[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
ناگفته هایی از پروژه "دروغی به نام وایمکس ایرانسل"

الان حدود یکماهه که اینجا و اونجا لینک "دروغی به نام وایمکس ایرانسل" رو دیدم و دم نزدم...هی برام ایمیل و اس ام س و آفلاین اومد که وایمکس ایرانسل بده و اخه و جیزه توی دلم گفتم من که بدی ندیدم و راهم رو کشیدم و رفتم...دیشب که دیدم توی فیس بوک هم موج "مبارزه جهانی با وایمکس ایرانسل" راه افتاده دیگه دلم طاقت نیاورد...رفتم توی یکی از این صفحات، چار خط نوشتم که بابا من الان دو ماهه که دارم از سرویسشون استفاده میکنم...نه موقع نصب و تحویل و راه اندازی مشکلی داشتم و نه موقع استفاده...برعکس...خیلی هم از برخوردها و شیوه کاریشون راضیم و الان با هرکی هم حرفش میشه توصیه میکنم که بره بگیره...خلاصه بحث در گرفت و بعد ناگهان سر و کله رئیس اصلی کمپین هم پیدا شد...محض اطلاعتون ایشون خبرنگاری هستن به نام " امیرهادی انواری" که مثل اینکه مدتی پیش اقدام به خرید سرویس وایمکس ایرانسل کردن و به هر ترتیبی که بوده از این سرویس راضی نبودن و چون بر حسب ادعای خودشون پیگیریهاشون به نتیجه نرسیده، به شدت عصبانی شدن و قسم خوردن که انتقام خودشون رو از ایرانسل بگیرن...برگ برنده ایشون هم برای این پروژه انتقام گیری این بوده که با توجه به شغل و حرفه شون درعرصه اینترنت، روایط و ابزار لازم و کافی برای پیشبرد هدفشون رو در اختیار داشتن و در عرصه فکری هم البته تا دلتون بخواد ایده و شگرد...
حالا تا اینجاش مشکلی نیست...هر آدمی حق داره صدای اعتراضش رو از هر مجرایی که میتونه به گوش دنیا برسونه... اما به این حرکت ایشون چند اشکال اساسی وارده:

1- اولا قضیه قبل از اینکه از روی احساس وظیفه نسبت به آگاه کردن سایر قربانیان احتمالی نوشته شده باشد جنبه انتقام گیری شخصی دارد...یا بهتر بگویم صرفا جنبه انتقام گیری دارد...و برای همین کوچکترین حرفی در حمایت از سرویس وایمکس ایرانسل با شدیدترین واکنشها از طرف آقای "امیرهادی انواری" و برخی از یاران باوفایش مواجه میشود و اولین انگ هم همیشه " کارمند ایرانسل بودن" و " پول گرفتن از ایرانسل" و مانند انهاست که دیشب در همان صفحات نظرخواهی هم غیر مستقیم نثار بنده شد...

2- من نمیدانم مدیریت اصلی ایرانسل چه شخص یا نهادی ست و آیا این شرکت مثل تقریبا تمامی شرکتهای خدماتی بزرگ یکسرش به سپاه پاسداران وصل است یا نه...اما اینکه برای تاثیر گذاری بر مخاطب بیایی و عطر و طعم سیاسی یه قضیه بدهی به نظر من یکجور بی اخلاقی و سوار شدن بر احساسات مردم ست...اسم بردن از ضرغامی و صدا و سیما و اشاره به تبلیغات تلویزیونی این شبکه برای تاثیر گذاری روانی بر مخاطب، از نظر من هیچ توجیهی نمیتواند داشته باشد.

3- ایشان در صفحه اصلی رنجنامه خود امده اند و قدم به قدم مراحل نصب وایمکس خود را توضیح داده اند...چیزی که من دستگیرم شد این بود که در منطقه ایشان مودم فضای داخلی جواب نمیداده و ایشان مجبور به تهیه مودم فضای باز شده اند...این کمی ایشان را عصبی کرده...البته به قول خودش تا اینجا مشکلی نداشتند و کاش قضیه به همینجا ختم شده بود...مشکل اصلی ایشان بنا به ادعای خودشان مربوط به راه اندازی سرویس اینترنتی بوده که یکهفته طول کشیده و اپراتورها هم شخص مسئول را که باید جوابگوی این تاخیر باشد را به ایشان معرفی نکرده اند...فرض را بر صحت ادعای ایشان میگذاریم...یعنی یکهفته معطلی به خاطر مساله ای پیش بینی نشده...(نداشتن آی پی که من نمیدانم چیست)...حالا من میخواهم بدانم چنان تیتری و چنان تبلیغات عریض و طویلی و تعمیم دادن چنین مساله ای به همه ی استفاده کنندگان از وایمکس ایرانسل و صدور حکم کلی و قطعی در مورد این شرکت از روشهای خبرنگاری ست؟ آیا مشکل موردی مربوط به شخص ایشان بر سر قریب به اتفاق کاربران وایمکس آمده است؟

4- در خط به خط نوشته ایشان از نظر من اغراق وجود دارد...مثلا همین الان میتوانید با شماره پیگیری وایمکس ایرانسل تماس بگیرید و ببینید آیا واقعا ده دقیقه (با تاکید بر روی این عدد) شما را پشت خط میگذارند؟ قبول دارم تماس با سیستم پیگیری ایرانسل کمی حوصله میخواهد...اما نهایت این زمان برای شخص من دو یا سه دقیقه بوده...این هم به اعتقاد من قلب واقعیت و در جهت تاثیر گذاری منفی بیشتر بر فکر مخاطبین است.

5- دست آخر اینکه با توجه به ماهیت وایمکس، شاید در بین کاربران آن درصدی باشند که از این سرویس راضی نباشند اما مهم این است که عده زیادی هم هستند که نهایت رضایت را از این سرویس دارند...(مثل بنده و چند نفری که از دور و بریهایم میشناسم) اگر غیر از این بود که این شرکت تا به امروز ورشکست شده بود...مگر میشود با یک دروغ (به قول آقای انواری) شرکتی با هزاران کارمند را چرخاند و حقوق داد؟ (الان است که یکی بگوید بله میشود...با پول بیت المال!... و با این حرف باز آتش به خرمن احساسات مردمی بزند!) ...یارکشی کردن و به دنبال ناراضی گشتن! (کاری که آقای انواری در وب سایتشان قول انجامش را داده اند) و موافقان و افراد راضی را "کارمند ایرانسل" و غیره و ذلک خطاب کردن نشان دهنده شخصی بودن و انتقامجویانه بودن این ماجراست.

به اعتقاد من کل ماجرا این است که آقایی به نام "امیر هادی انواری" با یکسری خصوصیات اخلاقی خاص (تا حدودی پرخاشگر، انتقامجو، من آنم که رستم بود پهلوان و...) که دست بر قضا به عنوان خبرنگار با دنیای رسانه هم در ارتباط هستند به علت مشکلی که برایشان در پروسه تهیه اینترنت وایمکس رخ داده تصمیم به انتقام گیری (با تاکید بر این کلمه و نه آگاهی رسانی و نه هیچ چیز دیگر) از ایرانسل گرفته...یعنی توی دل گفته کار من رو راه نمی اندازید؟ حالا ببینید چه بلایی سرتان می آورم...و حالا همه زندگی اش را وقف این بلا اوردن کرده است و البته با توجه به شگردهایی که به کار برده و البته با اتکا به روحیات و خلق و خوی خیلی از ماها که از غول کشی همیشه ذوق زده میشویم (مخصوصا اگر این غول ایرانسلی باشد که دمش حتما به یکجای سپاه وصل است و به صدا و سیما آگهی میدهد و سیم کارتهایش خیلی جاها انتن نمیدهد و...و...و...)موفق هم بوده و خیلی از ما خیلی از جاها شده ایم جاده صاف کن و سرباز بی جیره و مواجب برای این انتقام گیری.

حالا دیگر برای ما واقعیت کیفیت و سرویس دهی اینترنت وایمکس ایرانسل اصلا مطرح نیست...مهم این است که خبر را پخش کنیم و دوستانمان را نیز هرچه سریعتر مطلع کنیم.

توسط در August 18, 2010 12:10 PM | | نظرات (18)
گودزیلا علیه گیدورا...

فرهنگ شهادت و شهادت طلبی که در تمام سالهای جنگ و حتی بعد از آن به طور مداوم از رسانه های دولتی ایران ترویج و تبلیغ میشد حالا شده است بلای جان حکومت...بنیادگرایی سنی علیه بنیادگرایی شیعی...دستگاه اطلاعاتی حکومت ایران که هنوز کیفور از دستگیری و اعتراف گیری و اعدام ریگی بود و داعیه ریشه کن کردن فتنه بلوچستان را داشت این بار خود را در برابر حملات انتحاری اخیر در موضع ضعف و انفعال می یابد و برای همین با همه قدرت توپ را انداخته توی زمین امریکا و اسرائیل و انگلیس و پاکستان و خلاصه همه کشورهایی که میشود توپ را به زمین آنها انداخت و جالب تر اینکه خیلی جدی در سطوح رده بالای حکومت صحبت از این است که چون مدارکی که نشان دهنده دست داشتن آمریکا و احتمالا شخص اوباما در پشتیبانی از گروه جندالله است متقن و محکمه پسند است و مو لای درزش نمی رود باید متن شکوائیه ای بر علیه آمریکا و برخی کشورهای دیگر برای ارائه به دادگاههای بین المللی علیه آمرین و عاملین این جنایتها تهیه شود...و انقدر این ادعا را جدی مطرح میکنند که آدم باورش میشود و دلش برای اوباما اینها میسوزد که در حمایتهایشان از تروریست های پاکستانی انقدر گاف داده اند و اینهمه مدرک به دست ایران افتاده است...البته تا به امروز هرچه از صدا و سیما در مورد این مدارک محکمه پسند به اطلاع مردم رسیده یک بخشش اعترافات " صوتی و تصویری" عبدالمالک ریگی بوده و یک بخش دیگرش یک فیلم کلوزآپ یک دقیقه ای از چند جعبه مهمات و فشنگ منقوش به پرچم امریکا که روی ان نیز نوشته شده “Made in USA”.

...این روزها اگر تلویزیون ایران را نگاه کنیم متوجه میشویم که تمامی مردم و مسئولین متفق القول هستند که آمرین وعاملین عملیاتهای انتحاری اخیر جیره خوران و حقوق بگیران غرب بوده و کمپلت وارداتی هستند و خدا را شکر در داخل ایران نه مخالفی وجود دارد و نه معاندی و نه آدم بی شعوری که به خودش بمب ببندد و برود جلوی در مسجد و از این پدرسوخته بازیها در بیاورد... هیچ بعید نیست که فردا در اخبار بیست و سی تعدادی دلار خونین و نیم سوخته نشان بدهند که اینها محتویات جیب آن بمبگذار گور به گور شده بوده است که از سازمان سیا گرفته و قرار بوده با آنها در منطقه نیاوران بهشت برای خودش پنت هاوسی دست و پا کند که به خواست خدا همه اش سوخته و از بین رفته و آخرین گزارشها نیز حاکی از آن است که آن فرد حالا دارد در به در در "دروازه دولاب" جهنم دنبال یک زیر زمین چهل متری برای خودش میگردد...

از شوخی گذشته بدترین چیز برای یک حکومت ایدئولوگ داشتن یک دشمن ایدئولوگ تر از خود است...سرکوب کردن و زهر چشم گرفتن از من و شما و طبقه متوسط شهری که حامیان اصلی جنبش سبز هستند برای حکومتی که متعصب ترین و ایدوئولوگ ترین پیروانش در بالاترین رده های نظامی و سیاسی و اقتصادی هستند یکجور زنگ تفریح است...از این جهت که ما نرمیم و مخملی و گوگورمگوری...ما طبقه متوسطهای شهری بیش از حد عاقلیم...دموکراسی و آزادی و عدالت و برابری میخواهیم اما همه اینها را برای بهتر زندگی کردن خودمان میخواهیم...یعنی اصل همان راحتی و آسایش و آرامش خودمان است...اصل زندگی کردن و پول در اوردن و کوه رفتن و کتاب خواندن و عکس گرفتن و فیلم دیدن و سفر رفتن و ماشین خریدن و مهمانی رفتن و مهمانی دادن و مخ زدن و اینجور چیزهاست ...اگر قرار باشد در مسیر رسیدن به دموکراسی بخش اعظم زندگیمان توی هول و هراس و ترس و کتک و خون و باطوم و زندان و شکنجه و استرس و اعصاب خوردی بگذرد دیگر به دنبال دموکراسی رفتن نقض غرض است...ترجیح میدهیم بنشینیم و نان و ماست خودمان را بخوریم و زندگی خودمان را بکنیم...تا کی دوباره موجی به راه بیفتد و در حاشیه امنیتی که آن موج به همراه می آورد ما باز خودی نشان بدهیم و سر و صدایی بکنیم.

اما حالا وقتی که گودزیلای بنیادگرای حاکم در حال خراب کردن تمامی مظاهر جامعه مدنی و چپ و راست کردن طبقه متوسط شهری ست و کاری هم از دست ما آدمهای کوچولو و کم زور بر نمی آید، ناگهان "گیدورایی" از جنوب شرقی ایران سر بلند کرده که در بنیادگرایی و تعصب و وحشت آفرینی دست کمی از رقیب قدرتمند و پرآوازه خود ندارد...گیدورایی که از همان عصری بیرون آمده که گودزیلا سر بلند کرده و هیولای ما خوب میداند که کوچکی جثه او را نباید دست کم بگیرد...این آشفتگی و عصبانیت و فرافکنی عجیب و غریب در واکنش نشان دادن به دو انفجار اخیر نتیجه همین ترس است...ترس از کسانی که اهداف و اعتقاداتشان با تعصب و خشونت و شجاعتی کم نظیر و البته احمقانه عجین شده و با همین سلاح ها گودزیلا را به مبارزه طلبیده اند...و ما آدمهای کوچک شهر نشین فقط میتوانیم شاهد زد و خوردی باشیم که جز خرابی و خونریزی بیشتر ثمری نخواهد داشت.

پ.ن: دلم برای گوگل ریدریها میسوزه که نمیتونن جمله ناب روی تخته سیاه رو بخونن ! P:

توسط در July 19, 2010 5:50 PM | | نظرات (45)
قهرمان بازی...

عجیب ترین خبری که این روزها خواندم بازگشت قریب الوقوع امیرفرشاد ابراهیمی به ایران است...همیشه فکر میکردم اگر یک نفر باشد که این حکومت به خونش تشنه باشد و برای سرش جایزه گذاشته باشد همین امیر فرشاد ابراهیمی خودمان است و همیشه منتظر بودم که خبرش بیاید که سر آقا یکجورهایی رفته زیر آب...توی وبلاگش که خواندم دارد مقدمات برگشتنش به ایران را محیا میکند اول فکر کردم شوخی ست...اما الان تقریبا مطمئنم که قضیه جدی تر از این حرفهاست...نمیدانم چه چیزی پشت این بازگشت خودخواسته وجود دارد و البته خیلی بی انصافی خواهد بود که فرض را بگذاریم بر اینکه این آقا از اول هم نفوذی بوده و یا به پشتگرمی و وعده و وعید مقامات خواسته که به ایران بازگردد و خلاصه اینکه کاسه ای زیر نیم کاسه است...گفتنیها را خودش در وبلاگش نوشته و من هم دلیلی نمیبینم که بخواهم فرض را بر عدم صداقت ایشان بگذارم...اگر علت برگشتن ایشان سرخوردگی و نا امیدی از وضعیت اپوزوسیون خارج از کشور باشد و اگر واقعا مبارزه از درون ایران را به بیرون گود نشستن ترجیح داده باشد واقعا دستمریزاد دارد...من و شما نمیدانیم که بر امیر فرشاد ابراهیمی در این هفت سالی که خارج از ایران بوده چه گذشته و پشت این تصمیم به بازگشت چه مقدار دلتنگی و یا عقلانیت و یا عصبانیت و یا حتی بی فکری وجود دارد...میدانم که حرف و حدیث در مورد ایشان زیاد است...همان حرفهایی که پشت سر حسین درخشان هم بوده و هست و چند سال پس از ناپدید شدن ایشان جو وبلاگستان به گونه ایست که انگار از اول حسین درخشانی وجود نداشته...من امیر فرشاد ابراهیمی را به خاطر این شجاعتش تحسین میکنم گرچه گاهی مرز بین شجاعت و حماقت را تنها یک تار مو میدانم... بسیار بعید میدانم که امیر فرشاد ابراهیمی بتواند به ایران بیاید و به قول خودش چند پرونده نیمه کاره اش را به جریان بیندازند و تکلیف آنها که مشخص شد ولش کنند به امان خدا...خودش هم میداند که اینگونه نخواهد بود...پایش را که به فرودگاه مهرآباد بگذارد دیگر باید با او خداحافظی کنیم تا زمانی که در تلویزیون چهره ایشان را نادم و پشیمان و دعاگوی حکومت اسلامی ببینیم...که البته خودش هم همین را پیش بینی کرده و در نوشته های آخرش دست پیش گرفته و جلو جلو از هر آنچه که در تلویزیون خواهد گفت اعلام برائت کرده است...

کار امیرفرشاد ابراهیمی قهرمان بازی ست...امیر فرشاد تصمیم گرفته است قهرمان باشد و هزینه اش را نیز خواهد داد... ما که قهرمان نیستیم و یا به قهرمان بازی اعتقاد نداریم چه اشکال دارد که قدر قهرمانی و قهرمانهایمان را بدانیم...مگر جز این است که هر جنبشی برای به نتیجه رسیدن به دهها و صدها و هزاران قهرمان و انسان شجاع و فداکار نیاز دارد؟ فکر میکنم ارسطو بود که میگفت ملاک درستی و یا نادرستی یک عمل این است که آن عمل را به کل افراد یک جامعه تسری دهیم و بعد ببینیم نتیجه خوب خواهد بود و یا بد... فقط کافیست فکر کنیم همه اینهایی که امروز اپوزیسیون و خارج نشین هستند تصمیم بگیرند به ایران برگردند و پای همه هزینه های احتمالی آن هم بایستند...مگر حکومت چند نفر را میتواند دستگیر کند و به زندان بیندازد؟ مگر چقدر سلول انفرادی و بازجو دارد؟ با فرمول ارسطو تصمیم امیر فرشاد تصمیم درستی ست و او از روز ورودش به ایران برای من یک قهرمان خواهد بود...گفتن این جمله برای من که با قهرمانی میانه ای ندارم کمی سخت است...بیشتر دوست دارم از یک زاویه خودپسندانه تر به ماجرا نگاه کنم و با یک نچ نچ و نگاه عاقل اندر سفیه کل قضیه را برای خودم بایگانی کنم...دوست دارم بگویم فلانی میخواهد خودکشی کند و این هم به هر حال یک راهش است...خودکشی کردن که اینهمه دادار دودور ندارد...!

اما من در نوشته های امیر فرشاد چیزی ندیدم که بوی نا امیدی و مرگ دهد...او دلتنگ خانه و خانواده و سرزمینش است...او سرخورده از همه آن فسیل-اپوزسیونهاییست که مبارزه برایشان تبدیل به بیزینس شده است...او دلش میخواهد اینجا باشد...در کشور خودش...در کنار من...در کنار تو...و درست در وسط میدان... و برای اینجا بودن و مبارزه کردن حاضر است هزینه بدهد...تنها کاری که از دست ما بر می آید این است که تا جایی که میتوانیم حمایتش کنیم و قدر او را بدانیم...که با گفتن از او و نوشتن از او هزینه های حکومت را برای نگه داشتن او در زندان و یا صدمه زدن احتمالی به او زیادتر کنیم...کاری که برای حسین درخشان نکردیم...

پ.ن: من با این نگرش دایی جان ناپلئونی که همه توطئه گر و دسیسه چین هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود مخالفم...حتی اگر آمدن امیرفرشاد ابراهیمی به ایران ناشی از یک زد و بند پشت پرده و یا یک بازی سیاسی برای القای تحمل بالای حکومت در پذیرش مخالفانش باشد و حکومت با وعده و وعید و یا مکر و فریب او را متقاعد به بازگشت به ایران کرده باشد من ترجیح میدهم که ماجرا را از همان زاویه ای ببینم که او روایت کرده است...بالاخره با آمدن او به ایران همه چیز مشخص خواهد شد.

توسط در June 19, 2010 10:27 AM | | نظرات (9)
چند خطی برای جنبش سبز...

باید قبول کنیم که مرور زمان هر زخمی را کهنه میکند...دیگر مثل آن روزها هیجان زده و احساساتی نیستم...اما هنوز خشمگینم و البته امیدوار...به شدت هم امیدوار...نسل من و نسل بعدی من را نمیتوان با فرهنگ سرنیزه و زور سر به راه کرد...بالاخره یاد میگیرند که ما را به رسمیت بشناسند...یاد میگیرند که به آزادی من...به طرز فکر من...به سلیقه من...به احساس من...به حق زندگی من در سرزمینی که متعلق به همه ماست احترام بگذارند...ایران را نمی شود به یک افغانستان بزرگ تبدیل کرد...شاید بشود با قلدری مدتی از مردم زهر چشم گرفت اما این وضعیت قابل دوام نیست...سالهاست که بلندگوهای رژیم توی گوش نسل من از خدا و پیغمبر و دین و ایمان و بهشت و جهنم گفتند و نتیجه جز همین نسلی نبود که به اسم دین و اسلام آلرژی پیدا کرده است...که این اسامی را مترادف با آن جوانک ریشوی چماق به دستی میبیند که پشت موتور هزار مینشیند و کلت زیر پیراهنش دارد...که مثل آب خوردن آدم میکشد...که نعره میزند و کابلش هوا را میشکافد و بر تن زن و مرد و پیر و جوان فرود می آید...که میخواهد با تهدید و کتک و زور همه را به رنگ خودش در بیاورد...سی سال است که دین معنا و مفهومی مهیب و مخوف برای نسل من پیدا کرده است... خدا...خدا با آنهمه بزرگی شده است یک چماق در دست عده ای که با آن "فردیت" تو را بکوبند...که با آن صدای اعتراض تو را خاموش کنند...که با آن بر سر خوان رنگین این مملکت تا ابد الاباد بمانند...

"دین" از آن مفهومهای پر رمز و رازیست که ارزش این را دارد که یک عمر فکر آدم را مشغول کند...شاید روشنفکرتر ها به من بخندند اما برای من دین در معنای اصیل آن پر است از زیبایی و پویایی و راز و رمز که باید به روش خودت به دنبالش بروی و بروی و بروی تا شاید به آن خدایی برسی که شاید وجود داشته باشد. و دین یعنی همین جستجوی خالصانه و کنجکاوانه و اگر خدایی وجود داشته باشد و اگر زندگی و دنیای دیگری بعد از مردنت باشد و اگر قرار بر پاداش گرفتن عده ای باشد شاید آنهایی برنده باشند که به جستجوی آن رفته اند و نه آنهایی که آن را از همان اول به صورت یک پکیج کامل وآماده به دست آورده اند و به صورت یک لقمه جویده شده به دهان گذاشته اند... که اگر قرار بر انتخاب بهترینها باشد نهایت کج سلیقه گی خداوند خواهد بود که من نوعی را که یک عمر به دنبالش گشته ام ندیده بگیرد و جای من مسلمین مادرزاد! را در جوار رحمتش جای دهد...نگاه من به دین چنین نگاهی ست و اگر یک روز بروم جایی و در کوره دهی عارفی را ببینم و صداقت و صفا و سادگی و مهربانی وعشق را در نگاه و گفتار و رفتار و زندگی اش بیابم هزار بار به دین مایل ترخواهم شد تا اینکه شبانه روز در تلویزیون تسبیح و مهر و سجاده و انگشتر عقیق نشانم بدهند و یا از تمام مساجد محل شبانه روز صدای اذان و نوحه و مناجات پخش شود و یا بر سر هر چهار راهی عده ای جلویم را بگیرند و با مهربانی و یا عصبانییت نصیحت و ارشادم کنند...

من فکر میکنم هیچ حکومتی در ایران نمیتوانست بر سر کار بیاید و اینطور تیشه به ریشه ی مفاهیم و اخلاقیات دینی مردم بزند و در نقطه مقابل نیز عده ای مسلمان پادگانی تربیت کند که دین برایشان مترادف با تعصبات خشونت آمیز و جهاد و قتال و مانند آن باشد...به اعتقاد من حاکمان برایشان مهم نیست که من و امثال من و حتی نود درصد جامعه رویگردان و منزجر از دین شوند...حکومت برای روی کار ماندن خود روی همان ده درصد مسلمان پادگانی اش حساب میکند...همان سرباز- مسلمانهایی که با ضرب و زور تبلیغات، حکومت را عین دین میپندارند و هرگونه مخالفت و اعتراضی را به حساب مخالفت با خدا و پیغمبر میگذارند و مخالف خدا و پیغمبر هم که به هر حال تکلیفش مشخص است...یا باید توبه کند و به راه خدا برگردد و دست از مخالفت بردارد و یا خونش مباح است...رمز برقرار ماندن چنین حکومتی سازماندهی و مجهز کردن و پر و بال دادن به این لشکر ده درصدی ست و البته القای شبانه روزی این مطلب که معترضان و مخالفان دشمنان خدا و پیغمبر و آقا امام زمان و یا با یک درجه تخفیف عناصر وابسته به آمریکا و اسرائیل و در حالت کلی غرب هستند ...این روزها توی هر ده کوره ای که میروید با یک تابلوی "پایگاه مقاومت بسیج" روبرو میشوید... فکر میکنید اینهمه پایگاه مقاومت بسیج در دوران صلح برای چیست؟

عصبانی ام اما بسیار امیدوار...نه من و نه هیچکدام از شما حاضر نیستیم برای پس گرفتن رای مان کشته شویم و یا به زندان بیفتیم...که در مقابل کسانی قرار بگیریم که مجوز شرعی و قانونی قلع و قمع دارند...که همه ابزارها در دست آنهاست...اسلحه دارند...پول دارند...پشتیبانی و تدارکات دارند...وسایل ارتباطی دارند...ماشین و هلیکوپتر و پایگاه و ستاد دارند...و مهمتر از همه اینکه خیلی از آنها به کاری که میکنند ایمان دارند...که با هر ضربه باطوم که به سر و صورت ما میزنند یک غرفه بهشت را در خیال خود به نام خود میکنند...که هر گلوله ای که از تفنگشان خارج میشود یک شیطان مجسم را به درک واصل میکند...من و شما چه داریم؟ ما که اهل همین دنیاییم ...که عاشق زندگی کردنیم...که از خشونت بیزاریم...که از مردن میترسیم...از کتک خوردن میترسیم...از دستگیری و شکنجه و زندان میترسیم...ما هیچ پشتیبانی به غیر از خودمان نداریم و خودمان هم خوب میدانیم که پشت هم را نداریم...نمیتوانیم که داشته باشیم...که سر بزنگاه وقتی که گله گرگ یکی از ما را محاصره میکند هرکداممان به یک طرفی فرار میکنیم...ما چه داریم؟

خودم هم نمیدانم...اما میدانم این وضعیت پایدار نمیماند...میدانم که هیچ جریان آزادیخواهی در دنیا نبوده که سرکوب شود و برای همیشه از بین برود...یدترین سرکوبها و اختناقها بالاخره سپری شده است... روزهای سختی در پیش است...شاید خیلیهایمان فردای آزادی ایران را نبینیم...همانطور که خیلی از هموطنانمان ندیدند...خودخواه نباشیم...این جریان در ایران تازه به راه افتاده است...اما فردا بالاخره خواهد امد و فرزندان ما و شاید فرزندان فرزندان ما در جامعه ای زندگی خواهند کرد که تنها واژه مقدس در آن "انسان" است.

توسط در June 11, 2010 4:14 AM | | نظرات (33)
چماق و هويج...!

از وقتی به لطف برادران عزیز ارزشی وبلاگ این حقیر بی ارزش حتی قابل رویت در گوگل ریدر هم نیست این سوال برای من به وجود آمده که یعنی این پدرسوخته ها انقدر پیشرفته شده اند که فید وبلاگ را هم فیلتر میکنند؟ و اگر شده اند پس چرا زورشان فقط به من بدبخت رسیده؟ چرا هزار تا سایت و وبلاگ دیگر را هم که خنجرها را از رو بسته اند و هر روز کلی فحش پایین تنه حواله دولت خدمتگذار میکنند را به این بلا دچار نکردند؟

توی این هاگیر واگیر هم سر و کله یک بنده خدایی توی کامنتها پیدا شده به نام اشرت که در یک دستش چماق است و در دست دیگرش هویج...آن هم هویجی به این کلفتی...گیر داده است که یا بیا به آغوش اسلام یا میفرستمت جایی که عرب نی انداخت...حالا من مانده ام حیران و مردد بین چماق او وهویج او...انتخاب سختی ست چرا که این قومی که من دیده ام که مثل آدمیزاد آب هویج را نمیگیرند و نمی ریزند توی لیوان و تعارف کنند به آدم و در نهایت آدم فقط درد وجدان بگیرد...اینها کلیت ماجرا را که همان چماق و هویج است از غرب گرته برداری کرده اند و باقی اش را خودشان و به روش خودشان انجام میدهند...مثل همه کارهای دیگرشان...مثل همین انتخابات که کلیت ماجرا را که انتخابات و شعبات رای گیری و صندوقهای لاک و مهر شده بود را از غرب وام گرفتند و باقی ماجرا را که شمارش صندوقها و اعلام نتایج آراء بود را به شیوه سنتی و آقا پسند اجرا کردند...یا مثل همین قانون اساسی شان که در آن به صراحت و با تقلید از قوانین غرب آزادی اجتماعات و تحصنات و غیره و ذالک جزء حقوق مردم شناخته شده و در عمل با وانت از روی همین آدمها که جمع شده اند رد می شوند و و با باطوم و اسپری فلفل و گاز اشک آور و گلوله به استقبالشان می روند و آخر سر هم همان لت و پار شده ها و کشته مرده ها را به عنوان حرمت شکنان روزهای محرم معرفی میکنند...یا چرا راه دور برویم...کهریزک بغل گوشمان است...میگویند کهریزک را برای اراذل و اوباش ساخته بودند و اشتباه نیروی انتظامی این بود که ماجراهایی که بر سر اراذل و اوباش می آوردند عینا بر سر یک عده بچه سوسول که دنبال رایشان آمده بودند اوردند و همین هم باعث شد یک عده شان که بنیه نداشتند بمیرند و رسوایی به بار بیاورد...باز هم گرته برداری ناقص از غرب... اینها احتمالا تنبیه و زندان میشل فوکو را خوانده بودند و تصمیم گرفتند که مراکز خاصی برای دور نگه داشتن اشرار و اصلاح و تربیت بعضی از آنها دایر کنند اما بقیه اش را دیگر آقامحمدخانی ادامه دادند و شد کهریزکی که تعریفش را شنیده ایم...
جالب اینجاست که اینها به تیریج قبایشان هم بر میخورد اگر بهشان بگوییم طالبان...فکر میکنند خیلی بیشتر میفهمند...خیلی مدرن تر و امروزی ترند...خیلی بهترند...حالا اگر ازشان بخواهیم دو تا مثال بیاورند که نشان بدهد که با پیروان طالبان که زمانی عهده دار امور افغانها بودند چه فرقی دارند تویش می مانند...فرق طالبان با اینها این است که طالبان خالص بود...حداقل دروغ نمیگفتند...همانی بودند که نشان میدادند...اما اینها جز دروغ چیز دیگری نمیگویند...

همین اشرت عزیز که شده است پای ثابت وبلاگ من بیاید و به نمایندگی از امت خداجوی و شهید پرور و چیز فهم و ولایت مدار به همه بگوید فرقش با آن ملا محمد عمر گور به گور شده در چیست؟ چه چیزی بیشتر و بهتر از او در دین اسلام یافته است؟ چه فهمیده است جز شاخ و شانه کشیدن و غیرت به خرج دادن؟ جز زدن و کشتن و بستن و تهدید کردن؟ بیاید و قبل از اینکه به قول خودش من را پیدا کند و پای میز بازجویی و یا جلوی دوربینهای تلویزیونی من به اشتباهاتم اقرار کنم و به راه راست هدایت شوم به من بگوید که چه چیزی در این دین معرفی شده و رسمی وجود دارد که من راغب شوم که در آغوشش آرام بگیرم؟ چه مایه از خرد و شعور و انصاف و زیبایی در آن است که من جذب آغوش گشوده اش شوم؟

این حرفها چه فایده ای دارد؟...جای اشرت خان و همفکرانش گرم و نرم است...چه نیازی دارند که بیایند و برای یک لا قباهایی که جور دیگری فکر میکنند توضیح بدهند...چه نیازی هست که بخواهند قانعشان بکنند...آخرین حرف اینها همیشه از لوله اسلحه خارج شده است...ساده تر و سر راست تر از گلوله دیگر چیست؟... کسانی که بر مسند قدرتند این روزها حجت را بر همه تمام کرده اند...معترض یعنی معاند و سزای معاند نیز مرگ است...حالا جرئت دارید بیائید راهپیمایی کنید...بیائید مطالبات خود را بخواهید...

شهر برای مدتی آرام خواهد شد...اما فراموش نمیکنیم که این راه را قبل از ما خیلیهای دیگر رفته اند...داستان همان داستان تکراری گذار به دموکراسی ست... فرقی نمیکند حکومت خودش را با کدام زره نفوذ ناپذیر کرده باشد...مکاتب خلل ناپذیر سیاسی، نژاد و قومیت، ملیت و یا مذهب...مکانیزم همیشه همین بوده...اول تو را نادیده میگیرند...بعد مسخره ات میکنند و دست آخر تمام قد به مقابله با تو بر میخیزند...آنگاه تو پیروز می شوی...

توسط در January 5, 2010 7:52 PM | | نظرات (73)
خون به پا خواهد شد...

سیر وقایع را که نگاه کنیم می بینیم در این شش، هفت ماهه گذشته چگونه راهپیمایی سکوت معترضین (نجیبانه ترین واکنشی که یک ملت میتوانست در برابر تقلبی چنین وقیحانه انجام دهد) به شعارها و رفتارها و درگیریهایی که این روزها دیده ایم و دیده اید انجامیده است...من که فکر نمیکنم عقلایی در اتاق فکر این حکومت وجود داشته باشند که با تحلیل سیر وقایع بتوانند عاقلانه نتیجه گیری کنند و راهکاری مناسب و نجات بخش پیش پای رهبری یا بهتر بگویم تیم رهبری ایران بگذارند...اینان چنان متوهم به قدرت و وفاداری نیروهای حزب اللهی تحت امرشان هستند که تنها راه برون رفت از بحران را به میدان آوردن تمامی این نیروها با مجوز شرعی کشتار و قلع و قمع مخالفین خواهند یافت...ایران یا بهتر بگویم تهران به سرعت به سمت یک حکومت نظامی تمام عیار پیش می رود و همین امر نیز به رادیکالیزه شدن هرچه بیشتر اعتراضات خواهد انجامید...متحیرم و نگران...قبلا هم نوشته بودم که نمیدانم باید از تماشای تصاویر خلع سلاح نیروهای ضد شورش و بسیج از طرف مردم خوشحال باشم یا ناراحت...سردار رادان را دیشب در تلویزیون همه دیدیم...عصبی و کلافه و رنگ پریده بود...جملاتش نصفه نیمه ادا می شد...چشمهایش دو دو می زد...خسته و بیچاره بود...تجربه به من میگوید کسانی مثل رادان و سایر همفکرانش در این شرایط سخت به تنها گزینه ای که فکر می کنند گلوله است و قصاوت بیشتر...

روز عاشورا نجف آباد بودم... ورودی شهر سی چهل نفر بسیجی با لباس شخصی و بعضا مجهز به کلاشینکوف با ایجاد موانعی خودروهایی را که قصد ورود به شهر را داشتند بازرسی میکردند...توی دلم گفتم که اول بسم الله که با کلاشینکوف آمدند استقبال وای به بدرقه شان... زادگاه منتظری شهر عجیبی ست...در حالی که بیرون شهر عکسهای منتظری را از همه جا کنده بودند و چسباندن عکس منتظری به شیشه ماشین دل شیر میخواست اینجا بر روی بیلبوردهای شهر و آویخته از سر در خانه ها و مدارس و مساجد همه جا عکس منتظری بود...در مسجد اصلی شهر جا برای سوزن انداختن نبود...بدون اغراق یکصدهزار نفر در داخل صحن و خیابانهای اطراف تجمع کرده بودند و مراسم هفت او را به جا می اوردند...نطقهای ایراد شده از بلندگوهای مسجد آتشین و بی محابا بود و به روشنی حکومتی که نه جمهوری ست و نه اسلامی را به چالش کشیده بود...نیروهای لباس شخصی که ساعاتی قبل توانسته بودند مراسم او را در مسجدی در اصفهان با کمک نیروهای انتظامی و یگان ویزه و با تصرف زودهنگام مسجد محل مراسم لغو کنند اینجا جرئت تعرض به کسی را نداشتند...مراسم هنوز تمام نشده بود که درگیری ها شروع شد...ظاهرا دویست سیصد بسیجی داخل گاراژ مانندی درست روبروی مسجد محل برگزاری مراسم با چوب و چماق تجمع کرده بودند تا اگر جمعیت بعد از اتمام مراسم شروع به راهپیمایی و شعار دادن کرد به میدان بیایند و زهر چشم بگیرند و البته هرگز فرصت بیرون آمدن از محل خود را نیافتند چون حجم انبوه جمعیت از بیرون مسجد باران سنگ را بر سرشان سرازیر کرد و تا حدود دو ساعت نارنجک صوتی و گاز اشک اور و سنگ بود که رد و بدل می شد...مردم خشمگین بودند...چیزی که بیشتر از همه به یادم ماند و البته من را ترساند فریادهای جوانی حدودا بیست ساله و قوی هیکل بود که با لهجه اصفهانی اش رو به ما فریاد میزد و گریه میکرد که این بیشرفها ده روز من را گرفته بودند و بدون اینکه پدر و مادرم خبردار شوند که کجا هستم کتکم میزدند...قسم میخورد که تا یکی از آنها را نکشد به خانه اش بر نمیگردد...!
بعد از حدود دو ساعت یگان ویزه ظاهرا از یکی از شهرهای اطراف سر رسید و به کمک نیروهای انتظامی و بسیج آمد، بخشی از جمعیت و از جمله ما که غریبه بودیم و نا بلد فرار را بر قرار ترجیح دادیم...ولی امروز که خبرها را دنبال میکردم ظاهرا درگیریها تا ساعتهای پایانی شب ادامه داشته و در نجف آباد از ساعت 9 به بعد حکومت نظامی اعلام شده و از مردم خواسته شده که از خانه هایشان خارج نشوند...

در اصفهان که بودم یکی از بستگان خانم شین که برای فرار از خدمت سربازی عضو بسیج شده است و صد البته سرش سبز است و دلش با مردم برایم چیزهایی از حرفهایی که در بعضی از مساجد و در جمع مردم ساده و اغلب روستایی زده میشود نقل میکرد که از یکطرف خنده دار بود و از طرف دیگر باعث تاسف...مثلا یک چشمه اش این بود که میگفت که پیش نماز مسجدشان (مسجدی در حواشی اصفهان) روزی پای منبر برای نشان دادن وابستگی معترضان به آمریکا سندی رو کرده که دیگر مو لای درزش نمی رود... ایشان فرموده بودند که مدتها بود که اصلی ترین مساله وزارت اطلاعات این بوده که چطور فیلمهای اغتشاشات به فاصله یکی دو ساعت در تلویزیونهای بیگانه پخش می شود و این تنها مساله لاینحل برای سربازان گمنام امام زمان در وزارت اطلاعات بوده...بالاخره بعد از کلی کارهای عملیاتی و تحقیقاتی و تلاشهای شبانه روزی خودروی پرایدی! کشف می شود که در صندوق عقبش دستگاهی بوده که به وسیله آن مستقیم فیلمها برای شبکه های مخالف نظام فرستاده می شده است...و البته در عظمت و پیچیدگی این دستگاه همین بس که ارزش تقریبی آن هزار میلیارد دلار برآورد شده است و واضح و مبرهن است که دولتی که چنین بودجه ی کلانی برای القا اغتشاش و آشوب در ایران هزینه میکند قصدش مبارزه با اسلام و امام زمان است و...
این دوست ما میگفت ما توی دلمان فوحش میدادیم که مردک همه را مثل خودش خر فرض کرده و اصلا تصورش را هم نمیکند که توی این شصت هفتاد نفر کج و کوله و بی سوادی که پای منبرش نشسته اند و مثل بز اخفش سر تکان میدهند و نچ نچ میکنند ممکن است یک نفر در حد یک بچه ده ساله از اینترنت و این چیزها سر در بیاورد!

توسط در December 28, 2009 9:39 PM | | نظرات (32)
یک ماچ گنده همدانی...!

گوش شیطان کر مثل اینکه دستگاه پارازیتشان سوخت بس که این یکی دو روزه فیتیله اش را بالا کشیده بودند...دیروز که حتی یک کانال فارسی هم باز نمی شد...دیشب شدت امواج مایکروویو ارسالی از دستگاههای مستقر در ختنه گاه برج میلاد به قدری بود که همه تخم مرغهای توی یخچالمان عسلی شدند...تخم ما که جای خود دارد و این روزها دیگر کاملا جنبه تزئینی پیدا کرده است...!

ولی خدا را شکر مثل اینکه دستگاههای اخته کن ساخت کارخانه صا ایرانشان هم مثل بقیه محصولاتشان تو زرد از آب درآمد و تا کمی به موتورش فشار آوردند یاتاقان چسباند و تا مهندسین دلاور ایرانی این دستگاه مایکروویو عظیم را مجددا احیاء کنند و پارازیتهایش را حواله اعصاب و اعضاء و اسافل ما کنند دو سه شبی باز بی بی سی داریم...مدتهاست که میخواهم این را بنویسم اما رویم نمی شود...از همان وقتی که بی بی سی فارسی شروع کرد از بچه های وبلاگ نویس آدم جذب کردن معلوم بود که رسانه آدم حسابی ها خواهد شد...حالا این که سراغ من نیامدند البته یک اشتباه تاکتیکی بوده و الان شنیده ام که در به در برای یک برنامه جدید دنبال من میگردند که یک "شراگیم شو" توی مایه های "گلی شو" راه بیندازند....! حالا بحث این نیست...بحث این است که بی بی سی این روزها یک تنه دارد شعور و فهم و درک و سلیقه و احساس و سرگرمی به ملتی تزریق میکند که خیلیهایشان شعور و فهم و درک و سلیقه و احساس و سرگرمیشان در حد برنامه های مهوع تلویزیون دولتی ایران و یا بد تر از آن برخی کانالهای ماهواره ای زرد مانده است...کاری به سیاست های پشت پرده بی بی سی نداریم...بی بی سی یک رسانه حرفه ایست که توسط تیمی نخبه و خوش فکر اداره می شود...تک تک برنامه های بی بی سی ارزش دیدن دارد...امروز که بعد از چند هفته پارازیتها قطع شد فرصتی شد تا بار دیگر به این فکر کنم که داشتن یک رسانه و دو رسانه و ده رسانه خوب که بتوانند نخبگان را جذب کنند و برنامه خوب بسازند و سطح فکر و احساس مخاطبینشان را ارتقاء دهند چطور میتوانند منشاء تحولات عظیم اجتماعی باشند...

بدبختی ما این است یک اقلیتی با عقاید خشک مذهبی از حاشیه روستاها و شهرها بلند شده اند امده اند تهران و با همان فکرو سلیقه و احساس ناقصشان شده اند برنامه ساز تلویزیونی و مدیر تولید و مدیر شبکه و رئیس صدا و سیما و بعد یک عده کله خشک تر از خودشان هم هر روز کاغذ و بخشنامه میدهند دستشان که برای تنقیه معنویت توی ماتحت جامعه از چه شیافهایی و چگونه باید استفاده کنند... بخش خبری را هم که دربست خودشان میگردانند و از تولید و توزیع و تفسیر خبر همه چیز زیر تیول خودشان است...
این فقط یک بخش از حکومتی ست که وظیفه اش اداره جامعه است...بروید و همین آدمها را بگذارید در مسند سایر امور...همین گندی که در تلویزیون زده اند در بقیه ارگانها و سازمانها هم زده اند...وزارت ارشاد که سرآمد بقیه سازمانهاست...قوه قضائیه را ببینید که چظور هنوز بر اجرای احکام قرون وسطایی اصرار میکند...نیروی انتظامی را ببینید که چطور شهروندش را به عنوان اراذل و اوباش در ملاء عام شکنجه میکند و یا معترضین و مخالفینش را در خلوت و جلوت سلاخی میکند...همین رئیس جمهور منتصبمان را ببینید که چطور با مهمل گویی هایش یک تنه ایران را در انزوا و تنگنای جهانی قرار داده است...هر سوراخ سنبه ای که سرک بکشید وضع به همین منوال است...علتش هم این است که هرکس بخواهد وارد رده های بالای مدیریتی و اجرایی کشور شود باید اول از هفت خوان حماقت و خرافه و تعصب و جهل رد شده باشد...
این وضع قابل دوام نیست...ایران کشوری نیست که بشود بر مردمش برای مدت طولانی با این شیوه حکومت کرد...این قوم متعصب و خشکه مقدس که امروز سرنوشت ایران را با زور سرنیزه به دست گرفته دیر یا زود کنار خواهد رفت...امروز جنبش سبز ایران شکل گرفته است...این مردم دیگر مساله شان احمدی نژاد یا موسوی نیست...این مردم خواسته شان ریشه کنی جهل و خرافه و تعصب از همه امور است...رسیدن به یک جامعه آزاد با فرصتهای برابر برای زن و مرد...جامعه ای که نخبگانش در راس امور باشند...جامعه ای که هیچ مقام و منصبی در آن با تقدس و دین روئین تن نشده باشد...جامعه ای دارای مطبوعات و رسانه های آزاد...چنین جامعه ای امروز یک رویای دور و دراز نیست...یک سرنوشت محتوم است و اولین قدمها برای رسیدن به چنین جامعه ای برداشته شده...مهم نیست چند نفر در این مسیر زندگیشان به خطر میفتد و یا تباه می شود...مهم این است که هرکس در این راه تلاش کند درست زندگی کرده است و یا به قول آن رهبر سیاه کاخ سفید در سمت درست تاریخ ایستاده است...!

این از این که روی دلم مانده بود و باید میگفتم...اما یک سوال...کسی خبر دارد که این شبکه ماهواره ای سبزی که قرار بود به راه بیفتد کارش به کجا رسید؟ شاید تا به حال ده نفر از من این را پرسیده اند و من هر بار گفته ام نمیدانم...من معتقدم چنین شبکه ای با توجه به پتانسیل عظیمی که از نخبگان سبز در داخل و خارج از ایران وجود دارد و نیز کمکهای مالی همه مردم میتواند به سرعت رشد کند و نقش مهمی در فرهنگ سازی و هدایت جریانهای سبز در داخل و خارج از ایران را بر عهده بگیرد...

پ.ن: قرار نبود اینها را بنویسم...به خانم شین قول دادم که بیایم یک پست خنده دار بنویسم...داشت میخوابید...خداوکیلی اولش را هم شاد و شنگول آمدم...اما یکهو داغ دلم تازه شد...حالا فردا صبح بیاید اینها را بخواند کلی توی ذوقش میخورد...بروم یک ماچ جانانه همدانی اش کنم که دلم برایش یک ذره شده...!

توسط در October 23, 2009 2:37 AM | | نظرات (31)
بهترین و شاید آخرین فرصت...

جمعه روز مهمی خواهد بود...این روزها کروبی، موسوی و خیلیهای دیگر در لبه مرز دستگیری و زندان قرار دارند...حکومت قدم به قدم اما محتاطانه جلو می آید و با هر قدم واکنش مردم را می سنجد...چند روز پیش به دفتر کروبی ریختند و آنجا را پلمپ کردند و متاسفانه این کارشان هیچ واکنش اعتراضی چشمگیر و مشخصی از سوی مردم در پی نداشت...ظاهرا قاطبه معترضین این روزها ترجیح می دهند که خبرها را دنبال کنند و نه اینکه خود خبرساز شوند... دیروز نیز به صراحت هیاتی از قوه قضائیه که مسئول رسیدگی به ادعاهای کروبی در مورد جنایات کهریزک و مانند آن شده بود، این ادعاها را مردود دانست و خواستار مجازات کروبی به دلیل نشر اکاذیب شد...اما حکومت هنوز دو دل است...میخواهد مطمئن شود که خوب همه آبها از آسیاب افتاده باشد و بعد ضربه آخر را بزند...میخواهد مطمئن شود که اخرین جرقه ها هم فروکش کرده اند...جمعه آخرین فرصت و دست بر قضا بهترین فرصت ماست...جمعه حضور میلیونی مردم میتواند حاشیه امنیتی را برای سران اصلاحات ایجاد کند و به حکومت و همه دنیا نشان دهد که جنبش سبز تا خانه نشین شدن هنوز خیلی فاصله دارد...میگویم آخرین فرصت چون ببه اعتقاد من اگر واکنشی به اقدامات اخیر از طرف معترضین - که این روزها توان و سازماندهی و شاید انگیزه برای حرکات خودجوش را ندارند - در این فرصت طلایی پیش آمده صورت نگیرد حکومت ضربه آخر را بر پیکر اصلاحات وارد خواهد آورد...و میگویم بهترین فرصت چون هیچگاه موقعیتی به خوبی روز قدس که یک راهپیمایی رسمی و قانونی ست و توسط هزاران خبرنگار خارجی پوشش داده می شود و امکان سرکوب و دستگیری در آن بسیار کمتر از راهپیمایی های تا به حال صورت گرفته است برای جریان معترض به نتایج انتخابات وجود نداشته است...
به هر حال جمعه روز سرنوشت ساز و مهمی خواهد بود و حکومت هم به این امر واقف است:
متن زیر توسط ایمیل امروز به دستم رسید که به نظرم تحلیل درست و جامعی از وضعیت روز جمعه و ترفندهای حکومت و راهکارهای مقابله با آن توسط معترضین به دست می دهد...:

" حکومت کودتا از خبرنگاران بسیاری از رسانه های دنیا دعوت نموده تا برای پوشش خبری راهپیمائی روز قدس به ایران سفر نمایند. وزارت ارشاد موظف شده محرمانه و با چراغ خاموش، خبرنگاران رسانه های بین المللی را به ایران دعوت نماید تا به چشمان خود ببینند که همه چیز تمام شده و اوضاع به حال عادی بازگشته است.
از همان خطبه های خامنه ای در جمعه گذشته 20 شهریور آشکار گردید که سناریویی برای فریب افکار عمومی دنیا در دست تهیه است. وی در نماز جمعه بصراحت بر برگزاری راهپیمائی روز قدس تأکید نمود. در حالیکه در خصوص روز قدس 3 نظر کاملاً متفاوت در درون حاکمیت وجود داشت. نیروی انتظامی معتقد بود که با تعطیل نمودن دو روز آخر هفته منتهی به قدس و اتصال آن به عید فطر در روز یکشنبه موجبات سفر تهرانیها به شمال فراهم گردیده و راهپیمائی روز قدس فقط در محدوده دانشگاه تهران که محل برگزاری نماز جمعه است برگزار گردد. وزارت اطلاعات نظر داده بود که بدلیل حساسیت شرایط باید راهپیمائی امسال لغو و دلیل آن نیز سوء استفاده احتمالی اغتشاشگران عنوان شود. سپاه نظری کاملاً متفاوت ارائه و راهپیمائی روز قدس را همانند یک مانور دانسته و خواستار برگزاری آن با جمعیت مصنوعی گردیده بود. بهره برداری تبلیغاتی از چنین مانوری می توانست کشورهای دنیا را قانع نماید که جنبش سبز و اعتراضات مردمی در ایران کاملاً بپایان رسیده و این حکومت مقتدر ایران است که بر اوضاع تساط دارد و کشورهای غربی ناچار هستند با آن کنار بیایند.
رهبر تا قبل از خطبه ها مشخص نکرده بود که کدام نظریه را قبول دارد و اینکار را از پشت تریبون نماز جمعه انجام داد تا تکلیف نیروهای خودش را یکسره و از ادامه مشاجره داخلی جلوگیری نماید.
طرح سپاه متکی بر نسخه تمرین شده رزمایش مهرماه سال گذشته است که قدری توسعه یافته و قرار است با فراخوانی گردانهای بسیج عاشورا، تا حدود پانصد هزار نفر را به خیابانهای تهران بیاورند. تجمع یکشنبه 24 خرداد در میدان ولیعصر، که در طی آن احمدی نژاد مردم معترض را خس و خاشاک نامید نیز کاملاً توسط سپاه سازمان یافته بود و با اتوبوس، جمعیتی 5 هزار نفره را از مجتمع مسکونی قصرفیروزه، شهرک محلاتی، بیمارستان بقیه الله، دانشگاه امام حسین و صنایع نظامی سپاه به محل تجمع آورده بودند. سپاه در 4 سال گذشته و در جریان سفرهای استانی احمدی نژاد، همواره مسئولیت فراهم آوردن جمعیت استقبال کننده را بر عهده داشته که اینکار را براحتی با مدد اتوبوسها و انتقال افراد از روستاها و شهرستانهای کوچک به مراکز استانها انجام داده است.
علیرغم اعلام رهبر برای برگزاری راهپیمائی روز قدس، ظرف 3 روز گذشته مخالفتها با این تصمیم از سوی وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی شدت گرفته و آنها خواستار لغو کامل این راهپیمائی هستند.
مخالفین معتقدند که:
1- فرماندهان سپاه مثل همیشه در مورد توانایی خود غلو می کنند و آنها توان جابجایی چنین جمعیتی را ندارند
2- با توجه به گسترده بودن موج نارضایتی در سطح عمومی، به چنین جمعیتی نمی توان اطمینان کرد و امکان دارد بخشی از آنها با سبزها همصدا شده و شعارهای آنها را تکرار نمایند و از کنترل خارج شوند.
3- جمعیت مصنوعی، برای مراسم استقبال مناسب است ولی برای تظاهرات، آنهم در مقابل عده ای که شعارهای مخالف می دهند، کاربردی منفی خواهد داشت.
4- جمعیت روستایی و شهرستانی تا کنون فقط برای استقبال از احمدی نژاد و صرفاً در مکانهای ثابت (استادیوم های ورزشی یا مکان های برگزاری نماز جمعه) استفاده شده اند، ولی استفاده از آنها بطور متحرک و بعنوان جمعیت تظاهر کننده بسیار خطرناک است، زیرا آنها در شهر غریب بوده و آشنایی به خیابانها نداشته و بهمین دلیل با ترس و نگرانی حرکت کرده و خود را به مردم شهر لو می دهند. کنترل آنها خارج از مکانهای ثابت تقریباً غیر ممکن است.
5- حکومت ناچار است با تکیه بر چنین دیوار سستی، و به امید اینکه بتواند این جمعیت مصنوعی را به دنیا نشان دهد، ناچار است نیروهای گارد و ضدشورش را کاملاً از منطقه خارج و در حاشیه نگاه دارد. عدم حضور واحدهای گارد ویژه بطور مستقیم و در خیابانهای اصلی، سبب می شود تا آنها قادر به جلوگیری از شکل گیری هسته های اولیه تظاهرات نباشند و پس از اینکه تظاهرات مخالفین شکل گرفت و انبوه شد، مقابله با آن غیر ممکن می گردد.
با وجود استدلالهای مخالفین، بعید بنظر می رسد که خامنه ای تغییری در تصمیم خود بدهد.
حکومت با اتخاذ این تصمیم دست به قمار بزرگی زده است. در آخرین فرصت مسالمت آمیزی که در اختیار مردم گذاشته شد، جمعیتی بیش از یک و نیم میلیون نفر در نماز جمعه هاشمی شرکت کردند و تبلیغات و تمهیدات حکومت نیز نتوانست مانع از این حضور شود. اینبار فقط شرکت در نماز جمعه نیست، بلکه مجاز بودن تظاهرات در مسیرهای هفت گانه اعلام شده است.
با توجه به اینکه هیچگونه برنامه سرکوبی برای روز قدس وجود نخواهد داشت، سبزها باید با تمام علائم و امکانات سبز به میدان بیایند. همچنین نکات زیر مهم می باشند:
1- ورود اتوبوسهای حامل جمعیت مصنوعی در طول شب صورت می پذیرد و صبح زود این نقل و انتقال پایان پذیرفته و گروههای پیشرو جنبش سبز می توانند صبح زود، با گشتی در شهر، اطلاعات دقیق تری از اوضاع بدست آورند.
2- بخش جنگ روانی ستاد کودتا تلاش دارد تا با ایجاد وحشت در مردم، آنها را از شرکت در راهپیمائی ترسانیده و خانه نشین نماید. واقعیت این است که بخشی از مردم با وجود وفاداری به آرمانهای جنبش سبز، بیشتر تمایل دارند در راهپیمائی مسالمت آمیز شرکت نمایند. با مراجعه حضوری به مردم به آنها توضیح دهید که سرکوبی در کار نبوده و راهپیمایی آرام، و بدون خشونت خواهد بود.
3- ساعت 10 راهپیمائی شروع و ساعت 12 به بهانه برگزاری نماز جمعه، جمعیت در اطراف دانشگاه تهران متوقف می شود. همه چیز بسیار سریع و ظرف 2 ساعت اتفاق می افتد و لی اثرات آن ممکن است برای سالها سرنوشت ساز باشد. افرادی که بخاطر نگرانی از بروز خشونت احتمالی، در خانه ها بمانند و به خیابانها نیایند، بعد از اینکه خبردار شوند واقعاً سرکوبی در کار نیست، هیچگونه فرصتی برای پیوستن به جمعیت نخواهند داشت. مرددین را متقاعد کنید که حتی شده بدون علائم سبز به راهپیمائی بیایند.
4- با توجه به مسیرهای هفتگانه راهپیمائی، سبزها باید بجای تبعیت از دستورالعمل ستاد کودتا، با تمرکز در 3 گلوگاه، میدان انقلاب – میدان ولیعصر – تقاطع انقلاب و ولیعصر، کنترل همه 7 مسیر را بدست خود بگیرند. محل های تجمع سبزها باید حتی المقدور نزدیک به دانشگاه تهران باشد تا بتوانند با حرکت در نوک جمعیت، اولین نفراتی باشند که به دانشگاه تهران می رسند.
مسیرهای اعلام شده توسط حکومت:
مسیر شماره1: میدان امام حسین، خیابان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره2: میدان ابوذر، خیابان قزوین، خیابان كارگر، میدان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره3: میدان منیریه، خیابان ولی‌عصر، خیابان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره4: خیابان آزادی (تقاطع بهبودی)، میدان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره 5: میدان توحید، خیابان توحید، خیابان آزادی، میدان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره6: میدان جهاد، خیابان دكترفاطمی، خیابان فلسطین، بلوار كشاورز، دانشگاه تهران
مسیر شماره7: میدان هفتم‌تیر، خیابان كریم‌خان، میدان ولیعصر، بلوار كشاورز، دانشگاه تهران
برنامه حکومت این است که جمعیت مصنوعی را در مسیرهای اعلام شده، از ساعت 9 صبح به حرکت در آورد، چنانچه ما هم رأس ساعت 9 صبح در 3 نقطه یاد شده باشیم به ترتیب در میدان انقلاب با راهپیمایان مسیرهای 2 و 4 و 5 ، در میدان ولیعصر با راهپیمایان مسیرهای 6 و 7 و در تقاطع انقلاب و ولیعصر با راهپیمایان مسیرهای 1 و 3 برخورد کرده و می توانیم صفوف اولیه تظاهرات را شکل دهیم.
5- تمام تلاش حکومت بر این خواهد بود که تا قبل از برگزاری نماز جمعه درگیری و خشونتی بوجود نیاید، زیرا به بهره برداری تبلیغاتی از سخنرانی قبل از خطبه ها و نیز خطابه نماز جمعه احتیاج دارند. ما هم از عدم خشونت استقبال کرده و با آرامش و مسالمت، شعارهای خودمان را سر خواهیم داد.

با مشارکت میلیونی در راهپیمائی روز جمعه به حکومت نشان دهیم که اتوبوسها برای او کاری انجام نخواهند داد و تنها راه، تسلیم در برابر خواست و اراده مردم است."

به هر حال اگر تا به الان دو به شک بودید که بروید یا نروید الان تصمیم بگیرید و تا میتوانید در این فرصت اندک باقیمانده سعی کنید اطرافیانتان را متقاعد کنید که جمعه زمان خانه نشستن و نظاره گر بودن نیست...جمعه بهترین و شاید آخرین فرصتمان است.

توسط در September 16, 2009 11:46 PM | | نظرات (19)
مرغهای کاکل آویزان...

محمد قائد در سایتش چنین نوشته است:

آئين‌نامۀ امور خلافی، مصوب سال 1324 مجلس شورای ملی، از جمله، برای ارتكاب اين اعمال دو تا پنج روز حبس تكديری و ده تا پنجاه ريال غرامت تعيين كرده است:

12. كسانی كه پرندگان يا دامهای ‌زنده را آويزان حمل كنند يا به‌طور آويزان نگاهدارند.

14. كسانی كه با زيرشلواری يا لـُنگ يا لباس خانه (بدون عذر موجه) در معابر عمومی تردد يا توقف نمايند.

36. كسانی كه در معابر و شوارع به ‌يكديگر گلاويز شده يا با الفاظ قبيحه متكلم شوند يا صداهای كريه نمايند.

نزديك به نود سال پس از وضع نخستين مقررات مدوّن برای تربيت مردم و بهبود زندگی‌ اجتماعی (فروردين 1300)، ماكيان وارونه و برۀ معلق شايد پشت تــَرك موتورسيكلتی در روستا ديده ‌شود؛ در شهر ندرتاً. مقررات نگهداری و حمل جانداران زجردادن را خلاف اخلاق و ممنوع می‌شناسد. اشخاصی هم كه با زيرشلواری به خيابان می‌آمدند پنج تومان پياده می‌شدند (در آن زمان، دهۀ بيست، حقوق ماهانۀ كارمند ساده حدود 900 ريال بود).

امروز وظيفۀ مقدس وارونه آويزان‌كردن و به‌صـُلابه‌كشيدن و در قوطی ‌انداختن و حمل‌ونقل آدمها همانند احشام عهد ماقبل تمدن و راندن جماعت با چوب‌وچماق و آوردنشان با زيرشلواری در ملاء عام و استعمال الفاظ ركيك را به فرّاشهای قلچماق و ازپشت‌كوه‌آمدۀ حكومت سپرده‌اند، همين طور يكی‌كردن ِ هـَتــَـك و پـَتــَـك خلايق. و تمام اينها برای جاری‌شدن احكام الهی و حفظ وضع موجود به هر قيمتی.

تمدن اين سرزمين روزی خواهند توانست از گازانبر ارتجاع و يورشهای صحرانشينان بربر رهايی‌ يابد؟ واردكردن چنان قوانينی از خارجه چرا نتوانست جهت حركت توحش به سوی تمدن را يكطرفه كند و مانع ليزخوردن و بازگشت به خويشتن ِ خويش شود؟

توسط در August 19, 2009 10:05 AM | | نظرات (39)
راه حل چیست؟

چیزی که واضح است اینکه حکومت به هیچ قیمتی حاضر نیست بگذارد خیابانهای پایتخت جولانگاه معترضین شود...حتی اگر لازم باشد تیربار بگذارد توی خیابانها و مردم را به رگبار ببندد این کار را میکند...این را درست همان روزهای اوج اعتراضات که به شدت از حضور میلیونی مردم وحشت زده شده بودند نشان دادند...فعلا با دویست سیصد تا موتور سوار و چند هزار بسیجی و پلیس چماق به دست کنترل خیابانها را به دست گرفته اند...یعنی فعلا همینها برای کنترل اوضاع کافی هستند و فعلا نیازی به کشت و کشتار نیست...
چند وقت پیش با خودم فکر میکردم که شاید بهترین حالت ممکن همین تجمعات سه – چهار هزار نفری باشد...سه چهار هزار نفر را همیشه با دو تا چماق و گاز اشک آور میشود متفرق کرد...اما وقتی بشود سیصد چهارصد هزار نفر آنوقت به جای اینکه با باطوم بزنند توی سرمان احتمالا با گلوله میزنند...همان کاری را که روزهای اول هم کردند...خودتان را بگذارید جای فلان سردار و یا مامور رده بالای انتظامی که مسئول خفه کردن صدای اعتراضات در تهران است...وقتی حس کند همه چیز تحت کنترل است به همان دستورات معمول مقابله با اغتشاشات خیابانی مثل دستگیری و ضرب و شتم و مانند اینها بسنده میکند...اما فرض کنید که بی سیم بزنند و اطلاع بدهند در جایی مردم حمله پلیس ضد شورش را دفع کرده اند و نه تنها متفرق نشده اند که شروع کرده اند به پیشروی به سمت فلان خیابان یا سازمان دولتی....من و شمایی که داخل همین مردم هستیم با دفع حمله اولین واحدهای ضد شورش به شجاعت و جسارت و اتحاد خودمان می بالیم...خوشحال می شویم...غافل از اینکه در خیابان بعدی ممکن است دیگر با باطوم نیایند استقبالمان...با کلاشینکوف انتظارمان را بکشند...
و این پاردوکس این روزهای من است...فلان روز دعوت به راهپیمایی میشود...می روم...پلیس همه جا هست...توی پیاده رو آهسته حرکت میکنم...کمی دور تر بالاخره تعداد زیاد تر می شود و شروع میکنند جماعت به شعار دادن...شعار بدهم؟ ندهم؟...هرچه باداباد...شعار میدهم...چند تا گاز اشک آور شلیک می شود و پشت بندش پلیس یورش می آورد...یک عده فرار میکنند...یک عده کتک میخورند...یک عده دستگیر می شوند...فرار کنم؟ بایستم و بقیه را هم دعوت به ایستادگی کنم...؟ کار درست چیست؟ بهترین اتفاقی که ممکن است بیفتد چیست؟ که شجاعانه با آنها گلاویز شویم و همه مردم کوچه و بازار هم پشت ما در بیایند و با خفت و خواری نیروهایشان را مجبور به عقب نشینی کنیم؟...که بهشان ثابت کنیم ازشان نمیترسیم و قوی تریم؟ اما بعدش چه می شود؟ اگر نتوانند ما را با باطوم متفرق کنند دست به اسلحه نمیبرند؟

چه باید کرد در برابر این عده ی معدود اما بی رحم و سازمان یافته و تا دندان مسلح؟ چگونه باید عکس العمل نشان داد؟بهترین راهکار چیست؟بعضی ها امیدشان به شروع لیگ فوتبال است و اینکه چند وقت دیگر که درهای استادیوم به روی مردم گشوده شود یک فرصت دیگر خواهیم داشت برای جمع شدن و شعار دادن و اعتراض کردن... اما اولین مسابقه مورد دار آخرین آن نیز خواهد بود...یا لیگ فوتبال را تعطیل میکنند و یا به بهانه وجود عده ای اخلالگر در میان تماشاچیان کلیه مسابقات را بدون تماشاگر برگزار میکنند... ایام محرم نیز البته فرصت مغتنمی ست...اما آن هم نقطه اوجش محدود به یکی دو روز است...نهایت ماجرا کشته شدن یک عده و دستگیری تعداد بیشتری ست...این حکومت دیگر نگران بی آبرو شدنش نیست...یعنی بی آبرو تر از این نمیشود تصورش کرد...و به همین خاطر برای ماندن در قدرت از هیچ کاری رویگردان نیست...حتی اگر حمله و تیر اندازی به صفوف عزاداران حسینی باشد... راهکارهای خیابانی به جای خود خوب و به جاست اما چیزی را تغییر نمیدهد...خوب و به جاست برای اینکه نشان میدهد جنبش اعتراضی هنوز زنده است...باعث میشود اینها نیروهایشان را توی خیابانها نگه دارند و همین از یک طرف باعث فرسوده شدنشان می شود و از طرف دیگر بازتابهای جهانی پیدا میکند... چطور دولتی که ادعا میکند مردمی ترین دولت تمام ادوار تاریخ ایران زمین است! (با استناد به آمار منتشره) برای باقی ماندن در قدرت، شهر را به یک پادگان نظامی تبدیل کرده است...و برای همین میگویم تجمعات خیابانی خوب است...اما راه حل نیست...چیزی را تغییر نمیدهد...باید به دنبال راه حل گشت...
بخواهیم یا نخواهیم تب تند و شوک ناشی از اعلام نتایج انتخابات فروکش کرده...بیشتر شبیه معجزه است که اتفاقی باعث شود که حتی نیمی از آن جمعیت میلیونی روز اول دوباره به خیابانها بیایند...خیلیها سرد شده اند...فرسوده شده اند...گرفتار شده اند...داغدار شده اند...به هر حال باید به دنبال راه حل بود...به اعتقاد من مهمترین عامل این روزها هماهنگی بین معترضین است...موثرترین گام الان میتواند یک شبکه ماهواره ای مختص "سبز" ها باشد...حرکتی که فکر کنم استارتش توسط "نبوی" نازنین خورده است و اگر بتواند به طور متمرکز و مستقل معترضان را برای اعتراضات سازماندهی کند میتواند منشاء تحولات چشمگیری در دراز مدت باشد...شبکه ای با حضور نخبگان، روشنفکران و فرهیختگان مورد قبول عامه مردم...شبکه ای متعلق به همه انهایی که خود را سبز میدانند و ایران را سبز میخواهند...

توسط در August 8, 2009 11:34 PM | | نظرات (27)
یک توضیح...یک نکته...یک مطلب...

یک توضیح:
عصبانی بودم و پر از حس نفرت... نسبت به خودم...آن روز خسته بودم و دلم میخواست شب جمعه ای بمانم خانه و به کارهای خودم برسم...دوست داشتم استراحتی کنم و غروب هم دست خانم شین را بگیرم و برویم تجریش و از آن سالادهای خوشمزه " پیتزا وشه" بخوریم...با سس بالزامیک...با اینکه میدانستم چهلم ندا و بقیه کشته شده ها چه روز مهمی ست و چقدر حضور مان الان برای این جنبش اعتراضی لازم است اما همت میخواست شب جمعه ای به بهشت زهرا رفتن و توی آن گرما و بلبشو گوشت دم باطوم شدن...همت میخواست و اراده که من نداشتم...آن شب نداشتم...و از این عصبانی بودم...انقدر فکر رفتن به مراسم و گار اشک آور خوردن و دویدن و نفس زدن و احتمالا باطوم و کتک و دستگیری ناراحت کننده بود که دیگر به هیچ چیز فکر نکردم...چشمم را بستم و گفتم بگذار به چیزهای بهتر فکر کنم... چه کسی مرا مجبور کرده خودم را در معرض اینهمه سختی و خطر قرار دهم؟...بگذار همان کاری را بکنم که فلانی و فلانی و فلانی و آن صد و بیست شش نفر دیگر لیستم میکنند...خیلیهایشان از من هم عاقل ترند...بیشتر هم کتاب خوانده اند...مگر چقدر زنده ام که امروزش بخواهد به دلهره و سختی و عذاب بگذرد... خودم را قانع کردم و بی اعتنا به هر آنچه بیرون اتفاق می افتاد چرتی زدم و بعد با خیال راحت نشستم پای تلویزیون...اما تصاویر و خبرها نمکی بود بر روی زخمم...چقدر از خودم بدم امده بود...چقدر خودخواه بودم...چقدر بی مایه بودم...
تلخ شدم و حاصلش شد آن نوشته...ممنونم که بزرگوارانه تحمل کردید و مشفقانه برایم نوشتید ...دوره و زمانه ای نیست که بخواهیم یاس و نا امیدی را به یکدیگر القاء کنیم...و متاسفم اگر ناخواسته چنین کردم...در این شرایط بزرگترین دشمن ما تزلزل اراده مان برای ادامه این اعتراض هاست...اگر واقعا امروز درصد بالایی از مردم منفعل شده اند و یا به دنبال راههای بی خطر و کم هزینه هستند این گناهشان نیست...طبیعتشان است...یکی از دوستان حرف خوبی زد...همیشه اکثریت خاموشی بوده اند که درست سر بزنگاه به میدان آمده و ورق را برگردانده اند...باید امیدوار باشیم و سعی کنیم دوستان تماشاچیمان را به شرکت در اعتراضات راغب کنیم...آنها را به سمت خود بکشیم و بهشان انگیزه بدهیم که هر طور که میتوانند در مقابل این ظلم آشکار بایستند...با درشت گویی و کنایه و تحقیر فقط فاصله خودمان را با انها بیشتر کرده ایم...و من متاسفم اگر نوشته قبلی من رنگ و بوی چنین چیزهایی داشت...عصبانی بودم ...هم از خودم و هم از همه کسانی که همه روزهایشان مثل "شب جمعه" نکبتی من گذشته بود و میگذرد...امیدوارم اگر تکدر خاطری از آن نوشته برای کسی به وجود امده عذرخواهی صمیمانه من را بپذیرد...

یک نکته:
من این روزها اصلا تلویزیون ایران را نگاه نمیکنم...بی حیثیت تر از این رسانه فکر نمیکنم چیزی در این دنیا وجود داشته باشد...امروز در بالاترین خبرهایی از برگزاری محاکمه ایشان شنیدم و اینکه ظاهرا او در دادگاه از کرده های خود اظهار ندامت کرده و تشکیک در انتخابات را دور از عقل خوانده...این هم از معجزات زندان است که هرکس چند ماهی برود و آبش را بخورد ناگهان عاقل میشود...روی لینک خبر که کلیک کردم و عکس او را دیدم باورم نشد که این ابطحی همان تربچه نقلی وبلاگستان باشد...بس که تکیده شده بود این مرد...بدون تعارف بیست کیلویی وزن کم کرده بود...این روندهای اعتراف گیری و تواب سازی دیگر آنقدر نخ نما و دمده شده که بعید میدانم حتی دو آتشه ترین طرفداران رژیم در دوردست ترین ده کوره های این مملکت را هم بتواند تحت تاثیر قرار دهد...

یک مطلب:
یک مطلب جالبی هم از یک منبع یونیک و معتبر شنیدم که در نوع خود خبر جالبی ست...به دلیل پاره ای مسائل امنیتی از ذکر نام منابع و ناقلان خبر معذورم...در مورد حسین درخشان است که از خیلی قبل تر از انتخابات در حبس به سر می برده...ظاهرا این روزها به نقل از کسی که با ایشان در درون زندان در تماس بوده دچار نوعی حالت جنون شده است...به این ترتیب که وقت و بی وقت حتی وقتی درون سلول است مجیز حکومت و رهبری را میگفته...حالا اینها فیلمش است یا واقعا به سرش زده خدا میداند...ناقل خبر اصلا حسین درخشان را نمیشناخته و فقط یکی دو شب بر حسب تصادف با او هم سلولی بوده است...بعد که بیرون آمده و خاطرات زندان را برای یکی از دوستانم تعریف کرده از آدم نیمه مجنونی حرف زده که "حسابی قاطی داشته" و دائم در سلول حرفهای رهبر شاد کن می زده و مهملات می بافته...بعد که این دوستم از مشخصات این شخص پرسیده طرف آدرسهایی داده که موجب شده دوستم بپرسد اسم این شخص "حسین درخشان " نبود؟ و طرف هم برگشته گفته که ها...چرا...اسمش همین بود...!
ظاهرا به زودی فیلمی از اعترافات او پخش خواهد شد و البته احتمالا به زودی هم آزاد خواهد گردید...

راستی: یک پراید 85 مشکی متالیک دیده ام که 12 هزار تا بیشتر راه نرفته...خیلی سر پا و سالم به نظر می رسد...دزدگیر و روکش و این چیزها را هم دارد...و البته حدود هشتصد تا هم بنزین دارد...چقدر می ارزد؟

بعد التحریر:
این هم عکس ابطحی ست...قبل از عمل و بعد از عمل!

ایضا این نوشته محمود فرجامی هم خواندنیست

توسط در August 1, 2009 5:59 PM | | نظرات (41)
نهصد و نود هفت از هزار...

نه...امروز نبودم...نه بهشت زهرا رفتم و نه مصلا... مثل مرغ چپیده بودم توی خانه...گفتم یک امروز را مثل خیلیهای دیگر بنشینم و فیلمی ببینم و غذایی درست کنم و فارغ از اینکه بیرون چه خبر است خوش بگذرانم...پیش خودمان بماند...اتفاقا اینجوری مزه اش بیشتر است...وقتی بیرون نا امن و خطرناک است... دود است و درد است و فریاد و اشک... آنوقت از آرامش و امنیت محیط خانه ات بیشتر لذت می بری...نشسته ام جلوی تلویزیون و برای خودم در یک لیوان بزرگ پر از یخ کلی دلستر لیمویی ریخته ام و همینطور که آرام آرام با انگشت یخها را میچرخانم از بی بی سی فارسی اتفاقات امروز را مرور میکنم... میگوید حدود سه هزار نفر آمده بودند...چه فرقی میکرد؟ چه میرفتم و چه نمیرفتم همین را میگفت...پس زیاد نباید عذاب وجدان داشته باشم...بعد از آن شنبه سیاه تقریبا اکثر تجمعات همین حدود بوده...دو هزار نفر...سه هزار نفر...چهار هزار نفر...اصلا گیرم ده هزار نفر...! توی همین تهران خودمان موسوی و کروبی چند رای آوردند...؟ امروز از هر هزار نفر فقط دو یا سه نفر پای رایشان ایستاده اند...دو یا سه نفر دارند هنوز فریاد میزنند و کتک میخورند و به زندان می افتند...سه نفر از هزار نفر...هزار نفری که روز اول همه مخالف بودند...همه یکدل بودند برای پس گرفتن رای شان...همه توی خیابان بودند...اولین تیر و ترقه ای که در شد و اولین گروه قداره بند که آمد نهصد و نود و هفت نفر چپیدند توی خانه...نهصد و نود و هفت نفر...! و امروز فقط سه نفر مانده اند و ادامه می دهند...حالا به من بگویید که صدا و سیما حق ندارد ما را اغتشاشگر بخواند...؟ جایی که نهصد و نود هفت نفر از "معترضین دیروز" ساکت و دست به سینه امروز نشسته اند و سر تسلیم و تمکین فرود آورده اند به حکم رهبری، سر و صدا راه انداختن و شلوغ کردن سه نفر جز اغتشاش چه معنی میدهد...؟
از بعد از ظهر حس بدی دارم...تلخ شده ام این روزها...کسانی که این روزها در خیابان کتک میخورند تنها هستند و دقیقا به همین دلیل است که کتک میخورند و یا راهی زندان میشوند...که میخواهند بر خلاف جریان آب شنا کنند...که وقتی همه به قضا و قدر تن داده اند و اراده ای برای تغییر اوضاع ندارند آنها خود میخواهند قضا و قدرشان را تغییر دهند...امروز خواستم مزه منفعل بودن را بچشم (دو بار دستم رفت که بنویسم "بی شرف بودن" اما دیدم دوستان و خویشان منفعلم ممکن است بهشان بر بخورد)...اگر به هیچ چیز فکر نکنی البته بد نیست...اگر همه تمرکزت را بگذاری روی حس خنکای مطبوع یخ در نوک انگشتت و شنیدن صدای جیرینگ جرینگ آرامبخش برخورد یخ با جداره شیشه ای لیوان...واقعا بد نیست...اما به شرط اینکه فکر نکنی و اگر هم فکری به سرت میزند توجیه این باشد که چرا توی خانه مانده ای و یا باید بمانی...چند نمونه توجیه دم دست:

این چیزها سیاست است و سیاست پدر و مادر ندارد...
اینهمه آدم کشته شدند چه شد مگر؟ آب از آب تکان خورده ؟
آدم زرنگ و عاقل در این دوره زمانه باید کلاه خودش را دو دستی بچسبد.
ای بابا...ما که از اول هیچکدام از این پدرسوخته ها را قبول نداشتیم...حالا برویم بگوییم سگ نمیخواهیم و شغال میخواهیم؟
اینها را انگلیس آورده و هر وقت موقعش بشود خودش هم اینها را میبرد...من و تو چه کاره ایم؟
باید از این مملکت رفت...به خدا این مردم لیاقتشان همین احمدی نژاد است.

دیشب لیست بلند بالایی از همه دوستان و آشنایان و بستگانی که به موسوی و یا کروبی رای داده بودند در اوردم...بالاخره همین هم یک نمونه گیری آماری ست که تعمیمش بدهیم میشود تهران خودمان...جلوی اسم تک تک هرکدام تیک زده بودم و توجیهاتشان را هم تا جایی که در خاطرم بود و بحث شده بود نوشته بودم...حدود سه درصدشان بعد از اعلام نتیجه انتخابات و سرکوبی روز شنبه هنوز هم جسته و گریخته در اعتراضات خیابانی شرکت می کردند...یعنی به عبارت بهتر خود من، دو تن از بستگان خانم شین و یکی از مشتریان شرکتمان...همین...از حدود صد و سی نفری که لیست کرده بودم و میدانستم رای شان به چه کسی بوده فقط همینها...و البته امروز که من هم نبودم...! (همین نشان میدهد کلا دوستان و اطرافیان و آشنایان من نسبت به جامعه اماری تهران پراگماتیست ترند!!)...گفتم این بار بنشینم خانه و ببینم چطور میشود...طوری نشد...چند ساعت گذشت...آن بیرون یک عده را زدند و یک عده را گرفتند و یک روز دیگر هم گذشت...

هر حکومتی یک آستانه فروپاشی دارد...فشار که از حدی بگذرد پایه های هر حکومتی شروع میکند به لرزیدن...لرزشهایی که برای ناظرینی که بیرون هستند حتی محسوس نیست...تا لحظه آخر فکر میکنی عجب ساختمانی ست...این همه فشار و هنوز همه چیز سر جای خودش است...اما ناگهان همه چیز فرو میریزد...همه فرو میروند توی زمین...به شرطی که فشار به آن حد رسیده باشد...اگر آن جمعیت میلیونی مانده بود توی خیابان و پای حرف و رای خود ایستاده بود اینها لرزیدن پایه های حکومتشان را احساس کرده بودند... و آن وقت اگر عاقل بودند قبل از واپاشی به خواست مردم گردن می نهادند...در همان روزی که رهبر فرمان آتش داد و اینها با همه قوا به میدان امدند، بیست نفر را کشتند ...و با کشتن بیست نفر، سه میلیون آدم را در همین تهران راهی خانه ها کردند...الان دیگر اعتماد به نفس گرفته اند...تجربه پیدا کرده اند...اگر روز اول با دلهره و ترس خشونت و کشتار را شروع کردند و مطمئن نبودند عاقبت کارو عکس العمل مردم چیست، الان مطمئن و بدون ترس ادامه میدهند...عکس العمل مردم به خشونت رفتار متقابل و حتی افزایش اعتراضات نبود...عقب نشینی و خانه نشینی بود...و این یعنی خشونت بیشتر = شهر آرام تر و اعتراضات کمتر.
دموکراسی و مفاهیم مشابه برای ما هنوز یک کالای لوکس است...یک چیز تجملی ست که خب اگر باشد بهتر است ولی وقتی نیست هم برای به دست اوردنش به آب و آتش نمیزنیم...بدبختی ما این است که فکر میکنیم میشود در جامعه ای قرون وسطایی غاری داشته باشیم و در آن خوب و مثل یک انسان مدرن و با استانداردهای یک انسان آزاد امروزی زندگی کنیم...بدبختی ما این است که هیچ کداممان دغدغه های اجتماعی نداریم و همه چیز برایمان در قلمرو شخصی خودمان است که تعریف میشود...شجاع و جسوریم اما برای کسی که روی ماشینمان خط انداخته باشد...فریادمان بلند است اما برای کسی که جلوی در خانه مان آشغال گذاشته باشد...دست به چوب و زنجیرمان هم بد نیست اما برای کسی که به زن و دخترمان چپ نگاه کرده باشد...هرچیزی برای ما وقتی معنا و مفهوم پیدا میکند که به حیطه شخصی و خصوصی مان مربوط شود...همه هم سر و ته همین هستیم...ایرانی...ایرانی مادر زاد!
امروز دلمرده تر از همیشه خانه نشسته بودم و با خودم فکر میکردم که چاره چیست...من چطور میتواتم به این لیست بلند بالایی که تهیه کرده ام بقبولانم که خیلی وقتها حقوق اجتماعی مهمتر از حق و حقوق فردی است...چطور میتوانم این صد و سی نفر را متقاعد کنم که میتوانند و باید اوضاع را عوض کنند...چطور میتوانم فقط بیست نفرشان را متقاعد کنم؟

به هر حال...شاید زیاد بدبین شده ام...شاید خیلی فشار رویم بوده و عصبی شده ام...شاید هنوز همین راههای کم خطر تر جواب بدهد...همین روی اسکناس شعار نوشتن ها...سر پشت بام الله اکبر گفتن ها...و...و...
بدبختی اینجاست که همین کارهای ساده و کم خطر هم فراگیر نشده...که خیلیها همین کارها را هم نمیکنند...که خیلیها از زور روشنفکری و عاقل بودن شده اند مجسمه...!

امروز نرفتم...نرفتم که بتوانم حرف بزنم...که هر حرفی که میزنم به خودم هم گفته باشم...که به کسی بر نخورد...و امیدوارم همینطور باشد.

توسط در July 31, 2009 1:35 AM | | نظرات (53)
بستنی شاتوتی...

فارغ از همه اتفاقات و مصیبتهایی که بر سرمان آمده اما زندگی هنوز برایم قشنگ است...حتی قشنگ تر از گذشته...این روزها بیشتر و بهتر از همیشه از زندگی ام لذت میبرم و قدر لحظه لحظه هایش را میدانم...زندگی برایم شده است یک ظرف بستنی شاتوتی در این گرمای تابستان...برای همین هم با قاشق به جانش افتاده ام که قبل از اینکه گرمای هوا دخلش را بیاورد خودم به خدمتش رسیده باشم...ذره ذره و با لذت...و باور کنید زندگی به همین کوچکی و خنکی و خوشمزگی ست...به همین لذت بخشی ست...به شرطی که ترس از تمام شدنش نداشته باشیم و بدانیم که یک ظرف بستنی فقط یک ظرف بستنی ست که اگر به موقع خورده نشود تبدیل به شیرابه ای غلیظ و چسبناک خواهد شد.
یک انتخاب آگاهانه...یک تصمیم شجاعانه...یک اقدام شرافتمندانه و یک حرکت مسئولانه همه و همه همان خنکا و شیرینی ایست که باید درست "به موقع" به کام جان ریخته شود...در بزنگاه های زندگی...و الان درست همان بزنگاه است.

***********************************
مینویسم...پاک میکنم...مینویسم...پاک میکنم...

...میدانم...میدانم...اینها همه حرف است...شرافت...شجاعت...همه حرف است...شعار است...یک سری چیزهای انتزاعی ست که دیگر دوره اش سر آمده...حرفهای احساسی...از همان حرفهایی که زمان جنگ خیلیها را فرستاد روی مین...مگر نیست؟ پس چه بگویم؟...برای که بنویسم؟ آدم حسابی ها که دیگر گوششان به این چیزها بدهکار نیست...نوجوانها و جوانهای پر شور و احساساتی هم که قطعا مخاطب نوشته های من نیستند...یا لااقل من نمیخواهم که باشند...وقتی میگویم آدم حسابی ها دقیقا بهترین دوستانم جلوی چشمم می آیند...بهترین دوستانم که این روزها ساکت و بی سر و صدا دارند زندگی میکنند...کسانی که عارشان نمی آید بگویند میترسند و اتفاقا همین اعتراف را عین شجاعت میدانند...نشانه عقلانیت میدانند...کسانی که برای کنج خانه نشستن و نظاره گر بودن همیشه فلسفه ای در آستین دارند...من دوست دارم برای آنها بنویسم...کسانی که کتاب میخوانند...می فهمند...و بدبختی درست اینجاست که آنها چنین چیزهایی را باور ندارند...که امروز عقلانیت برای آنها جای هر شرافت و شجاعتی را گرفته...به خودم نهیب میزنم پسر جان...تو هم بنشین زندگی ات را بکن...گور پدر اینکه چه کسی آن بالا بالاها حکومت را غصب کرده...خودت را میندازی زیر چک و باطوم که چه؟ با این نوشته ها خودت را به خطر می اندازی برای که؟ تو از کی تا به حال دنبال سیاست بوده ای...؟ از کی تا به حال دنبال موج ها و جریانهای اجتماعی و سیاسی راه افتاده ای... آن دوستت آن شب حرف بدی نمیزد که میگفت: " من حاضر نیستم به خاطر اینکه احمدی نژاد رئیس جمهور باشد یا دیگری کل زندگی و آینده ام را به خطر بیندازم...مگر قرار است چقدر زندگی کنم؟مگر اصلا چه فرق میکند؟ فوق فوقش چهار تا روزنامه قرار است کمتر منتشر شود که من اصلا آدم روزنامه خوانی نیستم...یا اینکه چهار تا کتاب هر سال مجوز نگیرد یا چند خطش سانسور شود...حتی برای منی که خوره کتاب هستم هم این چیزی نیست که فکر کنم زندگی ام زیر و رو خواهد شد...من واقعا نمیدانم تو با چه منطق و عقلی اینطور خودت و زندگی ات را به خطر میندازی...به فکر خودت نیستی لااقل به فکر خانم شین باش..."

و مساله درست همینجاست...فاشیسم ,و استبداد مخصوصا از نوع دینی آن دقیقا همینجا و در چنین جوامعی ست که میتواند ترکتازی کند...با کمک پیروان متعصب و عملگرایی که دارد...تعداد زیادی از اینها برای آرمانهایشان حاضرند درسط در لحظه ای که لازم است وسط میدان باشند و جانبازی کنند...و ما مردم ایران بهت زده ایم که چطور این گروه قلیل میتوانند اینطور قدرتمند باشند...اینطور خشن و بی رحم باشند...چطور میتوانند ساعتها سپر و باطوم به دست زیر آفتاب بایستند...چطور میتوانند با جان و دل مردم را بزنند و تار و مار کنند...و ما مردم ایران متحیریم که چطور اقلیتی از میان قشری ترین و تندرو ترین جریانات حوزوی و دینی میتواند با زور و تزویر چنین توهینی به رای و شعور اکثریت بکند و در نهایت هم حاکم بر سرنوشتشان شود...بدبختی ما مردم این است که در دوره "سارتر" و "سارترها" زندگی نمیکنیم... مشکل مردم ایران است که در دوره ای زندگی میکنند که روشنفکری و عقلانیت مترادف شده است با محافظه کاری و کنج عافیت اختیار کردن...در دوره ای زندگی میکنیم که هیچ ارزشی برای طبقه متوسط و روشنفکر باقی نمانده است...به جز جمع کردن ها و خانه خریدن ها و حساب بانکی پر کردن ها و مسافرت رفتن ها و خوردن ها و گشتن ها و پوشیدن ها...اینها شده است همه ارزشهای ما...و یا در بهترین حالت کتاب خوب خواندن و فیلم خوب دیدن و در لذت ادبیات و فلسفه و هنر غرق شدن...بدبختی ما این است که از شرافت و شجاعت و انسانیت فقط در لا به لای سطرهای کتاب و سکانس های فیلم است که لذت میبریم....این چیزها در آنجاست که ما را از احساس ناب انسان بودن سرشار میکند...ما این ارزشها را برده ایم در دنیای اوهام و خیالات...زندگی روزمره و دنیای واقعی جای این چیزها نیست...در این گرمای ویرانگر تابستان خودمان را با خیال خوردن یک بستنی شاتوتی خنک میکنیم... فقط پرزهای چشایی مان را قلقلک میدهیم و البته با همان هم ارضا میشویم...خودمان را گول میزنیم...و بیرون از خانه هایمان همچنان گرما هست و برهوت...گرما هست و برهوت!

پ.ن: خیلی چیزها نوشته بودم...جای آن ستاره ها آن بالا...حرفهایی بود که میخواستم خوانده شود...اما همه را پاک کردم...خودم را نشاندم جای خواننده هایم...جای همه انهایی که میشناسم و می شناسندم...دیدم حرفهایم خریدار ندارد...تغییری در عملکرد کسی ایجاد نمیکند...تاریخ مصرفش سر آمده...کنج خانه نشین ها احتمالا الان کنار دریا دارند کباب باد میزنند...نوش جانشان...نمیشود بر کسی خرده ای گرفت...هرکس خودش برای زندگی اش تصمیم میگیرد...من هم به روش خودم زندگی میکنم...امروز هم که پنجشنبه هجدهم تیرماه است...!

توسط در July 9, 2009 10:19 AM | | نظرات (80)
پیشبینی اوضاع

واقعیت این است که واکنشها و اعتراضات مردمی به تقلب در انتخابات نقطه پیک اول خود را گذرانده و اگر از شعارهای شبانه بر روی پشت بام ها صرف نظر کنیم این روزها شاهد سکون و سکوتی نسبی در شهر تهران هستیم...خیلیها بر این باورند که دیگر تمام شد و این بار هم حکومت با دستگیریهای گسترده و بسیج چماقدارانش توانست از معترضین زهر چشم بگیرد و آنها را به داخل خانه هایشان بتاراند...خیلیها هم برعکس فروکش کردن موج اول را طبیعی و زمینه ساز حرکت موج بعدی - احتمالا همزمان با فرارسیدن سالگرد هجدهم تیر - میدانند...عده ای هم به دنبال تغییر مسیر اعتراضات در قالب تحصن در اماکن مذهبی و یا اعتصابات برای هرچه کم هزینه تر کردن آن هستند...پیش بینی اوضاع کمی سخت است...چیزی که مسلم است قریب به اتفاق مردم حاضر نیستند برای کوتاه کردن دست احمدی نژاد و همفکرانش از اداره کشور، خود را به خطر بیندازند... البته نمیشود به مردم خرده گرفت...اینجا اوکراین نیست...اینجا یک اعتراض ساده خیابانی میتواند به قیمت جان آدم تمام شود...اینجا اکثر معترضین آدمهای عادی و معمولی ای هستند که بر خلاف نیروهای سپاه و بسیج و پلیس انگیزه، توان و سازماندهی برای اعتراضات و احیانا درگیریهای هر روزه را ندارند...

من که سابقه پیش بینی کردنم چندان خوب نیست...اما فکر میکنم همه چیز تا روز هجدهم تیرماه مشخص خواهد شد...

کسانی که خوشبین ترند انتظار سه روز اعتصاب عمومی به بهانه ایام اعتکاف ماه رجب و پس از آن یک حضور میلیونی دیگر در هجدهم تیرماه را میکشند...از آن حضورهایی که نشود با باطوم و کتک و دستگیری جمعش کرد...که اگر هم با خشونت و بی رحمی به خون کشیده شود دهها هزار خبرنگار موبایل به دست تصاویر صورتهای دریده و سینه های شکافته مان را برای تمام دنیا بفرستند و اینها را منزوی تر و رسوا تر از پیش کنند...که حداقل نگذارند اینها با لبخندهای گل و گشادشان در مجامع بین المللی ظاهر شوند و خود را نماینده مردم ایران بدانند...که افکار عمومی جهان را با ما همراه کند و این افکار عمومی نگذارند برخی دولتها به خاطر مصالح و منافع کوتاه مدت خودشان این دولت غیر قانونی و سرکوبگر را به رسمیت بشناسند...

ولی پیشبینی بد بین ها چیست...؟...همانهایی که تکه کلامشان "من میدونم...ما موفق نمیشیم" است...ولشان کنید...گور پدرشان...!
من ترجیح میدهم این روزها خوشبین باشم.

پ.ن:
"نانکینگ" عنوان کتاب معروفی ست به قلم آیریس چانگ که ابعاد جنایات ژاپن را در حمله به کشور چین شرح میدهد...سطر سطر این کتاب مو به تن آدم راست میکند. به روایتی ژاپنی ها پس از فتح نانکینگ به خاطر محدود بودن منابع آذوقه شان سیصد هزار نفر از ساکنان نانکینگ و اسرای چینی را قتل عام کردند و میلیونها نفر را مورد تجاوزهای دسته جمعی قرار دادند...ژاپنی ها برای کشتار مردم شهر با توجه به محدود بودن نفراتشان از شیوه های ابداعی عجیب و غریب و تکان دهنده ای استفاده میکردند که موضوع بحث من نیست...چیزی که از همه عجیب تر و قابل تامل تراست این که هیچکدام از قربانیان چینی چه در مرحله اسارت و چه در مرحله اعدامهای دسته جمعی از خود مقاومتی نشان نمیدادند...هیچ میل به همدلی و اراده به یکی شدن و اتحاد در آنها برای مقاومت در برابر این دشمن متجاوز و خشن وجود نداشت...انگار همه شان مسخ شده بودند...در جایی از کتاب چند خطی از یاد داشتهای یک سرباز ژاپنی در زمان اشغال نانکینگ نقل میشود که به وضوح این روحیه چینیها را که باعث قتل عام گسترده شان شد نقل می کند:

" شگفت آور و حتی رقت بار آن بود که میدیدم چینی ها هرجا تکه ای پارچه سفید پیدا میکردند آن را سر چوبی گره میزدند و به سوی اسارتگاه میرفتند. با خود میگفتم با قدرت جنگیدنی که اینها داشتند چرا از خود کوچکترین مقاومتی نشان ندادند...با این که ما دو گردان در اختیار داشتیم و ان هفت هزار چینی را هم خلع سلاح کرده بودیم باز اگر دست به شورش میزدند میتوانستند همه ما را نابود کنند...
...گله گله راه میپیمودند، مثل مورچه هایی که روی زمین میخزند. به یک مشت آدم بی همه چیز شباهت داشتند و حماقت از ریختشان می بارید..."

جنایات نانکینگ میتوانست با آن ابعاد در تاریخ بشر ثبت نشود اگر چینی ها همدلی و جرئت بیشتری برای مقاومت از خود نشان میدادند...اگر وقتی آنها را در مسابقات گردن زنی به صف میکردند با چنگ و دندان به سمت سربازهای مسلح ژاپنی حمله ور میشدند...تاریخ میگوید که چینی هایی که اسیر و کشته شدند آنقدر زیاد بودند که بتوانند حتی با دست خالی ارتش محدود ولی مسلح ژاپن را به زانو در بیاورند...ولی ترس و سستی و نداشتن اتحاد و همدلی باعث شد که امروز نامشان فقط به عنوان قربانیان بزرگترین نسل کشی طول تاریخ ثبت شود!

توسط در July 4, 2009 5:56 PM | | نظرات (100)
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد...

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام، ناگهان
برباغ و بوستان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در،بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

زین کاروان سرا بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.

(سیف فرغانی)

توسط در June 26, 2009 12:03 AM | | نظرات (120)
گزارشی از تجمع امروز

حدود ساعت چهار از میدان ونک به سمت بهارستان حرکت کردم...میدان ونک به جز دو ماشین پلیس مربوط به کلانتری هیچ نیرویی مستقر نبود و البته هیچ نشانه ای از برگزاری تجمع هم دیده نمی شد...همانجا حدس زدم که ترفند اعلام تجمع در چند میدان برای پراکنده کردن نیروها کارساز نبوده و باز رژیم با همه قوا راهی بهارستان شده...حدسم درست بود...بهارستان شلوغ بود...معجونی از نیروهای پلیس،گارد ضد شورش، بسیج و البته نیروهای لباس شخصی...رفت و آمدی غیر عادی و فشرده در پیاده رو ها وجود داشت، نیروهای موتورسوار زره پوش با حرکت در پیاده روها و تکان دادن باطومها سعی داشتند جو رعب و وحشت را در میان مردم حاکم کنند، به محض اینکه تجمعی چند نفره در گوشه ای به صورت ایستا شکل میگرفت با یورش پلیس و یا نیروهای لباس شخصی مواجه میشد...هنوز چند صد متر نرفته بودم که شاهد شلیک گار اشک آور بودم...شلیک به طور مستقیم و از فاصله نزدیک و به سمت جمعیت ده – دوازده نفره ای بود که گوشه ای از پیاده رو تجمع کرده بودند...این صحنه عجیب و تکان دهنده بود و نشان میداد که دستور این است که با خشونت تمام با همانهایی هم که ساکت در پیاده روها ایستاده بودند برخورد شود...تقریبا در یکساعتی که انجا بودم در مسیرهایی که میرفتم و می آمدم شاهد حداقل چهار مورد دستگیری و حداقل ده مورد ضرب و شتم بودم...رقت انگیز ترین صحنه مربوط به چهار جوانی بود که هر چهار نفر با سر و رویی خون الود روی زمین و در محاصره نیروهای یگان ویژه نشسته بودند...شدت خونریزی یکی از آنها نگران کننده و ناله هایشان به شدت متاثر کننده بود...در انتهای مسیرم به سمت بالا عده ای در حال ترک محل و پس از خارج شدن از محدوده تجمع نیروهای سرکوبگر شروع به شعار دادن کردند که به مرور بر تعدادشان افزدوه شد...ساعت حدود هفت بود که سوار مترو در ایستگاهی بالاتر از ایستگاه بهارستان شدم و به خانه برگشتم

نکته: پس از اعلام یک محل برای راهپیمایی از چند ساعت قبل از شروع تجمع، نیروهای سرکوبگر با برنامه ریزی دقیق و به طور متمرکز و با خشونت زیاد سعی در جلوگیری از ورود جمعیت از خیابانهای اطراف به محل تجمع و نیز متفرق کردن جمعیت حاضر در محل میکنند. هیچکس حاضر نیست جلوی ضربات باطوم و یا گلوله بایستد و قهرمان بازی در بیاورد...کسانی هم که می آیند قصد درگیری ندارند...برای همین هم معمولا تجمعاتی که از قبل اعلام می شود این روزها به صورت یک راهپیمایی یا تجمع تمام عیار شکل نمیگیرد و بعضا به صورت پراکنده و تجمع در پیاده روها انجام می شود. این مساله طبیعیست و نباید باعث نگرانی و یا دلسردی ما شود...همین که رژیم این همه نیرو را به میدان می اورد و همین که این تجمعات و خشونت های رژیم در تمام رسانه های جهان منعکس میشود برای ما پیروزی ست و این پیام به جهان داده می شود که مردم ایران هنوز ایستاده اند.

توسط در June 24, 2009 9:41 PM | | نظرات (100)
امروز ساعت چهار...

امروز ساعت چهار بعد از ظهر خیلی آرام و دوستانه قرارمان میدان بهارستان روبروی مسجد...ساعت پنج هم آقای موسوی سخنرانی خواهند داشت...این فراخوان موسوی ست...طرفداران آقای کروبی هم ساعت چهار و نیم در پنج نقطه از شهر که تا به حال میدانهای ونک، تجریش و صادقیه اعلام شده تجمع آرام خواهند داشت...دو محل دیگر تا ساعاتی دیگر اعلام خواهد شد...چنین روشی عملا مانع از تجمع تمام قوای سرکوبگر در یک نقطه شهرخواهد شد و امکان به خشونت کشیده شدن تجمعات را کمتر خواهد کرد...اینها فقط امیدشان به این است که این اعتراضات شامل مرور زمان شده و به تدریج کمرنگ و کمرنگ تر شود... اینها میخواهند به دنیا نشان دهند که اوضاع در ایران آرام شده و مردم هم راضی و خشنود به سر کار و زندگی خود برگشته اند...که هرچه بوده کار دسته کوچکی از اراذل و اوباش و اغتشاشگران بوده که با هوشیاری و همکاری خود مردم با نیرهای انتظامی قضیه فیصله پیدا کرده...الان نگاه همه دنیا به ایران است...با سکوت خود نگذاریم حکومت کودتا وجهه و مشروعیت جهانی پیدا کند...مطمئن باشید هیچ کشور اروپایی و یا آمریکایی از خود ما به ما دلسوز تر نیست...تا امروز فقط پنج کشور دولت احمدی نژاد را به رسمیت شناخته و تبریک گفته اند...بقیه کشورها الان کنار مردم ایران و یا منتظر تحولات و اتفاقات جدید در ایران هستند... اما اینها اگر ببینند مردم ساکت و راضی به سرنوشت خود شده اند...اگر ببینند اعتراضها فروکش کرده و مردم به خانه های خود خزیده اند، همان کشتارها و سرکوبهای روزهای اول را هم فراموش کرده و با آغوش باز دولت احمدی نژاد را به رسمیت میشناسند...تا امروز خیلیها کشته شده اند...خیلیها در زندان و تحت فشار بازجویی و شکنجه قرار دارند...خیلیها در خطرند و دولت مترصد است وقتی آبها از آسیاب افتاد به حساب تک تکشان برسد...نباید کوتاه آمد و ساکت شد...چه موسوی باشد و چه نباشد...چه اطلاع رسانی و دعوت احزاب و گروهها باشد یا نباشد...چه اینترنت و ماهواره و موبایل باشد یا نباشد...نباید گذاشت این اعتراضات تا زمان برکناری دولت کودتا متوقف شود...بیایید به دنیا نشان بدهیم که مردم ایران یکصدا و یکپارچه در برابر این کودتای طالبانی ایستاده اند...که بهترین و شجاعترین و آزاده ترین هستند و لیاقت بهترین ها را دارند...نگذاریم غرور و ملیت و شعور و حیثیتمان بیش از این لگد مال این کودتای طالبانی شود.

پ.ن: راستی می دانستنید تعداد زیادی از نیروهایی که با لباس پلنگی و یا لباس شخصی و چوب این روزها سر خیابانها ایستاده اند از شهرستانهای اطراف به تهران آورده شده اند و روزانه بین صد تا دویست هزار تومان مزد یا همان حق ماموریت میگیرند...؟ خیلیهایشان اصلا نه بسیجی اند و نه به جایی وابسته...کارگرهای فصلی ای هستند که حاضر شده اند در مقابل دریافت چنین رقمی چوب به دست کنار خیابانها بایستند و گوش به فرمان باشند.اینها را در چند آسایشگاه در تهران اسکان داده اند و البته تعدادی که وابسته به نهادها هستند نیز در هتلها و مسافرخانه ها اقامت داده شده اند.

توسط در June 24, 2009 10:15 AM | | نظرات (78)
معجزه یونیفورم...

امروز در خیابانهای مرکزی شهر تقریبا هرکسی را که میتوانستند لباسی تنش کنند و سپر و باطومی به دستش بدهند و البته کلاهی بر سرش بگذارند گذاشته بودند کنار خیابان...از دور که نگاه میکردی زهره ات میرفت...وای...چقدر نیرو آورده اند برای من و تو...اما نزدیکتر که می رفتی خنده ات میگرفت...خیلیهایشان تازه پشت لبشان سبز شده و به وضوح ذوق زده بودند از لباسهایی که به تنشان پوشانده شده بود...فکر میکردند الان روبوکاپ شده اند...!خیلیهایشان هم آنقدر پیرند که دلت میسوزد برایشان ...و البته امروز بعد از مدتها چشممان به جمال سربازان وظیفه سپاه هم روشن شد...میگویند سپاه بهترین جا برای خدمت کردن است...صبح میروی پادگان و عصر هم برمیگردی خانه...البته اگر محل خدمتت همان شهری باشد که ساکن هستی...یکجورهایی پادگان برایشان مثل هتل است...امروز همانها را هم از پادگانهای گرم و نرمشان بیرون کشیده و به خط کرده و گذاشته بودند کنار خیابان... سیاهی لشکر ها...سیاهی لشکرها... و حکومتی که به سراغ سیاهی لشکرها میرود حتما کفگیرش خورده به ته دیگ...میخواهد نشان بدهد آنقدر آدم دارد که همه ی شهر را تیول خودش کند...این یک جنگ روانیست که البته موثر هم هست...این لباسهای پلنگی و سپرهای بزرگ و کلاه های حفاظ دار به هر حال ابهت دارد...تن چوب لباسی هم که برود بهش نیرو و اعتماد به نفس میدهد...همین آدمها اگر با لباسهای خودشان به همین صورت کنار خیابان بایستند فکر میکنی کارگرهای فصلی اند...و احتمالا خودشان هم حس بهتری به خودشان نخواهند داشت...این معجزه یونیفرم است که حس با هم بودن و قدرتمند بودن را به تک تک افراد میدهد و در دل ناظران نیز هراس و احساس ضعف ایجاد میکند.

امروز عصر هفت تیر بودم...در نگاه اول هرجا را نگاه میکردی بسیج بود...پلیس بود...یگان ویژه بود...همه جا بودند...نا امید کننده بود...چشمهایم را بستم...چند لحظه ای گذشت...دوباره نگاه کردم...این بار چیزی کاملا متفاوت میدیدم...چقدر آدم...! همه جا مردم بودند...همه جا...پایین میدان...بالای میدان...در پیاده روها...خیابانها...دریایی از مردم... و البته در بینشان جزایر کوچکی از نیروهای امنیتی...چطور من اینها را ندیده بودم...؟ چرا وقتی دوستم زنگ زد که هفت تیر چه خبر است به او گفتم همه جا پر از پلیس و نیروهای بسیج است...چرا کور بودم و اینهمه آدم را ندیدم...؟ چرا همدیگر را نمیبینیم...؟ در ذهنم تن هر مرد و زنی که امده بودند و در پیاده روها تجمع کرده بودند یونیفورمی به رنگ سبز پوشاندم...آنقدر ابهت داشتند که حتی نیاز نبود باطوم و سپری به دستشان بدهم...با اینکه حکومت با برنامه ریزی و فراخوان گسترده از بسیج و سپاه و نیز نیروی انتظامی کلی نیرو ریخته بود توی میدان هفت تیر و خیابانهای اطراف و با اینکه تنها درصد کمی از مردم در تجمع امروز میدان هفت تیر شرکت کرده بودند (به خاطر ترس یا بی اطلاعی) اما باز اکثریت مطلق با مردم بود... و چقدر عجیب است اگر این مردم نتوانند حقشان را از اینها بگیرند...!

پ.ن: فردا شورای نگهبان نظر نهایی را در باره صحت انتخابات اعلام خواهد کرد...امیدی نیست اما باید منتظر ماند و دید که آیا فردا آخرین میخ بر تابوت جمهوریت نظام کوبیده خواهد شد؟

توسط در June 23, 2009 6:03 AM | | نظرات (105)
زمان و زمانه را در یابیم...

زمان میگذرد...زمان منتظر چیزی و کسی نمی ماند...تاریخ در مقاطعی با شرایط خاص و منحصر به فرد ورق میخورد...این برگ از تاریخ ما هم اکنون در حال ساخته شدن و ورق خوردن است...همه چیز دست به دست هم داده است که روزهای سرنوشت سازی را بگذرانیم...آیا سرنوشت ما این است که عده ی قلیلی با عقاید متحجرانه و افکار کم مایه و رفتاری دد منشانه و خشونت بار به رهبری پیشوایانی غرق در دروغ و ریا و روئین تن به جامه ی مذهب، برای همیشه بر سرنوشتمان حکمرانی کنند؟ چقدر باید حقیر بود که تن به چنین سرنوشتی داد...در یک دغل بازی آشکار رای اکثریت را به دور انداختند و قلدرمآبانه اقلیتی را حاکم کردند که از بد روزگار قشری ترین و بی مایه ترین افراد روزگارند و باعث خجالت ایران و ایرانی...! من آدم ناسیونالیستی نیستم اما همه ی وجودم لبریز از خشم و بغض می شود وقتی میبینم که کشورم توسط افرادی با چه مایه از خرد و شعور و اگاهی قرار است اداره شود...من ادم مغروری نیستم اما تحقیر میشوم وقتی تصور کنم که آن جوانک هفده هجده ساله بسیجی که اوج ذکاوتش یادگرفتن غسل جنابت از روی رساله است سر چهار راه با تفنگ ایستاده و به خود حق میدهد من را با زبان و یا زور ارشاد کند که چه بپوشم و چه بنوشم...!من آدم عصبی مزاجی نیستم اما از خشم دیوانه می شوم وقتی فکر میکنم که همسایه شمالی ما ترکها دارند به کجا میرسند و ما با این پشتوانه عظیم فرهنگی و تاریخی که داریم کجا و در دست چه کسانی داریم دست و پا میزنیم...من آدم نا امیدی نیستم اما از زندگی ام سیر میشوم وقتی به هر طرف که می روم به دری بسته با تابلوی بزرگ ورود ممنوع بر میخورم...وقتی میبینم در مملکتی زندگی میکنم که اصل همه چیز بر ممنوعیت و محدودیت است مگر آنکه آیت الله ها و آیت الله زاده ها خلافش را گفته باشند...!
اینجا کشور من است...کشور توست...و همه میدانیم که ما نمیخواهیم اینگونه و زیر بار جهل و خرافه زندگی کنیم...اما هیچکداممان جرئت و همت اعتراض تا به حال نداشته ایم...همه از جنگ و انقلاب و خون و خونریزی خسته ایم...همه دنبال امنیت و ثبات و آرامشیم...همیشه تنها راه تغییر را در انتخابات دیده بودیم...زمانی با شرکت کردن و زمانی با شرکت نکردن میخواستیم پیاممان را به دنیا برسانیم...اما امروز در این صندوق را یکبار و برای همیشه تخته کردند...شاگردان مصباح نشستند و شور کردند و گفتند که در مملکت امام زمان رای و رای گیری قرتی بازیست...کشور باید به دست نایب امام زمان اداره شود و نه به خواست مردمی که ممکن است تحت تاثیر جو سازی ها به بیراهه روند...اما آنقدر صراحت و شجاعت نداشتند که این را آشکار اعلام کنند...شاید هم سیاست داشتند...ولی آنطور که دیدیم با یک معجزه الهی! همه ملت را به تخم اسب حضرت عباس حواله دادند و کسی را که نایب بر حق امام زمانشان پسندیده بود از صندوق بیرون اوردند...!به خدا ما مردم نجیبی هستیم...تظاهرات سکوت تنها موضع گیری ما در برابر این حرکت بود...تجمعات میلیونی که حتی یک شیشه هم از کسی نشکست و حتی یک صدا هم علیه کسی از آنهمه آدم بلند نشد...گفتیم شعار ندهیم که قانون شکنی نکرده باشیم...چه تخیلات سوسولیستیکی...! حکومت چه کار کرد...؟ یک روز و دو روز تحمل کرد و روز سوم افتاد به جانمان...با تفنگ...چاقو...باطوم...کابل...گاز اشک اور...هلی کوپتر...کدام جکومت سفاکی تجمع مسالمت امیز مخالفانش را با گلوله جنگی و تیر مستقیم جواب میدهد...؟ زدند و کشتند و زندانی کردند و بعد در رسانه ی مزدورشان اعلام کردند که با عده ای آشوبگر مقابله کرده اند که قصد تخریب اموال عمومی و یا خلع سلاح نیروهای نطامی را داشته اند...شروع کردند به دروغ بافتن...گفتند که عده ای مسلح در میان جمعیت تیراندازی کرده اند که متاسفانه در تیراندازی متقابل عده ای از هموطنانمان کشته شده اند...!هموطن شما؟؟ هموطنان شما لبنانی ها و فلسطینی ها هستند...شما را چه به ایرانی جماعت...؟ چقدر دروغ...چقدر وقاحت برای دروغگویی...! شیشه های اتومبیل و مغازه های مردم را با باطوم شکستند و بعد در تلویزیون با تفصیل نمایش دادند که کار آشوبگران بوده...شروع کردند به پرونده سازی و سناریو بافی تا انجا که هزینه اعتراض به تقلبشان در انتخابات را به اندازه ی همکاری با گروههای مسلح معاندی مثل منافقین بالا بردند...حالا دیگر دستشان برای کشتن باز است...یک بمب در حرم امام منفجر کردند که جو را امنیتی کنند تا هرچقدر که دلشان میخواهد شدت عمل نشان بدهند...این شگردها دیگر آنقدر نخ نما و کهنه است که فقط آدم را به خنده می اندازد...نباید از اینها ترسید...کل مزدوران رژیم و بسیجیانی که حاضرند هموطنان خودشان را بزنند و بکشند همانقدری بود که شنبه دیدیم...چند هزار نیروی بسیجی...چند هزار هم یگان ویژه و نیروهای سپاه...حساب پرسنل نیروی انتظامی جداست...نیروهای آگاهی و کلانتری ها مردم را نمیزنند...مردم را نمی کشند...اینها از جنس مردمند...بدنه اصلی بسیج هم با مردم است...خیلی از بسیجیها به موسوی رای داده اند و خیلیها هم که به احمدی نژاد رای داده بودند کشتن و زدن هموطنان معترضشان را بر نمی تابند...خیلی از این بسیجیها هنوز غیرت و مردانگی باکری ها و همت ها توی وجودشان هست و به روی هم میهن خود چماق و اسلحه نمیکشند...کل نیروهایی که حکومت برای حفظ خود به سبوعیت و سرکوب آنها نیاز دارد همانهایی بود که روز شنبه دیدید...دو تیپ از سپاه و چند هزار بسیجی و اطلاعاتی...واحتمالا چند گردان از لبنان و فلسطین...همین!

اینها هستند که خس و خاشاکند...به عربده کشی های دیروز و امروزشان نگاه نکنید... با اولین موجها چنان محو و نابود میشوند که انگار از اول وجود نداشته اند...من از اول در همه تجمعات بوده ام...میدانم که یک نیروی منسجم و مسلح حتی اگر محدود باشد میتواند به سرعت بزرگترین تجمعات مردمی را هم پراکنده کند...من میدانم که ترس از تیر خوردن...ترس اصابت باطوم برقی...ترس استنشاق گاز اشک اور...ترس تک افتادن و کتک خوردن تا سر حد مرگ...ترس از دستگیری و پرونده سازی و محاکمه چیست...نباید از مردم توقع داشت که در مقابل حمله مسلحانه نیروهای دولتی بایستند و سینه سپر کنند...اما همیشه راهی هست...حکومت راه غلطی را پیش گرفته و با کشتار و سرکوب همه را به شدت احساساتی و جری کرده است...اگر اینطور پیش برود نافرمانی مدنی بروز خواهد کرد...اعتصابات شکل میگیرد و گسترش می یابد...کم کم هسته های مقاومت در محله ها شکل خواهد گرفت... تجمعات متمرکز و آرام جای خود را به اغتشاشات گسترده و خشونت امیزی خواهد داد که جمع کردنش دیگر به سادگی متفرق کردن یک تجمع چند ده هزار تایی نیست...گروه های زیرزمینی و چریکی مسلح و سازمان دهی شده مثل قارچ از میان همین مردم خشمگین بیرون می آیند... با زور و دروغ نمیشود حکومت کرد...هیچ حکومتی با این دو ابزار نتوانسته دوام بیاورد...حتی اگر هزاران دهان را بدوزند و هزاران نفر را به زندان بیندازند و هزاران نفر را به جوخه های اعدام بسپارند و یا در خیابان سلاخی کنند باز هم نمیشود...نمیدانم اینها پیش خود چه فکر میکنند... تاریخ را بخوانیم و ببینیم رژیم شاه با آنهمه نیرو و تجهیزات و پول و حامیان بین المللی چطور سقوط کرد...

یادشون رفته که اون شاه
که به صد مهره نمی باخت
تاجُ از سرش تو میدون
لشکر پیاده انداخت!

پ.ن: روز سه شنبه بنا بر اعلام برخی منابع مرتبط با آقای موسوی در کشور اعتصاب عمومی اعلام شده است...خواهش میکنم به کسانی که به اینترنت دسترسی ندارند خبر رسانی کنید و اهمیت مساله را شرح دهید...این شاید آخرین راه مسالمت آمیز برای تحت فشار گذاشتن حکومت به پذیرش آرای مردم باشد...این روزها سرنوشت ساز است...اگر تا به حال ترسیده بودید که به خیابان بیایید این بار دیگر ترسها و نگرانیها را کنار بگذارید...ریسک این کار به مراتب کمتر از شرکت در تجمعات چند روز اخیر خواهد بود...در بدترین حالت ممکن است کارتان را از دست بدهید..روز سه شنبه سر کار خود حاضر نشوید و همکارانتان را هم متقاعد کنید که سر کار نیایند...بگذارید اینها احساس خطر کنند...بگذارید قدرت مردم را احساس کنند...نگذاریم این لحظات سرنوشت ساز با ترسها و کاهلی های ما به هدر رود ...نگذاریم این صفحه از تاریخ ایران نیز درست مثل 28 مرداد برای همیشه سیاه بماند و ما شرمنده فرزندان و نوادگان خود شویم...نگذاریم خون آن دختر بیگناه و ده ها کشته این چند روز اخیر بر آسفالت خیابانها هدر برود...امروز همه ما در برابر آینده ایرانمان...در برابر فرزندانی که قرار است در این کشور پرورش پیدا کنند...در برابر خونهایی که به ناحق به زمین ریخته، مسئولیم!

توسط در June 22, 2009 1:51 AM | | نظرات (113)
گزارش امروز تهران...

امروز تهران کاملا چهره یک شهر جنگ زده را داشت...گویی سردمداران سرکوب تجمع امروز را تنها شرط بقای خود میدانستند و از تمام پتانسیل خود استفاده کرده بودند...دود غلیظی همه جا را پوشانده بود و حداقل سه هلی کوپتر در فاصله کمی از زمین بر روی سر مردم پرواز میکردند...دهها هزار نیروی پلیس و نیروهای ویژه سپاه و همچنین دهها هزار نیروی لباس شخصی مجهز به باطوم و بعضا اسلحه میخواستند هر طور که شده این اعتراضات را یکبار برای همیشه خاموش کنند...نزدیک ساعت 5 بود که سعی داشتیم از سمت امیرآباد به سمت میدان انقلاب برویم...از بالای پارک ملت گارد ضد شورش خیابان را بسته بود و جمعیتی معادل سه – چهار هزار نفر در خیابان کارگر شمالی تا چهار راه امیر آباد به طور پراکنده اقدام به شعار دادن و بعضا سنگ پرانی میکردند...تقریبا هر چند دقیقه یک گاز اشک آور به سمت جمعیت شلیک میشد که بلافاصله در جویهای آب انداخته میشد و یا به سمت نیروهای مستقر در چهار راه مجددا پرتاب میگردید...بعد از حدود نیم ساعت درگیری که گاه پلیس ضد شورش هجوم می آورد و جمعیت به عقب فرار میکرد و گاه جمعیت با سنگ پلیس را به عقب میراند کم کم جمعیت اضافه شد و با یک یورش دسته جمعی تمام نیروهای ضد شورش مستقر در چهار راه فاطمی پا به فرار گذاشتند و تقریبا تا میانه های خیابان عقب نشینی کردند... صحنه ی دیدنی ای بود که چطور با یک یورش سی – چهل نفره از جوانان تقریبا همین تعداد پلیس مستقر در چهار راه باطومها و بعضا سپرهای خود را رها کردند و به سرعت به عقب فرار می کردند...اما چیزی نگذشت که نیروهای کمکی از راه رسید و مجددا چهار راه به تصرف نیروهای پلیس و لباس شخصی در آمد...مشکل اینجا بود که آن سه چهار هزار نفری که بالای میدان بودیم به جز آن یک بار که نمیدانم چه شد که تعدادی یکدل شدیم و همه با هم یورش آوردیم اما هیچ کدام به دیگری دلگرم نبودیم...یعنی وقتی می دیدیم بیست سی موتور سوار دارند از پایین به بالا می آیند مثل گله ی آهو یکدفعه ترس همه را میگرفت و با اینکه از نظر منطقی تعدادمان خیلی بیشتر بود اما فرار میکردیم و میشدیم یک لقمه چرب و نرم برای ضربات باطوم آقایان...من و خانم شین داخل پارک پناه گرفتیم... تصمیم داشتیم به هر نحو شده به سمت انقلاب برویم تا اگر جمعیت انجا بیشتر بود به آنها بپیوندیم...در تمام مسیر از اول بلوار کشاورز تا میدان انقلاب کنترل دست نیروهای پلیس و لباس شخصی ها بود...ظاهرا به عابرانی که مثل ما با سرعت رد میشدند کاری نداشتند اما هر از گاهی کسی را که دلشان میخواست مورد نوازش قرار میدادند...از میدان انقلاب به سمت آزادی اما صحنه ها تکان دهنده بود...دهها لنگه کفش زنانه و مردانه به جای مانده در کنار خیابان نشان از درگیریهای شدید و فرار جمعیت داشت. در کوچه ها و خیابانهای منتهی به خیابان آزادی همچنان درگیری ها ادامه داشت...تمام سطح زمین پر از تکه های سنگ و خرده های کاشی خیابانها بود...نیروهای تازه نفس حکومتی در کوچه و خیابانهای اطراف به تعقیب و گریز ادامه میدادند و نیروهای ذخیره و یا نیروهایی که خسته تر بودند در خیابان اصلی که خلوت تر بود موضع گرفته بودند...در خیابانی نزدیک چهار راه پپسی کولا یک سنگپرانی تمام عیار ادامه داشت...بارانی از سنگ بود که بر سر نیروهای ضد شورش که زیر سپرها پناه گرفته بودند می بارید...تقریبا تمام سطلهای زباله را برای مقابله با گار اشک آور سوزانده بودند...در ساختمانی مسکونی نزدیک پل یادگار امام بسیجیها به داخل رفته بودند و در را از پشت بسته بودند...از داخل پارکینگ صدای جیغ و داد چند زن و البته فحاشی نیروهای حمله کننده به ساختمان می آمد...مردمی که در پیاده رو ها حرکت میکردند جلوی در ایستاده بودند و سعی داشتند در را باز کنند و به داخل بروند که با یورش نیروهای انتظامی از بیرون مواجه شدند...صحنه دلخراشی بود...سر چهار راه نواب یک وانت سیاه مخصوص یگان ویژه ایستاده بود که پشتش یک کپسول بسیار بزرگ شبیه کپسولهای گاز قرار داشت و چیزی شبیه مشعل هم در دست افسری بود که پشت وانت ایستاده بود...آدم را به یاد دستگاههای آتش افکنی می انداخت که نازیها در جنگ جهانی دوم استفاده میکردند...باطوم های برقی و دستگاههای شوک دهنده و تفنگهای ساچمه ای شبیه آنچه در بازی پینت بال استفاده میشود به تعداد زیاد در اختیار نیروهایی قرار داشت که در استفاده از آنها لحظه ای درنگ نمیکردند...در تمام طول مسیر تا میدان آزادی به جز تجمعات پراکنده معترضین به خصوص در کوچه ها و خیابانهای منتهی به خ آزادی مورد دیگری مشاهده نمیشد...یک جا لاشه موتور سوخته ای هم روی زمین بود که معلوم نبود موتور نظامی ست یا متعلق به مردم است...میگفتند در میدان توحید دو دستگاه ماشین یگان ویژه را آتش زده اند...در لاین غرب به شرق تردد کند خودروها در جریان بود اما لاین بی آر تی و لاین شرق به غرب را بسته بودند و کل خیابان جولانگاه موتورسواران یگان ویژه و چماقداران بسیج بود...حتی درهای مترو خیابان آزادی هم امروز بسته بود...خانمی میگفت که در خیابان نوفل لوشاتو واقع در جمهوری هم درگیری شدیدی بین مردم و نیروهای سرکوبگر وجود داشته و همین وسعت درگیریهای امروز تهران را نشان میداد...هیچکس نمیتواند حدس بزند درگیریهای امروز چند نفر کشته و یا زخمی داشته است...صدای تیر اندازیهای پراکنده از همه جا به گوش میرسید...ما تقریبا ساعت شش به میدان انقلاب رسیدیم و نمیدانم اصلا تجمعی در خیابان آزادی شکل گرفته بوده و یا از همان اول مردم را دسته دسته به کوچه ها و خیابانهای اطراف تارانده و متفرق کرده اند...اما بنا بر شنیده ها ظاهرا آقای موسوی در ابتدای خیابان جیحون برای مردم سخنرانی کرده اند و این نشان میدهد که جمعیت حداقل برای ساعاتی انسجام داشته و بعد از رفتن آقای موسوی یا خود خواسته و یا تحت فشار نیروهای دولتی پراکنده شده اند...به هر حال وقتی ما به میدان آزادی رسیدیم ساعت نزدیک هشت شب بود وآنجا هم تقریبا به طور کامل در دست نیروهای انتظامی و بسیج بود...

از دید من رژیم امروز با اینهمه نیرویی که به میدان آورد توانست از مردم تا حدودی زهر چشم بگیرد...فکر میکنم امروز خیلیها از ترس درگیری نیامدند...خیلیها هم موفق نشدند که خود را به میدان انقلاب و خیابان آزادی برسانند...تقریبا تمام خیابانهای اصلی و فرعی منتهی به میدان انقلاب را بسته بودند...حکومت نشان داد که برای مقابله با معترضان خیابانی جدی ست و حاضر نیست که به سادگی کنترل خیابانهای پایتخت را واگذار کند...حالا نوبت مردم است...باید دید که قدم بعدی مردم چیست...اتفاقات روزهای آینده تعیین کننده خواهند بود...

پ.ن: همچنین باید دید جهان چگونه با این کودتای تمام عیار سپاه و بسیج برای قبضه کردن قدرت در ایران کنار خواهد امد...

توسط در June 20, 2009 11:11 PM | | نظرات (109)
آقای خامنه ای...

آقای خامنه ای...در خطبه های امروز نماز جمعه گفتید که اگر امروز به خاطر تجمعات و فشار هواداران کاندیدای شکست خورده قوانین و روال طبیعی انتخابات را عوض کنیم و به جای رسیدگی قانونی به شکایات توسط شورای نگهبان و احتمالا بازشماری برخی صندوقها، کل انتخابات را باطل کنیم بدعتی گذارده می شود که منبعد هیچ انتخاباتی در ایران معنا و مفهومی نخواهد داشت و پس از اعلام نتیجه هر انتخاباتی هواداران گروه شکست خورده که ممکن است میلیونها نفر هم باشند به خیابانها خواهند ریخت و دولت را برای تغییر نتیجه انتخابات تحت فشار خواهند گذاشت.
آقای خامنه ای...در حالت کلی حرف شما درست است اما من چند سوال ساده از شما دارم که چرا همه ی شواهد و قرائنی که نشان از سیستمی هماهنگ و برنامه ریزی شده برای معکوس نمودن نتیجه ی انتخابات دارد را نادیده گرفته اید...!؟چرا در این دوره صدای هر سه کاندیدای شکست خورده و طرفدارانشان در آمده و همه متفق القول نتایج اعلام شده را غیر قابل باور و قبول میدانند...؟ آقای خامنه ای شما که هم مدیر و هم مدبر و هم آگاه به زمانه هستید چطور و با چه منطقی آرای سیصد هزار تایی کروبی را که مورد حمایت قاطبه روشنفکران،جنبش های زنان، جنبش های دانشجویی و همه کسانی که به اصلاحات و تیم کارکشته او اعتقاد داشتند توجیه میکنید...؟ آیا میدانید فقط همان دراویش گنابادی که برای تشکر از اعلام موضع صریح آقای کروبی نسبت به ایشان از او حمایت کردند و پشت او ایستادند در ایران چند نفر پیرو دارند؟ چهار سال پیش آقای مهرعلیزاده که نه شناخته شده بود و نه کارنامه ای داشت و نه شعارها و مواضع سیاسی اش کسی را جذب و جلب خود میکرد و نهایتا هم بین چهار کاندیدا چهارم شد فقط به علت همزبانی بالاترین رای را در استانهای آذربایجان آورد...ایشان اگر اشتباه نکنم نزدیک یک و نیم میلیون رای آورد...!یعنی پنج برابر آرای امروز کروبی... حالا سوال من این است که چطور شده همشهریها و همزبانهای کاندیداها در این دوره به آنها پشت کرده اند و همه متفق القول پشت احمدی نژاد ایستاده اند ...لابد این هم یکی از همان معجزات الهی ست...!
آقای خامنه ای ... از شما میپرسم چرا در همان چهار سال پیش که آقای احمدی نژاد انتخاب شد این همه اعتراض از جانب سایر هواداران کاندیدا ها شکل نگرفت و این هواداران میلیونی کاندیداهای شکست خورده سرازیر خیابانها نشدند...!؟ چرا در دوره های قبل تر این اتفاقات نیفتاد؟...مگر همانها که سی سال است به قول شما دارند دشمنی میکنند و پشت پرده هر واقعه و حادثه ای در این مملکت دستهای آنها را می بینید در موقع اعلام نتایج دوره های قبل به مرخصی رفته بودند؟
آقای خامنه ای...نتایج این انتخابات انقدر بد مهندسی شده که با چشمان بسته هم میشود فهمید که چه اتفاقی افتاده...نیازی به سند و مدرک نیست...اینهایی که ذکر کردم مشتی از خروار هم نبود...کاش لااقل کار را به دور دوم میکشیدید و انجا با اختلاف ناچیزی کاندیدای مورد نظرتان را انتخاب میکردید...باور کنید هیچ سر و صدایی از کسی در نمی آمد...شاید مهندسان انتخاباتی شما موقع تخصیص آرا به کاندیداها به این گفته نظر داشتند که دروغ هرچه بزرگتر باشد باور پذیر تر است...آقای خامنه ای... این مردم بیشتر از این عصبانی هستند که به شعورشان توهین شده...به هر حال صحبتهای امروز شما احتمالا خیلی از هوادارانتان را تحت تاثیر قرار داد...اما من و خیلیهای دیگر تا وقتی دم خروس را میبینیم نمیتوانیم قسم حضرت عباستان را باور کنیم.

پ.ن: امروز دوستی زنگ زد که دیدی پیش بینی ات اشتباه از آب در آمد و خامنه ای خیلی صریح و روشن پای احمدی نژاد ایستاد و حتی غیر مستقیم به هوادارانش برای مقابله چراغ سبز نشان داد...گفتم هنوز زود است که قضاوت کنیم...تا اینجا که همه چیز روال طبیعی اش را طی کرده...گفتم که خامنه ای باید با توپ پر به میدان می آمد و با تاکید بر تسلیم نشدن در برابر معترضان قدرتش را نشان میداد والبته از آن سو تاکید میکرد که اعتراضات فقط از طریق مجاری قانونی خود قابل بررسی ست و اگر قرار است چیزی تغییر کند نه با تجمعات و فشارهای اینگونه که فقط از مجاری قانونی (شورای نگهبان) این اتفاق می افتد...گفتم هیچ بعید نیست تا چند روز دیگر شورای نگهبان دلایلی به دست بیاورد که تقلب گسترده در انتخابات را نشان بدهد و بعد به عرض رهبری برساند و رهبری هم باز "مقتدرانه" بگوید که حالا که از مجاری قانونی ثابت شد که اینگونه بوده فلان میکنیم و بهمان میکنیم...اینها را به آن دوست گفتم چون معتقد بودم این حکومت هیچوقت حاضر نیست به خاطر یک پست ریاست جمهوری که دست حسن باشد یا حسین (که هر دو هم در اصل غیر خودی نیستند) وارد فاز درگیری و تقابل تمام عیار با مردم و در پی آن اغتشاش و اعتصاب و سرکوب گسترده و احتمالا حکومت نظامی و کشتاردر فاز داخلی و انزوا و تحریم در فاز روابط خارجی خود شود...واقعا چنین چیزی به مخیله ام هم نمیگنجد...اینها را با اعتماد به نفس و برای اینکه جلوی ان دوست از تک و تا نیفتاده باشم گفتم و واقعا هم به آن اعتقاد داشتم... و البته دارم...اما راستش ته ته دلم کمی شور میزند!

توسط در June 19, 2009 5:26 PM | | نظرات (95)
یک پیشنهاد : تحصن در دانشگاه و خیابانهای اطراف

خیلی وقت بود که انقدر همدلی و اتحاد بین مردم ندیده بودم...یک دیوانه ای از اتاق فکر این حکومت درآمد و یک سنگی را انداخت توی چاه که صد تا عاقل هم بیایند دیگر نمیتوانند بیرونش بیاورند...نمیدانم دیشب حرفهای کامران دانشجو رئیس ستاد انتخابات کشور را شنیدید یا نه...مجری برنامه سوالهای تند و صریحی را مطرح میکرد...مثلا اینکه چطور است که کاندیداها در شهرهای زادگاه خودشان هم کمتر از کاندیداهای دیگر رای آورده اند...یا اینکه خیلیها میگویند افزایش بی سابقه مشارکت مردم در این دوره نشانه اعتراض مردم و در جهت کاندیدای خاصی بوده اما چنین چیزی در نتایج انتخابات نمودی پیدا نکرده...یا اینکه چرای سیر برتری یک کاندیدا نسبت به دیگران به طور خطی و در تمام طول مدت شمارش آرا حفظ شده است...به هر حال اینها سوالهایی بود که به طور علنی از رسانه ملی مطرح شد و این یعنی اینها دیگر نمیتوانند خودشان را به کری بزنند...جوابهای آقای دانشجو اما کلی گویی و در بعضی جاها که با پوزخند همراه می شد علنا تحقیر آمیز بود...مثلا اینکه آقا من چه میدانم فلان کاندیدا بچه کدام شهر است...شما بروید از مردم همان شهر بپرسید که چرا به کاندیدای همشهری شان رای نداده اند...یا اینکه ما این دوره همه چیز را کامپیوتری کرده بودیم و خود نرم افزار آرا را تجمیع و نتیجه را اعلام کرده...اینطور که این جواب میداد آخر سر همه چیز را می اندازند گردن کامپیوتر و حتی بحث عوامل خودسر در وزارت کشور و ستاد انتخابات هم منتفی می شود...من هیچ شکی ندارم که حکومت نمیتواند در برابر این سیل اعتراضات که به خیابانها کشیده شده مقاومت کند...الان همه ی مردم برای بازگرداندن آرایشان همدل و یکصدا هستند...اینها فکر کرده بودند که ملت دنبال نان و ماست خودش است...چه کار دارد چه کسی رئیس جمهور میشود...گفتند نهایتا ده بیست هزار نفر (عمدتا دانشجو) را سرکوب میکنند و باقی هرچه می ماند غر غرهای در گوشی ست و البته یک سفره ی رنگین که برای چهار سال دیگر پایش بنشینند...باور کنید به مخیله شان هم نمیگنجید که مردم اینطور یکدل و میلیونی اعتراض کنند و به خیابانها بیایند... دیروز(چهارشنبه) هم مردم از میدان هفت تیر به سمت میدان ولیعصر و از آنجا تا میدان انقلاب و بعد به سوی میدان آزادی در سکوت کامل راهپیمایی کردند... میگفتند عده ای هم در اتوبان مدرس به سمت شمال در حال حرکت به سمت صدا و سیما هستند...حکومت خیلی شانس آورده که مخالفینش اینطور آرام و مسالمت آمیز اعتراض میکنند...اگر این اعتراضات به خشونت کشیده شود و ماشین سرکوب رژیم بخواهد به جان مردم بیفتد مطمئن باشید دیگر نه از تاک اثری باقی می ماند و نه از تاک نشان...این درگیریهای پراکنده ای هم که اتفاق میفتد و عده ای کشته می شوند به نظر من از طرف حکومت سازماندهی نشده...عوامل تندرویی در سپاه و بسیج مسئولش هستند...اگر این اعتراضات از این حالت سکوت و مسالمت آمیز بودنش خارج شود و تبدیل به یک درگیری خشن و تمام عیار بین مردم و نیروهای حامی حکومت شود دیگر هیچ جوری نمیشود سر و ته ماجرا را جمع کرد و نتیجه اش فقط ساقط شدن حکومت است...دقت کنید که من ادعا نمیکنم که این چند میلیون نفری که در خیابانهای تهران راهپیمایی میکنند پتانسیل این را دارند که وارد فاز خشونت آمیز اعتراضی شوند...خیر...نود درصد همین مردم اگر ببینند کار به خشونت کشیده و هر روز صدها نفر کشته می شوند و مثلا حکومت تیربار سر خیابانها و بالای پشت بامها گذاشته دیگر از خانه های خود هم خارج نمیشوند...اما همان ده درصد جوانانی که باقی میمانند اگر در گیر و دار این درگیریها به تدریج مسلح شوند مثل اول انقلاب طومار حکومت اسلامی را در هم خواهند پیچید...خدا آن روزی را نیاورد که کار به درگیریهای اینچنینی برسد...به هر حال من شخصا بسیار خوشبینم که به زودی همان سناریوی عوامل خودسر در وزارت کشور کلید بخورد و حکومت خیلی مسالمت آمیز به خواسته های مشروع مردم تن دهد...تنها شرطش پایداری و ماندن در صحنه است...

پ.ن: امروز (پنجشنبه) ساعت 4 بار دیگر میدان انقلاب جمع خواهیم شد...اگفته اند به یاد کشته شده های اخیر مشکی بپوشیم و شمع بیاوریم...اگر میشد این جمعیت را سازماندهی کرد که امشب در صحن دانشگاه تهران و خیابانهای اطراف تحصن کنند خیلی خوب بود...نارنجی های اوکراین چندین شب تا صبح در خیابانها ماندند تا توانستند خواسته های خود را به کرسی بنشانند...چه عیبی داشت اگر ما هم یک شب در خیابان و کنار هم بمانیم...با این کار اولا ستاد نماز جمعه باید محل برگزاری مراسم هر هفته اش را تغییر میداد و مثلا آن را به مصلا منتقل میکرد که همین یک اعتراض معنا دار به حکومت بود و یا برای اولین بار با حضور مردم منتقد این حکومت نماز جمعه برگزار میشد و خب البته همه میدانیم که در نماز جمعه هم شعار دادن آزاد است...اما این کار چند ریسک بزرگ دارد...اینکه اگر خیلیها با عذرهای مختلف جماعت متحصن را ترک کنند تا شب را به خانه هایشان بروند و تعداد به ده – بیست هزار نفر تقلیل پیدا کند احتمال سرکوب خشن توسط نیروهای حزب اللهی وجود دارد...دیگر اینکه در نیمه های شب ممکن است نیروهای بسیج اقدام به آتش زدن اماکن و خرابکاری کنند و بیندازند گردن متحصنین شب گذشته... به هر حال میدانم اگر حتی یک سوم مردمی که امروز برای اعتراض می آیند در دانشگاه تهران تحصن کنند حرکت بسیار بزرگ و در نوع خود منحصر به فرد و معنا داریست...هم از جهت اعلام حمایت از دانشجویان دانشگاهها و به خصوص دانشگاه تهران و بزرگداشت یاد کشته شدگان حمله به کوی دانشگاه و هم از جهت اشغال محل برگزاری نماز جمعه تهران و دادن این پیام به رهبر که اگر خواستی نماز جمعه برگزار کنی باید بیایی و در مقابل مردم منتقد حرفهایت را بزنی و نه در حضور بسیجیان و سپاهیان و عده ای از داخل خود حکومت...به هر حال این یک ایده است که به ذهن من رسید...کاش چنین ایده ای از جانب موسوی مطرح بشود و از طریق ستادش به طور رسمی اعلام شود...حرکت فوق العاده معنا دار و منحصر به فردیست.

پ.ن: تاکید میکنم تحصن در دانشگاه به این معنا نیست که شرکت کنندگان پشت سر رهبر نماز بخوانند...رهبر باید اول بیاید و با
سخنانش عدالتش را (که یکی از شروط اصلی رهبری و حتی پیش نماز بودن است) به مردم ثابت کند...اگر بیاید که نمی آید و اگر خواسته های مردم را بپذیرد که نمیپذیرد آنگاه کسانی که اهل نماز خواندن هستند میتوانند پشت سر او نماز بخوانند و باقی هم گوشه ای می نشینند و تماشا می کنند...

بعد التحریر مهم: چیزی که دیروز لیدرهای راهپیمایی به شدت در موردش اطلاع رسانی کردند تجمع در میدان انقلاب و حرکت به سوی کوی دانشگاه بود...امروز ظاهرا خبرهایی از سایت رسمی میر حسین خبر از تجمع در میدان توپخانه (امام خمینی) در همان ساعت را میدهد...این یک ناهماهنگی ست که علتش هم نبودن ابزار مناسب جهت اطلاع رسانی ست...چیزی که مسلم است قریب به اتفاق کسانی که در تجمع دیروز حضور داشته اند خبر میدان انقلاب را تایید میکنند...اما به قول دوستی جمعیت آنقدر هست که اگر از توپخانه هم شروع شود نهایتا به میدان انقلاب بیانجامد. فقط کافیست این دو گروه در مسیرهای مخالف حرکت نکنند...پس اگر در میدان انقلاب حاضر میشوید به سمت توپخانه حرکت کنید...من معتقدم در هر دو محل آنقدر جمعیت زیاد خواهد بود که خطری متوجه مردم نشود و احدی جرئت تعرض و سرکوبی پیدا نکند...شخصا بعد از خواندن بیانیه رسمی سایت موسوی به میدان توپخانه خواهم رفت.

این عکس را هم حتما ببینید...دیگر مستند تر از این نمیشد نشان داد که چه کسانی اقدام به تخریب اموال عمومی و اموال مردم میکنند

توسط در June 18, 2009 8:33 AM | | نظرات (150)
گزارش داغ داغ از تجمع امروز و پیش بینی آینده...!

عجب روزی بود...عجب روزی...هنوز هم ادامه دارد...مردم هنوز در میدان و خیابان آزادی هستند...گفته بودم اگر این مردم بیایند هیچ حکومت و نهادی جرئت و جسارت حمله به انها را ندارد...امروز از موتورسوارهای بسیجی خبری نبود...فقط تک و توک در سر بعضی از چهار راه ها ماشینهای یگان ویژه دیده میشد که افسران در لباسهای فرم مثل مجسمه ایستاده بودند و مردم را نگاه میکردند...دست بر قضا خیلی هم مهربان بودند...تنها شرط سلامت بودن با هم بودن است...امروز خون از دماغ یک نفر هم نیامد...حتی یک شیشه هم شکسته نشد...دیگر از این مخملی تر نمیشد به خیابان آمد....از میدان انقلاب تا خود میدان آزادی جا برای سوزن انداختن نبود...انبوه جمعیت از این سو تر به قول کسانی تا میدان امام حسین هم امتداد یافته بود...کاش از تجمع امروز تصاویر هوایی تهیه شده بود...تمام فرعی های خیابان آزادی هم مملو از جمعیت بود...مردم برای رهایی از فشار جمعیت و نفسی تازه کردن هیچ جایی نداشتند...اصلا باورم نمیشد که تهران انقدر جمعیت داشته باشد...در تمام طول مسیر دستها به نشانه پیروزی بالا بود...از بعضی خانه ها شلنگ آب را به سر و روی جمعیت میگرفتند تا این جمعیت متراکم کمی خنک شود...بعضی از مسن تر ها در آن شلوغی و ازدحام از حال رفتند...باید بودید و می دیدید...قبل از اینکه برویم خیلیها توی دل مردم را خالی میکردند که نروید...که حق تیر دارند...که میکشند...در سفاکی و بی رحمی اینها شکی نیست...اینها در سرکوب اغتشاشات استادند...اما این یک اغتشاش خیابانی نبود...یک خروش و جنبش بزرگ مردمی بود...مگر میشود دیگر حریف این مردم شد...؟باور کنید این مردم با هم فوت میکردند کل نظامشان را باد برده بود...فقط باید متحد بود...اینها مثل گله ی گرگ مترصد نشسته اند که ما را جدا کنند و تک تک دخلمان را بیاورند...دیروز دانشگاه تهران را به خون کشیدند...روزهای قبل به سراغ فعالان ستاد موسوی و یا کروبی رفتند...ولی امروز روز ما بود... فردا هم روز ماست...دیگر دوره اختناق و دیکتاتوری به سر آمده...شاید دوباره به سراغ خیلیها بروند و دخلشان را هم بیاورند...شاید سراغ من و تو بیایند...اما این حرکت دیگر متوقف نخواهد شد...حسن ماجرا این است که آقای رهبر سرنوشت خودش را به سرنوشت رئیس جمهور منتخبش گره زده...هنوز یک روز از انتخابات نگذشته همه معترضان را مورد عتاب و خطاب قرار داد...حالا چطور میخواهد این گند را ماستمالی کند خدا میداند...احمدی نژاد امروز و فردا می رود...شک نکنید...شرطش پایداری و حضور در صحنه است...موسوی به زودی رئیس جمهور ایران خواهد شد...کاش آقای موسوی کسی بود که میتوانست این پتانسیل عظیم را به سمت و سوی یک جامعه آزاد هدایت کند...جامعه ای که نیاز به یک قیم و رهبر مادام العمرو به دور از نقد نداشته باشد...به نطر من اولین کار موسوی باید این باشد که نهاد های شبه نطامی مثل سپاه و بسیج را خلع سلاح کند...نهادهایی که زمانی بنا به ضرورت (جنگ) به وجود امدند و این روزها شده اند چماقی در دست صاحبان قدرت برای کوبیدن به سر مردم... جامعه باید از این وضع امنیتی و رعب و وحشت بیرون بیاید...انتقاد از هر مقامی باید به راحتی و شفافی در رسانه ها منعکس شود...وزارت اطلاعات باید به کل از وجود عناصر فاشیست پاکسازی شود...اینها اولین قدمهای موسوی باید باشد...کاش موسوی کسی باشد که پتانسیل این کارها را داشته باشد...موسوی را از همین امروز رئیس جمهور ایران بدانید...به پشتوانه همین مردمی که امروز نشان دادند خس و خاشاک نیستند...فردا عصر ساعت پنج این جمعیت این بار در میدان ولیعصر جمع خواهند شد و احتمالا به سمت صدا و سیما حرکت خواهند کرد...قرار است همه چیز آرام و به دور از خشونت باشد...همانطور که امروز بود...این مردم میخواهند به حکومت و نیروی انتظامی نشان بدهند که در اوج قدرت هم میشود متین و خویشتندار و صلح طلب بود...امروز تمام نیروهای انتظامی و سپاه و بسیج در تهران در برابر این خیزش بزرگ مردمی فقط جنبه تزئینی داشتند...!

در حاشیه:
جمعیت با وجود ازدحام فوق العاده اما بسیار کنترل شده و متین رفتار میکرد...قرار بود تا میدان آزادی هیچ شعاری داده نشود...چند میلیون نفر در سکوت ساعتها راه پیمایی کردند...اما در نزدیکیهای میدان آزادی این بغض شکست...هر گروه به فراخور احوال خود شعاری میداد...اما جالبترینش به نظر من این بود: ما بچه های تهرون...رای ندادیم به میمون!

اما پیش بینی آینده: فردا قرار است شورای نگهبان برای بررسی اعتراضات کاندیداها تشکیل جلسه دهد...سناریو این است: بررسی میکنند...میفهمند تقلبی رخ داده...چند نفر را به عنوان عوامل خودسر در وزارت کشور مسئول این تقلب معرفی میکنند و چوب توی آستینشان میکنند...به رهبر ماجرا را می گویند و رهبر هم میگوید ای داد بی داد...! حکم حکومتی میدهیم که دوباره انتخابات برگزار شود...انتخابات برگزار میشود و این بار میرحسین انتخاب میشود...بعد رهبر با دستان خودش میر حسین را بغل میکند و ماچ میکند و از دلش در می آورد و حکمش را تنفیذ میکند...موسوی هم البته میگوید فدای سرت...پیش می آید...و رهبر هم باز میشود یک رهبر مردمی و ناز...احمدی نژاد هم این وسط البته آدم بده نمیشود...میگویند خب اطلاعات غلط به آن بنده خدا داده اند و واقعا فکر میکرده رئیس جمهور شصت و چهار درصدی ست...!...خیلی محترمانه باز میرود ور دل رهبرش مینشیند و پست و مقامی میگیرد...نمیخواهم توی ذوقتان بزنم...اما همه چیز به همین لوسی تمام می شود!

بعد التحریر:
دیشب دسترسی به اینترنت نداشتم...کل شبکه اینترنت سمت ما قطع بود...ظاهرا در پایان تجمع از یکی از پایگاههای بسیج در خیابان جناح به سوی مردمی که در ضلع شمالی میدان آزادی در خیابان جناح به سمت آریاشهر حرکت کرده بودند تیر اندازی شده و حداقل یک نفر هم کشته شده...دقت کنید که تا وقتی جمعیت انسجام داشت هیچ برخوردی با مردم صورت نگرفته بود...در انتهای راهپیمایی و در ساعات اولیه شب ظاهرا بالای میدان در خیابان جناح آتشی توسط افراد نامشخصی روشن شده بود که وقتی عده ای به آن سمت رفتند با تیراندازی از داخل یکی از پایگاههای بسیج مواجه شدند...

این عکسها را هم ببینید...چند عکس آخر مربوط به راهپیمایی دیروز و درگیریهای آخر روز است:
http://www.boston.com/bigpicture/2009/06/irans_disputed_election.html

توسط در June 15, 2009 7:54 PM | | نظرات (262)
توجه...توجه

زمزمه هایی از یکی دو ساعت پیش شروع شده که میگویند تجمع امروز در میدان انقلاب از طرف ستاد میرحسین کنسل شده است...روال طبیعی هم همین است و حتما هم اینگونه بوده...این طبیعی ست که موسوی برای اینکه به جرم ایجاد تجمع غیر قانونی متهم و زندانی نشود بعد از اینکه وزارت کشور مجوز نداد در سایت خود و به طور رسمی اطلاع رسانی کند و موضوع را منتفی اعلام کند...از اول هم فقط هدف این بوده که به طور گسترده در مورد این تجمع اطلاع رسانی شود...حالا چه عیبی دارد وقتی همه میدانند کی و کجا باید بیایند در سایت اینترنتی موسوی چند ساعت مانده به شروع تجمع در نیم خط اعلام شود که برنامه کنسل شد... این سیاست است...این برای این است که بهانه دست حکومت ندهند تا رهبر جنبش سبزها را زندانی کنند...مگر توقعی غیر از این میرفت؟ موسوی که یک رهبر چریکی و انقلابی نیست که زندگی مخفیانه داشته باشد و بتواند در تریبون رسمی اش اعلام کند که مردم بریزید توی خیابانهاو دنبال مجوز هم نباشید...یعنی شما فکر میکردید وزارت کشور به تجمع معترضان مجوز میداد که میخواستید بیایید و در این تجمع شرکت کنید...یا واقعا موسوی انقدر ساده لوح بوده که انتظار داشته وزارت کشور به او مجوز چنین تجمعی را بدهد؟...نه...این فراخوان به اعتراض از سوی موسوی فقط برای متشکل کردن این اعتراضهای پراکنده بوده...که هرکس به موسوی رای داده بداند کی و کجا میتواند به بقیه معترضین بپیوندد...که این اعتراضها انسجام پیدا کند...رشد کند...قدرتمند و متمرکز شود و در نهایت غاصبان پست ریاست جمهوری را به زیر بکشد...باقی حرفها همه کشک است...بهانه است برای همانها که از اول هم دلشان میخواست بنشینند کنج خانه و از تلویزیون و اینترنت پیگیر اخبار باشند...بابا ولش کن...حالا مگر من یک نفر نباشم جنبش میخوابد...؟اصلا خود سایت موسوی اعلام کرده که تجمع کنسل شده...چرا من باید بشوم کاسه داغتر از آش...
این حرفها زهر است...به شعور و رای ما توهین شده...ساکت ننشینیم...نگذاریم بیش از این لجنمالمان کنند...بعضی وقتها فکر میکنم زندگی ارزش هرنوع زندگی کردنی را ندارد

توسط در June 15, 2009 12:34 PM | | نظرات (79)
یک روز خوب...!

این خواهر زن ما هم عجب آدمیست ها...یک سرباز بدبختی توی این شلوغی و بلبشو حواسش نبوده و با باطومش زده توی پای خانم و خانم سر گذاشته دنبالش و کلی دنبالش دویده تا از پشت گرفته و پرتش کرده روی زمین و با مشت و لگد افتاده به جانش که به چه حقی من را زدی...!خواهرانش به او میگویند سنجاب وحشی...!ولی واقعا کاش آن لحظه با یکی از همین دوربینهای موبایل فیلمبرداری شده بود...جان خودم تبدیل میشد به سمبل مبارزه و باطبی دوم...!تازه بعد از آنهمه کش و قوس که به خیر گذشت دوباره با یک سرباز یگان ویژه گلاویز شد و یک کشیده هم خورد... این مادر زن ما هم که بدتر از او...هرجا میبیند شلوغی و بزن بزن است و همه دارند فرار میکنند راهش را صاف میکشد و میرود آن سمت...در این تجمعات فقط دنبال لانه زنبور میگردد...نشان به آن نشان که انگشت کوچک دست راستش با ضربه ی باطوم شکست...نزدیک بود گردن ما را هم بشکنند...به خدا من دیگر با این خانواده به این جور جاها نمیروم...ولی رویهمرفته روز خوبی بود...کلی دویدیم...کلی خندیدیم...کلی سر به سر این سربازهای صاف و ساده گذاشتیم...لحظه های خوب و بدی داشت...دو بار با چشمهای خودم شاهد شلیک گاز اشک آور بودم...یک جا روی زمین کلی خون ریخته شده بود...یک بانک پایین تر از میدان ونک تمام شیشه هایش خورد شده بود...جا به جا در خیابان سطلهای زباله را آتش زده بودند...این حمله و هجوم موتور سوارها به جمعیت هم دیگر دارد عادی میشود...مردم کمی ترسشان ریخته است...خیلیها را دیدم که ایستادند و فرار نکردند...این خواهر زنم که دیگر همانطور که گفتم از آن ور بام افتاده بود...ما را به سخت جانی او این گمان نبود!

فردا عصر ساعت 4 بزرگترین تجمع و راهپیمایی در میدان انقلاب و به سمت میدان آزادی برگزار خواهد شد...در این تجمع شخص میر حسین موسوی سخنرانی خواهند داشت...تا به حال هرچه تجمع و اعتراض بود اعلام نشده و خود جوش و البته تا حدودی پراکنده شکل گرفته بود یا اینکه خیلی دیر و محدود در موردش اطلاع رسانی صورت گرفته بود...اما فردا روز دیگری ست...تلاشهایی دارد میشود تا برای این تجمع از وزارت کشور مجوز اخذ شود...اما چه وزارت کشور قبول کند و چه قبول نکند این تجمع با سخنرانی میرحسین برگزار خواهد شد...به جرئت میتوانم بگویم قریب هشتاد درصد کسانی که در تهران به میرحسین و یا کروبی رای داده اند از طرق مختلف از این فراخوان برای دفاع از آرای از دست رفته خود باخبرند...فردا معلوم میشود که آیا از این هشتاد درصد که حقشان پایمال شده یک پنجمشان برای حمایت از کاندیدای مورد نظر خود خواهند آمد یا خیر که اگر بیایند - حتی اگر یک پنجمشان بیایند - خیابان آزادی جا برای سوزن انداختن نخواهد داشت و مطمئن باشید هیچ دیکتاتوری با هر درجه از خشونت و استبداد جرئت و توان حمله به یک تجمع میلیونی را نخواهد داشت...

موسوی و کروبی نشان داده اند که برای صیانت از آرای ما جدی هستند و پای حرفشان ایستاده اند...پایشان بایستیم!

پ.ن: موقع برگشت به خانه توی تاکسی جوانی بغل دستم نشسته بود که صدایش از شدت ناراحتی میلرزید...میگفت دانشجوی دانشگاه تهران است و گروههای فشار به زور وارد دانشگاه شده اند و همه دانشچویان را قلع و قمع کرده اند...فحوای کلامش نشان میداد که فاجعه ای در دانشگاه تهران یا حداقل یکی از دانشکده های آن رخ داده...تو را به خدا اگر کسی خبری از سرکوب دانشجویان دانشگاه تهران دارد خبری بدهد...

پ.ن: عجیب بود این صدای الله اکبری که تهران را برداشت...خواهرم حدود ساعت نه شب زنگ زد که آنجا (سعادت آباد) دارند
روی پشت بامها الله اکبر میگویند...پنجره را که باز کردم دیدم اینجا هم همین اهالی تودار محل ما که عمرا از این کارها نمیکنند دارند از پنجره هایشان الله اکبر و مرگ بر ا.ن. میگویند...! خیلی جالب بود...

پ.ن: با این وضعیتی که پیش میرود هیچکس از فردای خودش خبر ندارد...اگر نبودیم حلال کنید.

توسط در June 15, 2009 12:36 AM | | نظرات (76)
ما بی شمارانیم...

احمدی نژاد ساعتی پیش رسما در تلویزیون ظاهر شد و در اولین نطق تلویزیونی بعد از انتصابات ریاست جمهوری با همان لبخند مهوع همیشگی از ملت بزرگ ایران تمجید کرد...همانطور خیره نگاه کرد...چشمهایش را ریز کرد...لبهایش را کج و کوله کرد و مثل همیشه بی شرمانه و لا ینقطع دروغ گفت...از مردمی حرف زد که همه بهت زده و خشمگین نگاهش میکردند...از امید...نشاط...شور...مردم را از تریبون رسمی صدا و سیما دعوت کرد که فردا ساعت 5 عصر بروند میدان ولیعصر و شادمانی کنند...! چرا که نه؟ یک انتخابات مصنوعی یک جشن مصنوعی هم میخواهد...یک سوال...! .مگر آرای امروز احمدی نژاد از آرای دوره های قبل خاتمی هم بیشتر نبوده...؟ مگر امروز احمدی نژاد از تمام شخصیتهای سیاسی تاریخ ایران منهای امام خمینی محبوب تر نیست؟ پس چرا جامعه را بهت و حیرت فراگرفته؟ پس چرا از آن جشنهای خود جوش خیابانی خبری نیست...؟ چرا یک روز پس از اعلام آرا هیچ کجا گل و شیرینی پخش نشد؟ چرا هیچ کجا جوانها رقص کنان و هلهله کنان به خیابانها نریختند؟ پس این هواداران میلیونی...این حدود هفتاد درصد مردم کجا هستند؟ چرا باید برای جشن پیروزی فراخوان رسمی از تلویزیون اعلام شود و محل و ساعت خاصی مشخص گردد...!!؟ فردا باز شاهد نمایش مضحکی از رسانه رسمی حکومت خواهیم بود...باز اتوبوسهای سازمانی ده ها هزار نفر را به میدان ولیعصر منتقل میکنند و دوربین ها جمعیت در هم تنیده ای را نشان خواهند داد که انتخاب رئیس جمهورشان را جشن گرفته اند...

نه...این وقاحتها را دیگر پایانی نیست... اینها میدانند که میتوانند در میدان ولیعصر و خیابانهای اطراف آنقدر آدم بریزند که تماشایش هر بیینده ی بی خبری را شوکه کند...طرفداران حزب اللهی احمدی نژاد و کسانی که به هر حال به او رای داده اند در همین تهران بالغ بر یک میلیون نفرند...اینها کل حواشی را هم با اتوبوسهای سازمانی جمع میکنند...پایش بیفتد از سمنان و قم و قزوین هم آدم می آورند...به همه اینها تمام نهادهای دولتی و سازمانهایی مثل سپاه و بسیج را هم اضافه کنید...باز هم یک شعبده بازی بزرگ دیگر در راه است...! فردا نمایش تصاویر میدان ولیعصر در اخبار شبانگاهی صدا و سیما تکان دهنده خواهد بود...!یک نمایش عوامفریبانه دیگر برای ایجاد این شبهه بین توده های متحیر و خشمگین مردم که شاید واقعا تقلبی نشده و مردم به احمدی نژاد رای داده اند...برای اینکه بتول و اقدس بنشینند پای تلویزیون و جوانهای سرخورده شان را قانع کنند که بابا انقدر نروید و شلوغ کنید...بیایید ببینید برای احمدی نژاد چقدر آدم جمع شده...برای اینکه در خانواده هایی که نگران زندگیشان هستند بحث در بگیرد که ایران همین است...مردم هم همین هستند...حالا هی برویم توی خیابان اعتراض کنیم که چه...برای یک مشت گوسفند خودمان را به خطر بیاندازیم که چه؟ خاک بر سر همه شان...لیاقتشان همین است...
و خودمان را راضی کنیم که برگردیم سر کار و زندگیمان...که باز بشویم بره ی سر به راه...تا باز کجا گوشت قربانی این دکان قصابی شویم...!

چه کار باید کرد...؟ باید انسجام داشت...باید پیگیر بود...باید برای اینکه این نمایش وقیحانه را بر هم بزنیم درست وسط صحنه باشیم...توی خیابان...نه توی خانه و پشت کامپیوتر...نه پای برنامه های بی بی سی و صدای آمریکا...باور کنید درد باتون انقدرها هم زیاد نیست...مطمئن باشید دردش بیشتر از دردی که الان داریم نیست...باید ترسهایمان را فراموش کنیم...بدانیم که درست در بزرگترین لحظه تاریخمان قرار داریم...پذیرفتن این انتخابات ننگ ابدی ست که در تاریخ برای همیشه میماند...نگذاریم که کودتای 28 مرداد با کمک یک مشت لات و عربده کش تکرار شود...نگذاریم که چهل سال بعد نوه ها و فرزندانمان ما را به کاهلی و بی غیرتی و انفعال متهم کنند...ما میتوانیم ...ما بیشمارانیم!

پ.ن: امیدوارم اصناف و بازاریان زودتر به مردم بپیوندند...تهران باید تعطیل شود...

بعد التحریر:

امروز صبح قبل از اینکه بروم بیرون تلویزیون را روشن کردم...صدای امریکا برنامه ای داشت که بالای آن "زنده" نوشته شده بود و نمیدانم تکرار برنامه زنده دیشب بود یا اینکه روال پخش برنامه ها عوض شده بود و برنامه واقعا به طور زنده پخش میشد...مردم زنگ میزدند و در مورد اتفاقات اخیر صحبت میکردند...یک جا آقایی تماس گرفت و خیلی جالب شروع کرد به صحبت کردن که در نمیدانم کدام حوزه اراک خودش مسئولیتی داشته و در شمارش آرا هم حضور داشته و از نزدیک شاهد خیلی چیزها بوده... لحن کلامش به گونه ای بود که تصور میشد میخواهد پرده از بعضی تخلفات بردارد. اما وقتی خوب آسمان و ریسمانش را چید گفت خدا به سر شاهد است در آن شعبه ما نزدیک یازده هزار رای شمردیم که ده هزار و نمیدانم چقدرش مربوط به آقای احمدی نژاد بود...یک لحظه حس خیلی بدی بهم دست داد...لحن کلام و جزئیاتی که بیان میکرد برایم باور پذیر می نمود...با عصبانیت و تعجب و تا حدودی سرخوردگی تلویزیون را خاموش کردم که بیرون بروم...پیش خودم یک لحظه فکر کردم نکند واقعا در بعضی شهرستانها مردم اینگونه بوده اند...داشتم کفشهایم را میپوشیدم که یک لحظه چیزی در ذهنم جرقه زد...! چطور میشود در یک شعبه و در یک صندوق رای یازده هزار رای ریخته شود...؟ متوسط رای هر صندوق حدود هزار رای است...اگر مراحل اخذ رای بدون وقفه و برای پانزده ساعت ادامه داشته باشد و اگر هر سی ثانیه یک رای در صندوق انداخته شود هم هر صندوق میتواند حداکثر 1800 رای داشته باشد...! پیش خودم گفتم کاش تلویزیون را خاموش نمیکردم و جواب مجری برنامه و احیانا آقای سیگارچی (مهمان برنامه) را هم میشنیدم و کاش آنها انقدر حضور ذهن می داشتند که همانجا طرف را که همه مردم را مثل خودش خر فرض کرده بود با این سوال میکردند توی قوطی که چطور شما در شعبه تان یازده هزار رای شمرده اید...!

توسط در June 14, 2009 12:24 AM | | نظرات (42)
انتصاب وقیحانه...!

این وقیحانه ترین اتفاقی بود که میتوانست بیفتد...!
مانور اقتدار با هدف برقراری نظم در پایتخت در حال برگزاری ست...آیا واقعا این یک کودتای نظامی علیه جنبش اصلاحات نیست؟
با هیچ منطقی نمیشود این شمارش را پذیرفت...با هیچ منطقی...!!بحث جر زدن نیست...بحث دو دو تا چهارتاست و انقدر این آمار و ارقام تخیلی ست که آقایان حتی نرسیده اند که آمار باطله را در معادلات خودشان وارد کنند و در اعلام نتایج تا اینجا که هیچ خبری از آرای باطله نیست...به اعتقاد من حکومت شمشیر را از رو بسته است...
چیزی که مسلم است دیگر راه تغییر در این کشور از صندوق های رای نخواهد گذشت...خدا به داد همه ی مردم برسد

بعد التحریر:
این قسمتی ست از نامه سرگشاده جمعی از کارکنان وزارت کشور که حدود پنج روز قبل از انتخابات نوشته شده بود که رونوشت آن به ریاست مجلس خبرگان رهبری، ریاست مجلس شورای اسلامی، ریاست قوه قضائیه، ریاست کمیته صیانت ار آرا مردم، مسئول بازرسی دفتر مقام معظم رهبری، ریاست سازمان بازرسی کل کشور و کاندیداهای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ارسال شده بود:

اینجانبان از کارکنان متعهد، متخصص و ایثارگر وزارت کشور، با سابقه کارشناسی و مدیریتی در برگزاری انتخابات متعدد، بعضا از دوره‌های آیت الله خامنه‌ای، آیت الله هاشمی رفسنجانی و حجت الاسلام و المسلمین خاتمی اعلام می‌نماییم؛ از سلامت انتخابات کنونی به دلایلی که شرح خواهیم داد، احساس خطر می‌کنیم.

اهداف و برنامه ریزی در ستاد انتخابات کشور، به طور آشکار و متقنی به سمت صیانت و سلامت از آراء مردم در انتخابات 22 خرداد 88 پیش نمی‌رود، این موضوع نیز در برگزاری انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی در روز جمعه 24 اسفند 86 به نحوی شاهد آن بوده‌ایم، اما از بیم و هراس آینده شغلی خود دم فرو بستیم، ولیکن دچار عذاب وجدانی شده‌ایم که هنوز ادامه دارد، هم اکنون آن شرایط و فضای ناسالم به وضوح قابل درک، مشاهده و به مراتب بدتر از آن زمان است و این مشکل اساسی را تعدادی از کارشناسان اصیل و باوجدان وزارت کشور در ستاد انتخابات کشور و یا وزارتخانه فعال هستند، بدان اذعان دارند، اما متاسفانه با دلی پرخون جز اطلاع‌رسانی پر بیم و هراس، کاری از دستشان بر نمی‌آید. (هرچند که می‌دانیم پس از انتشار این مطلب آقایان به تکذیب آن خواهند پرداخت) در این جا فضایی امنیتی تیره، تاریک، غیر شفاف، و غیر کارشناسی که هرگز در طول تاریخ برگزاری انتخابات شاهد آن نبوده‌ایم، روح و روان ما را آزرده و خواب را بر ما حرام کرده است.

اینجانبان دوستداران نظام، انقلاب، رهبری و میهن عزیزمان، مصرانه اعلام می‌نماییم، قبل از آن که خدای ناخواسته حادثه‌ای فراگیر را در کشور شاهد باشیم و موقعیت نظام جمهوری اسلامی، وحدت مردم، انسجام و یکپارچگی کشور به خطر افتد که در آن صورت مهار آن مشکل، چه بسا غیر ممکن با شد، به نجات وضع موجود در ستاد انتخابات کشور بشتابند، امیدواریم که مسئولین امر با ابزار قانونی و پیگیری‌های لازم، آراء مردم که در حقیقت سرنوشت آینده کشور است، صیانت و پاسداری به عمل آورند، تا در پیشگاه خداوند متعال و مردم شریف ایران سربلند باشند و این نظام برای چهار سال آینده در عرصه‌های داخلی و خارجی سرافراز و سربلند باشد و از همین جا مصرانه و عاجزانه تاکید می‌کنیم : ناظرانی از کمیته صیانت از آراء مردم به اتفاق نمایندگانی از دفتر بازرسی بیت مقام معظم رهبری و سازمان بازرسی کل کشور را درون " اتاق تجمبع آمار" در ستاد انتخابات کشور که اکنون به فرمان فردی غیر وزارت کشوری به نام «سید حسن میردامادی» است، بفرستید تا با حضور مستمر و آنی، نگهبان آراء مردم باشند..."

بقیه این نامه سرگشاده را که بیانگر نکات تکان دهنده ای در مورد گرفتن "حکم شرعی" برای تغییر آراست در اینجا بخوانید.

----------------------------------------------------------

اولین واکنش رسمی میر حسین موسوی...بیانیه ای که ساعتی قبل منتشر شد:
"بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف ایران
نتایجی که برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد بهت‌آور است؛ مردمی که در صف‌های طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود می‌‌دانند که به چه کسی رای داده‌‌اند با حیرت تمام به شعبده‌‌بازی دست‌اندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه می‌کنند.
آنان اینک بیش از همیشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح این بازی بزرگ ریخته شده است. اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار می‌‌دهم که تسلیم این صحنه‌آرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه آن چه که از عملکرد متصدیان بی‌‌امانت دیده‌‌ایم و می‌‌بینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست.
اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابود کننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیه‌گرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمه‌های جبرا‌ن‌‌ناپذیر قرار دهد.
به مسوولان توصیه می‌‌کنم بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت زداست. آنان بیش از هر کس دیگر از این حقیقت باخبرند که در این کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کم‌ترین پیام انقلاب ما این است که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.
اینجانب از همین فرصت استفاده می‌کنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر می‌دهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند.
خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود. ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر (ص) است با تمامی شور ادامه می‌دهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه می‌کنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.
جا دارد از یکایک شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعالیت می‌کردند سپاسگذاری کنم و تاکید کنیم که تا رسیدن به نتیجه‌‌ای که کشور ما لایق آن است هم‌چنان به حضور و تلاش آنان نیاز است.
ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و ع لی الله فلیتو کل المتوکلون
میرحسین موسوی"

توسط در June 13, 2009 7:37 AM | | نظرات (90)
جنبش سبزها...انتخابات و بعد از آن...

حدود دو سال پیش برای اینکه از دور تسلسل انتخاب بین اصلاح طلبان دستچین شده و اصولگرایان عصر حجری بیرون بیاییم به این در و آن در میزدم و سرانجام یک منشور آزادیخواهی نوشتم مطابق با استانداردهای حداقلی که بتواند انسانی مثل خودم را راضی کند... همانجا و در بحثهایی که پیرامون آن در گرفت نوشتم که اگر تمرکزمان را به جای انتخاب بین بد و بدتر بگذاریم بر روی مطالبه ی حق و حقوق انسانی و اساسی مان - مثلا آنگونه که در منشورحقوق بشر سازمان ملل امده است. - و به جای رضایت به حداقل هایی که حکومت برایمان مقدر کرده تمامی حقوق انسانی خود را بدون کم و کاست مطالبه کنیم به مرور شاهد تغییرات ریشه دار و اصولی تری خواهیم بود...اصرار داشتم که منشور پس از تکمیل و اصلاح توسط نخبگان مورد قبول جامعه، به طور گسترده معرفی و تبلیغ شود و نیز تاکید داشتم که باید یک نماد کاملا مشخص (به عنوان مثال بازوبند یا مچ بندی زرد رنگ) برای آن در نظر گرفته شود که این اعتراض در سطح جامعه صورتی آشکار داشته باشد و بتواند تسری پیدا کند...همانجا در پاسخ کسانی که در کامنتها نوشته بودند جامعه کشش اینگونه اعتراض ها را ندارد و جوانها سرشان به هزار و یک کار دیگر گرم است نوشتم که اگر این طرح معرفی و تبلیغ شود و یک نماد و سمبل مشخص برای آن در نظر گرفته شود به تدریج مردم و به خصوص جوانها به اصطلاح خودمان جو گیر میشوند و شروع میکنند به جمع شدن پیرامون آن و استفاده از آن نماد...به خصوص اینکه این نماد ماهیتش اعتراضی ست...اعتراض به کهنه پرستی و تحجر... نسل جوان هم همیشه سرش درد میکند برای اعتراض و طغیان بر علیه محرومیت ها و محدودیت ها...این جوانها حتی اگر زمانی نفهمیده و به تبعیت از ژست و مد و یا برای متمایز نشان دادن خود و یا حتی تفریح و ماجراجویی بازوبند یا هد بند یا مچ بندی مثلا زرد رنگ استفاده کنند بعد از مدتی به دنبال فلسفه کار هم خواهند رفت و کم کم با حقوق انسانی خود آشنا می شوند...اگر این منشور با آن مشخصات و صراحت در مطالبه آزادی و حقوق انسانی تکمیل و اصلاح شده بود و به طور گسترده در موردش تبلیغات صورت میگرفت شاید همین هایی که امروز سبز پوشیده اند تا از کسی حمایت کنند که با استانداردهای واقعی روشنفکری و آزادیخواهی حتی در مقام شعار هم کیلومترها فاصله دارد، نماد جامعه ای شده بودند که میخواهد به سوی دموکراسی واقعی یک گام بزرگ بردارد...همینهایی که امروز فقط همینقدر میدانند که میخواهند احمدی نژاد نباشد، آن روز دقیقا میدانستند که چه چیزی را به جای احمدی نژاد و احمدی نژادها میخواهند...و فقط فکرش را بکنید این جمعیت میلیونی سبز پوشی که این روزها در خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ دیگر است با اینهمه انرژی و پتانسیل عظیم برای تغییر، اگر در مسیری بهتر هدایت شده بود چه معجزاتی که نمیتوانست بکند...چقدر باعث غرور و مباهات ایرانیها در سراسر دنیا بود که سبزپوش های میلیونی خیابانهای ایران حرفشان و هدفشان اجرای اصول مترقی و دموکراتیک مطروحه در مثلا منشور آزادیخواهی بود...

خیلی وقتها فکر میکنم تغییر همیشه از جایی آغاز میشود که کسی فکرش را هم نمیکند...همین مناظره ها در تلویزیون یک گام بزرگ بود به سوی دموکراسی...فکرش را بکنید صدا و سیما متولی چنین امری بوده باشد...! بسته ترین و جناحی ترین و محافظه کار ترین تریبون دولت که جز به به و چه چه کردن و تقدس دادن به این و آن کاری در این سی سال انجام نداده بود...بیخود نیست که از قدیم گفته اند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد...

حالا این حرفها به کنار...ما نمیخواهیم بگوییم ایده ما را موسوی دزدیده...! نه...فقط میگویم کاش این ایده را یکی آدم حسابی تر و روشنفکر تر و آوانگارد تر از موسوی میدزدید...!:)

پ.ن: به قول احمدی نژاد من به شخصه به آقای موسوی علاقه دارم...یک وقت فکر نکنید باز آن رگ مخملینم بیرون زده و دارم مهره های نظام را میکوبم...نه...من مطمئنم که امسال موسوی انتخاب خواهد شد...شکی در این موضوع ندارم و برای همین هم با خیال راحت به کروبی رای میدهم که فردای قیامت بهم نگویند تو که ادعای روشنفکری ات ک ون آسمان را پاره میکرد چطور شد وقتی مجبور شدی که رای بدهی آدمی با استانداردهای کروبی را ول کردی و چسبیدی به موسوی نامی که هشتاد درصد طرفدارانش مسلوب الاراده ها و موج گیرها - اگر نگویم جو گیرها - هستند...(شما به دل نگیرید...خواننده های وبلاگ من مسلما انسانهای فرهیخته و متعلق به آن بیست درصد باقی مانده اند)...و خودش هم البته به قول کروبی معلوم نیست اصلاح طلب است؟ اصول گراست؟ اصلاح طلب اصول گراست؟ اصولا اصلاح طلب است...؟ یا اینکه چه...

پ.ن: من فکر میکنم شاید بشود همین نماد سبز را حفظ کرد...مفهومش را فراتر برد...توسعه داد...مشخص کرد...تشریح کرد...میشود همین مردم را زیر همین رنگ یکپارچه و متحد نگه داشت...موسوی و موسوی ها فقط شاید بتوانند کمی سر طناب را شل کنند...کار اصلی بعد از انتخابات است...از پتانسیل و فضای موجود باید استفاده کرد...جنبش اصلاحات اگر حرکت سریع رو به جلوی خود را شروع نکند دوباره به عقب رانده می شود...باید در این چهار سال و با استفاده از فضایی که وجود دارد به این رنگ معنای مشخص بخشید...به طور مشخص و بر اساس خواسته های حداکثری...باید به این رنگ قدرت داد...این تنها راه باقی ماندن در مسیریست که به جامعه ای سکولار و دموکراتیک می انجامد...البته من اینطور فکر میکنم.

توسط در June 10, 2009 1:39 AM | | نظرات (54)
عجایب...!

به حق چیزهای ندیده و نشنیده... مگر میشود رئیس جمهور نورچشمی رهبر بیآید و علنا از کسانی نام ببرد و متهمشان کند که ستونهای اصلی جمهوری اسلامی بودند و هستند...یعنی این بار چاقو دسته ی خودش را برید...؟دیشب خیلیها بی خواب شدند و با هیجان در مورد چیزهایی که از تلویزیون دیده اند و شنیده اند حرف میزدند...این دیگر یک تپق ساده مجری تلویزبونی نیست که جانگدازی را جانگوز بخواند و اسباب انبساط و تشفی خاطر کسانی شود که حالشان از تقدس مآبی و مجیز گویی شبانه روزی رسانه ای به هم میخورد...این بار واقعا تشتی از آن بالا به پایین افتاده است...این حرکت سریع و ناگهانی که احمدی نژاد مثل ماهی از آب بیرون افتاده ای انجام داد تا شاید بتواند بار دیگر به دریای بیکران قدرت باز گردد از جنس همان گوز است... فعلا فقط از صدایش شوکه شده ایم...صبر کنید تا بویش هم بلند شود و آن وقت میبینید که خیلی وقتها خیلی از تحولات از جایی شروع میشوند که کسی اصلا انتظارش را هم ندارد...احمدی نژاد از شدت دوستی و و محبت به نظام اسلامی و رهبر عظیم الشان وقتی مگسهایی همچون اصلاح طلبان را دید که مجددا میخواهند بر سر قدرت بنشینند سنگی را برداشت، بالای سر برد و با تمام توان بر چهره نظام کوبید...این چهره حالا حالاها و با هزار جراحی پلاستیک هم درست نمیشود.

پ.ن: چند روزیست که شیراز هستیم...فعلا فرصت و تمرکز کافی برای نوشتن ندارم...برسم تهران یک فکر اساسی برای خودم و زندگی ام و این وبلاگ خواهم کرد و در ضمن موضع رسمی ام را هم درباره انتخابات پیش رو و کاندیداهای موجود اعلام خواهم کرد...بالاخره هرچه نباشد خیلیها منتظر موضع گیری ما هستند تا جهت گیری خودشان را مشخص کنند.ما همچین کم هم الکی نیستیم!

توسط در June 4, 2009 6:25 PM | | نظرات (38)
اعدام...ترکاندن یک جوش چرکی!

در این یکهفته خیلی دلم میخواست چیزی در تکمله ی نوشته قبل و در پاسخ برخی دوستان که مجازات اعدام را برای برخی جرایم درست و به جا میدانستند بنویسم که فرصتی دست نداد تا به امروز که دست بر قضا خانه مانده ام و وقتی برای نوشتن دارم. تصور صحنه کشتن یک انسان، خواه به دار اویختن او باشد و خواه گردن زدن و یا تیرباران کردنش به اندازه کافی مشمئز کننده هست و وقتی اوضاع بدتر میشود که این جنایت به صورت کاملا سازمان دهی شده و توسط نمایندگان و منتخبان یک جامعه به اجرا در بیاید.باید به حال چنان جامعه ای گریه کرد که عقلا و برگزیدگانش مروج و مجری خشونت و قساوت انتقامجویانه اند.
بحث اصلا این نیست که چون من نوعی انسان رقیق القلبی هستم و طاقت دیدن مردن یک گنجشک را هم ندارم از روی احساس با چنین مجازاتی مخالف باشم. بحث مخالفت با اعدام یک بحث کاملا عقلانی و متضمن حقوق انسانی ست. به طور میانگین سالانه سه کشور به کشورهای لغو کننده مجازات اعدام میپیوندند . از حدود 50 کشوری که در سال 1985 مجازات اعدام را از قوانین خود حذف نمودند تنها چهار کشور آن را دوباره در قوانین خود وارد کردند.نپال- فیلیپین – گامبیا و گینه نو. از این چهار کشور نپال پس از یک دوره کوتاه مجددا حکم اعدام را از قوانین خود حذف کرد. فیلیپین به جز چند مورد، دیگر چنین حکمی را اجرا نکرد و گامبیا و گینه نو عملا پس از قانونی کردن مجدد اعدام هیچ موردی را به اجرا نگذاشتند.
این یعنی با حذف اعدام جرم و جنایت جامعه را فرا نمیگیرد. این یعنی اعدام یک خشونت ناگزیر برای جلوگیری از خشونت و جنایت در جامعه نیست که اگر بود ایران با سرانه اعدام کم نظیرش در جهان باید امن ترین و پاک ترین کشور دنیا از نظر جنایت و وجود جنایتکاران در جهان می بود.

همینطور میخواستم امروز چند خطی برای کسانی بنویسم که با نگاهی کاملا احساسی خود را جای خانواده قربانیان میگذاشتند و با این دید که اگر کسی عزیزشان را به قتل برساند جز کشتن قاتل چیزی راضیشان نمیکند، وجود اعدام را لازم میدانستند.میخواستم بنویسم که قانون باید فراتر از احساسات آنی و خشم و جنون و نفرت و حس انتقامجویی افراد و بازماندگان جنایات باشد. قانونی که اتکایش به حالات و احساسات بازماندگان یک جنایت است انسانی و عقلانی نیست.اصلا قانون نیست. یک انتقامجویی کور و مهوع است.

به هر حال داشتم توی اینترنت به دنبال منابع بیشتر و مستند تری برای ارائه میگشتم که به مقاله خوب و محققانه ی علیرضا غریب دوست تحصیلکرده رشته حقوق و از مخالفین مجازات اعدام برخوردم و دیدم خیلی جامع و کامل به تحلیل مجازتهایی مثل اعدام دست زده است.این بود که دیدم هرچه بنویسم حق مطلب به این خوبی ادا نمی شود و بنابراین در ادامه این پست تصمیم گرفتم از نوشته ی خوب او استفاده کنم... ایشان بعد از یک مقدمه نسبتا طولانی از چگونگی پیدایش مجازاتهایی مثل اعدام در جوامع بدوی اینگونه ادامه میدهد:

"...با این مرور تاریخی در فلسفه پیدایش مجازات اعدام ، اینطور به نظر می آید که تاریخ تولد این مجازات شوم ، همان سالهای واپسین حضور انسان نئاندرتال و یا با اندکی اغماض ، نخستین روزگاری بوده است که بشرکرومانیون آموخت بصورت قبیله ای و اجتماعی زندگی نموده و تحت قواعد قراردادی ، به همزیستی با دیگر افراد ، تن دهد . به دیگر سخن ، مجازات اعدام و مجازاتهای سالب حق حیات ، به دلیل فقدان قدرت اندیشه و تعمق و تفکر در بشر ابتدائی جهت کنترل ساختار اجتماع و حفظ منافع و نیازهای شخصی بوده و به حداقل بیست و پنج هزار سال پیش باز می گردد .

امروزه جای بسی شگفتی و حیرت است که پس از گذشت 000/25 سال ، هنوز این مجازات بدوی ، برای خود پیروانی هم دارد ! با این مقدمه از تاریخچه پیدایش مجازات اعدام ، به کارکرد امروزی حقوق کیفری و اهداف مجازات پرداخته ، سهم مجازات های سالب حق حیات و به عنوان نمونه ، اعدام را در این فرایند بررسی می نماییم .

در اینجا لازم می دانم به عرض برسانم ، بر خلاف عالی منصبانی که حقوق را « مجوعه قواعد و مقررات حاکم بر انسان ، از آن حیث که در اجتماع زندگی می کند » تعریف می کنند ، حقیر این تعریف از حقوق را می پسندم :
(( حقوق ، مجموعه قواعد و مقرراتی است جهت همزیستی مسالمت آمیز افراد و نوع بشر در اجتماع ))
با این تعریف ، حقوق کیفری هم تعریف خاص خود را پیدا می کند :
(( حقوق جزا ، مجموعه قواعد آمره و الزام آوری است ، جهت حفظ پایه های زیـست در اجتماع و حراست از اصـل همزیستی مسالمت آمیز ))
و همینطور تعریف جرم نیز تغییر می کند :
(( جرم ، عبارتست از فعل یا ترک فعل ارادی و آگاهانه ای که به پایه های زیست در اجتماع آسیب رسانده و اصل همزیستی مسالمت آمیز در اجتماع را تهدید نماید . )) و البته که باید در قانون تصریح شده باشد .
پس نگاه ما به مجازات نیز تغییر می نماید :
(( مجازات ، عبارتست از فعل یا ترک فعلی که به منظور حفظ ارکان زیست در اجتماع و حراست از اصل همزیستی مسالمت آمیز ، علیه مجرم و به حکم محکمه صلاحیت دار اعمال می شود . ))

ممکن است منتقدین محترم اینگونه بیان نمایند که ، ابتدا باید قواعد حقوقی را بر این پایه استوار نمود سپس به نقد مجازاتها پرداخت . بنده عرض می کنم با وجود نظام حقوقی فعلی ، البته که مجازات اعدام اشکالی ندارد ! اگر به ساختار نظام حقوقی فعلی اشکالی وارد نبود ، مجازات اعدام را که زائیده و فرزند این نظام کیفری است ، هرگز زیر سوال نمی بردیم . لذا : ( وقتی می گوئیم به مجازات اعدام اعتراض داریم ، یعنی به ساختار نظام کیفری فعلی ایراد و انتقاد وارد می نمائیم . )
با این حال ، بررسی مجازاتهای دیگر و مقایسه آن با مجازات اعدام ، علی رقم وجود همین ساختار ، بی فایده نیست . قانونگذار ما با همان تعریفی که از علم حقوق داشته است ، نظام کیفری ایران را بنیاد نهاده و جرم ، مجازات و مجرم را تعریف کرده است . اساس این ساختار ،حفظ نظم عمومی است . عنوانی که هرگز در کشور ما تعریف نشده است . برای مثال :

• وقتی کسی مرتکب سرقت می شود : 1 – مال مسروقه را باید باز گرداند 2 – بنابر نوع ، میزان و تعدد و تکرار جرم ، حبس و جزای نقدی به وی تعلق می گیرد . 3 – عمل مجرمانه وی به عنوان سوء پیشینه موثر کیفری ، در پرونده او ثبت می گردد .
به دیگر سخن ، قانونگذار با تدوین قواعد و قوانینی جهت مورد مذکور می خواهد : 1 – مالی را که به ناحق ، فرد مجرم مالک گردیده از او بستاند و به مالباخته دهد . 2 – اگر از این فعل مجرمانه ، مالباخته متضرر شده بود ، علاوه بر مال مسترد شده ، سارق باید خسارات را نیز پرداخت نماید . ( تا اینجا عدالت در حق مالباخته اعمال شد ) 3 – جهت اهداف از پیش معین شده حقوق کیفری ، همچون ؛ ارعاب انگیزی خاص و عام ، اصلاح ساختار جامعه ، حفظ ارزشها ، وجود ضمانت اجرائی برای اطاعت از قانون و . . . برای فرد مجرم مجازات حبس تعلق می گیرد . 4 – عمل مجرمانه فرد ، در سجل کیفری وی ثبت می شود تا جامعه بداند که این فرد قبلاً مرتکب تخلف شده و استعداد ارتکاب به جرم را دارد . با این عمل قصد پیشگیری از گرایش مجدد فرد خاطی به ارتکاب جرم نیز وجود دارد . ( البته این مطلب اخیر ، جای بحث و تعمق فراوان دارد که در این مجال ، پرداختن به آن ممکن نیست )
لذا ملاحظه می شود که قانونگذار ، از تدوین این قانون و تعیین این گونه مجازاتها ، برنامه و هدفی خاص را دنبال نموده و در صدد حل مشکل بوجود آمده است .

• وقتی کسی مرتکب ضرب و جرح عمدی می شود : 1 – میزان خسارات جسمانی وارده به مضروب را محاسبه نموده و از ضارب گرفته به وی می دهند . 2 – ضارب مسئول جبران خسارات جانبی دیگر همچون از کار افتادگی و . . . نیز می باشد . 3 – جامعه به فرد مضروب این فرصت را می دهد تا خود را بازسازی نموده و پس از بهبودی به جامعه بازگردد . ( تا اینجا عدالت نسبت به مضروب ، به صورت نسبی اعمال شد ) 4 – ضارب به تحمل حبس و جزای نقدی محکوم می شود 5 – عمل وی به عنوان سوء پیشینه کیفری در سجل کیفری او ثبت می گردد .
هر چند در این خصوص ، و کلیه مواردی که آسیبها به جان آدمی وارد می شود ، همچون نقص عضو و یا آسیبهای روحی و روانی ، این تدابیر هرگز نمی تواند عدالت را بر قرار نماید ، با این حال ، ارکان و سازمانهای دیگر جامعه مدنی ، به کمک علم حقوق آمده و با حمایت از فرد آسیب دیده ، سعی در التیام آلام او دارند . لازم به ذکر است که ( حقوق هرگز نمی تواند به تنهایی و بدون استمداد از ساختار های دیگر جامعه مدنی ، نقش خود را در اعمال و اجرای عدالت ، به درستی ایفاء نماید ) . در این مورد نیز ، همچون مورد قبلی ، حقوق کیفری در صدد رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده است .

• حالا به موضوعی مانند قتل عمد می رسیم . وقتی کسی ، مرتکب قتل عمد می شود ، 1 – او را می کشیم 2 – او را می کشیم و 3 – او را می کشیم !
نه جبران خسارتی در کار است و نه قصد اصلاح وجود دارد و نه این عمل می تواند عدالت را برقرار نماید . فقط در برابر عمل مجرمانه وی ، همان عمل را تکرار می کنیم . به دیگر سخن :
(( بجای حل مسئله ، صورت مسئله را پاک می کنیم ! ))
البته برای این عمل هم توجیح می آوریم ! این توجیحات به ما کمک می کند که وقتی به موضوعی رسیدیم که حل آن مشکل بود ، چگونه صورت مسئله را پاک کنیم و بگوئــیم چـــاره ای دیـــگر نــبــود !
به بیان دیگر اگر قرار بر این بود تا در برابر عمل مجرمانه فرد همان عمل را علیه او انجام دهیم ، چرا نسبت به جرائم دیگر از چنین قاعده ای پیروی نمی کنیم ؟ مثلا ً اگر کسی مرتکب سرقت شد ، ما هم می توانیم به حکم قانون اموال او را بدزدیم ! یا اگر کسی مرتکب عمل منافی عفت علیه نوامیس ما شد ، ما هم باید . . . ! به قول خیام که می فرماید :
ناکرده گنـه در این جهان کیست ، بگو
آنکس که گُنه نکرد چون زیست ، بگو
من َبد کُنم و تو َبد مجـازات دهـی
پس فرق میان مـن و تو چیست ، بگو

این اندیشه ، بدوی است و به بیست و پنج هزار سال پیش باز می گردد . ما ادعا داریم که نسبت به بشر بت پرست و جاهل آنزمان ، بسیار مترقی تر و با شعور تر هستیم . ما ادعا داریم که دین ما ، دین کامل و مکمل است . پس پیروی از چنین اندیشه متحجرانه ای چه معنی می تواند داشته باشد ؟ البته در توجیح این عمل ، موافقان ِاعمال مجازات اعدام و کلیه مجازاتهای سالب حق حیات ، برای خود استدلال هایی دارند :
مجازات اعدام عبرت انگيزتر از هر مجازات ديگری است .
لغو مجازات اعدام سبب افزايش جنايت مي شود .
ما با اعمال مجازاتهای سنگین ، توانسته ایم نظم عمومی را برقرار کنیم .
اعدام ، مجازاتی عادلانه است .
تنها راهکار برخورد با مجرمین حرفه ای و خطرناک حذف آنها از ساختار اجتماع است .
كسی كه دیگری را کشته است ، سزاوار چيزی جز مرگ نيست .
مجازات اعدام عملی ضروری است تا داد قربانی جنايت و بازماندگان او ستانده شود.
فقط با مجازات اعدام مي توان امنيت جامعه در برابر مجرمين را ضمانت كرد .
مجازات اعدام وسيله‌ای ضروری در مقابله با عمليات تروريستی و قهرآميز سياسی است .
با مجازات اعدام مي توان توليد و توزيع جنايت بار مواد مخدر را محدود نمود .
حكومت گاهی چاره‌ای جز گرفتن جان انسانها را ندارد .
مردم طرفدار اعمال مجازات اعدام هستند .

پیش از پرداختن به پاسخ مطالب فوق ، لازم است به موضوعی مهم نظر اندازیم . چه کسی گفته است سیستم دادگستری و دستگاه قضایی به تنهایی می تواند ساختار نظام اجتماعی را حفظ نموده و مدنیت را در جامعه حاکم کند ؟ از چه رو این اعتقاد در برخی دوستان بوجود آمده که برخورد با مجرم از طریق دستگاه قضائی ، به تنهایی راهکاری برای حفظ نظم عمومی است ؟ علم حقوق مجموعه ای از دانش بشر و بر گرفته از تجربیات وی در علوم جامعه شناسی ، روانشناسی ، مردمشناسی ، تاریخ ، فلسفه ، ادبیات و در مخلص کلام تلفیقی از کلیه علوم انسانی است . پس ما به عنوان اهالی علم حقوق ، حق نداریم به صِرف تحصیل در مقطع کارشناسی و یا بالاتر ، خود را به عنوان حقوقدان معرفی نموده و بدون فراگیری علوم دیگر و بر اساس دانش محدود و مقطعی خویش ، به وضع قانون و اعمال مجازات بپردازیم . معتقدم در مبانی جرم انگاری و مبانی اعمال مجازات ، اساسا ً حقوقدان تنها می بایست نقش انشاء کننده اندیشه ها و آراء علما و اندیشمندان علوم انسانی را داشته باشد و لا غیر .
قانون نویسی وظیفه ای است که خودمان – خودســـرانه - بر عهده گرفته ایم در حالیکه کار ما این نیست . ما حق نداریم وقتی مردم یک جامعه را نمی شناسیم ، وقتی به فرهنگ و تمدن و اندیشه و پیشینه یک ملت وقوف نداریم ، وقتی از علم روانشناسی و علوم جامعه شناختی اطلاعی نداریم ، وقتی دانش کافی در خصوص شناخت پدیده های روانی افراد در موقعیت های مختلف نداریم ، به وضع قواعد حقوقی پرداخته و بر مبنای آزمون و خطا ، جامعه را به ورطه هلاکت و نابودی کشانیم . پس مجددا ً تاکید می کنم که جهت تدوین و اعمال مجازات ، چاره نداریم جز اینکه انسانی را که برایش می خواهیم قواعد حقوقی وضع می کنیم ، ابتدا بشناسیم و اندیشه و افکار و نگاه او را نسبت به موضوعات درک کنیم ، سپس به وضع قانون و ِاعمال مجازاتها روی آوریم . در مبانی مجازات ، آموخته ایم که جهت انتساب یک فعل مجرمانه به فرد مرتکب ، لازم است تا رکن مادی ، رکن معنوی و رکن قانونی جرم مهیا باشد تا فرد مرتکب را مجرم شناخته و مسئولیت کیفری را بر او بار نمائیم . وقتی یکی از ارکــان مـعنـوی جرم ، جهت انتساب به فرد مرتکب ، متزلزل بود و ما به یکی از عوامل رافع مسئولیت یا از موارد موجهة جرم ( اباحه ) به موردی برخورد نمودیم ، او را از مجازات ، معاف می نمایم . اما به این نکته مهم ، اساساً توجهی نمی کنیم و در جستجوی پاسخ این سوال نیستیم که :
مادامی که فرد مرتکب ، از عمد و آگاهی و قصد و اراده برخوردار است و می داند که عملی را که انجام می دهد جرم است و مستوجب کیفر ، با اینحال چه دلیل یا دلایلی وجود دارند که فرد مجرم را به ارتکاب عمل مجرمانه وادار می نماید ؟
در این خصوص ، قضات و دادرسان ، خود را مسئول ندانسته و وکلا نیز کاری از پیش نمی برند . اما حقوقدانان چطور ؟ آیا حقوقدان حق دارد بگوید این مسئله به ما مربوط نیست ؟ آیا وقتی به خود حق می دهیم که جان و مال و عِرض و شرف و هست و نیستِ انسانها را به دلیل عدم تبعیت از قواعد قراردادی علم حقوق ، مورد تعرض و تعدی قرار دهیم ، می توانیم به پاسخ این سوال بی اعتنا بوده و مسئولیت یافتن این پاسخ را به دوش روانشناسان و جامعه شناسان بی اندازیم و البته نظرات آنها را نیز لازم الاتباع ندانیم ؟ حقوق را برای وحوش نمی نویسیم . حقوق ویژه انسان است . پس حقوق باید و ناگزیر است که انسان را بشناسد و عملکرد او را در شرایط مختلف درک نموده و بر این اساس نسبت به وضع قواعد حقوقی و قوانین کیفری و جرم انگاری و اعمال مجازات روی آورد . حقوق نمی تواند و نباید به انسانها به مثابه موجودات بدون احساس و عواطف بنگرد . لذا بایسته است تا به انسانی که مرتکب عمل مجرمانه گردیده و او را مجرم و بزهکار می شناسیم ، به دید یک انسان که دارای کرامت انسانی است ، نگریست . به قول شیخ ابولحسن خرقانی – اعلی الله مقامه - که در سر در خانقاهش نوشته بود :
« هرکس بدین سرای وارد شد نانش دهید و از ایمانش نپرسید ، آنکس کو نزد خدا به جان ارزد ، نزد ابولحسن به نان ارزد »

جهت پاسخگویی به استدلال موافقان اعمال مجازاتهای سالب حق حیات ، ابتدا مجرمین را به دو گروه مجرمین حرفه ای و مجرمین غیر حرفه ای تقسیم می نماییم . با تحقیق و تدقیق در سرگذشت مجرمین حرفه ای و خطرناک که مرتکب عملی گشته اند که در قانون مجازات آن اعدام ، رجم ، صلب و یا قصاص است ، به این حقیقت می رسیم که :

1 – قریب به اتفاق آنها از بیماری های عمیق روانی رنج می برند .2 – وضعیت معاش و زندگی خانواده ای که در آن رشد یافته اند ، بسیار نابسامان بوده است .3 – کانون خانواده آنها عملا ً متلاشی شده و فاقد ساختار های اساسی و بنیادین روابط و تعاملات عاطفی است . خشونت را در همان دوران طفولیت لمس کرده اند و علیه آنها خشونت اعمال شده است . همواره در معرض بروز و ظهور خشونت از جانب خود علیه دیگری و یا بالعکس بوده اند و اساسا ً با خشونت تربیت شده اند .4 – اکثرا ً از میزان تحصیلات بسیار پایین و ابتدائی برخوردارند .5 – مواد مخدر و فساد را از کودکی در محله و جامعه ای که زندگی می کردند لمس کرده اند .6 – فقدان و خلاء امکان برقراری روابط عاطفی با دیگران در آنها کاملا ً محسوس است .7 – کمتر شده که به مجرم حرفه ای برخورد نمائیم که موقعیت اجتماعی مناسبی داشته باشد .8 – به استثنای مجرمین یقه سفید و مجرمینی که در غالب جرائم سازمان یافته فعالیت می نمایند ، وضعیت مالی آنها بسیار نابسامان است .9 – با اولین مورد ارتکاب به جرم ، همواره خود را مجرم و متخلف تلقی نموده اند و در این تصور غلط زندگی می نمایند که (( این راه بازگشتی ندارد )) لذا ، از ارتکاب به اعمال مجرمانه بزرگتر ، قباحت و نگرانی ندارند .10 – جامعه به آنها اجازه نمی دهد که در صورت ارتکاب به یک یا دو عمل مجرمانه ، بتوانند به عنوان شهروندان سالم به حیات اجتماعی خویش در اجتماع ادامه دهند . 11 – پس از ارتکاب به اولین جرم ، هیچ گونه بازپروری و مشاوره و راهنمایی از طرف متصدیان امر قضاء برایشان صورت نمی گیرد و فقط حکم محکومیت خود و ثبت عمل مجرمانه در پرونده کیفری و تحمل مدت و نوع مجازات را مشاهده می نمایند . وقتی از زندان خارج می شوند خود را در ابتدای بزرگراه یکطرفه و بدون بازگشت اضمحلال و نابودی می بینند و تمام تلاششان بر این است مادامی که مجدداً به دلیل ارتکاب به جرم دیگری به چنگ قانون گرفتار نشده اند ، وضعیت مالی خود را بهبود بخشیده و از مهلکه بگریزند .12 – کوهی از مشکلات و نابسامانی ها را پیش رو دارند و هرگز در طول عمر خود به روانپزشک و روانشناس ، جهت مشاوره مراجعه نکرده اند و موارد بسیار زیادی که به تنهایی یک رساله دکتری است...

و اما با تحقیق در پیشینه کسانی که برای اولین بار مرتکب جرمی می شوند که مجازات آن ، اعدام ، رجم ، صلب و یا قصاص است و هیچ گونه سابقه کیفری ندارند ، مشاهده می کنیم که :
1 – هرچند هرگز سوء پیشینه ثبت شدة کیفری نداشته اند ، اما غالبا ً از مرز میان سلامت و ارتکاب به جرم ، قبلا ً عبور نموده اند اما به چنگ قانون گرفتار نشده اند .2 – از بیماری های روانی نهفته و فشار های روانی شدید ، بصورت دوره ای رنج برده اند .3 – قدرت حل مشکلات خویش را با ابزار تفکر و تعمق ندارند و جهت حل مشکلات به خشونت متوسل شده اند و رفتار پرخاشگرانه آنها در برخورد با دیگران ، همواره آنها را مشوق گردیده که از خود با این ابزار دفاع نماید .4 – علیه آنها ، خشونت اعمال شده است و پیش از اینکه فراگیرند از ابزار خشونت علیه دیگران بهره گیرد ، اجتماع علیه آنها این ابزار را استفاده نموده است .5 – اکثرا ًدر وضعیت مالی مناسبی قرار ندارند .6 – اکثرا ً یا به قصد حفظ موقعیت اجتماعی خویش ، و یا به قصد حفظ باقیمانده جایگاه اجتماعی از دست رفته خویش به خشونت روی آورده و مرتکب عمل مجرمانه مستوجب سلب حیات شده اند .7 - از سطح دانش و تحصیلات پایین و یا در نهایت متوسط برخوردارند و به ندرت دیده شده که مجرمی با تحصیلات و معلومات کافی ، بجای استفاده از اندیشه و تعمق ، خشونت را برگزیده باشند .8 – در محیط های خشن قرار گرفته اند و امکان ابراز خشونت را همواره داشته اند و...

با ذکر این مطالب ؛ نخست ، در خصوص این استدلال که موافقین معتقدند (( مجازات اعدام عبرت انگيزتر از هر مجازات ديگری است )) عرض می شود :
تا كنون هيچ تحقيق علمی ثابت نكرده كه مجازات اعدام و مجازاتهای سالب حق حیات در عبرت انگيز بودن مؤثرتر از همه مجازات‌های ديگر است . لذا این استدلال باید بر اساس مدارک و مستندات متقن علمی ثابت گردد . در ثانی ، برای نمونه از اول پیروزی انقلاب در سال 1357 تا سال 1377 در کشورمان ، شاهد اجرای ده ها هزار اعدام بوده ایم . با اینحال دیدیم که این میزان عبرت انگیزی ، مانع ظهور پدیده بی بدیل جنایت در کشورمان ، یعنی ( خفاش شبهای تهران ) نشد . جنایت کاری که شدت و میزان جنایاتش ، با هیچ جنایت کار غیر حرفه ای در طول عمر حقوق کیفری ایران ، قابل مقایسه نبود . ( منظور غیر از جنایات سیاسی و سازمان یافته دهه های پیش از آن است ) بازهم می توانیم بگوئیم که مجازات اعدام عبرت انگیز تر از مجازاتهای دیگر است ؟ آیا اعدام چند ده هزار نفر در طول یک دهه ، برای ایجاد رعب و تنذیر این فرد کافی نبوده است ؟ بنده اعتقاد دارم اگر در طول این مدت ده میلیون نفر هم اعدام شده بودند ، باز هم خفاش شب ، مرتکب این جنایات هولناک می شد . اگر به فرض محال هم ، چنين مجازاتی عبرت انگيز باشد ، كار برد آن فقط در آنجا كه يك جنايت از پيش طراحی شده باشد صدق ميكند . هرچند در چنين مواردی به احتمال زياد مجرم از پيامدهای كيفری عمل خود آگاه است و مي كوشد كه آنرا کاملا ً مخفیانه اجراء كند . ولی اكثر جنايات در حالاتی عاطفی ، فارغ از انديشه و تفکر ، عنان گسيخته ، و در مواردی ، تحت تأثير الكل و مواد مخدر واقع مي شوند . راهكارهای جزائی در مورد چنين مجرمان عاطفی و روان پريش بلا اثر بوده و قادر به جلوگيری از وقوع جرم نيست . از نظر كارآگاهان جنايی فقط يك جانی حرفه ای است که هنگامی تصميم نهايی به اجرای طرح جنايت مي گيرد كه امكان افشای آن از نظر او ، به حداقل رسيده باشد . آن چه كه برای او عبرت آموز مي تواند باشد ، بيشتر بسته به ميزان راز گشايی جنايت از طرف مأموران پيگير جنايت است تا ميزان مجازات . او نیز در زمانی که نقشه و طرح جنایت را می کشد ، به تنها چیزی که نمی اندیشد ، مجازات این عمل است . با اینکه موارد بسیاری از اینگونه مجازاتها را در اجتماع دیده است .

دوم ؛ درخصوص این استدلال که (( لغو مجازات اعدام سبب افزايش جنايت مي شود )) باید عرض شود که :
آمارهای قابل اعتماد نشان ميدهند كه در هيچ كشوری ميزان جنايات به دليل لغو اعدام افزايش ناگهانی نيافته است . برای نمونه در كشور كانادا پس از لغو قانون اعدام وقوع قتل به ميزان زيادی كاهش يافته است ، در حالی كه در ايالات متحده آمريكا ، در ايالات دارنده قانون مجازات اعدام ، ميزان قتل در سطح بالاتری قرار دارد يا رو به افزايش است . در کشورهای فرانسه و آلمان نیز ، پس از لغو مجازات اعدام ، هیچ گونه افزایش ناگهانی جنایت گزارش نشده است . لذا اگر مدعیان محترم ، مدارک و شواهدی در این خصوص دارند ، لازم است جهت استناد ، ارائه نمایند .

سوم ؛ در مورد این ادعا که گفته می شود (( ما با اعمال مجازاتهای سنگین ، توانسته ایم نظم عمومی را برقرار کنیم )) باید گفت :
وجود جرم در اجتماع ، همچون وجود بیماری در کالبد بدن آدمی است . پزشکی که بجای درمان زخم چرکینی که سرباز کرده ، روی آنرا با پانسمان می پوشاند ، به بیمارش ، مرگ را هدیه می دهد . ممکن است برخی قضات ، در بعضی از شهرستانهای دور افتاده و کم جمعیت توانسته باشند ، با اعمال اینگونه مجازاتها ، ظاهرا ً و بطور مقطعی ، مانع از گرایش افراد به ارتکاب اعمال مجرمانه گردند ، اما برای اینکه به ایشان ثابت شود اینگونه مجازاتها ، در عمل هیچ گونه کاهشی در میزان ارتکاب به جنایات نداشته ، به ایشان توصیه می کنم اگر می توانند ، آمار های محرمانه ای را که دادگستری های کل استان ها ، خصوصا ً استان تهران ، همه ساله بصورت مستدل و محرمانه و جهت ارائه به ریاست قوه قضائیه تهیه می نمایند مطالعه نموده و آمار های سالیان متمادی را تطبیق دهند . وقتی در یک ساختمان ، لوله آب می ترکد ، چاره کار ، بستن درب اتاقها و پوشاندن درزهای درب ، جهت جلوگیری از نفوذ آب نیست . باید جریان آب را قطع نموده و لوله آسیب دیده را ترمیم کرد . ضمنا ً بایسته است ، مدعیان ابتدا نظم عمومی را تعریف فرمایند ، سپس به دفاع از آن بپردازند .

چهارم ؛ این ادعا که (( اعدام ، مجازاتی عادلانه است )) مضحک ترین جمله ایست که می توان در این خصوص گفت . عرض می شود :
ابتدا عدالت را تعریف بفرمائید ، سپس با تعریف خود تطبیق دهدید که آیا مرگ جانی ، در حق مجنیٌ علیه ، چه نفعی می تواند داشته باشد و چه خسارتی از او را می تواند جبران کند که آنرا بتوان عدالت نامید ؟ مجرمی که در انتظار اجرای حکم اعدام خویش در ايالات متحده آمريكا بود ، با پرسشی ، نامعقول بودن اين ادعا را به روشنی نشان داده است : « چرا انسانی را كه انسان ديگری را كشته ميكشيم ؟ آيا با اين عمل ميخواهيم نشان بدهيم كه كشتن نهايت بی انصافی است ؟» با جانيان درست همان عملی را انجام دادن ، كه آنها به خاطر انجام آن عمل مجازات مي شوند ، نشانه تناقض است . شايسته حكومت نيست كه با عمل متقابل به مثل ، هم سطح قاتلان شود .کشتن هرگز عادلانه نيست ، حتی اگر مجری آن حكومت باشد . قاتل را نمي توان از هر حقی محروم كرد . حق سلب ناپذير زيستن ، آنچنان كه در اعلاميه جهانی حقوق بشر آمده ، حقی است كه حتی شامل قاتل هم ، به خاطر انسان بودنش ، مي شود. در عمل هم ثابت شده كه مجازات اعدام عادلانه نيست . تا زمانی كه مجازات اعدام اعتبار دارد ، احتمال اعدام انسان‌های بی گناه نیز وجود دارد . هيچ نظام و تشکیلات قضایی ، هر چقدر هم با دقت و با وسواس و با وجدان باشد ، بی خطا نيست . بر خلاف مجازات‌های ديگر ، حكم اعدام پس از اجراء ، قابل تجديد نظر نيست . در ايالات متحده آمريكا و در كشورهای ديگر هر از گاهی پيش ميايد كه محكومی را از سلول مرگ آزاد مي كنند ، زيرا كه در همین فاصله ميان حكم و اجرای حكم ، بی گناهی او ثابت شده است . از طرف ديگر محكومان ديگری ، با همه تردیدی كه به درستی حكم صادر شده علیه آنها ميرود ، اعدام مي شوند . بعد از اعدام ، حقيقت را به سختی مي توان عيان كرد . نمونه اخیر آن ، اجرای حکم سنگسار در تیرماه سال جاری در تاکـستان بود که پس از اجرای حکم و به محتویات منعکس شده از پرونده وی ، قاطعیت در اجرای حد ، ساقط می شود . با اینحال کار از کار گذشته است .اضافه بر اين هيچ سيستم جزائی تا كنون نتوانسته به طور قطعی رعايت انصاف بكند . زيرا كه صدور يك حكم اعدام قبل از اينكه درخور سنگينی جرم باشد ، نتيجه عواملی چون وسعت تحقيق ، خطا ، سوء تفاهم و تصادف است ، مثلا اينكه قاتل يا مقتول به تصادف ، سياه يا سفيد پوست ، فقیر یا دارا ، دانشمند و عامی باشند . جای تعجب نيست اگر ميبنيم حكم اعدام برای مردم فقير و كم درآمد كه توان مالی برای گرفتن يك وكيل مجرب را ندارند نسبتا ً بيشتر صادر مي شود. برای مثال ، در اجرای حکم سنگسار اخیر در تاکستان ، مورخ 14/4 / 1386 ، اگر مجرم مذکور ، از توان مالی و حداقل سواد برخوردار بود و در بدو بازداشت برای دفاع از خود وکیل می گرفت ، باز هم شاهد سنگسار او بودیم ؟ بنده مطمئنم که پاسخ منفی است .

پنجم ؛ این ادعا که ((تنها راهکار برخورد با مجرمین حرفه ای و خطرناک حذف آنها از ساختار اجتماع است )) جواب بسیار ساده تری دارد :
مجرمین بسیار خطرناک را هم خداوند آفریده است ، هرچند در سرشت آدمی و بالذات ، هیچ انسانی جانی بالفطره نیست ، و امروزه ، اکثر حقوقدانان ، از پایه و اساس ، نظریه دکتر سزار لامبرازو را در خصوص جانی بالفطره قویا ً رد نموده اند ، با این حال این خود آدمی است که خویشتن را به سمت و سوئی می برد که مرتکب چنین اعمال پست و جنایت باری گردد . اما ، حقوق و اجتماع ، حقی را از افراد می تواند بگیرد که به آنها داده و یا فرد در اثر حضور در اجتماع آنرا کسب کرده است . مانند حقوق مکتسبه ، لذا اجتماع نمی تواند و این حق را ندارد که جانی آدمی را از او بگیرد . جان آفرین ، خداوندگار عالمیان است و هم اوست که می تواند جان داده را ، از بندگانش بازستاند . در خصوص مجرمین حرفه ای و خطرناک ، آنها را می توان تبعید کرد و یا به حبس ابد محکوم نمود . این بهانه که نگهداری بلند مدت آنها برای جامعه هزینه سنگینی دارد ، اندیشه سیاستمدارانی است که در صدد پاک کردن صورت مسئله و رسیدن هرچه سریعتر به منافع خویش هستند . اين استدلال را ، كه يك قاتل كشته ، دوباره نمي تواند بكشد ، نمي توان رد كرد . با اين همه ، اين استدلال نمي تواند اين ادعای اكثراً پنهان در خود راکه ( هر كس كه يك بار مرتکب قتل شد ، هميشه مي كشد ) ، به اثبات برساند . احتمال تكرار قتل ، پس از گذشت سالهای مجازات زندان ، بسيار نادر است . كاهش آن فقط به اين خاطر نيست كه احتمال تكرار يك وضعيت استثنايی روانی ، كه اكثر قتل‌ها در آن حال واقع مي شوند ، بسيار بعيد است . بلکه علت اين كاهش از جمله در امكان باز پروری حتی قاتلين هم مي تواند باشد.

ششم ؛ این جمله که بگوییم ((كسی كه دیگری را کشته است ، سزاوار چيزی جز مرگ نيست )) :
بیان و سخن انسانی است که حقوق نمی داند و اطلاعی از این علم ندارد . حقوق علم انتقام جویی نیست . مجازات کردن علم نمی خواهد . بديهی است كسی كه مرتكب جرم شده بايد مجازات شود . ولی هيچ مجازاتی نبايد حقوق انسانی انسان مجرم را نقض نماید . همانطور که در صدر این مقاله ذکر شد ، کشتـن همنــوع ، دانشی است که بشر لا اقل از یکصد هزار سال پیش ، به وجود آن پی برده است . بشر چند ده هزار سال پیش ، از آنجایی به این مجازات روی آورد که اندیشه و ِخردش ، قدرت حل مشکلات و معظلات جامعه خویش را نداشت . آیا ما هنوز همان بشر بیست و پنج هــزار ســال پیش هستیم ؟ آیا می توانیم در ارتکاب جنایت ، فقط جانی را مقصر قلمداد نماییم و از نقش اجتماع ، خانواده ، محیط رشد ، وضعیت نابسامان اقتصادی ، فشارهای روانی ، افزایش موج گرایش به خشونت و طــاعــون لجام گسیختة مواد مخدر که ویژه قرن اخیر است ، چشم پوشی نمائیم ؟ آیا می توانیم ، مسائلی چون جنگ تحمیلی ، تحریم اقتصادی ، فشار های سیاسی کشورهای قدرتمند و سود جو و زخمهای باقیمانده از استعمار را بر پیکر کشورمان و اثر این پدیده ها را بر مردم ایران نادیده بگیریم و فقط جانی را مجرم بدانیم و او را تنها فردی که مستوجب عقوبت است بشناسیم ؟ گاندی در این خصوص جمله معروفی دارد . وی بیان می دارد : (( چشم در برابر چشم )) همه دنیا را کور می کند .

هفتم ؛ در پاسخ به این استدلال که بیان می شود (( مجازات اعدام عملی ضروری است تا داد قربانی جنايت و بازماندگان او ستانده شود )) به عرض می رسد :
وقتی مجنیٌ علیه ، دیگر در این دنیا وجود ندارد که نتیجه عمل مجرمانه جانی و عقوبت او را ببیند ، چه دادستاندنی می ماند ؟ این استدلال را باید اینگونه ترجمه نمود ؛ ( مجازات اعدام عملی است جهت تشفی خاطر بازماندگان ! ) اینکه می گوئیم تشفی خاطر بازماندگان ، یعنی خشونت را بصورت رسمی و قانونی ترویج می نمائیم . به بیان صریحتر ، انتقامجویی و خوی توحش را در میان مردم ترویج می نمائیم . گویی پزشکی برای درمان بیمار خود وی را در معرض آلودگی ها و عفونتهایی قرار دهد که وی در اثر وجود آن میکروبها و ویرسها به این بیماری دچار شده است ! ریشه گرایش همه مجرمین به ارتکاب جنایت ، در کلمه (( خشونت )) خلاصه می شود . حالا ما برای ارضاء حس انتقامجویی بازماندگان ، همان خشونت را مجددا ً به اجتماع تزریق می کنیم و جالب اینکه انتظار داریم بیماری اجتماع را درمان کنیم ! حق حیات ، پایه اساسی زیست و مقدمه اصل همزیستی مسالمت آمیز است . وقتی فردی مرتکب قتل می شود ، یکی از پایه های زیست را در اجتماع از بین می برد . ما هم در برابر عمل او ، وی را می کشیم ، یعنی یکی دیگر از پایه های زیست و زیربنای اصل همزیستی مسالمت آمیز را در اجتماع نابود می کنیم . در حالیکه عقل حکم می کند وقتی پایه ای از یک بنا تخریب شد ، باید پایه ای دیگر جایگزین آن نمود ، نه اینکه پایه متقارن آنرا نیز تخریب کرد ! با مجازات اعدام نه جان از دست رفته قربانی ستانده مي شود و نه درد وصف ناپذير بازماندگان او التيام مي یابد. با اين عمل چيزی بازپس گرفته نمي شود ، بلكه اضافه بر آن ، بازماندگان مجرم هم دچار مصيبت مي شوند . اگر چه تقاضای عدالت ، كه منظور انتقام است ، از طرف بازماندگان مقتول از منظر انسانی قابل فهم است ، ولی قضات بايد بنا بر اصول اساسی حكومت حق ، كه مستقل از احساس سليم عمومی ، و مبتنی بر عقلانيت است قضاوت كنند . كم نيستند بازماندگانی كه مي گويند اعدام قاتل نه تنها التيام بخش آلامشان نبوده ، بلكه درك و تحمل آن را بر ايشان سخت تر هم كرده است.

هشتم : این استدلال که ((فقط با مجازات اعدام ميتوان امنيت جامعه در برابر مجرمين را ضمانت كرد )) یک جواب بیشتر ندارد :
خیر ؛ با حبس ابد و تبعید هم می توان این امنیت را برای جامعه به ارمغان آورد . خصوصا ً اینکه اعتقاد بر این است که اکثر این جانیان از بیماری های روانی جدی رنج می برند و شاید بتوان در طول تحمل دوران محکومیت ، آنها را تحت درمان قرارداد و در صورت موفقیت ، آنها مجددا ً به اجتماع بازگردند . آمارهای قوه قضائیه ، نشان می دهد که با وجود اجرای این مجازات ، هرگز جامعه ضمانت واقعی در برابر گرایش افراد به ارتکاب جنایت نیافته است . برای درک بیشتر این دیدگاه ، با تمثیل قرار دادن کانون خانواده به عنوان اولین اجتماع بشر ، در جستجوی این سوال باشیم که اگر یکی از افراد خانواده ما مرتکب عمل جنایتکارانه ای شد ( برای مثال ، یکی از فرزندان ، برادر یا خواهر خود را به قتل رساند ) ، آیا این راهکار است که برای حفظ کانون خانواده ، او را حذف نموده و اعدام نمائیم ؟ اگر پاسخ مثبت باشد ، باید عرض شود که خانواده ای که عضو ندارد چه معنی می تواند داشته باشد ؟ اجتماع ما نمونه بسیار بزرگی از خانواده ماست . حقوقدانان ، ارباب قدرت و دانش و اندیشه ، حکم پدر این اجتماع را دارند . اینکه پدری برای حفظ کانون اجتماع ، عضو متخلف را حذف کند ، بدین معنی است که رفته رفته اجتماع را نابود می کند . چاره کار این نیست . بقول شاعر :
یکی بر سر شـاخ و بن می برید خداونــد بستان ، نظر کرد و دید
بگفتا که این مــرد بـد می کند نه با من که با نفس خـود می کند

بايد متذکر شد كه تأمين مطلق و فراگير امنيت ، هرگز ميسر نيست . امنيت نه با معدوم كردن مجـــرم ، بلكه با مقابله پيشگيرانه با عوامل جنايت حاصل مي شود ، كه داشتن يك دستگاه قضايی و پليسی كارآمد ، از پيش شرطهای مهم آن است.از همه اينها گذشته خطر سوء استفاده از مجازات اعدام بسیار مهلك است . اگر چه از هر مجازاتی مي شود سوء استفاده سياسی كرد ، ولی مهلك بودن سوءاستفاده از مجازات اعدام در اين است كه با آن ميتوان مخالف را برای هميشه از ميان برداشت.

نهم ؛ در برابر این استدلال موافقین که (( مجازات اعدام وسيله‌ای ضروری در مقابله با عمليات تروريستی و قهرآميز سياسی است )) باید گفت :
در جامعه ما بیش از هفتاد میلیون نفر زندگی می کنند . آیا قانونگذار ، بخش عمده ای از ملت را تروریست و عامل جریانات سیاسی قهر آمیز دانسته که مجازات اعدام را برای جلوگیری از اینگونه اعمال تجویز می کند ؟ قطعا ً پاسخ منفی است . قانونگذار ما برای جرائمی چون زنای محصنه هم مجازات سالب حق حیات تعیین کرده است . در ثانی ، کسی که وارد جریانات سیاسی خشونت بار می شود ، قبل از ارتکاب به جنایت ، از نتیجه عمل خود آگاه است و البته که از مرگ نمی ترسد و بسیاری از آنها این مرگ را مقدس دانسته و اوج فداکاری می دانند . با این طرز فکر و اندیشه ، نمی توان با اعمال مجازات اعدام مقابله کرد . این بیماری روانی را باید بر اساس روشهای روانپزشکی درمان نمود ، نه با اعمال مجازات اعدام . جلب توجه عمومی به اعدام تروريست ، چه بسا زمينه مساعدی باشد برای عــمليات بــعدی تروريستي . اعدام تروريست ، از تروريست شهيد مي سازد ، شهيد خاطره مي شود ، و از اين طريق ميزان روی آوری به سازمانی كه وی به آن تعلق داشته ، افزوده مي گردد . با اعدام تروريست‌ها ، اعتراضات كلامی جوانان را ، به طرف عمليات قهرآميز سوق مي دهيم . از طرف ديگر پديده تروريسم را با اعدام نمي توان نابود كرد . تهديد به مرگ مردان و زنانی كه خود مرگ را بر گزيده و حاضرند جان خود و ديگران را وسيله اهداف سياسی خود كنند ، نه تنها كارآمد نيست ، بلكه بيشتر تحريك كننده است . مجازات اعدام ، به جای پيش گيری از خشونت ، توجيح گر عمليات تلافی جويانه و افزايش خشونت است . گروهای مسلح از اين فرصت استفاده جسته و خود نيز مجازات اعدام را به كار مي برند ، مجازاتی كه حكومت حق استفاده از آن را فقط در انحصار خود مي داند. گذشته از اين هميشه اين خطر هم وجود دارد كه تروريست‌ها ، برای نجات جان يك محكوم به اعدام ، عده ديگری را به گروگان بگيرند . قطعا ً تروریستها ، روز به روز حرفه ای تر و منسجم تر و با برنامه ریزی قوی تر به ارتکاب اعمال مجرمانه روی خواهند آورد و مجازات اعدام به هیچ وجه برای آنها هراس انگیز نبوده و نخواهد بود . سوم اینکه ، وجود یک گروه خرابکار سیاسی که به قصد رسیدن به اهداف سیاسی خود حاظر است جان انسانها را نابود کند ، یک معنی بیشتر ندارد و آن عدم قابلیت فضای سیاسی در پذیرش اندیشه ها و افکار آنهاست . برای نمونه به جامعه امریکا نگاه کنید . ظهور پدیده های تروریستی که ساختار آن اجتماع را تهدید می کند به علت عدم پذیرش اندیشه های گروه های سیاسی مخالف در فضای سیاسی جامعه است . دیگر اینکه وقتی به عنوان (سیاست و عملیات قهر آمیز سیاسی ) می رسیم ، حقوق کاری از پیش نمی برد . سیاست ، سیاست مدار می خواهد نه حقوققدان . لذا باید میان این دو تفکیک قائل شد و جامعه را به صرف وجود چند عنصر مخالف با نظام سیاسی ، در معرض ابتلا به « خشونت بیشتر » قرار نداد . در این مورد نیز راهکار های دیگری چون ، حبس ابد و تبعید ، راهکار جایگزین و مناسبی در برابر مجازاتهای سالب حق حیات است .

دهم ؛ در خصوص این ادعا که ((با مجازات اعدام مي توان توليد و توزيع جنايت بار مواد مخدر را محدود نمود )) با توجه به آمار های منتشر شده باید گفت :
كاربرد مجازات اعدام در خصوص تولید ، توزیع و حمل مواد مخدر ، واكنشی از سر استيصال و حتی توجيحی جهت نداشتن يك برنامه مؤثر در مقابله با آن است . حال آنكه توزيع و مصرف مواد مخدر را نمي توان محدود كرد ، برای رفع نگرانی مردم راهی نمی‌ماند جز نمايش يك چند قاچاقچی معدوم به عنوان ( سند موفقيت ) در مبارزه با رفع بلای اعتياد ! متاسفانه در کشورمان بیش از دو میلیون نفر مصرف کننده مواد مخدر وجود دارد . یعنی دو مــیلیون تــقاضـای خـرید روزانــه برای مصرف مـواد مــخدر . این تقاضا ، تولید کنندگان و توزیع کنندگان بین المللی مواد مخدر را وا می دارد که طبق برنامه ریزی بسیار گسترده و به طرق گوناگون ، این کالای شوم را به داخل کشور آورده ، فراوری نموده و توزیع نمایند . بسیاری از آنها نیز تا کنون اعدام شده اند . اما مصرف مواد مخدر کاهش نیافته که هیچ ، روز به روز بر میزان مصرف کنندگان آن افزوده می شود . در قوانین ما حمل بیش از پنج گرم هروئین ، مستوجب مجازات اعدام اعدلام شده است ، اما قضات نمی توانند و نتوانسته اند اینقدر حکم اعدام صادر کنند . پس این مجازات در این خصوص عملا ً از کارائی برخوردار نبوده و نیست . اگر بنا بر این بود که همه افرادی را که پنج گرم و بیشتر هروئین حمل یا توزیع نموده بودن اعدام می کردیم ، ای بسا قریب به پانصد هزار نفر در حال حاضر در لیست اعدام قرار داشتند . آیا هیچ حکومتی در جهان ، می تواند پانصد هزار نفر از اتباع خویش را اعدام نماید و از اتهام نسل کشی و جنایت علیه بشریت مبرا بماند ؟ قربانيان اين نوع مجازات ، بيشتر خرده فروشان و معتادين هستند ، در حالی كه دست اندر كاران اصلی از مجازات در امان می‌مانند . خطر اعدام باعث شده كه قاچاقچی‌ها و توزيع كنندگان مواد مخدر از ارتکاب به قتل ، هیچ گونه قباحتی نداشته و در انجام آن جهت به دام نیافتادن در چنگ قانون ، تردیدی ننمایند . اين مسئله ، كار مأموران مبارزه با مواد مخدر را دشوارتر كرده است . گذشته از اين ، اجرای مجازات اعدام باعث بالا رفتن قيمت مواد مخدر نسبت به نرخ ثابت توليد می گردد و در نتيجه سود بيشتری نصیب سران باند و مهره های اصلی می شود . پس راهکار مبارزه با تولید و توزیع مواد مخدر ، اعمال مجازات اعدام نیست ؛ طرحی دیگر باید زد .

یازدهمین استدلال ؛ مبنی بر اینکه ((حكومت گاهی چاره‌ای جز گرفتن جان انسانها را ندارد )) استدلالی معقول و منطقی است اما با ذکر این نکته که :
بديهی است كه گاهی در وضعيت جنگی يا در شرايطی كه برای يك مأمور انتظامی برای دفاع از جان خويش يا جان ديگری فرصت و امكان ديگری جز كشتن باقی نمی‌ماند ، كشتن به عمد مي تواند قابل توجيح باشد . ولی اين توجيح بايد منطبق باشد با ضمانت‌های حفاظتی ، كه شرايط استثنايی در آن تعريف گردیده است تا راه هر گونه سوء استفاده گرفته شود . مانند مصادیقی چون دفاع مشروع ، اضطرار ، شرایط جنگی ، درگیری مسلحانه ای که حکومت آغازگر آن نباشد و مواردی از این قبیل . اما مجازات اعدام يك عمل دفاعی به هنگام تهديد مستقيم جانی نيست . حكومتی كه اعدام ميكند ، اين عمل را به حكم غريزة دفاع از خود ، و از روی ناچاری انجام نمي دهد . استدلال (( حق دفاع از جان خود )) نیز موجه نيست ، زيرا مجرمی كه در بند است نمي تواند قصد جان كسی كند . اعدام زندانی ، كشتن عمد است . و قاتل محبوس ، امکان ارتکاب به قتل و آسیب رساندن به جامعه را به نحوی که گریزی از عمل وی نباشد و قریب الوقوع بوده و چاره ای جز معدوم نمودن وی وجود نداشته باشد ، از ناحیه وی ، متصور نیست . مگر اینکه در زندان مرتکب این عمل شود که خود جای بحث دارد و نیاز به ورود به مباحث کیفرشناسی است که از حوصله این بحث خارج است . لذا بجز در موارد مطروحه ، حکومت چاره ای دیگر در برابر زندانی مجرم دارد و این عذر در این خصوص پذیرفته نیست .

دوازدهمین استدلال موافقین ، مبنی بر اینکه ((مردم طرفدار اعمال مجازات اعدام هستند ))پاسخی در خور توجه دارد :
اینکه عرف ، از منابع اساسی حقوق محسوب می شود ، جای بحث نیست . اما آیا حقوقدان می تواند بر مبنای خواست عمومی و عامه مردم ، قواعد و قوانین حقوقی را تدوین نموده ، به مرحله اجرا در آورد ؟ در پاسخ به این سوال باید با احتیاط عمل نمود . در عرصه حقوق اساسی ، این موضوع پذیرفته شده و در عمل توسط حقوقدانان این شاخه از علم حقوق ، جدا ً اعمال می شود . اما در حقوق کیفری ، از آنجائیکه این شاخه از علم حقوق ، نتیجه سالها تحقیق و آزمون و خطای حقوقدانان کیفری و جرمشناسان و قضات و دادرسان بوده است ، لذا معقول نیست که علم و دانش کیفری بشر را که همه روزه در حال ترقی و تعالی است ، به یک سو نهاده و تنها بر اساس معیار عرف ، و علائق عامه ، قانونگذاری نموده و اعمال مجازات کنیم . هرچند معتقدم عرف را نباید در حقوق کیفری به کل مردود دانست . با اینحال ، دليل طرفداری مردم از مجازات اعدام ، تنها ناشی از كمبود آگاهی آنها از اين مجازات و يا ناشی از احساسات شديدی است كه غالبا ً پس از وقوع يك جنايت دلخراش ، نزد عامه پدیدار می گردد . گذشته از اين ، صحت ارزيابی افكار عمومی ، هميشه بسته به اين است كه يك نظرسنجی چگونه ، چه هنگام و از طرف چه كسانی انجام شده است. با مطالعه موردی که حقیر انجام داده ام ، بیشتر مردم ایران ، از مجازات اعدام استقبال نمی کنند و حتی اگر مطلع شوند که قرار است در فلان منطقه و یا محله کسی را اعدام کنند ، ترجیح می دهند از آن مسیر عبور نکنند تا اجرای حکم تمام شود . اما کسانی که در صحنه اجرای حکم جمع می شوند ، در بررسی حقیر ، دو گروه بیشتر نیستند . اول ، اکثریت که به منظور کنجکاوی و کسب تجربه ای عینی از این واقعه ، به صحنه آمده اند و اکثریت قریب به اتفاق آنها پس از اعدام مجرم ، از این عمل به شدت متنفر می شوند و در روحیة آنها اثر روانی بسیار ناخوشآیندی می گذارد ؛ گروه دوم ، کسانی هستند که از خشونت و اعمال آن ، به صورت ناخود آگاه لذت می برند . نوعی رفتار سادیستیک که فرد را به صحنه جان دادن یک همنوع می کشاند . البته بنده مواردی از واکنشهای مازوخیستک نیز در این میانه مشاهده نموده ام .این گروه اقلیت ، افراد مستعد به اعمال یا پذیرش خشونت در اجتماع هستند . و ما با این نمایش اعدام ، کاملا ً رسمی ، خشونت را در روح و جانشان ، استحکام می بخشیم . مع الوصف ، حتی اگر اكثريت مردم هم موافق مجازات اعدام باشند ، اين كثرت آراء دليل بر درستی اين مجازات نيست . ملاحظة حقوق بشر و حفاظت از آن بايد مقدم بر همه ملاحظات ديگر باشد. برده داری ، فروش زنان ، چند همسری ، چند شوهری ، قربانی کردن فرزند در برابر خدایان و . . . همه اینها ، زمانی معتبر و مقبول عامة مردم بود و بشر در انجام آنها تردیدی نداشت . اما رفته رفته و با ارتقای سطح آگاهی و شعور بشریت ، و در پی تلاش مستمر و طولانی كسانی كه آنها را اخلاقا ً مردود ميدانستند سبب الغای آنها شد.

افزون بر اين ، مجازاتی چون اعدام ناقض اساسی ترين حق از حقوق بشر است . در اصل سوم از اعلاميه جهانی حقوق بشر آمده كه : «هر انسانی در مقام شخص ، حق زندگی ، آزادی و امنيت دارد . » و اصل پنجم ميگويد : « هيچ كس را نبايد شكنجه كرد . با هيچ كس نبايد غيرانسانی ، تحقيرآميز و با قساوت رفتار كرد يا كيفر داد . » مجازات اعدام هم چون شكنجه تجاوز غير موجه حكومت به حقوق تعرض ناپذير فرد است. درست به همين دليل سازمان عفو بين‌الملل مجازات اعدام را در همه انواع آن به طور مطلق رد كرده و نكوهيده ميداند. وقتی كه حكومت خود اقدام به كشتن كند، بدين معناست كه كشتن را در بعضی شرايط كاملا مجاز ميداند و با قربانی كردن حق زندگی برای حفظ امنيت، نشان ميدهد كه خود نيز قواعد اساسی نظام را چندان جدی نميگيرد. با اين عمل، حكومت، حق زندگی را به مردم،كه ميبايد مطلق باشد، به معنای نسبی آن می‌آموزاند. چنين رفتاری حس احترام به زندگی را تضعيف كرده و عنان كينه و خشونت می‌گشايد."

پ.ن: می دانم در ایران نمی شود یک شبه چیزی را تغییر داد... فقط امیدوارم بشود فضا را برای پذیرش قوانینی انسانی تر، به روز تر و مبتنی بر کرامت انسانی افرد آماده کرد... میخواهم یکبار...دو بار... یا حتی چند بار این نوشته را بخوانید. و به من بگویید هنوز فکر میکنید مجازات اعدام در یک جامعه سالم باید وجود داشته باشد... میخواهم بدانم اگر جامعه ما سالم نیست برای حرکت به سوی یک جامعه سالم از کجا باید شروع کرد..برای خشکاندن ریشه این خشونتی که در همه لحظات ما ساری و جاری ست چه باید کرد... بیجه و بیجه ها تنها جوشها و دمل های چرکی سر برآورده از بدنی چنین عفونت گرفته اند...میخواهم بدانم به جای ترکاندن این جوشها که هر روز بیشتر و بیشتر از هرجا بیرون میزنند و زخم زدن و کریه تر کردن چهره جامعه مان برای بهبود این بیمار چه می شود کرد.

توسط در May 11, 2009 1:02 PM | | نظرات (86)
درباره دل آرا...

دلآرا فقط یکی از قربانیان سیستم قضایی ایران است... نه کم سن و سال ترینشان است و نه احتمالا بی گناه ترینشان...یعنی از نظر منی که اینهمه سال با خبر اعدام و قصاص بزرگ شده ام اتفاق جدید و غیر منتظره ای نیفتاده که بخواهم فریاد واسفاها سر بدهم...سیستمی که کشتن همنوع را با هر عنوانی جایز میشمارد یک سیستم قضایی نیست...سیستم قصابی ست...و اینجا هم که از همان روز اول قصابخانه بوده...یک وقتهایی با خودم فکر میکردم که چرا بعضی پرونده ها یکهو اینقدر سر و صدای جامعه روشنفکری ما را در می آورد...مگر نود و نه درصد کسانی که پای پتیشن نجات دلآرا را امضا کرده بودند از مخالفین مجازات اعدام نبوده و نیستند...پس چرا آن مرد سی و چند ساله ای که به جرم قاچاق مواد مخدر در فلان زندان کرمان خبر اعدامش تیتر کوچک صفحه حوادث روزنامه ها می شود مورد حمایت هیچ گروهی قرار نمیگیرد... یا آنهایی که به جرم تجاوز و حتی قتل هر هفته در نقاط مختلف ایران بالای دار می روند مرگشان کسی را ناراحت نمیکند و یا صدای کسی را در نمی آورد...کسی که با فلسفه اعدام مخالف باشد برایش اعدام بیجه همانقدر غیر انسانی ست که اعدام دل آرا...بعد به خودم میگفتم شاید علت اینکه فعالان حقوق بشر روی پرونده ی دلآرا و امثال او فوکوس میکنند این است که چنین پرونده هایی میتواند توجه جامعه جهانی و افکار عمومی را به سرعت جلب کند...شاید فلسفه شان این است حالا که ممکن است بشود یک نفر را از دهان این تمساح بیرون کشید چرا سعیمان را نکنیم...شواهد و قرائن نشان میدهد که به طور مثال یک دختر جوان و هنرمند حتی اگر پیرزنی را با چاقو مثله کرده باشد اگر در جریان دادگاه اشکی بریزد و ماجرای عاشقانه ای سر هم کند بسیار بیشتر از آن محمدعلی کتوله ای بدبخت که در یک نزاع دسته جمعی با بیل همولایتی اش را کشته است میتواند افکار عمومی را برای همراه کردن با خود برای جلوگیری از اعدامش بسیج کند...خب...چرا که نه؟شاید فعالان حقوق بشری میگویند از همین پتانسیل باید استفاده کرد و لااقل همین یک نفر را نجات داد...من با این طرز فکر مخالف نیستم و اتفاقا معتقدم در شرایطی که نمیشود کل سیستم را تغییر داد همین که گاه گداری بشود کسی را از زیر تیغ جلاد به در برد خود غنیمت است...اما این بار استفاده ابزاری از احساسات مردم مثل یک شمشیر دو دم عمل کرد و دلآرا را همانطور که حتما خوانده اید بالای دار فرستاد...خانواده مقتول چند وقت پیش در نامه سرگشاده ای گلایه کرده بودند که برخی جریانهای حقوق بشری ماجرای دلآرا را به گونه ای مطرح کرده اند که انگار او یک فرشته بوده و خانواده مقتول است که دارند مرتکب جنایت میشوند...بازماندگان مقتول در همان نامه خود را مدافع حقوق بشر دانسته و تهدید کرده بودند که اگر قرار است اقدام دلآرا محکوم نشود و از بازماندگان دلجویی ای از طرف دلآرا و وکیل و خانواده او صورت نگیرد چاره ای به جز اصرار بر اجرای حکم نخواهند داشت...حرف بازماندگان با اینکه پارادوکس عجیبی داشت (ادعای فرهیختگی ومدافع حقوق بشر بودن و در ضمن تهدید به اعدام دلآرا در صورت عذرخواهی نکردن) اما قابل درک بود... آنها نمیخواستند که قاتل مادرشان مثل یک قهرمان از زندان بیرون بیاید و خوش و خرم و بدون اینکه ذره ای ابراز ندامت کند برود دنبال زندگی اش ...ولی شاید دلآرا و وکیلش آقای خرمشاهی سنبه ی خودشان را با اتکا به افکار عمومی و موجی که در وبلاگها و سایتها و یا رسانه های خارجی و بعضا داخلی به راه انداخته بودند آنقدر پر زور می دیدند که ترجیح بدهند به خانواده مقتول باجی ندهند...اینها همه حدس و گمان است و احتمالا در روزهای آینده خبرهای موثق تری از جزئیات اتفاقات روی داده و گفتگوها و مذاکرات انجام شده منتشر شود... اما به هر حال هرچه بود دلآرا اعدام شد...شاید سیستم قضایی ایران میخواست یکبار دیگر قدرتش را به یک عده آن ور آب نشین بیانیه صار کن و طومار اینترنتی امضا کن نشان بدهد...بهشان بفهماند که فکر نکنید هروقت دادار دودور راه انداختید ما کوتاه می آئیم...آقای خرمشاهی وکیل دلآرا در اولین عکس العملش گفت که شوکه شده است...و البته شاید این شوک برای همه ی ما لازم بود که به فکر راه چاره باشیم...یکجا بالاخره باید جلوی این سیستم که شالوده اش را بر رسم و رسومات عهد عتیق بنا کرده اند ایستاد...بالاخره یک راهی وجود دارد...این دنیایی که هر روز کوچکتر میشود و حلقه محاصره اش را تنگ تر میکند بالاخره یکجایی باید ما را هم در بر بگیرد...چند ماه پیش توی تاکسی یک نفر هم سن و سال خودم میگفت میدانی این مملکت کی درست میشود...؟ گفت وقتی درست میشود که پدران و مادران ما همه بمیرند و نسل ما عهده دار امور شود...من کلا اهل بحث کردن توی تاکسی و اتوبوس با کسانی که نمیشناسم و نمیشناسندم نیستم...ولی تمام این مدت سوالش توی گوشم زنگ میزند... این مملکت کی درست میشود؟...دارم فکر میکنم احتمالا وقتی که بفهمیم ارزش جان یک انسان چقدر است.

پ.ن: رضا سیدحسینی هم رفت

بعد التحریر: "در من فیلی خفته است" اسم اولین کتاب دوست خوبم ثنا نصاری ست...برای تهیه اش میتوانید به نشر داستانسرا در نمایشگاه کتاب واقع در راهرو 29- غرفه 34 مراجعه کنید...اگر کتاب را تهیه کردید و خواندید بدم نمی آید نظرتان را در موردش بدانم... و البته خانم نصاری هم خواننده اینجاست و احتمالا نظراتتان را می خواند

توسط در May 2, 2009 2:24 AM | | نظرات (82)
حسد بدترین کارهاست...!

کمی بالاتر از محل کار من سر چهار راه یک تابلوی بزرگ به ابعاد نمیدانم چند در چند زده اند و روی آن به خط درشت نوشته اند "بدترین کارها حسد است" و زیرش هم امضا کرده اند امام نمیدانم کی کی علیه السلام...برای اینکه ابعاد حدودی تابلو و نوشته دستتان بیاید هر نقطه اش را تقریبا اندازه کله من فرض کنید...از این جمله های آبکی و سایر نصایح و اندرزهای اخلاقی و دینی و حتی سیاسی را در همین ابعاد همه جا میتوانید ببینید...روی بیلبوردهای بزرگ چند ده میلیونی...روی پارچه... آویخته به داربست...روی دیوار...روی پل های هوایی...و خلاصه هر جا سر بگردانی از در و دیوار نصایح و رهنمودهای اخلاقی و دینی ست که به سمتت سرازیر می شود...متولی این کار هر ارگان و نهادی که باشد یک بودجه ی نجومی در اختیار دارد و ماموریتش هم چسباندن معنویات به در و دیوار شهر به منظور بالا بردن و بهبود فرهنگ دینی و اخلاقی جامعه و یا اثبات حقانیت حکومت است...
شهید، امام، تقوی، نماز،خدا،دین، اسلام،مسلمان،مومن، کافر، قرآن،ولایت،مولا، ولی، خوب، بد،بهترین، بدترین،بهشت، جهنم،عفت، گوهر، حجاب،صدف! و... واژه های کلیدی عمومی ومتداول این قبیل نوشته هاست و بنا به مناسبتهای خاص واژه هایی مانند: میلاد و سعادت و مبارک و تهنیت و تسلیت و تعزیت و محرم و صفر و حسین و یوم و ارض و کربلا و سر بریده و عباس و مشک و نخل و خنجر هم به این فهرست اضافه می شوند و این اواخر که چشممان به جمال غزه و فلسطین و حماس هم روشن شده...!
کل مغز مثلا مدیرکل فرهنگی شهرداری تهران را به عنوان مثالی برای متولی اینگونه کارها اگر سلول به سلول بگردی چیزی جز جملاتی که با همین چند تا کلمه ساخته شده است یافت نمی شود و حرف هم بزنی اشک توی چشمانش جمع می شود که : " آقاجان... شما نمیدانی چه معانی و معارف عمیقی پشت این جملات نهفته است..."
حالا دهان من را باز میکند ها...آخه پدرسگ!... چه معانی عمیقی...!؟ هفتاد متر پارچه را برداشته ای و دو تن هم داربست سر هم کرده ای و صد کیلو رنگ و کلی نیروی کار نقاش و نصاب را هدر داده ای که : "بدترین کارها حسد است" ...این شد معارف عمیق؟ اگر بروم کتاب معتبر حدیث بیاورم برایت که از قول پدر جد همین امام که مثلا درش نوشته باشد که: "بدترین کارها خوردن مال یتیم است" چه؟...انوقت کدام یک از این معارف عمیق تر است؟ بالاخره نمیشود که بدترین کارها هم حسد باشد و هم خوردن مال یتیم و هم ترک نماز و هم دروغ و هم هشت تا چیز دیگر...!دوازده تا امام داریم که اینها هرکدام یک سازی برای خودشان زده اند و رفته اند...فلان امام وقتی این جمله عمیق و گهر بار را صادر فرمود روحش هم خبر نداشت که پدر جدش سیصد سال قبل بدترین کار را چیز دیگری معرفی کرده بود...حالا شما بیا این جمله را بزن روی بیلبورد و بگو داریم کار فرهنگی میکنیم که سطح فرهنگ جامعه برود بالا...مثلا فکر کرده ای الان دختره توی پرادوی بابایش نشسته و دارد توی دلش به شراگیم و خانوم شین و اینکه چطور خانوم شین توانسته مخ شراگیم را بزند فکر میکند و حسودی میکند و ناگهان با دیدن این تابلو جفت پا میرود روی ترمز و محکم میزند پشت دستش که ای داد بیداد...خوب شد این تابلو را دیدم...داشتم بدترین کارها را میکردم...آخ آخ آخ آخ...خدایا توبه...توبه...و بعد از اینکه از دو طرف، نرمه ی بین انگشتان شصت و اشاره اش را گازی گرفت میزند دنده یک و راهش را میکشد و می رود...!یا مثلا تصورت این است که آن دختری که چاک مانتویش تا زیر بغلش باز است تا هیکل فیتنسی اش را همه ببینند ناگهان با دیدن جمله معروف "زن در حجاب " تصمیم میگیرد گوهر شود و برود توی صدفش؟
واقعا اینطور فکر میکنی مرتیکه ی مغز گوزیده ی نخراشیده ی نتراشیده؟

بگذارید این حاج آقا را بیخیال شویم و حرف خودمان را بزنیم...این مملکت پر است از آدمهای مغز گوزیده که همه شان هم به خاطر همان خاصیت مغز گوزیدگیشان مهم ترین و حساس ترین پستها را تحویل گرفته اند و دقیقا به خاطر همین است که اوضاع کشور ما چنین است...کجای دنیا به جز ایران را دیده اید که سی سال پس از انقلاب و استقرار یک حکومت هنوز هم در و دیوار شهر پر از پلاکاردها و اعلامیه ها و دیوارنوشته های عقیدتی و حماسی و انقلابی و اندرزگونه باشد؟ این اتفاقها فقط در یک حکومت دینی مثل ایران می افتد...و البته جکومت دینی مستقر در ایران یک نوع منحصر به فرد است که در آن نه متفکرین دینی (کسانی مثل گاندی یا دالایی لاما یا حتی شریعتی و دکتر سروش خودمان) که متوعظین دینی اختیار دار همه چیز شده اند...کسانی که از روی منبر وعظ و خطابه و روضه و از حوزه های علمیه قم و نجف به بالاترین کرسی های مدیریتی و سیاسی نقل مکان کرده اند...
اگر زمانی پای منبر فلان آخوند یا روضه خوان در مساجد و تکایا تنها قشری ترین و ساده ترین طبقات اجتماع حلقه میزدند امروز همانها در پستهای مهم مدیریتی و برنامه ریزی و اجرایی کشور به کار گماشته شده اند و کلونی های خود را تشکیل داده اند...قاطبه ی این افراد ذهنهایی ساده و خطی دارند...ذهنی که در حکومت قبل مانع رشد و پیشرفت اجتماعی شان شده بود و جذب جریانهای مسجدی و مذهبی شان کرده بود در این حکومت سکوی پرتابشان شده است...وقتی میگویم قشری ترین و ساده ترین افراد جذب جریانهای مذهبی و منبری میشوند برای این است که این جریان وظیفه فکر کردن را از دوششان برمیداردو تقلید و اطاعت را بر عهده شان میگذارد... این ذهنهای ساده تنها در مجالس وعظ و خطبه احساس آرامش و مفید بودن میکردند...جایی که بنشینند و یک عالم دینی برایشان مطالب پیچیده ی قرآنی و دینی را بجود و خلاصه کند و به صورت قصه ها و مثل ها و رهنمودهای ساده ای برای زندگی در اختیارشان بگذارد...آدمهای باید و نبایدی...حالا همانها با همان ذهنهای ناتوان و تنبل شده اند شهردار...شده اند کارگردان و تهیه کننده...شده اند رئیس صدا و سیما...شده اند وزیر کشور...شده اند رئیس جمهور...! و هیچکس هم نمیداند چه باید بکند...به طور مثال رئیس صدا و سیما فقط میداند که باید تلویزیون هزار ساعت در هفته برنامه مذهبی پخش کند که دوز مذهب مردم خدایی نکرده پایین نیاید...این است که تلویزیونی که بودجه هر دقیقه پخش برنامه اش چند ده میلیون تومان است - پولی که از جیب من و شما می رود - می شود جولانگاه جوجه آخوندهایی که تازه از حوزه بیرون آمده اند و میخواهند جایی تمرین خطابه و روضه کنند... یا میشود محلی برای جان کندن فلان آیت الله نود و نه ساله که برای آنکه یک جمله ای که توضیح واضحات است را ادا کند ده بار جانش بالا می آید و جان مخاطبینش را هم به لب میرساند...میشود وسیله ای برای پخش زنده ی دعای ندبه از مسجد جمکران و نماز جمعه از مصلای فلان قبرستان و مراسم روز قدس فلان شهرستان...می شود آن برنامه های تکراری و تکراری و تکراری که هر سال با صرف میلیاردها تومان بودجه برای ایام محرم ساخته میشود و حرف هم بزنی میگویند آقاجان...برای بیان ابعاد قیام عاشورا و پیام امام حسین هزار سال هم برنامه بسازیم باز هم کم است...! بابا بسازید...چه کسی گفته نسازید...انقدر بسازید که جانتان بالا بیاید...ولی لااقل یک سیستم کنترل کیفیتی چیزی هم برای پخش محصولاتتان بگذارید...این که نشد چهار تا چوب بکنید توی کون پارچه های سیاه و آنها را هوا کنید و بعد هم دشداشه تن چهار تا بچه قد و نیم قد کنید و بریزیدشان توی استودیو که توی سرشان بزنند و بشود یک برنامه دو ساعت و نیمه برای بیان ابعاد قیام عاشورا...! یعنی واقعا انقدر خنگید؟
یا مثلا آمده اند خبر مرگشان کارتون ساخته اند برای واقعه عاشورا...یکی نیست بگوید شما را چه به کارتون سازی... کارتن هم نمیتوانید بسازید...! کل فریم هایی که نقاشی کرده اند برای یک کارتون چهل دقیقه ای چهل تا نمیشود...! توی هر فریم هم قیافه طرف با فریم قبلی متفاوت است...البته خدا را شکر قیافه امام حسین و خاندانش را که نشان نمیدهند و همه انها مثل ان فیلم ghost rider انگار کله هایشان اتش گرفته باشد...ولی این یزیدی های بدبخت فریم به فریم تغییر قیافه میدهند...شمر در طول یک صحنه هزار بار سیبیلش کوتاه و بلند می شود...یا راه که میرود انگار دارد برک میزند و همه چیزش هم رنگ به رنگ میشود...البته یاران امام حسین محترمانه تر راه میروند و کلا انگار روی چرخ جابجایشان میکنند...نبردها را که دیگر نگو و نپرس...داینامیک ترین قسمت ماجراست...! شمشیر بالا میرود...شمشیر پایین می آید...همین!... دو تا فریم برای کل صحنه های نبرد کافیست...فقط بک گراندش را عوض میکنند و تعداد دورهای تکرارش را کم و زیاد میکنند...خب...قبول بفرمایید اینها خنگند...کاریش هم نمیشود کرد..خنگند و هیچ کسی به غیر از خودشان را هم بازی نمیدهند...هرکس بخواهد جذب این سیستم شود باید از فیلتر مغز گوزیده ها رد شود...یعنی باید مثل خودشان مغز گوزیده باشد!.

باور کنید اگر همین امروز اسرائیل یا آمریکا به ایران حمله کند و تمام تاسیسات زیربنایی ایران را با خاک یکسان کند ضررش کمتر از این قوم یاجوج ماجوجی ست که دارند دلارهای نفتی را خرج این مراسمات* خیمه شب بازی میکنند...آنوقت از آن شاه بدبخت ایراد میگیرند که سالی یک بار جشن دو هزار و پانصد ساله میگرفت...ای نور به قبرش ببارد...حداقل آن مراسم یک ابهت و عظمتی داشت...این خشتک پاره کردن ها و پرچم هوا کردن ها چه نفعی به حال چه کسی دارد که اینطور با جدیت هر ساله تکرارش میکنید...یا این بیلبوردهای عریض و طویل با مضامین نصایح اخلاقی و دینی کدام منحرفی را به راه راست هدایت کرده که اینطور بودجه برایش اختصاص میدهید...؟ احتمالا توی کارتاپل مالی شهرداری پرونده های اینچنینی برای این چیزها وجود دارد... " هرکس فلان کار را بکند خدا دوستش دارد" (یک و نیم میلیارد تومان)..." بهترین بنده نزد خدا کسی ست که نماز بخواند" (سه میلیارد و هشتصد میلیون تومان) ..." حسد بدترین کارهاست" (ده میلیارد تومان! )

* دلم میخواهد بنویسم مراسمات...تا چشمتان در بیاید!

پ.ن: موقع نوشتن این پست خیلی حرص خوردم...تو را به خدا اگر ماموری چیزی هستید اینها را که میخوانید برایمان پرونده نکنید...من دیگر زن و بچه دار هستم...حرصم گرفته بود و در عالم عصبانیت یک چیزهایی نوشتم...خدا شاهد است من ته دلم پاک است و عمیقا به این چیزها علاقه دارم...اما امروز از دنده چپ بلند شده بودم...!

توسط در January 6, 2009 12:30 PM | | نظرات (100)
مکانیزم وقیحانه دفاعی...

قضاوت کردن برخلاف آنچه که می گویند همیشه هم کار سختی نیست...دیشب برنامه ی نود یک قسمت ویژه داشت که به کل خواب را از سر من پراند...من کلا آدم فوتبال دوست و فوتبال بینی نیستم...اما دیشب قضیه اش فرق می کرد...احتمالا میدانید از چه چیزی حرف میزنم...ماجرای درگیری خداد عزیزی و آن خبرنگار کتک خورده شیرازی را می گویم...نه...اصل ماجرا به هیچ وجه مهم نیست...هر روز هزاران نفر در این مملکت به سر و کله هم میزنند و هزاران ضرب و جرح بدتر از این اتفاق می افتد و روز بعد همه چیز فراموش می شود...در میادین فوتبال و حواشی آن که دیگر این چیزها نقل و نبات است...این مساله ای نیست که ذهن من را به خود مشغول کرده باشد...مساله سر این است که آدمها با همه ی دبدبه و کبکبه شان وقتی در موقعیتهایی ناخوشایند و غیر عادی قرار میگیرند چقدر کوچک می شوند...نمیدانم بین تمام بینندگان دیشب برنامه نود کسی هست که فکر کند خداداد حقیقت را گفته است؟...خداداد دیشب دروغ میگفت...به وضوح دروغ میگفت...هرکس این برنامه را دید فهمید که خداداد دروغ می گوید...حتی خود فردوسی پور هم که با همه ی وجود سعی میکرد ژست بی طرفانه ی خودش را حفظ کند نتوانست در برابر این همه دروغ مقاومت کند و چند بار صریحا در برابر اظهارات خداداد موضع گرفت... اما خداداد بدون توجه به قدرت درک و فهم مخاطبینش...بدون توجه به تصاویر پخش شده...بدون توجه به تمامی شواهد و قرائن موجود...بدون توجه به اسم و عنوانش مذبوحانه چشمهایش را بر همه اینها بسته بود و بر دروغهایش اصرار می ورزید...خداداد در برنامه امشب نود همه چیزش را گذاشت و رفت...گفت من هر عیبی که داشته باشم از کسی نمیترسم و اگر زده باشم میگویم که من زده ام...اما ترسیده بود...گفت همه در فوتبال این مملکت من را میشناسند که هر ایرادی داشته باشم دروغ نمیگویم...اما دروغ میگفت...!خداداد دیشب به نقطه صفر خودش رسیده بود...

چنین چیزی ممکن است برای هرکدام از ما روی داده باشد...من اسم آن را مکانیزم وقیحانه ی دفاعی میگذارم...این مکانیزم زمانی فعال می شود که در موقعیتی قرار بگیری که مجبور باشی بر دروغی پافشاری کنی...دروغی که هیچ راهی برای قبولاندن خود به دیگران ندارد اما با اصرار و غلظت فراوان بیان می شود...دروغی که تنها امید و تکیه گاهش این است که شاید بتواند در چشم معدود افرادی - ولو شده یک نفر- که قدرت و یا حوصله ی تحلیل کردن و تشخیص ندارند خودش را راست بنمایاند...!گفتن و ابرام بر چنین دروغهایی اصلا کار سختی نیست...مهم این نیست که در چه جایگاه و موقعیتی قرار داشته باشی...حتی مهم این نیست که این دروغ را کسی باور نکند و رسوایی و آبروریزی به بار بیاورد...مهم این است که بر ان پافشاری کنید و از موضع خود عدول نکنید...اکثر حقایق خارج از قلمرو علوم که امروز مورد قبول عامه مردم هستند زمانی یک دروغ بزرگ بوده اند که با تکرار و تکرار تبدیل به حقیقت شده اند...! چرا خداداد نتواند با آبیاری نهال کوچک دروغش چند سال بعد درخت بزرگی از حقیقت داشته باشد؟ درختی که شاخ و برگش روایت کننده ماجراییست که در آن با دروغ و پرونده سازی و دنائت یگانه قهرمان ملی کشورمان را به انزوا کشانده اند!

توسط در December 2, 2008 9:33 AM | | نظرات (60)
کامنت سرگشاده برای آقای جامی

آقاي جامي عزيز...من هم يك مخاطب ساده راديو زمانه ام كه بي خبر از مسائل پشت پرده، اين رسانه را كم و بيش دنبال كرده ام...نه رفاقتي با آقاي معروفي دارم و نه ارادتي به شما...بعد از بركناري شمااز مدیریت راديو زمانه در اينترنت هرچه بود ذكر مصيبت ياران موافق شما و لعن و نفرين بر صاحبان راديو زمانه بود...من همه اينها را ميخواندم ولي با اين حال در به در به دنبال نوشته و خبري ميگشتم كه ماجرا را از زبان كساني به جز دوستان و هواداران و ارادتمندان شما بشنوم...نوشته آقاي معروفي اولين چيزي بود كه روي ديگر این سكه را به من نشان داد.
نوشته آقاي معروفي هرچه بود به اعتقاد من صادقانه و شجاعانه نوشته شده بود...همان چيزي بود كه من به دنبالش بودم و میتوانست نگاهم را نسبت به كل ماجرا تصحيح كند...به هر حال چيزهايي را كه هيچگاه نميتوانستم از زبان آقاي جامي بركنار شده و يا دوستان و نزديكانش بشنوم از زبان آقاي معروفي شنيدم...حواشي و زوائدش را كه حذف كنیم ميتوانیم به دركي نسبي از كل ماجرا برسیم...مهدي جامي يك شهيد راه حق نيست...يك مدیر بركنار شده است كه اين بركناري برايش گران تمام شده...همين...! شخصا فكر نميكنم كسي در حق شما و راديو زمانه جفايي كرده باشد.
آقاي جامي عزيز...من فكر ميكنم اگر شما واقعا عاشق راديو زمانه بوديد و نفس كار برايتان از هر چيزي مهم تر بود...اگر واقعا با همه وجود ميخواستيد راديو زمانه به بهترين شكل ممكن پيش برود ...اگر اينهمه سوز و گدازي كه در نوشته هايتان بعد از بركناري موج میزد در مغزتان هم بود...ميتوانستيد بمانيد و به قول خودتان به ستواني رضايت دهيد...ولي براي شما هم مثل همه ي آدمهاي ديگر منافع شخصي در اولويت قرار داشته و دارد... سبك و سنگين كرده ايد و ديده ايد با شرايط جديد رفتن به ماندن ميچربد...شايد هم فكر ميكرديد كه اگر پايتان را در يك كفش كنيد در نهايت ميتوانيد صاحبان راديو زمانه را تحت فشار قرار دهيد و خواسته هاي خود را به كرسي بنشانيد...نميدانم...اينها همه حدس و گمان است...اما ميدانم بر هرچه بوده و هرچه گذشته نميتوان و نبايد رنگ و لعاب امام حسینی زد...آقاي جامي عزيز...من سي سال سن دارم و همه ي عمرم در محاصره بوقهايي بوده ام كه به من گفته اند دنيا دو بخش است...يك طرف كه دشمنان ما هستند پر از سياهي و دروغ و ظلم و تباهي ست و طرف ديگر كه دنياي ما و دوستان و همفکران ماست دنياي سپيدي و راستي و پاكي و عدالت است...آقاي جامي من همه ي عمر حرف مفت شنيده ام...من را درك كنيد...حالا كه با كمك اينترنت ميتوانم سرچ كنم...ميتوانم همه ي دنيا را زير انگشتانم داشته باشم...ميتوانم با اشاره يك انگشت از اين سر سپيد تا ان سر سياه بروم ...حالا ديگر گوشم را در اختيار هيچ كسي قرار نميدهم...من حرفهاي شما را خواندم...حرفهاي طرفداران و هواخواهان شما را هم خواندم...دنبال اين بودم كه حرفهاي آدم بدهاي ماجراي شما را هم بخوانم كه هرچه گشتم به زبان فارسي چيزي در اينترنت نبود...يعني هرچه بود حاكي از شقاوت و ديكتاتوري و ستم و نمك نشناسي راديو زمانه بود در حق پدر معنوي خود... هلندی هم نمیدانستم تا بدانم آیا صاحبین رادیو زمانه چیزی در این مورد در سایتها و وبلاگهای خود نوشته اند یا خیر... تا بالاخره به نوشته آقاي معروفي رسيدم و خيلي خوشحالم قبل از اينكه نوشته را از روي وبلاگش بردارد توانستم آن را بخوانم...!آقاي جامي عزيز...آقاي معروفي حتي اگر مغرضانه نوشته باشد (كه به اعتقاد من اينطور نبود) باز كارش قابل تحسين است...آقاي معروفي زوايايي از ماجرا را نشانم داد كه هيچوقت در نوشته هاي مهدي جامي و مهدي جاميست ها نميتوانستم آن زوايا را ببينيم...حالا من تقريبا ميدانم ماجراي مديريت آقاي جامي و بركناري اش اگر شاخ و برگها و حواشی و زوائد آن را كنار بزنيم چه بوده...قضاوت نميكنم اما به طور خلاصه نظر من به كل ماجرا اين است...:
صاحبان راديو زمانه به خاطر مصالحي كه تشخيص داده اند تصميم ميگيرند اصلاحاتي در ساختار رسانه خود انجام دهند...مهدي جامي به عنوان مدیر و همه كاره راديو زمانه كه اين تغييرات را محدود كننده اختيارات خود ميداند مقاومت ميكند و در نهايت با حكم بركناري مواجه ميشود...به اعتقاد من اصل ماجرا بدون سوز و گداز همین بود...به همین سادگی و سر راستی...! ...فرع ماجرا هم اين است كه بعد از اين جريان يك موجي ميان دوستداران مهدي جامي به راه مي افتد كه اين تصميم صاحبين راديو زمانه را در حد يك جنايت عليه بشريت محكوم ميكنند...! اين وسط عباس معروفي به عنوان يك ناظر بي طرف (البته ظاهرا) مي آيد كل ماجرا را از نگاه خودش تصوير ميكند ...عباس معروفی در نوشته محذوف خود ادعا میکند كه اين آش به آن شوري هم كه می گویند نيست و رفتار و تصمیم صاحبين راديوزمانه رفتاري دموكراتيك بوده...(البته حس ميكنم خود عباس هم (چه خودمانی شدم من!) هميشه ته دلش از اينكه راديو زمانه قائم به فرد اداره شود ناراضي بوده)...خلاصه که اين نوشته آقاي معروفي به عنوان رفيق سابق مهدي جامي يكجور خيانت تلقي ميشود و موج ديگري از طرف مهدي جاميست ها (و البته خود مهدی جامی) به راه مي افتد براي منكوب كردن و پاسخ دهي به ايشان...!خب...بقيه اش هم ديگر همه حرف مفت است که راست کار خاله زنک ها و دایی مردک های وبلاگستان است...يعني از اينجا به بعد وارد فاز لجن پراكني ميشويم كه بعيد ميدانم شخص شما و يا عباس معروفي بخواهید شان خودتان را با وارد شدن به آن پايين بياورید.

پ.ن: این کامنت هم قرار بود به صورت سربسته برود روی وبلاگ آقای جامی برای این نوشته اش که هرچه زور زدیم نرفت و مجبور شدیم سرگشاده منتشرش کنیم.

مرتبط:
نوشته دکتر گوشزد درباره این ماجرا

توسط در November 21, 2008 8:51 AM | | نظرات (15)
داستان و داستان نویسی

ماجرا از آنجا شروع شد که سهیل که این روزها پای ثابت کلاسهای داستان نویسی جمال میر صادقی شده است داستان کوتاهی از خودش را روی وبلاگش گذاشت با این توضیح که کار اولش است و البته نوشتنش هم یک صبح تا ظهر بیشتر وقتش را نگرفته است.
قبل از اینکه وارد جزئیات بشوم یک پیش درامدی برایتان بگویم که به اعتقاد من سهیل در زمینه نوشتن آدم با استعدادی ست...نوشته های وبلاگش افت و خیز زیاد دارد اما نوشته های خوبش آنقدر خوب است که جور نوشته های سرسری و دم دستی اش را هم بکشد...سوای این استعداد آنطور که میگوید و می گویند! مطالعه اش هم خوب است...و خب روانشناسی هم که خوانده است و خیلی بیشتر از من و امثال من از هزار توی درون آدمها و روابط فیمابینشان سر در می آورد...جان کلام اینکه تقریبا همه فاکتورهای نویسنده شدن را دارد و شاید برای همین وقتی شروع به خواندن داستانش کردم توقع داشتم یک چیز درست و حسابی بخوانم...
داستان را که خواندم یک جورهایی وا رفتم...واقعا نمیدانستم باید چه عکس العملی نشان بدهم...راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم که بی سر و صدا از کنار اولین داستان بهترین و با استعداد ترین دوستم رد شوم که احیانا باعث ناراحتی اش نشوم...اما دلم طاقت نیاورد و از آنجا که هیچوقت پرده پوشی و ملاحظه کاری را یاد نگرفته ام هرچه را که به ذهنم رسید برایش مسلسل وار ردیف کردم و نوشتم...و خب انصافا این سهیل هم آدم انتقاد پذیر و با ظرفیتی ست...چند کامنتی که بین ما رد و بدل شد خود گویای همه چیز هست و من فکر میکنم ارزش این را داشته باشد که به عنوان یک پست وبلاگی آن را اینجا قرار دهم تا شاید عده ی بیشتری نظرشان را در این باره بیان کنند...البته منظورم داستان سهیل نیست که آن فرع قضیه است و هرکس دوست داشت میتواند برود همانجا و داستان را بخواند و نظرش را هم در مورد ان بنویسد...اصل قضیه این کلاسهای داستان نویسی و داستان خوانی ست که قرار است رمان نویس و داستان نویس تحویل جامعه ی ادبی ما دهند...
و اما کامنتها...من اگر نگوییم تحقیقا، تقریبا بین حدود سی کامنت اولین کسی بودم که صراحتا از داستان و سبک نگارشش انتقاد کردم...بالاخره یا من سواد داستان خوانی ام نم کشیده و ذوق ادبی ام کور شده بود و یا بقیه مشکلی داشته اند که عموما چنان نوشته ای را خوب ارزیابی کرده بودند...به هر حال من اینگونه شروع کردم:

...حقته بزنم له و لورده و درب و داغونت کنم...ولی بازم دم تو گرم که سر و ته یه داستان رو هم آوردی و اونقدر شجاعت داشتی که منتشرش کنی و نظر بقیه رو هم بخوای...به نظر من داستانت خطی بود...فضا سازی نداشت...واقعا نداشت...شخصیت پردازیت سرسری و عجولانه بود...تقریبا از همون اوایل داستان تا ته داستان رو میشد حدس زد...شخصیت زن غیر قابل باور و رفتارهایش به شدت مصنوعی و ساختگی بود...لحن و رفتارهای خشک و سرد زن و ان دادخواست طلاق با آمدنش به زندان برای همخوابگی حتی اگر به اصرار مرد باشد جور در نمی آمد...بیشتر حجم داستان را دیالوگ های مرد گفت و زن گفت و این گفت و آن گفت تشکیل داده بود...نمیگویم داستانی که بر اساس دیالوگ و کلا گفتگوی بین افراد شکل بگیرد لزوما کم ارزش است...اما وقتی نویسنده کل وقتش را میگذارد که از زبان این و ان بنویسد باید خیلی دیالوگهای ناب تر و صیقل داده شده تری را انتخاب کند...یعنی اصطلاحا باید ده بار بنویسد و خط بزند و دست آخر بهترین و مناسب ترین حرف را در دهان شخصیتهای داستانش بگذارد و نه اولین کلامی که به ذهنش رسید...!
...ای بابا...اصلا چه معنی دارد داستانی را که به قول خودت از یک صبح تا ظهر سر و تهش را هم آورده ای بگذاری برای نظرخواهی...!؟ وقتی زحمتی برای نوشتنش نکشیده ای چرا من نوعی باید زحمت خواندن و نقد کردنش را بکشم...؟
سهیل به خدا جدی میگویم...هیچکسی مثل تو استعداد نویسنده شدن ندارد...این کلاس داستان نویسی دارد تو را خراب میکند...میترسم که عادت کنی به اینگونه نوشتن...داستانی که از یک صبح تا ظهر نوشته شود تا مثل مشق تحویل استاد شود بهتر از این در نمی آید...خیلی ها گفته اند داستانت خوب است یا برای کار اول خوب است...به این مزخرفات گوش نکن...اینها یا نمیدانند داستان چیست یا نمیدانند خوب بودن یعنی چه...!خودت هم میدانی که داستانت خوب نیست...میدانم که میدانی...!برای فهمیدنش خواندن یک دهم کتابهایی که خوانده ای هم کفایت میکند...نمیخواهم دلسردت کنم...باور کن اگر گفته بودی روی این داستان یکماه است کار کرده ام، این چیزها را بهت نمیگفتم...صد در صد میگفتم خیلی خوب است...مثل همه میگفتم برای کار اولت خیلی خوب است...به هر حال اگر یکماه عرق می ریختی و چنین چیزی تحویل میدادی میفهمیدم بضاعتت همین است و تشویقت میکردم که توی ذوقت نخورد...ولی وقتی میگویی داستانت را چند ساعته نوشته ای باید بزنم له و لورده ات کنم...چون اگر خود همینگوی هم باشی یکساعته و دو ساعته و چند ساعته نمیتوانی چیز ارزشمندی خلق کنی...مگر اینکه فقط بخواهی داستانت را به عنوان مشق شب به معلم داستان نویسی ات تحویل بدهی...و البته این مشق هم فقط به درد همان معلم داستان نویسی! میخورد که از قبل آن خرج و دخلش در بیاید...سهیل تو را به خدا خودت را خراب نکن...این کلاس داستان نویسی را بیخیال شو...!هیچ نویسنده ای _ مطلقا هیچ نویسنده صاحب نام و ارزشمندی_ از کلاسهای داستان نویسی بیرون نیامده است که تو دومی اش باشی...!
امیدوارم لحنم بد نبوده باشد...چون به هر حال قصد اصلاح و ویرایش نوشته ام را ندارم...با این حال خیلی شجاعی که چنین داستانی را گذاشته ای که دیگران در موردش نظر بدهند...واقعا میگویم...من اگر یکدهم شجاعت تو را داشتم روزی یک داستان کوتاه مینوشتم و سالی چهار کتاب روانه بازار میکردم...!جدا تحسینت میکنم...

سهیل خداوکیلی خیلی متمدنانه تر از من جواب داد:

به شری : با حرفهات موافقم . نهایتا ضعف اصلی این داستان نبود فضا و رنگ است که می توانست بین دیالوگ ها بنشیند و بدین ترتیب حال و هوای داستان خیلی بهتر شود . اما در این که نباید به کلاس رفت دربست مخالفم . فکر می کنم تصورت راجع به کلاس داستان نویسی اشتباه است . اصلا اینجور نیست که طرف برود پای تخته و بگوید بچه های عزیز داستان را اینجوری می نویسند !! به طور خلاصه اینطوری است که هر جلسه دو یا سه نفر داستانی که نوشته اند را می خوانند و بقیه نقد می کنند . بنابراین این که داستانت توسط دیگران خوانده شود و نظرشان را بشنوی یک موهبت الهی است . در ضمن از این که می ترسی کارهایت را به دیگران نشان بدهی تعجب می کنم . پدرجان گیرم چیزی که نوشتی بد بود ( مثل همین داستان من ) چهار نفر هم گفتند که بد است . این چه عیبی دارد ؟ مگر توهم نابغه بودن داری یا فکر می کنی همه باید از اول کار ساموئل بکت باشند ؟ تا نوشته هایت نقد نشود نمی توانی از کم و کیفش باخبر باشی . بله عزیز من چخوف و تولستوی به کلاس داستان نویسی نرفتند به این دلیل ساده که چنین امکانی در اختیارشان نبوده است . وگرنه درصد بالائی از نویسنده های نسل نو آمریکا حاصل دانشگاه ها و کلاس های نویسندگی هستند نمونه دم دستش هم همین اقای ریموند کارور ؟است . نهایتا من اصلا از این که کلاس می روم پشیمان نیستم و همانطور که قبلا گفتم به تو هم توصیه می کنم که در یکی از این کلاس ها شرکت کنی . من یکی خداروشکر خودم را چخوف و گارسیا مارکز مقایسه نمی کنم . تو اگر به نظر خودت چیزی در ردیف نوایغ دنیای نویسندگی هستی موضوع دیگری است ! نهایتا رمز این کار نوشتن و نوشتن و نوشتن و نقد شدن و نقد شدن و نقد شدن است . والسلام .

من کم که نیاوردم هیچ کلی هم زیاد آوردم و باز یک منبر اساسی دیگر برایش رفتم:

سهیل جان این کار هیچ رمز و رازی ندارد...این حرفها مال کسانیست که دوست دارند ادای نویسنده ها را در بیاورند...دوست دارند کلاسهای داستان نویسی شان همیشه گرم باشد...تو یا میتوانی بنویسی و یا نمیتوانی...تو یا فرق یک داستان بد را با یک داستان خوب میدانی و یا نمیدانی...اگر نمیتوانی و نمیدانی اصلا نویسنده نیستی...وقتت را تلف نکن...این که دیگران به تو نقاط قوت و ضعفت را گوشزد کنند یعنی اینکه تو داستان را نمیشناسی...یعنی تو همانقدر از خواندن صد سال تنهایی لذت میبری که برای مثال از خواندن داستانهای فهیمه رحیمی...حتما باید کسی به تو بگوید این داستان فضا سازی ندارد...شخصیت پردازی ندارد...دیالوگهایش بند تنبانی و سست است...موضوعش یکنواخت و خطی و قابل پیش بینی ست...حتما باید اینها را و یا شاید مزایای داستانت را از زبان یکی دیگر بشنفی تا بر ان واقف شوی و برای اصلاح و یا تقویتش در داستانهای بعدی اقدام کنی؟
نمیدانم...تقصیر تو نیست...واقعا قرن بیست و یکم قرن مسخره ایست...همه چیزش مکانیزه و ماشینی شده ...همه چیزش خط کشی شده و بارکد زده شده است...بعد از خیار گلخانه ای و گوجه فرنگی ژنتیکی و پرتقال پیوندی و ماهی پرورشی و مرغ هورمونی و رحم مصنوعی چشممان به محصولات جدید کارخانه های نویسنده سازی روشن...نویسنده های نسل نوی آمریکایی! که همگی هم از پشت میزهای مدرسه نویسندگی وارد عالم ادبیات شده اند...واقعا امیدوارم حاصل کارشان به بی مزگی و بی خاصیتی و بی هویتی بقیه محصولات قرن بیست و یکم نباشد...!نویسنده ای که دائم چشمش به رقبا و رفقا و منتقدینش باشد که چه میگویند و چه میکنند تا خود را مطابق خواست و سلیقه انها اصلاح کند، نویسنده نیست...نمیدانم چیست...اما هرچه هست نویسنده نیست و حاصل کارش هم یک چیز مصنوعی و بی مزه و بی خاصیتی است در ردیف همان چیزهایی که عرض شد...میشود یک داستان نویس فرمایشی...
شاید واقعا راست باشد که ادبیات مرده است...اما اگر اینطور هم باشد من ترجیح میدهم به جای خواندن ادبیات امروز دنیا...به جای خواندن ادبیات نویسنده های نسل نوی آمریکایی که با خط کش و گونیا و پرگار و ماشین حساب داستان مینویسند... همان داستانهای تکراری قدیمی را بخوانم...همان داستانهایی که آدم را سرشار از لذتی میکنند که ناب است و اصیل است و طبیعی...همان لذتی که حاصل نبوغ و خلاقیت و استعداد و شهامت نویسنده اش است و نه حاصل باید ها و نباید های منتقدین و راه و چاه نشان دادن های معلمین داستان نویسی...!
سهیل جان من نه نویسنده ام و نه ادعایی در این زمینه دارم...اما بدبختانه داستان زیاد خوانده ام...ترجیح میدهم اگر روزی قرار باشد من هم داستانی بنویسم چیزی باشد که نوشتنش به من همان لذت نابی را بدهد که امروز از خواندن آثار چخوف و ماکز میبرم... و برای من که خودم را یک داستان خوان شش دانگ و حرفه ای میدانم نوشتن آن داستانی میتواند ارضا کننده و لذتبخش باشد که همردیف و یا لااقل نزدیک به چیزی باشد که من آن را "داستان" میشناسم و تعریف میکنم...اگر توانایی تجربه چنین لذتی را در خودم نبینم ترجیح میدهم اسم "نویسنده" را به دنبال خود یدک نکشم و همان "خواننده" داستانهای ناب باقی بمانم...!

سهیل در جواب من اینگونه ادامه داد:

به شری ؟ اقاجان چرا موضوع را تا این حد ساده و قالبی می بینی ؟ یعنی چی که تو یا بلدی داستان بنویسی یا بلد نیستی ؟ بنابراین احتیاجی نیست که کسی به تو نقاط قوت و ضعفت را گوشزد کند ؟ به نظرم تو فقط داری شعار میدی . آن هم شعارهای کلی . مقایسه کردن موج نو ادبیات مدرن با خیار گلخانه ای و ..هم برای من قابل درک نیست . می گوئی کسی چیزی ندارد به ما یاد بدهد !! عزیز جان کسی که تمام عمرش در نوشتن صرف شده و ده ها جلد کتاب منتشر شده دارد قطعا خیلی بیشتر از من تجربه دارد . بدیهی است که چیزهای بیشماری برای یادگرفتن هست . بله . قطعا خواندن به من و تو دید کلی در مورد ادبیات می دهد . اما این به تنهائی کافی نیست . من نمی گویم راه نویسندگی فقط از درون کلاس های نویسندگی است . ولی قطعا این راه بهتر و مطمئنتر است . نظر تو در مورد ادبیات کلاسیک شاید صادق باشد . ولی در مورد ادبیات مدرن اینطور نیست . داستان معاصر با کارهای جمالزاده و هوگو و استاندال فرق دارد . در آن زمان صرف یک موضوع خوب به تنهائی کیفیت داستان را تضمین می کرد . الان داستانها به ندرت موضوع گرا هستند . بیشتر بازی های زبانی و تکنیک های مختلف است . بازهم معتقدم چیزهای بسیاری هست که با خواندن و نوشتن تنهائی نمی توانی یادبگیری . شاید حتی به فکرت هم خطور نکند . بله هنر اصیل و ناب با آموختن به دست نمی اید . ولی به فرض وجود استعداد و زمینه . آموختن و استفاده از تجربه دیگران هم بسیار مفید و موثر است
نوشتن به تنهائی و نقد کارهای خود ابدا کافی نیست . علی الخصوص در هنر . کارل پوپر از واژه ای به نام کوری رابینسون استفاده می کند که تصور می کنم اینجا مصداق دارد . می گوید بالفرض رابینسون کروزوئه به تنهائی در آن جزیره کلی مطلب می نویسد . و آن مطالب به نظر خودش بسیار خوب و ارزشمند است . اما در عالم واقع اینطور نیست . چون هنوز کس دیگری آن اثار را نخوانده و نظری نداده است . او دچار کوری رابینسون است . چون هیچوقت نقد نشده است . داستان ملاقات شرعی ایرادات بسیاری داشت که من بعد از نوشتن به فکرم نمی رسید . حالا که افراد بسیاری آن را خوانده اند می توانم بفهمم ایرادات چه بوده و بدین ترتیب در کار بعدی آن ایرادات را تکرار نخواهم کرد . در صورتی که اگر این داستان توسط افراد مختلف نقد نمی شد من قادر به درک ایراداتم نبودم . این یک موضوع بدیهی است و تصور می کنم بحث کردن بر سر این موضوع کمی عجیب است . نهایتا اصلا معتقد نیستم که نوشتن به تنهائی سازنده تر و مفید تر از شرکت در فلان کلاس باشد ...

من هم که دیدم ظاهرا قرار نیست ما به تفاهم و دیدگاه مشترکی برسیم و سهیل به این سادگی ها دست از سر کچل این میرجمال صادقی بر نخواهد داشت بحث را با یک تذکر تمام کردم:

اوکی..ظاهرا آب من و تو با هم توی یک جو نمی رود...فقط این را بگویم که بر عکس نظر تو هیچگاه و در هیچ دوره ای "صرف یک موضوع خوب" تضمین کننده خوبی و بدی داستانی نبوده است...همین داستانهای کوتاه چخوف را اگر بخوانی میبینی فقط شیوه پرداخت و زاویه دید است که یک داستان را "داستان" میکند!حتی اگر موضوع کلی داستان پیش پا افتاده ترین مساله روی زمین باشد!

پ.ن: دلم میخواهد نظر دوستان را بدانم...مخصوصا دوستانی که از دور یا نزدیک دستی بر آتش کم جان ادبیات این مملکت دارند...میخواهم بدانم کسی با مشق شب نوشتن و کلاس رفتن و داستان درجه 3 خواندن و داستان درجه 4 شنیدن واقعا نویسنده میشود...؟منظورم نویسنده به معنای کسی ست که بتواند اثری در خور نام "داستان" پدید بیاورد...(متاسفانه این روزها چوب توی سر سگ بزنی نویسنده ریخته و هرکس با ناشری آشنایی داشته و هرکس در محفلی رفت و امدی داشته شده است نویسنده و کتابش هم زیر چاپ رفته...)میخواهم بدانم وقتی میشود صاف رفت به سراغ تولستوی و داستایوفسکی و چخوف و مارکز و همینگوی و فاکنر و سلینجر و ... چرا باید در این مراسمات شبه خاله بازی دور هم جمع شویم و تند و تند مزخرف بنوییسیم و مزخرف گوش کنیم؟
میخواهم بدانم برای یک فرد مستعد، داشتن کمی ضریب هوشی - که لازمه نویسندگی ست- برای درس گرفتن از اساتید واقعی داستان نویسی کافی نیست؟میخواهم بدانم داستان نویسی یک چیز مثلا شبیه دو و میدانی ست که عده ای دور هم جمع شوند و با هم تمرین کنند و بدوند و عرق بریزند و بعد هم قهرمان بشوند؟ یا اینکه هر نویسنده ای باید در خلوت خودش عرق بریزد و کار کند و تنها مرجع تشخیص قوت و ضعفش هم خودش باشد...غریزه ی نویسندگی اش باشد...نمیدانم...شاید من خیلی احساسی به این ماجرا نگاه میکنم...شاید من نمیتوانم کسانی را داستان نویس بنامم که با خط کش و پرگار و فرمول و ماشین حساب میخواهند داستان نویس شوند...شاید من فکر میکنم هر نویسنده ای غریزه ای دارد که به او میگوید چطور بنویسد...چطور خوب بنویسد...نمیدانم...واقعا دلم میخواهد نظر شما را هم بدانم...

پ.ن: صحبت از داستان نویسی شد...آب دستتان است بگذارید زمین و همین الان بروید وبلاگ مونیرو و بگردید در میان نوشته ها و ان مصاحبه ی اوئه (نویسنده ژاپنی) را که بابک تختی ترجمه اش کرده گیر بیاورید و بخوانید تا بفهمید کسی که نوبل ادبی میگیرد چگونه مینویسد...(این مصاحبه دو قسمت است...هر دو قسمت را بخوانید)...و یک چیز دیگر هم هست...مونیرو این روزها اگر تنبلی نکند دارد کم کم یک وبلاگ نویس شش دانگ میشود...در میان نوشته های صفحه آخرش چیزهای خوبی پیدا میکنید...شخصا توصیه میکنم نقد کوتاه اما دقیقش را بر فیلم "جایی برای پیرمردها نیست" از دست ندهید...!

توسط در April 22, 2008 11:09 PM | | نظرات (70)
خود گوزیم و خود خندیم...!

نکاتی که از دیدن برنامه ی به نام دموکراسی متوجه شدم از این قرار بود:
1- یک میلیونر آمریکایی برای تحقق دموکراسی در برخی نقاط جهان سازمانی را درست کرده است به نام بنیاد سورس که هدفش کمک به برقراری دموکراسی و به زبان دیگر تحقق «جامعه باز» در کشورهایی با حکومتهای توتالیتر و استبدادی ست...این سازمان غیر دولتی در وقوع انقلابهای مخملی در جمهوری های تازه استقلال یافته و روی کار آمدن حکومتهایی مبتنی بر دموکراسی موثر بوده و نقش فعال داشته است.
تقریبا نیمی از برنامه حول این مساله دور میزد که بنیاد سورس به چه طریق و چگونه به جنبش های آزادیخواه و خواهان دموکراسی در کشورهایی مثل اوکراین و گرجستان کمک کرده است...اینجا دو مساله وجود دارد...یا آقایانی که با این ذوق و شوق و دادار دودور برنامه "به نام دموکراسی" را ساخته اند معتقدند که دموکراسی چیز بدی ست و مثلا انقلاب نارنجی اوکراین نباید به وقوع می پیوسته و بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی جمهوری های تازه استقلال یافته باید کما فی السابق و طبق عادت مالوف با حکومتهای توتالیتر خود سر میکردند و هر چیز و هر کسی که برای تغییر حکومت و برقراری حاکمیت مردم یا همان دموکراسی در این کشورها زمینه سازی و فعالیت کرده و موجب گذار از جامعه بسته به جامعه باز شده است باید امروز محاکمه و رسوا شود...یا اینکه دموکراسی خوب است اما سازمانها و نهادها و افرادی که برای برقراری دموکراسی مثلا در اوکراین فعالیت میکردند حق نداشتند از جایی و یا سازمانی خارج از اوکراین کمک بگیرند و پشتیبانی شوند و لابد حالا که این کار را کرده اند مزدور و وطن فروش هستند.
معلوم نیست حرف حساب آقایان چیست! یعنی زعمای قوم ناراحتند که چرا یک سازمان غیر دولتی آمریکایی برای برقراری دموکراسی در جهان تلاش میکند؟ آقایان فکر میکنند مچ چه کسی را گرفته اند وقتی به طور رسمی و علنی در مجلس آمریکا هر ساله چندین میلیون دلار برای تحقق دموکراسی در گوشه و کنار جهان تصویب می شود؟ مگر برای مبارزه با فقر و اعتیاد و ایدز و قحطی و بی سوادی و غیره و ذلک دهها سازمان دولتی و غیر دولتی در همان آمریکا فعال نیست؟ چرا افشای وجود یک سازمان غیر دولتی که برای برقراری دموکراسی فعالیت میکند اینطور آقایان را ذوقمرگ کرده است؟
اگر دقت میکردید در این برنامه در فهرست کشورهایی که مورد توجه بنیاد سورس برای تحقق جامعه باز قرار داشتند در کنار نام ایران نام کشور عربستان نیز آورده شد...اگر این بنیاد یک بنیاد سیاسی با اغراض استعماری و استکباریست چرا باید نامی از عربستان که در این سالها بزرگترین حامی سیاستهای آمریکا و به زبان دیگر غلام حلقه به گوش آمریکا بوده است می آمد؟

2- نکته دوم این بود که این سه متهم بخت برگشته اعتراف کردند با بنیاد سورس در ارتباط بودند و تقریبا نیمی دیگر از این برنامه حول همین موضوع و چگونگی شکل گیری این ارتباط بود...من واقعا متوجه نمی شوم حتی اگر اعتراف این سه تن تحت فشار بازجویی و به زور نبوده است در این مساله چه نکته خاصی وجود دارد که باید در بوق و کرنا شود؟ آیا بنیاد سورس سازمانی مخفی و زیرزمینی بوده است؟ آیا مثلا با مافیای تجارت اسلحه در ارتباط بوده است؟ آیا کارنامه سیاهی داشته است و مثلا در کودتای 28 مرداد دخالتی داشته است؟ چرا حکومت باید چنین برگ بی ارزشی را با اینهمه رجز خوانی و سر و صدا پایین بیاورد...یعنی واقعا اینقدر دستش خالی ست؟
در نهایت این سه متهم بخت برگشته جلوی دوربین های تلویزیونی اعتراف کردند که به دنبال براندازی نرم و یک انقلاب مخملین مشابه آنچه در جمهوری های تازه استقلال یافته به وقوع پیوست با هدف برقراری دموکراسی در ایران بوده اند...صرف نظر از اینکه اعتراف جلوی دوربین تلویزیون و ابراز پشیمانی و ندامت بعد از هشت ماه حبس و بازجویی و احتمالا شکنجه اصولا آنقدر بی مزه و نخ نماست که ارزش بحث را هم ندارد اما همین اعترافات حتی اگر به صورت خود خواسته و داوطلبانه نیز انجام شده بود به خودی خود صرفا بیان و تحلیل سازوکار سازمانهایی مانند بنیاد سورس است که برای برقراری دموکراسی در گوشه و کنار جهان فعالیت میکند...و جالب اینجاست که همین اعترافات مقطع و به دقت گزینش شده و مغرضانه نیز بیشتر از اینکه آدم را متوجه خبط و خطا و توطئه ای بکند و یا با رو کردن مدارکی اهداف و سیاستهای مذموم و پشت پرده چنین سازمانی را رو کند، حس تحسین آدمی را بر می انگیخت که هنوز سازمانهایی مانند بنیاد سورس با کارنامه درخشانی در کمک به برقراری دموکراسی(گرجستان و اوکراین و...) وجود دارند که با برنامه ریزی و به صورت مدون و هدفمند و صرف هزینه به دنبال ایجاد یک جامعه باز و یک حکومت مبتنی بر اراده و رای مردم از راه مسالمت آمیز و بدون خشونت و خونریزی به جای حکومتهای استبدادی و خودکامه هستند.

3- شاید تنها قسمتی که در خلال این دو قسمت برنامه ما متوجه شدیم که چرا سازمانی مثل سازمان سورس بد است و همکاری با آن مذموم است مربوط به آخرین جملات آقای جهانبگلو باشد آنجا که صراحتا در آخرین جمله اش با صدایی لرزان از همکاری اش با سازمانی مثل سازمان سورس ابراز پشیمانی کرد و چنین سازمانی را دشمن مردم ایران خواند...معلوم نیست فردی با آن درجه از معلومات و تحصیلات و با آن سابقه طولانی دموکراسی خواهی به ناگاه بعد از دستگیری و چند ماه بازجویی شدن چه بر سرش می آید که اینچنین متحول و متنبه می شود و ناگاه انگار پرده ای از جلوی چشمش کنار می رود و واقعیت پس پرده را میبیند...احتمالا انفاس قدسی بازجوهای محترم وزارت اطلاعات باعث باز شدن چشم ایشان و مشاهده اضواء حقیقت شده است.

توسط در July 20, 2007 1:25 AM | | نظرات (36)
جانیان کوچک...

جعفر کیانی یکی از دو متهم به داشتن رابطه نامشروع چند روز پیش در یکی از روستاهای اطراف تاکستان قزوین سنگسار شد و متهم دیگر پرونده نیز (مکرمه) بعد از یازده سال زندانی بودن همین روزها به سرنوشت جعفر دچار حواهد شد...آسیه امینی نازنین شخصا به محل اجرای اعدام جعفر(روستای آقچه کند) رفته و صحت خبر را تائید میکند.
در خبری دیگر سخنگوی قوه قضائیه دیروز اعلام کرد که سی نفر از کسانی که در طرح های ضربتی پلیس برای مقابله با اراذل و اوباش دستگیر شده اند در روزهای آتی اعدام خواهند شد...در هیچ دوره ای از تاریخ ایران چنین چیزی سابقه ندارد و حکومت ایران بدون توجه به فشارهای جامعه جهانی و سازمانهای مدافع حقوق بشر هر روز عده ی بیشتری را روانه کشتارگاه های شرعی و اسلامی خود میکند.
غم انگیز است که بوی بنزین چنان همه جا را فرا گرفته که دیگر بوی خون را نمیشنویم...هر جا که میروی صحبت از سهمیه بندی بنزین و کارت سوخت است...در این هیاهو بر سر افزایش احتمالی قیمت بنزین چه اهمیتی دارد که جان آدمی چقدر ارزان شده است؟
واقعا چه می شود کرد؟ چند درصد از مردم ایران مشغله ی ذهنی شان این روزها خبر اعدام قریب الوقوع آن سی جوانی ست که همین روزها برای عبرت سایرین بالای دار می روند؟ چند درصد از مردم ایران نگران وضعیت دانشجو های زندانی دانشگاه پلی تکنیک هستند؟ چند درصد از ما خبر سنگسار جعفر کیانی را شنیدیم و چین بر پیشانی مان افتاد؟
جامعه ایران بیمار است...آنقدر بیمار است که اخبار اعدامها و تصاویر مرتبط با آن صرفا وسیله ای می شود که هیجان را به زندگی های یکنواختمان بیاورد...برای همین است که به تماشای یک مراسم اعدام چنان میرویم گویی که به تماشای یک سیرک میرویم...! چه اهمیتی دارد آنکس که بالای دار ذره ذره جلوی چشمانمان جان میدهد کیست؟ چه اهمیتی دارد آن مرد یا زن نگونبختی که تا سینه در خاک شده است انسانی مثل ماست...مهم این است که مجوز کشتنش صادر شده و چه هیجانی بالاتر از اینکه بدون عذاب وجدان بتوانیم شاهد و یا دخیل در اجرای مراسم کشته شدن انسانی باشیم که به فتوای اهل فن! وبزرگان سزایش مرگ است...؟ قبول بفرمائید هیجان دارد...از آن اتفاقهایی نیست که هر روز در زندگی های یکنواختمان بیفتد و یا هر روز فرصت انجامش را داشته باشیم...اذن کشتن صادر شده و بدون ترس از مجازات و بدون عذاب وجدان میتوانیم آنقدر سنگ به انسانی بزنیم تا بمیرد...چرا باید خودمان را از شرکت در این مراسم کم نظیر محروم کنیم؟ مگر در تمام طول عمرمان چند بار اتفاق میفتد که بخواهند کسی را در محله مان سنگسار کنند و یا به بالای دار بکشند؟ چرا نباید برای شرکت و یا تماشا برویم؟
من از مردم کوچه و خیابان حرف میزنم...از مردم روستای آقچه کند...از مردم شهر نکاء...از بچه های قلعه حسن خان...از توده های مردم ایران حرف میزنم...آقا و خانوم وبلاگ نویس و وبلاگ خوان...روی سخن من با شما نیست...حرف من با آنهاییست که شاید هیچگاه این سطور را نخوانند...شاید هیچگاه هیچ سطری نخوانند...کسانی که حقوق بشر برایشان چیزی مترادف با حقوقی ست که ماه به ماه از بانک و یا کارفرمایشان میگیرند...روی سخن من با آنهاییست که برای آنکه بر انگیزانیشان صرفا باید احساساتشان را تحریک کنی...توده های سواری دهنده...توده هایی که بسته به اینکه افسارشان دست چه کسی ست گاه چنان خون ریز می شوند که برگ سیاهی بر صفحات سیاه تاریخ می افزایند و گاه چنان آرام و بی صدا به هنر و صنعت و کشاورزی می پردازند که باعث رونق یک دوره تاریخی می شوند.
باور کنید جامعه ایران پر است از چنین افرادی...همانهایی که برای کشته شدن امام حسینشان در هزار و سیصد سال پیش چنان رقیق القلب می شوند که با شنیدن نام حسین اشکشان سرازیر می شود و عجیب آنکه جلوی چشمشان میتوانی دختر شانزده ساله ای را به جرم فساد اخلاقی بالای دار بکشی و کک شان هم نگزد...آدمهای احساساتی عقل گریز...آدمهای جنایتکار...
مگر ذات آدمها در طول تاریخ عوض شده است؟ اگر همین آدمهایی را که هر روز سفره حضرت ابولفضل میاندازند را هزار و چهارصد سال به عقب شیفت دهیم از کجا معلوم به جای حسین حسین کردن یزید یزید نمیکردند؟ انقدر به دین و مکتب و اعتقاداتتان ننازید...اگر در زمان حکومت بنی امیه حسین تنها ماند و کشته شد دقیقا به این دلیل بود که تمام ابزارهای تبلیغات در دست بنی امیه بود...بنی امیه توانست بر احساسات شما مردم سوار شود و چند صد هزار نفر را به جنگ هفتاد و دو تن بفرستد...اگر امروز اوضاع برعکس شده و در ایران فریاد حسین حسین است که شنیده می شود و یزید و خاندانش لعن و نفرین می شوند به خاطر این است که بعدها بلندگوهای تبلیغات به دست کسانی افتاد که به دلایل تاریخی مذهب تشیع را مذهب رسمی ایران کردند...!
مردم ساده اندیش و احساساتی من...این صاحبین قدرت هستند که در طول تاریخ مشخص میکنند حق چیست و نا حق کدام است...این حکومتها هستند که باعث شدند واقعه کربلا برای شما واقعه بزرگ و بی نظیری در طول تاریخ بشری بشود...بروید خارج از ایران و در کشورهای سنی که نود درصد مسلمانان جهان در آنجا زندگی میکنند و ببینید حسین شما هیچ عددی نیست...و ابوبکر و عمر و عثمان ی که شما لعن میکنید بالاترین مقامها و احترامها را در میان قاطبه ی مسلمین دارند...
مردم ساده و احساساتی من...تعبیر فروغ از شما را بسیار دوست میدارم..."جانیان کوچک"...هر کدام از شما بالقوه یک جنایتکار بزرگید...جنایتکارید به خاطر اینکه تعقل را کنار گذاشته اید و راه احساس را پیش گرفته اید...در مراسم سید و سالار شهیدان که شرکت میکنید یک لحظه به این فکر کنید که هر کدام از شما میتوانستید شمر باشید...خولی باشید...فقط کافی بود در زمان و مکان مناسبی قرار می گرفتید تا تعبیرتان از حق و ناحق باژگونه می شد.
همین روزها مکرمه نیز به سرنوشت جعفر دچار می شود...همین روزها سی جوان بالای دار خواهند رفت...و ما همچنان دوره میکنیم...شب را و روز را...هنوز را...!


توسط در July 11, 2007 1:50 PM | | نظرات (48)
فراخوان فوری

فردا صبح (پنجشنبه 31 خرداد) راس ساعت 9 صبح مرد و زنی را در تاکستان قزوین سنگسار میکنند...برای جلوگیری از اجرای این حکم فقط چند ساعت فرصت باقی ست...!

بعد التحریر : بر طبق آخرین خبر ظاهرا حکم با نظر رئیس قوه قضائیه لغو شده و فعلا اجرا نمی شه...به هرحال امیدوارم خبر موثق باشه واین بار هم به خیر گذشته باشه.

توسط در June 20, 2007 10:42 PM | | نظرات (108)
یک سوال...؟


راستش کمی توی ذوقم خورده است...من انتظار داشتم لااقل سازمانهایی مثل کمپین زنان و تمامی وبلاگهای مطرحی که داعیه ی آزادیخواهی دارند از این طرح حمایت کنند و یا در تهیه منشور کمک کنند...مساله این نیست که این طرح را چه کسی مطرح کرده...مساله این است که این طرح چه میگوید و در شرایط موجود چقدر میتواند راهگشا باشد...من از آنجا که به کار آمد بودن چنین طرحی ایمان داشتم ریسک مطرح کردن آن را در وبلاگ خودم قبول کردم...من این طرح را برای انگشت نما کردن خودم علم نکرده ام که همه میدانیم در این مملکت انگشت نما شدن میتواند به قیمت تباه شدن زندگی انسان تمام شود...! واقعا دلم میخواست نهاد و یا سازمانی مثل سازمان زنان و یا دیگر ان.جی.او. هایی که در ایران برای پیشبرد دموکراسی فعالیت میکنند این ایده را بگیرند و خودشان متولی چنین طرحی شوند...به خاطر همین هم این طرح را ابتدا به صورت ایمیل با خانوم اردلان مطرح کردم ...من با علم به اینکه ممکن است طرح چنین چیزی در وبلاگم من را به دردسرهای جدی بیندازد و با در نظر گرفتن اینکه هیچ مجرای دیگری برای معرفی چنین طرحی وجود نداشت تصمیم گرفتم آن را همنیجا بیان کنم...باور کنید از آن روز زندگی ام زهرمار شده است...همواره در هول و اضطراب هستم...این طرح چه بگیرد و چه نگیرد من بازنده ام...! آنقدرها هم آدم آرمانگرایی نیستم که بگویم در راه هدفم حاضرم زندگی ام را قربانی کنم...این طرح اگر بگیرد اولین کسی که به سراغش می آیندمن هستم و اگر هم نگیرد درد ناکامی از یکطرف و ترس از اینکه زیر ذره بین گذاشته باشندم و هر لحظه به سراغم بیایند هم از طرف دیگر روزگارم را تیره و تار میکند...من پیه تمام این چیزها را به تنم مالیده ام به امید اینکه بتوانیم از این وضعیت انفعال بیرون بیاییم...به امید اینکه گشایشی در کار جنبش های آزادیخواه و عدالت جو پیدا شود...من همه اینها را به این خاطر انجام دادم که راهی شود برای اینکه خواسته های واقعی و حداکثری خود را مطرح کنیم...اصلاح در قوانین قرون وسطایی ما را به جایی نمی رساند...باید خواستار لغو تمامی این قوانین شویم...!
از هر زاویه ای به این طرح نگاه شود طرح خوبیست...همسو کردن و یکصدا کردن تمامی جنبش های اعتراضی...بیان خواسته های حداکثری به طور وضوح و با کمترین هزینه...دل کندن از جریان متوقف و شکست خورده ای مانند اصلاحات...قابلیت نفوذ بالای چنین طرحی در میان قشرهای مختلف مردم...خروج از وضعیت انفعالی بعد از سرکوب های چند ماهه ی اخیر...
دلم میخواهد بدانم مشکل این طرح چیست...چرا پیشگامان جنبش زنان که امروز هرکدام با احکام تعلیقی سنگین عملا دیگر توان و جسارت برگزاری تجمع را ندارند نباید از چنین طرحی استقبال کنند؟ چه راهکار دیگری بهتر از چنین طرحی سراغ دارید؟
من فکر میکنم حتی اگر مواد این منشور را بسیار محدود تر از موارد مطروحه کنیم و مثلا فقط یک یا دو شق آن را هم بگیریم تا هزینه های همراهی با آن را پایین بیاوریم باز هم قدمیست بسیار بزرگ برای رسیدن به حقوق انسانی خویش...یعنی حتی اگر به طور مثال مواد منشور را در حد مخالفت با برخوردهای پلیس با زنان و دختران در سطح جامعه هم کاهش دهیم و بتوانیم ان را همه گیر کنیم باز هم برنده ایم...
باید بشود یک نماد را (نمادی فراتر از خاموش و روشن کردن چراغها و یا بوق زدن و مانند ان) به عنوان نماد اعتراض در جامعه جا بیندازیم...در جامعه ای که تنها راه مشارکت در سرنوشت و اعتراض در آن که با سرکوب مواجه نشود شرکت در انتخابات بین دو گزینه بد و بدتر است راهی جز این نداریم... بعدها همین نماد می شود سمبل یکپارچگی و اعتراض ها و خواسته های بیشتر...
در آخر من واقعا یک سوال دارم...میخواهم بدانم اگر هزینه شرکت در چنین طرحی را تا آن اندازه تقلیل دهیم که هیچ دادگاهی نتواند بر علیه چنین اعتراضاتی اعلام جرم کند(مثلا انتقاد از عملکرد پلیس در برخورد با بدحجابی و یا اعتراض به بعضی قوانین و مانند آن) ، آنگاه تمامی مخالفتها با چنین طرحی به موافقت تبدیل می شود؟ میخواهم دوستانی که علت مخالفتشان با طرح فوق را پر هزینه بودن میدانند و معتقدند این طرح به خاطر ترس مردم از دستگیری و متهم شدن به اقدام علیه امینت ملی جواب نمیدهد و از پیش محکوم به شکست است آیا نظرشان در مورد این طرح عوض می شود؟

توسط در June 12, 2007 4:27 PM | | نظرات (65)
پیش نویس منشور آزادیخواهی مردم ایران...

نوشته ی زیر پیشنویس منشور طرح اعتراض است...به علت گرفتاری و بد قولی دوستانی که قول مساعد برای همکاری و همفکری در نوشتن این پیش نویس را داده بودند به تنهایی آن را تهیه کرده ام و حتما متن پیشنویس خالی از اشکال نیست...این پیشنویس چه از نظر نگارشی و چه از نظر محتوا میتواند تغییرات زیادی داشته باشد...این نوشته را به قصد تصحیح و تکمیل آن بخوانید و نظرات خود را در مورد آن بنویسید...به کمک همه دوستان و کسانی که تجربه و شناخت و سابقه بیشتری در مبارزات و اعتراضات اینچنینی داشته اند نیاز داریم...اگر در وبلاگستان و یا محیط حقیقی کسانی را می شناسید که نظراتشان میتواند در مورد این طرح و این منشور راهگشا باشد این طرح و این نوشته را به آنها معرفی کنید..در حال حاضر اولین قدم و شاید مهمترین قدم این است که افراد آگاه و مطلع در مورد این پیشنویس همفکری و همراهی کنند...پس اگر میخواهید برای پیشبرد این طرح کاری انجام دهید در انعکاس دادن آن کوتاهی نکنید...خیلی مهم است که این منشور همانقدر که شفاف و صریح است کامل و بی نقص و تاثیر گذار نیز باشد...عنوانی را که برای منشور اعتراض انتخاب کرده ام در اصل ایده ی دوست خوبی بود که با عنوان «آزادی برای مردم» در بحثهای مربوط به طرح اعتراض شرکت فعال داشت:

«منشور آزادیخواهی مردم ایران»

از آنجا که بر طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر که به تصویب تمامی کشورهای عضو سازمان ملل رسیده است، هیچ حکومت و یا دولتی نمیتواند و نباید در قلمرو حاکمیت خود قوانین و مقرراتی را به تصویب برساند و یا به اجرا بگذارد که با اصول سی گانه اعلامیه جهانی حقوق بشر و نیز میثاق نامه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مصوب در مجمع عمومی سازمان ملل متحد تعارض و تقابل داشته باشد و نظر به اینکه بر طبق اصل بیست و هشتم از اعلامیه جهانی حقوق بشر هرکسی حق دارد خواستار برقراری نظمی مدنی و بین المللی باشد که تحقق کلیه حقوق و آزادیهای مقرر در اعلامیه جهانی حقوق بشر به طور کامل در آن میسر شود؛ بنابراین ما جمعی از شهروندان ایران که قوانین، برخوردها و رفتارهای نظام حاکم را مغایر با منشور جهانی حقوق بشر و توهین و تعرض به شان، کرامت، شعور و حیثیت انسانی خود میدانیم، ضمن اعتراض به قوانین و برخوردهای موجود، خواهان به رسمیت شناخته شدن تمامی حقوق انسانی خود به طور کامل (مطابق اعلامبه جهانی حقوق بشر) به عنوان یک انسان آزاد و صاحب کرامت و اندیشه هستیم.

ما اعتقاد داریم که هیچ نوع حکومت و یا نهاد و یا فردی مطلقا و تحت هیچ عنوانی حق ندارد با دستاویز قرار دادن پاره ای مسائل مانند مذهب و سنن و یا باورها و اعتقادات، حقوق جهانشمول انسانهای تحت حاکمیت خود را تضییع و یا محدود نماید.

ما معتقدیم انسانها همگی آزاد و برابر هستند و قومیت، نژاد، جنسیت، عقیده و مذهب آنها نباید باعث محروم شدن آنها از حقوقی شود که مطابق اعلامیه جهانی حقوق بشر باید از آن برخوردار باشند.

ما به عنوان شهروندان جامعه ایران معتقدیم هرگونه فعالیت و مشارکت سیاسی در سیستم حکومتی فعلی ایران و در چهارچوب قوانین موجود قادر به
بازگرداندن حقوق تضییع شده ی ما به عنوان یک انسان آزاد نخواهد بود و تنها راهی که ممکن است ما را به حقوقی شایسته مقام انسانی برساند برگزاری همه پرسی برای تدوین و جایگزینی قوانینی مترقی و منطبق بر معیارها و ارزش های انسان مدرن و متمدن امروزیست.

از آنجا که هر حکومتی مشروعیت خود را از مردم می گیرد و نظر به اینکه نسل جوان و میانسال امروز ایران در همه پرسی جمهوری اسلامی در سال 1358 نقشی نداشته است،ما انتظار داریم که شرایط برگزاری یک رفراندوم آزاد و سالم برای همه مردم ایران فراهم شود تا مشخص شود که بعد از 28 سال تجربه ی امتزاج دین با سیاست آیا ملت ایران هنوز خواستار حکومتی دینی و اسلامی ست یا حکومتی سکولار و انسانی را انتخاب خواهد کرد.

از آنجا که امکان شرکت هیچ گروه و یا فرد و یا طیف فکری مخالف جریان حاکم در هیچکدام از دوره های برگزاری انتخابات وجود نداشته و ندارد و از آنجا که در دوره هشت ساله حاکمیت اصلاح طلبان نیز حقوق انسانی ما مطابق منشور جهانی حقوق بشر تامین و تضمین نگردید، و نیز با در نظر گرفتن اینکه جنبش اصلاحات حتی در مقام شعار هم فراتر از قوانین موجود نمی رود و داعیه تغییر دادن این قوانین را نیز ندارد ؛ ما معتقدیم دوران دل بستن به اصلاحات به عنوان راهی برای تحقق حقوق انسانیمان به سر رسیده است.

ما معتقدیم که موارد زیر از مصادیق نقض آشکار حقوق بشر در ایران و توهین به حیثیت و شعور انسانی افراد می باشد و باید با وضع قوانین جدید و مترقی جلوی آن بدون قید و شرط و فورا گرفته شود:
1- سانسور و قیم مآبی چه در حوزه نشر و رسانه و اینترنت و چه در سایر حوزه های فرهنگی،هنری، عقیدتی و یا اطلاع رسانی.
2- نبودن آزادی بیان و تحت تعقیب قرار دادن و زندانی کردن افراد به جرم نشر افکار سیاسی و یا عقیدتی غیر همسو با منافع و سلائق نظام حاکم.
3- دخالت و تفتیش در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان(چه تحت عنوان مبارزه با منکرات و مفاسد و چه در قالب طرح هایی مانند جمع آوری ماهواره ها و مانند آن)
4- اجباری بودن حجاب اسلامی برای بانوان و برخورد و بازداشت زنان و دختران تحت عنوان مبارزه با بدحجابی.
5- غیر عادلانه و تبعیض آمیز بودن قوانین مربوط به زنان (قوانین مربوط به ارث، دیه، شهادت، ازدواج و طلاق، حضانت فرزندان و مانند آن)
6- وجود قوانین جزایی غیر انسانی و غیر متناسب با جرم انجام گرفته مانند اجرای احکام اعدام برای جرائم غیر جنایی و یا قطع عضو و شلاق و مانند آن.

نظر به اینکه حق اعتراض جزء حقوق اولیه شهروندی ماست ، برآنیم تا برای نشان دادن اعتراض خود و تا زمان احقاق حقوق انسانی خویش، نوار زرد رنگی را به نشانه اعتراض و همدلی و همراهی با دیگر معترضین به بازوهای چپ خود ببندیم. بدیهی ست تمام کسانی که با موارد مطروحه در این منشور موافقت دارند میتوانند به نشانه اعتراض و در اعلام همبستگی با سایر معترضین به این حرکت نمادین بپیوندند.
این حرکت یک حرکت کاملا مردمی ست و به هیچ حزب و گروه و فرقه ای مرتبط نیست و ما معتقدیم که در شرایط فعلی تنها راهیست که بتوانیم خواسته های خود را که امکان طرح کردنش در پای صندوقهای رای وجود ندارد مطرح کنیم و اعتراض خود را از طریق مسالمت آمیز و به دور از هرگونه اغتشاش و بی نظمی و خشونت به دستگاه حاکم و جهانیان نشان بدهیم تا شاید روزی همین اعتراض ها زمینه ساز استقرار دموکراسی در ایرانی شود که همواره در طول تاریخ مهد فرهنگ و تمدن و آزادیخواهی و عدالت طلبی بوده است .

توسط در June 9, 2007 6:46 PM | | نظرات (41)
چند نکته در رابطه با طرح اعتراض...

این طرح اعتراض هیچ حسنی هم اگر نداشته باشد و حتی اگر هیچگاه مقدمات اجرایی شدنش فراهم نشود لااقل این یک حسن را دارد که خودمان را بهتر بشناسیم...یک نگاه به کامنتهای مطلب قبلی نشان میدهد که تقریبا تمام افرادی که کامنت گذاشته اند موافق آن پنج اصل ذکر شده بودند و لااقل اختلاف نظر و مخالفتی در این باره وجود نداشت...حالا اگر این جامعه مجازی و کسانی که در نظر سنجی شرکت کرده اند را بتوانیم مشتی از خروار جامعه ایران بدانیم به هر حال جای امیدواریست...
اما چند نکته:

1- من احساس میکنم ما بدمان نمی آید با گفتن اینکه قاطبه مردم ایران در جهل مطلق به سر می برند و تا مغز استخوان مذهبی هستند خودمان را تافته جدا بافته و بالاتر از دیگران نشان بدهیم...این احساس حتی اگر خود آگاه نباشد به صورت ناخودآگاه در پشت تک تک کامنتها و اظهار نظرهایی که چنین استدلالهایی داشته اند وجود دارد...هیچ دلیلی وجود ندارد که بگوییم تمام کسانی که به اینترنت دسترسی دارند روشنفکرند و یا زمینه های روشنفکری را دارند و بالعکس اکثر کسانی که به این رسانه دسترسی ندارند همه متعلق به یک طیف فکری خاص از جامعه (یا همان مذهبی های دو آتشه و متعصب) هستند...به اعتقاد من دسترسی به اینترنت هیچ ارتباطی با نگرش و جهانبینی افراد ندارد و هرکسی که متعلق به قشر متوسط به بالای جامعه از نظر اقتصادی باشد و بتواند کامپیوتری تهیه کند میتواند به این رسانه دسترسی پیدا کند...لپ کلام اینکه اگر امروز در نظرخواهی این وبلاگ تقریبا صد در صد افراد مخالفتی با منشور پنجگانه ی ذکر شده نداشتند به احتمال قریب به یقین اگر همین نظر سنجی را در محیط حقیقی هم انجام میدادیم درصد بالایی از مردم اعتراض به موارد مذکور را وارد میدانستند...

2- بعضی ها که در هر حرف و حرکتی بوی توطئه و ساخت و پاخت و غرض ورزی را می شنوند فکر میکنند شخص شراگیم زند از این طرح قرار است به جایی برسد و دندان تیز کرده است که اگر احیانا این طرح همه گیر شود بشود لیدر و رهبر و لابد یک شبه به شهرت و شاید هم ثروت برسد...نمیدانم بخندم یا گریه کنم...همه درد ما این است که در هر حرکت و تشکلی به دنبال رهبر و لیدریم...بگذارید خیالتان را راحت کنم...من فقط یک ایده را مطرح کرده ام و جز اینکه در نهایت مثل تک تک کسانی که موافق این ایده هستند برای اجرایی شدنش کوشش کنم و برای نشان دادن اعتراضم بازوبندی به بازویم ببندم کار دیگری نخواهم کرد...همین الان هم کلی هول و ولا دارم و هر شب خواب میبینم ریخته اند در خانه ام و آفتابه به گردنم انداخته اند و دارند توی اکباتان به جرم شرارت و تشویش اذهان عمومی میچرخانندم...!
من که همین سالها قرار است از ایران بروم مگر دیوانه ام بیایم و خودم را توی هچل بیندازم؟ کدامیک از شما جرئت چنین ریسکی را دارد که در ایران زندگی کند و با نام حقیقی اش بنویسد و اینقدر در دسترس باشد و چنین مسائلی را در وبلاگش مطرح کند؟ همه امید من این است که وبلاگم آنقدر توی چشم نباشد که توجه برادرانمان را در وزارت اطلاعات و یا نهادهای قضایی جلب کند...تنها کابوس من این است که اسم من در کنار چنین طرحی بر سر زبانها بیفتد و مطرح شود...فکر میکنید پیدا کردن منی که جیک و پوک خودم را اینجا نوشته ام برای کسانی که بخواهند پیدایم کنند کاری دارد؟

3- اما جمعبندی که از نظرات شما می شد کرد این بود که تقریبا نیمی از شما چنین حرکتی را مثمر ثمر نمیدانستید...نمیدانم با توضیحاتی که من در خلال کامنتها و در جواب برخی دوستان دادم چقدر توانستم دوستان مخالف را متقاعد کنم...اکثر مخالفان با چنین طرحی فرهنگ و شعور مردم ایران را در حدی نمیدیدند که از چنین حرکتهایی استقبال شود... نکته اینجاست که این طرح هیچگاه داعیه ی این را ندارد که اکثریت مردم، معترض به موارد پنجگانه ذکر شده هستند...البته با توجه به شواهد و قرائن (که در شماره یک به آن پرداختم) چنین چیزی محتمل است اما انجام چنین حرکتی منوط به تعداد کسانی که به این طرح میپیوندند نیست...اصلا فرض را بر این بگیرید که در اقلیت هستیم...چرا نباید صدای اعتراضمان را به گوش دیگران برسانیم؟ چرا نباید با هم اتحاد داشته باشیم و از حرکتهای نمادین برای نشان دادن اتحاد و همدلیمان در اعتراض به چیزهایی که آنها را مغایر شان انسانی و حقوق خود میدانیم استفاده کنیم؟
دسته دیگری از مخالفین با چنین حرکتی مطرح میکردند که چنین طرحی هیچ آلترناتیوی را برای نظام موجود معرفی نمیکند...من معتقدم در حال حاضر و در این مرحله نباید به دنبال جایگزین بود... هر آلترناتیوی از دل همین اعتراضات سر برخواهد آورد...یعنی بالاخره این اعتراضات در صورت همه گیر شدن (که بهتر است امیدوار باشیم همه گیر شود) مجرای سیاسی خودش را پیدا خواهد کرد...( آب که راه افتاد چاله اش را پیدا خواهد کرد!)...مهمترین نکته این است که دیگر امید شفا از امامزاده های اصلاح طلب نداشته باشیم...بدانیم با رای دادن به عناصری که از فیلتر شورای نگهبان رد می شوند جز اینکه آب به آسیاب حکومت بریزیم کاری نکرده ایم...متاسفانه مردم ایران صندوقهای رای را محلی برای نشان دادن اعتراض خود میدانند...حکومت هم از این حربه نهایت استفاده را میکند و با این وسیله همیشه تنور انتخاباتش را گرم نگه میدارد...اصلاح طلبی امثال خاتمی در مقابل خواستهای ما بیشتر شبیه یک شوخیست...خاتمی چه چیزی را میخواهد اصلاح کند؟ اصلاح کردن چنین حکومتی شبیه بزک کردن پیرزنی عجوزه است...ما خواهان حق و حقوقی هستیم که در تمامی جوامع متمدن به رسمیت شناخته می شود...حقوق اولیه انسانی...(پیشنهاد میکنم منشور حقوق بشر را بخوانید تا با حقوق اولیه انسانی خود آشنا شوید) ...تازه این حداقل خواسته ماست که ما خیلی بیشتر از اینها میخواهیم...خاتمی آبنباتی ست که حکومت هراز گاهی از جیب در می آورد و به دست مردم میدهد تا آرامشان کند... نقشش دقیقا همان سوپاپ اطمینان است که پتانسیل عظیم خشم ها و نارضایتی ها و اعتراضات مردم را از کانالهای مجاز به هرز ببرد...!
در این مورد حرف زیاد است...حرف من این است که باید جنبشی شروع شود که ادعایش عبور از خاتمی و تمام کسانیست که میخواهند در چهارچوب قانون اساسی (بخوانید قانون اسلامی!) فعالیت کنند...حرف من این است که باید شرایط برای برگزاری یک رفراندوم بزرگ در ایران آماده شود...ادعا نمیکنم چنین چیزی نزدیک است اما چنین چیزی ایده آل است...مسیر اصلاحات هیچگاه ما را به حقوقی که شایسته مقام انسانی ماست نمیرساند...وقتی مجرای اعتراض را عوض کردیم (یعنی به جای اعتراض پای صندوقهای رای و رای دادن به اصلاح طلبان به امید رسیدن به حداقل حقوقی که یک حکومت مذهبی میتواند به ما بدهد، خواسته های بزرگ و حداکثری خود را مطرح کردیم و برای رسیدن به آن گامی عملی برداشتیم) آنگاه میتوانیم امیدوار باشیم که در آینده ای دور یا نزدیک روزی به حقوق اولیه ی انسانی خود خواهیم رسید...!

4- من معتقدم احزابی مانند حزب کمونیست کارگری و سایر احزابی که بیرون از ایران برای جایگزینی یک حکومت سکولار و انسانی به جای یک حکومت مذهبی و روحانی تلاش میکنند علت اصلی ناکامی شان در داشتن پایگاه مردمی داخل ایران این است که اینها به جای اینکه از دل یک جریان مردمی بیرون بیایند از دل نوشته ها و کتابهای روشنفکران و لیدرهای حزبیشان بیرون آمده اند و بعد سعی در جلب و جذب مخاطب داشته اند...من با اینکه با خیلی از اصول و دیدگاه های احزاب چپ احساس نزدیکی میکنم اما نمیتوانم انها را زیاد جدی بگیرم...یعنی اینکه عده ای روشنفکر با گرایشهای چپی در کافه ای هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای ایران جمع شوند و حزبی به راه بیاندازند و اساسنامه تدوین کنند و مانیفست بدهند از نظر من بیشتر بر روی یکدیگر میتوانند تاثیر بگذارند تا بر روی مردم داخل ایران و شاید به خاطر همین است که اکثر گروه های اپوزوسیون خارج از ایران به شدت دچار توهم نسبت به برد و تاثیر افکار و آرای خود بر روی مردم ایران هستند...یعنی انقدر که با هم جلسه تشکیل میدهند و میتینگ میگذارند و اجتماع میکنند و یا افتراق و انشعاب مینمایند و آنقدر که تکانهای ناشی از چنین زلزله های درون حزبی تکانشان میدهد، فکر میکنند همه دنیا (بخوانید ایران) نیز همراه آنها لرزیده است غافل از اینکه در ایران اگر کل حزب را هم منحل اعلام کنند نود درصد مردم ایران اصلا متوجه نمیشوند که جریان چه بوده...!
من معتقدم اگر یک حزب و یا حتی یک فرد و یا جریان سیاسی از دل یک جنبش و حرکت خودجوش مردمی بیرون بیاید به مراتب تاثیر گذار تر از این خواهد بود که فرد یا حزبی سعی کند مردم را به دور خود جمع کند...برای همین است که اعتقاد دارم باید اجازه داد این جنبش پا بگیرد و بزرگ شود و آنگاه مجرای سیاسی اش را پیدا خواهد کرد...!

5- در حال حاضر چند مساله عمده برای شروع چنین طرحی وجود دارد...اولین قدم تهیه منشور برای کسانیست که مایلند به این طرح بپیوندند...باید اهداف طرح و خواسته های ما به طور واضح و شفاف مشخص شود...با چند نفر از دوستان در حال تهیه پیشنویس چنین طرحی هستیم...احتیاج و امکان این نیست که طرح به رای گذاشته شود...کسانی که به مطالب طرح شده در پیشنویس اعتراض دارند میتوانند به آن نپیوندند...اما پیشنویس اولیه طرح در همین وبلاگ و یا وبلاگ دیگری که معرفی خواهد شد و مخصوص اطلاع رسانی در مورد این طرح است قرار خواهد گرفت تا با استفاده از نظرات دوستان معایب آن را برطرف کنیم... به هر صورت سعی می شود در تهیه نسخه نهایی نظرات مفید و سازنده لحاظ شود...بعد از تهیه ی منشور قدم بعدی اطلاع رسانی در مورد آن و تعیین روزی به عنوان روز شروع طرح است...به نظر من قبل از آن باید نسخه ای از طرح برای افراد سرشناس در زمینه های مختلف فرستاده شود و حمایت آنها جلب شود...وبلاگهای پر بیننده باید در این مورد اطلاع رسانی کنند و یا لوگوی چنین طرحی را در صورت تمایل در وبلاگ خود بگذارند...بعد باید از طریق رادیو و یا کانالهای ماهواره ای در مورد این طرح اطلاع رسانی صحیح انجام بگیرد...یعنی حتی اگر در اقلیت هم باشیم باید حرکت ما در جامعه بار معنایی پیدا کند...بدون اطلاع رسانی همه این کوشش ها بی نتیجه است...یعنی اگر کسی در خیابان بازوبندی به بازو داشت همه باید بدانند این فرد به پایمال شدن حقوق اولیه انسانی خود معترض است...من معتقدم و امیدوار که این حرکت بعد از مدتی همه گیر خواهد شد...(همانطور که گفتم حتی اگر همه گیر هم نشود می شود سمبل همدلی و همبستگی بین همین جماعت معترض پراکنده و نماد آزادی و آزادیخواهی)...وقتی اعتراضی با این صراحت و شجاعت در جامعه بیان می شود دیر یا زود به تغییر شرایط منجر می شود...این که واکنش حکومت در قبال این حرکت چه خواهد بود بعدا مشخص می شود...به هر حال هر واکنشی از جانب حکومت انتظار می رود...یا بدون تفاوت میماند و کل ماجرا را مسکوت می گذارد و یا شروع به بگیر و ببند میکند...مطمئن باشید از بگیر و ببند های طرح حجاب بدتر نیست...اگر این را تحمل می کنیم آن را هم تحمل خواهیم کرد...البته احتمالا چوب توی آستین من یک نفر که چنین چیزی را پیشنهاد داده ام خواهند کرد...(خداوکیلی اگر من را گرفتند برای آزادی ام پتیشن امضا کنید...!)

6- عرضی نیست جز اینکه یک وبلاگ آینه برای اینجا درست کرده ام که دوستانی که برای دور زدن فیلترینگ مشکل دارند بتوانند آن را بخوانند...اگر لطف کنید و در قسمت لینک های خود به وبلاگ جدید تحت نام "شراگیم بدون فیلتر " لینک بدهید و آن را به دوستانتان نیز معرفی کنید مزید امتنان خواهد بود...!

توسط در June 5, 2007 8:40 PM | | نظرات (33)
اعتراض...

چند وقت پیش نامه ای نوشتم برای پروین اردلان (از فعالین جنبش زنان) و در آن طرحی را پیشنهاد دادم برای مقابله و یا حداقل اعتراض به شرایط و اوضاعی که این روزها شاهدش هستیم...پروین در جوابم نوشت از آنجا که درگیر طرح کمپین یک میلیون امضا هستند ترجیح میدهند فعلا همه ی نیرو و توان و تمرکز خود را بر روی آن طرح بگذارند و نمیتوانند کمکی کنند و ضمن مثبت دانستن این طرح پیشنهاد کردند که طرحم را با سایر ان جی او هایی که در ایران فعالیت میکنند در میان بگذارم...
به هر حال تصمیم گرفتم این طرح را همینجا در وبلاگم منعکس کنم و معتقدم اگر اطلاع رسانی درست و همه گیر در مورداین طرح انجام شود راهی بسیار موثر و بدون ریسک برای ایجاد همبستگی بین قشرهای مختلف مردم و نشان دادن اعتراض مشهود به اوضاع موجود است...!
این روزها شاهد رفتارهای تحقیر آمیز نهاد های قدرت نسبت به جامعه و شهروندان آن هستیم...دولت احمدی نژاد تخته گاز و چهار اسبه میتازد...شرایط امروز ایران را فقط میتوان با اروپای قرون وسطی مقایسه کرد...مشکل اینجاست که بعد از مدتی این رفتارها چنان برای مردم عادی می شود که اگر یک روز پلیس با باطوم به خاطر لباسی که پوشیده ایم بر فرق سرمان نزند و کنج زندان نیندازدمان احساس خوشبختی و آزادی میکنیم...!حکومت با این شل کن و سفت کن ها عملا تعاریف ما را از آزادی تغییر میدهد...آنوقت است که برای مردم ایران خاتمی می شود نماد آزادی و آزادیخواهی...!
آنقدر تلخ به کاممان میریزند تا طعم گس امثال خاتمی را برایمان چون انگبین کنند...می گویید نه صبر کنید و ببینید در انتخابات بعدی مردم برای رای دادن به خاتمی یا کسی مثل او چطور از سر و کول یکدیگر بالا می روند و چطور یکی مثل خاتمی بر شانه های مردم مثل یک قهرمان بزرگ ملی وارد کاخ ریاست جمهوری می شود...این از ترس افعی به مار پناه بردن وقتی غم انگیز می شود که از مار اسطوره و قهرمان بسازیم...! این تراژدیست که قهرمان ملی مردم ایران کسی باشد که به ولایت فقیه اعتقاد و التزام دارد...وزارت ارشادش بر سانسور و ممیزی نشریات و کتابها ادامه می دهد (گیرم کمتر سختگیرانه!) و در حکومتش هنوز بدحجابی و تماشای ماهواره و شرب خمر جرم و مستوجب مجازات تشخیص داده می شود...این تراژدیست که دل به حکومتی ببندیم که محتویات اینترنت در آن به شدت کنترل و سانسور می شود و در قوانینی که او اجرا کننده اش است زنان به اندازه نیمی از مردان از حق و حقوق برخوردارند...!خنده دار است که کسی را ضامن رسیدن به حقوق انسانی خود بدانیم که در دوران حکومتش هزاران نفر با جرایمی مثل شرارت و یا تجاوز به عنف و یا محاربه بالای دار رفته اند و دهها هزار نفر به جرم شرب خمر و روابط شخصی شان محکوم شدند و به زندان افتادند و شلاق خوردند و حتی اعدام شدند...آیا در دوران حکومت خاتمی بازار وزرا (اداره مبارزه با مفاسد اجتماعی) همیشه داغ نبود...؟(گیرم نه به داغی این روزها) ...اینها مشخصه های دوران حکومت خاتمی ست...هنوز یادم نمی رود سالگرد فروهر ها را و جریان کوی دانشگاه را...اگر آن اتفاقات در دوران حکومت احمدی نژاد میفتاد لکه ننگی می شد بر کارنامه سراسر سیاهش اما خاتمی آنقدر خوب است!! که چنین سیاهی هایی در دوران حکومت سراسر گل و بلبلش دیده نمی شود...!
به هر حال این درد ماست که آنقدر در قفس بوده ایم که یک روحانی کمتر بنیادگرا مثل خاتمی قهرمان روشنفکریمان می شود...
این نوشته برای زیر سوال بردن خاتمی نیست...موضع من نسبت به خاتمی و خاتمی چی ها از همان اول مشخص بود...نمیخواهم در این مورد کامنتی را بخوانم...مساله این است در این شرایط چه باید کرد؟ فردا از گیر احمدی نژاد خلاص می شویم و دوباره در قفسی کمی بزرگتر گرفتار یک خاتمی دیگر می شویم...
حرف من این است...برای عوض کردن شرایط موجود باید اعتراض کرد...باید فریاد زد...برای فریاد زدن باید اول درد را احساس کرد...من درد را میبینم...برای من که خودم را عاقل و بالغ میدانم توهین است که پلیس وارد خانه ام شود و از روی پشت بام دیش ماهواره ام را بردارد و جریمه ام کند و بگوید طبق قانون تو حق نداری صحنه هایی را ببینی و چیزهایی را بشنوی که حکومت تو را از دیدن و شنیدن آنها منع کرده است...برای من توهین است اگر یک روز عده ای به من بگویند تو باید طبق سلیقه ما لباس بپوشی در غیر این صورت مجرمی و باید مجازات شوی...توهین است اگر عده ای به من بگویند راه تو این است و چاه تو این است و بعد به زور چماق بخواهند من را به راه بیاورند و وارد بهشت کنند...توهین است اگر ببینم کتابی که میخوانم باید ابتدا از فیلتر وزارت ارشاد رد شود...توهین است اگر عده ای که احتمالا عاقلتر از من هم نیستند برایم تصمیم بگیرند که کدام سایتها را حق دارم ببینم و کدام سایتها را حق ندارم ببینم...برای من توهین است زندگی کردن در جامعه ای که در آن مجازات هیچ ارتباطی با میزان جرم ندارد...یعنی اگر تو ده ها قتل هم مرتکب شوی اعدامت میکنند و اگر یک سی دی را تکثیر کنی و یا اگر به کسی که قانون تو را مجاز به عشقبازی با او نکرده است عشقبازی کنی هم اعدامت میکنند....!
طرحی که من در نامه ام برای خانوم اردلان تشریح کردم اینگونه بود که اعلام شود که تمام کسانی که برای حقوق اولیه انسانی خود ارزش قائلند و قوانین و برخوردهای حکومت را تبعیض آمیز و نا عادلانه و مغایر شان انسانی خود میدانند و از بنیادگرایی و تحجر به ستوه آمده اند در اقدامی نمادین و هماهنگ بازوبند های سیاهی به بازوی چپ خود ببندند... این حرکت چه همه گیر بشود و چه نشود چندین فایده مشخص دارد...اول بگذارید منفی به قضیه نگاه کنیم...یعنی اگر این حرکت بعد از اینکه اطلاع رسانی کافی در موردش انجام گرفت (چه از طریق روزنامه ها و چه شبکه های ماهواره ای و چه از طریق وبلاگها و اینترنت و حتی چت و اس ام اس و برخوردهای روزانه در سطح جامعه) از پشتیبانی مردم برخوردار نشود نشان دهنده این است قاطبه ی مردم اعتراضی به وضع و قوانین موجود ندارند و یا اینکه همت کافی حتی در حد بستن یک نوار مشکی به بازوی خود برای نشان دادن اعتراض در آنها وجود ندارد...حداقل تکلیفمان با خودمان مشخص می شود...این یعنی باید هنوز کار فرهنگی انجام شود...یعنی هنوز درد احساس نشده است که بخواهد به فریاد تبدیل شود...یعنی جامعه همان جامعه ایست که برای تماشای یک اعدام با شور و هیجان جمع می شوند و یا موافق اجرای مجازات برای کسانی هستند که با پوشش غیر اسلامی در سطح شهر تردد میکنند و یا اینکه دولت را محق میدانند که وارد حریم خصوصی افراد شود و در مورد روابطشان و اینکه چه میبینند و چه میخوانند و چه میکنند از آنها بازخواست کند...!
به هر حال این جامعه هنوز به ان درجه از بلوغ نرسیده است که بفهمد چه بر سرش آمده است و طبیعیست عده ای خود را به مقام قیومیت چنین جامعه ای برکشند و برایش تعیین تکلیف کنند...اینجاست که می گویند هر حکومتی آیینه ی تمام نمای مردمانش است و در این حالت باید برای آگاه کردن مردم کوشید...اگر این شق را در نظر بگیریم (که امیدوارم اینگونه نباشد...چون با اینکه معتقدم قاطبه ی مردم هنوز اسیر باورهای غلط و قربانی ناآگاهی خود هستند اما بعید میدانم خیلی از آنها به اندازه دولتمردان بنیادگرا، متحجر و دچار جمود فکری باشند) به هر حال چنین طرحی (بستن بازوبند) باعث نزدیک شدن و همدلی بیشتر همان درصد پراکنده معترضین و به مرور زمان سازمان یافتن آنها می شود...می شود یک سمبل...من معتقدم بعد از مدتی همین بازوبندهای سیاه می شود درفش کاویانی برای مردمی که از پراکندگی و نداشتن انسجام رنج میبرند...مثلا همین که در تاکسی یا در خیابان با کسی برخورد کنی که مثل تو نوار باریکی به بازو بسته است و یک لبخند بین شما رد و بدل شود همین به تنهایی یک همدلی و قوت قلب است که شاید زندگی را در این جهنم بیشتر قابل تحمل کند...و مهمتر از ان یک اعتراض مشهود است بدون آنکه ریسک بالایی داشته باشد (با هیچ دلیلی نمیتوان افرادی را که برای اعتراض نواری به بازو بسته اند تحت تعقیب قرار داد)...وقتی اعتراض مشهود شد و از حد غرولند های درگوشی فراتر رفت میتواند زمینه ساز تغییر شود...!
اما شق دوم این است که این حرکت فراگیر شود...انوقت فقط تصور کنید روزی مثلا در خیابان انقلاب در حال قدم زدن هستید و از هر ده نفر هشت نفر بازوبند سیاهی به نشانه اعتراض به وضع موجود به بازو دارند...مطمئن باشید که جامعه ای که چنین همدلانه و یکصدا و مشهود اعتراض می کند به خود قوت قلب و اطمینان و اعتماد به نفس می دهد و دیر یا زود باعث دگرگونی اوضاع خواهد شد...من معتقدم این حرکت در صورت اطلاع رسانی گسترده در مورد آن و اهداف آن همه گیر خواهد شد...اول از همه اینکه حتی محافظه کار ترین افراد هم بدون ترس از گرفتار شدن میتوانند به آن بپیوندند...بستن یک تکه پارچه به بازو نه از مصادیق اخلال در امنیت عمومی ست و نه تشویش اذهان عمومی...یک اعتراض آرام و مسالمت آمیز است به وضع موجود و هیچ دادگاه و مفتشی نمیتواند کسی را به خاطر چنین اعتراضی مورد پیگرد قرار دهد...(حالا بحث کسانی که بیش از حد محافظه کار هستند و یا به خاطر داشتن مشاغل دولتی خاص نمیتوانند اعتراض مشهودی داشته باشند به کنار)...در ثانی این یک حرکت کاملا مردمی خواهد بود و به هیچ سازمان و گروه و حزبی وابسته نیست...اعتراض جامعه است به حکومتی که خودش را نماینده و قیم جامعه میداند...یک نه بزرگ است به همه کسانی که میخواهند با زور و تهدید جامعه را به سبک و سیاق خودشان اسلامی کنند...هیچ حزب و گروه و شخصی نمیتواند و نباید ادعا کند که این جنبش متعلق به اوست...این حرکت کاملا فارغ از جهتگیریهای سیاسیست...هرکسی که معتقد است بنیادگرایی و تحجر حقوق اولیه انسانی اش را مورد تهدید و تحدید قرار داده است پرچمدار این جنبش است...به همین دلیل مردم که کلا ذهنیت مثبتی نسبت به سیاسی بازی و باند بازی و حزب بازی ندارند با خاطر آسوده میتوانند به این جنبش بپیوندند...
برای چنین حرکتی باید ابتدا یک منشور جامع و کامل تهیه شود...من فکر میکنم اصول این منشور باید به گونه ای تعیین و تبیین شود که بر احقاق حقوق اولیه انسانی و شهروندی و کرامت انسانی افراد تاکید شود...:

1- اعتراض به سانسور و قیم مآبی در زمینه اطلاع رسانی وفرهنگ و هنر و نبودن آزادی بیان (چه در حوزه نشر و چه در حوزه رسانه و اینترنت)
2- اعتراض به دخالت در حریم خصوصی زندگی افراد و برخوردهای پلیسی با شهروندان
3- اعتراض به پوشش اسلامی اجباری
4- اعتراض به قوانین تبعیض آمیز علیه زنان
5- اعتراض به قوانین جزایی غیر انسانی و قرون وسطایی و نیز اعتراض به دربند بودن زندانیان سیاسی و عقیدتی

مسلم است که اعتراض های موجود تنها در صورت بازنگری کلی و تغییر در قانون اساسی و قوانین جزایی کشور به ثمر می رسد...در اصل جامعه با بستن نوارهای مشکی صراحتا خواهان یک رفراندوم بزرگ خواهد شد...
من اعتقاد دارم در شرایط موجود و به خاطر جو نارضایتی عمومی و افزایش فشار بر شهروندان و افزایش برخوردهای پلیسی در سطح جامعه چنین حرکتی میتواند مورد استقبال قرار بگیرد و همه گیر شود...یعنی جامعه این روزها برای یک اعتراض هماهنگ و منسجم آمادگی لازم را دارد...
همانطور که گفتم اولین گام برای چنین حرکتی تهیه یک منشور جامع و کامل (و البته صریح و مختصر) است که به صراحت خواسته های معترضین را بیان کند...شخصا آن 5 مورد را اصول لا یتغیر این منشور میدانم...یعنی معتقدم کسی که به درجه ای از آگاهی رسیده باشد با این اصول مخالفتی نخواهد داشت...یعنی بعید است انسان روشنفکری پیدا شود و مثلا اعتراض کند که باید سانسور وجود داشته باشد یا مثلا مجازات اعدام را برای زن خیانت پیشه و یا متجاوز به عنف مجازاتی عادلانه و انسانی بداند...! علی ایحال اگر اختلاف سلیقه ای هم هست در جزئیات است و کسی که حتی یکی از این اصول را قبول نداشته باشد از دید من در زمره ی افراد آگاه قرار نمیگیرد و خب این حق را هم دارد که در این حرکت همراهی نکند...!وظیفه ما این است که با تعامل و گفتگو بتوانیم متقاعدش کنیم...شخصا کسانی را می شناسم که متاسفانه معتقد به برخوردهای پلیسی با زنان بد حجاب در سطح شهر هستند...یا مثلا معتقدند که یک متجاوز به عنف را باید تکه تکه کرد و دار هم برای چنان فردی کم است...! قضیه وقتی بغرنج تر می شود که میبینم خیلی از این افراد اصلا آدمهای مذهبی و یا موافق حکومت هم نیستند...اما به خاطر زندگی کردن در یک جامعه بیمار (که مجازات را نوعی انتقام گیری از مجرم میداند!) دچار این افکار شده اند...در جامعه ای که هر روز خبر اعدام چند نفر زینت بخش صفحات روزنامه هاست و هر چند وقت یکبار در میادین اصلی شهرها مجرمی را آویزان میکنند دیگر قبح کشتن از بین رفته است...در باره اعدام و مخالفتم با آن قبل ها نوشته ام و نمیخواهم حرفها را تکرار کنم...به هر حال حتی اگر قاطبه ی مردم از وضع موجود راضی باشند یا حتی نسبت به آن بی تفاوت باشند باز هم بستن نوار مشکی به بازو میتواند باعث افزایش همدلی و قوت قلب افرادی شود که آرزوی زندگی کردن در جامعه ای سالم و انسانی را در سر دارند...

پ.ن: طرح بستن بازوبند مشکی چیزی بود که بعد از صحبت با دوست خوبم (خانم شین) به ذهنم رسید...خانوم شین که از طرح های برخورد با بد حجابی دل پری داشت تلویحا به من گفت که کاش می شد در اعتراض به چنین طرحی همه دخترها و زنها به جای مانتو گونی های گشاد تنشان کنند...من هم قبل ها به طرح های مشابهی فکر کرده بودم که مثلا زن ها و دخترها در اعتراض به حجاب اجباری موهایشان را از ته بتراشند و بدون روسری به خیابانها بیایند...اما به هر حال کمتر کسی حاضر است به چنین حرکتی تن در دهد و گونی پوشیدن هم از آنجا که خیلی ها حاضر به انجامش نیستند و آن را دون شان خود میدانند منتفی می شود...(گرچه معتقدم برای کسی که واقعا به عمق فاجعه پی برده باشد و کارد به استخوانش رسیده باشد انجام هیچکدام از این کارها دور از ذهن نیست)...به هر حال من فکر کردم بهترین راهکار برای مبارزه با وضع موجود همین پارچه های سیاهیست که بر بازو بسته می شود...چون اولا تمام افراد جامعه چه زن و چه مرد میتوانند در آن شرکت کنند و در ثانی با کار و فعالیتهای روزانه افراد تناقضی ندارد و نیز از ریسک بسیار پایینی برخوردار است...دلم میخواهد نظر شما را بدانم...اگر این نوشته را به دیگران معرفی کنید به طوری که بتوانیم از همفکری تعداد بیشتری بهره مند شویم شاید با کمک یکدیگر بتوانیم زمینه های اجرایی شدن چنین طرحی را فراهم کنیم...

توسط در May 26, 2007 3:24 PM | | نظرات (194)
رنج و لذت...

دیشب ایمیل زیر به دستم رسید...:

"سلام
میخوام بدونم چقدر از من عقبید شایدم جلو؟
روند فکری و سیر تحولات جهان بینی و انسان شناسی رو عرض میکنم
از اونجایی که سخن آشنایی در نوشته هاتون دیدم پس یهو میرم سر اصل مطلب
شما که به آزادی و شعور انسان اعتقاد دارید نظرتون در مورد ارتباط یه نفر همزمان با چند نفر (جنس مخالف) چیه؟
میدونی من آدم تجربه گرایی هستم و اصولا اول یه فکری به ذهنم می رسه واسه اینکه بتونم در موردش حرف بزنم خودم تجربه ش میکنم (بماند که چه پدری از ما در میاد)...حالا...
به جایی رسیدم که مطمئنم که (البته قطعیتی که وجود نداره) دنیا داره به سمتی میره که آدما برای ارضای نیازهاشون با یه نفر کار به جایی نمیبرند. میخوام این دفعه ( با توجه به بهای گران) نظر یه نفر رو بپرسم (تو زندگی فقط یه دفعه نظر یکی رو پرسیدم که همون کرد انچه نباید می شد البته چون جواب غیر منطقیش مطابق میلم بود ازش پرسیدم تا یه حالی به خودم داده باشم)
پس تصحیح میکنم میخوام قضایا رو آنالیز کنی!
این قضیه دو تا بعد داره:
1- من با یکی تئاتر میرم، با یکی استخر، با یکی هم کوه حال میکنم، یه نفر از لحاظ عقلی و گفتگوی منطقی منو ارضا میکنه، دیگری از لحاظ سکس.
با این شرایط چطور ما باید دنبال گمشده وجودمان باشیم؟ آخه این همه دروغ رو اینا از کجا در آوردن و کردن تو کتابا؟
مهمتر از اون، انگار ناخودآگاه منم باورش شده و نمیدونم دنبال چی می گرده؟ (این در مورد همه آدمهای فرهیخته و نریخته(؟) ی اطرافمون مشهوده فقط کافیه به چشمهای همیشه منتظر آدما تو لحظه لحظه روز توجه کنی)
2- گاه پیش میاد که من با دو نفر تئاتر رفتن رو دوست دارم با چهار نفر کوه و 3 نفر روشنفکر رو میشناسم که از صحبت و آنالیز قضایا با انها لذت میبرم و دوست دارم تجربه کنم و چهار تا آدم رو از لحاظ جنسی.
چرا داشتن 20 تا دوست کوه اشکال نداره اما این اخری؟؟؟
فکر میکنید این از یک اصلی که در نهاد ما گذاشته شده سرچشمه میگیره یا اینم خیلی ساده برای گذراندن یه دوره کردن تو مغز آدما (مثل باور بهشت زیر پای مادران است، آیا واقعا هرکس یه بچه زائید مادره؟)
منتظر نظر شما هستم
موفقیت یعنی رضایت خاطر، موفق باشید."


من به نامه ایشان اینچنین جواب دادم:
سلام...
میدانی؟ من فکر میکنم در روابط آدمها (و علی الخصوص رابطه با جنس مخالف) تنها یک اصل باید وجود داشته باشه و آن اصل «صداقت» است...اگر این را بپذیریم دیگر مهم نیست که تو با چند نفر دوست باشی و حتی با چند نفر توی تخت بروی...من مدتها چنین چیزی ذهنم را درگیر کرده بود و همیشه فکر میکردم که چرا من باید خودم را از لذتی که برایم ممکن است محروم کنم...موتور محرکه ی تمام رفتارهای ما "کسب لذت بیشتر" است و لذتهای هر آدمی هم مختص خود اوست...نمی شود یک نسخه واحد برای همه ی ابناء بشر پیچید...هر رفتاری در خود مقداری لذت و مقداری رنج نهفته دارد...چیزی که تعیین کننده ی این هست که ما رفتاری را انجام بدهیم یا ندهیم این است که برآیند این نیروها رفتار ما را در زمره ی رفتارهای لذتبخش قرار بدهد یا رنج آور...یک مثال میزنم...داشتن رابطه جنسی برای همه افراد سالم لذتبخش است...اما هر آدمی برای خود هنجارها و باید و نباید هایی در زندگی دارد که باعث این می شود که در روابط جنسی خود از بعضی الگوهای خاص رفتاری پیروی کند...یعنی ممکن است برای کسی داشتن رابطه ای خارج از هنجارهای اخلاقی یا اجتماعی با جنس مخالف (مثلا خیانت به همسر) چنان از نظر روانی تخریب کننده و مصیبت بار باشد که هیچوقت داشتن رابطه ای اینچنینی برایش در مجموع لذتی را به همراه نداشته باشد...دقت کن اینجا صحبت از "برآیند نیروها" ست...یعنی اگر داشتن یک رابطه سکسی را عملی مطلقا لذتبخش با مثلا نمره ی 20 فرض کنیم آنوقت نیروهایی مثل عذاب وجدان و خطر به دام افتادن و مجازات و از هم گسیختگی زندگی و دهها مورد روانی و یا فیزیکی دیگر هرکدام با نمره های بین منفی 10 تا منفی 100 (به طور مثال) باعث این می شوند که برآیند چنین عملی احیانا یک فلش در جهت منفی (یا همان درد و رنج) باشد...طبیعیست که چنین عملی از آنجا که در مجموع برای فرد لذتبخش نیست و رنج و درد به همراه دارد هیچگاه مطلوب و مورد اقدام او واقع نمیگردد...اما شخصی که به خاطر شرایط تربیتی و روحی خاص خود فاکتورهای درد و رنجی مطابق آنچه که بالا گفته شد را نداشته باشد طبیعیست که خیانت به همسر هم برایش عملی لذتبخش و به همین دلیل موجه و پذیرفتنی باشد...!
در جوامع مختلف بسته به سیاستهای حاکم همواره هنجارهایی خاص برای مردم تعریف میشود و سعی می شود که مردم بر طبق چنان هنجارهایی پرورش پیدا کنند...یعنی کودکی که در جامعه ای به دنیا می آید و بزرگ می شود تمام نهادهای تربیتی (از خانواده تا آموزش و پرورش و رسانه ها...) این کودک را در جهتی پرورش میدهند که بعد از مدتی پاره ای رفتارها برایش ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی – تشویق و تنبیه - مثبت) و پاره ای از رفتارهای دیگر برایش ضد ارزش (دارای بار روانی و فیزیکی منفی) باشد...طبیعیست که "اغلب" چنین کودکی وقتی بزرگ شد رفتارهایش در جهت هنجارهای جامعه خواهد بود...یعنی خیلی ساده برای اینکه جامعه تحت کنترل درآید با آموزش و تلقین رفتارهایی برای فرد مطلوب و لذتبخش می شود...البته این راهکار گاهی برای حفظ جامعه یک ضرورت است...مثلا همیشه هنجارها به نوعی تعریف می شوند که تجاوز به حریم دیگران و یا دزدی رفتاری توام با درد و رنج باشد...همه ما دوست داریم با کمترین تلاش بیشترین را به دست بیاوریم و این خود میتواند انگیزه ای قوی برای به طور مثال سرقت اموال دیگران باشد...اما در مرحله اول از نظر "اخلاقی" و در مرحله دوم از نظر "قانون" چنین اعمالی با پوئن های منفی بالا "مارکدار" می شوند تا در زمره ی رفتارهای نا مطلوب (توام با درد و رنج) قرار گیرند و جامعه قابل کنترل شود...
در حکومتی که دینی و بنیاد گراست (مثل حکومت خودمان) حتی خصوصی ترین جنبه های زندگی افراد را هم "مارکدار" و ارزش گذاری میکنند و برای متخلفین مجازاتهایی در نظر میگیرند...نمونه بارزش همین طرح های مبارزه با بدحجابی ست...
نسلی که امروز به سن بیست و سی رسیده است تا چشم باز کرده است حجاب برایش یک ارزش معرفی شده است...اینکه امروز میبینیم در شهرهای بزرگ کم کم چنین ارزشی برای قشرهایی از مردم رنگ باخته است به خاطر وجود ماهواره و اینترنت و مانند آن است...و به همین دلیل است که حکومت بنیادگرایی مثل حکومت ایران که جامعه ی مطلوبش جامعه ایست که تا آداب توالت رفتن مردمانش را مجتهدان و بزرگان دینی تعیین و تشریح میکنند با چنین شدت و حدتی مشغول مبارزه با ماهواره و سانسور اینترنت است...برای چنین حکومتی جامعه مطلوب جامعه ایست اسلامی و اسلام هم دینی ست با مختصات و مشخصات منحصر به فرد که نمیتواند بپذیرد زنی طره ای از مویش را به نمایش بگذارد...اسلام دین حلال و حرام است...در چنین دینی مردم گله های گوسفندی فرض می شوند که نیاز به قیم و بزرگتر دارند که با ترکه بالای سرشان بایستد و راه و چاه را نشانشان بدهد...اسلام دینی ست که حکومت را مکلف میکند در ریز ترین و خصوصیترین جنبه های زندگی مردم خود را دخالت دهد...حکومت اسلامی حتی در مورد اینکه مردم چه بخورند و چه نخورند تصمیم می گیرد و متخلفین را تحت تعقیب قرار میدهد و به شلاق میکشد...!حکومت اسلامی حکومتی ست که در آن حتی برای عشق ورزی و عشقبازی باید مجوز داشت و الا پدرت را در می آورند... حکومت اسلامی حکومتیست که در دنج ترین اتاق خانه ات برای تماشای تصاویری که حکومت دیدنش را برای تو غدقن کرده است! باید جریمه بدهی و مواخذه شوی...!
همین امروز در همین تهران اگر قانون حجاب اجباری ملغی شود عده کثیری از مردم به خاطر سی سال آموزش و تلقین نمیتوانند بدون حجاب در جامعه ظاهر شوند...اوضاع در شهرهای کوچک به مراتب بدتر است و حتی شاید بعد از ملغی کردن چنین قانونی هیچ تفاوت محسوسی در پوشش مردمانش ایجاد نشود...!
میدانی چه میخواهم بگویم؟ درد بدیست... قانونگذار بنیاد گرا که برای پیروی از متون دینی اش هنجارها را تغییر میدهد دقیقا همان کاری را میکند که در مصر قدیم با فشار دادن جمجمه کودکان تازه متولد شده باعث تغییر شکل و بعضا آسیب زدن به سلامتی نوزاد میشدند به این دلیل که داشتن جمجمه ی مخروطی شکل نشان اشراف زادگی و مایه ی تفاخر است...یک حماقت که آنقدر تکرار می شود که قسمتی از زندگی مردم می شود...همین مردم پنجاه سال دیگر اگر وضع به همین منوال پیش برود برایشان کاملا عادی می شود اگر یک روز که در خانه خود نشسته اند ناگهان ضابطین قوه قضائیه با لگد در خانه را بشکنند و هنگام عشقبازی زن و شوهری را غافلگیر کنند و به جرم هم آغوشی در ماه مبارک رمضان و در ساعت غیر مجاز راهی زندان کنند...! باور کن برای دیدن چنین روزی فقط باید پنجاه سال دیگر صبر کنی!
از بحثمان دور افتادیم...اما سر درد دلم باز شد و شاید به عنوان یک مقدمه طولانی برای یک نامه کوتاه لازم بود...

بگذار به تو بگویم...مرزهای آزادی انسان تا جایی گسترش می یابد که با مرزهای آزادی دیگران تداخل نداشته باشد...تنها اصل این است که به دیگران آسیبی نرسانی...در روابط دوستانه و عاطفی " تنها شرط " لازم و کافی برای رفتارهای تو داشتن «صداقت» است...پارتنر تو حق دارد انتخاب کند و برای انتخاب باید به او اطلاعات درست بدهی...اگر تو آدمی هستی که دوست داری چند پارتنر سکسی داشته باشی این حق توست...هیچکس حق ندارد به تو بگوید که اشتباه میکنی...زندگی تو و لذتهای تو فقط و فقط به خود تو مربوط می شود...اما من به عنوان پارتنر تو باید بدانم که فکر و احساس و حتی جسمم را با چه کسی به اشتراک گذاشته ام... این هم حق من است...! اگر بتوانم با چنین قضیه ای کنار بیایم که با تو میمانم...اگر هم برایم چنین شرایطی قابل تحمل نباشد خودم را کنار می کشم و به دنبال فرد مطلوب میگردم...!
مسلما کسی که با تو کوه میرود اگر فقط پارتنر ورزشی تو باشد حق دخالت در سائر شئونات زندگی تو را ندارد...تو میتوانی خیلی ساده و صریح او را از موقعیت خودش آگاه کنی...اما از نوشته ات برمی اید که تو میخواهی چند "بوی فریند" داشته باشی که با یکی کوه بروی و با یکی مثلا بحث فلسفی کنی و با دیگری توی رختخواب بروی...خب این غلط است...یعنی ان بنده های خدا که هرکدام از یک جنبه شما را به اوج لذت میرسانند این حق را دارند که بدانند دقیقا در کجای زندگی تو قرار دارند تا بتوانند آنها هم با توجه به اعتقادات و خواسته ها و نیازهای خود در مورد ادامه یا ترک این رابطه تصمیم گیری کنند...!
نمیدانم نوشته ام چقدر به تو کمک کرد و چقدر پاسخ سوالهایت را گرفتی...اما در آخر میخواهم دوباره بر این مساله تاکید کنم که در هر جامعه هنجارهایی وجود دارد که از طرف نهادهای قدرت برای حفظ و اداره ی جامعه ترویج و تبلیغ می شود...رفتارهای انسانی همیشه بر پایه رسیدن به لذت است...و نهاد قدرت با سد قرار دادن جلوی برخی لذات که میتواند بقای جامعه را تهدید کند عملا برخی رفتارهای فی نفسه لذتبخش را با بستن پارامترهای درد و رنجی که به آن اضافه میکند(درست مثل وزنه ی قپانی که به آن بیاویزد) به پارامترهای کمتر لذتبخش و یا توام با درد و رنج تبدیل میکند...(شخصی را در نظر بگیر که به خاطر معذوریت اخلاقی و یا ترس از مجازات کش رفتن یک کتاب گرانقیمت از یک کتابفروشی را عملی مطلوب نمیداند)...
همانطور که گفتم به خودی خود تربیت ذائقه مردم برای داشتن رفتارهایی که باعث حفظ جامعه می شود مذموم و نکوهیده نیست...مشکل جایی شروع می شود که حکومتی بنیاد گرا یا توتالیتر با استناد به متون دینی هزاران سال پیش و یا یک ایدئولوژی خاص و بدون استناد به دستاوردهای علمی جدید (جامعه شناسی – پزشکی- روانشناسی و...) و بدون توجه به دستاوردهای ارزشمند بشر در راه آزادی و برابری، با استفاده از ابزارهایی که در اختیار دارد (آموزش – رسانه- قانون) سعی کند رفتارهای مردم را ولو به زور به سمت و سوی مورد نظر خود هدایت کند...!

توسط در April 27, 2007 1:58 PM | | نظرات (114)
بوی خون...

نمیدانم امروز اخبار حوادث روزنامه ها را خواندید یا نه...یک خبر تکان دهنده و بسیار تامل برانگیز خبر تبرئه متهمین قتلهای زنجیره ای کرمان بود که با اعتقاد به مهدور الدم بودن قربانیانشان آنها را به وحشیانه ترین صورت ممکن به قتل می رساندند...ماجرا اینگونه است که پنج جوان بسیجی در کرمان از حدود 5 سال پیش با تشکیل یک گروه خودسرانه اقدام به شناسایی و قتل افرادی می کردند که از نظر آنها به خاطر فساد اخلاقی و یا سایر جرایم از مصادیق مفسد فی الارض محسوب و مهدورالدم شمرده میشدند...!
امروز روزنامه اعتماد نوشت :

" دیوان عالی کشور حکم تبرئه عاملان قتل های محفلی کرمان را که با اعتقاد به مهدور الدم بودن دو زن و سه مرد را به قتل رسانده بودند تایید کرد...
...نخستین قربانی این باند، جوان 19 ساله ای به نام مصیب افشاری بود که 13 شهریور ماه 81 به قتل رسید. متهمان در اعترافات خود درباره این جنایت گفتند: مصیب در میدان امام خمینی کرمان مواد مخدر میفروخت. ما بعد از شناسایی او چندین بار به او تذکر دادیم تا دست از کارهایش بردارد اما او بی اعتنا بود تا اینکه به دستور حمزه (متهم ردیف اول) او را به زور سوار ماشینی کردیم و و به محله هفت باغ بردیم و در آنجا حمزه ابتدا سنگی به سر مصیب کوبید و او را درون چاله ای استخر مانند انداخت ، سپس هرکدام از ما سنگی به او کوبیدیم اما مصیب نمیمرد تا اینکه حمزه گفت بهتر است او را زنده به گور کنیم. بعد چاله ای کندیم و پیکر نیمه جان مصیب را به داخل آن انداختیم و با شن و ماسه روی چاله را پوشاندیم و به این ترتیب مصیب را زنده به گور کردیم. متهمان افزودند : قتل دوم را یکهفته بعد از مصیب انجام دادیم. ابتدا محسن کمالی را شناسایی کردیم. او فساد اخلاقی داشت، بنابراین یک روز که در حال خروج از خانه بود او را گرفتیم و به هفت باغ بردیم و در آنجا محسن را هم خفه کردیم و جسدش را همانجا دفن کردیم...قتل سوم را چند ماه بعد انجام دادیم مقتول زنی به نام جمیله بود که خرید و فروش مواد مخدر می کرد و فساد اخلاقی داشت. از آنجا که این زن ازدواج هم کرده بود، پس از ربودن وی او را خفه نکردیم بلکه چاله ای کندیم و با روش سنگسار او را به قتل رساندیم بعد جسد این زن را به بیابانهای اطراف کرمان برده و و در آنجا انداختیم تا طعمه حیوانات شود. متهمان در ادامه گفتند : به ما گفته بودند که محمد رضا نژاد ملایری و شهره نیک پور دختر و پسر فاسدی هستند که با هم ارتباط نامشروع دارند به همین خاطر آنها را در حالی که سوار بر خودروی محمدرضا بودند شناسایی کردیم و بعد از آنکه جلویشان را در جاده گرفتیم آنها را به چاله پر از آب هفت باغ بردیم و هر دو را در انجا خفه کردیم...ما نمیدانستیم شهره و محمد رضا زن و شوهر هستند و فکر میکردیم با هم رابطه نامشروع دارند. ماموران در ادامه تحقیقات خود از متهمان دریافتند انها به طرز فجیعی قربانیان خود را به قتل میرساندند.... "

حتما میدانید که من با اعدام مخالفم و هیچوقت خواهان مجازات اعدام برای این پنج جوان بسیجی نبوده و نیستم...اما تبرئه این 5 جوان و اعلام بی گناهی آنها یعنی زدن مهر تائید بر جنایات اینچنینی...در خبرها آمده بود : " از آنجا که متهمین ادعا کرده اند قربانیان را با اعتقاد به مهدور الدم بودن به قتل رسانده اند دیوان عالی کشور حکم به تبرئه متهمین داد..."
نمیدانم چه چیزی باید به این نوشته اضافه کنم تا شما را متوجه عمق فاجعه ای بکنم که هر لحظه بیشتر سایه اش را بر سر ما میاندازد...حکومت با این حکم عملا چراغ سبزی نشان داد به گروه های فشار و تند رو و افراطی در جامعه...فکرش را بکنید...یک زن و شوهر جوان به خاطر ظن یک عده جوان بسیجی با طرح نقشه قبلی به مسلخ برده میشوند و کشته می شوند و بعد متهمین از آنجا که با اعتقاد به مهدور الدم بودن قربانیان جنایت کرده اند بی گناه شناخته می شوند...!اصلا باور کردنی نیست...به کجا میرویم و چه روزهایی در انتظار ماست را من نمیدانم...اصلا دلم نمیخواهد از خانه بیرون بیایم...حالم از روزنامه ها به هم میخورد...این روزها صفحات روزنامه ها پر است از لکه های خون...چند وقت پیش حکم اعدام نوجوانی 18 ساله که در 15 سالگی و در یک نزاع کسی را به قتل رسانده بود اجرا شد...و امروز مسببین چنین جنایاتی بیگناه معرفی می شوند...روزهای سیاه تری در انتظار ماست...میخواهم در چهار دیواری خودم بمانم و فارغ از اینهمه سیاهی که بیرون در جریان است موتزارت گوش کنم...آنها نمیتوانند زندگی من را خراب کنند...من به آنها چه کار دارم...؟من متعلق به دنیای آنها نیستم...
بیرون این دیوارها گاوهای نر را رها کرده اند...مردم با هیجان و لذت اخبار روزنامه ها را دنبال میکنند...هر خنجری که فرود می آید و هر طنابی که به دور گلویی محکم میشود تضمین می کند فروش یک روزنامه را...میخواهم از اینجا دور شوم...آنقدر دور که دیگر بوی خون را نشنوم...

توسط در April 15, 2007 11:24 PM | | نظرات (127)
مانیفست آخر سال...!

در این روزهای آخر سال میخواهم به شما خیر برسانم و جای تبریک و تشکرهای آبکی که این روزها بازارش داغ است یک مانیفست از خودم در بکنم که اگر به این مانیفست عمل کنید هم در دنیا خیر خواهید دید و هم اگر آخرتی وجود داشته باشد در آخرت...!
این مانیفست دو قسمت دارد...قسمت اول آن یک جمله بدیهی و بسیار بسیار ساده است :
" از حماقت دوری کنید! "
البته وقتی کسی پیدا شود و سوال کند "حماقت چیست؟" میفهمیم این جمله آنقدرها هم ساده نیست... همه ارزش این مانیفست وقتی مشخص میشود که سنگ محکی در اختیار داشته باشیم و بتوانیم با آن عیار حماقت باورها و رفتارهایمان را مشخص کنیم...چرا که به قول شاعر:
"اگر ز جمع جهان عقل منهدم گردد...به خود گمان نبرد هیچکس که نادان است!"
به هر حال من این سنگ محک را هم در قسمت دوم مانیفست در اختیارتان میگذارم...حالا اگر جرئت دارید باورها و رفتارهایتان را با آن بسنجید :
" تمام باورها و رفتارهای محیطی و محلی احمقانه است "
این قسمت دوم مانیفست نیاز به توضیح و تبصره دارد :
اولا که منظور از رفتار "رفتار باورمند" است...یعنی رفتاری که ریشه در اعتقاد و باور تو داشته باشد...مثلا آداب معاشرت (مثل دست دادن و یا روبوسی کردن) و رفتارهای روزمره مثل عادات غذایی خاص و مانند آن که در هر قوم و ملتی خاص همان قوم و ملت است شامل این مانیفست نمیشود...اما اگر اعتقاد داشته باشی که شروع کردن سال نو بدون هفت سین بدشگونی دارد و به خاطر جور کردن سین های هفت سینت در کوچه و خیابان دوره بیفتی این یک کار احمقانه است...یا نمونه واضح تر تمام رفتارهای مذهبی که به حقیقت آنها ایمان و اعتقاد داری...اگر این جهان آفریننده ای داشته باشد و این آفریننده عادل باشد هیچگاه نمی آید تمام امکانهای رشد و کمال و در نهایت رستگاری را در اختیار یک قوم و یا قبیله خاص قرار دهد...باورهای مذهبی به راحتی با این سنگ محک عیار حماقت بالایشان آشکار میشود...طرز کار با این سنگ محک اینگونه است که از خودمان بپرسیم اگر من در توکیوی ژاپن و یا سائوپائولوی برزیل به دنیا آمده بودم کدامیک از باورهایم را میتوانستم هنوز داشته باشم...بعد میفهمی که در آن صورت برای تو نه امامی بود که به آن دخیل ببندی و نه امامزاده ای وجود میداشت که از او حاجت بخواهی...محرم و عاشورا هم همانقدر احتمالا برایت تاثیرگذار بود که امروز در یک کتاب تاریخی تصادفا بخوانی که یک جنگ بین آزتکها و قبیله مجاورشان در آمریکای جنوبی هزاران سال قبل رخ داده است...!
این سنگ محک روی باورهای مذهبی واقعا خوب جواب میدهد...البته بعضی کسانی که مذهبی هستند واقعا توانایی شک کردن در اعتقاداتشان را ندارند...سهیل همیشه یک مناظره جالبش را با یک دوست مذهبی اش تعریف میکند که طرف برای مجاب کردن سهیل به حقانیت اعتقاداتش اینگونه او را خطاب قرار میدهد که : " گیرم که تو خدا رو قبول نداری...پیامبر رو هم قبول نداری...ائمه رو هم قبول نداری...قرآن رو که دیگه قبول داری! "
...از بحث دور نشویم...برای باورها و یا رفتارهای باورمند غیر مذهبی هم این فرمول کارایی دارد...مثلا احساسها و روابط عاشقانه را در نظر بگیرید...این یک حماقت است که باور داشته باشم دختر یا پسری که سر راه ما قرار گرفته عصاره ی همه ی خوبی ها و زیبایی هاست و آنقدر به این احساس پر و بال بدهیم که تصور زندگی بدون او برایمان بسیار مشکل و یا غیر ممکن شود...این یک احساس احمقانه است...با این فرمول احمقترین انسانهای روی زمین عاشق و معشوق هایی هستند که فکر میکنند دنیا خلاصه شده است در عشقشان...!
بگذارید قضیه را کمی باز کنم...حتما در زندگی شما کسی هست که مرد و یا زن رویاهای شما باشد...شاید خیلی از شما عاشق شده باشید و از عشقتان برای خود اسطوره ساخته باشید...واقعا فرآیند عاشق شدن چیست؟ چه چیز باعث میشود که ما احساس کنیم که کسی را چنان نیرومند دوست داریم که بدون او نمیتوانیم زندگی کنیم...؟
اگر از استثناءهایی مثل من!! که واقعا ارزش به دست اوردن و یا غصه خوردن برای از دست دادن را دارند بگذریم بقیه آدمها اکثرا در ردیف هم قرار دارند...سولماز عاشق مملی ست...احساس میکند مملی سرچشمه همه خوبیهای دنیاست و بدون او زندگی برایش غیر ممکن است...اگر مملی آن روز خاص تصادفا به شرکت سولماز اینها نمیرفت و اولین برخوردها و نگاهها و حرفها به وجود نمی آمد چه میشد؟...هیچی...سولماز عاشق یک گردن کلفت دیگر می شد ...! در دانشگاه دختر پسرها همینطور مثل پشکل عاشق هم میشوند...این که شیما و فرهاد هم را در دانشگاه دیدند و آشنا شدند یک اتفاق است...اگر شیما دو تا تست را پس و پیش زده بود اصلا هیچوقت فرهاد را نمیدید که بخواهد عاشق او شود...از اینها مسخره تر و رسوا تر عشقهای فامیلی ست...!
به شما قول میدهم که نیمه ی گمشده وجود ندارد...!اگر وجود هم داشت احتمال اینکه کسی نیمه گمشده اش را بتواند پیدا کند یک در چند میلیارد بود...عشق یک توهم است...اگر ناراحت نمیشوید میگویم یک حماقت است...اگر قبول ندارید به رفتارهای عشاق کمی دقیق شوید...واقعا دنیا را بدون معشوقشان نمیتوانند تصور کنند و به خاطر رسیدن به عشقشان هر کاری میکنند...سنگ محکی را که خدمتتان دادم لطف کنید و بر روی احساسات عاشقانه تان بکشید...عیار حماقت رفتارهای عاشقانه بسیار بالاست...!
شاید بگویید عشق یک فرآیند تدریجیست که پله پله و مرحله به مرحله به وجود می آید و محکم میشود...عشق یعنی تراش دادن یک سنگ بی شکل و بیرون کشیدن زیبایی از دل آن...من را نمیتوانید با این حرفها گول بزنید...! آنقدر عاشق و معشوق دور و برم دیده ام که بدانم در مورد چه چیزی حرف میزنم...گیرم که خودم تا به حال عاشق نشده ام...
اوه...ولش کنید اصلا...الکی برای خودم دشمن تراشی میکنم...الان هرکسی در وبلاگش کلام عاشقانه ای در وصف معشوق و یا بی قراریش برای رسیدن به یار نوشته باشد می آید اینجا خشتک مرا پرچم می کند...همان بهتر بود که روی مذهب و سنت ها مانور میدادم...!
به هر حال این سنگ محک را به عنوان عیدی از من داشته باشید...اگر واقعا بخواهید در زمره ی احمقها نباشید باید هدیه من را همیشه همراه داشته باشید و نیز البته باید شهامت و جسارت کشیدن این سنگ محک بر روی تمام باورها و رفتارهایتان در شما باشد...
سال خوبی داشته باشید!

پ.ن: دوستان من در وبلاگ هیچکسی کامنت تبریک سال نو نخواهم گذاشت...در جهان سوم هیچ سالی نیست که از سال قبلش بهتر بوده باشد...بخواهیم یا نخواهیم در سراشیبی به سوی نمیدانم کجا پیش میرویم...مثل این است که برای محکوم به اعدامی که روی صندلی الکتریکی نشسته است آرزوی موفقیت کنیم...به هر حال اگر کسانی دوست داشتند طبق عادت مالوف! سال نو را به من تبریک بگویند و آرزوی سالی سرشار از موفقیت و خوشی برای من کنند خودشان میدانند...دمشان گرم!

توسط در March 19, 2007 9:35 PM | | نظرات (100)
اپیدمی حماقت (قسمت دوم)

راستش فکر نمیکردم نوشته قبلی اینطور مورد توجه قرار گیرد...عملا کنترل اوضاع از دستم خارج شد...در عرض یک روز حدود صد کامنت داشتم و طبیعیست که ترجیح دادم به جای سر و کله زدن با این حجم کامنت گذار بنشینم و نگاه کنم که موافقین و مخالفین من چه می گویند...قبول دارم که نوشته ام توهین آمیز بود...نه...اشتباه نکنید...نمیخواهم معذرت خواهی کنم...توهین کمترین کاری بود که میتوانستم در حق حماقتهای شما انجام دهم...! ...همین حماقتهاست که آن دختر 16 ساله ی شیرین عقل را که مظلومیتش هزاران بار بیشتر از حسین گردن کلفت شما بود در برابر دیدگان هم محله ای هایش در نکاء بالای دار فرستاد...کدامیک از شما سینه چاکان حسینی مظلومیت آن دختر را دید و فهمید و برایش اشک ریخت؟ همین حماقتهای شماست که امروز هر نویسنده ی دگر اندیشی یا کشته شده است...یا کنج زندان است...یا ممنوع القلم است و یا خارج از کشور...همین حماقتهاست که انسانها را به جرم روابط و زندگی شخصیشان محاکمه و اعدام می کنند و همین حماقتهاست که این قوانین تبعیض آمیز و مضحک خانواده را وضع کرده است.......شمارش آثار حماقتهای شما از اندازه بیرون است!
فراموش نکنید که من زخم خورده ی شمایم...از همان اول قربانی حماقتهای شما بوده ام...همانجا که من را از مادرم جدا کردید و به دست پدر اسکیزوفرنم سپردید...! و بعدها که نویسندگان مورد علاقه من را یکی یکی به آن دنیا فرستادید و یا ممنوع القلم کردید و کتابهایشان را توقیف کردید و بعد تر ها که به اسم دین و غیرت و ناموس کشتید و کشتید و کشتید و هنوز هم از خون سیراب نشده اید...!
آنهایی که من را بیشتر می شناسند میدانند که من تا همین یکی دو سال پیش مسلمان بودم...یعنی معتقد بودم که قرآن کتاب خداست و محمد نیز آخرین فرستاده اوست...متنهای زیادی از من در بحث با مخالفین دین حتما خوانده اید که دو نمونه اش درباره محمد و اسلام و بحث دینی با یک روشنفکر است...اما همان زمان هم که اوج دینداری من بود مذهب تشیع و آداب و رسومش را احمقانه میدانستم و نسبت به خیلی از بدعتهایی که به اعتقاد من وارد اسلام (چه شیعه و چه سنی) شده بود معترض بودم ...بدعتهایی مثل تقلید...شفاعت...ائمه...احادیث...حجاب...و مانند آن...
آن زمان که مسلمان بودم عقایدم شبیه هیچکدام از مسلمانانی که از کارخانه مسلمان سازی! جمهوری اسلامی بیرون آمده بودند نبود...پیرو قرآن بودم و هرجای قران را هم که مغایر عقل و یا وجدان می یافتم انقدر در موردش تحقیق می کردم که یا برایم توجیه شود و یا با استناد به آیه ی همان قران که " از چیزی که نسبت به آن علمی ندارید پیروی نکنید" آن را به کناری مینهادم...من حدود ده سال از بهترین سالهای عمرم را منقطع و یا پیوسته صرف کلنجار رفتن و تحقیق و خواندن و بحث کردن در مورد ادیان و به خصوص همین اسلامی کردم که امروز کسانی که قسم میخورم که دینشان را از زبان آخوند مسجد محلشان و یا کتب دینی دوران مدرسه شان گرفته اند من را متهم به بی اطلاعی از آن می کنند...!
من امروز هم خودم را آدم بی دینی نمیدانم...چون هنوز از یافتن معمای این جهان ناامید نشده ام...اما معتقد و مطمئنم اگر شعور و هدفی پشت این آفرینش وجود داشته باشد...اگر خدایی باشد و من در این دنیا رسالت و هدفی داشته باشم...احتمالا اولینش این است که از رجاله هایی که تحت لوای مذهب توده های مردم را تحمیق میکنند نفرت داشته باشم و دوری کنم...باید خطاب به همه ی روحانیان و کشیش ها و خاخام ها و بزرگان دینی مرده یا زنده فریاد بزنم که " شما نماینده ی خدا بر روی زمین نیستید! " باید این جمله را هزاران بار با خشم و نفرت فریاد زد...درست همانگونه که آن دختر بخت برگشته در فیلم " خواهران مگ دالین" فریاد زد...با همان خشم...با همان نفرت...و با همان تاسف...!
بگذارید مستقیم به اصل مطلب بپردازم...یعنی به مراسم و عزاداری های محرم و اینکه چرا من ریشه این مراسم را در حماقتهای بی پایان مردم سرزمینم می دانم...
در اسپانیا جشنی وجود دارد به نام جشن گوجه فرنگی...در این جشن هر ساله صد ها تن گوجه فرنگی را به سر و روی هم میزنند...ریشه و فلسفه این جشن هرچه باشد یک چیز مشخص است که انجام چنین مراسمی با عقلانیت در تضاد کامل است...هدر دادن آنهمه وقت و هزینه ای که صرف کاشت، داشت و برداشت گوجه فرنگی ها شده و بعد از آن صرف هزینه و وقت برای تمیز کردن چهره شهر از گوجه فرنگی های له شده و ماسیده بر در و دیوار هیچگونه توجیه عقلانی ای ندارد... یا چرا راه دور برویم...همین چهارشنبه سوری خودمان...هر ساله میلیاردها تومان هزینه میشود و کلی خسارت جانی و مالی به افراد وارد میشود و به بدترین وجهی زندگی دیگرانی که علاقه ای به شرکت در این مراسم ندارند تحت الشعاع قرار میگیرد...چه فرقی ست بین جوانی که شب چهارشنبه سوری هیمه ای را روشن میکند و ان جوانی که در روز عاشورا خیمه ای را به آتش می کشد...؟چه فرقی ست بین جوانی که در جشن گوجه فرنگی سر تا پایش از آب گوجه قرمز است و جوانی که در مراسم سوگواری گِل بر سر و روی خود مالیده است؟
من به شما می گویم.