آدم بعد از اینهمه مدت که همه چیز را ول کرده به امان خدا و رفته بیاید چه بگوید؟
بگوید که دلش لک زده برای آن خانه قدیمی توی خیابان قصردشت با آن پنجره بزرگش که فقط می شد آن روزها از آن آسمان را دید و آن زمانهایی که آسمان آبی آبی بود و ابرها سفید سفید و روزها همه تنبل و کشدار و سنگین و خواب آلود به دنبال هم می آمدند و می رفتند و خورشیدش هر روز از آن بالا کج می تابید روی قالی و همه ی عشق تو آن جامدادی آهنربایی بود که مادرت برایت خریده بود و خیلی هم گران خریده بود و طرح ماشین مسابقه ای داشت و آنقدر آهنرباهایش قوی بود که درش را به زور میتوانستی باز کنی و نیز آن پاک کن های رنگارنگ و معطر که همیشه خدا کاغذت را سیاه و سوراخ میکرد ولی باز ترجیحشان میدادی به آن پاک کن های نرم و سفید استدلر که نه رنگ داشت و نه بو و فقط رد مداد را جوری پاک میکرد که انگار از اول چیزی ننوشته بودی و دلت میخواهد باز برگردی به آن خانه و از دایی پدرت که همه دایی جون صدایش میکردند و الان مرده است اردنگی بخوری و بعد ماژیک را برداری و بروی روی دیوار پشت بام با همان سواد اندکت بنویسی" دای دون" و فکر کنی که نوشته ای "دایی دیوانه است" و بعد دلت خنک شود و روز بعد باز بنویسی و دلت خنک تر بشود و آنقدر بنویسی که دیگر تمام دیوار پشت بام و راه پله منتهی به پشت بام پر شود از این شعار کودکانه و سرانجام یک روز خواهرت که یکسالی از تو بزرگتر است و تازه رفته کلاس دوم بیاید و بهت بگوید که چیزی که نوشته ای هیچ ربطی به آن چیزی که فکر میکنی ندارد و بعد یادت بدهد که "دایی دیوانه است" را چطور مینویسند و با همان خط خوبش یکجا بغل نوشته من چنان "دایی دیوانه است" خوشگل و خوش خطی بنویسد که تا مدتها هر روز بروی و نگاهش کنی و مقایسه کنی با نوشته خرچنگ قورباغه و غلط اندر غلط خودت و از خودت حرصت بگیرد و غصه بخوری که اینهمه نوشته ای و یکبار هم کسی نفهمیده که این دایی دیوانه است و بر عکس حتما هرکس دیوار نوشته ات را خوانده فکر کرده که تو نوشته ای" دایی جون " و لابد خیلی دوستش داشته ای که اینطور همه دیوار پشت بام و راه پله ها را پر از "دایی جون" کرده ای و بعد بیشتر غصه بخوری...
...آدم بعد از این همه مدت بیاید که بگوید دلش لک زده برای آن پرده های حصیری که توی راه پله پشت بام افتاده بود و دانه دانه نخهایش را با قیچی میبریدیم و حصیرهای خاک گرفته و کهنه را آزاد میکردیم و بعد بابا برایمان کاغذ الگو میخرید و با قیچی می افتادیم به جانش و یکی دنباله درست میکرد و یکی حصیر میچسباند و بعد می رفت هوا و جمعه های آن زمانها را که همیشه خدا آفتابی بود و بوی برنامه کودک و فیلم سینمایی میداد دلپذیر تر میکرد و آنقدر میفرستادیمش بالا که نخش تحمل فشار باد را نمی آورد و پاره میشد و ذهن من همیشه درگیر این بود که بادبادک کجا رفته و چرا بر نمی گردد و باز جمعه هفته بعد بادبادکی دیگر هوا میکردیم .
حتی دلم لک زده برای آن روز که در راه پله ها به برادرم که چاقوی بزرگی برای بریدن حصیرها دستش بود برخوردم و نوک چاقو فرو رفت توی انگشت دست اشاره ام و خون فواره زد و پدرم دوید و آمد و محکم انگشتم را گرفت و من را که تا آن روز خون ندیده بودم بغل کرد و همانطور با پیژامه و زیر پیرهنی شروع کرد به دویدن توی خیابان جوری که انگار او هم تا به حال خون ندیده بود و من هیچوقت پدرم را ندیده بودم که با پیژامه و زیر پیراهنی توی خیابان که جای غریبه ها بود و حتما همه باید لباس مرتب میپوشیدیم تا به انجا برویم برود و فکر میکردم حتما اتفاق مهمی افتاده و حتما مردم هم میفهمند که اتفاق مهمی افتاده و همینطور خون از لا به لای مشت پدرم روی زمین میریخت به سمت درمانگاه می دوید و من گریه میکردم...
آدم بعد از این همه مدت بیاید بگوید که دلش لک زده برای آن روز که دندان پدرش درد میکرد و رفته بودند به بیمارستان تا پدرش دندانش را عصب کشی کند و او پشت در ایستاده بود و صدای فریاد پدرش را از داخل اتاق میشنید و فکر میکرده عصب کشی حتما سخت ترین و درد آور ترین کار دنیاست و هنوز که هنوز است هم همین فکر را میکند و بعد که پدرش بیرون آمده سوالی را که در تمام مدتی که پدرش داخل بوده و او روی نیمکت و مقابل تابلوی "بخش مامایی" نشسته بوده توی سرش چرخ میزده پرسیده بود که " بابا...زنای مامانی میرن این تو؟" و پدرش آنقدر خندیده که اشک از چشمانش سرازیر شده و هرجا که رسیده این ماجرا را جوری تعریف کرده که انگار از فیلمهای چارلی چاپلین هم خنده دار تر است.
و با اینکه میدانم بعد از این همه مدت شما منتظر خواندن نوشته های با اهمیت تری هستید باید بگویم که دلم لک زده برای مطب دکتر قوامی که توی یک باغ بود یکجایی توی شمیران...که همین الان هم دلم میخواهد بدانم که دکتر قوامی کجاست و چه میکند...آن روزها همیشه برایم سوال بود که چرا یک آقایی که همیشه جلوی پای پدرم بلند میشد خانه به آن بزرگی و باغ به آن بزرگی و استخر به آن بزرگی داشته و چرا پدرم که از همه مردهای دیگر که میشناختم قوی تر و خوش لباس تر و خوش صحبت تر بود در خانه قدیمی "دایی جون" زندگی میکرد.
دلم حتی لک زده برای خوابهای کودکی ام...آن کوچه باریک و خلوت که دو طرفش باغ بود و انتهایش به در بزرگی میرسید و همیشه دم غروب آنجا بودم و باد سرد عجیبی از سیاهی اعماق باغ می وزید و میدانستم پشت در چیزهای زیادی برای دیدن هست اما هیچوقت آن در را باز نکردم و به صرافت باز کردنش هم نیفتادم...
یا خانه قدیمی مادربزرگم...مادر مادرم...و زیرزمین رمز آلودی که داشت و همیشه یک غول از میان شیشه های سیر ترشی سی ساله سر به دنبالم میگذاشت و من در حالی که پتویی به سر داشتم به سمت بالا فرار میکردم و یکجا که حس میکردم دیگر به من رسیده روی پله ها قوز میکردم و پتو را کامل روی سرم می انداختم و همان موقع بیدار میشدم...
دلم لک زده برای آن خانه قدیمی و صدای بغ بغوی یا کریم هایی که بعد از ناهار و موقع خواب اجباری بعد از ظهر مثل لالایی بود و هنوز هم من جایی چنان بغبغوهایی نشنیده ام...
و دلم لک زده برای آن روزهایی که داشتن یک هفت تیر ترقه ای اوج آمال و آرزوهایم بود...هفت تیری چنان واقعی که فکر میکردم هیچکس نمیتواند بفهمد که ترقه ایست بس که صدایش شبیه تیر واقعی بود و هیچ ربطی به آن مسلسل " ترترو" ها که پر از چرخ دنده بودند نداشت...چه روزی بود آن روز که با پدرم رفتیم توی مغازه اسباب بازی فروشی سر نادرشاه و پدرم آنقدر پول داشت که یکی از آنها برای من و یکی برای برادرم بخرد...و من بزرگترین و قشنگ ترین هفت تیر را انتخاب کردم و پدرم هم مخالفتی نکرد و به جای یک حلقه یک بسته کامل ترقه هم برایم خرید و چه عشقی بود ان روزها باز کردن خشاب و جا گذاشتن ترقه ها و بعد تق...تق...تق...و اگر امروز بپرسند بهترین روز عمرت چه روزی بود بی شک یکی از بهترین روزهای عمرم همان روز بود...
ولی بهتر از آن روز تولدم بود که همه فامیل آمده بودند و مادرم هم یک لباس سبز گلدار پوشیده بود و هرکس برایم یک کادو آورده بود و خوب یادم است که یکی از آنها یک بازیکن راگبی پلاستیکی بود که توپی را پرتاب میکند و هنوز که هنوز است نفهمیدم که ان اسباب بازی چطور کار میکرد و چطور میتوانستم با فشار دادن دکمه اش باعث پرتاب آن توپ بیضی شوم و یکی دیگر یک مسلسل از همان ترترو ها برایم آورده بود که عمر مفیدش مثل بقیه مسلسل ترتروهایم یکهفته بود و بعد از چرخدنده های داخلش به عنوان فرفره استفاده میکردم و توی سینی میگذاشتم و میچرخاندم و پدرم این کار را با چنان مهارتی انجام میداد که متحیر میشدم که چطور انقدر تند میچرخد که دنده های کنارش دیگر دیده نمی شود...