گفت و گو عبث که بد عاقبت نیز هست. زیرا ملالی را که برخی از ما، که قانون پیشرفتمان صرفا درونی ست، نمیتوانیم از بودن در کنار دوستی حس نکنیم – یعنی این حس که به جای پیش رفتن در سفر اکتشاف ژرفاها در سطح خویشتن باقی مانده ایم – دوستی به ما می پذیراند که وقتی دوباره تنها شدیم ان را ملال ندانیم، و با هیجان گفته هایی را به یاد بیاوریم که دوست به ما گفته است و انها را دستاوردی گرانبها به شمار اوریم، حال انکه ما نه چون خانه که از بیرون بتوان سنگهایی بر ان افزود، بلکه چون درختانیم که از شیره ی تن خویش گره ای بر گره ای و تازه شاخ و برگی بر شاخ و برگ خویش می افزایند."
مردک فکر کرده ایران هم فرانسه است که رفاقتها همینطور کشکی و کتره ای باشد...اینجا ما هرچه داریم از رفیق داریم و هرچه هم نداریم خرج رفیق کرده ایم...اگر روزبه نبود چه بسا الان من مبلغ قابل توجهی توی بانک پس انداز داشتم و اگر من نبودم چه بسا که روزبه هنوز با آن "کنون" قراضه و قدیمی اش عکس میگرفت...البته مثال کیوانی و محمودی و پوریایی و حتی انجیدنی ای ! و غیره اش هم هست که برای جلوگیری از اطاله کلام از ذکر آنها خودداری میکنم...
پ.ن: اگر کسی خواست پا به پای ما بیاید و احیانا در برخی جلسات بررسی و تبادل نظر هم شرکت کند یا علی...جلد اول...در جستجوی زمان از دست رفته...طرف خانه سوان...شروع 23/05/89...اتمام 30/05/89 ...!(با تلورانس 2 روز)
پ.ن: برنامه ترمهای آینده به زودی اعلام میشود.
پ.ن: کلیه اعضای آزاد شده ی گوگل ریدر (فک رقبه) میتوانند به صورت مستمع آزاد در این برنامه کتابخوانی شرکت کنند اما این افراد اجازه ورود به جلسات کتابخوانی را نخواهند داشت. با این وجود از میان گوگل ریدریهای برتر که بیشترین میزان لایک را زده باشند سه نفر به قید قرعه جهت انجام سرویسهای معمول (شامل چای، شیرینی، نوشیدنی، نظافت و...) انتخاب شده که این افراد میتوانند در جلسات حاضر شده و با رعایت سلسله مراتب از مدعوین پذیرایی نمایند.
بعد التحریر:
عجب بدبختی داریم ها...عدل همان جلد یکش نیست...! فوحش کمر به پایین گذاشتم برای هرکس که برد و نیاورد...برای آقایان البته...اگر علیا مخدره بوده که کمر به بالا...یا برای اینکه اصلا حرف و حدیثی ازش در نیاید گردن به بالا...البته منهای دهان و این حرفها...ای بابا...خیلی سخت است یک آدم متاهل عصبانی بخواهد برای یک زن کتاب دزد فوحش بگذارد... همه جایشان یک جوری مورد منکراتی و ناموسی ایجاد میکند...اصلا سارق ان شاء الله که مرد بوده...من هم همان کمر به پایینه را گذاشتم...خلاص!
بعد البعد التحریر : با شرمندگی بسیار زیاد مطلع شدیم که از دو نسخه گمشده جلد یک کتاب در جستجوی زمان از دست رفته یک جلدش در دست همین جناب روزبه روزبهانی ست و جلد دیگرش نیز در دست خواهر خانوم محترممان می باشد. با عرض معذرت از این دو عزیز از دست رفته از همین تریبون اعلام میکنم که تمامی فوحشهای داده شده مربوط به پایین تنه خودم و جد آبادم بوده و ارتباطی با این دو عزیز ندارد.
بعضی وقتها که بیکار میشوم و به مخم فشار می آو.رم یک چیزهایی کشف میکنم که حالا شاید قبل از من خیلیهای دیگر هم کشفش کرده باشند اما من کردیتش را برای خودم محفوظ میدانم...مثلا همین الان و توی فرودگاه و در طی یک تاخیر سه ساعته من ریشه همه بدبختیهای خودمان را پیدا کردم و الان میخواهم مفت و مجانی این کشف بزرگ را در اختیار شمایی قرار دهم که حوصله یا وقت و یا توانایی این را ندارید که به مخهای آکبندتان فشار بیاورید ....بابت این کار هم منتی بر سر کسی نمیگذارم و حتی بعدها میتوانید بروید و اینجا و آنجا از قول خودتان کشف من را بازگو کنید تا زنتان یا شوهرتان یا دوست پسرتان یا ننه بابایتان فکر کنند چه شوهر یا زن یا دوست دختر یا فرزند فهیم و نابغه ای دارند...دوست دخترتان را جا انداختم؟ خب...یا دوست دخترتان فکر کند عجب دوست پسر فهیم و نابغه ای پیدا کرده است که به غیر از فکرهای پایین تنه ای، افکار بکر دیگری هم در سر دارد...بالاخره همه دوست دخترها که وبلاگ نمیخوانند که بفهمند فکرتان و کشفتان عاریه ایست و الان که فکر میکنم میبینم واقعا خیلی از زنها و شوهرها و دوست پسرها و ننه باباها و یا دوست دخترها اصلا وبلاگ نمیخوانند و من هم اصلا آدم معروفی نیستم که اگر معروف بودم اینهمه هتل و مسافرخانه و دفتر مسافرتی و پستخانه که میرفتم و اسمم را میگفتم یک پدرسوخته ای تا الان باید پیدا میشد که بگوید وای...خدای من...شما همان شراگیمی نیستید که وبلاگ مینویسید و با این جمله خستگی یک عمر وبلاگ نویسی را از تنمان به در میکرد...حالا نه اینکه من حسرت اینجور چیزها را داشته باشم... ولی آدم لجش میگیرد که لقب سلیبریتی وبلاگستان را داشته باشد اما در دنیای واقعی شهرتش از "مصطفی" سوپری ابتدای بازارچه فاز 2 اکباتان هم کمتر باشد و قسم میخورم همین آقا مصطفای خودمان که روزانه حداقل هزار مشتری را راه می اندازد یکوقتهایی در زندگی اش شده که جایی برود و یکی ببیندش و بگوید وای...شما فاز 2 سوپرمارکت نداشتید و او هم لبخندی بزند و خستگی یک عمر ماست و چیپس و نوشابه دادن به دست مردم از تنش به در برود...بعضی وقتها فکر میکنم اگر جای وبلاگنویسی فلافل فروشی باز میکردم الان بیشتر محبوب و معروف بودم...
بروم سر اصل مطلب؟ نمیروم... دلم میخواهد درد دل کنم و توی پست بعدی در مورد کشف بزرگم بنویسم...اینجا که دیگر نشریه و مجله و روزنامه نیست که یک شمشیر داموکلس بالای سر آدم باشد و تا حاشیه رفتی و روده درازی کردی از اصل مطلب به فرع مطلب رسیدی فرود بیاید و مطلبت را و ذوقت را و احساست را و غرورت را شرحه شرحه کند تا مطلبت قابل چاپ شود...اینجا من هستم که تعیین میکنم چه چیز اصل است و چه چیز فرع و نوبت هرکدامشان هم کجای نوشته ام است...حالا کاش گیرشان بر سر همین اصل و فرع بود...یک خط قرمزهایی برایت تعریف میکنند که تو میمانی که جز طرز پخت کوکوی سیب زمینی و یا مدح مقام معظم چه چیزی میتوانی بنویسی که دست نخورده برود زیر چاپ...تعجب کردید که من توی نشریات هم مینویسم...؟ باید هم تعجب کنید...الان ده سال بیشتر است که بنده با اسم مستعار اینجا و انجا قلمفرسایی میکنم و در کمل فروتنی چیزی هم به کسی نگفته ام...اصلا شما چه میدانید من کی هستم و با چه اسمی و کجاها نوشته ام؟ ولی یک راهنمایی کوچک میکنم که شاید قوچانی باشم...حالا مثلا قوچانی بودن خیلی عجیب غریب است...؟ در این یکهفته ای که مشهد بودم حداقل دو بار رفته ام قوچان...شهر بیخودیست...هیچ چیزی ندارد که بگوییم مثلا قوچان به اینش معروف است...ولی از مسجد سلیمان بدتر نیست...مسجد سلیمان فاجعه است...خواننده مسجد سلیمانی عمرا داشته باشم و اگر هم باشند حتم گوگل ریدری هستند...بدون اغراق نصف جمعیتش کلاهبردار دو شرفه هستند...ولی یک تهیه غذایی دارد که غذاهایش خوب است و همیشه خدا هم سرش شلوغ است...تهیه غذاه ی بهین...حالا فکر کنید من پول گرفته ام و یا غذای مجانی آنجا خورده ام که دارم برایش تبلیغ میکنم...به خدا اگر یک دانه برنج مجانی به من داده باشد...غذایش خوب است، قیمتش بهتر است و مهمتر از این دو آنکه با هر پرس غذا هم یک دیس سبزی خوردن میدهد که آدم دلش حال بیاید...
امروز روز مادر است؟ ... مادر من که فعلا مفقود الاثر است...از عید به این سو ازش خبر ندارم...بعدش هم امروز را اگر به مادرم تبریک بگویم میگیرد و چپقم را چاق میکند...روز فقط 8 مارس...! حالا اصلا من کاری به مناسبتش ندارم...ولی جان ننه اگر اینجا را میخوانی یک خبری از خودت بده...بابا دلمان تنگ شده...حالا من هیچ...این خانوم شین یک مادر شوهر نمیخواهد که یکوقتهایی یک چشم غره ای چیزی بهش برود؟ اصلا مادرشوهر خوبی نیستی...گفته باشم...!
اما کشف مهم را فردا شب برایتان مینویسم...باور نمیکنید که من فردا شب هم اینجا را به روز کنم؟ تا حالا شده بهتان دروغ بگویم؟ شده...!؟ خیلی پر رو هستید به خدا...
به شوخی میگوید نقش تو چیست توی این زندگی...به شوخی میگویم مفعول بی واسطه...! میخندیم... اما غمگین میشوم...راست میگوید...در طول هفته خیلی هنر کنم و زور بزنم یک روز و نیمش اینجا هستم...که باز قسمتی از آن مستقیم و غیر مستقیم درگیر کار هستم و روز بعدیش هم اگر به میهمانی رفتن و میهمانی دادن نگذرد آنقدر خسته ام که دلم میخواهد فقط لم بدهم روی مبل و کانالهای ماهواره را بالا و پایین کنم و یا توی وبلاگستان سرک بکشم...میگویم میخواهی بیایم بیرون؟ میخواهم مزه دهنش را بفهمم...میگوید نه...ولی نه اش از آن نه های محکم نیست...میگویم فوق فوقش یک سال و نیم دیگر اینطوری ست...برایش چند نفر از فامیل را مثال میزنم که شوهرهایشان چطور یک دوره ای دور از خانه و زندگیشان بوده اند...میگوید فکر میکنی من نازک نارنجی ام...؟نه...نیست...این وصله اصلا به او نمیچسبد...ادامه میدهد که دوست ندارم دو سال نباشی و وقتی برگشتی باز ما همینجا که هستیم باشیم...میخواهم اگر دو سال هم نبودی وقتی که برگشتی چیزی عوض شده باشد...میدانم...منظورش خانه است و اینکه تا به امروز چیز دندان گیری از این کار جمع نکرده ام...این خانه هم عجب مصیبتی شده برای ما...برایش حساب میکنم که چقدر میگیرم و چقدر هر ماه میتوانیم پس انداز کنیم و چقدر با خانه خریدن فاصله داریم...برایش توضیح میدهم که بعد از یک سال نهایتا ما بتوانیم پس اندازمان را بدهیم و یک جای خوب را رهن کامل کنیم و از اجاره خانه دادن خلاص شویم...در سال بعدی اش هم جمع میکنیم برای خانه...بالاخره توی فرشته و الهیه نتوانیم بخریم توی سرآسیاب ملارد که میتوانیم سوراخی را پیش خرید کنیم...! من شوخی میکنم و او ترش میکند...ولی واقعیت این است که ما با داشتن خانه ای توی یک محله متوسط تهران حداقل پنج - شش سالی فاصله داریم...آنهم اگر منوال بر همین کار و همین درآمد باشد...
هفته بعد عازم مشهد هستم...یک ماه و شاید کمی بیشتر در خراسان رضوی کنگر خواهیم خورد و لنگر خواهیم انداخت...خراسان هم که مهد وبلاگنویسی ایران و زادگاه بزرگانی چون فردوسی طوسی و عطار نیشابوری و شادروان مالزی مکان محمود فرجامی ست ... میخواهم یک وایمکس پر سرعت ایرانسل بخرم...توی مشهد که میدانم جواب میدهد... اگر کسی دارد ان طرفها استفاده میکند یک ندا بدهد که بدانم چگونه است...و یک ندای دیگر هم بدهید که بدانیم هتل یا سوئیت خوب با قیمت مناسب آن طرفها پیدا میشود که حدود یکماه بنده را به اتفاق چند گردن کلفت دیگر اسکان بدهد یا نه؟...دقت کنید که " قیمت مناسب" ش خیلی مهم است ...البته اگر کسی باشد که خانه مبله شده داشته باشد و بخواهد برای حدود یکماه تا یکماه و نیم به یک عده آدم فرهیخته و محترم اجاره اش بدهد ما استقبال میکنیم...
میدانم...همه تان الان دارید توی دلتان میگوئید این مرده شوربرده باز آمد...! زبانتان لال...خرم آباد بودم...یکجورهای در زادگاه آبا و اجدادی خودم...پیش لرهای نازنین...لر لر است دیگر...بختیاری و قشقایی و لک و خرم آبادی ندارد که...خیلی هم دلتان بخواهد که لر باشید...وضعیت کاری ام به گونه ایست که تقریبا همه استانهای ایران را یکی یکی باید بگردم...فعلا تا یکماهی لرستان هستیم...از آنجا که اینجا فیلتر است در شهرستان که هستم دسترسی به وبلاگم ندارم...یک بنده خدایی یک زمانی لطف کرد و یک هاست و دومین حسابی برایم گرفت که رویش قالب ورد پرس نصب است...قرار بود با کمک دوستان یک پوسته فارسی خوشگل و یک تخته سیاه ناز برایش نصب کنیم که تا به امروز مقدور نگردید...اگر کسی ورد پرس کار است یک ندا بدهد تا ما بگویيم چه میخواهیم...تعهد کتبی میدهم که یک روز در میان وبلاگم را به روز کنم...آنقدر آنجا چیزهای عجیب و اتفاقات بامزه برایم می افتد که از همین الان تا دو ماه و نیم دیگر سوژه برای نوشتن دارم...اما اینجا که دیگر وبلاگ بشو نیست...شده وبلاگ ارواح و گوگل ریدری ها...از قدیم هم گفته اند دو صد گودری چون نیم کامنتگذار نیست...!
راستی اصلا خواننده لرستانی هم دارم...؟ اگر به من بگویند بعد از تهران دوست داری کجا زندگی کنی میگویم لرستان...خرم آبادیها خیلی مهربان و مهمان نوازند...البته نمیدانم چرا با خودشان زیاد خوب نیستند...مخصوصا این طوایفش سایه همدیگر را با تیر میزنند...مثلا کافیست یکی برود هتل و فامیلش به طور مثال سگوند باشد...اگر مسئول رزروشن مثلا قلاوند باشد همانجا با لگد طرف را از هتل می اندازد بیرون و بعدش هم تفنگ و تفنگ کشی ست که راه میفتد...بروجردی ها برعکسند...با خودشان خوبند ولی غریبه ها را زیاد تحویل نمیگیرند...توی خرم آباد با هرکسی که چند دقیقه هم کلام میشوم و میفهمد که غریبه هستم گیر سه پیچ میدهد که باید امشب برویم خانه...نه از ان تعارف شاه عبدالعظیمی ها...اگر با زبان خوش راضی نشوم دستم را میگیرد و کشان کشان میبرد...تا به حال لااقل دو بار در روز روشن ما را از وسط شهر بلند کرده اند و برده اند خانه و عزت و احتراممان گذاشته اند...خیالتان راحت...مطمئن باشید چیزی که گذاشتند فقط عزت و احترام بوده و بعد هم به خوشی و خرمی از هم جدا شده ایم...رویهمرفته ما لرها آدمهای جالبی هستیم...هر منطقه عادات و خلق و خوهای خاص خودشان را دارند...مثلا لر کوهدشتی یک چیز است و لر خرم آبادی یک چیز کاملا متفاوت...الشتری ها هم که کلا توی فاز خودشان هستند...الشتر یکجورهایی قم لرستان است... البته کمی افراطی تر...خلاصه بگویم که دانشگاه آزاد اسلامی واحد الشتر چند روز پس از افتتتاح و ورود دانشجویان توسط مردم غیور الشتری تصرف و پلمپ شد و علت هم ان بود که دانشگاه با خودش دختر کم حجاب می آورد و دختر کم حجاب هم فساد می آورد...پس الشتر دانشگاه آزاد نمیخواهد...والسلام! ...به همین راحتی در دانشگاه آزاد واحد الشتر بسته شد و الان محوطه دانشگاه شده است مرتع دامداران غیور الشتری...!
لرستان سرزمین باصفایی ست...کوههایش آنقدر بلند هستند که آدم هوس کند بزند به دل کوه و تا دلش میخواهد مناظر بکر و حیات گیاهی و جانوری هیجان انگیز ببیند...همین ریواس و کنگر و سیر کوهی که باید توی ارتفاعات توچال و درکه و دارآباد پدرت در بیاید و از صبح تا غروب بچرخی بلکه جایی با کلی ذوق و شوق یک بته از آنها پیدا کنی، در دامنه کوههای لرستان مثل پشکل ریخته است...کافیست یک نمه باران بزند تا صبح بازار تره بار شهر پر شود از انواع و اقسام قارچهای خوراکی گرد و دراز و پهن و سفید و قهوه ای ...قلعه فلک الافلاکش هم که درست مرکز شهر است الحق ابهتی به شهر میدهد...میگویند آن بالا و توی کوهها همه جور موجودی زندگی میکند...گرازهایی که از نظر بزرگی نصف گاو هستند و گرگهایی که در فصل سرما به قصد احشام و آدمها از دل کوهها به نزدیکیهای شهرها و آبادیها می آیند...همچنین گله های کل و میش و بز کوهی...و البته جنگلهای کوهپایه ای و تنک بلوط...
یک دوربین بی صاحب هم نداریم که جای اینهمه ور زدن چهار تا عکس بگیریم بگذاریم اینجا و ذوق اینهمه زیبایی را با شما شریک شویم...هرچه هم پول میگیریم انگار فرو میرود به زمین...متوسط درامد ماهیانه من این روزها آنقدر شده که با نصف درآمد یکماهم بتوانم یک دوربین حرفه ای با لنز و تشکیلات و متعلقات بخرم...اما نمیدانم خبر مرگش این پولها کجا گم و گور میشوند که به خودمان که می آییم باز جیبهایمان خالیست و باز فقط حرف خریدن دوربین در برج بعدیست...!
ولش کنید اصلا این حرفها را...خودتان چطورید؟ خوبید...؟ ...مرده شور برده هم جد آبادتان است...
از آنجا که امسال سال همت مضاعف نامگذاری شده تصمیم گرفته ام از این به بعد هفته ای سه چهار تا پست بنویسم تا هم حرف رهبر روی زمین نمانده باشد و هم چشم دشمنان کور و دل هواداران شاد شود. البته هواداران ما الان دیگر ته همه شان یکجورهایی باد میدهد...نه تعصبی...نه غیرتی...شده اند یک چیزی توی مایه های مثلا هواداران تیم تنیس روی میز معلولین رشت...آن زمانها که مجرد بودیم خیلیها وقتی مینشستند پای وبلاگ ما با طبل و بوق و پرچم مینشستند...آنقدر این وبلاگ را به امید خواندن مطلب جدید ریفرش میکردند که اف پنجشان به یکسال نکشیده ساب میرفت و از کار میفتاد ...تعصب داشتند روی وبلاگ شراگیم...یک شراگیم میگفتند صد تا شراگیم از دهانشان میریخت...بگذریم...ما هم دیگر آن شراگیم سابق نیستیم...زن که گرفتیم کرک و پرمان ریخت...دیگر نه دهانمان چرخید که حرف پایین تنه ای بزنیم و نه سر ذوق بودیم که طنز آنچنانی بنویسیم...نوشته های نوستالژیک و سوزناک پروست چپه کنمان هم دیگر ته کشید...حتي ديگر دل و دماغ کل انداختن با خواننده ها را هم نداريم...نه اینکه به خانم شین ربطی داشته باشد ها...نه...این خاصیت ازدواج است که مثل قرص والیوم آدم را آرام میکند...آدم دیگر فکرش میرود یک سمت و سو های دیگر...اینکه مثلا زودتر یک سرمایه ای جمع کند و یک حرکتی بکند...یک خاکی به سرش بکند...یک خانه ای بخرد...لگن زیر پایش را نو کند...بچه را چه کار کند...تا چند سال میتواند بپیچاند و از زیرش در برود...وقتی آمد و بزرگ شد و به یک سنی رسید که بفهمد و بداند و بخواهد برای دوستانش از پدرش تعریف کند چه...بگوید پدرش چه کاره است؟ چقدر درس خوانده؟ چی بلد است؟ فکرش میرود آنجا که انقدر پول تا ان زمان جمع کرده باشد که پسرش یا دخترش بهترینها را بخواند و بداند و بپوشد و بخورد...که بهترین بابای دنیا باشد... فکرش میرود دنبال همین چیزها دیگر...بد هم نیست...آنوقت است که به کل دیگر یادش میرود که قبل از عید یک خانم محترمی به او زنگ زده بود و قول و قرار یک مصاحبه کوتاه رادیویی را گذاشته بود...قول و قراری که اگر در دوران تجرد با او میگذاشتند از ذوق رسیدن لحظه گفتگو شبها خوابش نمیبرد و حالا به کل فراموشش کرده بود...یادش میرود که هر سال شب عید یک زنگی، ایمیلی چیزی به آن مادر ایستاده در دوردستها میزد که عیدت مبارک و ماچ و بوس و آی لاو یو و همین چیزهایی که زمانی کیلویی رد و بدل میکردند برایش بفرستد...اصلا یادش میرود که پدری هم هست و یک سر نخ زندگیش هنوز تا کرج کشیده شده است...یادش میرود که برود کوه...برود سفر با دوچرخه و حتی میرود دوچرخه اش را هم که با هزار ذوق و شوق خریده بود میفروشد...چون جاگیر است...چون الکی افتاده وسط دست و پا...که جای میز ناهارخوری را تنگ کرده...این چیزها خاصیت ازدواج است...خاصیت وارد شدن به دنیای مردها و فاصله گرفتن از دنیای پسرانه است... هرچه هست همین است که هست...صادقانه بگویم که از این بابت احساس غبن و ناراحتی نمیکنم...همین است...خوب است...مثل قرمه سبزی هم هرچه میگذرد بیشتر جا می افتد...بی نقص تر میشود...خوشمزه تر و خوردنی تر می شود...من با ترس و لرز ازدواج کردم...با تردید...با هزار فکر و خیال و بدون عشق ولی با یک دنیا دوست داشتن او و الان میتوانم به همه دیوانه هایی که من را نگاه میکنند و مثل زمان مجردی من کله ی پر باد و دل پر هوس و افکار فیلسوف مآبانه دارند بگویم که اگر صرفا آدم باشید و بتوانید یک نفر را پیدا کنید که او هم صرفا آدم باشد خرید اگر تنها بمانید...که الان خانم شین همه غرور من و همه لذت من و همه فلسفه من برای بودن است...
صبح زود پرواز دارم...نميتوانم بيشتر از اين روده درازي کنم...تازه داشت فکم گرم ميشد...درباره کار و بارم به زودی بیشتر خواهم نوشت که دلتان آب شود... اصلا نفهمیدم این نوشته شوخی بود یا جدی...انقدر ثبات شخصیت ندارم که اگر قرار است نوشته ای را در قالب شوخی و طنز بنویسم وسطش یکدفعه نزنم به صحرای کربلا و مثل بچه آدم با خوبي و خوشي تمامش کنم...این هم عیب و ایراد من است...
اگر بدانید در این دو سه هفته اخیر چه اتفاقهایی افتاده اینجور به خاطر این تاخیر جزئی در به روز کردن اینجا برای من قیافه نمیگرفتید...فقط همین را میگویم که الان دقیقا یازده روز است که میخواهم یک فرصت نیم ساعته برای خودم آن وسط مسط ها خالی کنم و بروم سلمانی تا از این وضعیت میرزا کوچک خانی بیرون بیایم و نمی شود...دیگر شما خودتان حدیث مفصل بخوانید... حالا این که چه بوده و چه شده را خانم شین گفته نگو...یعنی قبلها یک بار بهم تذکر ائین نامه ای داده بود که قرار نیست جیک و پوک زندگیمان را توی وبلاگت بنویسی... خیلی سخت است که آدم وبلاگ بنویسد و جیک و پوک ننویسد...اصلا وبلاگ نویسی یعنی جیک و پوک نویسی...البته آن جیکهای خیلی پوک را شاید نشود نوشت...اما جیک و پوکهای معمولی فکر نکنم اشکالی داشته باشد...بگذارید بروم بپرسم ببینم تا چه حدش مجاز است...!
سه تا خط قرمز تعیین کردند...اول از همه هم میگوید راجع به این که امروز کجا رفتیم و چه بلایی سر من آمد حق نداری چیزی بنویسی...با اولین خط قرمزش صاف زد توی برجکم...اصلا آمدم که ماجرای امروز را با آب و تاب تعریف کنم که بدانید جنبش سبز چه شیرزنان و چه شیرمردانی دارد...البته من زیاد شیر شیر هم نبودم...ولی بالاخره فرار که نکردم و وقتی دیدم دراز به دراز افتاده روی زمین رفتم بالای سرش و مثل یک "مرررردددد" آنقدر قربان صدقه اش رفتم تا به هوش آمد و از مهلکه به درش بردم...فقط حیف که گفته چیزی ننویس...حالا باز استفتاء میکنم بلکه تا یکی دو ساعت دیگر نظرش عوض شده باشد و بتوانم در پی نوشت شرح ماوقع را بنویسم...آهان...بعد گفت راجع به کارت و اینکه چه کار میکنی و برای که کار میکنی و اینها هم چیزی ننویس...باور کنید این دومین آسی بود که میخواستم امشب برایتان رو کنم...حتی گفته نگو که چقدر در می آوری...هر چه گفتم بگذار مبلغ را لااقل بگویم بلکه دل این گوگل ریدریهای مفتی خوان بسوزد به خرجش نرفت که نرفت...زبانم لال توی این مسائل کمی پوپولیست است...میگوید دفعه قبل هم که کار و بارت نگرفت و سرت به سنگ خورد چشمت کرده بودند....خب البته این چشم کردن و این چیزها زیاد هم پوپولیستی نیست و بالاخره وجود دارد و هیچ بعید نیست که واقعا امواجی از چشم بعضی افراد ساتع شود که روی سرنوشت برخی افراد دیگر تاثیر بگذارد...حالا کاری نداریم...هر چه هست از زیر زبان من یکی نمیتوانید حرف بکشید...خیلی سر بسته میگویم که بزرگترین دغدغه و بگو مگوی این روزهای ما این است که لکسوس بخریم یا مورانو...!
...خط قرمز سوم سیاسی نویسی و اینجور چیزهاست...میگوید به تو چه که فلانی و فلانی و فلانی رفته اند شمال و به جای اینکه سر بزنگاه کنار ما باشند کنار جوجه های زعفرانی و سیخ و منقل و زغال گل انداخته بودند؟...راست هم میگوید...به من چه...!؟ هرکه رفته و جوجه خورده به حق پنج تن آل عبا که همان جوجه به کمرش بزند...خلاص!
پ.ن: ...امممممم...عجب هوایی شده ها...خداوکیلی زمستان امسال گلاب به رویتان ریده با این برف و سرمایش...!نم نم داریم وارد اسفند میشویم و دریغ از یک دانه برف که دیده باشیم... قژ قژ راه رفتن روی برف تازه سرمان را بخورد...
پ.ن: ...راستی...خانه را هم داریم عوض میکنیم...فعلا یکی دو سال دیگری هم مستاجر و مفلوک خواهیم بود...اگر خانه تر و تمیز و جمع و جور سراغ دارید که صاحبخانه اش هم آدم حسابی باشد و سر سال مثل این ندید بدیدها نیاید گیر بدهد که بلند شوید یک ندا به ما بدهید...کرایه مرایه اش هم مهم نیست...جیرینگی میدهیم!
پ.ن: حضور انورتان عارضم که چند روز پیش یک کتابی به دستم رسید از یک دوست ندیده و نشناخته ی بوشهری...گرفتنش ذوق زده و غافلگیرم کرد...یک دنیا تشکر.
پ.ن: فکر کنم الان دیگر وقتش است...بگذارید بروم دوباره مخش را بزنم بلکه یک ذره آزادی بدهد به ما...اینطور که فایده ندارد...آدم حرف توی دهانش میماسد بسکه قبل از گفتنش باید مزه مزه اش بکند...
پ.ن: ......گل خوشگلم خوابیده...حالا من سعی میکنم فردا صحبت کنم تا بلکه بتوانم باز از جیک و پوکمان بنویسم...اگر اجازه ندهد احتمالا این وبلاگ تبدیل می شود به سازمان هواشناسی...
شب به خیر.
همین دیشب نشسته بودیم خانه روزبه اینها و کیوان داشت از من در مورد کار و بار میپرسید و من هم با آب و تاب تعریف میکردم که یک پروژه ای است که چنین است و چنان است و انقدر می دهند و بعد از دو سال انقدر جمع می شود و با سرمایه اش میخواهم فلان کار را شروع کنم و ال کنم و بل کنم...صبح اول وقت که رسیدم شرکت کاشف به عمل آمده که بنده هنوز نامه انتصابم امضاء نشده کس دیگری را برای سرپرستی پروژه انتخاب کرده اند و من هم باید بروم کشکم را بسابم...حالا نمیخواهم نتیجه بگیرم که چشم کیوان شور است (که هست)...میخواهم بگویم با احتساب بیمه ماشین و کرایه خانه و یکی دو قلم قسط ریز و درشت تا دو ماه و چهار روز دیگر باید سه میلیون و چهارصد هزار تومان پول از یکجایی وارد دخل خانه ام بشود که فقط مدیون و مقروض کسی نباشیم...
یعنی تقریبا ماهیانه یک میلیون و هفتصد...خانم شین بنده خدا را بگو که چقدر ذوق دارد که عید میرویم استانبول...بنده خدا هنوز خبر ندارد.. احتمالا تا من برسم خانه این را میخواند و کلی حالش گرفته می شود...ما که از مردی دیگر ساقط شده ایم ولی خدا هیچ مردی را شرمنده زن و بچه اش نکند...
توي شرکت نشسته ام به چرتکه انداختن که چه کاری درآمدش ماهیانه یک میلیون و هفتصد هزار تومان است که این بحران عجیب و بنیان کن را بتوانیم به سلامت پشت سر بگذاریم...فعلا دست به نقد گفتیم بنویسیم بلکه کمی سبک شویم ...
پ.ن: اخرین خبرها از تحولات منطقه متعاقبا به سمع و نظر گرامیتان خواهد رسید.
ميدانيد استند آپ کمدي چيست؟ مطمئن نيستم ولي فکر کنم يک جور سياه بازي مدرن و روشنفکر پسند باشد...محمود فرجامي که سابق بر اين مموتي خودمان بود ولي الان شخص بسيار شخيص و محترمي شده و مسعود بهنود يک شب در ميان اسمش را توي بي بي سي ميگويد، فردا پنجشنبه 26 آذر توي يک فرهنگسرا حوالي ميدان وليعصر قرار است در ملاء عام يک استند آپ کمدي داشته باشد...
حوصله نداريد برويد؟ دل من خوش است؟ به من چه!؟ يکي ديگر خوشي زده زير دلش و معرکه راه انداخته من را مواخذه ميکنيد؟ واقعا نميخواهيد برويد؟ ولي بدانيد که اين يک بار شرکت در اين استند آپ کمدي کاملا رايگان است و از قديم الايام هم گفته اند که مفت باشد...کوفت باشد..!(در برخي نسخ کلفت باشد)...و البته خيلي بي انصافي ست که اجراي آدم خوش ذوق و باريک بيني مثل محمود فرجامي را به کوفت و يا چيزهاي ضخيم تشبيه کنيم...از ذوق هنري و باريک بيني او همين بس که تا به حال تقريبا سه بار مستقيم و غير مستقيم در سايتش به تعريف و تمجيد از نوشته هاي من پرداخته است...
خب اصلا نرويد...به من چه! سر پيازم؟ ته پيازم؟ ما گفتيم يک جا شوي مجاني اجرا ميکنند شما هم برويد حالش را ببريد...بيشتر از اين هم اصرار نميکنم....من اين وسط فقط در نقش شيپورچي انجام وظيفه ميکنم...پس براي اينکه از ساعت و محل دقيقش مطلع شويد بايد به خود فرجامي به آدرسي که در نوشته آخرش گذاشته ايميل بزنيد..احتمالا تا فردا نزديکهاي ساعت سه و چهار به ايميلها ترتيب اثر داده مي شود...
چرا موضوع را عوض ميکنم؟ مگر موضوع چه بوده؟!....نکند منظورتان عکس محجبه من است؟ راستش يک تعدادي پريسنت گرفته ام و پشتشان را هم امضا کرده ام...فردا در بين شرکت کنندگان در اين استند آپ کمدي توزيع خواهد شد...
اگر فکر کردید با همین صد و بیست سی کامنت من اینجا را زود به زود به روز میکنم اشتباه کرده اید...حالا که فهمیده ام 2800 تا گوگل ریدری دارم باید تک تک بیایند اینجا و کامنت بگذارند و تعهد بدهند و تجدید بیعت کنند...کلکم راع و کلکم مسئول...! الکی که نیست...حالا گیرم چهار پنج درصدتان واقعا عذر موجه داشته باشید و نتوانید کامنت بگذارید... گیرم دویست نفر چلاق و احول و ناقص العقل و فرتوت و کم سواد و مافنگی و دائم الخمر و کیبورد شکسته و انگشت توی چرخ گوشت رفته و مرض گرفته و مرده شور برده باشند....دیگر 2600 تا کامنت که باید داشته باشم...من تا تک تک این ریدریها را از سوراخشان نکشم بیرون دست بردار نیستم...من اگر ریشه این فرهنگ مفتی خوانی را از عرصه وبلاگها نخشکانم شراگیم دات نت نیستم...(تکبیر)
این فیلتر بودن و این چیزها را هم بهانه نکنید که اصلا توی کت من یکی نمی رود... توی این دوره زمانه و با وجود اینهمه نرم افزار فیلتر شکن و سایتهای معجزه گری مثل AOL و... اگر کسی هنوز پشت دیوار فیلترینگ بماند دیگر واقعا شاهکار خلقت است...
بگذریم...مخصوصا با توپ پر آمدم که یک وقت فکر نکنید ما کامنت ندیده هستیم و تا صد و خورده ای کامنت یکجا دیدیم ذوق مرگ شده ایم و دیگر منبعد تند تند مینویسیم...به جان عزیزتان کامنت برای من از آب بینی بز هم کم ارزش تر است و اگر نبود مبارزه با پدیده مفتی خوانی وبلاگی افسار کامنت و کامنتدانی را بر پشتش می انداختم...به زودی در این ارتباط کمپینی نیز به راه خواهم انداخت...
اما بعد...ما که مشغول زندگی خودمان بودیم یک حرکتهایی در این وبلاگستان شروع شد که آقایان وبلاگ نویس چادر سر میکنند و عکس محجبه ای از خودشان را روی وبلاگ و یا سایتشان قرار میدهند...البته این چیزها برای من تازگی ندارد و خانوم شین وقت و بی وقت که بیکار می شود و حوصله اش سر می رود جعبه آرایشش را بر میدارد و میفتد به جان من...! خداوکیلی کارش هم خوب است طوریکه یکوقتهایی خودم با دیدن خودم توی آینه قلبم به طپش می افتد...البته کلا ما زندها چون به جد مقتولمان لطفعلی خان رفته ایم علاوه بر انکه قد و هیکلی به هم زده ایم یک بر و رویی هم داریم که با هنر خانوم شین چند برابر بیشتر به چشم می آید...اینها را گفتم که بگویم این چیزها برای بنده مسبوق به سابقه است و یک بار هم نشده که خانوم شین با خط چشم و ریمل بیاید سراغم و من غرور مردانه ام بجنبد و مانع کارش شوم... خلاصه که من هم به زودی به این حرکت خواهم پیوست و خانه که برسم کمی بزک دوزک کرده و در پست بعدی (احتمالا همین امشب) شاهد یکی از نادرترین، بدیع ترین و سکسی ترین عکسهای تا به حال منتشر شده از شراگیم زند خواهید بود.
راستی چقدر خوب است که آدم فیلتر باشد و دیگر از ترس بعضی موتورهای احمق و دگم جستجو مجبور نباشد سکسی را س ک س ی بنویسد...دیگر بالاتر از سیاهی که رنگی نیست و حداقل در عرصه اینترنت فیلتر تر از این دیگر نمیتوانند ما را بکنند...!
این را هم بگویم و بروم...یادتان است نوشته بودم کارم را ول کرده ام و دیگر حوصله و تحمل نگاههای از بالا و زیر دست بودن و این چیزها را ندارم و میخواهم آقا و نوکر خودم باشم؟ خب گه زیادی خورده بودم...چون با یک پیشنهاد خوب باز آب از لک و لوچه ام سرازیر شد و مجددا راهی شرکتمان شدم...ولی پیشنهادش پیشنهاد بود ها...بالاخره هرکسی یک قیمتی دارد...
این بار مثل اینکه جدی جدی دستگاه پارازیتشان آب و روغن قاطی کرده...یکهفته ایست که همه کانالهای ماهواره و از جمله متاسفانه فارسی وان باز است و کل یوم! این خانم شین چهار چشمی نشسته است جلوی تلویزیون و با گاز انبر هم نمیشود از تلویزیون جدایش کرد...! باور کنید خانم شین اصلا این مدلی نبود...تا زمانی که پارازیت بود همیشه عصرها آن عینک بدون قاب طبی اش را به چشم میزد و یک ابرویش را هم میداد بالا و این "کلیدر" را چنان میگرفت دستش و یک نفس میخواند که آدم حس میکرد روح سیمون دوبوآری چیزی درش حلول کرده...فکرش را بکنید که من با همه فرهیختگی ام در مقابل عظمت این کارش کم می آوردم و شبها کلافه و عصبی و فقط برای خالی نبودن عریضه هی دو صفحه از این کتاب، دو خط از آن یکی کتاب میخواندم تا خانم مطالعه اش تمام شود و دستی هم به سر و گوش ما بکشد...آدم بتواند از شش بعد از ظهر تا ده شب یک نفس کلیدر بخواند و حتی یک لحظه هم آن لنگه ی ابرویش را که داده بالا پائین نیاورد خیلی حرف است ها...البته خود من هم جوانتر که بودم و بنیه ای داشتم از این کارها میکردم...مثلا رمان طوطی زکریا هاشمی را هشت ساعته و یک نفس خواندم...ولی کلیدر که شوخی نیست...با آن لحن و سبک پدر در آر و اشرافی و بر ما مگوزیدش...خلاصه تا هفته پیش خانم شین ما این بود...آدم نگاهش که میکرد چهار ستون بدنش میلرزید از شدت روشنفکری...
نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای فرکانس این فارسی وان بی صاحاب را به ما داد و از روز دومی که پارازیتها رفع شد زندگی ما شده "ققنوس" و "خانه مد" و "حصار چوبی" و "مادرت رو چطوری چی کار کردم" و آن دو تا الدنگ که الان اسمشان یادم نیست...! یک "ویکتوریا" بود که خانم شین دوست نداشت و فرصتی می شد که ما بزنیم بی بی سی ببینیم دنیا چه خبر است که آن را هم دیشب آخر شب که آمد بخوابد صراحتا اعلام کرد که توانسته با سریالش ارتباط بگیرد و به نظرش جالب است...
آدم دردش را به کی بگوید؟ زنم جلوی چشمم دارد از دست میرود و couch potato می شود و کاری هم از دست من بر نمی آید...زمانی که امواج ماکروویو پارازیت بود درست است که تخم آدم عسلی میشد ولی لااقل آدم میتوانست سرش را بالا بگیرد که روشنفکر است و زنش هم روشنفکر است و کل خاندانش هم روشنفکرند...روشنفکرِ تخم عسلی سگش شرف دارد به پوپولیستِ تخم مرمری...به این سوی چراغ حاضرم همه عمر با یک جفت تخم نیم پز زندگی کنم تا اینکه مثلا یک روز روزبه اینها بیایند خانه ما و خانم شین را در حال تماشای "Fashion House" ببینند...!چه فضاحتی...چه فضاحتی...حالا که فکرش را میکنم میبینم دستگاه پارازیتشان خراب نشده...از قصد خاموش کرده اند...این پدر سوخته ها فهمیده اند که چطور بابای جنبش سبز ایران و سردمداران جریان روشنفکری را بسوزانند...
هان...گفتم جنبش سبز یاد سیزده آبان افتادم...این کارها یعنی چی که تا یک روز یک جایی برنامه است و ما چیزی نمینویسیم یک عده می آیند خط و نشان میکشند و ما را متهم به بی غیرتی و سیب زمینی بودن و بی خاصیتی و بی همه چیزی میکنند؟ بعضیها هم که میزنند به سیم اخر و انگ سازشکاری و خیانت و اینها میزنند به آدم محترمی مثل من...مگه طلبکارید از من قرمدنگ ها؟ چه گلی به سر من زده اید که انقدر توقع دارید؟ دوچرخه ام را خریدید؟ لپ تاپم را خریدید؟ باری از دوشم برداشتید؟
سیزده آبان هم رفتم...خبری نبود...یعنی بود...چوب توی سر سگ میزدی مامور ریخته بودند هفت تیر...البته وسط هفته بود و خیلیها سر کار بودند...برای همین مثل قبل شلوغ نشد... شاید من هم اگر از کار بی کار نشده بودم در چنان ساعتی وسط هفته نمیرفتم...به هر حال شکم گرسنه نه دین و ایمان دارد و نه سبز و سرخ میشناسد...حالا شما بگوئید بی غیرتم...سازشکارم...بی خاصیتم...ولی رفتم...اگر ننوشتم برای این بود که تا همین امروز دسترسی به وبلاگم نداشتم...فیلتر شکنم کار نمیکرد...یعنی وبلاگم را باز نمیکرد...برای همین هم نتوانستم گزارش سیزده آبان را داغ بنویسم...بعد هم که خبر کهنه شد و همه همه جا خواندید و دیدید و شنیدید...رویهمرفته بدک نبود...باز هم دم مردم گرم...دم همانهایی که امدند گرم...به خصوص شهرستانها که این بار واقعا گل کاشتند...
ساعت دارد از سه صبح میگذرد...اوضاع کلی خوب است...اسمش این است که از کار بیکار شده ام اما یک کارهایی را شروع کرده ام که بیکار بیکار هم نیستم...من را که دیگر سرم را هم بزنند حاضر نیستم بروم جایی حقوق بگیر این و آن شوم...تازه فهمیده ام توی خون من نیست که بخواهم کسی را از پایین به بالا نگاه کنم...حالا شما شاید فکر کنید دارم قپی در میکنم و اخراج شده ام و اینها را هم برای حفظ آبرو میگویم...نه به جان خودم...به هر حال این ده روزه که برای خودم خورده ام و گشته ام روحیه ام خیلی بهتر شده...خوبی این روزها این است که صبحها برای خودم میروم نیم ساعتی توی پارک ملت سر به سر گربه ها میگذارم...یکبار طرفهای ساعت هشت و نه صبح بروید پارک ملت ببینید چه صفایی دارد...مخصوصا توی این فصل...اگر با گربه ها هم بتوانید ارتباط بگیرید وحال کنید که دیگر تا خود شب کیفتان کوک است...
خبر اول اینکه امروز تولد من و خواهرم بود...هر دو درست در یک روز ولی به فاصله یکسال از هم به دنیا آمده ایم...هشت آبان و امسال هم که هشتم آبان خیلی قشنگ تر از سالهای پیش بود...هم ردیف شدن هشت ها کنار یکدیگر که در نوع خودش پدیده کم نظیری بود و هم مصادف شدنش با جمعه و هم اینکه صبح اول صبح چشم که باز کردم سینی صبحانه را توی رختخواب دیدم که بخار از رویش بلند میشد و پشت بندش سیل کلمات محبت آمیز و عشقولانه بود که به سمتم سرازیر می شد و ترجیع بندش تولدت مبارک عزیزم بود...این اولین تجربه روز تولد در عالم متاهلی ست که عمرا در دوران یالقوزی و تجرد نصیب کسی نمی شود...الان هم که اینجا نشسته ام دو ساعتی هست که از مهمانی خانه خواهرم می آیم...خواهرم دو تا پلیور بنتون برایم خریده بود...از آن پلیورهایی که اگر جرئت میکردم و وارد شعبه بنتون میرداماد میشدم فقط با دهان باز قیمت اتیکتهایشان را از روی رگال دید میزدم و لب میگزیدم و آه میکشیدم...خانم شین هم البته با چند شاخه رز و یک شیشه عطر فارنهایت صد میل حسابی شرمنده ام کرد...من هم البته برای خواهرم از چرم مشهد یک جفت دستکش و یک کیف پول خریده بودم که البته قابل قیاس با هدیه او نبود...به هر حال هرچه بود روز خوبی بود و از همه آنهایی که با ایمیل و آفلاین و کامنت و اس ام اس و تماس تلفنی و حتی در فیس بوک تولد من - نمیدانم از کجا!- یادشان بود و تبریک گفته بودند متشکرم...
خبر دوم که کمی هم تکان دهنده است (لااقل برای خودم) این که از شرکتی که در آن کار میکردم بعد از ماهها کار کجدار و مریز بیرون آمدم...مدتها بود که تصمیم داشتم برای خودم کار کنم و دیگر شغل کارمندی و حقوق بگیری ارضایم نمیکرد...گرچه در این شرکت بعضی ماهها دریافتی ام به سه میلیون تومان هم رسید اما باز یک کارمند حقوق بگیر خیلی فرق دارد با اینکه آدم آقا و نوکر خودش باشد...تقریبا یک سال و چهار ماه اینجا بودم و شاید اگر از آن کارخانه قبلی بیرون نمی آمدم و به همان حقوق چهارصد هزار تومانی انجا راضی بودم الان نه ازدواج کرده بودم و نه ماشینی زیر پایم بود و نه خیلی از این چیزهایی را که امروز دارم می داشتم...از باعث و بانی همه اینها ممنونم...من توی کار و حتی زندگی اساس را بر ریسک کردن قرار میدهم...بدون ریسک آدم به هیچ جایی نمی رسد...به هر حال فعلا به صورت پروژه ای و در حد مشاوره با بعضی شرکتها و سازمانها ممکن است همکاری کنم ولی تمرکز و توجه اصلی ام دیگر کار خودم خواهد بود...حالا این کار چیست و چگونه است بماند...به موقعش برایتان میگویم...
خبر سوم اینکه این پارازیت ها انگار مثل بختک فقط افتاده روی سر ما...امروز فهمیدم نه خاله ام که خانه شان زعفرانیه است و نه خواهرم که سعادت آباد مینشینند و نه آن یکی خاله ام که ستارخان هستند مشکلی با پارازیت ندارند...بعد کاشف به عمل آمد که هر سه اینها دیش را جایی گذاشته اند که تقریبا از همه طرف محصور به ساختمانهای بلند اطراف است...امروز شوهر خاله ام که فوق لیسانس مخابرات است قاطعانه میگفت که راه حل مشکل پارازیت استفاده از توری های سیمی فلزی در اطراف دیش است...جوری که فقط نوک دمبیلک ال ان بی از حصار توری بیرون باشد...میگفت هرچه دریچه های توری ریز تر باشد بهتر جواب میدهد و توری ایده آل یک چیزی با سوراخهایی کمی درشت تر از این توری های معمولیست که جلوی پنجره ها برای جلوگیری از ورود پشه می بندند...البته ال ان بی های قوی و اصطلاحا ضد پارازیت هم تا حدود زیادی مشکل را رفع میکند...ما که نمیتوانیم چک کنیم چون اینجا رفتن به پشت بام کار حضرت فیل است...ولی بد نیست شما چک کنید و ببینید جواب میدهد یا نه...
خبر چهارم هم اینکه لپ تاپ را نمیفروشم...پشیمان شدم...انقدر اصرار نکنید...! ولی همچنان به دنبال جمع کردن یک سیستم خوب با ششصد هفتصد هزار تومان هستم...البته در سه قسط...یک بخش اول...دو بخش هم به فواصل یک ماه از هم هرکدام دویست هزار تومان...کسی آشنایی ماشنایی چیزی دارد که شرایطی سیستم بفروشد؟
پنجم هم اینکه : این نوشته را از مهشید داشته باشید...مهشید نویسنده وبلاگ زنانه ها سالهاست که در سوئد زندگی میکند...در مورد مجازات اعدام هرچه بنویسیم و بنویسند باز کم است...
" دیروز حکم دادگاه در مورد دو نوجوانی که ترز یوهانسون روژه ، دختر ی15 ساله را کشته بودند اعلام شد.
ترز یک دختر معمولی بود. مثل هر دختر 15 ساله ی دیگری ، نامطمئن و بدون اعتماد به نفس ، که هر بار در مقابل آینه می ایستاد میتوانست عیب و ایرادی از دماغ و چشم و ابرو و هیکل خودش بگیرد. شاید میتوانست در جمع دوستان شیطنت کند ، و شاید در تنهایی آرزو میکرد که عاشق شود.
گناه ترز این بود که پسری را بوسیده بود که دوست دختر حسودی داشت. پسر ـ که او را توماس می نامیم ـ ترز را بوسید ولی در مقابل دوست دختر خود ـ که او را ماریا می نامیم ـ نتوانست از این کرده ی خود دفاع کند. ماریا از توماس خواست که ترز را تنبیه کند. و شیوه ی تنبیه ترز هم از نظر ماریا با مرگ ترز کامل میشد.
توماس به تحریک ماریا ، ترز را می کشد .
آنچه خواندید ، یک داستان نیست ، اتفاقی است که حدود پنج ماه پیش در استکهلم افتاد . ترز 15 ساله جان خود را به خاطر حماقت دو نوجوان دیگر از دست میدهد.
توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند ، و ترز را به قتل می رسانند.
من در اینجا از صفت خاصی استفاده نمیکنم. شاید اگر دیگری بود در اینجا می نوشت " توماس و ماریا نقشه ی قتل ترز را می کشند و او را به شکل ناجوانمردانه ای به قتل می رسانند " یا شاید می نوشت " این دو دست به قتل دختر بیگناهی به نام ترز زدند"
من با این صفات میانه ی خوبی ندارم. به نظرم هیچ قتلی " جوانمردانه " نیست ، پس نیازی ندارم که قتل ترز را " ناجوانمردانه " بنامم.
با ترز آشنایی ندارم ، نمیدانم او بی گناه بود یا با گناه ،معنای گناه برای من شاید بسیار با معنای گناه برای تو متفاوت باشد. ولی فکر نمیکنم گناهکار بودن یا نبودن ترز ، تاثیری در جنایتی که انجام شده است داشته باشد. ترز دختر 15 ساله ای بود که حق داشت زندگی کند. مثل هر 15 ساله ی دیگری.
مهم این است که دختر 15 ساله ای دیگر حق زندگی ندارد ، و اشخاصی که این حق را از او گرفتند ، هم سن و سال او بودند.
دیروز حکم قاتلان ترز صادر شد. توماس و ماریا به یک سال و نیم نگهداری اجباری در انستیتوهای بزهکاران نوجوان همراه با درمان روانی مجکوم شدند. حکم مورد اعتراض بسیاری حتی در مطبوعات قرار گرفت ، بسیاری مجازات را نسبت به عمل انجام شده ـ یعنی قتل عمد و با برنامه ریزی قبلی ـ سبک و ناچیز می دانند. اما به نظر یکی از جرم شناسان مشهور سوئدی ، دادگاه نسبت به سن بسیار کم مجرمین ، و اینکه ایشان تا کنون جرمی انجام نداده اند و پرونده ی قبلی ندارند ، تخفیف بسیاری قائل شد.
مسئله ی دادگاه در مورد بالا ، بهداشت روانی این دو نوجوان و کمک به ایشان برای بازگشت به جامعه است.
داستان ساده تر از آن است که بحث پیچیده ای را لازم شود . دو نوجوانی که دوست و هم کلاس خود را به خاطر بوسه یا لاس زدن به مرگ محکوم میکنند و حکم را در موردش اجرا میکنند ، از نظر روانی موجودات سالمی نیستند. و در وحله ی اول باید سلامت روانی ایشان مورد درمان قرار بگیرد.
وقتی حکم بالا و بحث های پیرامونش را در روزنامه های صبح می خواندم ، به ناگاه به خود گفتم :
فکرش را بکن اگر این سه نوجوان در ایران به دنیا می آمدند. در این صورت نه یک نعش بلکه سه نعش بر دست این جامعه باقی مانده بود. امروز اگر دادستان و وکیل بر سر بهداشت روانی این دو نوجوان صحبت می کنند و برنامه ریزی بر سر اینکه چگونه این دو به جامعه بازگردانده شوند ، باید وکیلی دست از جان شسته پیدا میشد و هفت کفش آهنین از پای می انداخت نا از اولیای دم ، تقاضای بخشش میکرد ، که با توجه به شرایط ، یعنی قتل با برنامه ریزی قبلی ، مسئله ی ساده ای نبود. کار این وکیل ، و چندین فعال حقوق بشر ، چندین روزنامه نگار و عکاس و گزارشگر برای مدت زیادی روشن بود.
و شاید با تمام تلاش ها ، طناب دار روزی به دور گردن ماریا که تحمل لاس زدن ترز با دوست پسرش را نداشت می افتاد و شاید مادر ترز ، صندلی را از زیر پای توماس می کشید و بدن او را به تشنج های مرگ می سپرد.
و شاید شب اعدام ماریا و توماس ، وکیل این دو سرگشته و دردمند ، از تلاشی که ثمری نداد ، به خانه بر میگشت و در وبلاگش فریاد می کشید ، و تو اگر دقت میکردی ، اشکی را که از چشمانش بر کی بورد چکیده است در لابلای کلماتش می توانستی بخوانی...
اما نه ترز و نه ماریا و توماس ، هیچ کدام از این سه نوجوان در ایران به دنیا نیامده و بزرگ نشده اند.
مادر و پدر و دائی ترز ، از کوتاه مدت بودن مجازاتی که برای قاتلانی که دخترکشان را از ایشان گرفته بود تعیین شد ، ناراضی هستند. ولی در فکر هیچ کدام ایشان نمی گنجد که تقاضای اعدام ماریا و توماس را داشته باشند.
وکلای ماریا و توماس ، مجبور نبودند که انرژی بیش از حدی صرف جلب ترحم پدر و مادر ترز صرف کنند. آنها قانون را در کنار خود داشتند. قانونی که برای حمایت از شهروندان وضع شده است ، و توماس و ماریا ، هر چند جنایتی را مرتکب شده اند. اما همچنان شهروند این جامعه ی بشری هستند ، و از حقوق شهروندی برخوردارند. وکلای توماس و ماریا تنها لازم بود تلاش کنند که نشان دهند کاری که این دو انجام داده اند عکس العمل عادی ای در مقابل آن دختر 15 ساله نیست و نیازمند مراقبت ویژه ای هستند که تا زمانی که بهبود پیدا نکرده اند به خود و دیگران صدمه ای نزنند.
ماریا و توماس ، جنایتی را مرتکب شدند ، این دو آدم کش هستند. ولی مجازات آدم کشی در دنیای متمدن اعدام نیست. و شانس بزرگ ماریا و توماس این بود که در دنیای متمدن به دنیا آمدند و بزرگ شدند و مرتکب جنایت شدند.
من ، کشورم را دوست دارم . ولی وقتی فکر هایم به اینجا رسید ، اشک امانم نداد.
راستی ، چرا باید به دنیا آمدن در کشوری که دوستش دارم بد شانسی بزرگی باشد ؟ "
تقریبا قسر در رفتیم...در این چند ماهه فکر اول مهر مثل بختک افتاده بود به جانم که چطور باید دو و نیم میلیون جور کنیم و کرایه خانه و قسط آخر خرده ریزهایمان را بدهیم...هرچه هم جمع می شد یکهو یک خرج غیر مترقبه ای پیش می آمد و مثل آتش میفتاد به جان پس اندازمان...مثل آن تصادف کوفتی...گفته بودم؟ ولش کنید...نمی خواهم الان تعریف کنم...یعنی اول باید به مخم فشار بیاورم که قبلا در موردش نوشته ام یا نه...بعد که طبق معمول مخم جواب نداد باید بروم و کل آرشیو این دو سه ماهه اخیر را مرور کنم که ببینم چیزی در موردش نوشته ام یا نه...بعد اگر ننوشته بودم بیایم برایتان بنویسم که چطور شد آن زنک آمد کوبید به در سمت عقب ماشین ما و آخر سر من مقصر شدم...فرعی به اصلی...خب من ماشینم از اصلی رد شده بود...نصف بیشترش رد شده بود...این قانون فرعی به اصلی اصلا عادلانه نیست...ولش کنید...شاید همه اینها را قبلا گفته باشم و پاک حوصله تان را سر ببرم...مثل این پدربزرگها و مادربزرگها که چند تا جمله و یا خاطره کلیدی دارند و و راه به راه تحویل نوه نتیجه ها می دهند...بعد نوه نتیجه ها هم مجبورند به روی خودشان نیاورند و با ذوق و شوق ادا اطوارها و خاطرات هزار بار گفته شده را گوش کنند...مثلا همین پدر من چند تا خاطره دارد که آنقدر توی ذهنش رشد کرده اند که جای بقیه خاطراتش را به کل گرفته اند...یکی اینکه توی ترکمن صحرا یکبار با هلی کوپترشان جایی نشسته بودند که گرفتار ترکمن های عصبانی شدند و با چه اقبالی از مهلکه گریخته اند...یا یکی دو تا ماجرایی که برایش توی آمریکا پیش آمده بود...ماجراهای خیلی پیش پا افتاده...مثلا خدمتکاری که هر بار می آمد اتاقش را تمیز کند و ریخت و پاش و شلوغی اتاق پدرم را می دید این دو کلمه را به زبان می اورد که " Iranian Dirty" ...یا اینکه آنجا همیشه صبح ها نیمروی دو رو سرخ شده سفارش می داد...و البته شیرجه زدن های نفس گیرش را با هواپیمای اموزشی...خاطرات گذشته...گذشته های خوب و پر افتخار...همه مان دیر یا زود قفل میشویم به قسمتی از زندگی مان...وقتی که پیر تر شدیم و به سنی رسیدیم که دیگر چشم اندازی در رو به رو وجود نداشت مشغول گذشته ها می شویم...از میان تمام سالها و تمام خاطرات معدودی را نگه می داریم و باقی را دور میریزیم...من که تا به امروز هیچ چیز پر افتخاری در کارنامه ام نگذاشته ام برای روز پیری و کوری...فکر کنم هیجان انگیز ترین و قابل ذکر ترین اتفاق زندگی ام همان چند سفری باشد که با دوچرخه به این طرف و ان طرف رفته ام...چقدر ضایع...! ...نه؟...پاک نوه نتیجه ها را از خودم نا امید می کنم... پدر من به سن من که بود لااقل یکی دو تا قپه روی دوشش بود و چند تا گردان جلویش پا می چسباندند و خبردار می ایستادند و غلط نکنم آمریکایش را هم رفته بود...فکر کنم پسرم باید با تو سری هر هفته نوه ها را به دیدنم بیاورد و هر بار آه از نهاد آنها بلند کند که وای...بازم بابا بزرگ میخواد یک ساعت خاطره سفرش با دوچرخه به اصفهان رو تعریف کنه...!
چند روز پیش اتفاقا به خانوم شین میگفتم که نکند من وقتی پیر شدم از ان پیرمردهای خنگ و خرفت بشوم که حوصله همه را سر می برم...؟ گفت نه...تو کتاب میخوانی و کسانی که کتاب می خوانند مغزشان به این زودیها از کار نمی افتد...با خوشحالی گفتم یعنی مثل نجف دریابندری می شوم؟...حالا چرا نجف دریابندری ؟ چه میدانم...از دهنم پرید...آخر دارم این روزها کتاب مصاحبه اش را میخوانم...با کی؟ نمیدانم...حوصله هم ندارم بروم نگاه کنم...یعنی باید بروم توی اتاق و چراغ را روشن کنم و همین باعث بیدار شدن خانوم شین می شود و ارزشش را ندارد...فکر نمیکنم شما هم راضی باشید که به خاطر یک اسم که برای هیچکس هیچ معنای خاصی ندارد و به بحث ما هم ربط پیدا نمیکند خانوم شین را بی خواب کنیم...اصلا فرض کنید اسم یارو " مرتضی بهبهانی" هست...او که مهم نیست...مهم این است که من دارم مصاحبه اش را با دریابندری میخوانم...یعنی او یک خط سوال میکند و دریابندری سه صفحه جواب میدهد...حالا شما گیر داده اید به همان یک خط سوال که سوال کننده کیست؟ ...گیر الکی ندهید که اصلا حوصله ندارم...
داشتم میگفتم شاید خواندن چنین کتابی باعث شد که آن لحظه فکر کنم من هم پیر شدم باید مثل او بشوم...مثل دریابندری...هنوز آنقدر جالب حرف میزند که یک آدمی چند ماه و بلکه هم چند سال بدود برای اینکه با او حرف بزند و بعد حرفهایش را بدهد به انتشارات گردن کلفتی مثل مروارید چاپ کند...خب صد در صد این شخص با این سن و سال هنوز مخ و ملاجش سالم است...و همه اینها به خاطر این است که او هم در جوانی کتاب زیاد میخوانده...پس من هم مثل دریابندری میشوم و خانوم شین هم همین را تصدیق کرد...البته منهای خانه ای در بالای شهر و منزلت اجتماعی که حاصل یک عمر تلاش اوست...
از کجا به کجا رسیدیم؟...خوبی پستهای نصفه شبی این است که حرف تو را با خودش می برد و لازم نیست تو هی زور بزنی که جملات و موضوعات را با وصله پینه به هم بچسبانی و مرتبط ها و غیر مرتبط ها را از هم جدا کنی...الان با یک نگاه به بالای صفحه فهمیدم که داشتم در مورد دخل و خرج اول مهرم حرف میزدم که تا همین بیست روز پیش حتی نصفش هم جور نشده بود...ولی جور شد...نه دوچرخه را فروختم و نه خانوم شین دست به طلاهایش زد...آخرین قسط و سنگین ترین قسطمان را که مصادف شده بود با کرایه ششماهه دوم سال یکجا دادیم و یک نفس راحتی کشیدیم...فعلا یک نفس راحتی کشیدیم...
گیج و عصبی و کلافه ام...توی شرکت برج زهرمارم...نه کار میکنم و نه کار نمیکنم...با هر حرف و حرکتی که به نظرم بیجا و اشتباه باشد مثل مخزن باروت منفجر میشوم... به غیر از مواقعی که خانه و کنار خانم شین هستم همه چیز بد است...ماشین که خریدیم حسابی دست و بالمان خالی شد و تا دو ماه دیگر هم چیزی حدود دو و نیم میلیون تومان باید جور کنیم و بدهیم به صاحبخانه...نگران آن نیستم چون به هر حال جور میشود...ولی حس میکنم شرایطم پایدار نیست...انگار توی فضا معلق باشم...هر لحظه ممکن است عطای کار را به حرفها و حدیثها و اتفاقات محیط کار ببخشم...حرفها و حدیثها و اتفاقاتی که چیزهای عادی و روزمره در هر محیط کاریست اما من را به جنون و استیصال میکشاند...با اینکه اینجا درآمدم نسبتا خوب و معقول است اما به شدت ذهنم متشنج است...انگار نشسته باشی و هر لحظه منتظر این باشی تا با شوک الکتریکی به سراغت بیایند و روح و روانت را آشفته کنند...خواه مشتری باشد و خواه کارفرما...کاری به درد من میخورد که ذهنم را اینطور درگیر نکند...که اختیار دار کامل کارها و امورات، خودم باشم...که دائما نگاهی از بالا به دنبالم نباشد که چه کرده ام و چه نکرده ام...که اگر خوب بودم تشویقم کند و اگر خوب نبودم شروع کند آلارم دادن و اخطار که خوب نیست...باید بهتر باشی...باید بیشتر جیب ما را پر کنی که در نهایت جیب خودت هم بیشتر پر شود...این چیزها آدمی مثل من را فرسوده میکند...احساس چرخدنده کوچکی را به من میدهد که فقط وظیفه اش این است که بچرخد و سیستم بزرگتری را به حرکت در بیاورد...
هرچه هست این روزها اصلا خوشحال نیستم...
دایر کردن یک رستوران یا کافی شاپ کوچک خوب است...جایی که در سکوت و خلوت و عوالم خودت بنشینی تا مشتری به سراغت بیاید...وقتی هم آمد ذهنت درگیرش نباشد...نه چانه باید بزنی و نه بی جهت از داشته و نداشته ات تعریف کنی و نه نگران رقبایت باشی...فقط محیطی آرام و دلنشین به دور از استرس برایش فراهم کنی که بیاید و بنشیند و چیزی بخورد و برود... و تو در همه این زمانها پشت دخل در تنهایی و خلوت خودت و با خودت نشسته باشی...
اما بهتر از آن نگهبانی ست...نگهبانی ته یک کوچه خلوت و ساکت...کوچه ای با درختهای بلند و غار غار کلاغ...هر از گاهی در خانه ای باز میشود و ماشین مدل بالایی بیرون می آید و بوقی برایت میزند و می رود...همه کاری که با تو دارند همین است...مشتری شاید فقط سالی یکبار به سراغت بیاید که آن را هم با یک فریاد و چرخاندن چوبدست راه میندازی...و باقی اوقات را نشسته ای توی کیوسک نگهبانی و کتابت را میخوانی ...هر از گاهی که جمله ای درخشان تسخیرت میکند بلند میشوی و قدمی میزنی و آهسته آهسته میگذاری تا آن جمله ناب در تو ته نشین شود و سرشارت کند...
اما بهتر از نگهبانی هم هست؟ شاید...شاید بگوئید آن کس که شغل و حرفه اش ادبیات است و ایزار کارش کتاب و قلم و سکوت و کاغذ...من میگویم نه...وقتی ادبیات را به عنوان حرفه ات انتخاب کنی کمتر از آن لذت خواهی برد...رابطه عاشقانه ات تبدیل به یک رابطه کاری میشود...با همان استرس ها و رقابت ها و خود را بالا کشیدن هایی که لازمه هر حرفه ایست...با همان نگاههای از بالا و بکن و نکن هایی که در هر شغلی برای آدم وجود دارد...به جای آنکه به تو آرام و قرار دهد بی قرارت میکند...
چه فکرهایی...!چه فکرهایی...شاید اگر خانم شین نبود خیلی راحت میتوانستم از اینجا بروم و جای دیگری مشغول شوم...اما با این شرایط ریسک کردن برایم سخت شده...اما چیزی که مسلم است اینکه این شرایط برایم قابل دوام نیست...برای شرکتی هم که در آن کار میکنم احتمالا نیست...شاید توی رو در بایستی تا به حال عذرم را نخواسته اند...من اینجا این روزها نه کار آنچنانی میکنم و نه اجازه میدهم کسی به من بگوید که چه کار کنم و چه کار نکنم...طاقت هیچ حرف و انتقاد و نظری را هم ندارم و هر روز کلافه تر و بد اخلاق تر و خسته تر از پیش پشت میزم مینشینم...تا کی؟
...به زودی معلوم میشود.
حالا شاید فکر کنید من و محمود فرجامی داریم به هم نان قرض میدهیم...نه...توی پست قبل نوشته اش در مورد ابطحی را لینک کرده بودم چون به نظرم نوشته خوبی آمده بود...اما امروزدر وبلاگش شعری خواندم که به معنای واقعی کلمه شعر بود...از شعر هیچ بزرگی هیچ کم نداشت:
اینک ایستادهاست در برابرت
آنکه میبخشید و فراموش میکرد
آنکه میبخشید و فراموش نمیکرد
و آنکه بخشیدن را به فراموشی میسپارد
من!
نگاهی کرد از سر تحقیر
آن بلندای چرخنده
اکنون ایستادهام در برابرت
با شمشیری
و سپری
و خودی
همه چوبین
ترکخورده
زنگار گرفته
و دندانهایی
همچون سرب بر هم فشرده
و شقیقههایی که خون را به چشمخانه پرتاب میکند
هو...هاه
هوه...هاه
همه توانت از باد است هیولا
راست میگفت اسپانیایی سرگردان
حالا بادی در سر من است
چون او
هوه... هاه
هوه... هاه
جز این نگفت آسیاب مغرور
و جز لبخندی نزد
از سر تحقیر
مرد ایستاد
و آسیاب چرخید
- اینک من و اینک تو
و بادی که اندک اندک آفتاب ظهر تابستان توانش میستاند
و بادی در سر من که توفانیام میکند
دندان قروچهی من
و قرچ قرچ چرخهای تو که از حرکت بازمیماند
هیچ نبودی و نیستی ای آسیاب بزرگ
جز هیولایی بادتوان
که نمیباید فراموشت میکردیم
اینها را گفت
نگاهی از سر تحقیر به بالا افکند
و رفت
مردی که جز سرب در دهانش
و خون در شقیقههایش
و باد در سرش
نبود.
دیگر کسی فراموش نکرد و نبخشید
و هیولا
نچرخید!
من و خانم شین که میرویم...نماز جمعه فردا را میگویم...فکر ردیفهای جلو و حتی داخل صحن دانشگاه که نباید بود...از همین الان بلیط آن جلو جلوها رزرو شده است برای برادران بسیجی که اگر زبانم لال زبانم لال آقای هاشمی از دهانش چیزی پرید اینها جلوی دوربینهای صدا و سیما گریبان چاک دهند و گلو پاره کنند و بعد هزار بار توی اخبار تلویزیون نشان بدهند و از آن به عنوان "اعتراض مردم نمازگزار به بخشی از سخنان خطیب جمعه تهران" یاد شود... به هر حال اینکه چه خواهد گفت و سکوتش را چگونه خواهد شکست چیزی ست که فردا مشخص خواهد شد و یکجورهایی از صحنه پنالتی زدن های فینال جام جهانی هم نفس گیر تر است...اما مهمتر از اینکه هاشمی چه بگوید حضور موسوی ست...جایی که موسوی رسما اعلام کند میرود حتما هوادارنش نیز می آیند...و این از همه چیز فردا مهمتر و هیجان انگیز تر خواهد بود...تصور کنید که صفوف نمازگزارها به جای محدود شدن به صحن دانشگاه تهران و خیابانهای اطراف آن، از یک سر به میدان امام حسین برسد و از سوی دیگر به میدان آزادی ختم شود...اگر این مردم قرتی بازی را کنار بگذارند و مثل آن شنبه معروف به میدان بیایند فردا تهران باز دیدنی خواهد شد...
پ.ن: آوردن نماد و پرچم و مانند آن به داخل محل برگزاری نماز جمعه ممنوع است. اگر نماد سبزرنگی هم به همراه دارید تا قبل از استقرار در محل مناسب و بررسی همه جوانب آن را در معرض دید قرار ندهید.
پ.ن: من اگر جای خانمهای شیک پوش و فشن مامانی بودم برای فردا با غلظت کمتری آرایش میکردم و برای محکم کاری یک چادر هم از در و همسایه قرض میکردم و داخل کیفم میگذاشتم... یکوقت دیدی از خلوتی جمعه استفاده کردند وهمه خیابانهای منتهی به انقلاب را بستند و فقط از روی تیپ و قیافه اجازه عبور دادند...احتمالش کم است اما از این پدرسوخته ها هیچ کاری بعید نیست! فکر کنید اصلا مهمانی بالماسکه است...یعنی اصلا اگر حال داشتید به صورت خیلی "اگزجوریت" تبدیل به یکی از خواهران سکینه و زینب شوید...از آنها که فقط زیگیل نوک دماغشان پیداست...هم فان است و هم تماشا...من خودم یک پیرهن سفید و ساده میپوشم و تکمه هایش را هم تا زیر دماغ میبندم... موهایم را هم یک وری آب و شانه میکنم...انگشتر عقیق و تسبیح هم که دیگر بیمه میکند هر آدم پدرسوخته ای را...به این چیزها میگویند تقیه...!بعد اگر خدا خواست و توانستم بروم آن جلو ملو ها و مستقر شوم و البته اگر دیدم اطرافیان هم خودی هستند آنوقت پیراهنم را در می آورم و با تی شرت منقش به تمثال مایکل جکسون در این مراسم عبادی سیاسی شرکت خواهم جست!
برای خانم شین هم برنامه ها دارم...شاید یک عکس دوتایی مان را با لباسهای مبدل گذاشتم که بخندید...!
پ.ن: عجب خوراکی دادم با این پی نوشت قبل به این برادران اطلاعاتی...الان توی فکرشان ما را از این جوانهای مو سیخ سیخونکی تصور میکنند که اوج آمال و آرزوشان پوشیدن تی شرت مایکل جکسون در انظار عمومی ست...دیگر عقلشان نمیرسد که دارم شوخی میکنم...!
پ.ن: موسوی کار قشنگ و عاقلانه ای کرده است...موسوی رهبری را داد به دست مردم و مردم هم با راهکارهای مبتکرانه خودشان موسوی را با خود همراه می کنند...نمونه بارزش همین نماز جمعه این هفته است...متن پیام موسوی که در سایت رسمی اش قرار داده شده نشانگر این است که این بار موسوی دعوت مردم را لبیک گفته است...:
" به نام خدا و با تقدیم سلام متقابل... از آنجاکه اکیداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب می دانم، روز جمعه مورخ 26/04/88 در میان صف های شما حاضر خواهم شد. تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست. با تقدیم احترام برادر شما میرحسین موسوی"
پ.ن: سقوط هواپیمای توپولوف هم در این هاگیر واگیر شد قوز بالای قوز...! شانس آوردیم که ارتباطش ندادند با جنبش سبز و عوامل بیگانه و ایادی داخلی اش...از این روسیه جز بدبختی و نکبت و خواری به مردم ایران چیزی نرسیده و احتمالا نخواهد رسید!...باور کنید اگر هواپیما آمریکایی و یا اروپایی بود الان خشتک سفارتخانه های وابسته را پرچم کرده بودند و رئیس جمهور محبوب و مردمی مان هم نامه مینوشت برای سازمان ملل و خواستار مجازات و تحریم کشورهای جنایتکار! سازنده هواپیما می شد...ولی چون هواپیما روسی بوده حتما "قضا بلا" بوده...!
پ.ن: راستی...اصلا فکر نکنید اگر بیایید حتما باید نماز بخوانید و دولا راست شوید ها...نه بابا...من خودم دیسک کمر دارم...یک گوشه ای مینشینم و اگر هم از برادران کسی جلو آمد و خواست متعرض شود شروع میکنم زیر لبی پس پس کردن...بعد دستم را میکشم روی صورتم و سرم را نود درجه به چپ و راست میچرخانم و بعد نگاه روحانی ای به طرف می اندازم که من دیسک کمر دارم برادر...اینطوری نماز میخوانم...!
.شما هم میتوانید در هر حالتی - حتی دراز کش - همین حرفها را بزنید و همین سکنات را انجام دهید...قولنج و باد فتق و عمل آپاندیست هم عذر موجه شرعی ست... آخر من چقدر به شما چیز یاد بدهم...!
بعد التحریر:
آن نوشته تخته سیاه و این پی نوشت آخری در مجموع به معنای آن نیست که ما نمیتوانیم و جایش داریم تعلیم میدهیم ها...ما هم تعلیم میدهیم و هم خودمان کننده ایم...اینجوریاست!
بشکن طلسم حادثه را،
بشکن!
مهر سکوت، از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره،
بسپار
تکرار کن حماسه خود، تکرار
چندان سرود سوگ، چه میخوانی؟
نتوان نشست در دل غم، نتوان
از دیده سیل اشک، چه می رانی؟
سهرابمرده راست، غمی سنگین
اما،
غمی که افکند از پا نیست
برخیز! رخش سرکش خود زین کن
امید نوش داروی تو از کیست؟
سهرابمرده ای و غمت سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا و مهر نباید داشت
ای گُرد دردمند،
ز بی دردان
افراسیاب خون سیاوش ریخت.
بیژن، به دست خصم به چاه افتاد
کو گُردی تو، ای همه تن خاموش!
کو مردی تو، ای همه جان ناشاد!
اسفندیار را چه کنی تمکین؟
- این پر غرور مانده به بند «من»
تیر گزین خود به کمان بگذار،
پیکان به چشم خیره سرش بشکن!
چاه شغاد مایه مرگ توست
از دست خویش بر تو گزند آید.
خویشی که هست مایه مرگ خویش،
باید شکست جان و تنش
باید!
(حمید مصدق)
پ.ن: گزارش روز هجده تیر را حتما اینجا و آنجا خوانده اید...فرصتی برای نوشتنش دست نداد و الان هم که دیگر نوشتنش لطفی ندارد و موضوع حسابی بیات شده...ما هم حالش را نداریم...راستی...کسی میداند که عباس معروفی چرا دیگر نمیخواهد بنویسد؟
پ.ن: این استیون واینبرگ فیزیکدان و برنده جایزه نوبل در سال 1979 هم حرف قشنگی زده است که این روزها مصداقش را به عینه می بینیم
«مذهب توهینی است به شان و مقام انسان، با بودن و نبودنش، مردم نیک سیرت اعمال خوب و انسانهای پلید کارهای زشت را همچنان ادامه خواهند داد... اما برای آنکه مردم پاک سرشت دست به اعمال پلید بزنند، تنها به مذهب نیاز داریم.»
امروز یکشنبه هفتم تیرماه ساعت شش مراسم بزرگداشت شهدای هفتم تیر در مسجد قبا واقع در خیابان دکتر شریعتی-بالاتر از حسینیه ارشاد- مسجد قبا برگزار خواهد شد... این تجمع و مراسم مجوز قانونی دارد (قابل توجه جان عزیزها!)... و احتمالا خود آقای موسوی نیز سخنرانی خواهند داشت...در خبر رسانی این گردهمایی کوتاهی نکنید.
اول اینکه همه من را میشناسند...یک آدم برانداز و مخملینی هستم که لنگه ندارم...خدا به سر شاهد است در تمام دوره های گذشته حسرت چس مثقال مشروعیت را به دل این حکومت گذاشته ام...اما این دوره قضیه اش فرق میکند...به قول امام اگر نگویم جام زهر اما یک لیوان از این آب زرشکهای کثافت کنار خیابانی که چند تا مگس مرده هم تویش افتاده را سر میکشم و با قلبی آکنده از اندوه و سری افکنده رسما شرکت خود در این دوره از انتخابات ریاست جمهوری را اعلام میکنم...علت اصلی این اقدام سازشکارانه فقط و فقط فرستادن احمدی نژاد به سر خانه و زندگی اش است و بس...بنده نه اعتقادی به موسوی دارم و نه امید معجزی از کروبی...اما امروز ناچار به انتخاب یکی از این دو می باشم...این که من چه کسی را انتخاب میکنم چیزی ست که فقط خودم میدانم و خدا و البته شاید بعضیها هم حدس هایی بزنند...! اما این چیزی نیست که من بخواهم در اینجا اعلام کنم و در این چند روز مانده به انتخابات برخی هواداران نامزدها از آن استفاده تبلیغاتی کنند و خدایی نکرده در سرنوشت انتخابات تاثیری بگذارد...از این وبلاگ مقدس نباید استفاده ابزاری کرد...فقط خیلی سر بسته میگویم آنهایی که حدس میزنند من موسوی را انتخاب کرده ام احتمالا کور خوانده اند...فعلا همین را از من داشته باشید که من بعد از پایان انتخابات موضعم را به طورعلنی و شفاف اعلام کنم...
حالا بحث انتخابات به کنار...سیاست پدر و مادر ندارد...بیایید حرف خودمان را بزنیم...خوبید؟ ما هم بد نیستیم...شیراز هم بد نبود...جای شما خالی...خانم شین هم خوب است...بفهمی نفهمی داریم کمی تپلی میشویم...فعلا هم از رژیم و این صحبتها خبری نیست...زندگی متاهلی این قرتی بازیها را بر نمیدارد...گوش شیطان کر گوش شیطان کر تا یک ماه دیگر ماشین هم میخریم...نمیدانم با حدود هشت – نه میلیون چه بخریم که خدا را خوش بیاید...شاید یک پژو دست دوم...شاید یک پراید صفر...این روزبه نامرد که صاف رفته و yaris خریده...حالا نه اینکه ما چشم نداشته باشیم ببینیم ها...نه...ولی خداوکیلی آدم با حقوق کارمندی و زندگی متاهلی میتواند یکدفعه بیست و چند میلیون بدهد پای ماشین؟ غلط نکنم پای فک و فامیل شهرام جزایری وسط است...!
راستی...صحبت جزایری شد یاد کروبی افتادم...این کروبی به نظرتان گوگوری مگوری نیست؟ از پریشب که خبر گرفتن سیصد میلیونش از جزایری بر ملاء شده بیشتر مهرش به دلم افتاده...وقتی اونقدر صادقانه گفت که بله...گرفته...دویست میلیون هم نبوده و سیصد میلیون بوده...کدام سیاستمدار مادرفلانی وقتی چنین سوالی ازش کنند چنین جوابی میدهد...؟سیاستمدار باید بلد باشد خودش را بزند به کوچه علی چپ...باید بلد باشد راه به راه تکذیب کند...باید بتواند توی چشم آدم نگاه کند و بگوید ماست سیاه است...به هر حال این کروبی یک جورهایی گوگوری مگوری ست...ببینید کی گفتم...!
قرار شد بحث سیاسی را بگذاریم برای بعد از انتخابات...خدا قبول کند این روزها باز کرم کتابخوانی ام برگشته و بعد از دو سه ماهی که بیشتر تمرکزم بر روی انجام وظایف زناشویی بود این روزها گاه گداری کتابی هم به دست میگیرم..."حسب حال" حسن کامشاد را در زمانی که شیراز بودم خواندم...عالی بود...قلمش به خودم رفته بود پدر سوخته ...بس که شسته رفته و راحت نوشته شده بود...زندگی کردن آن دوره ها هم عوالمی داشته ها...انگار همه خیلی آدم حسابی تر از این دوره ایها بوده اند...اسم این رفیقش چه بود؟ همان که رفت توی کار شاهنامه و این صحبتها...ای خدا...گند م بزنند با این حافظه ام...ظاهرا به غیر از کتابهای تحقیقی اش در باره شاهنامه او هم حسب حالهایی خواندنی می نوشته... کسی خبر دارد چه کتابهایی از او در ایران قابل دسترسی ست؟(وقتی میگویم او یعنی اسمش یادم نمی آید و شما خودتان باید هم اسمش را بدانید و هم اسم کتابهایش را)
ها...بحث کتاب شد یادم افتاد بیست سی جلدی از کتابهای بی زبانم دست این و آن است...درست است خانه شراگیم کتاب زیاد است...اما حساب دارد...خداوکیلی اگر کتابی از من دستتان است خودتان خجالت بکشید و بیاورید بدهید...البته من که حافظه ام در حد و اندازه های ماهی قرمز تنگ خانه مان است و یادم نیست چه کتابی را به چه کسی داده ام...ولی نه اینکه اصلا هیچی حالیم نشود...مثلا خوب میدانم که کتاب " تفسیر خواب" فروید دست کیست...یا اینکه "طوطی" زکریا هاشمی را چه کسی برده است...و همینطور خوب میدانم چهار پنج جلد از کتابهای اریک امانوئل اشمیت و همچنین "مرشد و مارگریتا" دست کیست..."چرا باید کلاسیک ها را خواند" و دو سه جلد کتاب دیگرم را هم دقیقا میدانم کجاست...و از همه دردناک تر " دفترچه خاطرات و فراموشی" محمد قائد است که یک وبلاگ نویس انسان نمایی آن را برده و هنوز که هنوز است نیاورده...ولی نمیخواهم از کسی اسمی ببرم و باعث بی آبرویی کسی شوم...البته حالا ممکن است یادم نباشد " هزار خورشید درخشان" یا "بادبادک باز" را چه کسی دو در کرده...یا صد سال تنهایی را...ولی بالاخره میدانم که زمانی توی کتابخانه ام بودند و الان دیگر نیستند... بعضی کتابها را که نه اسمشان یادم می آید و نه اینکه چه کسی بردتشان...آنها را دیگر کاریش نمیشود کرد...سگ خور شده...! به خدا یک کلمه از این کتابها حلال نیست که خوانده شود...از ما گفتن بود!
نه اینکه متوجهش نباشم...نه...اتفاقا زیر چشمی کوچکترین تغییرات و حالاتش هم زیر نطرم بود....درست از بعد ازدواج حرکات خزنده ای را شروع کرد و نم نم برای خودش جایی باز کرد...من هم خداوکیلی تا امروز باهاش راه می آمدم و بهش نه نمیگفتم...وسط خیابان ناگهان هوس آیس پک شکلاتی با خامه میکرد... میرفتم برایش میخریدم...یک مدت هم گیر داده بود که یک سرخ کن بخر تا اینهمه پول را هر هفته توی AFC نفله نکنی...گفتم چشم... رفتم و برایش یک سرخ کن فیلیپس درجه یک خریدم و نشان به آن نشان که هر شب بساط مرغ و ماهی سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده به راه بود...حالا هم گیر داده که تو که اجاق گازت فر و بابزن و یا به قول امروزیها جوجه گردان دارد چرا مرغ مسمن به سیخ نمیزنی تا حالش را ببریم؟
کارد بخوری...!...اگر بدانید امروز در آینه ی قدی خانه مان چه دیدم...یک شکم قلنبه که در بهترین حالت که با همه قوا نفسم را حبس میکردم و میدادمش تو به موازات سینه ام میرسید...کمی که میخواستم راحت تر بایستم به طور نا امید کننده و زننده ای بیرون بود...اول شک کردم...گفتم خیالاتی شده ام...یعنی از آن اول هم توی همین مایه ها بوده ام و به روی خودم نمی آوردم...رفتم سراغ لباسهای قدیمی ترم...چشمتان روز بد نبیند...شلواری که روز خواستگاری پوشیده بودم دیگر دکمه اش هم بسته نمیشد... رفتم سراغ خانوم شین که ببینم نظرش چیست...بهش میگویم ببین شین جان یک چیزی میگویم بهم راستش را بگو... به نظر تو من دارم کم کم از ریخت میفتم؟ نگاه متعجبانه ای میکند و با بدجنسی میگوید که از اول هم همچین ریخت و قیافه ای نداشتی...چطور؟ پیرهنم را میزنم بالا و توده قلنبه ی چربی را نشانش میدهم که یادت است شب اول ازدواجمان این شکم شش تکه بود...؟کمی سرش را میخاراند و چشمهایش را ریز میکند که مثلا دارد به ذهنش فشار می آورد که به خاطر بیاورد و بعد با ناامیدی شانه ای بالا می اندازد و میگوید مطمئنی شش تکه بود؟ میگویم حالا شش تکه هم اگر نبود سه چهار تکه که بود...نبود؟ چشم غره میرود و میگوید این فیلمها را برای من در نیاور...هرکس نداند و ندیده باشد فکر میکند روز اول ازدواجت با من ژان کلود وان دمی چیزی بوده ای...قیافه مظلومانه و در عین حال متعجبی میگیرم و میگویم جان شین من بدبخت از روز اول این شکلی بودم...و مخصوصا شکمم را کمی بیشتر بیرون میدهم...انگار دوزاری اش میفتد و میگوید آهان...میخواهی بگویی چاق تر شده ای؟ میگویم چاق تر!!؟ شده ام مثل این حاجی های بازاری...همه اش هم تقصیر توست که حواست به من نیست...اگر چهار بار سر شام وقتی میخواستم یک تپه برنج بکشم توی بشقاب با کف گیر به پشت دستم میزدی الان حال و روزم این نبود...دستهایش را میزند به کمرش که یعنی منتظر یک جواب دندان شکن باید باشم...میگوید باشد...عیبی ندارد...از امشب...کف گیر که چیزی نیست...لازم باشد دیس برنج را توی سرت خورد میکنم...! یا امام هفتم...! این اصلا شوخی موخی سرش نمیشود...نکند از امشب واقعا مثل میراب بنشیند سر سفره و لقمه های ما را بشمارد...میگویم نه...منظورم که این نیست...بچه که نیستم...خودم با خودم تصمیم گرفته ام دیگر حساب تک تک کالریهای مصرفی ام را داشته باشم...میگوید پس اینهمه ادا و اصول در اوردنت برای من دیگر چه بود؟گفتم...هیچ...آمدم فقط کمی درد دل کنم.
از امروز تخمه، آجیل، شیرینی، قند، برنج و سیب زمینی سرخ کرده به کل تعطیل است...نان، میوه های شیرین مثل هندوانه و خربزه و طالبی و... به شدت کنترل شده و به طور مثقالی مصرف خواهد شد...ولی تا دلتان بخواهد سایر میوه جات و سبزیجات و محصولات جالیزی، سفیده تخم مرغ، انواع گوشت و غذاهای فیبر دار توسط اینجانب خورده خواهد شد.
البته اینها همه از فردا صبح ...نه...فردا ظهر اجرایی می شود...خانم شین الان مشغول پختن کیک هویجی ست و قرار است تا لحظاتی دیگر از فر بیاید بیرون...الان بویش کل خانه را برداشته...امشب کمی داغ داغش را میخوریم و فردا هم برای صبحانه که باقیمانده اش را خوردیم و خیالمان راحت شد برنامه رژیم به طور رسمی آغاز میشود...این خط و این نشان...من ماه دیگر همین موقع می آِیم برایتان مینویسم که امروز صبح بلند شدم و رفتم جلوی آینه و تکه های شکمم را شمردم که دقیقا شش تا بود...تازه شاید عکسش را هم گذاشتم که ببینید...البته اگر خانم شین اجازه دهد و شما هم قول بدهید به چشم برادری نگاه کنید...
پ.ن: خانه ما هنوز مثل بازار سمسارهاست...هرچیزی را که قرار است رد کنیم چیده ایم وسط پذیرایی و خورد خورد داریم آبشان میکنیم...بعد هم که اینها را رد کردیم یک مقداری کار بنایی داریم...این است که حواریون ما کمی صبور باشند... قرار است اواخر اردیبهشت که خانه کمی رو به راه شد همه ی دوستان نسبی و سببی را دعوت کنیم و رفت و امدهایمان را شروع کنیم ...
پ.ن: دیگر سر جدتان دنبال نوشته های انتقادی- اجتماعی- تحلیلی اینجا نیایید...اینجا یک وبلاگ پوپولیستیک با کاربری مسکونی ست!
بعد التحریر: فرجام آن مرد که به زنش خیانت میکرد
-خانم شین رفته خوابیده و به من هم گفته تا یک چیز جدید ننوشتی حق نداری که بیایی بخوابی...گفته صبح که میروم شرکت میخواهم یک نوشته جدید بخوانم...خنده دار نیست...؟ اصل جنس کنارش است و باز هم چشمش به دنبال چهار خط نوشته است...یعنی واقعا نوشته جات ما از خودمان جذاب تر و سرگرم کننده تر است؟ حاشا و کلا که چنین باشد...! به هر حال با وجود همه خستگی و خوابی که بر ما مستولی شده و با اینکه پاسی از نیمه شب گذشته و صبح علی الطلوع هم باید بروم سر کار و با اینکه قاعدتا در این ساعات عزیز باید به وظایف زناشویی ام عمل کنم گفتم چشم...چشمم کور...مینویسم.
- یک دو سه روزی بود که سایه شوم" فیل ترینگ" بر ارکان این وبلاگ سایه افکنده بود...تو را خدا میبینید...آن زمانهایی که یک جوانک جوالقی بیش نبودیم و هرچه از دهان کثیفمان خارج میشد میگفتیم و برایمان بالا تنه و پایین تنه زیاد فرقی نداشت کسی نبود که گوشمان را بکشد و توی دهانمان بزند...حالا که برای خودمان تشکیل خانه و خانواده داده ایم و زیپ دهانمان را کشیده ایم و درب کمر به پایین را هم تخته کرده ایم و خلاصه آدم خوب و محترمی شده ایم آمده بودند سراغمان...یکجوری هم از بیخ "فیل تر" کرده بودند که حتی نمیتوانستم بروم نظرات شما را تائید یا تکذیب کنم...خلاصه حسابی دستمان را گذاشته بودند توی حنا...خانم شین بود که به دادم رسید...رفت و روزی سه چهار تا نامه برای این کمیته "فیل ترینگ" فرستاد که بابا این شراگیم اصلا نه اهل سیاست است و نه اهل فسق و فجور و این برنامه ها...حتما عوضی اشتباهی شده است... و آنقدر نوشت و نوشت و از محاسن ما گفت که یک روز امدیم دیدیم بعله...ورود ممنوع در وبلاگ ما را برداشته اند...به همین سادگی...!بعد باز بگویید حکومت بد است و ال است و بل است...
- زندگی زناشوییمان هم خوب است...بزرگترین مشکل من در حال حاضر کبودی انگشتهای پا و سیاه شدن ناخن هایم است...این خانم شین یک عادتی که دارد این است که توی خانه حتما باید دمپایی یا به قول خودش رو فرشی پایش باشد....این چیزی هم که پایش میکند یک تخته چوب به ضخامت ده سانت است است که مسلمان نشنود کافر نبیند...خلاصه چیز خفنیست...چون خانه کوچک است به صورت معمول که با حرکات کاتوره ای داخل خانه راه میرویم به طور متوسط روزی سه چهار بار پای ما لگد می شود...این تعداد سوای ان دفعاتیست که من شیرین زبانی ای میکنم و یا سر مساله ای لب ور میچسانم و خانوم شین با آغوش باز به استقبالم می آید که من را بغل کند...!
- جدی جدی پاک پوپولیست شدیم رفت! این روزها همه فکر و ذکرم شده است جومونگ که بالاخره میتواند بر تخت سلطنت بنشیند و این چسوهای قدیمی را آزاد کند یا نه...توی ایام عید که اصفهان بودیم چون کاری نداشتیم بکنیم و جایی نداشتیم برویم وقتی همه مینشستند جومونگ ببینند ما هم کنجی مینشستیم و با یک پوزخندی همراهی میکردیم...نشان به آن نشان که این پوزخند امروز تبدیل به یک دهان نیمه باز و یک جفت چشم از حدقه در آمده شده...اصلا نفهمیدم که چطور شد که جومونگی شدم...حالا جومونگ که خوب است...این یکی را واقعا رویم نمیشود بگویم...اگر دو ماه پیش به من میگفتند پوپولیستیک ترین برنامه کل این سه هزار و خورده ای کانال ماهواره چیست میگفتم همان مسابقه ی مزخرف خاله زنکی که چند تا پسر را میریزند به جان هم که سر یک دختر با هم رقابت کنند و توی هر مرحله چند تایشان حذف میشوند...من جدیدا فن دو آتشه ی مسابقه " مردان درجه دو" شدم که از شبکه GEM پخش می شود و اعتراف میکنم که بی صبرانه منتظرم جمعه برسد و قسمت دومش را ببینم...اینجاست که میگویند رسوخ پوپولیسم بر قلب روشنفکر از راه رفتن موری بر روی سنگی سیاه در بن چاهی نیز پنهانی تر است.
- از وسایلی که برای حراج گذاشته بودم تخت هم همین دو روز پیش فروش رفت...یعنی فعلا تخت و ماشین لباسشویی را رد کرده ام...
جان من یخچال را کسی نمیخواهد...؟ ای بابا...سگ خورد...باز بیست درصد کمتر میدهم! اصلا یخچال را میدهم پنجاه هزار تومان...یعنی اگر نخرید دیگر واقعا خیلی مسخره اید...!یک میز کامپیوتر هم دارم که بینی و بین الله گران خریده ام...آن را هم میفروشم سی هزار تومان...بابا همه اینها چیزهای نوستالژیکی ست...فکر کنید شراگیم زند پشت این میز نشسته و چه چیزهای زیبایی خلق کرده...خدایی فکرش را که بکنید میبینید سی میلیون تومان هم برای چنان میزی کم است...اما من خر فقط دارم میفروشمش سی هزار تومان...!یک اجاق گاز چهار شعله از این کابینتی ها هم دارم که آن را هم اشانتیون میدهم به هر کس که یخچال و میز کامپیوتر را با هم بخرد...
- اوضاع بیزینس بدجور خراب است...ما هم که تا اینجایمان رفته ایم زیر بار قسط و قرض...راستی هنوز این وام احمدی نجادی را نگرفته ایم ها...خانوم شین ضامنش را جور کرده اما من به هرکس میگویم بیا ضامن ما شو طرف جاخالی میدهد...یکجور برخورد میکنند انگار میخواهم یک میلیارد وام بگیرم...ما هم که توی این دنیا بعد از خدا چشم امیدمان به همین چهار تا خواننده ی چپ و چولی ست که داریم...هرکس خواست در این امر خیر شرکت کند یک ندایی چیزی بدهد...
-این خانوم شین هم یک چیزی به ما گفت ها...ساعت از دو گذشت و من هنوز نشسته ام پای لپ تاپ...ولی خودمانیم...خانم شین که خواب است و نمیشنود...عجب زن خوبی نصیبمان شده...فکرش را بکنید زن آدم عوض اینکه غر بزند که چقدر مینشینی مزخرف مینویسی به آدم گیر بدهد که چرا نمینشینی وبلاگت را به روز کنی...هر روز پیله بکند که تو کی میخواهی یک داستان یا یک چیز جدی بنویسی...هی برود روی اعصابت که این تلویزیون آشغال را خاموش کن و بنشین کتابت را که دو هفته است ده صفحه اش را نخوانده ای بخوان...به خدا اگر نباشد زندگی متاهلی چنان پشتم را باد میدهد که صد تا پوپولیست دو آتشه در محضرم دو زانو بنشینند.
تمام این چهارده روز تعطیلی و تفریح و گردش و عشق و حال این روز آخری از دماغمان در آمد...باز اگر این گواهینامه کوفتیمان آمده بود اوضاعمان انقدر بی ریخت نبود...سر صبحی داشتیم با خانوم شین میرفتیم توچال که سر تقاطع نیایش و ستاری زدم در ک ون یک پراید بدبخت...یعنی یکهو زد روی ترمز و من هم یکهو زدم در ک ون ش...سر خانوم شین هم که توصیه های ایمنی را جدی نگرفته بود و کمربند نبسته بود رفت توی شیشه جلو...گفت آخ سرم...الهی درد و بلایش بخورد توی سر من...قشنگ جای کله خوشگلش وسط شیشه مانده بود...یک لحظه قلبم افتاد کف پام...گفتم حتما یک طوری اش شده است...داشتم خنچ میکشیدم و شیون میکردم که گفت طوری اش نشده و فقط کمی درد دارد...گفتم کل شیشه جلو را با کله پکانده ای...! مگر میشود طوری ات نشده باشد...؟ دستش را از روی پیشانی اش برداشت و دیدم که ظاهرا هم هیچ اثری از جراحت و شکستگی نیست...خیالم که کمی از بابت خانوم شین راحت شد تازه از ماشین پیاده شدم که ببینم چه گندی بالا اورده ام...سپر عقب پراید رفته بود تو و صندوق عقبش هم کمی جا خورده بود...ماشین من هم از ناحیه گلگیر سمت شاگرد فرو رفته بود طوری که گلگیر کمی با لاستیک جلو درگیر شده بود و طلق راهنمای سمت شاگرد هم شکسته بود... راننده پراید مرد سی و شش هفت ساله ای بود با زن و بچه...گفت صبر کنیم تا افسر بیاید...دیدم افسر اگر بیاید به خاطر همراه نداشتن گواهینامه خودم را نخواباند ماشین را حتما میخواباند...گفتم مگر خسارتت چقدر شده است...؟جیرینگی میدهم...یک مقدار ماشینش را برانداز کرد و بعد زنگ زد به یکی از رفقایش که میگفت اینکاره است و شروع کرد شرح و تفصیل خسارت ماشین را دادن...دست آخر گوشی را داد به من و یکی از آن طرف خط گفت صد و بیست هزارتا خسارت زده ای...راست و دروغش را دیگر نمیدانم...گفتم صد تا بیشتر در خانه ندارم...برویم همانجا خسارتت را میدهم...قبول کرد...افتادم جلو و او هم پشت سرم...در مسیر بازگشت هرچه آزمایش پزشکی برای تشخیص ضربه مغزی بلد بودم را برای خانوم شین انجام دادم...ازش خواستم از صد به طور معکوس بشمرد و همینطور بیاید پایین...یکجا جای هشتاد و هشت گفت هفتاد و هشت و خلاصه نزدیک بود من را سکته بدهد که بلافاصله خودش اصلاحش کرد...بعد ازش خواستم برایم تعریف کند دیروز چه کارهایی کرده ایم و چه چیزهایی خورده ایم...همه را بی کم و کاست گفت...حتی دستانش را به طرفین و جلو باز و کاملا مشت کرد و گفت حالت تهوع هم ندارد...به خانه که رسیدیم جلدی پریدم و صد هزار تا از دویست هزار تومان موجودیمان تا ته برج را برداشتم و آوردم و با هزار عذرخواهی تقدیم راننده پراید کردم و راهی اش کردم...حالا نوبت خانوم شین بود...گفتم باید برویم بیمارستان برای MRI ...گفت حالش خوب است...برایش توضیح دادم که هرکسی از ضربه مغزی مرده اولش فکر میکرده حالش خوب است و بعد یکهو افتاده و مرده...برایش ادای یک مرده ی زشت را هم با زبان بیرون افتاده و چشمهای چپ شده در آوردم... فکر کنم کمی ترسید چون بالاخره راضی شد بیاید بیمارستان...خوشبختانه بعد از معاینه های سرپایی و با نظر دکتر که گفت نیازی به ام آر آی نیست آمدیم بیرون...فقط دکتر توصیه کرد اگر حالت تهوع و یا خواب آلودگی پیدا کرد سریع برش گردانم بیمارستان...
حالا من مانده بودم و یک ماشین امانتی تقریبا نو که داغانش کرده بودم و صد هزار تومان توی خانه و شصت هفتاد هزار تا هم توی بانک...هرچه فکر میکردم این تصادف احمقانه را چطور میتوانم برای پدرزنم توجیه کنم عقلم به جایی قد نمیداد...روز جمعه ای هم هیچ کجا باز نبود که لااقل بروم چهار جا نشانش بدهم و ببینم اوضاع چقدر وخیم است...خلاصه بعد از کلی کلنجار با خودم دل به دریا زدم و تصمیم گرفتم که ماشین را بردارم و راست و حسینی همه چیز را بگویم...خانوم شین اول نمیخواست بیاید...گفت خودت برو...گفتم عمرن اگر خودم تنهایی بروم...! با این کله ای که تو توی شیشه زده ای اگر همراه من نیایی همه فکر میکنند زبانم لال یا کشته شده ای یا جایی بستری ای چیزی هستی و هرچه هم بگویم به خدا دخترتان سر و مر گنده در خانه نشسته کسی باور نخواهد کرد...کمی که فکر کرد دید حق با من است و قبول کرد که بیاید...خدا این پدر زن و مادر زن ما را از بزرگی کم نکند...پدر زنم اولین حرفی که زد این بود که خودتان طوریتان نشده باشد ماشین فدای سرت...کل ماجرا را گفتم و گفتم گلگیر جلو و شیشه جلو صدمه دیده...خودم فردا صبح میبرم درستش میکنم...با همان ته لهجه خوشگل آبادانی اش ماجرای تصادفاتی را برایم تعریف کرد که آن قدیم ها با ماشین پدر زنش انجام داده بود...اینقدر این مرد به قول خودشان دل بزرگ است که اصلا نیامد ماشین را ببیند که چقدر خسارت خورده...گفت اگر هنوز راه می رود خودش بلد است کجا ببرد که به قول خودش با دو سه هزار تومان ردیفش کنند...مانده بودم که چه بگویم...مادر زنم هم که فقط داشت غصه من را میخورد که لابد چقدر هول کرده ام و ترسیده ام و چه و چه...
خلاصه با هزار بدبختی راضی شان کردم که ماشین را ببرم و فردا صبح به چند نفر صافکار نشان بدهم با این شرط که بدون هماهنگی و سرخود چیزی خرجش نکنم...
...اوه...روز بدی بود...ولی میتوانست خیلی بد تر از این هم باشد...اما آخر شب وقتی به خانه رسیدیم هم من و هم خانوم شین شاد و سرخوش بودیم...تمام استرسی که از صبح داشتم با برخورد گرم خانواده خانوم شین از بین رفت...حالا سر جدتان اگر صافکار خوش انصافی سراغ دارید یک ندا به ما بدهید...صاف کردن یک گلگیر جلوی پیکان حدودا چقدر آب میخورد؟ اگر رنگ هم بخواهد چه؟کل شیشه جلو را بخواهم عوض کنم چقدر باید پیاده شوم...؟
پ.ن: در مورد عید میخواستم بنویسم که کجاها رفتیم و چه ها دیدیم و چه ها کردیم...خب با این اتفاق فعلا نطقمان کمی تا قسمتی کور شده...فقط همینقدر بگویم که پنج روزش را اصفهان بودیم...خانوم شین تقریبا نیمی از اقوامشان ساکن اصفهان هستند و از این به بعد اصفهان شهر دیگر من خواهد بود...در روز دومی که اصفهان بودیم یک ناهار شاهانه هم در رستوران گردان برج آسمان میهمان دکتر گوشزد نازنین و همسر خوبشان بودیم که خودش به تنهایی میتواند یک پست وبلاگی باشد...به هر حال هرچه از مرام و منش ایشان بنویسم کم است و حق مطلب ادا نمیشود...
پ.ن: خیلی چیزها باید بنویسم...از زندگی مشترک...از تجربه های جدیدی که خیلیهایشان برایم غیر منتظره بودند...از خانوم شین...از احساسم به او و به زندگی ام...از آینده ای که دیگر انقدرها هم مبهم نیست...از دغدغه های این روزهایم...از جاده اصفهانی که روزی نرفته وصفش کرده بودم...خیلی چیزها باید بنویسم...این روزها وجود و حضور خانوم شین برایم آنقدر پر رنگ و گرم و درخشان است که برای منی که عادت دارم در تاریکی و سرما بنشینم و در تنهایی بنویسم فرصت و مجالی برای اینجور نوشتن باقی نمیماند...میدانم که عادت میکنم...به نشستن در نور و نوشتن در حضور دیگری...یاد میگیرم و عادت میکنم...میدانم.
- عجب حال و هوایی دارد این زندگی مشترک... فکر کردید که فقط عقد کردیم؟ هه هه...زهی خیال باطل...! به کوری چشم دشمنان و به سلامتی دوستانمان عروسی هم کردیم... الان هم با اینکه بد جور به پیسی خورده ایم ولی داریم دو تایی صفا میکنیم...طلا ملاهای سر عقد را فروختیم و هرچه هم داشتیم و نداشتیم گذاشتیم رویش و کرایه صاحبخانه را دادیم...فعلا تا شش ماه خیالمان راحت است...پس از همه خرج و مخارج الان سر جمع ته حساب هر دویمان مانده دویست و بیست سی هزار تومان...تا کی؟ تا اول اردیبهشت...! این یعنی عید مسافرت بی مسافرت...همینجا مینشینیم توی خانه و دستی به سر و گوش اینجا و ایضا همدیگر میکشیم.
- در مورد عروسی...خب خیلی مفصل است...مهمترین نکته حضور پدرم بود...اصلا امیدوار نبودم که بیاید...اما نه تنها محضر که جشن بعد از عقد را هم آمد و باز به همه اینها هم اکتفا نکرد...موقع رقصیدن یک چپه اسکناس پنجهزار تومانی به من و خانوم شین شاباش داد که دهان همه باز مانده بود.مادرم هم که جایش خیلی خالی بود سر جشن زنگ زد و تلفنی با همه صحبت کرد و وعده ی کمکهای بشر دوستانه ای را داد...در مجموع همه چیز خوب و با مزه بود...ولی الان اصلا حوصله ندارم تعریف کنم.
- دیروز عصر خانم شین موقع برگشتن از سر کار رفته بود و از تره بار جلوی خانه سه چهار تا سیب زمینی و سه چهار تا گوجه فرنگی خریده بود... دو تا تخم مرغ هم ته یخچال از زمان مجردیمان جا مانده بود و قرار بود برای شام شوهرش که ما باشیم کتلت سیب زمینی درست کند...هرچه خواستیم موقع غذا پختن بالای سرش باشیم و رهنمود بدهیم هی هول داد ما را توی اتاق که تو چه کار داری!؟ من خودم بلدم...این هم شد نتیجه اش...!همه کتلت ها وا رفت و چیزی که خوردیم معجونی بود از خرده های سیب زمینی و روغن...! اما چسبید...امشب قرار است من کتلت کدو درست کنم...خودش را هم بکشد دیگر نمیگذارم پایش را توی آشپزخانه بگذارد...!
- ...
(این را اول نوشتم بعد یادم افتاد اصلا بعضی مسائل زناشویی ما به شما ربطی ندارد)
- این برنامه ساز های مستند بی بی سی هم دیگر شورش را در آورده اند...باور کنید در این دو سه شب هر بار میخواستم بروم روی کانال بی بی سی چند بار زیر لب ورد میخواندم که دودول مودول نشانمان ندهد...از شانس بد من هم در این دو سه شب بی بی سی دودول باران بود...دودول سیاه...سفید...برگ پیچی شده...آویزان...بابا جان اینجا خانواده زندگی میکند...حالا ما هم تازه عروس داریم توی خانه و چشمش به این چیزها که بیفتد فکر میکند که طبیعی اش همانقدریست و لابد ما عیب و ایرادی داریم...!
- همین چند ساعت پیش رفتم و مدارکم را تحویل صندوق مهر رضا دادم و ده دقیقه بعد بهم یک نامه دادند برای بانک ملی...به جان خودم اگر باقی مراحلش هم به همین سادگی باشد دور بعدی من به شخص احمدی نژاد رای میدهم...اگر این وام جور شود احمدی نژاد تنها آدمی خواهد بود که برای ازدواج دستم را گرفته و توانسته ام روی کمکش حساب کنم...! (منظورم کمک مالی است البته...)
- خوشحالم از اینکه آن مطلب "درباره اریک" را نوشته ام...عده ای آن نوشته را شفاف سازی فضای تیره و تاری دانستند که بعد از مرگ اریک و به خصوص بعد از انتشار اعلامیه ترحیمش در باره او به وجود آمده بود...عده ای هم شروع کردند به داد و قال که چرا پشت سر مرده حرف زدی و یا چرا اسرار زندگیش را فاش کردی و خلاصه نوشته ام را انتقامجویانه و مغرضانه دانستند...و البته واضح و مبرهن است که دسته اول آدمهای عاقل تری بودند...! مخالفان آن نوشته نیز در یک تقسیم بندی کلی سه دسته بودند...یک عده به دنبال تسویه حسابهای شخصی خودشان آمده بودند که بامزه ترین و در عین حال رقت انگیز ترینشان هم همین دوست سابق خودمان بود که دیدید چطور خرد و خمیرش کردم...!:) البته حالا باز می رود و یک مقدار ریکاوری می کند و دوباره یکی دو ماه دیگر با یک سناریوی جدید سر و کله اش پیدا میشود...!دسته دوم دوستهای سابق اریک بودند که از زمانی که ان خدابیامرز با ما چپ افتاد به صورت اتوماتیک! با ما چپ افتادند و نوشته من را خوانده و نخوانده خونشان به جوش امده بود که شراگیم چه حقی داشته که درباره اریک خدابیامرز مطلب نوشته...!؟دسته سوم هم کسانی بودند که حس میکردند ما اصل جهانشمول " پشت سر مرده نباید حرف زد" را رعایت نکرده ایم و برای همین کارمان اشتباه بوده و سزاوار سرزنش...!به هر حال هرچه بود و نبود...مخالف یا موافق...دوست یا دشمن...مرده یا زنده... من ان نوشته را فقط و فقط اول برای بیان احساس خودم از مرگ اریک و دوم برای جواب دادن به سوالهایی که هم برای خودم مهم بود و هم فکر میکردم برای دوستان وبلاگی اریک مهم باشد نوشته بودم...و صادقانه بگویم اگر ان اعلامیه ترحیم اریک روی وبلاگش قرار نمیگرفت و او را اسماعیل فاضلی و پدر دختری به نام طوبی معرفی نمیکرد و اگر اینهمه شبهه و حرف و حدیث پیرامون اریک و هویتش به وجود نیامده بود شاید نوشته ام آن قسمت پایانی (شرح ملاقاتم با خانواده اریک) را نمی داشت...گرچه هیچ چیز بدی درباره اریک در آن قسمت هم وجود نداشت... دیگر نمیدانم چه بگویم...گیر ندهید دیگر...اگر ما بد کرده ایم شما به خوبی و بزرگی خودتان ببخشید!
- در باره این بند قبل تا اطلاع ثانوی ممکن است کامنتهای ناشناس و بی نام که باز بخواهند بر همان طبل رسوایی و شقاوت ما بکوبند تایید نشود...باور کنید حوصله موصله دیگر ندارم...آدم که زن میگیرد حوصله و زمان برای طرفداران و سینه چاکانش هم ندارد...چه برسد به سر و کله زدن با دشمنان و مخالفان و چپ و چول ها...!
- بروم که تا خانم شین نیامده خانه را جمع و جور کنم...از بیرون که آمدم هر تکه لباسم را یک گوشه انداخته ام...دلم نمیخواهد فکر کند شوهرش زبانم لال کون گشاد و شلخته است!
اریک نویسنده وبلاگ ماجراهای واقعی از یک دورگه عجیب حدود دو هفته پیش بر اثر یک سانحه رانندگی فوت کرد...خبر شاید کمی کهنه شده باشد اما هنوز به شدت ذهن من درگیرش است...! ابتدا باورش نمی کردم...می گفتم این هم بازی جدید اریک است و باز میخواهد خلق الله را بگذارد سر کار و خدا میداند این بار چه نقشه ای توی کله اش است...تا یکهفته فقط به شنیده هایی که کامنت گذارها روی وبلاگش میگذاشتند اکتفا میکردم...بعد دیدم نه...ظاهرا قضیه جدی تر از این حرفهاست...به هر حال نمیتوانستم به گفته های چند تا اسم با هویت مجازی اکتفا کنم...طبق شنیده ها اریک در تاریخ دوشنبه 5/12/87 در تقاطع عباس آباد و مفتح در حالی که ترک موتوری نشسته بوده تا به محل کارش برود تصادفی میکند و همانجا در محل تصادف و به علت شدت جراحات فوت میکند...به محل سانحه رفتم و به پرس و جو از کسبه وساکنین پرداختم و متاسفانه خبر صحت داشت...آخرین برگ و واقعی ترین برگ از زندگی اریک روبینیان کوهن یا به عبارت صحیح تر اسماعیل فاضلی در تقاطع عباس آباد ورق خورده بود...مرگ اریک تاثیر عمیق و بدی روی من گذاشت...میدانم... حالا میخواهید بگویید که تو هم مثل همه ایرانیها مرده پرستی و تا وقتی آن خدابیامرز زنده بود نه تنها یادی ازش نکردی بلکه وقتی هم به دوستی و رفاقتت (رفاقتتان) نیاز داشت چنان ضربه ای به او زدی ( زدید) که تا زنده بود جز به بدی و نامردی ازت (از شما) یاد نمیکرد...حالا که مرده امدی برایش پست هوا میکنی...؟ ببینید...اریک (بگذارید اینجا او را با همان اسمی که خودش برای خودش انتخاب کرده بود خطاب کنیم) یک زمانی دوست من بود...بعد از دو یا سه ماه به دلایلی که برای خودم موجه بود تصمیم گرفتم به دوستی با او خاتمه دهم...صادقانه بگویم به او کاملا بی اعتماد بودم و وقتی به کسی نمیتوانی اعتماد کنی چطور میشود با او رفاقت کرد؟ دلیل دیگرم این بود که اریک حد وسط نداشت...همیشه در رابطه و دوستی با او معذب بودم...یا میخواست با آدم پیوند برادری و خونی امضا کند و خانه یکی شود و یا دشمن خونی ات میشد...
باعث و بانی آشنایی من و اریک خانم شین بود...گویا وبلاگش را میخواند...آن زمانها اریک در رشت مستقر بود و ظاهرا یک روز پنجشنبه که قصد آمدن به تهران را داشته خانم شین ازش میخواهد جمعه با ما بیاید و برویم کوه...در برخورد اول اصلا به نظرم آدم جالبی نیامد...شوخی های زمخت و اصطلاحا شهرستانی اش بدجور توی ذوق میزد...اما رویهمرفته پسر بدی به نظر نرسید...قرار بود تا یکشنبه تهران بماند... از او خواستم که اگر تهران کسی را ندارد این یکی دو روز را بیاید منزل من...قبول کرد...آن زمانها اریک با دختری در همین تهران مکاتبه داشت و قصد اصلی اش از آمدن تهران هم دیدن او بود...اسم آن دختر را اینجا خانم ر میگذاریم...خانم ر که اتفاقا بعدها یکی از دوستان خوب من شد حداقل از نظر اجتماعی که در آن همه ی مناسبات با پول و یا تحصیلات سنجیده میشود اصطلاحا لقمه ای خیلی بزرگتر از دهان اریک بود...اریک چهار یا پنج روز پیش من ماند و تقریبا در همه ی این مدت حرف از خانوم ر بود...یک روز به او گفتم خداوکیلی این خانوم ر اگر مثلا خانه شان جای خیابان فرشته، بیست متری جوادیه بود تو باز هم اینقدر شور و حرارت از خودت نشان میدادی؟ با خنده و احتمالا صادقانه گفت که "نه"...آن روزها چیزهای عجیبی برایم تعریف میکرد...این که تازه یکی دو سالی ست که ایران آمده و زندگی عجیبی داشته و تقریبا همه جای دنیا زندگی کرده...از دارفور سودان تا استکهلم سوئد...از افغانستان تا نمیدانم چاختن پاختن آلمان...بعدها که بیشتر با من رفیق شده بود بعضی رازهای مگوی زندگی اش را هم به من گفت...این که زمانی تک تیرانداز ارتش اسرائیل بوده و البته به شدت اصرار میکرد که بیشتر نمیتواند اینگونه مسائل را برای من باز کند که مثلا چرا از ارتش بیرون آمده و یا سر از ایران در آورده...
اریک که برای دو شب قرار بود مهمان من باشد تقریبا یکهفته پیش من ماند...شبهایش اغلب پای لپ تاپ و به نامه نوشتن برای خانم ر میگذشت...هنوز یک نسخه از آن نامه ها را که توی word نوشته شده بود و یادش رفته بود که بعد از ارسال آن را پاک کند، دارم...چیزی که برای من عجیب بود این بود که اریک خیلی کم میخوابید...از سه و چهار صبح تا هفت صبح...روزهای آخر خیلی محترمانه اما به صراحت از او خواهش کردم که اگر میخواهد بیشتر تهران بماند برای خودش جای دیگری دست و پا کند...گفتم معمولا بیشتر از یکی دو روز نمیتوانم کسی را تحمل کنم و این اصلا ربطی به او و یا رفتارهایش ندارد و به خاطر خلق و خوی خودم است...اریک هم ظاهرا درک کرد و فردای آن روز به شمال برگشت و از من قول گرفت که برای تعطیلات (مطمئن نیستم که تعطیلا عید بود یا چند روز تعطیلی پشت سر هم) به شمال و پیش او بروم...من واقعا تصمیم داشتم که به حرفش گوش نکنم چون میدانستم اگر بروم باز یکهفته یا ده روز بعد باید در خانه ام پذیرایش باشم... به خصوص اینکه اریک انگیزه فوق العاده قوی ای برای آمدن به تهران داشت و آن وجود خانم ر بود...اما به هر حال رفتم...شاید با خودم فکر کردم حالا که او به تهران آمده و مهمان من بوده اگر من هم بروم و سرش خراب شوم تازه دید و بازدیدمان کامل میشود و بی حساب میشویم...از طرفی میخواستم یک سفر با دوچرخه ام از انزلی به آستارا بروم و از انجا که اریک در دفتر شرکتی واقع در انزلی زندگی میکرد دو شب آنجا مهمانش بودم...در مدت اقامتم در انزلی صاقانه بگویم خیلی خوش گذشت...و شاید چیزی که خبر مرگ اریک را بیشتر برای من ناراحت کننده کرد به یاد اوردن خاطرات خوبی بود که با او در انزلی داشتم...در انزلی بود که متوجه شدم اریک به زبان آلمانی و اگر اشتباه نکنم سوئدی هم تا حدی مسلط است و همین باعث شد فکر کنم ممکن است واقعا گذشته این آدم همانی باشد که ادعا میکند...
حدود یکهفته بعد اریک دوباره به تهران امد...این بار از همان اول صریحا گفتم که برای جا روی من اصلا حساب نکند...گفتم که آرامش و تنهایی ام را دوست دارم و حاضر نیستم حتی با بهترین دوستم آن را عوض کنم...این بود که اریک که یکی دو باری هم به خانه مهیار رفته بود این بار رحل اقامتش را در خانه مهیار انداخت... این دفعه البته قصد اقامتش بیشتر از یک شب و دو شب و یکهفته و دو هفته بود...اینطور که من شنیده بودم پدر و مادر مهیار از اریک با آن سرگذشت عجیب و منحصر به فردش خوششان آمده بود و به اریک گفته بودند تا هر زمان که دلش بخواهد میتواند آنجا بماند و یک اتاق را هم ظاهرا میخواستند برای او خالی کنند...حالا سر این مساله من و اریک چقدر سر به سر این مهیار گذاشتیم و مهیار چقدر از دست این آدم که نیامده قرار بود اتاق مهیار را صاحب شود و بشود فرزند خوانده و نور چشمی پدر و مادرش جدی یا شوخی حرص خورد و شد سوژه شوخی و خنده ما، بماند...در همین حیص و بیص یک روز مهیار زنگ زد به من که ظاهرا از داخل کیف اریک یک عدد شناسنامه و یک عدد کارت پایان خدمت کشف شده که نشان میدهد این آقایی که ما به اسم اریک میشناسیم اسم اصلی اش اسماعیل فاضلی ست و مثلا پنج سال پیش فلانجا سربازی رفته و کارت پایان خدمت گرفته (با توجه به اینکه اریک ادعا میکرد آن سالها اصلا ایران نبوده)...از آنجا که ادعاهای اریک و رفتارش هم همیشه سوال برانگیز بود همین کشف باعث شد که ناگهان ما به همه چیز بدبین شویم...مهیار ازم خواست من به نمایندگی همه زنگ بزنم و ته و توی قضیه را در بیاورم...زنگ زدم...گفتم سلام...آقای اسماعیل فاضلی؟ به جرئت و بدون اغراق اگر نگویم یک دقیقه، تا سی ثانیه فقط صدای نفس نفس زدن اریک را میشنیدم...سوالم را که تکرار کردم گفت خب که چی؟ گفتم تو بگو که چی! گفتم باید توضیح بدهی که این ماجراها برای چیست...گفت که نمیتواند توضیح بدهد...گفت شناسنامه و کارت پایان خدمت هر دو جعلی ست و او هیچ دروغی به ما نگفته...گفتم تو ادعا میکنی ده سال بیرون از ایران بوده ای، لااقل یک عکس از آن دوره ها باید از خودت داشته باشی...گفت ندارم...گفتم پاسپورت چی؟ مگر نگفتی پاسپورت مخصوص سازمان ملل داری؟مگر نگفتی پاسپورت آلمانی داری؟ یک چیزی به ما نشان بده که بدانیم همه ی این مدت به ما دروغ نگفته ای...حتی اگر شده یک ته بلیط هواپیما باشد...گفت ندارم...گفتم چرا نداری؟ گم کرده ای؟ گفت نمیتوانم این چیزها را برای تو توضیح بدهم...گفتم من هم دیگر نمیتوانم به تو اعتماد داشته باشم...گفتم دیگر نه به من زنگ بزن و نه به خانه ام بیا...گفتم من از طرف خودم حرف میزنم...شاید نظر دو دوست دیگرم هم همین باشد...شاید نه...شاید برای آنها فقط همین ادعاهایی که به زبان می آوری کافی باشد...اینکه انها چطور با مساله کنار بیایند به خودشان مربوط است...من دیگر نمیتوانم روی هیچ چیز تو حساب کنم...نه صداقتت...نه رفاقتت...نه هیچ چیز دیگر...گوشی را گذاشتم و همه چیز بین من و اریک تمام شد...حداقل از نظر من تمام شد...ولی از آن لحظه برای او خیلی چیزها شروع شده بود... از آن لحظه من شدم دشمن شماره یک اریک...گاه گداری از این ور و آن ور رد پایش را در زندگی ام میدیدم...خیلی کمرنگ اما خیلی کینه توزانه...یک دوره ای هم شروع کرد کامنتهای بی نام و افشاگرانه برای دوستانم گذاشتن که این شراگیم ال است و بل است...یک ادعاهای خنده دار...مثلا یکی اش این بود که شراگیم اسم اصلی اش صفدرقلی یا یک چنین چیزی ست...یک وقتهایی هم توی وبلاگش چیزهایی مینوشت...این رفتارهای انتقامجویانه نه تنها در مورد من که به موازات من در مورد مهیار و آن دیگری و به خصوص خانم ر هم به شدت ادامه داشت...
به هر حال هرچه بود و نبود خبر مرگش برای من تکان دهنده بود...نه از این جهت که حس کنم دوستی را از دست داده ام...نه از این جهت که حس کنم در حقش بدی کرده ام...نه...اریک بار دیگر هم زنده میشد و سر راه من قرار میگرفت باز همین آش بود و همین کاسه...تکان دهنده بود برای اینکه من هیچوقت مرگ را به این نزدیکی ندیده بودم...این مرگ میتوانست گریبان من را بگیرد...آن روزی که در خانه روزبه چهارتایی نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم اگر بهمان میگفتند یکی از این جمع یک سال دیگر قرار است بمیرد باور نمیکردیم...اما اریک مرد...به همین سادگی...خیلی ساده تر از آنی که ما از خودمان طردش کرده بودیم...این بار از زندگی طرد شد...در یک روز خیلی معمولی...روزی که حتما فکرش را هم نمیکرد که بمیرد...که اگر میدانست...اگر یک در هزار یک حسی ته وجودش به او میگفت دارد به آخر خط نزدیک میشود ...یک سوژه بهتر از مسخره کردن احمدی نژاد برای نوشتن پیدا میکرد...درست یکی دو روز قبل از مرگش وبلاگش را به روز کرد...در این نوشته هیچ اثری از آدمی که قرار است بمیرد پیدا نمیشود...حتی آخر نوشته اش هم همان جمله ی همیشگی اش را نوشت..."وقتی میگم تا بعد یعنی هستم"...اما دو روز بعدش نبود...مرگ حسابی غافلگیرش کرد...نشست پشت موتور که زودتر برسد به محل کارش...من هم هزار بار نشسته ام...خدا میداند توی فکرش چه چیزهایی بود...سر تقاطع عباس آباد و مفتح با یک اتوبوس برخورد میکنند...راننده موتور کلاه کاسکت سرش بوده و طوری اش نمیشود...اما اریک میمیرد...انگار که از اول هم نبوده...کاش میدانستم توی سرش چه بود وقتی که گفت آخ...وقتی که آخرین حرفش را گفت...
دیروز رفته بودم شمال که قبرش را ببینم...میدانستم در قبرستان روستای گیله پردسر دفن شده..رفتن سر قبر مسخره ترین کار دنیاست اما من برای تسکین خودم رفته بودم...برای باور کردن مرگ...مرگ آنجا یک قبر ساده ی سیمانی بود که هنوز سنگ قبر نداشت...یک چادر مشکی رویش انداخته بودند و چند دسته گل که هنوز تازه بود و عکسهای اعلامیه اریک...اریک دو متری پایین تر از همه اینها بود...از متولی قبرستان سراغ خانواده اش را گرفتم...تقریبا در یک کیلومتری قبرستان مسجد جامع صاحب الزمان خانه کوچکی بود که اریک هر چند ماه یکبار سری به آنجا میزد...درست مثل همه خانه های روستایی شمال...دیوارهای بلوک سیمانی که سرتاسر با پارچه های سیاه پوشیده شده بود...زنگ زدم...- بله؟ - منزل آقای فاضلی؟ زنی با ته لهجه گیلکی از پشت آیفون جواب داد...ببخشید شما؟ من از دوستان مرحوم فاضلی هستم...- بفرمایید داخل...پیش خودم فکر کردم به هر حال نمیتوانستم بگویم که پسرتان من را دشمن شماره یک خودش میدانست...پیرمردی حدودا شصت و خورده ای ساله با موها و ته ریشی سفید و لهجه غلیظ گیلکی به استقبالم آمد...- خوش آمدید...خوش آمدید...
داخل خانه اولین چیزی که جلب توجه میکرد عکس بزرگ و قاب گرفته اریک بود با ربان مشکی...خانه اثاثیه مختصری داشت...همانجا نزدیک در نشستم روی زمین و دختری ده –دوازده ساله که خواهر نا تنی اریک بود برایم چای آورد...پر از سوال بودم...پیرمرد پدر واقعی اریک بود...اریک یک برادر و یک خواهر تنی دیگر هم داشت که هر دو در گیلان ازدواج کرده و زندگی میکردند...بعد از فوت مادر اریک پدرش زن دومی میگیرد...زنی که آنجا بود و در را باز کرد نامادری اریک بود و به نظر زن خوب و مهربانی میرسید...عجیب ترین نکته در مورد اریک این بود که زن و فرزند داشت...از پدر اریک در این مورد سوال کردم...گفت که زن و دخترش ساکن مشهدند...گفت اریک هر چند ماه یکبار مقداری پول برایشان میفرستاده...عکس دختر اریک را نشانم داد...بی شک به پدرش رفته بود...! گفت الان کلاس چهارم است...اینکه اریک به چه علت جدا زندگی میکرده چیزی نبود که پدرش تمایلی به حرف زدن در موردش داشته باشد...از پدرش پرسیدم آیا اریک تا به حال خارج از ایران بوده؟ خندید...گفت که اریک به هرکس چیزی گفته...گفت پسرش هیچ عیبی نداشت... فقط زیاد دروغ میگفت...نامادریش به میان حرفش دوید که برای این دروغ میگفت که دلش نمیخواست راز زندگی اش را کسی بداند...گفتم اما اریک زبانش خیلی خوب بود...من فکر میکردم واقعا مدتی خارج از ایران بوده...پدرش گفت که این بچه همه اش سرش توی کتاب بود...گفت کلی کتاب داشته که بیشترش را با خودش برده...و اضافه کرد که در رشت به کلاسهای مختلف زبان هم میرفته...با افتخار میگفت که این پسر چهار زبان بلد بود...تقریبا نیم ساعتی آنجا بودم و بعد با اینکه اصرار داشتند برای شام مهمانشان باشم اما داشتن بلیط اتوبوس را بهانه کردم و راهی شدم...
پ.ن: با گوشی موبایلم چند عکس هم از قبر اریک و خانه پدری اش و همچنین از عکس دخترش گرفته ام...فرصت کنم حتما در ادامه همین نوشته قرارش میدهم.
بالاخره بعد از نود و بوقی یک آدم حسابی پیدا شد و آمد به جای حرف زدن روی هوا، پول شمرد و ماشین رختشویی ما را جدی جدی خرید به شصت و شش هزار تومان...قرار است شنبه یکشنبه بیاید وجنسش را ببرد...دارم تند و تند لباس و شلوار و زیر شلواری و پرده و روتختی و خلاصه هرچه که دارم را می شویم...البته اجازه گرفته ام...ماشین لباسشویی که برود تا زمانی که خانوم شین بیاید و با خودش ماشین لباسشویی جدید بیاورد احتمالا حسابی گند زندگی ام را بر میدارد...بیست و دو اسفند عقدمان است...یعنی تقریبا دو هفته دیگر...دیروز نشسته بودم با خودم همینجور چرتکه می انداختم که چقدر پول باید داشته باشم تا سر و ته این ازدواج را آنطور که میخواهم هم بیاورم...یک میلیون و هشتصد هزار تومان که باید همین اول بسم الله بدهم به صاحبخانه بابت اجاره خانه شش ماهه اول سال که هیچ ربطی هم به خواستگاری و ازدواج و این حرفها ندارد و اصلا هم شوخی بردار نیست...نزدیک یک میلیون و نیم باید طلا ملا بخرم برای سر عقد...خانوم شین که خیلی سفت و سخت میگوید اصلا سرویس طلا نمیخواهد...حالا او بگوید... نمیشود که آدم محترمی مثل من همینجور دستش را به تخمش بگیرد و برود بنشیند پای سفره عقد...یک دست آینه شمعدان هم باید بگیرم که آن هم دویست سیصد تا برایم آب میخورد...نزدیک دویست تومان هم خرج محضر است...تا اینجای کار شد چقدر؟تقریبا سه میلیون و هشتصد...با خرده خرجهایی مثل آرایشگاه و لباس و اینها شما بگیر سر راست چهار میلیون...چهار میلیون همین اول بسم الله باید بدهم که فقط اسممان برود توی شناسنامه یکدیگر و صاحبخانه بیرونمان نکند...مرحله بعدی خریدن یک ماشین است...ماشین برای شوهر از داشتن آلت تناسلی هم واجب تر است...یک پراید قوزمیت دست دوم که بشود پشتش نشست حداقل شش میلیون تومان برایم آب میخورد...اصلا یادم رفت بهتان بگویم که گواهینامه ام را دو روز پیش گرفتم ...بعد از ده جلسه تمرین که صد و خورده ای هزار تومان خرج روی دستم گذاشت دو روز پیش آئین نامه و امتحان شهر را دادم و همان بار اول هر دو را قبول شدم و همین روزها قرار است گواهینامه ام را برایم پست کنند...از بحث دور نیفتیم...تا اینجای کار ده میلیون...قرار است در خریدن وسایل خانه هم کمی مشارکت کنم...علاقه و تمرکز من بیشتر بر روی وسایل آشپزخانه است...هفته پیش یک ست چاقوی دبلیو ام اف آلمانی شش تکه گرفتم دویست و ده هزار تومان...
اه...نه...بگذار اینها را تعریف نکنم...حوصله ندارم باز یک عده ای پیدا شوند و سرشان را بکنند توی زندگی من که چرا فلان چیز را تو خریدی و چرا بهمان چیز را شین خریده...ولی واقعا دلم میخواهد برای کسی اینها را تعریف کنم...دست آخرش را بهتان میگویم که حساب کردم و دیدم بیست میلیون تومان باید داشته باشیم تا همه چیز روال عادی اش را طی کند...حساب کردم و دیدم تا آخر اسفند اگر همه چیز خوب پیش برود حدود دو و نیم میلیون تومان از شرکت حقوق خواهم گرفت...خانوم شین هم از شرکتی که هست شاید بتواند پنج میلیونی وام بگیرد...من هم اگر بتوانم از اینجا همین رقم را بگیرم میشود دوازده و نیم میلیون...یک میلیون هم شین پس انداز دارد میشود سیزده و نیم میلیون...امممم...بعد از عقد چهار میلیون هم آقای احمدی نژاد نازنینمان وام میدهد که میشود هفده و نیم میلیون...دو و نیم میلیونش را هم سر عقد بالاخره عمه و خاله و دایی و عمو سکه ای نیم سکه ای چیزی میدهند...بیست میلیون تمام! به همین راحتی جور شد...به قول قدیمیها نه چک زدیم و نه چانه...خانوم شین آمد توی خانه...! ولی خودمانیم ها...همه اش که شد وام...چهارده میلیون وام را حداقل ماهی ششصد هفتصد تا باید بدهیم تا صاف شود...به این رقم سیصد تا هم برای اجاره خانه اضافه کنیم میشود ماهی یک میلیون...پانصد تا من...پانصد تا شین...خانوم شین البته بنده ی خدا درآمد چندانی ندارد...البته در مقایسه با من...! حقوقش خیلی بشود میشود پانصد تا...اما من باید حسابی بچسبم به کار...خوبی کار من این است که درآمدش سقفی ندارد و بسته به میزان شانس و تلاش خودت است...دو ماه پیش یک میلیون...برج قبل یک میلیون و چهارصد و این برج بدون احتساب عیدی و پاداش احتمالی تا اینجا که از مرز دو میلیون هم گذشته...جمع و جورش میکنیم...خیالتان راحت...البته خیالتان از اول هم ناراحت نبود...میدانم...به تخمتان هم نبود که من دارم ازدواج میکنم...مگر نه؟ به تخم هیچکسی نیست...چند روز پیش رفته بودم سراغ پدرم که بابا جان خواستگاری را که نیامدی...لااقل سر عقد حاضر باش که نگویند داماد بی کس و کار است...با هزار بدبختی راضی اش کردم که بیاید با این شرط که سر ساعت بیاید محضر و حضورش را اعلام کند و بلافاصله بعد از جاری شدن خطبه عقد برود دنبال زندگی اش...همین هم خیلی خوب است...باور کنید اصلا امیدی نداشتم که بیاید...نه اینکه آدم بدی باشد...نه...از دنیا بریده است...اخلاق های مخصوص به خودش را دارد...درکش میکنم...واقعا درکش میکنم...اما نمیدانم چرا باز دلم میخواهد با حرص بگویم به تخمش هم نیست که من دارم ازدواج میکنم...!
تختخواب یک نفره چوبی نسبتا نو دارای یک کشو و یک مخزن بزرگ :
مبلغ پایه مزایده: یک میلیون ریال
یخچال نمیدانم چند فوت آزمایش موتور ایتالیایی و کاملا سالم
مبلغ پایه مزایده: یک میلیون ریال
دوچرخه جاینت حرفه ای مدل great jounery1 دارای باربند و کیف حمل بار ضد آب ، کاملا نو و مناسب برای سایکلو توریسم.
مبلغ پایه مزایده: هشت میلیون ریال
ماشین لباسشویی بزرگ دوقلوی گرمای جنوب (موتور سامسونگ) کاملا قابل استفاده(درب قسمت شستشو کمی ترک دارد)
مبلغ پایه مزایده: هشتصد هزار ریال (خریدار قبلی که دستگاه به او فروخته شده بود زه زد! این دستگاه مجددا به مزایده گذاشته می شود.)
یکدستگاه آی پاد نانو (نسل سوم) با چهار گیگا بایت ظرفیت داخلی (تقریبا نو)
مبلغ پایه مزایده: یک میلیون و دویست هزار ریال به مبلغ یک میلیون و دویست هزار ریال به ارمغان آرین عزیز فروخته شد.
یکدستگاه آتاری عهد عتیق بدون آداپتور و لوازم اضافه به همراه یک نوار سی و دو لبه بازی کاملا نوستالژیک
مبلغ پایه مزایده: یک میلیون ریال (به خاطر عتیقه و نوستالژیک بودنش)
پ.ن: این نوشته کاملا جدی و رسمی ست...از شوخی کردن بی مورد و توقف بی جا به شدت خودداری نمائید... کسانی که بالاترین پیشنهاد را برای خریدن اقلام فوق ارائه دهند مالک کالا شناخته خواهند شد و علاوه بر اجر اخروی هنگام تحویل گرفتن اجناس موفق به زیارت شراگیم زند نیز از فاصله ای بسیار نزدیک خواهند گردید.
خریداران محترم توجه کنند که بعدها که من برای خودم پخی شدم میتوانند هریک از اقلام فوق را با صدها برابر قیمت خریداری شده به موزه ها و گالری دارهای سرشناس بفروشند.من اگر خودم الان دستم توی پوست گردو نبود نگهشان میداشتم برای بعد از پخ شدنم به حراج میگذاشتمشان...از ما گفتن بود...!
اه...با اینهمه خستگی و عجله و مریضی و سر تا پا خیس از بارانی که امروز بی امان باریده بود وبا هزار تا کیسه ی رنگ و وارنگ پر از شلغم و هویج و لیمو ترش و تره فرنگی و قارچ و جو پرک و سینه مرغ و با یک کوله سنگین و نمور که نمیدانی باران به ان نفوذ کرده و دخل لپ تاپت را آورده است یا نه و با سری پر از فکر یک دوش آب گرم و بعد هم تصور هورت کشیدن سوپ داغی که شفای گلو دردت است ساعت ده شب به خانه برسی و زیپ جلوی کیفت را که همیشه کلیدت را آنجا می اندازی باز کنی و دست بچرخانی و ببینی از صدای جیرینگ و جیرینگ همیشگی کلید خبری نیست و بعد به خودت دلداری بدهی که نه...احتمالا توی یک زیپ دیگر گذاشته ام و یکی یکی همه زیپهای کیفت را باز کنی و بالاخره با واقعیت تلخ نداشتن کلید کنار بیایی و مغموم و بدبخت و مستاصل بروی توی لابی مجتمع روی یک مبل زهوار در رفته ولو شوی و فکر کنی چه خاکی باید به سرت بریزی و بعد به سرت بزند که زنگ بزنی به خواهرت که کلید یدکی خانه ات را که پیش اوست بدهد به یک راننده آژانس برایت بیاورد و در این فاصله لپ تاپت را بیرون بیاوری و سعی کنی از فرصت پیش آمده استفاذه کنی وهمین چند خط را بنویسی...
...ها...آمد...بروم بقیه اش را بعد از بار گذاشتن سوپ و یک دوش آب گرم جانانه بنویسم...
...زرشک... امروز روز بدشانسی من است...خواهر و شوهر خواهرم رفته اند خوابیده اند و من نشسته ام جلوی یک تلویزیون نمیدانم چهل و چند اینچ و مجری نه چندان دلچسب بی بی سی دارد از انفجار تانکر بنزین در کنیا می گوید و من دارم فکر میکنم اینکه این نوشته ام تکه تکه شده تقصیر من نیست و اصلا ایرادی هم ندارد و به هر حال مثل خود زندگی ست...ماجرا این است که چند ماه پیش یکی از قفلها را عوض کرده بودم و کلید آن قفل جدید را به خواهرم نداده بودم...کلید را که گرفتم و راننده را که با پنجهزار تومان راهی کردم و بار و بندیلم را که جمع کردم و بردم بالا و کلید را که در قفل انداختم و هرچه زور زدم نچرخید تازه دو زاری ام افتاد و چند فوحش کمر به پایین حواله خودم و این حواس جمعم کردم که این روزها حسابی شوت میزنم...همه کسانی که آمده اند خانه من آن نوشته گنده را روی در خانه ام با فونت "امام آمد" روزنامه کیهان سال 57 دیده اند که نوشته ام "کلید، کارت، وجه نقد فراموش نشود" و باز درست آن روزی کلید را فراموش میکنم که از هر روز خسته تر و خیس تر و دست پر تر و مریض تر و بیچاره ترم... چه می شود کرد...؟...کیسه های خریدم را جمع میکنم و یک آژانس دیگر میگیرم و پنجهزار تومان دیگر میدهم و راهی اینجا می شوم و الان هم اینجایم و نشسته ام روبروی یک تلویزیون عظیم الجثه ی نمیدانم چهل و چند اینچ که تلویزیون خودم در مقابلش شبیه اسباب بازی ست و لم داده ام روی مبلی که کون آدم را حسابی حال می آورد بس که گران است و دارم از روز بدم مینویسم که از سر شب که خانوم شین زنگ زد که وقت دندانپزشکی دارد و منم خودم را نخود آش کردم که من هم می آیم و رفتم و زیر باران بدی گیر کردیم و خیس و خراب شدیم تا رسیدیم به مطب دکتر و بعد هم برگشتیم و خیس تر و خراب تر شدیم و من همانجا تصمیم گرفتم که اینهمه سختی را امشب با یک سوپ داغ جبران کنم و رفتم و از هرچیزی که به ذهنم میرسید که میتواند یک سوپ را خوشمزه تر کند خریدم و بعد هم رفتم داروخانه و گفتم که یک چیزی بدهد که گلو دردم خوب بشود و آن دختر داروخانه چی هم که دیگر به من ربطی ندارد که چقدر چشمانش سبز بود و لبهایش عملکرده و آنجلینایی آموکسی سیلین و ویتامین ث بهم داد و آمدم خانه که تازه رسیدم به اول این نوشته.
و بهتر است دیگر بروم روی آن مبلی که هم قیمت یک پراید صفر کیلومتر است و کون آدم را حسابی حال می آورد بخوابم و فردا که آمدم شرکت اگر دیدم همه ی اینها ارزش درمیان گذاشتن با شما را دارد منتشرش کنم...به هر حال احتمالا بهتر از این سکوت عجیبی ست که بر من مستولی شده و شک و شبهاتی را هم احتمالا برای شما به وجود آورده.
...
همه ی تنم درد میکند و حسابی کوفته ام...مبل برای خوابیدن ساخته نشده است...حالا میدانم که بهترین مبلها هم نمیتوانند جای یک دست لحاف تشک عهد بوقی را بگیرند...صبحانه را خورده ام و این را که پابلیش کنم باید بروم سر کار و زندگی ام و عصر هم یک کلید ساز می آورم که از این در به دری نجات پیدا کنم.
توی شرکت نشسته بودم که برادر مهیار زنگ زد و خبر را به من داد...فکر کنم ساعت نزدیک هفت شب بود...گفت که اگر میتوانم بروم منزلشان...نمیتوانستم...قرار بود بسته ای برای شرکت ارسال شود و باید شرکت میماندم و بسته را تحویل میگرفتم...زنگ زدم به مهیار...روحیه اش لااقل در ظاهر که بهتر از برادرش بود...تسلیت گفتم و گرفتاری ام را برایش توضیح دادم و گفتم که اگر بسته قبل از 9 برسد یک سری بهشان میزنم...هیچوقت استعدادی در زمینه تسلیت گفتن و تسلا دادن کسی نداشته ام...شاید برای اینکه هیچوقت از مرگ هیچکس عمیقا متاثر و متاسف نشده ام...پدر مهیار را زیاد نمیشناختم...کلا دو بار یا سه بار دیده بودمش...اولین بار که دیدمش توی آشپزخانه ایستاده بود و آشپزی میکرد...برایم گفته بود که همیشه خودش آشپزی میکند و خانومش اصلا استعداد و علاقه ای در این زمینه از خودش بروز نداده است ...به نظرم آدم جالبی آمد...خودم را میدیدم که سی یا چهل سال دیگر همین حرفها را دارم هنگام آشپزی برای کس دیگری میزنم...دفعه دوم پای سفره هفت سین بود...به دعوت مهیار به خانه شان رفته بودم که شب سال نو را تنها نباشم...برایم جالب بود که من را در جمع خانوادگیشان در چنان شبی راه داده بودند...اول فکر میکردم مهیار کله خر بازی در آورده و از طرف خودش دعوت کرده و ملاحظه این را نکرده که شاید پدر و مادرش حوصله و تحمل یک غریبه را پای سفره هفت سین شان در شب اول سال نداشته باشند...اما برخوردها گرم و صمیمانه بود...اصلا حس نمیکردی که خانه خودت نیست...کلا خانواده ی زاهد ها آدمهای گرم وبی ریا و دوست داشتنی ای هستند...بعد از تحویل سال پدر مهیار کتاب حافظ را داد به من که فالی بگیرم...باز کردم و عدل همان شعر معروف آمد...نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...نفسم بند امده بود... یعنی اگر دنبال چنان شعری در چنان شبی میگشتم حداقل یک ربع باید کتاب را ورق میزدم... شعر را که خواندم و تمام شد به چهره پدرش نگاه کردم...نمه ی اشکی به چشمانش بود...بعد از آن شب کلا یک بار یا دو بار دیگر به خانه شان رفته بودم و چیز دیگری در خاطرم نیست...پدر مهیار الان دیگر اینجا نیست ...نمیدانم کجاست...جسمش قطعا تا دقایقی دیگر به خاک سپرده می شود و روحش – البته اگر روحی وجود داشته باشد – جایی ست که احتمالا سزاوارش است...
شاید بهتر می بود حالا که دیشب نتوانستم به خانه شان بروم به جای اینکه بنشینم و اینها را بنویسم لااقل برای مراسم تشییع و خاکسپاری آنجا باشم...اما از طرفی طاقت و تحمل تعارفات و تشریفات بعد از مرگ کسی را ندارم و از طرف دیگر هم میدانم که اگر بروم فقط و فقط جلوی دست و پا خواهم بود...مهمتر از این هردو آنکه اعتقادی به تسلیت گفتن و تسلیت شنفتن و ادای احترام به بازماندگان با شرکت کردن در چنین مراسماتی ندارم...شخصا اگر عزیزی را از دست بدهم فقط دلم میخواهد تنها بمانم و اگر به ناچارهم مراسمی برگزار شود فقط دعا دعا میکنم که زودتر این دوستان و بستگان گورشان را گم کنند و من را تنها بگذارند...حتی همدلی و همدردی از نزدیکترین دوستانم را هم نمیتوانم بپذیرم...در هر اظهار تاسف و در هر پیام تسلیتی درصد بالایی از ریا و دروغ وجود دارد...به هر صورت امیدوارم مهیار و خانواده اش بتوانند هرچه زودتر با این ماجرا کنار بیایند و هرچه زودتر به روال عادی زندگی خود برگردنند...احتمالا این عاقلانه ترین آرزویی ست که می شود در چنین موقعیتی کرد.
بعد التحریر: الان جایی! خواندم که ظاهرا قرار نیست مراسم شب سوم و هفتم برگزار شود و هزینه اش صرف امور خیریه خواهد شد...خوشحالم که خانواده زاهد هم اعتقادی به این تعارفات و تشریفات پوچ و بی معنا ندارند.
بالاخره توانستم بر میل بی اندازه ام به خواب غلبه کنم و رضایت دهم که تخت و بالش و تشک نازنین و گرم و نرمم را رها کنم و بیایم توی پذیرایی و لپ تاپ ویروس گرفته ی مردنی ام را باز کنم تا چند خطی بنویسم...شما وقتی متوجه عظمت این کار می شوید که بدانید من در مقابل خواب چقدر مستاصل و بیچاره ام...چه شبهایی که از شدت گرسنگی توی تختم مثل سگ زوزه کشیده ام ولی خواب مثل یک بختک رویم نشسته بوده و نگذاشته از رختخوابم جدا شوم و بروم چیزکی از یخچال در آورم...آنقدر خسته ام که اگر بهم میگفتند آنجلینا جولی لخت و برهنه توی پذیرایی نشسته است سر را توی بالش بیشتر فرو میکردم و در دل میگفتم کون لقش...! اما نمیدانم این نوشتن امشب چه کرمی انداخته به جانم که با وجود اینکه تک تک سلولهای بدنم فریاد میزنند خواب...خواب...خواب...اما من آمده ام که چند خطی بنویسم...البته اصلا انتظار خواندن یک پست خیلی مهم و یا خیلی زیبا را نداشته باشید...نه...حتی الان که به اینجا رسیده ام ذهنم کاملا خالی شده است و مانده م که اصلا چه ضرورتی داشت بیایم و بنویسم...هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است...صبح به اتفاق خانوم شین رفته بودیم توچال...این مایه داری هم بد دردیست...گفتم حالا که درامد ماهیانه ام بالای یک میلیون تومان است چرا مثل مایه دارها تفریح و عشق و حال نکنیم...این بود که زنگ زدم به خانوم شین که امروز برویم اسکی...چشمهایش چهار تا شد که تو از کی اسکی باز شدی...؟ قپی آمدم که اختیار دارید...آن زمانهایی که شما عروسک بازی میکردید پاتوق ما پیست شمشک و دیزین بود...دروغ که خناق نیست...گفتیم و گرفت و خفه هم نشدیم...تازه کلی هم ذوق کرد که تا به حال دوست پسری به این باحالی و با کلاسی داشته که اصلا بروز نمیداده که اسکی باز است...برای ساعت 11:30 میدان تجریش قرار گذاشتیم...کمی دیرتر رسید و هر چند دقیقه به چند دقیقه اس ام اس میداد که من فلانجا هستم و فلان قدر دیگر میرسم و از وضعیتم میپرسید که به خاطر تاخیرش ماهی شده ام یا خیر...؟ این ماهی شدن هم یک اصطلاح است بین من و خانوم شین و اختراع خودم است...نمیدانم تا به حال به قیافه ماهی هایی که توی ویترین مغازه ها لای یخ گذاشته اند نگاه کرده اید یا نه...یک غم شدید و عجیبی توی چهره همه شان است...لب های جمع شده رو به پایین...چشمهای سرد و خالی بدون ذره ای درخشش و نشان از زندگی...قیافه های یکجور...حتی ماهی های زنده ی توی اکواریوم هم چنین هستند...یکبار به چهره شان دقت کنید...انگار غم همه ی دنیا توی دلشان است...حتی یک ماهی خوشحال هم نمیتوانید پیدا کنید...یکبار که خیلی بی حوصله و غمگین بودم خودم را توی آینه دیدم و حس کردم که چقدر شبیه ماهی شده ام و درست از همانجا این واژه هم به فرهنگ واژگانم راه پیدا کرد...به هر حال قبل از اینکه ماهی بشوم خانوم شین رسید...از شانس ما وقتی به ایستگاه یک توچال رسیدیم که دیگر برای تله کابین بلیط نمیفروختند و کلی هم آدم داشتند توی سر و کله هم میزنند بلکه بلیط گیرشان بیاید...داشتم فکر میکردم که اصلا مایه داری به ما نیامده که یکی از پشت سر صدایم کرد که آقا اگر شما بلیط میخواهید ما دو تا اضافی داریم...روی هوا پیشنهادش را زدم و سریع دوازده تا هزار تومانی چپاندم کف دستش و بلیط ها را گرفتم و کلی هم تشکر و تصدقش کردم...خدا نسل هرچی آدم کلاش و کلاه بردار است را از روی زمین بردارد...بلیطها مورد داشت و نگذاشتند سوار شویم...دست از پا دراز تر برگشتیم...گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم...تصمیم گرفتیم مثل یک آدم مایه دار برویم اردک آبی و بوفه کامل سفارش دهیم... غلغله بود...صد رحمت به صفوف در هم فشرده غذای نذری در ایام محرم...بعد از نیم ساعت تازه توانستیم داخل رستوران شویم...آنجا هم ملت بشقاب و سینی به دست یک صف دیگر بسته بودند به این درازی (البته نه به آن درازی که در ذهنتان تجسم کرده اید!)...انجا هم ایستادیم...توی عمرم برای غذای نذری انقدر توی صف نایستاده بودم...بعد میگویند اوضاع اقتصاد خراب است و وضع مردم بد است...به هر حال نوبت ما که رسید راند اول را با بشقاب مخصوص سرآشپز شروع کردیم که بوقلمون و مخلفات بود...راند دوم شنیسل زبان گوساله و مرغ سوخاری...راند سوم باقالی پلو با گوشت...راند چهارم نصف فسنجان- نصف قرمه سبزی – راند پنجم کشک بادمجان...راند ششم ماهی سوخاری... دیگر چشمهایم داشت سیاهی میرفت که خانوم شین زد پشت دستش که شری فهمیدی چی شد؟ آروغ محترمانه ای زدم و گفتم چی شد؟ گفت یادمون رفت دسر بخوریم...! خوشبختانه معده ی شخص من از وقتی پایم به اینجور رستورانهای سلف سرویس و all you can eat باز شده یک حالت کشسانی پیدا کرده است و اینجور مواقع نمیگذارد که شرمنده خانوم شین شوم...یک بشقاب ژله (از هر سه رنگ موجود)- یک بشقاب کرم کارامل – یک تکه بزرگ کیک هویجی – یک تکه کیک کاکائویی – یک تکه کیک لیمویی – یک لیوان چای – یک لیوان قهوه و یک بشقاب میوه شامل انگور- پرتقال – کیوی – موز و برای حسن ختام هم یک بطر آبمعدنی را قرت قرت سر کشیدم! زمانی که نشسته بودیم تا گارسن بیاید و صورتحسابمان را بیاورد سخت ترین و بدترین لحظات زندگی ام بود...حاضر بودم بنشینم و ریدن سگی را تماشا کنم اما نبینم که میز بغل دستی ام چطور کبابش را به نیش میکشد یا ان یکی چطور قاشق قاشق کشک بادمجانش را به دهان میگذارد...اوه...واقعا دچار حالت تهوع میشدم...گارسن که امد حتی اوضاع بدتر هم شد...چون اولین سوالی که کرد این بود که چیز دیگری میل ندارین؟ و من میخواستم همانجا یخه اش را بگیرم و تکان تکانش بدهم و بهش بگویم خفه شو مرتیکه ی بیشعور عوضی کثافت حمال ...! اما چون ممکن بود گفتن همه ی اینها باعث شود فشار داخلی معده ام زیاد شود و احتمالا چند تا دانه برنج که پول بالایشان داده بودیم بی جهت بیرون بپرد کظم غیض کردم و فقط صورتحساب را گرفتم...سی و چهار هزار تومان...! واقعا الان که فکرش را میکنم میبینم اینجور جاها فقط پاتوق یک عده افراد مازوخیست است که توسط یک مشت سادیست اداره میشود...مثل اینکه ترتیب کسی را بدهند و بعد پول هم ازش بگیرند...البته قسمت مالی اش واقعا دیگر برای شخصی مثل من که در امدش میلیونی ست مساله ای نیست و من فقط با ان قسمت اولش مشکل داشتم و دارم!
از رستوران که بیرون آمدیم گفتیم خب آدمهای مایه دار بعد از ناهارچه کار میکنند و بلافاصله گفتیم معلوم است...خرید میکنند...خانوم شین یک جفت بوت خرید بالغ بر صد و خورده ای هزار تومان...و یک دامن سبز هم ضمیمه اش کرد که آن هم دهها هزار تومان قیمتش بود...(میدانم شما باور نمیکنید ولی قیمتهایی که عرض کردم عین حقیقت است و مایه دارها مخارجشان در همین حدود است!)...خوشبختانه خانوم شین عادت خوبی که دارد این است که در حساب و کتاب خیلی مقید و دقیق است و تقریبا دستش به طور کامل توی جیب خودش است و چه بسا هم که گاه گداری دست من توی جیبش میرود بزرگی میکند و حرفی نمیزند...ان شاء الله که همیشه همینطور باقی بماند و الگویی شود برای همه زنهای پوپولیست و متحجری که مثل زالو از جیب شوهرانشان ارتزاق میکنند و به صورت کاملا انگل وار زندگی میکنند و بهانه شان هم این است که قانون گفته مرد باید خرجی بدهد...!من شخصا اگر بخواهم طبق قانون زندگی کنم از تمام حق و حقوق قانونی خودم هم استفاده میکنم...یعنی مثلا صبح که میخواهم بروم سر کار یک بسته اسکناس میگذارم جلوی زنم و میگویم این خرجی امروزت و بعد هم (دستم بشکند!) شپلق میخوابانم بیخ گوشش...به هر حال همان خدایی که گفته نفقه زن را بده در مورد کتک زدنش هم به مرد رهنمودهایی ارائه داده است... البته خدا را صد هزار مرتبه شکر هم من روشنفکرم و هم خانوم شین آنتلکتوال است و خوشبختانه برای زندگی به رهنمودهای خداوند نیازی نداریم!
بعد از خانوم شین نوبت من بود که با خریدن یک کوله لپ تاپ با رقم حیرت آورو باورنکردنی نهصد هزار ریال مشت محکمی بر دهان همه ی بدبخت بیچاره ها بزنم...البته کوله ای که اول انتخاب کرده بودم دو میلیون و دویست هزار ریال بود...منتهی فروشنده که جوانکی در مایه های اسی مانکن بود خیلی خوشحال ادعا کرد که ضد آتش است و اگر فندک زیرش بگیری آخ نمیگوید و برای اینکه صداقتش را به ما نشان بدهد فندک اتمی اش را گرفت روی کوله بی زبان...البته راست میگفت...کوله اخ نگفت ولی فقط به قاعده یک سکه دو ریالی سوراخ گردید. بعد کاشف به عمل آمد که کوله در مقابل فندکهای معمولی مقاوم است نه فندک اتمی که دو هزار درجه سانتیگراد شعله اش حرارت دارد!
بروم بخوابم...زیادی حرف زدم...اصلا همه ی اینها را هم نمینوشتم به هیچ کجای این دنیا بر نمیخورد...اصلا نمیدانم چه کرمی افتاده بود به جانم که برو و بنویس...یک زمانی بود ما اینجا باد گلو در میکردیم سیصد و بیست و هفت تا برایمان کامنت می آمد...ولی حالا چه؟ یک نگاهی به کامنتدانی پست قبل بکنید...خجالت آور است...نه برای من...برای شما...! دارم به این فکر میکنم نود و هشت درصدتان که تا قبل از اعلام تاهل قریب الوقوع من اینطور از نوشته هایم استقبال میکردید زبانم لال فقط به دنبال شوهر بوده اید...واقعا اینطور بوده؟
... الان میروم یک لیست بلند بالا از کسانی که بعد از کناره گیری رسمی من از زندگی مجردانه دیگر برایم کامنت نگذاشته اند در می اورم و همینجا منتشرش میکنم..حالا میبینید..به من نظر داشته اید...!؟ ...صبر کنید...این نوشته اخرین فرصتتان است که ثابت کنید برای شما شراگیم مجرد و متاهل فرقی نداشته و ندارد...حتی اگر مرد هم باشید فرقی نمیکند...به هر حال لابد به من نظری چیزی داشته اید که هی تند و تند می امدید کامنت میگذاشتید و الان که دیده اید دیگر ما آدم متاهل و نسبتا محترمی شده ایم کاسه کوزه تان را جمع کرده اید و رفته اید...فکر کردید الکی ست...؟ اگر ثابت شود نظر داشته اید میدهم چوب توی آستین تک تک تان بکنند...!
هفته پیش اولین حقوق بالای یک میلیون تومان خودم را گرفتم...یک فروش خوب به شرکت آترود داشتم و یک فروش خوب دیگر هم به اداره برق همدان که منجر به یک سفر یک روزه بسیار خسته کننده به همدان گردید...به هر حال در حال حاضر همه خستگی ها از تنم بیرون آمده و سرحال و قبراق نشسته ام و دارم برای این یک میلیون تومان نقشه میکشم...اگر این پول بی زبان بداند چه خوابهایی برایش دیده ام آرزو میکرد هیچوقت از چاپخانه بانک مرکزی بیرون نیامده بود...این ماه به هر حال ماه سرنوشت سازیست...احتمالا هفته دیگر به اتفاق خاله و خواهرم برای خواستگاری و یا به قول خانوم شین خواسته گی برویم...تصمیم گرفته ام کت و شلوار را از گراد بخرم که قیمتهایش منطقی تر از هاکوپیان یا ایکات است...درست است که به اندازه کافی پول دارم اما باید حواسم به صاحبخانه ام هم باشد که سه ماه دیگر که موعد اجاره خانه رسید کاسه چه کنم چه کنم به دست نگیرم...هیچ معلوم نیست ماه دیگر هم به اندازه این ماه فروش خوب باشد...البته فعلا که یکی دو قرارداد سنگین در راه است که اگر نهایی شود و به توافق برسیم شاید هفت هشت ده میلیونی به جیبم سرازیر شود که قصد دارم بگذارمش کنار برای پول پیش یک خانه...یک زمانی با خودم مینشستم و حساب کتاب میکردم که اگر بیست میلیون تومان داشتم میتوانستم یک خانه خوب برای خودم رهن کنم و از شر اجاره دادن راحت شوم...بیست میلیون میشود ماهی ششصد هزار تومان...البته الان دیگر یک خانه چهل متری را هم به این قیمت نمیدهند...چند روز پیش نشستم و باز حساب و کتاب کردم و دیدم این رقم باید بشود حداقل سی میلیون...من برای یک زندگی مشترک اصلا حوصله خانه کوچک را ندارم...اصلا خوب نیست آدم مواقعی که میخواهد در خانه اش راه برود و فکر کند هی با زنش برخورد کند...یا اینکه مثلا بخواهد کتابی چیزی بخواند و زنش هم از انجا که خانه کوچک است درست جلویش بنشیند و خیره خیره نگاهش کند...! خانه متاهلی باید دوبلکس باشد...فکر میکنید همین منیروی خودمان اگر خانه شان واقع در بلوک یک اکباتان دوبلکس نبود هیچوقت منیرو میشد؟ خب نمیشد دیگر...البته شاید هم میشد...بالاخره زنها کمی با مردها فرق دارند...مردها اگر تنهایی و خلوتشان را از دست بدهند هیچوقت هیچ پخی نمیشوند...الان که فکرش را میکنم میبینم زنها درست برعکسند...برای همین میگویم خانه متاهلی برای آدمی مثل من باید دوبلکس باشد...طبقه پایین طبقه زن و زندگی و مهمون بازی و سفره ابوالفضل و اینجور چیزهاست و طبقه بالا طبقه مطالعه و تفکر و و تعمق و از این جور کارهای با کلاس... حالا نه اینکه زن و زندگی بی کلاس باشد ها...نه...ولی خب هر ننه قمری را که حساب کنید بالاخره زن که بگیرد توی یک مسیرهایی میفتد که خواه و ناخواه در زندگی همه یکجور است...برو خرید و مهمونی بده و مهمونی برو و امروز عقد کنون فلانیه و فردا ختنه سرون بهمانی (من اخر نفهمیدم سر دول بچه شان را که میبرند این چه ربطی به بقیه دارد که مهمانی میگیرند!) بعد هم که شروع میکنند به زاد و ولد و زندگی آدم خلاصه میشود توی همان شستن کون بچه ای که عرض کرده بودم...البته خوشبختانه من و خانوم شین در مورد بچه به توافق رسیده ایم...یعنی توافق توافق هم که نبوده...خانوم شین خانومی کرده و وضعیت من را همینطور که هستم پذیرفته...چطور بگویم...ای بابا...شما که غریبه نیستید...حقیقتش بنده یک مشکلی دارم...به اصطلاح قدیمیها اجاقم کور است و به اصطلاح امروزی ها وازکتومی مادرزاد هستم...بچه ام نمیشود...هرچه هم دوا و درمان کرده ام افاقه نکرده...اهل دخیل بستن و اینجور کارهای پوپولیستی هم نیستم بلکه فرجی شود و روزی پدر شوم...از کجا میدانم؟ خب میدانم دیگر...تا به حال اینهمه دوست دختر داشته ام یک نفرشان نیامده که بگوید این پدرسگ را تو توی شکم من کاشته ای...هیچوقت هم در روابطم اهل پیشگیری و این قبیل سوسول بازیها نبودم و نیستم...به هر حال قسمت است دیگر...کاریش هم نمیشود کرد... پیشنهاد داده ام به خانوم شین اگر خیلی دلش بچه میخواهد میرویم از پرورشگاه یکی میآوریم و بزرگ میکنیم...خوشبختانه خانوم شین هم مثل خودم دختر دوست است و قرار شده برای اینکه دیگر درد سرهای بچه کوچک را هم نداشته باشیم یک دختر از آب و گل درآمده ی همچین هفده هجده ساله را به فرزندی قبول کنیم...!
ای بابا حالا که هنوز نه به دار است و نه به بار...اصلا معلوم نیست خانوم شین جواب مثبت به من بدهد...از زمانی که قرار شده بروم خواستگاری اش هر روز یکجور برایم پشت چشم نازک میکند...یک روز میگوید قصد ادامه تحصیل دارد...! روز بعد پرونده دوست دخترهای صد قرن پیشم را پیش میکشد...روز بعد بدبختی و فلاکت و خانه به دوشی ام را به رخم میکشد...ظاهرا اینطور که بویش می آید قرار است جواب رد به ما بدهند...حالا البته این چیزها غصه ندارد...آدم ده جا میرود خواستگاری یکجا به آدم بله میگویند...چیزی که زیاد است دختر خوب و نجیب و خانواده دار...!
پ.ن: تجمع افراد مجرد و بیکار اکیدا ممنوع!
پنجشنبه نزدیک غروب بود...خوابیده بودم که سهیل زنگ زد که راهی کردان است و الان هم نزدیک خانه من است و از من پرسید که چه کاره ام...هنوز خواب و بیدار بودم و واقعا نمیدانستم که کجا هستم و یا چه کاره ام...داشتم خواب میدیدم که یک محموله طلا را از بانک مرکزی به من تحویل داده اند که بروم و نمیدانم کجا تحویل بدهم...خیلی طلا بود...یک کامیون پر از شمش های ده کیلویی طلا... به شدت وسوسه شده بودم که یک شمش را برای خودم بردارم...گمانم یکی را هم برداشته بودم و توی داشبورد گذاشته بودم که سهیل زنگ زد...چند دقیقه ای طول کشید تا فهمیدم که امروز پنجشنبه است و چند ساعت قبل از سر کار به خانه رسیده ام و چیزکی خورده ام و صاف رفته ام توی رختخواب و برای شب هم برنامه ای ندارم...گفتم برویم ولی فردا باید تهران باشم...رفتیم...
آخرین باری که با سهیل رفته بودم به ویلایشان در کردان همه جا را برف پوشانده بود و یکی دو بار هم میان برفها گیر کرده بودیم...اما این بار زمین خشک بود و جز چند تکه ابر ارغوانی خبری در آسمان نبود...خورشید تازه داشت غروب میکرد و هوا کمی سرد بود...البته نه آن سرمایی که آدم را به صرافت روشن کردن آتش بیندازد...از آن سرماهایی که فقط ته دلت را می لرزاند و غصه دارت می کند...وسایل را که از عقب جبپ خالی کردیم اولین کارمان روشن کردن آتش برای تهیه ذغال و کباب کردن جوجه هایی بود که سهیل با خود از خانه آورده بود... بوی چوب سوخته که بلند شد بیشتر دلم گرفت...هوا دیگر کاملا تاریک شده بود و از دورها صدای پمپهای آب و پارس سگها به گوش میرسید. کمی که از شب گذشت صدای خنده شغالها هم بلند شد.
ظاهرا هر دو خوش بودیم...جوجه ها را کباب کردیم وخوردیم و گفتیم و خندیدیم...سهیل یک شیشه الکل طبی هم گذاشته بود وسط که اگر خواستیم قاطی دلسترهایمان کنیم و بخوریم...کباب را خوردیم و شیشه دست نخورده باقی ماند...
بعد از شام با سهیل نشستیم به حرف زدن...حرف به کلاسهای داستان نویسی کشید...از من پرسید که چیزی در دست نوشتن دارم...؟ منظورش داستان یا هر چیزی جدی تر از وبلاگ بود...شاید فکر میکرد حالا که وبلاگ نمی نویسم دارم زیر جلکی کار جدی تری میکنم و مثلا داستانی مینویسم...با اینکه یک داستان کوتاه نوشته بودم اما جوابم منفی بود...به هر حال راضی ام نمی کرد...چیزی را که نشود به آن افتخار کرد باید فراموش کرد...سهیل رفت و از توی جیپ دفترش را آورد و آخرین داستانش را که قرار بود فردا در کلاس میرصادقی بخواند برایم خواند... گفتم که به نظرم خوب است...حتی میخواستم بگویم حال و هوای داستانش کمی شبیه فلان داستان سلینجر شده است که هرچه زور زدم اسم سلینجر به خاطرم نیامد...سهیل اصرار داشت که داستانش پر از اشکال است... آن شب بعد از کمی حرف زدن نشستیم به تماشای یک فیلم خنده دار ازBenny Hill ...کلی خندیدیم …چند ساعتی از نیمه شب گذشته بود که چراغها را خاموش کردیم و خوابیدیم..
صبح صبحانه را که خوردیم راهی شدیم...سهیل من را تا دم در خانه رساند...تعارفش کردم که بالا بیاید اما گفت که باید برود و به قراری برسد...تشکر و خداحافظی کردم...وارد خانه که شدم انگار فاجعه ای اتفاق افتاده باشد.
من را نه گرفته اند، نه تصادف کرده ام، نه ازدواج کرده ام، نه سرطان گرفته ام، نه عاشق شده ام، نه بهم تجاوز شده است و نه به کسی تجاوز کرده ام، ،نه به مسافرت رفته ام، نه معتاد شده ام، نه اکس میترکانم، نه الکلی شده ام، نه پولدار شده ام، نه به گدایی افتاده ام، نه اینترنتم قطع شده است، نه لپ تاپم سوخته است، نه با از شما بهتران میگردم، نه با اراذل و اوباش دمخور شده ام، نه تارک دنیا شده ام، نه کونم گشاد شده است، نه دوست دختر جدیدی پیدا کرده ام، نه صاحبخانه جوابم کرده است، نه قرعه کشی گرین کارت اسمم درآمده است، نه هیچ چیز دیگر...!
هنوز منتظرم آن حس خواندن و نوشتن برگردد...میترسم از اینکه به کل آدم دیگری شده باشم، یعنی آن شراگیم فرهیخته و اهل دلی که همه اش دنبال کتاب و خلوت و شعر و سکوت بود جای خودش را به یک شراگیم معمولی و خشک و خالی و کمی هم پفیوز داده باشد. از همانهایی که تا دلت بخواهد توی جامعه ریخته و همه عمرشان به دو دو تا چهارتا کردن میگذرد و یک قران یک قران جمع میکنند و خرج میکنند و زندگیشان میگذرد...الان من دقیقا یک شراگیم معمولی و خشک و خالی ام که توی مغز کوچکم چیزی نیست جز اینکه چطور میشود سه چهار میلیون جمع کرد و بعد چگونه میشود این سه چهار میلیون را کرد بیست سی میلیون و آن بیست سی میلیون را داد به یک صاحبخانه پدرسوخته ای و دیگر از شر اجاره خانه دادن راحت شد...این فکرها مثل قلوه سنگهای بزرگی همه ی فضای مغزم را پر کرده و در فضای خالی لا به لای این قلوه سنگها هم افکار پفیوزانه ای در جریان است که تقریبا یکسر همه شان متصل به آلت تناسلی میشود...اوه...چه مغز حقیر و کثیفی...! مسخ شدن فقط این نیست که آدم شب بخوابد و صبح بیدار شود و ببیند که سوسک شده...این هم یکجور مسخ شدن است که به خودت بیایی و ببینی هبوط کرده ای و هیچ ربطی به آن شراگیم یک سال پیش نداری.
واقعا من عوض شده ام؟ خیلیها هستند که لای چرخدنده های زندگی تغییر شکل و تغییر فرم میدهند...قرار نیست هر کسی که در 16 سالگی شعر مینوشته در چهل سالگی بشود شاملو...همانطور که خیلیها هستند که تا سنین میانسالی یک آدم معمولی و مزخرف هستند و یکهو میشوند یک فیلمساز یا هنرمند طراز اول...من با خودم صادقم...میدانم که این روزها نمیتوانم یکجا بنشینم و کتاب پروست را دست بگیرم و با لذت بخوانم...میدانم حتی نوشتن هم مثل سابق تسکینم نمیدهد...ترجیح میدهم اگر وقت فراغتی پیدا کنم یک فیلم به قول آن مردک "قشنگ صحنه دار" بیینم! من همه ی اینها را میدانم ولی نمیدانم که قرار است از این به بعد اینگونه باشم یا همه ی این اوضاع و احوال یک تلاطم روحی گذراست؟ نمیدانم که این بی توجهی ام به کتاب یک زکام ساده روحی ست یا سرطانی ست که در همه ی وجودم ریشه دوانده.
باید بیشتر بنویسم...شاید امشب چند خط دیگر به این نوشته اضافه کنم...شاید فردا یک پست جدید بنویسم...شاید از این به بعد هر روز ولو شده در چند خط خودم را سوهان بزنم تا این کبره های ابتذال و روزمرگی که روح و ذهن من را پوشانده اند فرو بریزد...
پ.ن: شما این دو خط آخر را زیاد جدی نگیرید... این تو بمیری هم احتمالا از همان تو بمیری هاست!
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدر دانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی دارند
و ضربان قلبت را تند تر میکنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی...
امروز را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
پ.ن:
از امروز تعطیلات دو هفته ای تابستانی کارخانه ما شروع شده است.برای من دیگر فرقی نمیکند که تعطیلات تابستانی چند هفته ایست چون دیگر قرار نیست جز برای تسویه حساب به آن کارخانه بازگردم. فکرش را که میکنم میبینم دو سال و نیم برای من که عادت به یک جا بند شدن ندارم خودش یک جور رکورد شکنی ست...داشتم کم کم توی شغلم جا می افتادم و این چیز خطرناکی ست...این که آدم انقدر توی یک شغل بماند که دیگر جرئت ترک کردنش را نداشته باشد... اینکه شغل آدم بشود قسمتی از هویتش...اینکه آدم در یک حرفه آنقدر پله پله بالا برود که دیگر جرئت و توان پائین آمدن نداشته باشد...فلانی چه کاره است؟ توی بخش کنترل کیفیت یک کارخانه است... بازرس کنترل کیفیت است...مدیر کنترل کیفیت است...اصلا خدای کنترل کیفیت است...! من که میگویم گور بابای "کنترل کیفیت" و تمام مشتقاتش...همین چند وقت پیش یکی از نگهبانهای کارخانه ما بعد از سی سال بازنشسته شد...فکرش را بکنید طرف سی سال نگهبان کارخانه بوده است...29 سال پیش اگر ازش میپرسیدند شغلت چیست میگفت نگهبانم و همین دو ماه پیش هم اگر ازش میپرسیدند باز میگفت نگهبانم... امروز هم اگر بپرسند لابد میگوید نگهبان بازنشسته ام...!
اینجور آدمها واقعا آدمهای شگفت انگیزی هستند...جان سختند...مثل تیرهای چوبی توی سقف خانه های قدیمی خارق العاده اند...همیشه وارد خانه های قدیمی که میشوم اولین چیزی که توجهم را جلب میکند تیرهای چوبی کار گذاشته شده توی سقفشان است...تنه های درختی که گاهی صد سال از جایشان تکان نخورده اند...صد سال ساکت و بی حرکت شاهد رفت و آمد و جنب و جوش ساکنین خانه بوده اند بدون اینکه هوس جم خوردن به سرشان بزند.صد سال ساکت و آرام وزن خانه را به دوش کشیده اند و حالا صبورانه منتظر بولدوزری هستند که از راه برسد و همه چیز را تغییر دهد. نمیتوانم درکشان کنم و نمیتوانم انگونه باشم، فقط میتوانم نگاهشان کنم...با حیرت...تاثر...تحسین...ترس...
شروع کرده ام به تکمیل آرشیو فیلمهایم...روزبه عزیز حدود پانصد تا فیلم برایم آورد...خیلی از آنها فیلمهای خوبیست که این روزها کمتر دست به دست میشود...فیلمهای خاص...تقریبا همه ی ساعاتی که خانه هستم مشغول کپی کردن فیلمها برای آرشیوم هستم...محمد (جابلاگی) هم حدود چهل تا از فیلمهایش را به صورت امانت در اختیارم گذاشته که از او هم ممنونم...خواهرم هم پنجاه تا فیلم بهم داده و خودم هم که حدود سیصد تایی فیلم داشتم...باز هم بچه های دیگری هستند که قرار است به مرور آرشیوهایشان را در اختیارم بگذارند ...فیلمهای تکراری را که کنار بگذاریم الان آرشیوم به حدود هفتصد تا فیلم رسیده است...یک لیست چهارصد تایی هم دارم که قرار است وقتی کمی پول به دستم آمد بخرم...فکر کنم برای شروع حدود هزار تا فیلم بد نباشد...البته فعلا کار فیلم جدی نیست...یعنی قرار نیست کار فیلم جایگزین کار کارخانه شود...یک کار ذوقی ست که بیشتر حس کلکسیونری ام را ارضا میکند...با صحبتهایی که شده است قرار است به صورت دائم و با یک حقوق ثابت صبحها بروم شرکتی که قبلا کار بازاریابی جی پی اس برایش میکردم...به عنوان مدیر فروش...والبته پورسانتم هم سر جایش است...اگر همه چیز خوب پیش برود در آمدش خیلی بیشتر از کار کارخانه خواهد بود...حسن این کار این است که واقعا نمیدانی آخر ماه چقدر پول به جیبت سرازیر میشود...ماه پیش با اینکه حقوق ثابتی نمیگرفتم و به صورت نیمه وقت هم کار بازاریابی میکردم حدود یک میلیون تومان پورسانت گرفتم...
دیگر اینکه اگر این کار کپی کردن های بی پایان دی وی دی ها تمام بشود انوقت میتوانم بگویم وقتم کمی آزاد شده است...میتوانم بنشینم و کتابهای نیمه تمامم را که از بعد عید همینجور دارند خاک میخورند تمام کنم...میتوانم عصرها بروم باشگاه بدنسازی...بروم استخر...اصلا میتوانم بروم دوچرخه سواری...دوچرخه جدیدم بدجور دارد خاک میخورد...درست مثل همین وبلاگ که واقعا دیگر باعث خجالت نگارنده اش شده است...به هر حال اگر همه چیز خوب پیش برود دیگر قرار است کمتر شرمنده دوستان وبلاگ خوان بشوم...باور کنید این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست!
بعد التحریر:
اوه...داشت یادم میرفت...اون شعر بالا مال پابلو نرودا ست...یه وقت سوء تفاهم نشه...ما اینکاره نیستیم!
دو روز پیش کار جالبی کردم...عصر شنبه بود و معمولا هفته هایی که شب کار هستم شنبه عصرها وقتم کاملا آزاد است...آزاد از این جهت که روزهای دیگر هفته (هفته هایی که شب کار هستم) تنها فرصتی که برای خوابیدن دارم بین ساعات چهار بعد از ظهر تا نه – نه و نیم شب است...فقط شنبه هاست که چون شب قبل از آن (جمعه شب) به اندازه کافی خوابیده ام، از سر کار دومم که به خانه می آیم خسته نیستم و نیازی به خوابیدن ندارم...این است که معمولا ژانگولر بازیهایم میفتد برای شنبه عصر ها...
توی خانه فکر کنم حدود دویست سیصد تایی دی وی دی فیلم دارم که به مرور و طی چند سال خریده ام...سلیقه خاصی برای فیلم دیدن ندارم و توی فیلمهایم از تینتو براس تا کیشلوفسکی همه جور فیلمی پیدا می شود...غیر ممکن است از جایی رد بشوم و ببینم طرف بساط کرده است و نروم سروقتش و فیلمهایش را دیدی نزنم و هر بار دو سه تایی انتخاب نکنم...دروغ چرا...؟ خیلی از فیلمهایی که خریده ام را با دور تند دیده ام بلکه چشمم به جمال سر و پستانی که بر روی کاور دی وی دی دیده بودم روشن شود که البته خیلی وقتها هم نشده است...! تعارف که نداریم...برای آدمهای آبروداری مثل من که نمیتوانند بروند و صراحتا به طرف بگویند فیلم سکسی میخواهند گاهی عکس زنی نیمه برهنه بر روی کاور یک فیلم میتواند دلیلی لازم و کافی برای خریدن آن فیلم باشد...! الغرض شنبه عصر برای خودم کنج خانه نشسته بودم و فیلمهایم را هم گذاشته بودم جلویم و داشتم حساب کتاب میکردم که تا به حال چقدر پول بابت اینهمه فیلم نفله کرده ام و اینکه چقدر خوب میشد اگر کسی پیدا میشد که بعضی از این فیلمهایی که تو زرد از آب در آمده بودند را ازم میخرید... توی همین فکرها بودم که چیزی توی ذهنم جرقه زد...! چطور است.بروم کنار خیابان یساط کنم؟
وقتی ککی توی تنبان من افتاد دیگر افتاده است...کاریش هم نمیشود کرد...نشان به ان نشان که یک ساعت بعد روبروی مسجد فاز یک اکباتان بدون ذره ای شرم و حیا سی دی هایم را روی زمین پهن کرده بودم و بالای سرشان ایستاده بودم. جایی که من ایستاده بودم جای تقریبا خلوتی بود...از طرفی دوست نداشتم دوست و آشنا و بچه محل ها من را در چنان وضعیتی ببینند (یکی نیست به من بگوید آخر قرمدنگ! تو که دوست نداشتی کسی تو رو ببیند برای چی الان آمده ای و داری توی وبلاگت چنین چیزی را جار میزنی؟) و از طرف دیگر میترسیدم یکوقت یک جوجه بسیجی ای پیدا بشود و بیاید بهم گیری چیزی بدهد (باز هم بد نیست یکی پیدا شود و به من بگوید دِ آخه آی کیو...تو که انقدر میترسی چرا رفتی جلوی مسجد بساط کردی!؟)...به هر حال جای خلوتی ایستاده بودم و فیلمهایی هم که جلویم گذاشته بودم اکثرا فیلمهای قزمیتی بود که به لعنت شمر هم نمی ارزید ولی با این وجود نتیجه کار حیرت آور بود...در عرض دو ساعت بیست و دو تا از فیلم هایم را فروختم...! بیست و دو فیلم...بیست و دو هزار تومان...!حالا بماند که در عرض همین دو ساعت دهها نفر دیگر هم امدند و از من فیلمهای دیگری خواستند که من نداشتم...از همه جالب تر مرد حدودا چهل و پنج شش ساله ای بود که خیلی شیک و تر و تمیز آمد و با خونسردی کامل گفت "فیلم قشنگ صحنه دار" میخواهد و با این حرف حسابی من را شرمنده خودش کرد...!
به هر حال یک کک دیگر از آن روز افتاده توی تنبانم که بزنم توی کار فیلم...خرجش یک کامپیوتر است و چند تا رایتر و البته یک پرینتر...دویست سیصد تا فیلم که خودم دارم چند صد تایی هم از دوستان و رفقا قرض میکنم و همینجور کم کم آرشیوم را کامل میکنم...اصلا شاید یکجا آرشیو کسی را بخرم...اگر میشود در جایی به این خلوتی و در عرض دو ساعت بیست و دو هزار تومان در آورد (که برای کسی که کارش فیلم است تقریبا دو سوم این رقم سود خالص است...یعنی حدود 14 هزار تومان...) چرا باید تمام شب را بیدار بمانم برای همین رقم...؟
این کک دومی از آن کک های گنده ی گوشتالو ست که بعید میدانم حالا حالاها از توی تنبانم بیرون بیاید...!
یکساعت به نیمه شب مانده است. باقی مانده خورش بادمجان را گرم میکنم و قابلمه ی برنج را هم میگذارم جلویم و چهار زانو روی زمین مینشینم و هر دو تا قابلمه را هم میگذارم جلویم و شروع میکنم به خوردن. گور بابای هرچه رژیم و لاغری و کوفت و زهرمار...غمگین و عصبی و کلافه ام... از خودم بدم می آید...اینجور وقتها سعی میکنم از خودم انتقام بگیرم...خوردن و خرج کردن راههایی ست برای انتقام گرفتن...از اینکه نیم بند و نصفه نیمه بدبخت باشم بدم می آید...بدبختی وقتی قابل تحمل است که کامل و تمام عیار باشد...اگر اینقدر دیر وقت نبود باقی مانده ی پس اندازم را برمیداشتم و میرفتم اول یک شام جانانه یک جای خفن میخوردم و بعد هم میرفتم و هرچه میدیدم و هوس میکردم بدون توجه به قیمتش میخریدم...تی شرت...کفش...کتاب...جاروبرقی...ادکلون...تردمیل...ست چاقوی آشپزخانه...قابلمه...عینک آفتابی...همین یکهفته پیش بود که رفتم و یک دوچرخه سایکلوتوریستی خریدم...همه ی پس اندازی را که در این چهار پنج ماهه از کار بازاریابی جی پی اس و کار کارخانه داشتم دادم و یک دوچرخه خریدم...پس اندازی که باید تا دو سه ماه دیگر آنقدر میشد که بتوانم کرایه خانه شش ماهه دوم سالم را بدهم......یک میلیون تومان دادم و خریدمش...گور بابای صاحبخانه و کرایه خانه...حالا تا دو ماه دیگر کی مرده است و کی زنده...؟ از آن دوچرخه هایی بود که همیشه حسرت داشتنش را داشته بودم...حالا که خریدمش بلا استفاده گذاشتمش وسط پذیرایی و شده است آیینه دق...!
البته یک راه دیگر هم برای انتقام گرفتن از زندگی وجود دارد...آن هم خیانت کردن و زیر آبی رفتن است...این روزها در این کار هم استاد شده ام...!کم کم دارم تبدیل میشوم به یک آدم چاق و بی پول و بد طینت...!
حوصله نوشتن ندارم...مرده شور ترکیبم را ببرد...
بعد التحریر:
دیشب شب بدی بود ولی خواب خوبی دیدم... خواب دیدم مونیرو اومده بود اینجا و داشت برام از داستان نوشتن حرف میزد و منم گوش میدادم...نشسته بود روی فرش وسط هال و داشت یه ماجرایی رو تعریف میکرد از اون موقع ها که گروه کولیها رو داشت...منم نشسته بودم روی صندلی و نگاهش میکردم...همینجور اون حرف میزد و من نگاهش میکردم...یکدفعه متوجه شدم که چه چشمهای خوشگلی داره...برام عجیب بود که چطور تا حالا متوجه نشده بودم...درست از همون چشمها بود که من دوست داشتم...صورتش هم البته خیلی جوون تر شده بود...ولی چیزی که مهم بود چشمهاش بود...چشمهاش برام تازگی داشت...انگار بار اول بود میدیدمش...اونقدر اون چشمها خوشگل بود که نفسم بند اومد...وقتی میگم خوشگل منظورم یه چشم کشیده یا درشت با مژه های بلند از اونهایی که پشت کامیونها میکشن یا اصلا بعضی هنر پیشه های هالیوودی دارن نیست...نه...از اون خوشگلهایی بود که اگه به هرکی نشونش میدادم و میگفتم ببین چه چشمهای خوشگلی داره بهم میگفت "خاک بر سرت آخه این کجاش خوشگله؟" ...میدونین چه جور چشمی رو میگم...حتی چشمهاش بریتنی اسپیرزی هم نبود که یه زمانی من خیلی دوست داشتم...یه جفت چشم غمگین که سفیده ش به خاکستری میزد...یه جفت چشم غمگین تقریبا درشت...من آدمی نیستم که بتونم موقع حرف زدن با کسی توی چشمهاش خیره بشم...یه مرضی دارم که یه روز یه خانومی که دکتر بود بهم گفته بود...از اون مرضهایی که آدم نمیتونه مستقیم توی چشم طرفش برای مدت طولانی نگاه کنه...اسم مرضه الان یادم نیست ولی هرچی بود یه مرض بود که تا قبل از آشنایی با این خانوم دکتر حتی نمیدونستم یه جور بیماریه...فکر میکردم خب ممکنه از حجب و حیا باشه یا حتی از متانت و ادب..یه هر حال زل زدن توی چشم دیگران رو یه جورایی گستاخی میدونستم...ولی مونیرو که داشت حرف میزد انگار مرضم خوب شده بود...شایدم متانتم رو کنار گذاشته بودم و به هر حال زل زده بودم توی چشمهاش...نمیتونستم کار دیگه ای بکنم...انقدر چشمهاش قشنگ بود که همونجا فهمیدم که خوابم...همیشه وقتی توی خواب میفهمم که خوابم بلافاصله بیدار میشم...و بیدار هم شدم...اما هنوز به وضوح اون چشمها رو به یاد میارم...یه جفت چشم تقریبا درشت و غمگین.
اول اینکه ان چیزی که قرار بود تا ده- پانزده روز دیگر زندگی ما را متحول کند (ر.ک: دو تا پست قبل از این پست) کار نکرد و فعلا همینطور کما فی السابق در خدمتتان هستیم!
دوم اینکه چند روز پیش "رویا صدر" برایم ایمیل زده بود و اجازه خواسته بود که برای کتاب جدیدش که در آن قرار است به طنز نویسی وبلاگی بپردازد، از بعضی مطالب وبلاگ من استفاده کند...برای اینکه یکوقت فکر نکند از این وبلاگرهای در پیت هستم و مطالبم همینجوری کشکی و کتره ایست برایش نوشتم که باید بررسی کنم...! بررسی که کردم دیدم بالاخره ما هم زحمت کشیده ایم و یک چیز بامزه ای نوشته ایم و اگر همینجوری بگوییم بردار و ببر هنر خودمان را بی قدر کرده ایم...نشستم برای خودم یک الگوریتمی طراحی کردم که طبق آن نوشته های طنز من به سه دسته ی لوس، بامزه و شاهکار تقسیم میشود...دسته اول مثل آن مطلبی ست که سه چهار سال پیش نوشته بودم که یک روز از سر کار امده بودم خانه و گربه ام کف آشپزخانه ریده بود و من هم ندیده پایم را گذاشته بودم روی گه گربه...! خلاصه که مطلب لوس و مهوعی بود...اینجور مطالب رایگان است و هرکس میتواند بردارد و ببرد هرجا دلش خواست بدون ذکر منبع استفاده کند...نوش جانش... دسته دوم نوشته هاییست که به هر حال بامزه است...یعنی اگر به خنده هم نیندازدت کمکی باعث انبساط خاطر میشود...خب تقریبا اکثر نوشته هایی که در رده "شوخی-طنز" طبقه بندیشان کرده ام در این رده جای دارند...این نوشته ها فقط در صورتی حلال میشوند که استفاده کننده منبع اصلی نوشته را ذکر کند و در غیر این صورت از گوشت سگ مرده ی ارمنی هم حرام تر هستند...!
اما دسته سوم نوشته هاییست که با اجازه یا بی اجازه کسی حق ندارد چپ به آنها نگاه کند...اینها آس های من هستند که انها را برای رفع کوتی کنار گذاشته ام...برای روزگار کوری و پیری ...خود این آس ها دو دسته هستند...آس های عوام پسند و آس های خواص پسند...!خیلیهایی که با خواندن این نوشته از زور خنده چند قطره ای ادرار بی اختیار دفع کردند با خواندن این یکی نوشته حتی لبخندی هم نزدند. همانطور که هستند کسانی که از روی صندلیشان بعد از خواندن همین نوشته دوم پایین افتاده بودند و کف اتاق قل قل میخوردند اما نوشته ی اولی به نظرشان لوس و سبک رسیده بود...!(هر دوی این نوشته ها از نظر من جزء آس ها محسوب میشوند)
البته این خانوم صدر نوشته ی خودش را هم انتخاب کرده بود و صاف دست گذاشته بود روی آن نوشته ای که در آن ماجرای"انرژی درمانی" دوست دختر سابق سهیل را نوشته بودم. این سهیل از صدقه سر من کم معروف شده بود حالا قرار است اسمش توی کتاب طنز خانوم صدر هم بیاید و به اتفاق دوست دختر سابقش تبدیل بشوند به دو چهره ماندگار در ادبیات طنز این مملکت...! و بعد باز این پسرک ناشکر است و تا تقی به توقی میخورد پشت چشم نازک میکند که چرا شراگیم چنین گفته و چنان کرده...!
راستش را بخواهید آن نوشته ی " انرژی درمانی" هم از آنهاییست که کسی نباید بهش چپ نگاه بکند... اما بنا به پاره ای مصالح موافقت کردم... و گفتم آدم باید بالاخره خیرش به دیگران برسد!
سوم اینکه امروز رفتم چک مونیرو را از نشر مرکز گرفتم...مبلغش را نمیگویم اما کمی بیشتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. تصمیم دارم این چک را نقد نکنم مگر زمانی که در شرایطی باشم که بدانم هیچ چاره ای به جز نقد کردنش ندارم. گذاشتمش زیر شیشه میز تحریرم و هر بار که نگاهش میکنم پر از همه ی حس های خوبی میشوم که ممکن است به سراغ آدم بیاید...شما شاید متوجه نباشید اما مونیرو با این کارش درست توی بدترین بحران روحی ام به دادم رسید...حیف که شما نمیدانید این مونیرو چقدر آدم خوب و دوست داشتنی ای هست.
نکته چهارم اینکه به شدت این روزها گرفتارم...همین که هر ده روز یکبار هم اینجا را به روز میکنم باید کلاهتان را بیندازید بالا...به طور معمول روزانه 14-15 ساعت به طور مستقیم درگیر کار هستم (دو شیفت کاری) و خانه که میرسم عملا به جز یک حمام داغ و بعد خوابیدن به چیز دیگری فکر نمیکنم...شاید کم کم بیخیال این کار دوم بشوم...تا به حال بیشتر از ان چیزی که عایدم بشود از جیب گذاشته ام...ولی خوبی اش این است که هر روز میتوانی منتظر یک خبر خوب باشی...!
الان حدود دو هفته ست که چراغ سی پی یو مغزم همینجور دائم روشنه و با جفت هسته هاش درگیر یه پردازش خیلی خیلی سنگین و مهم وقت گیرشده که تا تموم نشه عملا هیچ برنامه دیگه ای قابلیت بارگذاری و اجرا پیدا نمیکنه...وبلاگ نویسی که دیگه خودش به تنهایی یه نرم افزاره به عظمت تری دی مکس که در حالت عادی هم که سی پی یوی مغزم خالی و بی کار باشه با هزار بسم الله بسم الله میرم سمتش که یه وقت وسطاش هنگ نکنم... حالا شما هی بیاین کامنت بذارین و آفلاین بدین که فلانی چرا آپدیت نمیکنی...اخه شما که نمیدونین چی شده و الان هم چون هنوز نه به داره و نه به بار منم نمیخوام که بیام توی بوق و کرنا کنم که آهای ملت قراره تا ده پونزده روز دیگه زندگی من از این رو به اون رو بشه... باور کنین خودمم نمیدونم اون روش چی هست...از اینی که الان هست احتمالا داغون تر نمیتونه باشه...البته شایدم باشه و 6 ماه دیگه منم مثل علی سنتوری نشسته باشم وسط یه خرابه و در حال کله گنجیشکی گرفتن واسه چهار تا معتاد درب و داغون تر از خودم باشم...من که میدونم الان همتون مثه گربه ای که یه چیز جالب دیده باشه مردمک چشمهاتون گشاد شده و گوشها و سیبیلاتون رو هم دادین جلو و براق شدین که ببینین جریان چیه و قراره که چی بشه بالاخره...ولی واقعا فعلا به خاطر یه سری مسائل امنیتی نمیتونم چیزی بگم و فقط برای اینکه خیال دخترایی که اینجا رو میخونن راحت بشه بگم که مساله ربطی به ازدواج مزدواج نداره...من نمیدونم چرا این دختر پخترا انقدر علاقه به ازدواج دارن...اصلا ولش کن...الان سر این بحث باز بشه و فک منم گرم بشه این نوشته که قراره یه یاد داشت کوتاه باشه میشه مثنوی هفتاد من...!خلاصه نه ربطی به ازدواج داره و نه البته ربطی به گرین کارت و مساله مهاجرتم و صد البته نه ربطی به اون کلاسهای آنتولوژی که قراره توی هفته بعد تشکیل بشه و شهریه ش رو اون خانوم (ر.ج. پست قبلی) زحمت کشیدن و خودشون پرداخت کردن...حالا بعدا میگم که جریان از چه قراره!
فقط اومدم بگم نگران من نباشین...حالم خوبه (البته با توجه به استانداردهای ایران: زنده بودن = خوب بودن)...به زودی اگه بدتر نشم بهتر هم میشم.همین!
در نظر بازی ما بی خبران حیرانند
من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
عاقـلان نقطـه پرگــــــار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند
جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست
ماه و خورشید هم این آینه میگردانند
عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا
ما همه بنده و این قوم خداوندانند
مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند
وصف رخساره خورشید ز خفاش نپرس
که در آن آینه صاحب نظران حیرانند
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ
عشقبازان چنین مستحق هجرانند
مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار
ورنه مستوری و مستی همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد
عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه باک
دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان
بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند
پ.ن: دنبال یک مطلب میگشتم که کمی حال و هوای بحث قبلی عوض شود...میخواستم اول قسمتی از یک نوشته ی زیبای پروست را بگذارم که دیدم ممکن است حمل بر این شود که دارم آن بحثها را - که پای پروست بینوا هم به آن کشیده شد – به نوعی کش میدهم...رفتم سراغ دیوان حافظ...بازش کردم و صاف همین شعر آمد...امیدوارم این یکی باعث سوء تفاهم نشود...باور کنید بیت ماقبل آخرش کاملا اوریجینال است و من در ان دستی نبرده ام...به هر حال این شعر برای این است که خلقمان را کمی خوش کنیم...دم حافظ گرم!
نبودم...دیروز رسیدم...روز دوم عید خاله ام از شمال زنگ زد که تنها خانه نمان... بلند شو بیا اینجا...توی سیاهکل یک ویلا گرفته اند...جای همگی خالی...بد نبود...چند بار سعی کردم از کافی نت های لاهیجان سری به وبلاگم بزنم...خیلی سفت و سخت "فیل تر" بود...حتی وبلاگ آینه ام را در بلاگفا هم "فیل تر" کرده بودند...من که هرچه زور زدم نتوانستم "فیل ترینگ" آنجا را دور بزنم...این باعث می شود بیشتر قدر خواننده های شهرستانی خودم را بدانم...بگذریم...اینها همه فرع است...اصل قضیه امروز عصر اتفاق افتاد...برای اینکه به ماجرای امروز عصر برسم باید از اول شروع کنم...یعنی از امروز صبح...رفته بودم دوری در تهران بزنم...دلم برای خیابانهای شهرم تنگ شده بود...از میدان ونک پیاده به سمت تجریش راه افتادم...تهران در ایام عید بی نظیر است...پاک...ساکت...سر به زیر...به میدان تجریش که رسیدم حسابی گرسنه ام شده بود...سری به پیتزا وشه زدم و یک سالاد ایتالیایی و یک سیب زمینی تنوری سفارش دادم...تا غذایم حاضر شود زنگی به مهیار زدم...گفت که می آید عقبم که برویم دوری بزنیم...برای یک ساعت دیگر سر ظفر قرار گذاشتیم...غذایم را سر فرصت خوردم و چند دقیقه زودتر از مهیار سر قرار بودم...آمد...هیچ طرح و برنامه ای برای پر کردن وقتمان نداشتیم...گفت برویم جاده چالوس و چیزی بخوریم...گفتم اینجور جاها را معمولا دو تا سیبیل با هم نمی روند...خوبیت ندارد...گفت برویم خانه ما فیلم ببینیم...گفتم حس خانه ماندن و فیلم دیدن ندارم...گفت برویم استخر...گفتم همین یک کارم مانده با شورت ماماندوز بیایم استخر...گفت کارتینگ...گفتم مگر پولمان زیادی کرده...؟ گفت دختر بازی...گفتم کوری نمیبینی توی خیابان سگ پر نمیزند...دختر کجا بود روز جمعه ای...گفت امروز پنجشنبه است...گفتم اشتباه میکنی...پایش را کرد توی یک کفش که پنجشنبه است...وقتی دیدم اینجور با اطمینان حرف میزند شک برم داشت...گفتم اگر پنجشنبه هم باشد از آن پنجشنبه های تخمی جمعه نماست...! ...گفتم برویم بدمینتون بازی کنیم...گفت راکت ندارم...گفتم من هم ندارم...میرویم میخریم...راهی منیریه شدیم...مهیار با کلی استخاره یک راکت ویش خرید 7500 تومان و من هم بدون هیچ استخاره ای یک راکت یونکس خریدم 27000 تومان...یک زمانی داخل پارک شهر آرا همه من را میشناختند...روزی دو سه ساعت آنجا با دوستی که دست بر قضا بعدها عضو تیم ملی بدمینتون هم شد بدمینتون بازی میکردیم...خوشحال و خندان راهی پارک طالقانی شدیم غافل از اینکه این تازه آغاز ماجراست...!
دیم دریم دیم دیم دریم دیم دیم...پیامهای بازرگانی:
جلد سوم کتاب در جستجوی زمان از دست رفته (طرف گرمانت یک) به شدت مورد نیاز است...اگر کسی دارد به ما هم بدهد...پولش را میدهیم!
...به قول سهیل...باری...! در پارک طالقانی مشغول بازی بودیم که قهرمان اصلی داستان نفس نفس زنان وارد شد...دخترکی حدودا بیست ساله با پیراهن و شلوار ورزشی و اندامی به غایت متناسب...من و مهیار چند لحظه واقعا ماتمان برده بود...به مهیار گفتم یاد بگیر...هیکل یعنی این...!غلط نکنم مربی فیتنس است...و شک م از انجا به این مساله رفت که داشت دخترک نسبتا چاق و کم سن و سالی را میدواند و و نرمش میداد و خودش هم همراه او میدوید و نرمش میکرد...خیلی دلم میخواهد بتوانم درست و حسابی این دختر را وصف کنم...من قبل از اینکه صورت دخترک را ببینم که داشت پشت به من ورزش میکرد محو هیکلش شده بودم...وقتی برگشت سمت من یک لحظه حس کردم فشارم افتاد...اگر صورتی که این دختر داشت را روی بدهیکل ترین و چاق ترین دختر دنیا هم میگذاشتند شک نکنید که من عاشقش میشدم...در تمام مدتی که این دختر در فاصله پنجاه متری ما نرمش میکرد عملا بازی من و مهیار شده بود که یک توپ او میزد و توپ جلوی پای من زمین میفتاد و یک توپ من میزدم و جلوی پای او زمین میفتاد...اصلا دیگر نگاهمان دنبال توپ نبود...تو را به خدا اینجوری نگاهم نکنید...من ادم واقعا محترمی هستم و حداقل این یک قلم (چشم چرانی) وصله ای نیست که به من بچسبد...ولی دید زدن چنان دختری چشم چرانی محسوب نمیشود...یک اجبار است...اصلا وظیفه است...!
مهیار گیر داد که شراگیم خاک بر سرت برویم شماره ای چیزی بدهیم...بچه است دیگر...عقلش که نمیرسد که به چنین لعبتی نمیشود رفت و همینجور مثل این جواد های کوچه و خیابان شماره داد...گفتم خفه شو بگذار فکرم را جمع و جور کنم ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم...خانوم شین من را ببخشد...در آن لحظات به همه چیز فکر میکردم الا تعهد و اخلاقیات و اینجور مزخرفات...دخترک حیلی بالاتر از ظرفیت پرهیزکاری من بود...خلاصه که هرچه فکر میکردم عقلم به جایی قد نمیداد...آخر مگر میشود رفت جلو و با چنان لعبتی همینطور باب آشنایی باز کرد...بعد هم گیرم که بشود...با این مهیار حشری چه کنم که مثل گرگ گرسنه منتظر یک اشاره است که دختره را لقمه ی چپش کند...در همین فکرها بودم که دیدم دختره در چند قدمی من است و میگوید ببخشید میشود کوله مان را چند لحظه اینجا بگذاریم روی نیمکت شما...؟ کم مانده بود همانجا قالب تهی کنم...با همه ی توانی که داشتم آب دهانم را قورت دادم و گفتم خواهش میکنم...حتما...!
دخترک کم سن تر از چیزی بود که فکر میکردم...شاید هفده هجده سال بیشتر نداشت...رفتارش بی محابا و معصومانه بود...کودکانه بود...دلبرانه بود...آدم را یاد لولیتا مینداخت...هر دو نشستند روی نیمکت کنار ما و دخترک از کوله اش دو سه تا سیب در اورد و قطعه قطعه کرد و به ما هم تعارف کرد...هنوز برای من قابل هضم نبود که دخترک با پای خودش امده و کنار ما نشسته و دارد به ما سیب تعارف میکند...کم کم اعتماد به نفسی پیدا کردیم و شروع کردیم به شوخی کردن و گاه به گاهی چیزی پراندن...اولین قدم به شدت موفقیت آمیز بود...بدون اینکه پا پیش بگذاریم دخترک خودش آمده بود کنار ما و یخ بین ما شکسته بود...از حرفهای دخترک چنین برمی آمد که خانه شان همان حوالی ست و آمده که با دوستش (همان دختر 13-14 ساله ی چاقی که همراهش بود) ورزش کنند...میگفت رشته ورزشی خودش کاراته است و تا به حال بدمینتون بازی نکرده و خیلی دلش میخواهد بازی کند...از خدا خواسته راکتهایمان را بهشان دادیم و خودمان نشستیم به تماشا...واقعا بازی نکرده بودند و ناشیانه به توپ ضربه میزدند...یک ربعی که بازی کردند تشکر کردند و وسایلشان را برداشتند که بروند...واقعا دیگر فرصتی نبود...گفتم ما هم داریم میرویم اگر میخواهید تا یکجایی برسانیمتان...گفت نه...پیاده میرویم...خداحافظی کردیم و راه افتادیم...ما کمی جلوتر میرفتیم و دخترها هم پشت سرمان می امدند...به ماشین که رسیدیم انها هم به ما رسیدند...باز تعارف کردیم و باز هم همان جواب را گرفتیم...داخل ماشین مثل بدبختها نشسته بودیم و فکر میکردیم نباید اینجور تمام شود...مهیار گفت برویم حداقل شماره بدهیم...به نظرم اصرار بیشتر یکجور جلف بازی بود اما واقعا چاره ای نبود...بیرون از پارک دوباره به آنها رسیدیم...از پنجره ماشین صدایشان کردم...دخترک این بار کمی عصبانی هدفون هایش را از گوشش برداشت و ایستاد که ببیند من چه میگویم...گفتم واقعا ببخشید...میخواهید شماره ما را داشته باشید که اگر دفعه بعد هم خواستید بیایید بدمینتون بازی کنید با هم بیاییم...؟ کمی تند و عصبی تشکر کرد و گفت نه... حالا اگر دوباره شما را دیدیم بازی میکنیم...!به نوعی همه چیز تمام شده بود...توی ماشین نشسته بودیم و هرکداممان توی خیالات خودمان بودیم...مهیار گفت حالا کجا برویم...؟به شوخی گفتم برویم شمال...جایی را بلدم به نام بهشت گمشده...جان میدهد برای عشاق به وصال نرسیده...گفت برویم...!
در عرض یک ساعت و نیم کوله هایمان را بستیم و وسایلمان را جمع و جور کردیم و کلی هم خرت و پرت خریدیم و راهی شمال شدیم...قرار بود شب را در هتلی در ساری بمانیم و صبح زود عازم بهشت گمشده شویم...داخل ماشین یاد خوابی افتادم که چند شب پیش دیده بودم...خواب دیده بودم که با مهیار در جاده شمال میرفتیم ...یک جایی از جاده از کوه شن و سنگریزه زیادی ریزش کرده بود و سطح جاده شیب دار شده بود...مهیار میخواست از روی شن ها رد شود که ماشین ناگهان لیز خورد و به طرف دره کشیده شد...سقوط کردیم...موقع افتادن هیچکداممان حس بدی نداشتیم...آخرین حرفی که من زدم این بود که "پس بالاخره تمام شد..." و همان موقع از خواب پریدم...خوابم را برای مهیار تعریف کردم...تعجب کرد...برای خود من هم عجیب بود...چون اصلا قرار نبود من و مهیار به شمال برویم و حالا که اینطور اتفاقی راهی شمال شده بودیم خوابم به نظر عجیب و معنا دار می رسید...به هر حال با شوخی و خنده همه چیز را برگزار کردیم...مدتهاست که اعتقادم را به متافیزیک از دست داده ام...نزدیکهای جاجرود به خانوم شین زنگ زدم که خبر شمال رفتنم را به او بدهم...گفت تو مگر قرار نیست که شنبه بروی فلانجا و فلان کار را بکنی؟گفتم تا شنبه برمیگردیم...گفت امروز جمعه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه است...و مهیار هم با سر تایید کرد...گفت نخیر...امروز جمعه هست آقای حواس پرت...به مهیار گفتم مردک خانوم شین میگوید امروز جمعه است...با اعتماد به نفس گفت که اشتباه میکند و امروز 5 شنبه است...گفتم اشتباه میکنی...امروز 5 شنبه ست...جیغش در امد که مگر امروز 9 ام نیست؟ تقویم الان جلوی من است و میگوید جمعه است...! گفتم مهیار امروز مگر 9 ام نیست؟ گفت خب آره...گفتم دهنت سرویس مهیار...دور بزن...!
دور زدیم و برگشتیم...قرار شد فردا صبح من کارم را انجام دهم و حوالی ظهر راه بیفتیم...به شوخی به مهیار گفتم راستی توی خوابم وقتی سقوط کردیم هوا کاملا روشن بود...از اول هم مقدر بود که ما روز راه بیفتیم...!
فاتح شدم...خود را به ثبت رساندم...! بالاخره بعد از یکماه و خورده ای استرس و سگ دو زدن و بی خوابی کل مبلغ اجاره خانه شش ماهه اول سال را جور کردم...همین الان رو به رویم جلوی میز است و تا چند ساعت دیگر هم میرود توی جیب صاحبخانه محترم...دیگر خیالم تا شش ماه راحت است...! ناگفته نماند چهارصد هزار تومانش را مادرم تقبل کرد و باقی اش را هم خودم جور کردم...خلاصه اینکه فکر نکنید فقط خودتان در این روزها بلدید حماسه بیافرینید...اگر میدانستید این پول را من چگونه جور کردم میفهمیدید حماسه واقعی یعنی چه...یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار تومان...هرچه عیدی و پاداش و پس انداز و اضافه کاری و حقوق و سنوات بود را یک کاسه کردم و پنجاه هزار تومان هم قرض کردم و گذاشتم رویش و قال قضیه کنده شد...حالا من ماندم و یک جیب خالی و نزدیک سه هفته تعطیلات نوروزی که باید بنشینم خانه و سماق بمکم...!
فاتح شدم...بله فاتح شدم
اکنون به شادمانی این فتح
در پای آینه، با افتخار یک میلیون و سیصد و پنجاه هزار شمع نسیه میافروزم
و می پرم به روی طاقچه تا، با اجازه، چند کلامی
درباره فوائد اتکای به نفس! به حضورتان برسانم
و اولین کلنگ ساختمان رفیع زندگی ام را
همراه با طنین کف زدنی پر شور
بر فرق فرق خویش بکوبم
من زنده ام، مانند زنده رود، که یک روز زنده بود.
فاتح شدم...بله فاتح شدم
پس زنده باد شراگیم زند ساکن بلوک 11 شهرک اکباتان
که در پناه پشتکار و اراده
به آنچنان مقام رفیعی رسیده است، که در چهارچوب پنجره ای
در ارتفاع نمیدانم چند متری از سطح زمین
قرار گرفته است.
و این افتخار را دارد
که میتواند از همان دریچه – نه از راه پلکان –
خود را
دیوانه وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند.
پ.ن:
با تشکر از فروغ فرخزاد به خاطر همراهی همیشگی اش
بعد التحریر:
ضایع شدم...صاحبخانه رکب زد...!با این سن و سال پیرزن زرنگی ست...یعنی حواسش جمع است...رفته بود و پرس و جو کرده بود و ته و توی قیمت خانه را در آورده بود...لپ کلامش این بود که اگر من الان هرکسی را جای تو بیاورم میتوانم ماهانه نزدیک چهارصد هزار تومان ازش بگیرم...راست هم میگفت البته...هرچه گفتم حاج خانوم شما جای مادر مائید به خرجش نرفت که نرفت...امیدوارم مادرم من را ببخشد...! به هر حال نمیتوانستم چیز دیگری بگویم...ترجیح دادم از راه دیپلماسی وارد شوم و مثل "شنبه" در آن سریال تلویزیونی هی مادر جان مادرجان کنم...!فایده نداشت...پیرزن دندان مصنوعی هایش را تیز کرده بود که حق و حقوق خودش را بگیرد...گفتم که ندارم...پول را گذاشتم جلویش و گفتم همین است...فکر کنم دیدن آنهمه اسکناس کمی دست و پایش را سست کرد...گفت پس باید پول شارژ ساختمان را هم هر ماه بدهی...با خوشحالی قبول کردم...فکر میکردم شارژ ساختمان مثلا ماهی دو سه هزار تومان است...من چه میدانستم پیرزن ماهی پنجاه هزار تومان شارژ میدهد...پول را که گذاشت توی کیفش مبلغ شارژ را به من گفت...دود از کله ام بلند شد...! نه راه پس داشتم و نه راه پیش...خلاصه که رفت توی پاچه ام...بد جور هم رفت...خدا آخر و عاقبتم را ختم به خیر کند.
فقط ماشینهای مدل بالا...حتی پژو 405 و 206 هم نه...پرادو...ماکسیما...کمری...آزرا...ایکس 3...پشت برف پاک کن هرکدام یک برگه میگذارم...برگه ها رو خودم طراحی کرده ام و با هزینه ی خودم هم چاپ کرده ام...اصلا دلم نمی اید برگه ای حرام شود...تقریبا دانه ای پنجاه تومان برایم آب خورده...روی کاغذ گلاسه...دو طرف رنگی...اصلا چرا راه دور برویم...این عکسش است...این روی برگه است...پشت برگه هم مشخصات و کاربردها و توضیحاتش هست بعلاوه آدرس و شماره تلفن شرکت...اگر یک روز یکی از این برگه ها به دستتان رسید بدانید کار من بوده...البته برگه ها را قرار نیست من پخش کنم...ولی فعلا دلم نمیاید برگه ها را بدهم دست کارت پخش کن...از کجا معلوم همه را یکجا حواله جوی آب نکند...؟ بعد هم فعلا نزدیک آخر سال است و باید بدوم که این کسری اجاره خانه را جور کنم...بنشینم به امید کارت پخش کن همینجور هشتم گرو نه ام میماند و شرمنده صاحبخانه میشوم...
خیابون پسیان رو با یه کیف پر از برگه های آگهی بالا میرم و هدفون ها رو هم گذاشتم توی گوشم و فرهاده که میخونه:
شنبه روز بدی بود...روز بی حوصلگی...وقت خوبی که می شد...غزلی تازه بگی...
وقتی همه ی زندگی ات میشود اضطراب و استرس و سگ دو زدن که بتوانی اجاره خانه ات را جور کنی و بدهی طبیعتا جایی برای نوشتن و مهمتر از آن خواندن نمیماند...تا ده روز دیگر باید حدود یک و نیم میلیون تومان بابت اجاره ی شش ماهه دوم خانه ام بدهم به صاحبخانه...تقریبا بیشترش را جور کرده ام اما هنوز حدود چهارصد هزار تومان کم دارم که باید تا آن موقع جور شود...مادرم پیلاطس وار دستش را شست و ضمن ابراز همدردی و تاسف بابت مشکلات مالی ام من را به دست زندگی ام سپرد و گفت که کار بیشتری نمیتواند بکند...یعنی در اصل قول یک کمک سیصد – چهارصد هزار تومانی را داده است...حق هم دارد...من هم اعتراضی ندارم...بالاخره یک روز باید بتوانم از پس دخل و خرج خودم بر بیایم...ولو شده به قیمت دور شدن از همه ی چیزهایی که دوست دارم...حدود یکماه است که چیزی نخوانده ام و بیشتر از دو هفته است که چیزی ننوشته ام...به شدت چسبیده ام به این کار دوم...همان بازاریابی و فروش جی پی اس...شبها میروم سر کار خودم و صبح مستقیم از سر کار میروم شرکت و آنجا مشغول می شوم و حوالی ساعت 5-6 بعد از ظهر هم میرسم خانه و مثل مرده میفتم توی رختخواب و تا چشم به هم میگذارم ساعت 10 شب شده و باز باید بروم سر کار...واقعا بعضی روزها نمیرسم در حد چک کردن ایمیل ها و آفلاین هایم هم سری به اینترنت بزنم چه برسد به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی...میدانم اینجور که پیش برود خیلی از شما را از دست خواهم داد...واقعا همین سیصد –چهارصد نفری هم که در این روزهای رکود و گرفتاری هر روز به من سر میزنند خیلی کار بزرگی میکنند...من خودم اگر وبلاگی را دوست داشته باشم و هر روز بروم و ببینم که چیز جدیدی ننوشته است بعد از مدتی از صرافت خواندنش میفتم...دم شما گرم...!
کار شرکت بد نیست...یعنی حداقل امیدوار کننده است...با اینکه تا به حال به جز همان یک وام اولیه که شرکت به من داد و با آن یک خط و گوشی خریده ام برای کار (که البته طی پنج قسط باید برش گردانم)، چیزی برای من نداشته است اما ماهیت کار به گونه ایست که هر روز که به سر کار میروم این احتمال وجود دارد که با یک فروش خوب، چند میلیونی کاسب شوم...و همه چیز همین امید است...کاری که بالقوه میتواند زندگی تو را از این رو به آن رو کند حتی اگر هیچوقت جواب ندهد هم باز زندگی تو را متحول میکند...همین چند روز پیش برای فروش محصول به یک شرکت وارد کننده عمده بولدوزر رفته بودم...صحبتهای مقدماتی حاکی از این بود که قصد خرید چهارصد دستگاه ردیاب برای نصب بر روی بولدوزرهایشان دارند...فروش همین چهارصد تا میتوانست به کل زندگی من را از این رو به ان رو کند...دو روز بعد زنگ زدند که پشیمان شده اند...یعنی فعلا چیزی نمیخرند...حداقل حسن این ماجرا این بود که دو روز غرق این رویا بودم که بعد از این فروش با پولی که بابت پورسانت و خدمات نصب این چهارصد دستگاه میگیرم میتوانم مثلا ماشینی بخرم و کرایه خانه ام را بدهم و چند میلیونی هم پس انداز کنم...خوبی ماجرا این بود که مینشستم حساب میکردم که اگر در هر ماه یک فروش اینچنینی داشته باشم بعد از یک سال یا دو سال میتوانم مثلا خانه ای هم برای خودم بخرم و از این مستاجری خلاص شوم...خوبی ماجرا این بود که لااقل دو روزی در عالم خیال نشسته بودم در تراس آپارتمان شخصی ام در طبقه بیستم یک آسمانخراش و همه ی تهران زیر پایم بود...من یک آپارتمان کوچک و شیک و تراس دار را در طبقات بالای یک برج مسکونی مشرف به تهران با هیچ خانه و ویلایی عوض نمیکنم...مگر یک آپارتمان هشتاد متری آنچنانی چند است؟ متری سه میلیون؟ سه و نیم میلیون؟سیصد میلیون هم بشود اگر من هر ماه یک مشتری گردن کلفت برای جی پی اس هایم پیدا کنم سه ساله میتوانم چنین چیزی بخرم...وای...فکرش را بکن شبها تهران زیر پایت چه منظره ای خواهد داشت...میتوانستم داخل تراس بساط باربکیو را هم راه بیندازم...یا مثلا وقتی هوا ابری و گرفته است بروم پشت پنجره بنشینم و فروغ بخوانم...یا بعضی هفته ها یک غذای خوشمزه درست کنم و دوستانم را هم دعوت کنم که دور هم باشیم...یک دست مبل شیک و مدرن و یک ال سی دی بزرگ برای هال و یک میز ناهارخوری هشت نفره چوبی هم برای آشپزخانه و یا پذیرایی...از همانهایی که هفته پیش قیمت کرده بودم و میگفت که انگلیسی ست و دوازده میلیون تومان بود...آدم یا اثاث خانه نخرد یا اگر میخرد یک چیز حسابی بگیرد...چه اشکالی دارد اگر آدم سه سال پس انداز کند و بعد از سه سال مثلا چنان میز ناهارخوری ای داشته باشد؟ بحث اشرافیگری و تجملاتی زندگی کردن نیست...آن چوبهای ضخیم و گره دار که انگار از دوران ماقبل تاریخ و از درختهای غول پیکر جدا شده اند و با کمترین تغییری روی هم سوار شده اند الهام بخشند...اصالت دارند...روح دارند...و برای یک خانه هیچ چیزی بدتر از بی روح بودن نیست...
...آه...باز من رفتم توی عالم خیال...و البته همه چیز همین فکر و خیال هاست...باید بروم و یک دوش بگیرم و بروم خانه مادربزرگم...چند روز دیگر دارد میرود امریکا پیش مادرم...زنگ زده بود که اگر چیزی گرفته اید برای مادرتان بدهید که من برایش ببرم و تاکید کرده است که یا طلا بگیرید یا زعفران...نمیدانم چقدر منطقی ست که مثلا من از این دست برای مادرم طلا بخرم و از آن دست از او پول بگیرم...مادرم چند وقت پیش با لحن گلایه آمیزی میگفت تو هروقت موعد اجاره خانه ات میرسد یاد من میفتی...میگفت وقتی خوشی و خوش میگذرانی که سراغی از ما نمیگیری... میخواستم بگویم کاش شرایط به گونه ای بود که تو هم ولو به خاطر اضطرار به یاد من میفتادی...اما نگفتم...گفتم تو چرا وقت خوشی هایت یادی از من نمیکنی؟ چرا وقتی میروید لاس وگاس و کلی پول بی زبان را نفله میکنید و یا وقتی یک وام صدهزار دلاری ات درست میشود فکر نمیکنی که پسری هم داری که در ایران برای هر یک دلاری صد تا معلق باید بزند؟ چرا همیشه من باید یاد تو بیفتم و رو بیندازم و از تو پول بخواهم که تو یادت بیفتد پسری هم داری که موعد اجاره خانه اش آمده و میتوانی کمکش کنی...؟
البته مادرم هم راست میگوید...مدتهاست به این نتیجه رسیده ام که مادر من زنی ست که زندگی اش به زندگی من ارتباط چندانی ندارد...زندگی او خلاصه شده است در حزب و حزب بازی و مراسم روز زن و شعارهای دهن پر کن چپی و زنده باد و مرده باد و کوروش مدرسی و منصور حکمت و میتینگ و مراسم و سخنرانی و در کنارش هم اگر فرصتی باشد شب شعر و شراب و رقص و قمار و همین...! من نمیدانم یک انسان چطور میتواند با چنین چیزهای مزخرفی زندگی اش را پر کند...هروقت با من حرف میزند محور اصلی حرفهایش رفیق ها و فعالیتها و سیاستها و میتینگها است...برای خودش قالبی درست کرده که داخل ان قالب احساس آرامش و امنیت میکند...وقتی برای من از فلان رفیق جدیدش میگوید که تازه از کردستان آمده و چقدر پسر خوب و فهمیده ایست و چه کارهایی که نکرده و چه خطرهایی که از سر نگذرانده میخواهم سرش را بکنم...وقتی میگوید تمام هفته را با رفیق هایش شب نشینی داشته اند و شعر خوانده اند و شراب خورده اند میخواهم همه ی موهایش را بکنم...وقتی میبینم همه ی توجه ومحبت و دغدغه و نگرانی مادرم را یک عده غریبه از آن خود کرده اند...وقتی میبینم مادرم به جای اینکه حال من را بپرسد و نگران من باشد از وضعیت فلان جوان زندانی - که لابد خودش مادری دارد که نگرانش باشد - می پرسد، دلم میخواهد گریه کنم...آن وقت است که بدم می آید از هرچه حزب و حزب بازی ست...انگار این کارها فقط وسیله ایست که عده ای آن سوی آب نشین با آن خلاء بیکاری ها و بیحاصلی ها و سطحی بودن های خودشان را پر کنند...خلاء زندگی های یک بعدی و یکنواخت و مزخرفشان را...انگار همه اینها برای این است که آدمها چیزهایی را که واقعا مهم هستند کنار بگذراند و به مسائل بی اهمیت و یا مسائلی که به آنها ارتباطی ندارد بپردازند...!اگر مادرم یکدهم توجه و وقت و احساس مسئولیت و نگرانی ای را که نسبت به حزب و فعالیتهای اینچنینی اش دارد صرف من کرده بود شاید الان من آنجا و در کنارش بودم...پس به من حق بدهید که لحنم تلخ و گزنده باشد...ولی واقعیت همین است...من باید قبول کنم که امروز دغدغه های مادر من به مراتب مهمتر و بزرگتر از این است که پسرش چه وضعیت و چه احساسی دارد..آن دوره ای که مادرم باید مادری میکرد گذشته است و امروز دیگر مسخره است که من توقع توجه و محبت و ابراز احساسات مادرانه از سوی او را داشته باشم...دوره اش سر آمده و دیگر هم نخواهد امد...به قول خودش نمیشود همیشه بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...
با همه اینها من هنوز کوچکترین اشاره و توجهی از جانب او را مثل شیر تازه و گرم با ولع سر میکشم و باز دل خوش میکنم که نه...اینگونه هم نیست...مادرم گاهی به عکس من هم نگاهی میکند و چشمانش خیس میشود...مادرم گاهی دلش برای من تنگ میشود...مادرم یک موی من را با صد تا کوروش مدرسی عوض نمیکند...مادرم بی صبرانه منتظر من است.
پ.ن: اگر کسی در مورد سیستم سخنگوی خودروی سمند و یا سیستمهای مشابه اطلاعاتی دارد که مثلا شرکت پیمانکارش کدام است و یا در مورد سیستمهای مشابه (سخنگوی هوشمند اتومبیل) چیزی میداند یک ندا به من بدهد.
پ.ن:
- کار...کار؟
- آری اما در آن میز بزرگ
دشمنی مخفی مسکن دارد
که ترا می جود آرام آرام
همچنان که چوب و دفتر را
و هزاران چیز بیهوده دیگر را
و سرانجام تو در فنجانی چای فرو خواهی رفت
مثل قایق در گرداب.
متاسفانه دیروز عصر بعد ازعمری زندگی شرافتمندانه و سالها مقاومت دلیرانه در برابر فشارهای داخلی و خارجی برای خریدن خط و موبایل در نهایت تسلیم جبر زمانه شدیم و به خاطر ضرورت شغلی پیش آمده یک عدد موبایل اِن -81 و یک سیم کارت اعتباری اپراتور اول (0919) از خیابان جمهوری ابتیاع فرمودیم...!
پ.ن: گوشی را که خریدم با اینکه در ظاهر جلوی من پلمپ در جعبه را باز کرد اما باتری موبایل تقریبا فول شارژ بود و روی گوشی هم تعدادی اهنگ عربی و یک شوی عربی نیز بود...نفهمیدم این دیگر چه جور پدر سوخته بازی ست که اینها در آورده اند...اگر کسی فهمیده به من هم بگوید.
پ.ن: اگر کسی این گوشی را دارد و یا اطلاعات موبایلی اش خوب است یک ندا به ما بدهد ببینیم چیز مالی خریده ایم یا خیر...!
پ.ن: شماره موبایل را به جز چند تا از حواریون باوفایم به کسی نمیدهم...شرمنده ام...وسیله ی کار است...
برای اس ام اس بازی وبلوتوث بازی و پدرسوخته بازی روی من حساب نکنید!
پ.ن: چشم به هم زدم دوباره آخر سال نزدیک شد و باز هم موعد قرارداد جدید بستن با صاحبخانه است...یکی باید هرچه زودتر یک فکری به حال من بکند...!
پ.ن: این وبگردیهای آدینه آخر کار دست من میدهد...از ترس اینکه جمعه نشود و من هنوز چیزی ننوشته باشم همه ی طول هفته اضظراب و دلشوره دارم...و دست اخر هم مجبور میشوم با یک نوشته ی دو خط و نیمی و چند پی نوشت مثل این سر و ته ماجرا را هم بیاورم...! حلال کنید...
خیلی ضایع است که آدم بین وبگردی این آدینه ش تا وبگردی آن آدینه ش نوشته ای از خودش توی وبلاگ نداشته باشد...برای همین این جمعه وبگردی تعطیل است... این هفته واقعا سرم شلوغ بود...یعنی حسرت یکساعت وقت آزاد به دلم ماند که ماند...در کنار این کاری که الان دارم یک کار بازاریابی نیمه وقت هم گرفته ام که خیلی بهش امیدوارم...بازاریابی یک نوع جی پی اس با کارکردی خاص هست...وقتی متصدی مربوطه بهم در مورد کارکرد و نحوه کار دستگاه توضیح داد تازه فهمیدم که لامصب بد چیزیست و میتواند یک انقلاب درست و حسابی در روابط انسانی پدید بیاورد...فکر نکنید یک وقت میخواهم تبلیغ کنم...من و شما که این حرفها را نداریم...فقط چون دوست ندارم سر شما بی کلاه بماند کمی در مورد خواص و کاربرد این دستگاه توضیح میدهم که بفهمید در این دوره زمانه داشتن این دستگاه از نان شب هم برای شما واجب تر است...
این دستگاه که نوعی مکان یاب ماهواره ای (جی پی اس) است کمی بزرگتر از یک قوطی کبریت است و داخل ان یک عدد سیمکارت تلفن همراه تعبیه می شود.با یک تماس به وسیله تلفن و یا موبایل با این دستگاه میتوانید موقعیت دقیق سوژه را روی نقشه مشاهده بفرمایید...این دستگاه را می شود روی ماشین در یک نقطه ای که دیده نشود و یا داخل کیف یا جیب کت و کاپشن و لباس قرار داد و به وسیله آن از موقعیت لحظه به لحظه سوژه حتی بدون اینکه روح او هم خبر داشته باشد مطلع شد.
اما کارکردها:
1- فرض کنید شما یک دختر ستمدیده و دلشکسته هستید که هر روز دوست پسر گردن کلفتتان به عناوین و بهانه های مختلف میپیچانتتان...شما میدانید که او به دیدن دوست دخترهای دیگرش می رود اما نمیتوانید این قضیه را ثابت کنید...کافیست یک روز از فرصت استفاده کنید و این قوطی کبریت جادویی را موقعی که در ماشینش نشسته اید زیر داشبورد یا زیر آفتابگیر یا داخل جعبه دستمال کلینکس پشت شیشه یا هر سوراخ دیگری که او متوجه نشود بگذارید...روز بعد وقتی طبق معمول دوست پسر گردن کلفتتان پشت تلفن به شما می گوید که برای انجام کار مهمی عازم شهرستان کهکیلویه و بویر احمد شده است و نمیتواند سر قرار با شما حاضر شود شما با یک تماس کوچولو با این دستگاه متوجه میشوید که سوژه در کافی شاپ دنج واقع در مجتمع تجاری گلستان مشغول خوردن قهوه اسپرسو ست...! یا اینکه ماشین جلوی منزل دوست دختر سابق آقا پارک میباشد...به کمک این وسیله همیشه در زمان مناسب در مکان مناسب خواهید بود و میتوانید مثل عقاب بالای سرش حاضر شوید و یک کشیده به سبک فیلمهای ایرانی نثارش کنید!
2- این قضیه عینا در مورد پسرهای معصومی که دوست دخترهای ولگرد و بدکاره دارند نیز صدق میکند!
3- شما مرد محترم و نسبتا آبرو داری هستید که دست بر قضا پسرتان از این جوانهای مو سیخ سیخونکی کثافت و انگل جامعه از آب در آمده است و راه به راه ماشینتان را با اجازه یا بی اجازه شما برمیدارد و میرود برای نوامیس مردم مزاحمت ایجاد میکند...و هر وقت هم به او زنگ میزنید که ماشین را برگرداند یا میگوید ماشین را به تعمیرگاه برده و یا میگوید رفته است به خانه سالمندان کهریزک سری بزند و تا شب هم نمیتواند بیاید...ولی صفحه موبایل شما بعد از ردیابی نشان میدهد که ماشین در حال حاضر با سرعت 120 کیلومتر در ساعت دارد به سمت فرحزاد پیش می رود...خب... اینجور آدمها با نصیحت و دلالت و توبیخ و تهدید آدم نمیشوند و اگر هم چیزی بگویی چهار تا کلفت هم بارت میکنند که به چه حقی جاسوسی من را کرده ای...!از من میشنفید یا سرتان را بگیرید رو به آسمان و عاقش کنید و یا اگرهم آدم ماتریالیستی هستید یک کاغذ و قلم بردارید و از ارث محرومش کنید!
4- شما یک مادر همیشه نگران و دلسوز فرزندانتان هستید و یک پسر تخس و شیطان دارید که مثل کش تنبان راه به راه از مدرسه فرار میکند...کافیست به همراه ساندویچ کوکو سبزی اش یک عدد از این دستگاهها هم در کیفش بگذارید و هر ده دقیقه یکبار او را از داخل آشپزخانه منزل تان چک کنید!
5- شما یک کارمند دون پایه ی دولتی هستید و بعد از 20 سال کار و پس انداز یک پراید چُسکی خریده اید و روز اول گوسفند بیگناهی را هم کشته اید و خونش را محض محکم کاری به قالپاق های ماشین مالیده اید و کل فامیل و همکاران را هم شیرینی داده اید و قرار است در اولین تعطیلات به همراه همسر و فرزندان بروید پابوس امام رضا... یکهفته بعد یک دزد از خدا بیخبری ماشینتان را از جلوی در خانه به یغما میبرد...دو حالت دارد...یا این دستگاه ردیاب را دارید یا ندارید...اگر ندارید که تو سر زنان و گریه کنان دست زن و بچه تان را بگیرید و یک توک پا باید تشریف ببرید اداره آگاهی یا کلانتری محل و شرح ماوقع را بگویید و مطمئن هم باشید تا وقتی همه ی نیروها برای سرکوب زنان گیسو نما در قالب طرحهای امنبت اجتماعی بسیج شده اند آن دزد آبرودار و زحمتکش با فراغ بال مشغول اوراق کردن ماشین شماست...!اما اگر این دستگاه فسقلی را داشتید به محض اینکه پرده را کنار زدید و متوجه شدید که ماشینتان نیست لبخندی بزنید و پرده را بکشید و اول صبحانه را با فراغ بال به اتفاق خانواده صرف میکنید و بعد یک زنگ به دو تا از دوستان بادی بیلدینگ خود میزنید که امروز عصر اگر وقت دارند برای کاری مزاحمشان بشوی و بعد با اتوبوس به محل کار خود می رویید و بعد از اتمام ساعت کار با موبایلتان شماره ردیابتان را میگیرید و روی صفحه موبایلتان و روی نقشه متوجه میشوید که اتوموبیل در حال حاضر در خیابان سیروس و داخل کوچه ای تنگ و تاریک پارک شده است. پس به اتفاق بر و بچز عازم محل میشوید و ماشینتان را که برزنتی را هم رویش کشیده بودند برمیدارید و برزنت را هم تا میکنید و داخل صندوق عقب میگذارید و اگر ان دزد خطاکار هم در محل بود کمی او را نصیحت و احیانا تلکه میکنید و عازم خانه میشوید...!
6- شما صاحب یک شرکت آژانس اتوموبیل یا شرکت تعاونی مسافربری و یا باربری هستید و دلتان میخواهد آمار راننده هایتان و احیانا ماشین هایتان را داشته باشید و از راننده های دو دره باز و از زیر کار در رو خود رودست نخورید...با این دستگاه میتوانید در هر لحظه ماشین هایتان را هرکجای ایران که باشند در کمتر از سی ثانیه و فقط به وسیله یک گوشی موبایل (و یا اگر موبایل هم ندارید با یک خط تلفن و یک دستگاه کامپیوتر) ردیابی کنید.
7- شما به تازگی رستورانی زده اید و برای تبلیغ به کارت پخش کنی پولی داده ای که برود و برای شما برگه های تبلیغاتی را در خانه ها بیاندازد...تنها راه برای اینکه مطمئن شوید کارت پخش کن مثل اسب کوچه ها و خیابان ها را بالا و پایین میکند و برگه ها را داخل جوی آب نمی ریزد این است که همراه برگه ها این دستگاه معجزه گر را هم بگذارید داخل جیبش و طرز کارش را هم برایش مفصلا توضیح دهید.
به جان خودم این دستگاه خیلی به درد همه میخورد...اینها فقط چند تا مثال بود...شما حتی اگر رفتگر شهرداری هم باشید باز برای این دستگاه کارکردهایی میتوانید بیابید...البته این شوهریاب ماهواره ای (با اینکه شوهریابی فقط یکی از قابلیت های این دستگاه است نمیدانم چرا دستگاه به این اسم بیشتر شناخته می شود!) چیزی نیست که نیاز به بازاریابی داشته باشد و شرکتی هم که اینها را وارد میکند یکجورهایی زیاد دنبال بازاریابی و فروش این محصول نیست چون اولا به اندازه کافی مشتری دارد و در ثانی تعدادش محدود است و وارداتش هم بر خلاف سایر مدل های جی پی اس سخت است و دست و پا گیر...اما نکته اینجاست که این شرکت یکجورهایی خانوادگی ست... یک روز یکی از بستگان به من زنگ زد که تو که اینقدر از بی پولی مینالی بیا و بشو مسئول آموزش و فروش شرکت و ما فلان قدر هم بهت میدهیم...و چون من نمیخواستم این کار فعلی ام را از دست بدهم گفتم به این شرط که فعلا فقط برایتان بازاریابی کنم و بتوانم به کار خودم هم برسم...بعد از یکسری مذاکرات توافقاتی حاصل شد و این شد که من شدم مسئول بازاریابی و خدمات پس از فروش شرکت به صورت نیمه وقت...و وقتی مدیر شرکت تک تک محصولات و کارکردهایشان را برایم توضیح داد چشم من این آخری را گرفت و گفتم حیف است این وسیله ی جذاب و همه کاره را در وبلاگم معرفی نکنم...من میدانم الان خیلیها می آیند و شروع میکنند به تبلیغات منفی که این کارها جاسوس بازی ست و خوبیت ندارد و زشت است و در زندگی باید آدمها به هم اعتماد داشته باشند و غیره و ذالک...اینها آدمهایی هستند که دوست دارند زیرآبی بروند و ادای آدم حسابی ها را هم در بیاورند و حالا که تکنولوژی آنقدر پیشرفت کرده که دیگر کسی نمیتواند دو دره بازی در بیاورد سعی میکنند از گسترش این تکنولوژی به هر نحوی جلوگیری کنند...خلاصه اگر میخواهید این محصول را داشته باشید و در ضمن دوست دارید شراگیم زند با آن همه کمالات و دبدبه کبکبه اش در کمال خضوع و فروتنی خدمتتان برسد و برایتان این سیستم را نصب و راه اندازی کند و یا آموزش دهد و خدمات پس از فروش ارائه نماید قبل از اینکه دیر بشود با هر وسیله ای که در دسترستان است (کامنت – ایمیل – آفلاین – تلفن) به من خبر بدهید...!
پ.ن: با اینکه قرار است وبگردی آدینه تعطیل باشد اما بد نیست به جای آن یک کاریکاتور بسیار گویا و زیبا از نیک اهنگ کوثر را به مناسبت نزدیک شدن به ایام انتخابات مجلس با هم ببینیم...واقعا زده است وسط خال...! من میگویم نباید در این انتخابات چه اصلاح طلبان تایید صلاحیت بشوند و چه همچنان رد صلاحیت شده باقی بمانند شرکت کرد...من رفتار منفعلانه را نیز توصیه نمیکنم...باعث افتخار من است که راهکاری عملی برای خروج از وضعیت انفعال در نوشته های مرتبط با طرح اعتراض ارائه داده ام و پیشنویسی نیز برای منشور آزادیخواهی نوشته ام...اگر این حکومت هزار سال دیگر نیز به همین منوال حکومت کند باز هم این طرح اعتراض باعث سربلندی من خواهد بود...حداقلش این است که سعی م را کرده ام و عاقلانه ترین و درست ترین گزینه موجود را در حد توانم ارائه داده ام ...هنوز معتقدم بهترین گزینه در شرایط موجود این است که این طرح مورد تدقیق و بررسی کامل قرار بگیرد و برای اجرایی شدن روی آن تمرکز و تبلیغ شود....قرار نبود از این حرفها بزنم...کاریکاتور نیک آهنگ کوثر را با عنوان انتخابات ببینید:
خواننده های وبلاگ من دو دسته هستند...یک دسته آنهایی هستند که فقط وبلاگم را میخوانند و هیچ مدل کنجکاوی خاصی هم نسبت به شخص بنده ندارند...با این دسته اول کاری نداریم...به اینها میگویند خواننده های بی آزار و بسته به اینکه کامنت بگذارند یا نگذارند طیف "بی آزار با خاصیت" و یا "بی آزار بی خاصیت " را تشکیل میدهند...! اما آن دسته دوم گروهی هستند که دلشان میخواهد از فیها خالدون من سر در بیاورند...اینها خودشان دو دسته اند...دسته ذکور و دسته اناث...دسته اول را اصلا حوصله شان را ندارم...مثلا طرف چهار صفحه ایمیل میزند که من محمد جواد هستم و 28 سالم است و خیلی نوشته هایت را دوست دارم و میخواهم ببینمت و بیا قرار بگذاریم و از این حرفها...یک وقتهایی دلم میخواهد سر اینجور آدمها را با دندان بکنم...باز اگر وبلاگی داشت و من هم میشناختمش یک چیزی...آخر پدر امرزیده من بیایم سر قرار به تو بگویم که چند من است...؟دو تا نره غول چه حرفی دارند که با هم بزنند...؟ به خدا من حوصله دیدن دخترهای شناس دور و بر خودم را هم دیگر ندارم چه برسد به سیبیل کلفتهای ناشناس ...! به هر حال یک جواب محترمانه کوتاه میدهم که ممنونم از لطفت و فرصت شود حتما هماهنگ میکنیم و این روزها یه کم سرم شلوغ است و خلاصه در لفافه میگویم که اگر برایش امکان دارد از ما بکشد بیرون... دو هفته بعد باز ایمیل میزند که نالوطی بابا یه خبری از خودت بده و چرا سرت خلوت نشد و کجایی و پس چی شد و ...؟ این بار من یک نامه نیمه محترمانه میدهم خدمتش که ببین محمدجواد جان من واقعیتش زیاد اهل بیرون رفتن و قرار گذاشتن و این جور کارها نیستم...حالا اگر یک روز توی مودش بودم و فرصتش را داشتم خبرت میکنم تا همدیگر را ببینیم...بعد طرف یا بهش برمیخورد و لب ور میچیند و هرجا هم برود پشت سر من میگوید این شراگیم عجب آدم گند دماغی ست یا اینکه در عشقش مثل کوه راسخ است و بعد از چند ماه دوباره سر و کله ش پیدا میشود که:" من را یادت است...؟ من همان محمدجوادم که دو ماه پیش برایت نامه داده بودم...! " و لابد انتظار دارد من از خوشحالی بال در بیاورم...!
اما دسته دوم جماعت اناث هستند که به حکم غریزه همیشه خاطرشان به نوعی عزیز است... به هر حال این هم برگ برنده ایست که دخترها دارند و هیچ کاریش هم نمیشود کرد...این گروه هم خودشان چند دسته اند...دسته اول بهشان میگویند "قرشمال" ها...این دسته در برخوردهای اول کم رو و خجالتی هستند و خودشان هم نمیدانند از جان آدم چه میخواهند و حالا تیری توی تاریکی رها میکنند بلکه بر قلب سنگ بی مروت ما بنشیند که معمولا هم نمینشیند...!با این دسته باید خیلی احتیاط کرد...یعنی اگر در جواب نامه اش که پر از قلب سوراخ شده و گلهای پر پر شده است چند خط بنویسی و زیرش هم یک "دو نقطه ستاره" ی ناقابل بگذاری باید بعدها جوابگو باشی که تویی که نمیخواستی با من بمانی پس چرا انقدر دم از عشق و عاشقی میزدی؟و اگر با تعجب بپرسی کجا دم از عشق و عاشقی زدم همان ایمیل دو نقطه ستاره دارت را لوله میکنند و چنان توی مقعدت فرو میکنند که از هرچه نقطه و ستاره است بیزار می شوی...!
دسته دوم که به "خفت کن" ها شهرت دارند رو راست تر و در عین حال خطرناک ترند...اینها هم از همان اول تیری را در تاریکی رها میکنند اما به این نیت که بزنند چشم و چالت را در بیاورند...صراحت لهجه و رک گویی و حرفهای قبیحه زدن از مشخصات این دسته است...نامه نگاری با این دسته لذت بخش و راحت است چون بدون رودربایستی هستند و تو علاوه بر دو نقطه ستاره میتوانی چیزهای خیلی خفن تری را هم برایشان بفرستی و آب از آب تکان نخورد...خطر این دسته وقتی ست که رابطه تان به محیط حقیقی کشیده شود و تا به خودت بیایی میبینی مثل دوال پا بر پشتت جهیده اند و راه فراری هم نداری...!اینها دیگر آن گروه نازک نارنجی قرشمال نیستند که بتوانی دورشان بزنی و هروقت از رابطه خسته شدی با کمی گریه و زاری سر و ته قضیه هم بیاید...از مردانگی و آبرو و هستی ساقطت میکنند...!
اما در این بین دسته سومی هم از هر دو جنس وجود دارد که میشود با آنها بدون دغدغه رابطه داشت و نگران چیزی نبود...آدمهایی که به هر دلیل من هم از مصاحبتشان لذت میبرم...بیشتر دوستان فعلی من در این دسته قرار میگیرند...و البته اکثر کسانی که چشم دیدن من را ندارند در یکی از دسته های اخیر جای میگیرند...یعنی به هر حال یک جایی به انها آنطور که باید و شاید توجه نکرده ام یا آنها را پیچانده ام...نمیدانم...البته همیشه عده ای هستند که بدون دلیل با آدم چپ بیفتند...یا به دلایلی که به عقل جن هم نمیرسد...!
اما چه شد که اینها را نوشتم...؟ دوستی نامه ای برایم فرستاده بود که نمیدانم با پسری حرف تو بود و آن شخص میگفت شراگیم برخلاف نوشته هایش آدم متظاهر و غیر قابل تحملی ست...برایم جالب بود بدانم این شخص کیست و چطور من را میشناسد و چرا من را متظاهر و غیر قابل تحمل میداند...همینطور داشتم در ذهنم کسانی را که به هر نحوی از من خوششان نمیاید طبقه بندی میکردم که یکدفعه به سرم زد چیزهایی را که در سرم است بنویسم...خوشبختانه تعداد دوستانی که دارم خیلی بیشتر از کسانی ست که چشم دیدن من را ندارند و از این بابت خوشحالم...
بدم نمیآید کسانی که از من خوششان نمی آید بنویسند دقیقا به چه دلیل با من مشکل دارند...! البته صادقانه و با صراحت و ترجیحا بدون توهین...شاید واقعا برخی از این کدورتها به خاطر کج اندیشی و سوء تفاهم باشد و بشود با گفتگو آن را برطرف کرد...و اصلا از کجا معلوم که اگر عیب و ایرادم را به من تذکر دهید سعی در برطرف کردن ان نکنم...؟
پ.ن: امروز درست یک سال از اولین قرار ملاقاتم با خانوم شین میگذرد...درست پارسال همین موقع بود که او را دیدم...یعنی امروز به نوعی سالگرد آشنایی مان است...البته من که این چیزها یادم نمی ماند...خودش به من گفت که امروز چنین روزی ست و با حافظه فوق العاده ای که دارد بعید میدانم اشتباه کرده باشد...خانوم شین هم از ان دخترهایی ست که حسابی ماندگار شد در زندگی من...اگر اشتباه نکنم سومین دوست دخترم است که مرز یکسال را رد میکند...اولی را وقتی داشتم که هنوز وبلاگ نداشتم...و دومی هم حلی بود که اگر خواننده قدیمی اینجا باشید حتما میشناسیدش...در مورد خانوم شین نوشتن سخت است...شخصیتش شبیه "کورین" در جنگل واژگون جی.دی.سلینجر است...نمیدانم...توصیف کردنش سخت است...از ان تیپ آدمهاییست که اگر در یک مهمانی کسی از او در مورد مساله خاصی نظری بخواهد که اطلاعاتش در ان مورد کم است عارش نمی آید بگوید من در این زمینه مطالعه کافی نداشته ام...و اگر هم چیزی بداند تا از او نپرسند برای خودنمایی در بحثها پیش قدم نمیشود... فیلم بازی نمیکند...خود خودش است...برخلاف خیلی ها نمیخواهد خود را بیشتر از ان چیزی که هست نشان بدهد و اهل ادعا کردن هم نیست...من را بیشتر از هرکس دیگری دوست دارد و این مساله گاهی من را به شدت غمگین و نگران میکند...نگران سرانجامی که رابطه مان ممکن است داشته باشد...بعضی وقتها حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده و رابطه مان به سمت و سویی پیش می رود که دیگر نمیتوانم جلویش را بگیرم...همین الان حتی تصور اینکه در ایران باشم و بخواهم رابطه ی دیگری را شروع کنم هم برایم ممکن نیست...بارها موقعیتهایی داشته ام که از هر لحاظ هیجان انگیز تر و آینده دار تر و عقلانی تر از رابطه ام با خانوم شین به نظر میرسیده اما مگر میشود اینجا باشم و خانوم شین هم بغل گوشم باشد و انوقت من با دختر دیگری رابطه ای داشته باشم...؟ اصلا تصورش هم برایم غیر ممکن است...برای همین میگویم حس میکنم کنترل اوضاع از دستم خارج شده...با اینکه هیچوقت قول و قراری بین ما نبوده و همیشه به او گفته ام که رابطه ما یک روز محکوم به تمام شدن است اما خیلی وقتها خودم هم به حرفم ایمان ندارم...دیگر نمیتوانم برای خودم و برای زندگی ام تصمیم بگیرم...انگار در جایی که نمیدانم کجاست و در زمانی که نمیدانم کی بوده عهدی را بسته ام که نمیشود آن را زیر پا گذاشت...کندن از خانوم شین برای من سخت نیست...هیچوقت آدم احساساتی و وابسته ای نسبت به روابطم نبوده ام...سخت نیست اما غیر ممکن است...به خاطر همه خوبیهایش و خلوصش و صداقتش و عشقش نمیتوانم به او پشت کنم...چطور بگویم...یکسال است با او هستم و فقط با او هستم...بارها شده همه ی وجودم غرق تمنای بوسیدن و در آغوش کشیدن و بودن با کس دیگری بوده... اما با اینکه امکانش را هم داشته ام نتوانسته ام...همیشه موقع عمل کم آورده ام...بعضی وقتها دلم میخواسته ولنگار باشم...دلم میخواسته آزاد و بی قید باشم...دلم میخواسته زندگی ام فقط و فقط متعلق به خودم باشد...دلم میخواسته روابطی را تجربه کنم که قلبم را از جا بکند...روابطی که لحظات هیجان انگیز و دورنمای امیدوار کننده ای داشته باشد...خیلی وقتها شده که قلبم با دیدن دختری لرزیده است...اما مثل یک مرد متاهل دست و پا بسته به خودم اجازه ی نزدیک شدن به او را نداده ام...و یا انقدر با تردید و دو دلی رفتار کرده ام که جایی برای رابطه نزدیکتر نگذاشته ام...خانوم شین همه ی هیجان و التهاب عشق های غیر منتظره ای را که میتوانستند سر راه من سبز شوند و دریای آرام زندگی ام را طوفانی کنند از من گرفته و به جای آن یک دنیا آرامش و سکون و سکوت و زلالی و زیبایی به زندگی من ارزانی کرده است...نمیدانم باید بخندم یا گریه کنم...!
جکایت وبلاگ نویسی من هم یک چیزی در مایه های جهنم ایرانی ست...دیگر همه تان حتما حکایت جهنم ایرانی را شنیده اید که آنجا یک روز قیر هست و قیف نیست و روز دیگر قیف هست و قیر نیست و و روز بعد که هر دو هست متصدی شکنجه تشریف نمی آورد و خلاصه کلی خوش به حال اهالی دوزخ میشود...
من هم یک روز حوصله دارم بنویسم ولی وقت ندارم...روز بعد وقت دارم اما حوصله ندارم و روز دیگر که هر دوی اینها محیاست این لپ تاپ مردنی بازی در می آورد...!من نمیدانم چه مرگم بود که رفتم این لپ تاپ را خریدم...یکی دو سال پیش برای انجام کاری رفته بودم دفتر شرکت گردون...دست بر قضا ان روز یک جوانی هم آمده بود هم سن و سال من با یک عالمه ریش و یک عدد لپ تاپ و یک گوشی موبایل خیلی خفن و یک دوربین حرفه ای نیکون با لنز و تشکیلات و البته سویچ یک پژوی دویست و شش هم از کمرش آویزان بود...خلاصه یک انسان کامل بود...!(الان که دارم فکر میکنم میبینم مشخصات طرف چقدر شبیه مشخصات روزبه خودمان بوده است!)... همانجا به خودم گفتم ...یعنی میشود یک روز من هم همه ی اینها را داشته باشم؟ از آن روز همیشه ته ته ذهنم این بوده است که یک انسان کامل باید حداقل یک لپ تاپ خوب...یک دوربین عکاسی خوب...کمی ریش...یک گوشی موبایل و خط آبرومند (کد 2)...و حتی المقدور یک ماشین (هر ماشینی به غیر از پراید) داشته باشد...چند ماه پیش وقتی یکی از همکارها پیشنهاد داد که کامپیوتر قدیمی ام را بخرد تصمیم گرفتم اولین قدم را به سوی آن ابر انسانی که ان روز در دفتر گردون دیده بودم بردارم...پول فروش سیستم قدیمی ام را گذاشتم کنار پس اندازی که داشتم و این لکنته را خریدم...البته زیاد هم ناراضی نیستم...اما کامپیوتر خانگی چیز دیگریست...آدم روی این دست و دلش به نوشتن نمیرود...مثل این است که بخواهی با بشقاب ملامین پینگ پنگ بازی کنی...یا مثلا با خاک انداز...!
دیروز مهیار اینجا بود...همان ماهی سیاه کوچولو...پسر خوبی ست...ازش خوشم میاید...هم خوشتیپ است و هم خوب مینویسد...داستان کوتاه و شعر و از این قبیل مزخرفات... تا چند وقت پیش که میدانم از فعالان بخش ادبی روزنامه اعتماد بود...واقعا پسر خوبی ست...فقط اشکالش این است که یک مقدار قرمساق است... میخواهد از ادبیات پول در بیاورد...! از ادبیات...از نوشتن....خب این کار اگر اسمش قرمساقی نیست پس چیست؟ همیشه هم مینالد که پول ندادند و کم دادند...هرچه به او میگویم به جای پرسه زدن در این روزنامه ها و پااندازی در عرصه ی ادبیات برود دنبال یک کار شرافتمندانه و از ادبیات فقط لذت ببرد به خرجش نمیرود...یک اشکال دیگر هم دارد که کمی اسنوب است...البته کار کردن در محیط های ژورنالیستی مقداری اسنوب بودن را میطلبد...ولی به هر حال چیز خوبی نیست که آدم قسمت اعظم حرفها و خاطراتش مربوط به چایی خوردن با محمود (محمود دولت آبادی) و شوخی کردن با سیمین (سیمین بهبهانی) و کشتی گرفتن با نجف (نجف دریابندری) باشد...
دیشب حرف این بود که هر چند وقت یکبار جمع شویم جایی و جلسه ی کتابخوانی ای بگذاریم...به هر حال بهانه ایست برای اینکه هدفمند تر کتاب بخوانیم و بهانه ایست برای اینکه بیشتر همدیگر را ببینیم...پیشنهاد کردم اگر قرار به برگزاری چنین جلساتی شد با شاهکار پروست شروع کنیم..."در جستجوی زمان از دست رفته"...حداقل سه چهار سالی سرمان را گرم میکند...کتابی ست که واقعا میشود در مورد هر صفحه اش ساعتها حرف زد...بعد از شام گفت که قرار است برود خانه "منیرو" و نمیدانم فلان چیز را برایش پیدا کند و از من خواست که من هم با او بروم...با اینکه باید یک ساعت دیگر میرفتم سر کار اما با او رفتم...دلم برای ان خانه تنگ شده بود...اولین باری که با منیرو حرف زدم و به خانه اش رفتم یک روز صبح بود...زنگ زد و با همان لهجه ناز بوشهری اش و با همان صدای مردانه اش گفت که چقدر میخوابی...بلند شو بیا اینجا صبحانه بخور...! و من رفتم...فکر کنم قبلا تعریف کرده بودم...یادم نیست...حالا شاید فکر کنید این حرفها هم به نحوی ریشه در اسنوبیسم دارد...یعنی شراگیم میخواهد بگوید آنقدر با منیرو روانیپور ندار بوده است که صبحانه اش را در خانه او میخورده...ولی واقعا اینطور نیست...منیرو دوزار روی من به عنوان نویسنده و یا کسی که خرده استعدادی در ادبیات دارد حساب نمیکرد...فقط گاه گداری وبلاگ من را میخواند...اما وبلاگ چه ربطی به ادبیات دارد؟ خودم هم نمیدانم...در یک داستان تو نمیتوانی ابتدای داستان قرمه سبزی ات را بگذاری سر گاز و در ادامه داستان فراموشش کنی...قرمه سبزی حق ندارد وارد داستان تو شود مگر اینکه به نحوی برای پیشبرد داستانت بخواهی از ان استفاده کنی...والا زائد است و باید حذف شود...اما در وبلاگ دیدید که در همین نوشته ی قبل چه راحت آمد و در صدر نوشته ام نشست و بعد هم برای خودش فراموش شد تا جا بیفتد و حتی ته بگیرد و هیچ کس هم صدایش در نیامد که ان قرمه سبزی اول نوشته ات وصله ناجور بود...خب وبلاگ همین است...پر است از همین تکه ها و وصله هایی که بدون هیچ ارتباط منظقی پشت سر هم ردیف میشوند...تکه هایی که هیچ فکر هوشمندانه ای پشتشان نیست...سوگلی های مونیرو بچه های گروه کولی هایش بودند...کسانی که تکنیک های داستان نویسی را بلد بودند...کسانی که داستان نویس حرفه ای بودند یا قرار بود در آینده داستان نویس حرفه ای شوند...همان قرمساق های ادبی که داستان کوتاه و شعر و رمان میفروشند...شاید بی انصافی میکنم...هرکسی از ادبیات نان بخورد لزوما قرمساق نیست...این خود ادبیات است که ذاتا هرجایی ست...وقتی داستانی مینویسی حتما باید داستانت را در اختیار دیگران بگذاری تا یک قدم ادبیات به جلو بردارد...که این عجوزه عروس هزار داماد است...
اینها حرفهای یک آدم سرخورده از همه چیز است...!یکی از سرخوردگی هایش این است که چرا منیرو تشویقش نکرد که بیشتر و جدی تر بنویسد...چرا دلگرمش نکرد...چرا پشتش را نگرفت...چرا به ده نفر معرفی اش نکرد...منیرو که نثر من را خوانده بود...منیرو که طنز من را خوانده بود...منیرو که به قول خودش بعد از خواندن این نوشته نصفه شب آنقدر خندیده بود که از روی صندلی اش افتاده بود روی زمین...منیرو که یکبار برای تعریف ادبیات گفته بود ادبیات یعنی همین چیزهایی که تو در وبلاگت مینویسی...پس چرا به من به اندازه ی ان دیگران توجه نکرد...؟ چون شاگردش نبودم؟ یک فرضیه اسکیزوفرنیک این است که نویسنده های بزرگ هیچوقت شاگردانی تربیت نمیکنند که ممکن است در اینده از خودشان بزرگتر شوند...مدینه ی فاضله ی هر نویسنده ی صاحب نامی جامعه ای ست با چندین میلیون نویسنده...اما همگی متوسط و ضعیف...که نویسنده های بزرگ بر پشت و بالای انها بروند و بهتر و بیشتر دیده شوند...و برای همین دنبال استعداد های متوسط میگردند تا به جامعه آرمانی خود نزدیک شوند...اوه...من امشب چقدر بد شده ام...چقدر مزخرف میگویم...منیرو اینها را بخواند در مورد من چه فکر میکند...؟ به هر حال جای گله گی نیست چون من هم اصلا منیروی نویسنده را نمیشناختم و هنوز هم نمیشناسم...من تا همین امروز فقط یک کتابش را خوانده ام...همیشه فکر کرده ام وقتی هنوز همه ی آثار همینگوی و چخوف و داستایوفسکی را نخوانده ام...وقتی هنوز فرصت نکرده ام و یا تنبلی کرده ام و همه ی آثار صادق هدایت را نخوانده ام چرا باید بروم سراغ خواندن کتاب" کنیزو"ی منیرو روانیپور؟
منیروی من آن زن خونگرم و بوشهری و آگاه ساکن طبقه ی یازده بلوک یک است که آدم از بودن با او و همصحبتی اش سیر نمیشود...والا من را چه به نشست و برخواست با نویسنده های بزرگ این مملکت...؟
علی ایحال از موضوع دور نیفتیم...منیرو بعد از این سفر اخیرش به امریکا خانه اش را در اختیار یکی از بستگانش قرار داده بود...قرار بود من و مهیار برویم بالا و ان چیزی که مونیرو خواسته بود را پیدا کنیم و بعد هم زود برگردیم که من به سرویس محل کارم برسم...همه چیز طبق برنامه پیش میرفت که داخل آسانسور گیر افتادیم...من بودم و مهیار و یک آدم چاق با کلی نان سنگک و یک آدم کچل با کیف سامسونت و یک جوان یک لا قبای دیگر...بدترین چیز این است که آدم داخل اسانسوری با عده ای سیبیل کلفت گیر بیفتد...یعنی در آن شرایط بحرانی حضور یک زن و یا دختر میتواند روحیه بخش باشد...وقتی دختری نباشد اصلا آدم حس بذله گویی ندارد...اما نمیدانم چه شد که ان شب من و مهیار بند کرده بودیم به ان آدم چاق نان به دست که وظیفه ی انسانی تو حکم میکند در این شرایط سخت نان هایت را با بقیه قسمت کنی که بیشتر اینجا دوام بیاوریم...طرف باورش شده بود و میگفت الان درست میشود و چند لحظه صبر کنید و محکم نان هایش را نگه داشته بود و ما هم هی به ساعتهایمان نگاه میکردیم که تا ده دقیقه دیگر اگر درست نشد دیگر باید نان هایت را قسمت کنی و دیگر طاقتمان تمام شده است و گرسنه ایم و به ندای انسانی درونت گوش بده و...
...تا اینکه بالاخره درست شد...
داخل خانه خانوم روانیپور کارمان زیاد طول نکشید...چیزی را که میخواستیم پیدا نکردیم...دو پسر آنجا بودند یکی قد بلند که مهیار را میشناخت و دیگری کمی چاق...و البته دو دختر... دور میزی نشسته بودند به عرق خوری و پاسور بازی...توی دلم گفتم منیرو جان کجایی که ببینی خانه ات شده است مکان...!
به ما هم تعارف زدند...اما از انجا که ما برای کاری آمده بودیم و وقت هم نداشتیم صاف رفتیم طبقه بالا و شروع کردیم به زیر و رو کردن کتابخانه ی مونیرو..آن پسر لاغر و بلند با یک سینی و دو لیوان پر از شراب قرمز خانگی بالا امد...وقتی با احتیاط شروع کردم به مزه کردنش تازه فهمیدم آب آلبالوست...خدا را شکر...هیچوقت از مزه ی الکل خوشم نیامده...اما آن پسر که دید من با چه احتیاطی لیوان را به لب برده ام فهمید که انتظار چیز دیگری را داشته ام و صاف رفت از پایین یک بطر عرق آورد و ریخت توی لیوانهایمان و شربت خوشمزه ام زهر مار شد...چاره ای نبود... زشت است که آدمی به گندگی من نتواند یک ته استکان عرق قاطی آب آلبالویش بالا برود...لاجرعه محتویات لیوان را سر کشیدم و به هوای تماشا کردن کتابها رویم را کردم سمت کتابخانه که ان پسر لرزش لب ها و پریدن گوشه ی چشمم را نبیند...از من به شما نصیحت...اگر مثل من از مزه ی الکل متنفرید و در یک مهمانی برای حفظ ظاهر هم که شده مجبور شدید پیکی بزنید لاجرعه ان را سر بکشید...بهتر از این است که با مزه مزه کردنش خودتان را عذاب دهید...اما راه حل مهیار از من ساده تر بود...دست به لیوانش نزد...وقتی پسر پایین رفت یک نگاه معنی داری به من کرد که یعنی این را چه کنم؟ من هم یک نگاه معنی داری بهش کردم که مشکل خودت است...مهیار هم پاشد و رفت محتویات لیوان را توی دستشویی طبقه بالا خالی کرد و شاد و خرم برگشت...این مهیار خیلی آدم ضایعیست...بهش میگویم احمق جان حداقل یخ هایش را میگذاشتی بماند که تابلو نشود...!
کارمان که تمام شد رفتیم پایین...باز هم تعارف و تشکیلات که بمانید و یک پیکی دور هم بزنیم و شام بخورید و قس علی هذا...من همینجور لیوان خالی و یخ هایش فاتحانه توی دستم بود و بدم نمیآمد قبل از اینکه آن را گوشه ای بگذارم همه ببینند که همه ی محتویات لیوان را خورده ام ...(برعکس مهیار که لیوانش را پشت سرش قایم کرده بود که کسی نبیند که لیوانش یخ ندارد!)...که دیدم تعارفات جدی تر شد و ناگهان در چشم به هم زدنی لیوانی را که به زحمت خالی کرده بودم دوباره پر شد...ای لعنت خدا بر دل سیاه شیطون...! مگه آزار داری؟
مهیار این بار هم قسر در رفت... بهانه آورد که چون رانندگی میکند نمیتواند بیشتر بخورد و از طرفی دیر شده و باید همین الان برویم....در همین حیص و بیص بود که یکی از دخترها که چشمهای سبزی هم داشت و از ان تیپ هایی بود که من خیلی دوست دارم (سرزبون دار و با پرستیژ) آمد جلو که:" ...مگر میشود لیوان پر شده را زمین بگذارید...!؟" و من هم گفتم:" نه...البته که نمیشود...!" و محتویات لیوان را که اینبار آب آلبالویی هم همراهش نبود بدون ذره ای تامل بالا دادم...! چشمهای همه گرد شده بود که بابا این دیگر ختم عرق خورهاست که یک نصف لیوان عرقی را که انگشتدانه ای و به ضرب و زور هزار مزه میخورند یک نفس رفت بالا...و من هم چشمانم داشت از حدقه در می آمد و نمیدانستم رویم را کدام ور بکنم که قیافه ام را که از هر طرف داشت کش می آمد کسی نبیند ..! باور کنید اگر یک روز من را ببرند اداره آگاهی و دو لیوان عرق به من بخورانند برای اینکه لیوان سوم را نخورم حاضرم به هر جنایت نکرده ای اعتراف کنم...!
خلاصه شبی بود آن شب...موقع برگشتن برای اینکه دوباره سوار آن آسانسور جهنمی نشویم یازده طبقه را از راه پله ها امدیم پایین...نشان به آن نشان که امروز مهیار میگفت که هنوز هم موقع راه رفتن ناخواسته زانوهایش را خیلی بلند میکند و همه چیز را پله میبیند...!
پ.ن: "یک نفر دارد حوصله ام را سر میبرد... فکر کنم خودم باشم!!"
کتاب "هنر سیر و سفر" آلن دو باتن جلویم باز است و در حال خواندنش هستم...بدون اینکه فشاری به خودم بیاورم نگاهم از روی کلمات سر میخورد و به جلو میرود...کتاب نثر فوق العاده و البته ترجمه بسیار روانی دارد و در مورد تجربیات روحی و حسی نگارنده است در مورد پدیده ای به نام «سفر»...درست مثل هواپیمایی که از باند فرودگاه جدا می شود و به آسمان می رود ذهنم نیز رفته رفته از کتاب فاصله میگرد...چشمانم جا مانده است و بی وقفه بر روی خطی از کلمات به پیش می رود در حالی که ذهنم مدتهاست در نقطه ای دورتر مشغول بازی کردن با گربه ایست که روی سینه ام دراز کشیده است...به خود که می آیم دو صفحه را رد کرده ام...گربه را به حال خود رها میکنم و رد نگاهم را دنبال میکنم تا نقطه ی پرتاب ذهنم را پیدا کنم...جملات همگی غریبه هستند...آنقدر به عقب برمیگردم که جملات آشنایی را پیدا کنم...آخرین جمله ای که به یادم است را در دو صفحه قبل پیدا میکنم...حدود 500 کلمه را بدون حضور ذهن رد کرده ام...سعی میکنم بفهمم گربه ی پشمالویی که چند لحظه قبل روی سینه ام دراز کشیده بود از کجا پیدایش شده...آخرین جایی که نگاهم و ذهنم در کنار هم بودند اینجاست :
"کوشیدم دفتر راهنمایی بدون پیش داوریهای معمول برای مادرید مجسم کنم، و اینکه چگونه میتوانستم مناظر و بناهای آن را بر حسب علاقه ی عینی شخصی ام درجه بندی کنم." (هنر سیر و سفر صفحه ی 135)
نمیتوانم حدس بزنم که چه چیزی در این جملات بوده که ذهنم را رم داده است...روش را عوض میکنم...سعی میکنم گام به گام از گربه ی پشمالو به عقب برگردم...گربه از کجا پیدایش شد...؟ آهان...آن را خریده بودم...از کجا؟ از مولوی...رفته بودم خیابان مولوی که دست بر قضا یک گربه ی پرشین خیلی خوشگل دیدم و آن را خریدم...مولوی چه کار داشتم؟...نمیدانم...شاید چون یکی از محله های قدیم تهران است و مورد علاقه من است...خودش است...! راه زیادی نرفته ام...داشتم سعی میکردم در ذهنم مکانهای مورد علاقه ام را درجه بندی کنم...همین!
دوباره همه ی تمرکزم را جمع میکنم و سعی می کنم با حضور ذهن کلمات را دنبال کنم...اما باز کمی جلوتر کلمه و یا جمله ی دیگری من را به جای دیگری میبرد...درست مثل فرآیند خواب است...آدم نمیداند کی اتفاق میفتد...هر بار که چشم باز میکنی از خودت میپرسی عجیب است...کی خوابم برد؟ یعنی چه مدتیست که خوابیده ام؟ چند صفحه از کتاب عقب افتاده ام؟
هر بار سعی میکنم بازگردم به آخرین جمله ای از کتاب که به یادم مانده است...فرآیند تعقیب فکرهایی که پشت سر هم می آیند هم کار دلنشینی ست...بعضی وقتها این فکرها بدون واسطه به کلمات و یا جملات متصلند...مثلا امروز با خواندن جمله ای در مورد ایتالیا در یک کتاب به یاد خواب چند شب پیشم افتادم و تمام صحنه های خوابم را مجددا در ذهن مرور کردم...خواب دیده بودم که معشوقه ای در ایتالیا دارم که چشم انتظار من است و من سوار بر هواپیما به سوی ایتالیا میرفتم...احساس خوشی وصف ناپذیری داشتم...یک حس رهایی و آزادی... انگار که دارم خلاص میشوم از همه درد ها و رنج هایی که اینجا داشتم...حسی شبیه حس مردن وقتی انگیزه ای برای زنده بودن نداشته باشی...شاید بیست دقیقه در این رویا غوطه ور بودم و ده صفحه از کتاب را از دست دادم...!
بعضی وقتها هم این افکار مثل زورقی تو را به دل دریایی می اندازند که امواجش هر لحظه تو را به سویی می کشاند و هیچ نمیتوانی حدس بزنی که سر از کجا در خواهی آورد...وقتی به خودت بیایی و مسیر اندیشه ات را دنبال کنی تعجب میکنی که چطور به اینجا رسیده ای...البته اگر بتوانی رد پایت را در فضای مه گرفته و آشفته ی ذهنت پیدا کنی...!
بگذارید چند خطی از این کتاب را هم به عنوان حسن ختام برایتان بنویسم که شاید برای خریدنش ترغیب شوید...در فصل دوم کتاب نگارنده در بخشی، از تجربیات "بودلر" از سفرهایش میگوید و اینکه همیشه شوق سفر با او بود اما در میانه ی سفرهایش اغلب دچار تردید میشد و تصمیم میگرفت به موطنش بازگردد...در صفحه ی چهل و دوی کتاب میخوانیم:
" در رویای ترک فرانسه و رفتن به مکانی دیگر بود، جایی دور، قاره ای دیگر بی آنکه اثری از «زندگی روزمره» وجود داشته باشد، مکانی با آب و هوایی گرم تر......یک بار آسمان سربی رنگ شمال فرانسه را ترک کرده بود و سرخورده بازگشته بود. عازم سفری به هند شد. سه ماه تمام روی آب بودند که کشتی شان دچار طوفان شد و به اجبار در جزیره موریس برای تعمیر توقف کرد. موریس همان جزیره سرشار و محصور در نخلستانی بود که بودلر آرزویش را داشت. اما نتوانست حس اندوه و خمودگی را از خویش دور کند و بیندیشید که احتمالا هندوستان بهتر خواهد بود. علی رغم تلاش های ناخدا برای انصرافش مصرانه تصمیم گرفت به فرانسه بازگردد.
نتیجه اش تردیدی مادام العمر نسبت به سفر بود. در منظومه «سفر»، با طنز شرح حال مسافرانی را که از راه دور آمده بودند بیان میکند:
"ستارگان را دیدیم
امواج را، و شن ها را نیز
و، علی رغم بلایای نامنتظر و فریادها،
اغلب، به همان اندازه بی حوصله بودیم که اینجا."
با وجود این به آرزوی سفر کردنش وفادار ماند و مصمم و پیگیر آن را دنبال کرد. هنوز از سفر موریس به پاریس بازنگشته بود که شروع کرد به رویای سفر به مکان های دیگر، نوشت : « زندگی بیمارستانی ست که در آن هر بیمار آرزوی جایگزین کردن تختش را دارد. این یکی میخواهد جلوی رادیاتور رنج بکشد و آن دیگری تصور میکند اگر کنار پنجره باشد سریع تر بهبود می یابد.»
از اینکه خود را در میان این بیماران به شمار آورد شرمش نمی آمد: « همیشه به نظرم می رسد که اگر آنجایی که هستم نباشم حالم بهتر می شود و این مساله جا به جا شدن موضوعی ست که مادام العمر روح من را به خود مشغول می دارد.»
و البته این جمله آخر حکایت من نیز هست!
دیگر میخواهم بر این فراخی عظیمی که من را فرا گرفته است غلبه کنم و چیزکی بنویسم و به تمام شایعات مبنی بر اینکه شراگیم را گرفته اند و شراگیم کیبوردش را آویزان کرده و شراگیم ازدواج کرده و شراگیم دور از جانش سرطان پروستات گرفته و...و...و...خاتمه بدهم...هیچ اتفاقی نیفتاده است...من همان شراگیم عذب اوغلی ای که بودم هستم و حکومت هم علی رغم اینکه چندین تیم اطلاعاتی ش را برای دستگیری من بسیج کرده اما پیدا کردن من مثل پیدا کردن یک مورچه ی سیاه در بن یک چاه به زیر صخره ی صما می ماند... همینجور الکی که نیست...!از نظر عقلی و مزاجی هم کاملا سالم هستم و ازدواج نکرده ام و حتی یک خال هم به پروستاتم نیفتاده... اما این که یک بیست روزی ننوشتم چند تا علت داشته که هیچ کدامش به شماها مربوط نیست...حالا مگر اینهمه مدت که نوشتم چه گُلی به سر من و وبلاگم زده اید که حالا مدعی شده اید؟ فی الحال هم حوصله ی خیلی هایتان را ندارم...خواهشا الکی خودتان رو لوس نکنید برای من...!
اممممم...در این مدتی که نبودم چند اتفاق اساسی افتاده است...اول از همه اینکه به کوری چشم همه آنهایی که چشم دیدن این یک پرده شکم من را نداشتند رفته ام در یکی از بهترین باشگاه های فیتنس و تناسب اندام تهران ثبت نام کرده ام...یک کفش آدیداس خیلی گران هم خریده ام که صرفا برای دویدن است و کلی سیستم های عجیب و غریب دارد...از تهویه هوا بگیر بیا تا بالشتک هوا و سیستم ترمز ABS و مانند آن ...البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که در این دو سه هفته ای که به باشگاه می روم این یک پرده شکمم همچین بفهمی نفهمی دو پرده شده است و به خصوص وقتی مینشینم از وسط چین میخورد و یک نیم طبقه به آن اضافه می شود...احتمالا علتش این است که شکمم دارد کم کم شش تکه می شود...یعنی اول سه تا سطر (Row) اضافه میکند و بعد هم دو تا ستون ( (Columnو در مجموع شکمم می شود شش تکه...! درست شبیه شکم ژان کلود وان دام...فعلا که دو تا سطرش ردیف شده و تقریبا یک سوم راه را رفته ام...
اتفاق دیگر این است که برادرم همانطور که ناگهانی به این منزل دخول کرده بود ناگهانی هم خروج کرد و به نزد پدرم برگشت...یعنی باز شری ماند و حوضش...ما که اخر نفهمیدیم این آمدن و رفتنش از بهر چه بود...به هر حال هرچه بود حدود سیصد هزار تومانی خرج سر دست بنده گذاشت...حالا در فرصت دیگری شاید بیشتر در مورد این برادرکم برای شما نوشتم...!
دیگر اینکه یک سوال اساسی دارم از محضرتان...در مورد این Iphone های جدید شرکت apple هست که آیا سیم کارتهای ایران با موبایل های آمریکایی علی الخصوص این مدل جدید سازگار است یا خیر...راستش این مادر ما از آنجایی که فوق العاده انسان نازنینی ست قرار است به زودی از طریق یکی از بستگان که عازم ایران است یک چیزهایی برای بنده بفرستد و از انجا که پرسیده است چه چیزی میخواهی بدهم فلانی برایت بیاورد من مانده ام که چه بگویم...ظاهرا قیمت آی فون آنجا چیزی حدود 500 دلار است و خب اگر این موبایل با سیم کارتهای ایران نیز قابل استفاده باشد میتوانم ولو به این شرط که مبلغش را خودم پرداخت کنم سفارش یک آی فون را بدهم...!
یک سوال نیمه اساسی دیگر هم دارم و آن این است که اگر بخواهید با بودجه ای حدود یک میلیون تومان به تعطیلات یکهفته ای خارج از کشور بروید کجا را پیشنهاد میکنید؟ ترکیه؟ تایلند؟ دوبی؟ سنگاپور؟ مالزی؟ چین؟ تونس؟...کجا؟
خب...پیشنویس منشور آزادیخواهی را که یادتان هست؟ آن پیشنویس به خاطر عدم مشارکت کافی برای تهیه آن همانطور به صورت پیشنویس باقی میماند...طرح چنین موضوعی صرفا یک ایده بود...حالا شاید بعدها همین ایده جرقه ای در ذهن کسی ایجاد کرد و بعدها کسی و یا سازمانی که صدایش از صدای من بلند تر و رسا تر بود پی اش را گرفت...(شخصا آن روز همه تلاشم را برای تبلیغ و پیشبرد آن خواهم کرد)...در حال حاضر از فضای وبلاگستان ناامید شدم...احساس میکنم تعداد خیلی زیادی فقط به خاطر این از طرح حمایت نکردند که شراگیم زند آن را مطرح کرده بود...اگر همین طرح با همین کیفیت توسط یک نام آشنا تر از شراگیم زند مطرح شده بود شاید امروز کاملا موضعگیریها متفاوت بود و این طرح اولین روزهای اجرا شدنش را تجربه میکرد...حس میکنم خیلی از کسانی که واقعا میتوانستند این طرح را پیش ببرند و کمکی کنند صرفا برای این آن را مسکوت گذاشتند که شراگیم زند به اصطلاح خودی نبود...!شاید هم اشتباه میکنم...به هر حال از خیلی آدم ها و خیلی مسائل پشت پرده دلخورم...امیدوارم روزی اتفاق نظری بین اهالی وبلاگستان برای مقابله و مبارزه با تحجر و استبداد و بی عدالتی حاصل شود...راهکاری عملی که ما را از این موضع انفعال خارج کند...من سعی خودم را کردم...اما ظاهرا مفید فایده نبود...اینجا هرکسی ساز خودش را میزند...!البته هر سازی که نوای آزادی و برابری را به گوش برساند جانبخش و امیدوار کننده است...اما کاش می شد همه این تک نوازی ها روزی به یک ارکستر هماهنگ و کوبنده تبدیل شود که اژدها شود و ببلعد هرچه کلاغ است و هرچه سیاهی ست...!
پ.ن: این مدت که با شما فقط در قالب طرح اعتراض حرف زدم آنقدر حرفهای روزمره ام در دلم تلنبار شده که دارد خفه ام میکند...چقدر وبلاگ خوب است...چقدر نوشتن خوب است...و من چقدر از همه چیزهای خوب خوشم می آید! :)
در تواریخ خواهند نوشت که زندگی شراگیم زند به دو دوره کاملا مجزا تقسیم شده بود...قبل از آمدن بابک و بعد از آمدن بابک...اما این بابک کیست و چگونه وارد حریم زندگی شراگیم زند شده است؟
حوصله و وقت حاشیه رفتن و مقدمه چینی را ندارم...کسانی که احیانا ناراحتی قلبی دارند و یا به علت کهولت سن طاقت یک شوک ناگهانی را ندارند ادامه مطلب را نخوانند...بابک برادر من است...! برادر تنی من...این که تا به حال کجا بوده و چرا تا به امروز در وبلاگم از او یک کلمه هم ننوشته ام خودش داستانیست پر از آب چشم که بدون مجوز از مقامات بالا نمیتوانم در موردش چیزی بنویسم...فقط همین را بگویم که برادرم تا همین هفته پیش با پدرم زندگی میکرد و یک روز سر زده و ناگهانی امد سراغم که از این به بعد میخواهم با تو زندگی کنم...!
بابک دو سال از من کوچکتر است...یعنی 26 ساله است و در حال حاضر بسیار چاق...تقریبا صد و بیست کیلویی وزن دارد...البته از آن چاق های تو دل بروست چون چهار شانه و هیکل دار است...چیزیست تقریبا در مایه های بامشاد خودمان...! با همان رفتارها و کنش های بچه گانه و خصوصیات اخلاقی خاص...نمیدانم حضور سر زده اش را باید به فال نیک بگیرم یا نه...اما به هر حال به خاطر ضرورتی که احساس می شد از آمدنش استقبال کردم...در ادامه ی زندگی با پدرم با آن افکار بیمارگونه هیچ آینده ای برای بابک متصور نبود...حداقل من میتوانم تشویقش کنم که ورزش کند...غذا کمتر بخورد...درسش را ادامه دهد و یا حرفه ای یاد بگیرد و حتی میتوانم مقدمات خروجش از ایران را فراهم کنم...چیزهایی که هیچوقت پدرم اعتقادی به انجامش نداشت...سالها زندگی با پدرم با آن طرز فکر و افکار بیمار گونه از برادرم آدم عجیب و غریبی ساخته است...یک آدم بدون اعتماد به نفس و وابسته و بدون هیچ مهارتی...حس کردم بابک با ادامه زندگی با پدرم تباه می شود...یکی از کمترین لطمه هایی که در آن زندگی میخورد به خطر افتادن سلامتی اش به خاطر عادات غذایی وحشتناکی بود که پدرم آن را درست میدانست...مثلا برادرم شدیدا اعتقاد دارد که از آنجا که داخل آب گچ و اهک وجود دارد نباید آب خورد و به جای آب نوشابه های گازدار میخورد و معتقد است بسیار برای سلامتی مفید است...! بابک احتمالا جزء معدود کسانیست که میتواند یک نوشابه یک و نیم لیتری را لاجرعه سر بکشد...!و نیز بهترین و سالم ترین غذا گوشت قرمز چرخ شده ی پر چربیست که در روغن حیوانی سرخ شده باشد...!
برای نوشتن این پست خیلی با خودم کلنجار رفتم...اعتراف میکنم که صادقانه نمینویسم...یعنی ماجرا را با همه ابعادش نمیتوانم توضیح دهم و برای همین است که نوشتن برخلاف همیشه باعث نمیشود تسکین پیدا کنم...نوشتن از برادرم مانند راه رفتن روی طناب است...کمی پا را این سو و آن سو بگذاری با مغز به زمین گرم خشم مادر و غرولند خواهر (که هر دو اینجا را میخوانند) فرود می آیی که چرا چنین گفتی و چرا چنان نوشتی...؟
اما به هر حال در نهایت این من هستم که باید با تمام روزهای خوب تنهایی ام خداحافظی کنم...من از آن آدمهایی هستم که کوچکترین نویزی در زندگی ام باشد به شدت متلاطم و متشنج می شوم و دیگر محال است بتوانم برای خواندن یک کتاب و یا حتی نوشتن یک پست وبلاگی ساده تمرکز داشته باشم...برادر من با آن حضور ناگهانی و رفتارهای منحصر به فردش در زندگی من رسما یک سونامی تمام عیار است...!
سوء تفاهم نشود...من برادرم را دوست دارم...یعنی با اینکه کلا آدم عاطفی و احساساتی ای نیستم اما این پسر آنقدر مهربان و ساده و دوست داشتنی ست که نمیتوانم دوستش نداشته باشم...تا از سر کار می ایم سعی میکند با یک چیزی من را غافلگیر و احیانا خوشحال کند...البته بیشتر شوک به من میدهد...نمونه اش همین امروز که آمدم دیدم تمام آشپزخانه را برای درست کردن یک ماکارونی به گند کشیده است...
بدبختی من این است که آدم برونگرایی نیستم و برای اینکه برادرم احساس نکند که دارم با او به سردی رفتار میکنم مجبورم نقش بازی کنم و هی با او سر و کله بزنم...وقتی خودم نیستم دقیقا مثل وقتی ست که بخواهم زیرآبی بروم...باید نفسم را حبس کنم...اما تا چه مدت؟ مطمئنم یک جا نفس کم می آورم و همه چیز خراب می شود...
شما هیچکدامتان نمیتوانید بفهمید برای من چقدر تکان دهنده و ناگهانی ست حضور برادرم...اصلا هیچ درکی از ابعاد قضیه ندارید...منی که با تنهایی خود زندگی میکردم و اصیل ترین و بهترین لحظات زندگیم زمانی بود که از سر کار به خانه می آمدم و در را پشت سرم میبستم و فارغ از همه چیز خودم را در سکوت و سکون خانه غرق میکردم امروز وقتی به خانه می آیم با یک برادر بی قرار و یک خانه ی به هم ریخته و خدا میداند چه چیزهای دیگری مواجه می شوم...آرامش از زندگی من رخت بر بسته است...برای همین است که می گویم سالها بعد مورخین خواهند نوشت که زندگی شراگیم زند به دو دوره ی کاملا مجزا تقسیم شده است...قبل از ظهور بابک و بعد از ظهور بابک...!
پ.ن: حیفم آمد این چند خط را ننویسم... بابک آش کشک خاله است...بخورم پایم است و نخورم هم پایم است...خودم تصمیم گرفتم و تمام عواقبش هم گردن خودم است...معتقد هستم در حال حاضر هیچ گزینه ای به جز من نمیتواند به بابک کمک کند که یک زندگی نرمال را تجربه کند...میخواهم به بابک این شانس را بدهم...دارم مخش را میزنم که با وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنایش کنم...روز اول برایش چند تا پست از وبلاگ خارخاسک هفت دنده خواندم...اما دریغ از یک ذره لبخند که روی لبش بنشیند...! حتی یک وبلاگ هم برایش درست کردم...اما فعلا که استقبالی نکرده است...همانقدر از اینترنت و کامپیوتر سر در می آورد که من از سیستم سوخت رسانی فضاپیمای سایوز...! اگر روزی پایش به عرصه اینترنت باز شود این نوشته را سریع سر به نیست میکنم...اصلا دلم نمیخواهد فکر کند حضورش برای من تنش زا و تشویش برانگیز است...!
اگر نوشته "رنج و لذت" را که در اصل جواب یک نامه بود و قرار نبود یک پست وبلاگی شود را به حساب نیاوریم حدود بیست روز است که برای اینجا چیزی ننوشته ام...فقط بحث گرفتاری نیست چرا که در همین مدت حداقل بیست نامه نوشته ام که هرکدامشان از نظر حجم میتوانست یک پست وبلاگی باشد...ماجرا این است که توی فاز مناسب نیستم...انگار همه اتفاقات دست به دست هم داده اند که حال من را بگیرند...نمیدانم میتوانم مسائلی که اذیتم میکند را لیست کنم یا نه...اما میخواهم سعیم را بکنم بلکه با نوشتنشان از شدت آلامم کاسته شود و یا راه مناسبی برای مقابله با آنها پیدا کنم:
1- از این موهای سفیدی که کم کم دارد سر و کله شان در بغل گوشها و روی شقیقه پیدا می شود متنفرم...روز به روز هم دارد زیادتر می شود...به قول شاملو " ...این برف را دیگر سر ایستادن نیست..."احساس میکنم به سرعت در حال گذر از دوران جوانی به دوران میانسالی هستم...تمام فرصتهایم از دست رفته است و باقی فرصتهایم هم از دست خواهد رفت...
2- چند ماه است که خودم را ول کرده ام...نه انگیزه ای برای ورزش کردن دارم و نه اراده ای برای نخوردن...به وضوح شکم در آورده ام و رانهایم هم روز به روز دارد چاق تر می شود...خوشبختانه من همانطور که سریع چاق می شوم به سرعت هم وزنم را از دست میدهم اما در حال حاضر سر سوزنی در خود اراده برای لاغر شدن نمیبینم...دیشب با سهیل و مهیار و روزبه و چند وبلاگر دیگر در درکه نشسته بودیم و چند بار به طور جدی سفرهای بین شهری من با دوچرخه مورد تشکیک قرار گرفت که شراگیم با ان شکمش چطور میتواند مثلا در عرض یک روز صد و شصت کیلومتر رکاب بزند؟
3- در رابطه ام با خانوم شین دچار سر در گمی شده ام...دختر فوق العاده دوست داشتنی و خوبی ست...با مزه است و در عین حال فوق العاده باهوش...رابطه مان آنقدر خوب است که فقط ممکن است رفتن من از ایران نقطه پایانی برایش باشد و دقیقا به خاطر همین که حالا حالاها هیچ پایانی بر آن متصور نیست اعصابم را خورد میکند...از من انرژی می گیرد...مجموعه ای از فاکتورهای مثبت و منفی در این رابطه وجود دارد که رابطه مان را گاهی در فاز لذت و گاهی در فاز رنج قرار میدهد...
فکر نکنم منظورم را فهمیده باشید...
4- این شماره بعد از یک گفتمان مفصل با خانوم شین و به خاطر پاره ای ملاحظات حذف گردید...!
5- یک چیزی وجود دارد که شاید به نظر مهم نیاید ولی هروقت به یادش میفتم اعصابم به شدت متشنج می شود...چند وقت پیش برای گرفتن یک امضا به اتاق رئیس کارخانه مان رفتم...رئیس کارخانه ما آدم فوق العاده خشک و عصا قورت داده ایست...هیچوقت هم آنطور که باید و شاید کسی را تحویل نمیگیرد...یعنی برخوردهایش معمولا سرد و رسمی ست...یک برگه توی دست راستم بود که باید میدادم امضا کند...نمیدانم از چه دنده ای بلند شده بود که زده بود به سرش با من دست بدهد...من هم نمیدانستم که دستش را برای دست دادن دراز کرده است و به ضرب و زور سعی میکردم برگه را بچپانم توی پنجه های باز مانده اش...!شاید بگویم چهار یا پنج ثانیه دست او دراز بود و هی برگه را پس میزد که با من دست بدهد و من هم هی به زور سعی میکردم برگه را بگذارم توی دستش...خیلی بد بود...!
6- این سهیل خیلی آدم نامردی ست...دیشب برایم فیلمها و کتابهایی که بهش قرض داده بودم را آورد...دست بر قضا لا به لای فیلمها یک فیلم از "تینتو براس" هم بود...کسانی که با کارهای این کارگردان فقید ایتالیایی آشنایی دارند میدانند که فیلمهای ایشان کمی مورد دارد...یعنی ممکن است گاها صحنه های قبیحه داشته باشد...از شانس بد ما عکس روی جلد این فیلم هم یک دخترک موطلایی بود که با پایین تنه ی لخت نشسته بود روی یک صندلی...این سهیل هم از آنجا که میخواست ما را مثل خودش بی آبرو کند نه گذاشت و نه برداشت و جلوی همه فیلمها و کتابها را داد دست ما که شراگیم بیا این هم کتابها و فیلمهایت...! و مخصوصا جوری آنها را به دستم باد که تصویر قبیحه ی روی جلد فیلم در معرض دید همگان قرار بگیرد...با اینکه من زرنگی کردم و در یک حرکت برق آسا کتابها و فیلمها را چپاندم توی کیف اما سهیل آنقدر بی آبرویی کرد که همه متوجه شدند که جریان چه بوده است...!
7- گفتم کتاب...یکی از بدبختیهای من این است که حداقل سی جلد کتابم دست این و آن است و خیلی هایش را خودم هم نمیدانم به چه کسی داده ام...هرکسی می آید خانه من و سراغ کتابخانه ام می رود دستش انگار چسب دارد...بعضی ها واقعا پر رو هستند...خود من شخصا اگر چیزی از کسی نزدم امانت باشد شب و روز خواب ندارم و تا امانت را به دست صاحبش نرسانم آرام نمیگیرم...ولی بعضی ها آدم باید التماسشان بکند و هر روز جلویشان گردن کج کند و یاد اوری کند که فلانی کتاب ما را بیاور و اخر کتاب را که نمی آورند هیچ یک چیزی هم طلبکار می شوند...!(این قضیه عینا در مورد پولهایی هم که به این و آن قرض داده ام صادق است!)
8- یک گربه لاغر و نچسب این روزها به اعضای خانواده من اضافه شده است...گربه متعلق به یک خانوم دکتریست که به خاطر مسافرت مجبور شده آن را نزد من امانت بگذارد...نمی دانید چه گربه ی لوس و از خود راضی ای هست...از آن گربه های نی قلیان که نه از زور بی غذایی که از زور ناز و افاده غذا نمیخورند...روزی که گربه را به خانه من آوردند یک طبق کشی حسابی راه افتاده بود...اگر بدانید همین یک ذره گربه چه جهازی با خودش به این خانه اورد...ظرف مخصوص قضای حاجت...خاک مخصوص گربه...تشت مخصوص استحمام...شامپوی مخصوص گربه...لیف مخصوص گربه نشان...حوله و ربدوشامبر گربه ای...یک ست کامل ظرف غذاخوری...کنسرو ماهی...غذای مخصوص گربه...اسباب بازی مخصوص گربه...باور کنید همه اینها عین حقیقت است...من برای گربه خودم از سر خیابان هر ده روز یکبار یک سطل خاک و شن و ماسه می آوردم که انجا قضای حاجت کند...ولی اگر خاک مخصوص این گربه را ببینید...یک کیسه بزرگ وکیوم شده با پروانه ساخت و کد بهداشت و کاملا دانه بندی شده و استریل...باورکنید بعضی وقتها وسوسه میشوم بروم توی سطل گربه کارم را انجام دهم...یا مثلا یک غذای مخصوصی دارد که شبیه برشتوک است...به همان تردی و خوشمزگی...مخلوطی از عصاره جگر و مرغ است که با روشهای خاص فرآوری شده است...یکوقتهایی که چشمش را دور میبینم ناخونکی به غذایش هم میزنم...!بی نظیر است... گربه خودم که اینجا بود سیب زمینی و پیاز را هم جلویش میگذاشتی دو لپی میخورد و شاکر بود...ولی این گربه ی بورژوا جوری با تن ماهی و غذاهای فرنگی برخورد میکند انگار که مثلا نان خشک میخواهد سق بزند...!
خلاصه در این گیر و دار این گربه هم شده است آیینه دق...نه می گذارد بهش دست بزنم و نه از جلوی چشمم گم می شود...شبانه روز یا روی تخت من ولو است یا توی کمد لباسهایم...هیچ شباهتی با گربه هایی که تا به حال داشته ام ندارد...دریغ از یک ذره عاطفه و محبت و قدر شناسی که در وجود این گربه باشد...!
میدونین من چرا انقدر دیر به دیر آپدیت میکنم؟ نمیدونین؟ من خودمم نمیدونم...هفته ای که گذشت واقعا هفته پر ماجرا و پر باری بود...اول از همه مساله خونه با پا درمیونی مادرم حل شد...علی الحساب برای دستگرمی یه دو میلیون فرستاد که شرمنده صابخونه م نباشم...این یعنی فعلا تو همین اکباتان هستم و اون پروژه ی قلعه حسن خان حداقل تا سال دیگه کان لم یکن تلقی میشه...جان خودم این مادر ما رو خیلی دست کم گرفتین...یه ذره ناز و ادا داره ولی به موقعش خوب هوامو داره...راستی...میخواین صدای مادر منو بشنفین؟ وای...یه سرودی به مناسبت هشت مارس اجرا کرده محشر...اشتباه نکنم چند باری از ماهواره (دقیقا نمیدونم کدوم کانال) و صدای امریکا پخش شده...شعرش رو هم خودش گفته...اصلا ما خانوادگی هنرمندیم...برای دیدن این کلیپ برین اینجا و صبر کنین تا آهنگ خودش لود بشه...البته کلیپه و حجمش یه مقدار زیاده...یعنی برای خطوط دایال آپ شاید لود شدن کل کلیپ یه چیزی حدود چهل پنجاه دقیقه ای طول بکشه...ولی میارزه...این آقای فرهی که آهنگساز و موسیقیدان هست هم همسر مادرمه...یه جاهایی هم اون میخونه و یا همسرایی میکنه...انسان فوق العاده نازنینی هست...برین کلیپه رو ببینین صفا کنین...اسم ترانه " سرود یاران" هست...نظرتون رو هم اگه در مورد این کار بگین ممنون میشم...البته اینو هم در نظر بگیرین که مادر من خواننده ی حرفه ای نیست و گاه گداری برای دلش یه همچین کارایی میکنه...
راستی...میدانید من الان با پای قارچ شده دارم اینها را برایتان مینویسم...؟دیشب با خانوم شین رفته بودیم تماشای اتش بازی...اکباتان که دیگر خودتان میدانید چهارشنبه سوریهایش چگونه است...فقط آر پی جی نمیزنند...! یک لحظه چیزی پشت سرم گفت بووم و سوزشی در پشت رانم احساس کردم...همین که دست زدم و دیدم شلوارم پاره شده و از شدت خونریزی خیس شده است فهمیدم که عمق فاجعه چقدر است...حالا گور پدر خودم...دلم برای شلوار دیزلی که از کیش خریده بودم میسوخت...خانوم شین هم این وسط جای اینکه به من دلداری بدهد و بگوید چیزی نیست زده بود زیر گریه که استخوان پایت زده بیرون...!! همه اش فکر میکردم چون بدنم گرم است زیاد درد ندارم واینجوری که خانوم شین میگفت احتمالا پایم در آستانه قطع شدن است...فکرش را بکیند استخوان ران آدم از لای اینهمه گوشت و عضله زده باشد بیرون...خلاصه حسابی جو گرفته بود ما را و یا حسین گویان به سمت درمانگاه راه افتادیم...در درمانگاه آقای دکتر در کمال بیشرمی به من گفت شلوارت را بکش پایین...خانوم شین هم در کمال بیشرمی جلوی در ایستاده بود و همانطور که اشک میریخت نگاه میکرد...فقط شانس آورده بودم که شورت کوین کلاینم را پوشیده بودم...فکرش را بکنید خیلی ضایع است آدم زیر شلوار جین دیزل اصل شورت ماماندوز پایش کرده باشد...!خلاصه دردسرتان ندهم...کاشف به عمل آمد که استخوانی را که خانوم شین دیده بود در حقیقت تکه ای پلاستیک شیری رنگ بوده که مثل شمشیر فرو رفته بوده توی ران ما...همانجا پایم را پانسمان کردند و آقای دکتر دو روز هم استراحت پزشکی برایم نوشت...یعنی عملا این اتفاق دو روز زودتر از موعد من را به استقبال تعطیلات نوروزی فرستاد...
کارخانه ما از شنبه هفته آینده تعطیل است تا روز جمعه هفده فروردین...با احتساب این دو روز که من زودتر به تعطیلات رفتم امسال عید من 24 روز تعطیل خواهم بود...خیلی خوب است...در حال حاضر هیچ برنامه ای ندارم... دلم لک زده است برای مسافرت با دوچرخه...اگر اینبار بروم سمت تبریز میروم...یه کم سرد است ولی حتما سفر خوبی خواهد شد...البته بستگی به این دارد که در روزهای آینده شرایط پایم چطور شود...شاید هم چند روزی با سهیل برویم شمال و خراب شویم سر اریک...اریک را که دیگر میشناسید...پسر خوبیست و این هفته پنج روزی را اینجا مهمان من بود...تجربه جالبی بود...یعنی برای من که به قول خاله ام " آدم گلمز " هستم محک خوبی بود که چقدر میتوانم دیگران را در خلوت خود شریک کنم...واقعا برای من سخت است...فلج میشوم...نمیتوانم روی هیچ چیزی تمرکز کنم...انگار سنگی را انداخته باشند توی برکه ای...دیگر تصویر هیچ چیزی در من منعکس نمیشود...نمیتوانم بگویم این پنج روز بد گذشت...واقعا همه چیز خوب بود...اما نکته اینجاست که من فقط در تنهایی خودم میتوانم نفس بکشم...همپیاله شدن با یاران موافق برای من مثل غواصی لذتبخش است...به شرطی که بتوانم هروقت که احساس خفه گی کردم روی آب بیایم و با تنهایی ریه هایم را پر از اکسیژن کنم...شاید برای همین است همیشه از تاهل گریزان بوده ام...من نمیتوانم...واقعا خفه میشوم...بهترین دوست دخترم را هم بعید میدانم بتوانم بیشتر از سه روز کامل تحمل کنم...ارتباط ایده آل برای من ارتباطهای موقتی و یا مجازی ست...مثل همین جا...در دنیای مجازی قاعده این است...شما نمیتوانید تنهایی من را از من بگیرید...تنها برگ برنده اینترنت شاید همین باشد...من هروقت بخواهم از پای کامپیوتر بلند میشوم...بدون اینکه کسی را ناراحت کنم...هروقت هم بخواهم با هرکس که بخواهم گرم میگیرم...باز بدون اینکه مزاحمتی برای کسی ایجاد کنم...این یک ارتباط کامل است...یک ارتباط واقعی ست...!
طرح اعتکاف چهار روزه با شکست مفتضحانه ای روبرو شد...دیروز دختر خاله ام زنگ زد که فردا بنایی دارد و از آنجا که نمیخواهد با دو تا افغانی گردن کلفت در خانه تنها باشد من از صبح (دقیقا از یکساعت دیگر) بروم آنجا...خواهرم هم چند دقیقه بعدش زنگ زد که یکشنبه باید برویم بیمارستان عیادت یکی از اقوام...خب عملا باز هم پرایوسی بنده لجن مال شد...اصلا این پرایوسی به ما نمی آید انگار...همیشه یک چیزی هست که من را از لاک گرم و نرمم بیرون بکشد و به کارهایی که هیچ ربطی به من ندارد وادار کند...البته یک اعترافی هم بکنم...شما که غریبه نیستید...دیروز که از صبح هیچ تلفنی را جواب ندادم (البته به جز تلفن اقوام) و با هیچکسی هم چت نکردم و وبلاگ هیچکسی هم نرفتم و ایمیل هایم را نیز چک نکردم برخلاف تصورم اصلا خوش نگذشت...!یعنی نه اینکه بد گذشته باشد ها...ولی خوش هم نگذشت...راستش دلم کمی برای این خانم "ش" هم تنگ شده بود...با اینکه میدانست قرار است تا چهار روز تلفنی را جواب ندهم دست کم سه چهار باری زنگ زد...خیلی دختر نازیست...قیافه اش شبیه اوشین است...خیلی کارهای بامزه ای میکند...دست خودش نیست...دفعه قبل که رفته بودیم کوه من جلو میرفتم و او هم پشت سرم همینجور حرف میزد و می آمد... همه ی حواسش به حرف زدن بود و اصلا متوجه مسیر نبود...یک بار دو دور دور یک صخره چرخیدم و او هم بدون انکه متوجه شود و یا اعتراضی کند دنبالم صخره را طواف کرد...هر جا می ایستادم با حفظ فاصله او هم می ایستاد...یکبار ناگهان شروع کردم به دویدن و او هم پشت سرم بدون آنکه رشته کلامش را قطع کند یا از من توضیحی بخواهد شروع به دویدن کرد...آخر طاقت نیاوردم و بهش گفتم تو چرا امروز مثل این جوجه اردکها که دنبال مادرشان وک وک کنان راه میروند شده ای؟...آخی...دختر باهوشیست...میدانید من از کجا میفهمم یک دختر باهوش است؟ برایش یک ماجرای طنز که طنزش زیاد جلوی چشم نیست و یکجورهایی در دل داستان مستتر است تعریف میکنم...اگر بلافاصله متوجه شد و خندید یعنی شیارهای مغزش عمیق تر از سایر همجنسانش است...حالا نمیدانم لذت بردن از طنز ربطی به هوش دارد یا یک چیز ذائقه ایست...اما من ترجیح میدهم آن را به هوش طرف ربط دهم...مثلا به این دیالوگ که نمیدانم قسمتی از یک کتاب است یا دیالوگی در یک فیلم دقت کنید...:
جاسوس اول : وقتی به آنجا می رسی با مردی ملاقات میکنی که بارانی سیاه پوشیده. او از تو سراغ الماسها را می گیرد.
جاسوس دوم: من هم الماسها را به او میدهم؟
جاسوس اول: نه. این کار را نمیکنی. او از همه سراغ الماسها را می گیرد. بعد تو با یک خوشگل موشرابی روبرو میشوی. الماسها را به او بده.
جاسوس دوم: او کی هست؟
جاسوس اول: خودم.
جاسوس دوم: آهان! پس قیافه ات را عوض میکنی؟
جاسوس اول: نه! الان قیافه ام را عوض کرده ام.
از نظر من کسی که با نگاه اول و بدون اینکه به او گفته شود این دیالوگ طنز آمیز است متوجه طنز موجود در آن نشود و از آن لذت نبرد جسارتا از ضریب هوشی بالا بی بهره است...حالا چه شد که به اینجا رسیدیم؟ آهان...این خانوم شین را می گفتم...(دقت کنید روی جلد کتاب مسعود بهنود هم به جای خانم با خط درشت نوشته شده است خانوم...قابل توجه بعضی ها که کل نوشته های من را به امید یافتن غلط املایی زیر و رو کرده اند!)...به هر حال بازی دیگر تمام شد...طرح مدیتیشن بنده از این لحظه کان لم یکن تلقی می شود...زنگ بزنید..آفلاین بگذارید...ایمیل بزنید...قرار بگذارید...بنده مثل همیشه پایه ام...!
اوه...دیر شد...بروم که الان دیگر سر و کله افغانیها پیدا می شود!
(با عرض معذرت از همه ی دوستان دو روزی سرور این وبلاگ قاط زده بود و وبلاگ یا بالا نمی آمد و یا بازی در می آورد...آخر هم در حین نقل و انتقال به سرور جدید دو تا نوشته ی آخرم به همراه نظراتش گم و گور شد...!! خوشبختانه توانستم هر دو نوشته را به همراه تعدادی از نظرات داده شده بازیابی کنم...ولی متاسفانه تعدادی از کامنتهای شما را از دست دادم...به هر حال ببخشید و قول میدهم که دیگر از این اتفاقات نیفتد..یعنی لااقل عزیزان جابلاگی که زحمت پشتیبانی و کارهای فنی این وبلاگ را می کشند اینطور قول داده اند.)
"اعتراف نویسی" شب یلدا هم یک چیزی ست در مایه های لیست "افتخار نویسی" که زمانی تبش وبلاگستان را برداشته بود منتها در جهت معکوس...روال
کار این است که هرکسی باید 5 راز مگو در مورد خودش و زندگی اش را در وبلاگش فاش کند...باید چشمهایت را ببندی و هر آنچه که دیگران در مورد تو نمی دانند و البته نمیخواهی که بدانند را فاش کنی...بعد که خوب سبک شدی باید 5 نفر دیگر را به این بازی دعوت کنی و از آنها بخواهی که آنها هم به نوبه ی خود این بازی را ادامه دهند و پته ی خودشان را روی آب بریزند و این ماجرا همینطور باید ادامه پیدا کند تا دیگر کسی در این دنیای مجازی ذره ای آبرو برایش نماند...یک جور تمرین سوسیالیسم است...اما من معتقدم که در یک جامعه ی بی طبقه باز هم بخواهیم و نخواهیم طبقات ایجاد می شوند...در یک محیط بی آبرو کم آبرو تر ها آبرومند می شوند(عجب جمله قصاری شد!) و به ریش بی آبرو ها خواهند خندید...یعنی مثلا آقا پسری که تحت تاثیر جو قرار می گیرد و اعتراف می کند زمانی که در روستا زندگی می کرده است هر روز ترتیب بز همسایه شان را می داده است در مقایسه با کسی که آبروی خودش را در این حد می برد که سر فلان کلاس درس فلان سوتی را داده است خیلی بی آبرو تر خواهد بود...به هر حال توصیه من این است که تحت تاثیر جو قرار نگیرید و اعتراف های بزرگتان را حتی پیش کشیشتان هم نکنید که هر اعتراف بزرگی بعدها پشیمانی بزرگتری به همراه خواهد آورد...
ناگفته پیداست که آدم بی آبرویی مثل من که زبانش چفت و بست ندارد و چندین سال است که یک نفس مشغول عورت نمایی از روح و جان و تن خود در وبلاگش است چیزی برای گفتن نخواهد داشت...اما برای اینکه دعوت دوستان و در راس آنها گوشزد نازنین را بی پاسخ نگذاشته باشم سعی دارم کمی بیشتر چهره ی منحوس و منحط خود را برایتان بنمایانم...البته قبل از نوشتن اعترافنامه ی پنج قسمتی خود این را هم اضافه کنم که لزومی ندارد که همه ی اعتراف ها جنجالی و آبرو بر باشند...میتوانید هر نکته ای را که فکر میکنید دیگران در مورد شما نمیدانند و دانستنش ممکن است برایشان جالب باشد را به این فهرست پنج تایی اضافه کنید...اما اعترافات من :
1- در دوران خدمت مقدس سربازی (من در نیروی انتظامی خدمت می کردم) شبها که گشت شهر می شدم به مغازه های میوه فروشی سطح شهر دستبرد می زدم...البته چون گشت پیاده بودیم و دو نفر هم بودیم به اتفاق سرقتها را انجام می دادیم...در همان خدمت مقدس سربازی بارها و بارها رشوه گرفتم...مثلا خانواده متهمی که قرار بود من به دادسرا ببرمش یک پولی به من می دادند که دستبند به متهم نزنم...یا بگذارم متهم قبل از دادسرا به فلانجا برود و فلان کس را ببیند... چند بار هم در ازای دادن چند نخ سیگار به متهمین داخل بازداشتگاه چند هزار تومانی گرفتم...یک بار هم غذای یکی از متهمان که مادرش برایش اورده بود را به اتفاق افسر نگهبان دو تایی با هم خوردیم و به متهم از غذاهای کلانتری دادیم و صدایش را هم در نیاوردیم...در تمام طول خدمت نسبت به جنس لطیف به شدت رئوف بودم...هر بار زن یا دختری را افسر نگهبان تحویلم می داد که ببرم مفاسد منطقه تحویل دهم تمام طول راه هرچه می خواست برایش تهیه می کردم و سعی می کردم نشان دهم که چه سرباز مهربان و خوبی هستم...یکبار به یکی از آنها حتی شماره دادم...!
2- یک بار با اسم مستعار رفتم برای یکی از وبلاگهایی که خوشم نمی آمد ازش و می دانستم قابلیت چک کردن آی پی ها را ندارد دری وری نوشتم...چند بار هم با اسامی مختلف بنا به ضرورت برای خودم کامنت گذاشته ام...مثلا گاهی حین یک بحث با مخالفینم وقتی میخواستم طرف مقابل را کاملا منکوب و مرعوب کنم تا رویش کم شود با اسامی مختلف می آمدم و می نوشتم که حق کاملا با شراگیم است و قس علی هذا...یا مثلا بعضی وقتها که قسمتی از نوشته ام را خیلی دوست داشتم و میدیدم کسی به آن قسمت که به اعتقاد خودم گل نوشته ام بود توجهی نمیکند می آمدم در کامنتها از قول یک خواننده آن قسمت را نقل به مضمون می کردم و می گفتم مثلا اینجای نوشته ات شاهکار بود...!
3- به شدت دچار احساس خود بزرگ بینی هستم...تقریبا هیچ شکی ندارم که یک روز می رسد که چنان داستانهای ناب و جانداری بنویسم که اسمم در ردیف نامهایی مانند چخوف یا مارکز در تاریخ ثبت شود...همیشه و در تمام مراحل زندگی ام این احساس با من بوده است...به شدت خود را توانا احساس میکنم...اندیشه هایم را متعالی و عمیق می یابم و احساساتم را اصیل و زیبا ارزیابی میکنم و در کل بسیار آدم خود شیفته ای هستم...معمولا (و البته نه همیشه) داستانهای دیگران را که میخوانم قیافه ام دیدنی ست...یعنی چنان لبخند عاقل اندر سفیهی روی لبهایم می نشیند که انگار در دل میگویم اینها هم دلشان خوش است که این مزخرفاتشان را می دهند چاپ کنند...!همیشه فکر میکنم اگر یک روز من بخواهم داستانی بنویسم چنان متفاوت از این داستانهای رایج خواهد بود که با یک نگاه می شود فهمید که تفاوت بین اثر من با دیگران از زمین تا آسمان است...!
البته این خود بزرگ بینی اثرات مثبتی هم برایم داشته است...همیشه خود آگاه یا ناخود آگاه از ابتذال دوری کرده ام...از آدمهای سطح پایین و متوسط (از نظر فکری و فرهنگی) به شدت گریزان بوده ام...همیشه اعتماد به نفس داشته ام و تحت تاثیر هیچ کس و هیچ نامی قرار نگرفته ام...و همیشه سعی بر بالا بردن دانسته هایم به وسیله مطالعه داشته ام.
به هر حال اعتراف میکنم که خیلی از اوقات دچار توهمات اینگونه بوده ام و هستم!
4- سالهای نوجوانی ام در فقر و فلاکت بدی گذشت...این را دیگر باور نمی کنید...میدانم...پدر من بدجور زندگی اش را به باد داد...سالها زندگی در خانه های زهوار در رفته ی چهل پنجاه متری در جوادیه و خانی آباد و بعدها محمد آباد کرج چیزی ست که میدانم اصلا به من نمی آید...ولی واقعیت دارد...هنوز هم علاء الدینی که وسط اتاق پت پت میکند و رویش یک قابلمه سیب زمینی قل میزند جزء کابوسهای من است...!یک زمانی کار هر روزم این بود که از مدرسه که می آیم کیف و کتابم را گوشه ای بیندازم و بروم از مسجد سر خیابان برای مصرف خانه آب بیاورم...درست مثل کوزت...!آن زمان به خاطر اختلاف با صاحبخانه آب و برقمان مدتها بود که قطع بود...دو تا سطل بزرگ قرمز رنگ بود که همیشه برمیداشتم و با پدرم که او هم دو تا سطل بزرگتر داشت می رفتیم از مسجد آب می آوردیم...روزی دو بار و آنقدر سطل بین راه لمبر می زد که تمام لباسهایم خیس می شد و تا ساعتها جای دسته های سطل روی بندهای انگشتانم باقی می ماند...هنوز هم خودم به گذشته که نگاه میکنم باورم نمی شود آن سبک زندگی کردن را...غذای اصلی مان آن زمان سیب زمینی پخته ای بود که پدرم ان را با ته شیشه نوشابه در روغن می کوبید...بعضی وقتها هم اسکلت مرغ می گرفتیم که من از غذایی که پدرم با آن درست می کرد به خاطر بوی مزخرفش متنفر بودم...سنگدان مرغ سرخ شده با پیاز و روغن به همراه گوجه دیگر غذای شاهانه مان بود...!خیلی خاطره دارم از روزهای فلاکت...الان که فکر میکنم می بینم چقدر خوب بود که من آن دوران را دیدم...وای...یادش به خیر...یک بار با پدرم رفتیم میدان کرج که ساعت من را بفروشد...مدرسه مان نمیدانم برای چه کاری پول خواسته بود و من اصلا دوست نداشتم آبرویم پیش دوستهایم برود...با توافق خود من رفتیم ساعتی را که هدیه گرفته بودم و خیلی هم شیک بود فروختیم...هنوز وقتی میبینم زن یا مردی کنار خیابان ایستاده است و ساعتی هم برای فروش دستش گرفته با اینکه می دانم گداست و شگردش است و با این کار جلب ترحم میکند اما دلم باز می لرزد...اوه...یک روز من باید همه ی آن روزها را بنویسم...میدانم باور نمیکنید...کاش دفترچه خاطرات آن دورانم را داشتم...آن زمان اصلا به نظرم زندگی ام سخت و فلاکت بار نبود...نمیدانم...به همه چیز عادت داشتیم...یادم است صاحبخانه که مرد گردن کلفتی بود برق را قطع کرده بود و فیوز را برمیداشت و می برد...پدرم چند بار فیوز خرید و نصب کرد و او که طبقه ی بالا مینشست هر بار که فیوز جدید را می دید آن را باز می کرد و با خود می برد تا اینکه پدرم کلا بیخیال برق شد...صاحبخانه میخواست با قطع برق ما را تحت فشار بگذارد که خانه را تخلیه کنیم...ما آن زمان یک تلویزیون سیاه و سفید داشتیم که انقدر لامپ تصویرش ضعیف بود که باید موقع تماشا همه چرغها را خاموش می کردیم تا اشباح کم پیدایی را بشود روی صفحه اش تشخیص داد...واقعا ان زمان لذتی داشت تماشای همان تلویزیون لکنته...من اواخر یک میخ را یواشکی میبردم و به جای فیوز داخل کنتور می گذاشتم تا برقمان وصل شود...صاحبخانه که می آمد رد شود تا مدتها میخ را که داخل جای فیوز بود نمیدید و ما هم از قصد چراغها را روشن نمیکردیم که متوجه نشود برق داریم...بعد میرفتیم توی اتاق و تلویویزون را روشن و صدایش را هم کم می کردیم...واقعا چه لذتی داشت تماشای یواشکی کارتونها و فیلمهای تلویزیونی و خندیدن به ریش صاحبخانه ای که فکر میکرد ما برق نداریم...! دوران نوجوانی من یک گنجینه ناب است از خاطرات باور نکردنی و جان می دهد برای نوشتن...صبر کنید...همه ی اینها به موقعش!
5- اعتراف میکنم یکی از بهترین فیلمهایی که در زندگی ام دیده ام فیلم I Spit on your Grave بوده !و باز هم اعتراف میکنم که مدتهاست به دنبال پیدا کردن فیلمهای کارگردان فقید و بزرگ "جس فرانکو" هستم و حاضرم با هر قیمتی فیلمهایش را تهیه کنم...!
خوب...مجبورم من هم پنج نفر را به این بازی دعوت کنم...بالاخره قاعده ی بازی ست...
نارنج...ماهی سیاه کوچولو...دلقک ...شکلات و علی الخصوص خارخاسک هفت دنده را دعوت میکنم که کمی بار گناهانشان را با اعتراف در وبلاگ سبک کنند...این آخری که اگر اعتراف کند من غضنفر قربانعلیجانی 44 ساله از روستای غوربیل از توابع استان قزوین هستم من یکی که اصلا تعجب نمیکنم!
(البته تعداد بسیار بیشتری هستند که دلم میخواهد دعوتشان کنم اما خوب بقیه یا قبلا از طرف دیگران دعوت شده اند و اعترافاتشان را نوشته اند و یا اصلا اهل این برنامه ها نیستند...به هر حال از الان بگویم هرکس میخواهد بنویسد از طرف من دعوتنامه و مجوزش را دارد...بنویسد و خودش را سبک کند!)
تسمه ای را مجسم کنید که مثل کمربندی دور تا دور کره ی زمین از روی خط استوا کشیده شده است...فرض کنید که زمین کاملا کروی ست و هیچ پستی و بلندی ای هم ندارد...این تسمه را از یک نقطه قطع میکنیم و "یک متر" به طول آن اضافه میکنیم و مجددا دو سر تسمه را به هم میبندیم...طبیعیست که یک مقدار این کمربند شل می شود...یعنی باید زمین کمی چاقتر شود تا مجددا این کمربند به اصطلاخ فیت شود...میخواهیم بدانیم با اضافه کردن این یک متر تسمه چه مقدار جا باز میکند و چه مقدار از سطح زمین بلند میشود؟جواب تکان دهنده است...این تسمه "16 سانتیمتر" در تمام نقاط مسیرش از روی زمین بلند خواهد شد...وقتی بار اول این مساله و جوابش را شنیدم و راه حل نسبتا ساده و سر راست محاسبه اش را دیدم لبخند عاقل اندر سفیه ی زدم که این هم از آن کلکهای مرغابی ست که با بازی با اعداد ثابت میکنند 2=3 است...! از دوست و همکارم که این مساله را برای من طرح کرده بود فرصت خواستم که به من مهلت دهد تا فساد محاسبه اش را نشان بدهم و سر یک کیلو شیرینی خامه ای شرط بستیم...به خانه که رسیدم کاغذ و قلم برداشتم و شروع به محاسبه کردم...جواب همان بود...به ازای اضافه کردن "یک متر" به این تسمه که کره ی زمین را دور می زند "16 سانتیمتر" میتوانیم آن را از سطح زمین در تمام نقاطش بالا بیاوریم و مجددا دو سر تسمه را به هم ببندیم...!
صبح روز بعد سرافکنده با یک کیلو شیرینی خامه ای به سر کار رفتم و این شد برای من یک درس بزرگ که تا وقتی نتوانسته ام فساد برهانی را که تحقیق پذیر هست نشان بدهم هارت و پورت بی مورد نکنم... ولو اینکه در نگاه اول آن مساله و پاسخش غلط و حتی احمقانه جلوه کند...!
از اوضاع کار بگویم که به علت نداشتن مشتری و به علت پر شدن انبارهای کارخانه هفته ی آینده را کارخانه ی محل کارم تعطیل اعلام کرده است...یعنی با محاسبه ی امروز 9 روز ما را به مرخصی اجباری فرستاده اند...زمزمه هایی هست که اگر اوضاع به همین منوال پیش برود تا قبل از سال جدید کارخانه نیمی از پرسنلش را (که شک نکنید من هم جزوشان هستم) از کار بیکار و یا اعلام ورشکستگی می کند...جان خودم اوضاع مملکت خیلی خراب است...این ننه ما هم که عین خیالش نیست...دیروز با کلی من و من و شرمندگی گفتم بی زحمت دو هزار دلار بفرست برایم که ماشین بخرم و اگر روزی بیکار شدم لااقل بتوانم مسافر کشی کنم... جایتان خالی چنان زد توی برجکم که هنوز که هنوز است از آن دود بلند می شود...البته مادر من همیشه اینجوریست...اول می زند آدم را لت و پار میکند و بعد سر کیسه را شل میکند و مثلا اگر من 2 هزار تا خواسته باشم 3500 تا می فرستد...!
ولی بعضی وقتها که فکر میکنم می بینم مسافر کشی اصلا با گروه خونی من جور در نمی آید...اولا که مسافر کش باید صدایش کمی تو دماغی و لاتی باشد...نمی شود که مثلا میدان آزادی ایستاد و با صدایی شبیه علیرضا عصار گفت "خانومها و آقایون محترم...اگر تجریش تشریف می برید لطفا سوار شوید...!"... مردم فکر میکنند طرف خل است یا معرکه گیر است...! بعد هم مسافر کش باید فوحش و فضیحت مثل نقل و نبات توی دهنش باشد...اصلا غیر از این باشد مسافرها فکر میکنند اوا خواهری چیزی هستی و کرایه ات را که نمی دهند هیچ حتی ممکن است انگشتی هم برسانند...! مثلا اگر ماشینی راهت را سد کرد یا پیچید جلویت که نمیتوانی بگویی " عجب انسان نادانی" ...دیگر هیچی هم نگویی اگر بخواهی کمر به پایین هم فوحش ندهی باید "مرتیکه ی دیوث پدرسگ" را بگویی...!
بعد هم مسافر کش باید تیپ خاص خودش را داشته باشد...یعنی سیاه سوخته...ریزه میزه.. سیتی سماقی...یه لُنگ چرکمرده هم حتما باید دور گردنت باشد که هم با آن عرق و دماغت رو پاک کنی و هم شیشه و قالپاقای ماشینت رو...من که نمیتونم با 186 سانت قد و شلوار دیزل 60 هزار تومنی و کفش کاتر پیلار 97 هزار تومنی و تی شرت بوسینی اصل بشینم پشت فرمون در حالی که بوی ادکلون ایسی میاکه م تا دو تا چهار راه اونورتر می ره...اصلا زن و بچه ی مردم سوار نمی شن...می گن طرف خانوم بازه...! فوق فوقش چهار تا دختر فراری یا اونهایی که میخوان "اتو" بزنن سوار می شن که اونها رو هم باید دستی یه چیزی بهشون بدم تا پیاده شن...!
پ.ن:
چند روزی به خاطر یک مشکل فنی نظرخواهی وبلاگ برای پست قبلی غیر فعال بود...الان درست شده است...دوستانی که میخواستند برای نوشته قبلی کامنت بگذارند بروند بگذارند...!
دیشب گود بای پارتی دختر خاله ام بود... همه ی خاله ها و دختر خاله ها و پسرخاله ها به اتفاق همسرانشان در خانه ی مادربزرگم جمع شده بودند...دختر خاله ام دست بر قضا زده است و عاشق پسری شده است که سیتی زن آمریکاست (البته شاید هم قضیه بالعکس باشد یعنی پسری که سیتی زن آمریکاست دست بر قضا زده است و عاشق دختر خاله ما شده است) و امروز فرداست که بار و بندیلش را جمع کند و به اتفاق آقای داماد با چشمهای اشکبار (احتمالا اشک شوق!) جلای وطن کند و برود به سوی سرنوشتی که در آنسوی دنیا انتظارش را میکشد...به لیست مهمانها تعدادی از فامیلهای دور بعلاوه ی داماد و پدر آقای داماد را هم اضافه کنید...همه دور تا دور نشسته بودند و من هم از آنجا که در مهمانی ها ترجیح میدهم توی چشم نباشم برای خودم یک گوشه ی دنجی که زیاد دید نداشته باشد در آرامش کامل بعد از خوردن دو تا پرتقال تامسون تازه رفته بودم سروقت پسته های اکبری که خاله کوچکه که انگار موضوع برای بحث کم آورده باشد نه گذاشت و نه برداشت و خطاب به خانواده ی داماد فرمودند که نمی دانید این شراگیم ما چه انشاهایی می نویسد...!من را بگویی انگار کسی با دست زده باشد پس گردنم...از آنجا که می دانستم در کسری از ثانیه بیست سی جفت چشم بر می گردد سمت من با سرعت هرچه تمامتر محتویات دهان را جویده و نجویده فرو دادم و با چشمهای از حدقه در آمده منتظر اتفاقات بعدی نشستم...راستش اول دو زاریم نیفتاد که منظور خاله ام از انشا همین چیزهاییست که در وبلاگ مینویسم و تصور میکردم دفتر انشای دوران مدرسه ام تصادفا به دست خاله ام افتاده است و آن را خوانده است...اتفاق بعدی که من را متوجه عمق فاجعه کرد چشم غره رفتن دختر خاله ام به خاله ام بود که انشاء نه و وبلاگ...!یا حضرت عباس...! این مادر دختر از کجا میدانند که من وبلاگ دارم؟بعد دیدم سایر خاله ها و دختر خاله ها هم به علامت تصدیق فرمایشات خاله کوچکه سر تکان میدهند...نه...انگار قضیه بیخ دار تر از این حرفها بود...حتی یکی از دختر خاله ها آمار تعداد کامنتهای من را هم داشت...در این موقع خاله ام برای اینکه گافی که داده بود را جبران کند داشت برای حضار توضیح میداد که وبلاگ نویسی هم نوعی انشاء نویسی محسوب می شود و من داشتم با سرعت نور نوشته های این چند وقت اخیر را در ذهن مرور میکردم ببینم خدایی نکرده مطلب کمر به پایینی این اواخر ننوشته باشم...من را اینجوری نگاه نکنید...من آدم نسبتا آبرو دار و تقریبا محترمی هستم...(یا لااقل بودم!)...فکرش را هم که میکنم تعجب میکنم چطور اینها هنوز جواب سلام من را می دهند...میدانستم این خاله های من اهل وبگردی نیستند...همه این چیزها زیر سر مادرم است...تا نوشته ای به نظرش جالب آمده زنگ زده به خواهرهایش که بروید و بخوانید...دیگر فکر آبروی من را که نکرده است که شاید چهار تا نوشته ی دیگر را هم بخوانند...جالب است در تمام این مدت هیچکدام به روی من نیاورده بودند که می دانند...احتمالا رویشان نشده!
به هر حال این وبلاگ از این لحظه به بعد یک وبلاگ سوخته است...! همه مزه ی وبلاگنویسی و کلا فعالیت در عرصه مجازی به این است که تو را نشناسند...چه فایده دارد آدم یک روز مثلا از ماچ کردن دوست دخترش بنویسد و فردایش خاله آدم زنگ بزند و مثلا بگوید تو خجالت نمی کشی که دختر مردم را ماچ میکنی؟ بی حیای بی سر و پا ! حالا وای به روزی که آدم بخواهد کثافتکاریهای دیگرش را هم اینجا بنویسد...!
امروز فرداست که درش را تخته کنم و خلاص!
امروز یه خوابی دیدم که کلی به متافیزیک امیدوار شدم...ماجرا از این قراره که من الان یک هفته ست شدیدا درگیر بازی HIT MAN هستم و چند روزیه که توی یه مرحله ش گیر افتادم و نمیدونم اون دن فرناندو دلگادوی پدر نامرد رو از کجا باید گیر بیارم و یه گوله حرومش کنم تا برم مرحله ی بعد...امروز صبح که از سر کار رسیدم خونه و خوابیدم خواب دیدم خودم هیت من بودم و توی همون مرحله ای بودم که باید دن فرناندو رو پیدا می کردم و کلکش رو می کندم...یه دفعه به سرم زد جای اینکه برم توی حیاط خونه و بعد برم توی خونه بگردم (که دویست بار رفته بودم و چیزی پیدا نکرده بودم) برم پشت خونه ببینم چه خبره...خونه رو دور زدم و دیدم ای دل غافل...ببین کی اینجاست...خود خود کچلش بود...دو تا هم محافظ داشت...یکی از محافظها تا من رو دید زودی دست جنبوند و یه تیر زد توی شونه ی راستم...آقا منو می گی خون جلوی چشمم رو گرفت...کلت رو کشیدم و یه دونه خال گذاشتم وسط پیشونیش...اون یکی هم تا اومد به خودش بیاد فرستادمش اون دنیا...حالا من مونده بودم و دن فرناندو دلگادو...خاک بر سر با اون هیکلش افتاده بود به پام که تو رو خدا منو نکش...هرچی بخوای بهت می دم...اول دلم براش سوخت...ولی بعد دیدم اگه نکشمش نمیتونم برم مرحله ی بعد...لوله اسلحه رو گذاشتم رو ملاجش و ماشه رو کشیدم...چلیک...تف به این شانس...! فشنگهام تموم شده بود...تا وقتی اسلحه ت پره و تق و توق میزنی ملت رو می کشی اصلا دلت به حال کسی نمی سوزه...ولی وقتی یه پیرمرد چاق و کچل افتاده به پات و مثل یه گنجیشک می لرزه و میدونه که داری دنبال یه راهی برای خلاص کردنش می گردی دست و دلت یه جورایی می لرزه...چاره ای نبود...کلیک راست کردم ببینم چی تو جیبهام پیدا می شه که بشه باهاش یه پیرمرد چاق و کچل رو کشت...اون سیم آدم خفه کنی رو داشتم با دو تا سرنگ زهر آلود...دیدم دلم نمیاد سیم بندازم دور گردنش و اونم دست و پا بزنه تا خفه بشه...یه دونه از سرنگها رو در آوردم و همونجوری که اون افتاده بود به پام خیلی آروم از کفل بهش تزریق کردم...ولی مگه میمرد...مثل سگ هفت تا جون داشت...اونقدر مثل مار به خودش پیچید و وول خورد و جیغ و داد کرد که مجبور شدم با همون سیم ه خفه ش کنم...!
اینجوری نیگام نکنین...دن فرناندو یکی از مخوف ترین پدرخوانده های مافیا بود...اگه من نمی کشتمش معلوم نبود چند هزار نفر دیگه رو برای حفظ شبکه عنکبوتیش سر به نیست کنه...شما باید برای کشتنش ازم تشکر کنین...! به هر حال دیگه یادم نمیاد رفتم مرحله ی بعد یا نه...فکر کنم همون موقع ها از خواب بیدار شده بودم...همونجور با چشمهای قی کرده دویدم کامپیوتر رو روشن کردم...وارد محیط بازی شدم و رفتم پشت ساختمون...دن فرناندو اونجا نبود ولی یک راه مخفی اونجا بود که تا حالا ندیده بودم و می رفت به جایی که بعد از یک ساعت جستجو دن فرناندو رو پیدا کردم و مثل سگ کشتمش...!
حالا بازم شما بگین رویای صادقه وجود نداره...!
بعد التحریر: اولا این که من گاه گداری میشینم و فیفا 2007 و تام رایدر و رزدینت اویل و هیت من و غیره و ذلک بازی میکنم هیچ از جلال و جبروتم کم نمیکند...بروید کتاب " چگونه فیلسوف شدم" کالین مک گین (نشر ققنوس) را بخوانید...کالین مک گین قبل از اینکه یکی از فلاسفه ی بزرگ معاصر باشد یک بازیکن قهار بازیهای کامپیوتری بوده است و به قول خودش زندگیش وقف دو چیز شده...فلسفه و البته بازیهای کامپیوتری!
دیروز رفته بودم سرآسیاب ملارد دنبال خونه...تقریبا یکهفته دیگه قراردادم تموم میشه و باید یا تمدید کنم و یا دنبال یه جای دیگه بگردم...با صابخونه که حرف می زدم می گفت از خداشه که با من تمدید کنه...بایدم از خداش باشه...کی بهتر از من...کرایه م رو که شش ماه شش ماه جلو جلو میدم...سر و صدا و رفت و آمد و بزن و بکوب هم که توی مرامم نیست...اهل خلاف ملاف هم که نیستم الحمدلله...فوق فوقش ماهی یه بار یکی از دوست دخترام بخواد بیاد اینجا و بشینیم یه کم حرف بزنیم و نهایتا یه ذره ماچ کاری کنیم همو...به خدا من خیلی خوبم...بابا پسرای مردم رو ببینین چه جورین...هارن...! فقط کافیه یه صبح تا ظهر خونه شون خالی باشه...سریع خونه رو کردن جنده خونه...! حالا چرا گناه پسرای مردم رو بشوریم (بشوییم )...؟ حرف خودمونو بزنیم...آره...داشتم میگفتم صابخونه حرفی نداشت که باهام تمدید کنه...گفت بیست و پنج تا بذار رو اجاره بازم بشین...بهش گفتم حالا فکرام رو بکنم بهتون تو همین هفته خبر میدم...
بابا ندارم...مگه من چقدر حقوق میگیرم که دویست تاش رو هم بدم اجاره؟ دلم میخواست یه ده میلیون داشتم یه جایی رو رهن کامل میکردم...ولی ندارم که...پیش خودم گفتم یه سال پاشم برم قلعه حسن خانی...سرآسیاب ملاردی...جایی...اونجا با چهار میلیون میتونم یه خونه ی تر تمیز رهن کامل کنم...الانم خدایی پس اندازام رو جفت و جور کنم و این پول پیشی که اینجا دارم بگیرم چهار میلیون هم جور نشه سه و نیم میلیون جور میشه...اگه یکسال کرایه ندم میتونم بعد از یکسال چهار میلیون دیگه پس انداز کنم...به خدا میتونم...یعنی نقدینگی م میشه هشت میلیون...هشت میلیون هم تا ده میلیون دو میلیون میخواد که اونم چشم به هم بزنم جمع کردم...میدونین...من اگه اجاره ندم ماهی دویست و پنجاه تا میتونم پس انداز کنم...دیگه خیلی بخوام ولخرجی کنم ماهی دویست تا میتونم پس انداز داشته باشم...حالا ما میگیریم همون دویست تا...یک سال دوازده ماه داره...دوازده تا دویست هزار تومن چقدر میشه؟ دو میلیون و چهارصد هزار تومن...شب عید هم نزدیک یک میلیون تومن عیدی و سنوات و معوقه و بن و کوفت و زهر مار بهمون میدن میشه چقدر...؟ سه میلیون و نیم تقریبا... اگه پول رو بذارم توی بانک 500 تا هم توی این یکساله بهش سود و این چیزا میخوره میشه همون چهار میلیونی که گفتم...تازه توی یکسال کلی هم به عناوین مختلف پاداش و تشویقی و این چیزا بهمون میدن...خلاصه اگه اجاره ندم چهار میلیون شیرین میتونم سر سال بذارم کنار...اگه این چهار میلیون رو بذارم روی اون چهار میلیونی که دادم بابت پول پیش خونه اونوقت هشت میلیون پس انداز خواهم داشت و میتونم بیام توی همین تهران و دیگه یک ریال هم اجاره ندم...بعد همینجوری هی پولهام اضافه میشه و چشم به هم بزنی پولهام شده بیست میلیون...اگه بیست میلیون رو بذارم بانک فقط ماهی سیصد هزار تومن سود میاد روش...میدونین این یعنی چی...؟ یعنی خوشبخت میشم! :)
وای اگه میشد یه دختر پولداری چیزی به تورم میخورد دیگه اصلا این حرفا رو نداشتم ...هیچکدوم از شما ها پولدار نیست یعنی؟ بابا ما هم عجب خواننده های در پیتی داریم به خدا...خجالت آوره...یعنی یه دختر خوشگل یا نیمه خوشگل اینجا پیدا نمیشه که باباش کارخونه داری...تاجر فرشی...صاب رستورانی... چیزی باشه؟اممممممم...سگ خورد...زشت هم باشین قبوله...! من بدبخت هرچی رفیق مایه دار دارم از دم سیبیلن...یکیش همین سهیل خودمون...یکیش علی دوستم که باباش نماینده مجلسه و تویوتا کمری داره...یکی اون یکی دوستم حسین که بساز بفروشه و توی درکه یه مجتمع ساخته که به کاخ ورسای گفته زکی...! اما دیگه مایه دار ترین دوست دختری که تا حالا داشتم فکر کنم حلی بود...اونم باباش استاد دانشگاه بود و یه خونه زپرتی طرفای میدون فاطمی داشتن...خب آخه مگه من چه گناهی کردم؟
اصلا ولش کنین این حرفا رو...از بحثمون دور افتادیم...داشتم میگفتم دیروز رفته بودم طرفای سرآسیاب ملارد دنبال خونه...یه چیزی دیدم کفم برید...با همین اجاره ای که من اینجا دارم میدم بابت یه سوئیت 45 متری چسکی اونجا میتونم توی قصر زندگی کنم...یه واحد نود متری دو خوابه دیدم اونجا مامان...انقدر توی این خونه شیک کار شده بود که دلم نمیومد بیام بیرون...یه آشپزخونه به چه بزرگی و با چه تجهیزاتی...بهترین شیر آلات و سینک ظرفشویی و کابینت کار شده بود...یه اجاق گاز فردار هم به چه خوشگلی توی کابینتها تعبیه شده بود...از این اجاق گار خارجیا...! خونه مثل زمرد میدرخشید...تمام کف خونه سرامیک بود و یه شومینه به چه خوشگلی کنج پذیرایی جون میداد واسه اینکه زمستونها بری کنارش بمیری...دو تا اتاق خواب خوشگل و نسبتا بزرگ و نور گیر با یه چشم انداز عالی...حالا اصلا همه اینا به کنار...سونا و استخر و جکوزی ش رو بگو...فکرش رو بکن از سر کار که میرسی لباسا رو دربیاری و یه تنی به آب بزنی...اوه...آدم دردش رو به کی بگه؟ اون صاب بنگاهی که من رو برد خونه رو نشونم بده می گفت همچین خونه ای رو توی ولنجک هم نمیتونی پیدا کنی...البته اغراق میکرد ولی همچون مجتمعی توی جایی مثل سرآسیاب ملارد که تازه داره آجر به جای کاه گل توی ساخت و سازها استفاده میشه جای تعجب داره...!
به خدا اگه ماشین داشتم با سر می رفتم اونجا...حالا الان دارم میرم قلعه حسن خان...اگه بتونم یه آپارتمان نقلی و شیک و تر و تمیز با چهار میلیون رهن کامل گیر بیارم میرم اونجا...شماها نمیدونین من چی میگم...ولی وحشتناکه که هر روز بری سر کار و بیای خونه و بعد هرچی در آوردی آخر ماه دو دستی تقدیم صابخونه ت کنی...ویران کننده ست...نه پس اندازی...نه آینده ای...نه دلخوشی ای...
پس برای فرداهای بهتر پیش به سوی قلعه حسن خان !
توی مغازه کفش فروشی طبقه پایین مجتمع میلاد نور ایستادم و دارم با فروشنده یکی به دو می کنم که کفشهایی رو که یکماه پیش بهم فروخته بود پس بگیره یا لااقل با یه جفت کفش دیگه عوض کنه...فروشنده حرفش منطقی بود و می گفت کفشی رو که یکماهه پوشیدی و از آکبندی در اومده رو من دیگه نمیتونم پس بگیرم...راست میگفت...کفشها یه مقدار خودشون رو ول کرده بودن و اگه دقت می کردی روی رویه و زیره کفش هم خط و خوطهای ریزی افتاده بود...نمیدونم چرا اصرار می کردم و حتی اصلا نمیدونستم برای چی اومدم که کفشی رو که با اون زحمت خریده بودم پس بدم...بعد از کلی یکی به دو کردن فروشنده یک دفعه و بدون هیچ علت خاصی 180 درجه تغییر موضع داد و گفت خیلی خوب...یه کفش دیگه انتخاب کن...! اصلا باورم نمی شد...با عجله کفشهای توی مغازه رو از ترس اینکه نکنه یه وقت پشیمون بشه نگاه کردم و یه دفعه چشمم به کفشی افتاد که به نظرم خیلی شیک تر و محکم تر از کفشی بود که خریده بودم...گفتم همین رو میخوام...همون موقع تلفن مغازه زنگ زد...گوشی رو برداشت و مشغول صحبت کردن با اون طرف خط شد...ولی نمیدونم چرا صدای زنگ تلفن قطع نمی شد...زنگ چهارم یا پنجم بود که یه دستی انگار پس یخه م رو گرفت و از وسط مغازه پرتم کرد توی رختخوابم...چشمهام رو به زور باز کردم و یه نگاه به ساعت بالای تختم انداختم...نزدیک 12 ظهر بود...تلفن یک بند داشت زنگ می زد...خدا رو شکر گوشی بغل دستم بود و احتیاج نبود از توی رختخواب بیام بیرون...
- بله؟
-سلام...چرا انقدر دیر برداشتی؟
- بله!؟
- الو...شری؟
- بله
- خوابی؟
- بله
(میخنده)
- مگه کی کار بودی؟
- آهان...تویی؟ خوبی؟ شب کار بودم...
- ...پس چرا من فکر می کردم عصر کاری؟
- نمیدونم!
- ناراحتی حالا بیدارت کردم؟
(ناراحت نبودم...توی فکر کفشها بودم و اینکه اگه ده دقیقه دیرتر زنگ زده بود عوضشون کرده بودم...)
- تو کفش فروشی بودم...
- کجا بودی...!؟
- هیچ جا...تو رختخواب...بازم خسرو شکیبایی شدم!
(میخنده...صبح ها که از خواب بیدار می شم صدام کپ خسرو شکیبایی می شه!)
- آره...خسرو شکیبایی شدی...
(یه دفعه لحنش عوض می شه و با پرخاش می گه)
- داشتی خواب یه دختر خیلی سکسی می دیدی که بیدارت کردم...آره!؟
- نه...رفته بودم کفشهامو پس بدم...مرتیکه پس نمی گرفت...کلی منتش رو کشیدم تا راضی شد عوضشون کنه...اگه ده دقیقه دیرتر زنگ زده بودی عوضشون کرده بودم!
- آره...من خر نیستم...من خرررر نیستم...داشتی خواب آنجلینا رو میدیدی یا اون یکی...مریم...شایدم دختر ساروی!
(از این سه تا اسم همیشه در این مواقع استفاده میکنه...از بین کسانی که برام کامنت میذارن پیداشون کرده!)
- من اصلا تا حالا توی عمرم خواب دختر ندیدم...باورت می شه؟
- دروغ میگی...پس چرا انقدر گند اخلاقی که بیدارت کردم؟
- من گند اخلاق نیستم!
(در حالی که سعی میکنه لحنش رو خیلی شبیه لحن مادر اون پسره توی فیلم ده بکنه میگه)
- ولی اینو بدون هیچ دختری از من خوشگلتر نمی شه...
(منم در حالی که سعی میکنم لحنم رو شبیه اون پسرک توی فیلم ده بکنم میگم)
- هه...! بررررررو بابا...از تو خوشگلتر هم نشه...از تو بهتر می شه...!
- بهتر از من...!؟ مثلا چی کار میکنه که از من بهتره؟ دو تا...فقط دو تا مثال بزن برای مامان...!
- لااقل...لااقلش غذای شب مونده نمیخوریم!
(وقتی شروع می شه تا نصف دیالوگهای فیلم ده بین ما رد و بدل نشه تموم بشو نیست...)
.
.
.
- ببین مادر من...! تو هر چقدررر هم که با من حرف بزنی من نخواهم پذیرفت و نخواهم قبول داشت...و تو هم هیچوقت در حرف زدن موفق نخواهی شد و هیچوقت هم هیچ گهی نخواهی شد!
- دست شما درد نکنه! ...خیلی بی شعوری... آدمی به بیشعوری تو ندیدم...! گاو احمق!
(اینجا رو جر زنی می کنه...یعنی در اصل دست پیش می گیره...چون این دیالوگها مال پسرکه و من باید می گفتمشون...)
بعد از نیم ساعت فک زدن گوشی رو میذارم...دیگه خواب کاملا از سرم پریده و کاملا از فاز خسرو شکیبایی اومدم بیرون...می رم یه بسته ماهی از تو فریزر میذارم بیرون و می رم زیر دوش...اگه یه لذت اصیل توی زندگی من وجود داشته باشه لذت آب داغیه که با فشار زیاد روی سرو کولم بریزه و ببرتم توی عالم خلسه و هپروت...از حموم که میام بیرون ماهی هایی رو که توی آب نمک انداختم تا هم مزه دار بشه و هم زودی یخشون باز شه رو خشک میکنم و کمی فلفل و ادویه و آرد سوخاری می زنم و میندازم توی روغن داغ...از صدای جلز ولزشون معلومه روز خوبی می شه امروز...تو فرصت سرخ شدن ماهیها برنج میذارم و یه مشت شوید خشک هم میریزم توش...تا غذا حاضر بشه میشینم یه دست فیفا 2007 تمیز بازی میکنم...خودم برزیل رو برمیدارم و کامپیوتر رو میذارم که چین باشه...4-1 میبازم...ولی اون یه گلی که من زدم خداییش می ارزید به چهار تا گلی که کامپیوتر بهم زد...از فاصله تقریبا سی متری زیر تاقی زدم...به قول عادل فردوسی پور چه میکنه این بازیکن...!
بعد از غذا میام سراغ اینترنت...فکر می کنم دیگه وقت آپدیت کردن وبلاگه...حس و حال بحث و جدل و مطلب جنجالی ندارم...فکر میکنم بهتره یه برش ساده از امروزم رو بذارم توی وبلاگ...کسی چه میدونه...شاید دویست سال دیگه به درد کسانی بخوره که برای نوشتن زندگینامه م در به در به دنبال جزئیات زندگی شراگیم زند (که حتما تا اون موقع مزارش میعاد گاه روشنفکران و ادبا و نویسندگان و حتی فلاسفه ی زمانه شده) هستن...بذار بدونن این شراگیم زند همچین پخی هم نبوده!
دیروز از کسی شنیدم که اگر مادری که سیتی زن آمریکاست برای فرزند پسر بالای 18 سال (و البته مجرد) خود فرمهای مربوطه را پر و تقاضای گرین کارت کند بین 8 تا 10 سال طول می کشد تا گرین کارت برای آن شخص بیاید...
کسی که این مطلب را به من گفت انسان موجهی بود و با اطمینان کامل حرف می زد و ادعا داشت که چند نفر از بستگانش همین شرایط را داشته اند و الان سالهاست که در انتظار روادید ورود به امریکا به سر می برند...می گفت سریعترین راه برای گرفتن اقامت امریکا ازدواج با یک آمریکائیست که آن هم ممکن است تا دو سال پروسه زمانی اش طول بکشد...!
این حرفها برای من که شمارش معکوس برای رفتن به آمریکا را شروع کرده بودم غیر قابل تصور و بیش از حد دردناک بود...یک لحظه پیش خودم فکر کردم نکند واقعا چنین باشد و مادرم برای دلخوش کردن من به خیال خود با دروغهای مصلحت آمیز سعی داشته که انتظار و زندگی را برای شاخ شمشادش آسانتر کند...(مادرم به من گفته بود که تا دو سال بعد از اقدام کردن برای من گرین کارت من حاضر خواهد شد و در صورت ازدواج با یک تبعه آمریکا این پروسه زمانی شش ماهه خواهد بود.)
برای من بی اندازه مهم است که بدانم حدودا تا چند سال دیگر ایران خواهم بود...اگر کسی در این زمینه اطلاعاتی دارد و یا با منابع و افرادی در تماس است که میتواند اطلاعات موثق برای من بگیرد دریغ نکند...به خدا انقدر ها هم نازک نارنجی نیستم که اگر حتی بدانم تا اخر عمر محکوم به زندگی در این ویران سرا هستم دچار افسردگی و احیانا جنون شوم...فوق فوقش دوچرخه ام را بر میدارم و با یک شعار دهان پر کن راه میفتم دور دنیا و تازه کلی هم معروف می شوم و هر روز برایتان از دیدنی ها و اتفاقات سفرم مینویسم...شاید هم بروم زن بگیرم و چهار دستی بچسبم به همین زندگی سگی...! به هر حال مواجهه با تلخترین واقعیت ها هم بهتر از سر فرو کردن در برف است...
تو را به خدا یکی به من بگوید من چند سال دیگر ایران هستم.
بعد التحریر:
با عرض شرمندگی حدود 48 ساعت به علت تمام شدن پهنای باند این وبلاگ قابل دسترس نبود که با هماهنگی که با عزیزان جابلاگی به عمل آمد این مشکل مترفع شد.
بعد از دو روز آمدم و پانزده کامنتی را که قبل از آوت آف ریچ شدن وبلاگم برایم گذاشته بودید خواندم...ای بختم سیاه...! شما که همه آیه یاس خوانده اید...باور کنید اگر زبانم لال قرار باشد تا ده سال یا حتی پنج سال دیگر همین آش باشد و همین کاسه، خودم با همین دستها خودم را خفه میکنم...
یک اولتیماتوم برای مادرم:
48 ساعت بعد از خواندن این نوشته فرصت داری که یا بروی در ده کوره های اطراف سندیگو بگردی و یک دختر ترشیده ی مکزیکی تبعه آمریکا پیدا کنی و چندهزار دلار به او بدهی و راضی اش کنی بیاید به صورت مصلحتی یا غیر مصلحتی یا هر کوفت دیگری که خودش میداند با من ازدواج کند...(کوبایی هم باشد قبول است...) ...و یا اینکه بروی جلوی کاخ سفید یا چه میدانم اداره ایمگریشن آنجا تحصن کنی و اگر لازم شد شلوغ بازی در بیاوری و حتی خنچ بکشی و گیس بکنی بلکه دلشان نرم شود و نوبت من را جلو بیاندازند...شوخی هم ندارم...عمرم را که از سر راه نیاورده ام...اگر باز هم پشت گوش بیاندازی و بیخیال بازی در بیاوری به همان شیرخشکهایی که به خوردم داده ای قسم می روم معتاد و ولگرد و انگل اجتماع می شوم...!
...بعدا نگی که نگفتی!
بدبخت شدم...یک میلیون و خورده ای از پس اندازی را که از شکم بی صاحبم زده بودم تا برای شب عید ماشین بخرم را دو دستی تقدیم صاحبخانه کردم...به مادرم گفتم (یعنی مادرم به من گفت) دیگر تمام شد...! تا امروز رسم بود که اجاره خانه ام را از آن ور می فرستاد ولی ظاهرا آن ممه را دیگر لولو برده است...تصورش هم وحشتناک است که هر روز بروم سر کار و بیایم و آخر ماه دو سوم پولی که می گیرم را دو دستی تقدیم صاحبخانه کنم...انگار این آرش راست می گفت که جهان سرمایه داری جهان کثیفی ست...فکرش را بکنید...از صبح تا شب و از شب تا صبح سگ دو بزنی و حاصل زحماتت را آخر ماه دو دستی تقدیم پیرزن صاحبخانه کنی...نه پس اندازی...نه چشم اندازی...نه آینده ای...
ای فلک...تف به تو!
بعد التحریر: دقایقی پیش خبر دار شدم برای دوست دختر نازنینم قبض موبایل 580 هزار تومانی آمده...ازش پرسیدم چه می کنی؟ خیلی راحت گفت : پرداخت!
بعد از بعد التحریر:
...ای فلک چون من نمی زادی اجاقت کور بود؟
نتیجه اخلاقی:
این وبلاگ به علت تالمات شدید روحی و روانی تا اطلاع ثانوی تعطیل است!
نتیجه غیر اخلاقی:
تا به روز شدن اینجا بروید فیلم سکسی ببینید!
پیامهای بازرگانی :
به یک هم خانه ای تر تمیز و کم حرف با ظاهر آراسته و مسلط به پخت و پز و شست و شو با حداقل سه سال سابقه کار مفید و حاضر به پرداخت حداقل نیمی از اجاره بهای اینجا به شدت نیازمندیم. (خانوم های جوان در اولویت قرار دارند).
قسمت پایانی دیالوگ فیلم بر باد رفته :
Rhett Butler : Frankly…My dear…I don’t give a damn.
بد جوری بی خوابی زده به سرم...تا ساعت 12 شب همه چیز عادی بود...ساعتم رو کوک کردم که سر ساعت پنج و نیم صبح زنگ بزنه...معمولا وقتی صبح کارم همین حدود ها پا می شم و تا یه دهن دره ای بکنم و یه ذره کش و قوس بیام شده ساعت یک ربع به شیش...یک ربع به شیش پا می شم و اولین کاری که می کنم اینه که ماهواره رو روشن می کنم و میزنم یه کانال شو و صداش رو هم بلند می کنم و بعد می چپم توی حموم...در حموم رو نمی بندم تا صدای دمبل دیمبول تلویزیون رو بشنفم و یه کم زیر دوش قر بدم و سر حال بیام... وقتی از حموم میام بیرون دیگه هیچ اثری از خستگی و خواب آلودگی توی من نیست...بعدش اگه لازم بود صورتم رو اصلاح میکنم و از اون افتر شیو گرونه هم که خریدم یه ذره میمالم رو لپام و کله م رو هم به اندازه یه نخود از این ژل های خیس کننده می زنم که موهام وز نکنه و بعد لباسام و میپوشم و یه ذره ادکلن و می رم سر کار...برای همینه که توی محل کار من صبح ها از همه همکارام سر حال ترم و نه چشمهام قی داره و نه مثل معتادا روی صندلی م تا ساعت 9 چرت می زنم...!
امشب هم مثل اکثر شبها که صبح باید برم سر کار ساعت رو کوک کردم و راس 12 رفتم که بخوابم...من کلا آدم بدخوابی نیستم و اگه ذهنم درگیری خاصی نداشته باشه فوق فوقش یک ربعه قال قضیه کنده ست.
الان دارم فکر میکنم که چی شد این فکر یه دفعه مثل گردباد افتاد توی کله م و همه نورون مورون های مغزم رو گذاشت سر کار...کدوم فکر؟ به شرطی که مسخره م نکنین بهتون می گم...ببینین...شما که غریبه نیستین...یکی از کارهایی که من خیلی بهش علاقه دارم و تا حدودی هم توش مهارت دارم آشپزی کردنه...یکی از مهمترین دغدغه های زندگی من هم پول در آوردنه...خوب امشب داشتم یه جوری این دو تا رو به هم ربط می دادم...می دونین من دنیای ذهنی خیلی تاثیرگذاری دارم...یعنی خیلی وقتها همین که می گم حلوا احساس میکنم دهنم شیرین شده...امشب جای خواب مغزم پر بود از طرح ها و نقشه های آنچنانی که چطور می شه با پرداختن به هنر مورد علاقه م کسب در آمد کنم...
ببینین من بارها تو خیلی از ساندویچ فروشی های شیک و موفق تهران همه جور ساندویچی خوردم...همیشه هم دقت کردم که ببینم چه چیزهای این ساندویچ فروشی ها ایده آل هست و چه چیزهاییش توی ذوق می زنه...به غیر از هایدا و شاید آیدا که معروفیت و موفقیتشون رو به نظر من مدیون طرح ساده و ابتکاری ساندویچ سرد و نیز سرمایه گذاری کلانشون برای اضافه کردن شعبات بودن باقی اغذیه فروشی ها همه تقریبا به نظر من به خاطر کمبود ابتکار و خلاقیت اگر نگوییم ضرر میکنند جلوی سود بیشتر را برای خودشان می گیرند...
اگر تخیلات امشب من که تا الان که نزدیک 5 صبح است دست از سرم برنداشته به منصه ظهور برسد بعید میدانم در سطح تهران اغذیه فروشی ای بتواند با اغذیه فروشی شراگیم رقابت کند...البته اگر چنین چیزهایی محقق شود من اسم باکلاس تری برای مغازه ام پیدا میکنم...مثلا شراگیم برگر یا چه میدانم شراگیم دونالد...!
یک مغازه را در یکی از خیابانهای خوشنام تهران تصور کنید...(خود من خیابان های خیلی شلوغ را پیشنهاد نمیکنم...چون تجربه ثابت کرده است که اگر اسم در کنی (و صد البته اگر درست و با علاقه کار کنی اسم هم درخواهی کرد) اگر ته یک کوچه بن بست هم باشی ملت جلوی مغازه ات صف می کشند)...یک مغازه 40 یا 50 متری نبش خیابان میرزای شیرازی را در نظر بگیرید...خوب این مغازه من است...خیابان میرزای شیرازی را دوست دارم چون نسبتا خلوت است و از طرفی اکثر ساکنانش ارمنی هستند و کلا نسبت به فضای این خیابان نوستالژی دارم...قبل از شروع کار باید مغا