[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
ممل آمریکایی...

دیگه زدم به سیم آخر و میخوام دست به دامن شماها بشم...اینهمه شکر خدا خواننده داریم بالاخره توشون یه دکتر مهندسی پیدا میشه که بهم بگه راه چیه و چاه چیه...همه تون دیگه میدونین که من ممل امریکائیم...یعنی یه ننه دارم اون ور آب که چشم انتظارمه...البته ننه ی ننه هم که نیست...هزار الله اکبر برای خودش یه پا مامیه...ما میگیم ننه...چه فرقی میکنه...اصل اینه که 9 ماه ما رو کشیده به شیکمش و بعدم با نوک چاقو جراحی درمون اوردن و یه مدتی هم شیر خشک ریختن تو حلقمون و خلاصه الان رسیدیم به اینجا...هرکی هم گفته به بچه تون شیرخشک ندین که بچه تون خنگ میشه و کچل میشه و قد نمیکشه گه خورده...من قدم کوتاس؟ یا کچلم؟ از صد تای شما هم که تا چار سالگی سینه ننه هاتون رو میک زدین بیشتر میفهمم...حالا اصلا دعوا که نداریم...کون لق هرکی هرچی گفته...مردم زر زیاد میزنن...حرف خودمون رو بزنیم...چی میگفتیم؟ آهان...ننه مون دیروز پریروزا زنگ زد که از اداره ایمیگریشن یه سری فرم اومده در خونه...میگم خب؟...میگه خونه رو چند ماهه عوض کردیم این پدرسوخته ها معلوم نیست آدرس جدیدمون رو از کجا گیر اوردن...میگم ننه اونجا آمریکاس...زیر سنگ هم بری پیدات میکنن...یه بار جستی ملخک...!ننه ما خیلی زرنگه...تا حالا یکی دو باری این ایمیگریشنیا رو پیچونده...تا میان نامه و اردر بدن زودی ننه مون خونه رو عوض میکنه و اونا هم حسابی خیط میشن...حال میکنم با کاراش... میگه یه چیزایی نوشته انگار گرین کارتت حاضر داره میشه...ازم عکس خواستن با ترجمه شناسنامه...میگم ننه حالت خوبه؟ تب مب نداری؟ سرما نخوردی؟ گرین کارت کدومه آخه...این پدرسوخته ها اگه گرین کارت بده بودن اون موقع میدادن که من ده دوازده سالم بود و شب و نصفه شبا دلم بغل ننه م رو میخواست...کشورت الان این دیلاق درب و داغون رو میخواد چه کنه؟...حالا عکس چی میخوان؟ سه در چار؟ پنج در پنج...؟ پشت نویسی شده؟ عکس زنم چی؟ مرده و زنش...یعنی مرد بدون زن که مرد نیست...پسره...پسرت مرد شده ننه...بی زنش هیچ جا نمیره...
به روی خودش نمیاره اما اون ور خط با گوشه چارقدش نم چشمش رو پاک میکنه...حقم داره...بالاخره مادره...مرد شدن شری کوچولوش رو ندیده که...ننه ما رو اینجوری نیگا نکنین...افه مفه زیاد میاد که روشنفکرم و الم و بلم...اینا همه ش حرفه...پاش بیفته از صد تا ننجونم ننه تره...! جونش برا بچه هاش در میره...سر عروسی خواهرم باید بودید و میدیدید...سر دومادو برید گذاشت رو سینه ش...دوماد اومد افه روشنفکری بیاد و با یه شاخه نبات و یک جلد حافظ و این برنامه ها سر و ته قضیه رو هم بیاره...به خیالش آبجیمون رو از تو جوب گیر اورده بودیم...همون شب زنگ زد و پشت تلفن هزار تا سکه کرد تو پاچه دوماد...خیلی حال کردم....سر عروسی من هم کم حرص نخورد...خودم کوتاه اومدم...ننه ما که عمرا تن به این رسم و رسومات نمیداد...خلاصه کلام اینکه ننه مون دوستمون داره هنوز...تا چشمتون در آد...کجا بودیم؟ هان...گفتم ننه این گرین کارتم برای ما نوش دارو بودا...بندازش تو صندوق صدقات...پشتشم بنویس جوان ناکام...زن و زندگی این قرتی بازیا رو بر نمیداره که...

بعد فکر کردم چه کاریه...حالا چی میشه دست منزل رو بگیریم ببریم سن دیه گو یه هوایی بخوره...ننه هم که عروسش رو ندیده هنوز...هم فاله و هم تماشا...رفتم یه ذره این ور اون ور سرچ کردم دیدم نه...انگار میشه یه کارایی کرد...حالا میخوام از شما دکتر مهندسا بپرسم...من فایل نامبرم رو دارم...همونی که با wac شروع میشه...یعنی هنوز به مرحله مصاحبه و این برنامه ها نرسیدم و پرونده م هنوز تو اداره مهاجرته...برم ایمیل بزنم و مدارک شین جان رو هم ترجمه کنم و کلا کیس رو عوض کنم به متاهل بالای 21 سال...با ایمیل میشه؟ یا باید ننه مون خودش شال و کلاه کنه و بره...؟ توی ویزا بولتن که نیگا میکنم اونچنان فرقی با هم ندارن...یعنی بی زن و زن دارش 2 سال فرق دارن...یا اینکه بهتره صداش رو در نیارم و صبر کنم گرین کارته رو بگیرم و بعد با گرین کارت برای منزل اقدام کنم؟اونوقت فکر کنم حداقل 4-5 سالی باید صبر کنم و هی برم و هی بیام و هی خرج الکی کنم تا کار اونم ردیف شه ...شکر خدا اینهمه خواننده گری گوری و گوگل ریدری داریم چی میشه توشون یه دونه وکیل یا آدم آشنا به مهاجرت هم پیدا بشه که به خاطر نون و نمک وبلاگ ما هم که شده یه راهکار خوب جلو پامون بذاره...ایمیل هم بزنه ما راضی هستیم...آدرس ایمیلمم اینه:
sharymahak[a]yahoo.com

پ.ن: ننه جون شرمنده...سبک بهروز وثوقی مامی و این برنامه ها بر نمیداره...تو توی ذهن و قلب و دهن من هنوز مامی هستی.

توسط در August 30, 2010 7:04 PM | | نظرات (15)
آخرین اعلان...!

عجب استقبالی شد از این طرح کتابخوانی...بابا شما که انقدر کتاب دوست و فهمیده وادب پرور بودید تا حالا کجا بودید ؟ به این شش تا و نصفی کامنت اینجا نگاه نکنید...تا این لحظه ده دوازده تا ایمیل رسیده که " ما هستیم"...و جالبتر اینکه همین گوگل ریدریهای فیلم هندی نگاه کن و شب جمعه فرحزاد برو هم تا همین الان دویست تا لایک پای این طرح روشنفکر چپه کن پروست خوانی ما زده اند...(حالا صد تا این ور آن ورش چه فرقی میکند؟)...دوره آخر زمان شده...

به روزبه زنگ میزنم که این جماعت را چطور بپیچانیم؟ میگوید قدمشان روی چشم...میگویم لشگر کشی به هند که نمیخواهیم بکنیم...فکر جمع شدنمان را کرده ای؟ من ماهی یکبار تو و خانومت را دعوت میکنم تا یکهفته نمیتوانم کمرم را راست کنم...حالا جاهای دیگرم بماند...سی نفر آدم را من کجا جایشان بدهم...؟

سرتان را درد نیاورم...بعد از کلی بحث و جدل قرار شد مجلس را هیاتی برگزار کنیم...هرکس میخواهد بخواند یا علی...یکهفته در میان هم بالاخره یک سوراخی گیر میاوریم و جمع میشویم...یک وبلاگ هم راه میندازیم برای اعلام برنامه ها و تبادل نظر و در ارتباط بودن با هم...شاید هم یک صفحه در فیس بوک به افتخار خودمان درست کردیم...اینجور کارها دست روزبه را میبوسد که هم گرافیست قابلی ست و هم کلی آشنای طراح سایت دارد و مهمتر از همه اینکه بیکارترین فرد در کل شبکه بانکی کشور است...هرچقدر هم هزینه این گروه بشود را هم همه ی اعضاء باید تقبل کنند...اصلا شاید یک دفتر هم توی خیابان کریمخان بخریم که بشود مقر اصلی گروه...بعد هم میماند انتخاب مدیر عامل که منم و هیئت مدیره که روزبه و منزلش و البته خانوم شین خواهند بود...کیوان را هم با توجه به قد و قواره و روحیات خاصش میکنیم رئیس حراست که کارهایی مانند تفتیش بدنی اعضا هنگام ورود به جلسات (البته به غیر از اعضای هیئت مدیره!) ، تذکر به خانومهای بدحجاب و در مرحله بعد تنبیه بدنی اعضای خاطی و سایر امورات مشابه دست او را میبوسد.
از این دور و بریهای ما دیگر چه کسانی بدون شغل ماندند؟ آهان...محمود فرجامی را میکنیم سفیر کبیر خودمان در مالزی...داشتن سفیر در کشوری مثل مالزی خیلی مهم است...وظیفه ایشان صرفا ارسال دعوتنامه و تهیه روادید برای مدیر عامل محترم و اعضای هیئت مدیره و تقبل هزینه بلیط رفت و برگشت ایشان میباشد...ترجیحا اواخر پاییز یا اوایل زمستان...ترانسفر از فرودگاه به منزل و بالعکس نیز البته جز وظایف سازمانی ایشان خواهد بود.

پوریا عالمی میشود مشاور اول شخص مدیر عامل...کارش هم این است که مثل مداد دست به سینه بایستد و هیچ کاری هم نکند...فقط حضور فیزیکی ایشان برای اعتبار دادن به کل پروژه کفایت میکند...حتی ایشان میتوانند به جای حضور فیزیکی عکسشان را برای ما ارسال کنند و ما بزنیم بالای سرمان...بالاخره آدم یک دوست گنده و معروف مثل پوریا عالمی داشته باشد خودش خیلی ست...!

و مهمتر از همه که داشت یادم میرفت... بُزُر... بُزُر عزیز...بزرگمهر را میگویم...لطفا خنگ نباشید...بزرگمهر حسین پور کارتونیست چلچراغ را میگویم...ما انقدر با هم فابیم که بُزُر صدایش میکنیم...رفیقها که اسم کامل هم را نمیگویند...مثلا روزبه به من میگوید شری و یا من به پوریا میگویم پوری و به کیوان میگویم کیوی...! یادش به خیر...با بُزُرمیرفتیم کوه...سوار تله کابین میشدیم...صبحانه میخوردیم...و بر میگشتیم...وای که چه صفایی داشت آن روزها...خلاصه که خیلی رفیقیم...اگر جا داشت و بی ادبی نمیشد از این هم خلاصه ترش میکردم... بُزُر حتی عکسش هم برای ما زیاد است...ناخون پایش را هم برای ما بفرستد که با نخ مثل لوستر بالای سرمان آویزان کنیم کل تیم را متبرک میکند...!

خودمانیم ها...عجب تیم قدری شد این گروه کتابخوانی ما...مانده یک اسم برای گروه کتابخوانی مان انتخاب کنیم...به بهترین اسم پیشنهادی یک دوره نفیس هفت جلدی مجموعه در جستجوی زمان از دست رفته از طرف روزبه روزبهانی داده میشود...یا شاید هم یک دوربین کنون مارک 2 هفت دی...دیگر این بستگی به کرم (بر وزن حرم) خودش دارد!

پ.ن:
خاک بر سر من کنند که یک مطلب آدمیزادی جدی نمیتوانم بنویسم...این قضیه کتابخوانی جدیست...روزبه گفت دست نگه داریم که اگر کسی خواست اضافه شود بیاید...بروید پولهایتان را جمع کنید و دوره کامل در جستجوی زمان از دست رفته را بخرید...دو سه روز دیگر که ماراتن کتابخوانی گروه کتابخوانیمان شروع شود برای هیچ احد الناسی نمی ایستیم ها...بعد هم این برنامه سنگین و حرفه ایست...جوجه موجه ها نیایند...اگر تا به حال فهیمه رحیمی و ر.اعتمادی خوان بودید باید قبلش خودتان را کمی گرم کنید...پروست شوخی بردار نیست...میفتید میمیرید خونتان میفتد گردن ما...!

توسط در August 15, 2010 1:26 PM | | نظرات (15)
*** بیانیه مهم عفو عمومی گوگل ریدریها ***

ملت غیور و سرافراز وبلاگستان... با سلام و درود به محضر یکایک شما زحمتکشان کامنتگذار و وبلاگخوانان کانتر انداز به اطلاع میرساند که پس از بررسیها و کارشناسیهای به عمل آمده و مشورت با برخی از فعالان و آگاهان عرصه وب، و با در نظر گرفتن برخی واقعیات و امکانات جدید جامعه مجازی، از این لحظه به بعد کلیه اعضاء و فعالین و مشوقین و مرتبطین با گروهک گوگل ریدر مشمول عفو عمومی و عطوفت وبلاگی ما قرار گرفته و این افراد از این پس میتوانند با دادن تعهد به لایک زنی برای تمام پستهای ما آزادانه به فعالیت و وبخوانی و وبگردی در عرصه گوگل ریدر ادامه داده و به خاطر این عمل از هرگونه تعقیب و تنبیه و تحقیر در امان بمانند. از این لحظه به بعد برخورد با این دسته از خوانندگان بر مبنای احترام و دوستی متقابل خواهد بود و مادامی که اعضاء این گروهک به لایک زدن خود ادامه دهند از حقوقی برابر با وبلاگخوانان کانتر انداز و حتی کامنتگذاران شریف و زحمتکش برخوردار بوده و با آنها کاملا انسانی و عطوفت آمیز رفتار خواهد شد.
بدیهیست کلیه عناصر و وابستگان گوگل ریدر که پس از خواندن این بیانیه اقدام به زدن لایک زیر نوشته های ما ننمایند، محارب و از مصادیق مفسد فی النت شناخته شده و دیر یا زود به سزای اعمال ننگینشان در پیشگاه امت همیشه در صحنه وبلاگستان خواهند رسید.
ان شاء الله

هجدهم شعبان المعظم یکهزار و چهارصد و سی و یک

توسط در August 10, 2010 2:39 AM | | نظرات (18)
آلبومین معجزه گر...!

به قول معروف گفتنی گل خوشگلم الان یک ساعته که از آبادان برگشته و الان هم گرفته خوابیده...من نمیدانم بعضی از این به ظاهر دوستان ما چه مشکلی با این گل خوشگلم گفتن من دارند که هر بار که همدیگر را میبینیم صد بار این کلمه ی قشنگ را چماق میکنند و بر سر من و گل خوشگلم میکوبند که بابا شما دو تا چقدر لوس و ضایع و حال به هم زن هستید...خب چه عیبی دارد آدم در ملاء عام به زنش بگوید گل خوشگلم...؟ حرفهای قشنگ و عاشقانه که فقط برای توی تختخواب نیست... من که کاری به این حرفها ندارم...کاری هم ندارم بقیه زن و شوهرها در خلوت و جلوت همدیگر را چطور صدا میکنند...راستش من هم از اول اصلا قصد نداشتم این لقب زیبا را برای خانوم شین انتخاب کنم...ولی همان یک بار که چند ماه پیش در خلال یکی از نوشته هایم از دهانم در رفت و نوشتم "گل خوشگلم" و این به ظاهر دوستان این واژه زیبا را کردند علم عثمان و هر بار که امدند و رفتند لوس بودن ما را به رخمان کشیدند تصمیم گرفتم از لج اینها هم که شده تا اطلاع ثانوی همینطوری خانومم را صدا کنم..

عارضم خدمتتان که این گل خوشگل من زن روشنفکر و با کمالاتیست...من هم که دانشمند...یک وقتهایی حس میکنم که زندگی مان چقدر شبیه زندگی سارتر و سیمون دوبوآر هست...در خانه اکثر وقتمان یا داریم کتاب میخوانیم و فیلم میبینیم و بحث میکنیم و یا داریم گل خوشگلم بازی میکنیم...این یعنی یک زندگی آنتلکتوال رمانتیک...زندگی ما خلاصه شده است در دو واژه عشق و روشنفکری...حالا اینکه یکوقتهایی گل خوشگلم برای رفع چشم زخم دوستان و دشمنان تخم مرغی از پنجره سوت میکند بیرون ربطی به پوپولیسم و اینجور چیزها ندارد و همانطور که احتمالا بدانید و علم هم البته ثابت کرده سفیده تخم مرغ ماده ای دارد به نام آلبومین که این ماده احتمالا برای رفع چشم زخم بسیار مفید است...من مطمئنم سیمون دوبوآر و حتی خود سارتر هم به موقعش از این کارها میکرده اند و این چیزها تنافری با روشنفکری ندارد...من هم مثل خیلی از شما آن اوایل که هنوز با همه خواص تخم مرغ آشنا نشده بودم، فکر میکردم تخم مرغ فقط برای خوردن و یا نهایتا مالیدن روی سر برای تقویت موست و شکستن تخم مرغ برای رفع چشم زخم را یک عمل پوپولیستی و خاله زنکانه میدانستم.

آن اوایل که تازه ازدواج کرده بودیم و احساس مایه داری میکردم همیشه از بهترین و لوکس ترین سوپر مارکت محله مان خرید میکردم و یکی از اقلام پر مصرفمان هم تخم مرغ حاوی امگا 3 تلاونگ بود که آن زمانی که تخم مرغ معمولی در میدان تره بار دانه ای 50 تومان بود این تخم مرغها را دانه ای صد و پنجاه تومان میخریدم که گل خوشگلم بزند به بدن و امگا 3 بدنش خدایی نکرده کم نشود...غافل از اینکه گل خوشگلم تخم مرغها را دور از چشم من میزد به در و دیوار و من در عجب بودم که چطور است که این گل خوشگلم هفته ای بیست سی تا تلاونگ صد و پنجاه تومانی به بدن میزند و چیزی به وزنش هم اضافه نمیشود...گذشت و گذشت تا یکی از روزهای تابستان پارسال که داشتم برای نهایی کردن خرید ماشین به دفتر خانه میرفتم تازه جلوی در خانه بودم که دیدم شیء سفیدی زوزه کشان دارد از بالا به سمتم می آید...جا خالی دادم و ان شیء پرنده توی باغچه بغل خانه مان فرود آمد و پخش زمین شد...اول فکر کردم دوره اخر زمان شده و پرنده ها در حال پرواز هم تخم میگذارند که بعد دیدم پنجره مان باز است و گل خوشگلم سعی دارد خودش را پشت پرده پنهان کند...همانجا بود که شستم خبردار شد که ماجرای مصرف بالای سرانه تخم مرغمان چیست...وقتی که برگشتم خیلی جدی با گل خوشگلم صحبت کردم که این کارها دیگر برای چیست و اگر قصد غذا دادن به گربه های محل را هم دارد لااقل تخم مرغ را بپزد و هیچ گربه کثافتی در این محل پیدا نمیشود که بخواهد چنین تخم مرغ پخش شده توی خاک و فضله پرنده ها را لیس بزند... او هم خیلی جدی برایم توضیح داد که مساله فراتر از غذا دادن به گربه هاست و همان روز من را با خواص معجزه گر تخم مرغ آشنا کرد و بعد از یک جلسه یک ساعته آخرین سوال من این بود که از نظر فنی آیا مشکلی به وجود می آید اگر به جای تخم مرغ تلاونگ از تخم مرغهای معمولی تره بار استفاده کرد که خوشبختانه پاسخ گل خوشگلم منفی بود...

اینها را میگویم که بدانید از هر چیزی که سر در نمی آورید سریع یک انگ خرافی و پوپولیستی و خاله زنکی بهش نزنید...یک سال و چهار ماه است داریم زندگی میکنیم و تا به امروز یک مو از هیچ کجای هیچکداممان کنده نشده... منظورم این است که یعنی تا به امروز کوچکترین بلایی سر هیچکداممان در نیامده...و این با وجود داشتن دوستانی مثل کیوان چشم کُن و یا روزبه سق سیاه و یا ان یکی محمود چشم نمکی و خانواده محترم تقریبا چیزی در حد معجزه است...اما دوستان معجزه ای در کار نیست...در عصر ساینس دیگر صحبت کردن از این چیزها کج سلیقه گی ست...چیزی که تا به امروز ما را در جوار چنین دوستانی سرپا نگه داشته است یک وانت تخم مرغ است...یک وانت آلبومین خالص که مثل یک سپر دفاع موشکی من و گل خوشگلم را در برابر پیچیده ترین و سنگین ترین عملیاتهای چشم کنی تا به امروز مصون نگه داشته است...!

توسط در June 26, 2010 12:27 PM | | نظرات (26)
یک پست ناموسی...!

شانس گه ما هنوز یکهفته نبود که روی ماشین باند و ضبط خداد تومانی بسته بودم که این طرح مبارزه با نوامیس شروع شد و حسرت یک دوبس دوبس اساسی به دلمان ماند...ظاهرا این بار خیلی سفت و سخت گیر داده اند و با اینکه خود من این روزها یکجورهایی ناموس به حساب می آیم اما هر بار که از جلوی گشتهای ناموسبانی رد میشوم فشارم میفتد و کف دستهایم گز گز میکند...نکته جالب این طرح این است که اگرچه عنوان طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس است اما هشتاد درصد گیر دادنهایشان مربوط به خود نوامیس می باشد و احتمالا توجیهشان هم این است که این در و دافی که توی شهر با ماشینهای مدل بالا و آرایشهای آنچنانی میچرخند معمولا خودشان نوامیس همان مزاحمان نوامیس هستند و بهترین تنبیه برای مزاحمین نوامیس این است که مزاحم ناموسشان شد تا هم برای برادران زحمتکش در نیروی انتظامی بعد از طرحهای سنگینی مثل مبارزه با اراذل و اوباش و فتنه گران خیابانی و... زنگ تفریحی فراهم شده باشد و هم به نوعی قصاص این افراد باشد...البته دلتان برای این نوامیس نباید بسوزد و بنده چیزهایی از این قشر دیده ام که اگر بگویم مو بر اندامتان راست میشود...اینجانب به شخصه و در دوران تجرد حداقل دو بار توسط همین به اصطلاح نوامیس فریب خورده و به طرز وحشیانه ای مورد تعرض قرار گرفته ام و تا به امروز هم به ناچار و از ترس آبرویم سکوت اختیار کرده بودم...البته رقم مجموع تعرضاتی که در دوران تجرد از جانب نوامیس و غیره به اینجانب شده خیلی بیشتر از این مقدار است اما در مواردی که عرض شد حداقل در یک مورد واقعا طرف "سوپر ناموس" بوده به گونه ای که کرک پشت لبشان با سیبیلهای شهرام ناظری پهلو میزده و من هم ایشان را صرفا به قصد فرهنگی (تماشای فیلم، خواندن کتاب، بحث فلسفی و...) و بر حسب یک اتفاق به خانه دعوت کرده بودم و اصلا به مخیله ام هم خطور نمیکرد که ممکن است بشود با این آدم کارهای بی ناموسی هم انجام داد...اما به هر حال کردند و شد و من هم نمیخواهم این قضیه را بیشتر از این باز کنم...

به هر حال من که دلم نه برای نوامیس میسوزد و نه برای مزاحمین نوامیس و نه حتی برای نوامیس مزاحمین نوامیس که قربانیان اصلی این طرح هستند...من دلم برای خودم میسوزد که نه سر پیازم و نه ته پیاز اما به ضبط گرانقیمتم باید به اندازه همان ضبط کاست خور مزخرف قبلی ام ولوم بدهم و انگار که پولم را ریخته باشم توی چاه مستراح!

بعد التحریر: بنده پیشاپیش این فرضیه را که ممکن است آن شخص" سوپر ناموس" اصولا از جماعت ذکور بوده باشد را تکذیب
کرده و طرح چنین شبهه ای را مغرضانه و از جانب برخی دشمنان و عناصر وابسته به گوگل ریدر می دانم...اما معترفم که نامبرده از هیچ ذکوری هیچ کم نداشت...


توسط در May 26, 2010 9:03 PM | | نظرات (24)
يالان دنيا...!

بالاخره بالا آمد...هم جان ما و هم اين وبلاگ...
محمدیاش صلوات...! مایکل جکسونیا و جنیفر لوپزیاش هم یه کف مرتب و یه قر کمر تمیز و یه دور هلی کوپتری به افتخار این میزبان سایت ما بزنند...امروز بالاخره شومبول غول را شکستند و کاری کردند کارستان...حالا این که چه بوده و چه شده و پشت درهای بسته چه مذاکراتی صورت گرفته و چه الفاظ رکیکی رد و بدل شده تا این وبلاگ دوباره کرکره اش بالا برود، بماند...این ایام عیدی کارمان شده بود که هی مثل این بدبخت بیچاره ها می آمدیم و وبلاگ این و آن را میخواندیم و حرص میخوردیم و فوحش میدادیم و چیز میز حواله دوستانمان میکردیم...ماشالله وضع همه هم توپ است...یکی از کنار استخر در فلان هتل 5 ستاره در پاتایا مینویسد و یکی از ناف هالیوود و سواحل لس آنجلس...آنوقت ما مانده ایم کنج خانه زپرتی مان و یک وبلاگ هم نداریم که تویش چاخان پاخان کنیم و دل خودمان را خوش کنیم...خداوکیلی تصمیم گرفته ام در دوستی و رفاقتم با بعضیها تجدید نظر کنم...از قدیم گفته اند کبوتر با کبوتر باز با باز...چه اشکال دارد...میروم چند تا رفیق فابریک از بین همین گري گوريها و گوگل ریدریها پیدا میکنم و خلاص...آدم دچار یاس فلسفی می شود وقتی میبیند کسی که دو هفته قبل خانه اش آبگوشت با پیاز و دوغ خورده امروز دارد توی فلان رستوران لس آنجلس خرچنگ با خاویار و شامپاین میخورد...یک حس غم انگیزی به آدم دست میدهد...گوگل ریدریها هر عیبی که داشته باشند، خوبیشان این است که وقتی میآیند خانه تان و دور هم یک چیزی کوفت میکنید مطمئن هستید که تا سی سال آینده پایشان را از شاه عبدالعظیم فراتر نخواهند گذاشت و شما که عید سال دیگر به کیش بروید کونشان را خواهید سوزاند...

ولش کنید این حرفها را...آقا سال 89 را سال همت و کار مضاعف و صبر و استقامت نامگذاری کرده است...ما هم امسال صبر میکنیم و دندان بر جگر میگذاریم تا ببینیم این روزبه و کیوان کی آدم میشوند و دست از این قرتی بازیها برمیدارند...مگر همین مشهدالرضای خودمان که محمود فرجامی اینها هم رفته اند و کلی هم حال کرده اند از پاتایا و لس آنجلس چه کم دارد که بعضیها میکوبند میروند آن سر دنیا...؟ به خدا هم سیاحت است و هم زیارت...شما فکر میکنید محمود فرجامی کم الکی ست؟ اگر روشنفکری من و روزبه و کیوان روی هم شصت وات باشد او به اندازه یک لامپ هزار روشنفکر است...اصلا حرف که میزند فیوزش میپرد... اما همین آدم با اینهمه شهرت و روشنفکری آنقدر خاکی و متواضع است که باورتان نمی شود...تعطیلات عید هم مثل بچه آدم پا شده و رفته مشهد ...اگر پایش بیفتد خر هم سوار می شود...روشنفکری و آدم حسابی بودن که به این قرتی بازیها نیست...من خودم اکثر اوقات توی خانه با زیر شلواری میگردم...چه فکر کردید...؟

پ.ن: دو ماه وبلاگ من بسته بود یک مو هم ز زهار این وبلاگستان کنده نشد...! کلا در این دو ماه دو نفر به من ایمیل زدند که علی بک مرده ای یا زنده...یا شاید هم سه نفر...چند نفری هم توی فیس بوک به سر و مغزشان زدند...همین و بس...به قول آذریها یالان دنیا...!


توسط در March 30, 2010 1:28 AM | | نظرات (38)
از کرامات ما ...

این گوگل ریدریها با اینکه عموما آدمهای ناجوری هستند اما تک و توک آدم خوب هم قاطی شان پیدا می شود و من برای همان تک و توک ها مینویسم که عزیزان من...بیائید و تا دیر نشده توبه کنید و یک وی پی ان و کوفت و زهرماری جور کنید و به آغوش وبلاگ من بازگردید...این وبلاگ مثل یک کوه یخ است...آن چیزی که روی آب است و توی ریدر میبینید در مقابل بخش اعظم آن که در کامنتدانی میگذرد قابل ملاحظه نیست...یعنی اگر من اینجا کرشمه ای می آیم و خم ابرویی نشان میدهم، آنجا و برای یاران باصفا و ثابت قدم خود استریپ تیز کامل انجام میدهم...از هر نظر که فکر کنید به نفعتان است که مثل آدمیزاد وبلاگ من را بخوانید و با تمام ابعاد وجودی بنده آشنا شوید...مثلا همین چند روز پیش یک برادر بسیجی راه گم کرده ای به نام اشرت را که به قصد جهاد و قتال آمده بود را بعد از یک سلسه بحثهای عقیدتی سیاسی سرانجام آب توبه بر سرش ریختم و به آغوش لیبرالیسم فاسد غربی بازگرداندم...حالا اگر به آغوشش هم نیامده باشد اما حداقل شمشیرش را زمین گذاشته و فعلا دو به شک است که اسلام ناب حکومتی فاسد تر است یا لیبرالیسم ناب غربی...تازه این که چیزی نیست...در قدم بعدی یک کمونیست دو آتشه را تبدیل به یک کمونیست همچین بگی نگی کمونیست کردم و گزارش های رسیده حاکی از این است که عنقریب این دوست خوب ما نیز ردای پاره مارکس را رها کرده و ردای ما را خواهد گرفت...این کار محیر العقول اخیر شوخی بردار نیست ها...کمونیستها تنها موجوداتی هستند که اگر توی چرخ گوشت هم بیندازیشان باز از آن ور یک کمونیست چرخ کرده بیرون می آید .
اینها تازه فقط از کرامات سیاسی و عقیدتی ما بود...اگر من اینجا مهران غفوریان و استاد اسدی و غلامحسین الهام باشم آنجا چارلی چاپلین و کریستین رونالدو و چرچیلم...فکر میکنید دارم خالی میبندم...؟ خود دانید...من هم مثل انبیاء الهی فقط بشارت دهنده و بیم دهنده هستم...خواستید به راه درست بیائید...خواستید در جهل و فلاکت خودتان باقی بمانید که به قول معروف قد تبین الرشد من الغی...به نفعتان است با زبان خوش به راه راست بیائید...نگذارید فید وبلاگم را ببندم و همه تان را ضایع کنم...!

چطور شد؟ چی چطور شد؟ آن سه میلیون و خورده ای...؟ ای بابا...دیگر این دوره و زمانه این رقمها پول است...؟من فقط نمیخواستم دست به حسابهای بانکی ام بزنم...به هر حال از یکی از تتمه حسابهایم برداشتم و قضیه حل شد...نکند واقعا خیال کردید شراگیم زند برایش سه- چهار میلیون رقمی است؟...اصلا به شما چه ربطی دارد که شراگیم دخلش چقدر است و خرجش چقدر...؟خانم شین هم گفته دیگر نیایم جیک و پوک زندگیمان را اینجا بنویسم که مردم فکر کنند ما خدایی نکرده دست تنگیم...!

این هم از این...اصلش امدم یک چیز دیگری بگویم که یادم رفت...اهان...این روزبه که فوق العاده پسر خوش فکر و روشنفکر و فرهیخته ایست و یک دست به عکاسی و یک دست به قلم و یک دست به سینما و یک دست به برخی چیزهای دیگر دارد در وبلاگش آمده و 21 فیلم منتخبي که در ده سال گذشته ديده است را انتخاب کرده...فکر بدی نیست...الان که باید بروم میهمانی...اما از آنجا که من هم دستي به قلم و فیلم و بعضی چیزهای دیگر دارم و نمیخواهم کم بیاورم در پست بعدی 22 فیلم برتری که دیده ام را معرفی خواهم کرد...البته...در آن پست علاوه بر اين بيست و دو فیلم روشنفکر پسند که به سمع و نظر گرامیتان خواهد رسید در بخش خارج از مسابقه ده فیلم پوپولیستیک! زیبا برای دوستداران این ژانر نیز معرفی خواهد شد...

توسط در January 15, 2010 5:18 PM | | نظرات (37)
گزارش استندآپ کمدي پنجشنبه شب...

اول قرار نبود برویم...احتمالش زیاد بود که همه اینها یک حقه کثیف برای به دام انداختن من باشد...درست است که خود محمود زنگ زد به موبایلم و خبر استند آپ کمدی اش را داد اما من چه میدانستم واقعا آن طرف خط چه خبر است؟ من فقط یک شماره را میدیدم که دست بر قضا شماره محمود بود و یک صدا را از آن سوی خط میشنیدم که آن هم قطعا صدای محمود بود...شکی نبود که محمود گوشی اش را دستش گرفته و دارد به من در مورد مکان و زمان برنامه اش اطلاعاتی میدهد...ولی آیا واقعا به اختیار خودش زنگ زده؟ ...من که این یکهفته اخیر اصلا خبری ازش نداشتم...شاید گرفته باشندش و الان یک بازجوی دو متری در حال فشار دادن تخمهایش او را مجبور به این تماس کرده باشد؟ شاید ده بار و صد بار تمرینش داده باشند که چطور و با چه لحنی من را سر قرار بکشاند و هر بار هم که صدایش لرزیده و یا سوتی داده ، ناخنش را کشیده و تخمش را پیچانده اند تا بالاخره یاد گرفته چطور ریلکس و معمولی به دوست و هم سنگرش خیانت کند و او را به مسلخ بکشاند...به خانم شین گفتم این محمود فرجامی همان موقع ها هم که سرش به کار خودش بود و کاری به کسی نداشت همیشه یک پایش وزارت اطلاعات بود حالا که شده چشم فتنه و سوگلی بهنود و بی بی سی باید خیلی مواظبش باشیم...این محمودی که من می شناسم توی زیرزمین وزارت اطلاعات یک نوشمک ناقابل بهش فرو کنند تا هفت جد آباد خودش را هم میفروشد ما که جای خود داریم...با خانم شین خیلی بحث کردیم و مساله را از زوایای مختلف سنجیدیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که اگر محمود فرجامی آدم فروش بود نیاز به این سناریوی پیچیده نداشت... چون به هر حال خود گردن شکسته ام دو سه باری دعوتش کرده ام به شام و ناهار و به محض اینکه بازجوی محترمش نوشمک پرتقالی را از جیبش در بیاورد و جلوی چشمان او تکان تکان بدهد، کروکی کل شهرک اکباتان را برایش روی کاغذ کنته در مقیاس یک پنجهزارم و جئو رفرنس شده کشیده است...
پس احتمال خیانت آگاهانه محمود نزدیک به صفر بود...ولی اگر او بازیچه پروژه ای به مراتب پیچیده تر و بزرگتر باشد چه؟ فرض کنیم که یک آدم نفوذی پیشنهاد برگزاری استند آپ کمدی را با علم به اینکه محمود حتما از شراگیم نیز دعوت خواهد کرد به او داده باشد...نشستیم و با خانم شین دو تایی فکرهایمان را روی هم گذاشتیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که با اسامی و عناوین مستعار در همایش شرکت کنیم و شرکت هم کردیم...ولی یادمان رفت قبلش با محمود هماهنگ کنیم که ما را به اسم و رسم خطاب نکند و راستش فکر هم نمیکردیم در اولین اجرایش که حتما کلی هم استرس دارد بخواهد چشم بچرخاند و ما را پیدا کند و تازه آشنایی هم بدهد...

...داخل سالن گوش تا گوش ادم نشسته بود...دنبال یک جا آن پس و پشتها بودیم که خانم محترمی که مسئول تشریفات بود و ما را هم دست بر قضا می شناخت آمد به استقبالمان و ما را برد آن ردیف جلوی جلو... دیگر از چشم توی چشم شدن با محمود گریزی نبود و فقط دعا دعا میکردم که نهایتا با اشاره سر و چشم یک سلام علیکی بکنیم و او مشغول ژانگولر بازی خودش بشود و ما هم مشغول فکر و خیالات خود...محمود که با آن شاخه گل کذایی اش وارد شد ما هم نفس راحتی کشیدیم... چون چنان غرق در نقش خودش شده بود و یک مونولوگ بی پایان را با آب و تاب اجرا میکرد که اگر من بلند میشدم و برایش دست هم تکان میدادم اصلا متوجه حضور من نمی شد...انگار روح هملت در او حلول کرده بود...چند دقیقه ای که گذشت و پیش پرده خوانی تمام شد ناگهان آن لحن تئاتری و حماسی جای خودش را به یک لحن خودمانی تر داد که " سلام...من محمود فرجامی هستم و ..."

بچه که بودم یک شب تابستانی با پدر و برادر و خواهرم رفته بودیم امام زاده داوود...فکر کنم هشت نه ساله بودم...یکجا یک چادر بزرگ زده بودند و کلی هم چراغ روشن کرده بودند که مراسم شعبده بازیست...بلیط خریدیم و رفتیم نشستیم...بعد از دو سه تا کفتر در آوردن از توی دست خالی و عوض کردن رنگ لیوان آب نوبت به برنامه ای رسید که نیاز به یک داوطلب از میان جمع داشت...شعبده باز رو به جمع خواست کودکی داوطلب شود...خیلیها دستشان را بالا بردند اما من خجالتی تر و ترسو تر از این حرفها بودم...دختری انتخاب شد و رفت روی سن...شعبده باز از پشت گوشش گوی های رنگینی درآورد و به او داد...دختر شاد و خندان آمد و نشست...برای برنامه بعدی باز هم نیاز به داوطلب بود...از میان انهمه بچه ای که روی نوک انگشتهای پایشان ایستاده بودند و دو دستشان را هم بالا برده بودند من به زحمت دیده میشدم...اما دلی به دریا زدم و یواشکی دستم را بالا بردم...بالاخره شاید از این مراسم شعبده بازی اسباب بازی و عروسکی هم نصیب من میشد...شعبده باز اشاره کرد که آن آقا پسر تپل بیاید...چند نفر بدو بدو رفتند...اما شعبده باز مصرانه فقط به من اشاره میکرد...خوشحال بودم ولی به شدت استرس داشتم...روی سن که رفتم شعبده باز از من خواست رو به جمعیت بایستم...از من خواست دست چپم را به کمرم بزنم و دست راستم را به موازات شانه ام باز کنم...بعد یک قیف و یک سطل خالی آب آورد...و بعد فاجعه رقم خورد...قیف را جلوی چمبل ما گرفت و شروع کرد آن دست من را که باز مانده بود بالا و پایین بردن...درست مثل این تلمبه های قدیمی که آب از چاه میکشند...و چند لحظه بعد آب بود که از سوراخ قیف روانه سطل آب مبشد...و بلافاصله بعد از آن اشک که از چشمان من...

این چیزی که بین کلامم تعریف کردم بی ربط نبود...نمیدانم در حین اجرای برنامه چه ککی به تنبان محمود افتاد که به سرش زد ما را به اسم و رسم بخواند وبه حضار معرفی کند...حتی به همین هم اکتفا نکرد و متعلقه ما را نیز از جا بلند کرد و به همه معرفی کرد...همانجا توی دل گفتم این یهودای اسخریوطی ما را فروخت...در همین فکرها بودم که محمود ضربه آخر را هم زد که یکوقت برادران وزارت اطلاعات که ته سالن نشسته و سیبیل هایشان را میجویدند اشتباها کس دیگری را به جای من نبرند...چه کار کرد؟...فکر کردید آن خاطره را برای چه تعریف کردم؟ همینقدر بگویم که ده دقیقه ای ما تمام قد در یک پوزیشن شرم آور نئاندرتالی آن جلو به ساز محمود فرجامی می رقصیدیم و ملت به ریشمان میخندیدند...
بالاخره هر چه بود و نبود به خیر گذشت...شاید بهتر و منصفانه تر بود حالا که به این مجلس دعوت شده بودم همه چیز را جدی تر تعریف میکردم...اما جدی بودن حوصله میخواهد که من ندارم...در کل همه چیز خوب بود...چند نکته در رابطه با این استند آپ کمدی وجود داشت که فهرست وار می گویم و میگذرم...

1- در کل فرجامی را مسلط و تیزهوش در اجرای برنامه های اینچنینی دیدم...به نظر من اجرای او از قلمش هم بهتر است...و وقتی کسی به این خوبی هم طنز مینویسد و هم اجرا میکند حتما بالاخره برای خودش پخی می شود...

2- ***************

3- در میان جماعت حاضر که همگی تقریبا وبلاگنویس و یا وبلاگخوان حرفه ای بودند یک نفر هم بعد از مراسم نیامد با ما خوش و بش کند...حالا یا ترسیدند تحویلشان نگیرم یا ترسیدند آنها را هم بگیرند و ببرند و یا اینکه اصلا ما را آدم حساب نکردند...ولی برایم جالب بود و هنوز هم هست که بدانم از کسانی که اسمشان توی لینکدونی من است و یا مشتریان قدیمی اینجا کسی آنجا بوده یا نه...!

توسط در December 19, 2009 5:34 PM | | نظرات (38)
خواننده های نانجیب...!

چند روز پیش روزبه خودمان زنگ زد که شراگیم چرا دیگر نمینویسی؟ آه جگر سوزی از اعماق دل کشیدم که خدا سایه فیلترینگ را از سر همه کم کند...اینطور که اینجا سوت و کور شده آدم حس میکند دارد گل لگد می کند...یک پست به آن باحالی و کولی و پر از لطایف و ظرایف نوشتیم بعد از یکماه تازه کانتر کامنتش رسید به سی تا...!وقتی مشتری ندارم مگر خلم یک لنگه پا بایستم سر دکان حرافی؟ گفت تو مشتری نداری!؟ برو توی گوگل ریدرت ببین ملت چه سر و دستی می شکنند برایت...دو هزار و هشتصد نفر ریدر داری... اصلا یک گوگل ریدر است و یک شراگیم...چند وقت دیگر از "بالاترین" هم میفتی جلو... سر و ته بحث را هم آوردم و دستپاچه نشستم پای لپ تاپ و گوگل ریدرم را زیر و رو کردم تا با چشم خودم ببینم که چقدر آدم مهمی بوده ام و خبر نداشتم...البته به آن شوری ها هم که روزبه میگفت نبود اما دو هزار و هشتصد تا را راست میگفت...رقمش دهان پر کن است اما یکی به من بگوید خواننده ای که نه بتواند کامنت بگذارد و نه روی کانتر وبلاگ رد پایش بیفتد و نه آدم بتواند دو کلام باهاشان اختلاط کند به چه دردی میخورد؟ روح و جن و از ما بهتران هم گاه گداری یک چیزهایی از خودشان نشان میدهند که آدم ملتفت وجودشان بشود...چند وقت پیش کیوان یک پستی نوشته بود و در ارتباط با گوگل ریدر به سبک امام صراحتا اعلام خطر کرده بود...آن زمان من اصلا متوجه نشدم که ماجرا چیست و لابد خیلیهای دیگر هم متوجه نشدند...اما الان که میبینم هشتاد درصد خواننده های اینجا گوگل ریدری شده اند و آسه می آیند و آسه می روند به عمق فاجعه پی برده ام...
یادتان است خواننده های اینجا را به چند دسته تقسیم کرده بودم؟ یادتان است؟ چطور یادتان است؟ خود من هم به زور یادم می آید...فقط همینقدر یادم است که آن دسته آخری که اسفل السافلین بودند طیف " بی آزار و بی خاصیت" را تشکیل میدادند و منظور آنهایی بودند که می آمدند و مفت مفت مطلب را میخواندند و یک کلمه هم توی نظر خواهی نمی نوشتند که فلانی مثلا دمت گرم که آدم دلش الکی خوش باشد...آنها با همه بی خاصیتی شان چه میخواستند و چه نمیخواستند لااقل رد پایشان روی کانتر وبلاگ می افتاد و خب در نهایت که آدم کانتر وبلاگش را نگاه میکرد که چهار رقمی شده ذوق میکرد و انگیزه پیدا میکرد که بیشتر و بهتر بنویسد...الان به لطف تکنولوژی و البته کمیته مبارزه با اراذل و اوباش اینترنتی یک دسته دیگر به وجود امده که عملا این دسته آخری را حسابی رو سفید کرده...اسم علمی این دسته " خواننده های گوگل ریدری" ست و در جدول طبقه بندی "زندلیف" چون هیچ چیزشان به سایر عناصر نمی رود در ستونهای جداگانه ای قرار میگیرند که "خواننده های نا نجیب" نام دارد...این دسته نه تنها بی آزار و بی خاصیت است بلکه مفتی خوان و بی چشم و رو نیز هست...حالا گیرم به علت فیلترینگ دسترسی اینها به صفحه نظر خواهی مسدود شده باشد...نباید ماهی یکبار یک ایمیل خشک و خالی بزنند و اعلام وجود کنند؟ اگر این روزبه نبود که با نبوغ و پشتکار و علم لدنی خودش این دسته را کشف کند اصلا کسی متوجه حضور اینها می شد...؟

اوه...چقدر چیز گفتم به این گوگل ریدریهای بی نوا...الان دوباره رفتم نگاه کردم دیدم انگار یک چیزکی توی همان گوگل ریدر است که هرکس میتواند برای هر نوشته ای روی آن کلیک کند و نشان دهد از آن نوشته خوشش امده...چیز بی مزه ایست...چون اگر کسی از نوشته ای بدش آمده باشد نمیتواند آن را نشان دهد...تازه همین خوش امدنش را هم نمیتواند توصیف کند که مثلا چقدر خوشش آمده و آیا مثلا حالی به حالی شده یا همینجور الکی خوشش آمده... اما به هر حال نشان میدهد که بالاخره یک راههایی برای ارتباط با آنها هست و من باید منبعد بیشتر حواسم به ریدر باشد و حالا که با دنیای نانو خواننده هایم آشنا شده ام شاید راههای بیشتری هم برای بعضی ارتباطات دو سویه وجود داشته باشد...

اما برویم سر اصل مطلب...اصل مطلب چیست؟ حال و اوضاع خودم؟ حال و اوضاع خانم شین؟حال و اوضاع مملکت؟

از خودم شروع میکنم که روزگارم بد نیست...فعلا داریم اندرونمان را از طعام خالی میداریم بلکه در ان نور معرفتی ببینیم که تا به امروز چیزی ندیده ایم...در روز نهم رژیم غذایی دشمن شکنم هستم...5 روز دیگر مانده...به غیر از یک شب که این خانوم شین نامرد رفت و کلی کیک خامه ای خوشمزه خرید و ما پاک شرمنده دکتر اتکینز شدیم بقیه روزها مو لای درزمان نرفت...!
خانم شین هم البته دو سه روزی پا به پای من آمد...یک برنامه غذایی زده ایم روی یخچال که هر بار کسی از رژیمش تخطی کرد باید جلوی اسمش ضربدری زده شود و نوع و مقدار تخطی اش هم خیلی ریز زیرش نوشته شود...روز چهارم دیدم اگر خانم شین بخواهد ادامه دهد عملا دیگر همه برنامه غذایی زیر ضربدرها و تخلفاتش به کل ناخوانا خواهد شد و به اصرار من از ادامه رژیم انصراف داد... البته خانم شین بزنم به تخته یکجورهایی مانکن بی ساکشن است و نیازی به این چیزها ندارد و به طور افتخاری و برای دلخوشی ما به میدان امده بود...

خانم شین هم شکر خدا خوب است...رامین تقریبا دو ماه دیگر به دنیا می آید و خانوم شین این روزها باید خیلی مراقب خودش باشد...دیروز رفتیم و کلی برای اتاق بچه مان خرید کردیم...زحمت سیسمونی اش را هم البته مادر خانومم کشیدند...

چی؟ فکتان افتاد؟ هه هه هه...سر کارتان گذاشتم! بنده تا اخرین نفس جلوی هر موجود دیگری که بخواهد وارد این دنیای کثیف شود خواهم ایستاد...حالا اگر خبر مرگش احمدی نژاد به درک واصل شد و رهبر هم دور از جان شما به ملکوت اعلی پیوست و مردمسالاری حاکم شد شاید یک بچه گربه ای چیزی بیاوریم بزرگ کنیم...ولی با این شرایط و اوضاع و احوال از بچه مچه فعلا خبری نیست...

و اما اوضاع مملکت...قاراشمیش است دیگر...این چیزها که دیگر گفتن ندارد...

توسط در December 8, 2009 4:07 PM | | نظرات (142)
چشم فتنه...!

فعلا دست به نقد وبلاگمان را فیلتر کردند و شواهد و قراین نشان میدهد که همین امروز فردا سربازهای امام زمان می آیند سروقتمان و خودمان را هم به کل فیلتر می کنند از زندگی...همه اش هم تقصیر این محمود فرجامی ست که یک چیزهایی راجع به ما نوشته که انگار رهبر کل اپوزیسیونیم...آن هم نه از این اپوزیسیون های مخملی و سوسولیالیستی...از آن اپوزیسیون هایی که خون از سیبیلشان میچکد...رسما ما را برد و نشاند بغل دست عبدالمالک ریگی...شاید هم بالا دستش...! خیرش که به آدم نمی رسد...دلمان خوش بود که تازه از فیلتر در امده بودیم...میدانید چقدر پستهای پوپولیستیک و خاله زنکی نوشتم تا آن مامور اداره تفتیش اینترنت را قانع کردم که فیلترمان را بردارد...؟چقدر این خانم شین نامه نوشت برای این اداره فیلترینگ که شوهرش نسل اندر نسل پوپولیست و کله نخودی بوده و اوج دغدغه اش این است که آخر هفته دست زنش را بگیرد ببرد فرحزاد یا امام زاده داوود...؟
...کم از دست آن محمود کشیدیم این یکی محمود هم امد و با این کارش قوز بالا قوز شد... نه گذاشت و نه برداشت و صاف رفت زیر دو لنگ ما و یا حسین گویان ما را برد بالا و در عرصه اینترنت چرخاند و به جهانیان نشان داد و شد آنچه نباید می شد...به هر حال آنچه در وزارت اطلاعات در ساعات اخیر گذشت احتمالا چیزی مشابه نمایش تک پرده ای زیر بوده...

نمایشنامه واقعی در یک پرده:

زمان: سه ساعت و چهل و پنج دقیقه بعد از اینکه محمود فرجامی مرتکب آن نوشته شد.
مکان: وزارت اطلاعات – طبقه منفی شش – بخش مبارزه با اراذل و اوباش اینترنتی

دو کامپیوتر کنار هم قرار دارند. سرباز گمنام شماره یک که جوانی بیست و چند ساله با یقه ی بسته و ریش نتراشیده است پشت یکی از کامپیوترها تقریبا توی صفحه مونیتور فرو رفته است و زیر لب و پشت سر هم ذکر می گوید و استغفار میکند... پشت کامپیوتر دوم جوان دیگری نشسته و در سکوت سرگرم مطالعه است. ناگهان سرش را بالا میکند:

- سید...! سید جان...بدو بیا اینجا که چشم فتنه را پیدا کردم .

سید بدون انکه چشم از مونیتور بردارد:
- صبر کن...الان در حال ماموریت هستم...یک لانه فساد اینترنتی پیدا کرده ام...کلی هم عکس دارد...دارم اعضایش را شناسایی میکنم.

جوان دوم کنجکاوانه سرکی به مانیتور سید میکشد و ناگهان انگار برق گرفته باشدش ذکر گویان رویش را بر میگرداند:
- اه....پس پیس پس پس پیس پس پس...(ذکر زیر لبی!)...ولش کن اینها را... تا به حال یک آرشیو چهل هزارتایی عکس و فیلم از اعضا و اسافل مردم جمع کرده ایم...یک نفرشان را هم هنوز نگرفته ایم...به خدا مدتیست که من هر شب دچار مشکل شرعی میشوم...خود تو هم که پای چشمانت حسابی گود افتاده...مگر حاجی نگفت فعلا تمرکزمان را بگذاریم روی پیدا کردن وبلاگهای حامی و مشوق اغتشاشات؟

جوان اول بلند میشود و در حالی که به وضوح سعی میکند برجستگی شلوارش را مخفی کند دولا دولا به سمت کامپیوتر اول میرود.
- خب ببینم چه پیدا کرده ای...خدا خیرت بدهد...!دهه... این که وبلاگ محمود فرجامی خودمان است...این بنده خدا هفته ای یکبار باید بیاید اینجا و خودش را معرفی کند و یک چک بخورد و برود...تمام تلفنهایش هم شنود می شود...این یک زمانی چشم فتنه بود...الان دیگر موی زهار فتنه هم نیست...!

- نخیر... خودش را که نمیگویم...بیا این قسمت "براده ها" یش را بخوان...یک آدمی هست به اسم شراگیم زند...ظاهرا رهبرشان است...از او به عنوان قهرمان نام برده...سر نخ همه این آشوبها در دست اوست...اصلا شاید اوست که به موسوی خط میدهد...این هم وبلاگش...

چند ساعتی میگذرد...هر دو سرباز گمنام مشغول خواندن و زیر و رو کردن آرشیو وبلاگ شراگیم میشوند... سرانجام "سید" کش و قوسی به خودش میدهد و خمیازه کشان رو به همکارش میکند و میگوید:

- بس است بابا...چشممان در امد...تا همینقدر هم که خواندیم برای دو بار اعدام کردنش مدرک به دست آورده ایم...تابلوست که مامور سیاست...مادرش هم که امریکاست و یک زمانهایی هم هر چند وقت یکبار برایش دلار میفرستاده...در این اغتشاشات اخیر هم که هرجا شلوغ بوده او هم رفته...یا شاید هم اصلا هرجا که او میرفته شلوغ میشده...!

- تا دیر نشده یک نامه بزن به برادرانمان در مخابرات بگو این دجال زمان را فیلتر کنند...یک نامه هم بزن به صدا و سیما و بگو خودشان را اماده کنند برای یک اعتراف تلویزیونی...بگو چشم فتنه را گیر آوردیم...راستی...چطور است بگوییم قاتل ندا آقا سلطان هم همین بوده...!
...

بعد التحریر:
انتخابات هم که به سلامتی و میمنت به تصویب شورای نگهبان رسید...شورای نگهبان اعلام کرد که در بازشماری صندوقها در برخی شعبات چند رای هم به آقای احمدی نژاد اضافه شده...خب خدا را شکر که وزارت کشور و شورای نگهبان مدیون نشدند به آقای احمدی نژاد...! چه باید کرد؟ از من میپرسید؟نکند شما هم باورتان شده که من رهبر اپوزیسیونم...؟ فقط میدانم بدترین چیز این زمان رخوت و نا امیدی ست...خوشبختانه آقایان موسوی و کروبی با وجود همه فشارها و تهدید ها پای قولشان ایستاده اند...واقعا نامردی و یا بهتر بگویم بی شرفیست که تنهایشان بگذاریم...؟
راستی...برگه های رای نو و تا نشده ای را که جلوی دوربین شمارش شد شما هم دیدید...؟ دستخطهای تابلویی را که روی برخی برگه های رای قابل تشخیص بود چطور؟ اگر ندیدید اینجا و اینجا ببینید...!اینها بزرگترین دشمن و خطری که تهدیدشان میکند نه جنبش های مردمی ست و نه امریکا و اسرائیل، حماقتهای بی پایان خودشان است...

توسط در July 1, 2009 10:47 AM | | نظرات (111)
آزمایشات پوپولیستی...!

هرچه آبرو و اعتبار در این سی سال جمع کرده بودم همه اش یکجا به قول روزبه عزیز به فاک فنا رفت...!رفته بودیم آزمایشگاه که یکسری آزمایشات ساده و پوپولیستی پیش از عقد را انجام دهیم...لااقل به ما که اینطور گفته بودند که دو آزمایش ساده است...خون و ادرار...حالا آزمایش خون مساله ای نیست...اما آزمایش ادرار از همان اولش چون به هر حال مربوط به پایین تنه بود اسمش کمی به آدم محترمی مثل من استرس وارد میکرد...البته سعی میکردم زیاد بهش فکر نکنم و فقط یک چیزی در ناخودآگاهم بهم میگفت که اتفاقهای ناجوری در شرف وقوع است...ولی رویهمرفته برای خودم خوش و خرم بودم تا جلوی در آزمایشگاه...آنجا که رسیدیم خانوم شین ناغافل برگشت گفت که راستی میدانستی که آزمایش ادرار چگونه است...؟گفتم به عمرم از این آزمایشهای پوپولیستی نداده ام...گفت باید جلوی مسئول آزمایشگاه کارت را انجام دهی...گفتم واقعا!!؟ تعجب من را که دید بدجنسی اش گل کرد وشروع کرد به آب و تاب دادن قضیه که بله... طرف دقیقا می ایستد روبه رویت و زل میزند به آنجایت و تا سه میشمرد و تو باید یک لیوان را پر کنی...همه اینها هم برای این است که احتمالا اگر معتاد باشی کلک نزنی و ادرار کس دیگری را در لیوان نریزی ... بعد که دید چشم ما بیشتر گرد شد باز هم پیاز داغش را بیشتر کرد و صدایش را پایین آورد و در گوشم گفت بعضی وقتها حتی ممکن است با دستکش پلاستیکی آنجایت را هم بگیرد و فشار دهد که از طبیعی بودنش مطمئن شود و بعد هم قاه قاه زد زیر خنده...من که اولش باور نمیکردم...میگفتم مگر میشود در مملکت اسلامی مرد مسلمانی به دودول مرد مسلمان دیگری نگاه کند و یا حتی بدتر از ان دست بزند؟... ولی وقتی سرانجام لیوانی را که با خط درشت رویش اسمم نوشته شده بود تحویل گرفتم و رفتم توی صف مخصوص جیشوها ایستادم کم کم ترس برم داشت که نکند واقعا بعد از عمری آبرو داری مجبور شوم امروز عضو شریفم را در معرض نمایش قرار دهم؟ من از همان بچه گی آدم محترم و با حیایی بودم...بعضی چیزها اصلا توی خون آدم است...یادم است وقتی سه چهار سالم بود و نمیتوانستم خودم را بشویم حتما به کسی که برای شستنم وارد دستشویی میشد تاکید میکردم که چشمانش را ببندد و هر چند ثانیه یکبار برای اطمینان میپرسیدم که چشمانش هنوز بسته است یا خیر و همیشه هم جواب مثبت میشنیدم...حالا بعد از اینهمه سال این چه خفتی ست که قرار است به سرم بیاید...؟

صف از بیرون در اتاق بزرگی شروع میشد و داخل اتاق هم یک پیچ میخورد و به در اتاقکی میرسید که یک جوانک خیلی خیلی معمولی جلوی ان با یک روپوش سفید روی یک چهارپایه نشسته بود و به همراه هر نفری که داخل اتاقک میشد به داخل میرفت و بعد از حدود یک دقیقه بیرون می آمد و دوباره روی چهارپایه اش مینشست تا آن فردی که داخل اتاق بوده بیرون بیاید و بعد با نفر بعد مجددا داخل اتاق میشد...همانجا پیش خودم گفتم خودش است...مرتیکه ی چشم هیز جعلق...من نمیدانم واقعا اینجور آدمها خودشان برادر یا پدری ندارند که حاضر شده اند با آبرو و حیثیت افراد اینطور بازی کنند...توی صف از مرد پنجاه ساله تا جوان شانزده ساله آدم بود...پیش خودم فکر میکردم که این آدم در روز معامله چند نفر را میبیند؟ آیا واقعا فشار هم میدهد؟ یا مثلا حرفی میزند یا نظری چیزی هم میدهد...بالاخره هرکس در هر شغلی که دارد سعی میکند به نحوی باب گفتگو را با مراجعانش باز کند...مثلا بار اول که سلمانی میروی طرف برمیگردد میگوید مثلا چه موهای لختی داری...یا مثلا پشت سرت کم پشت شده و باید فلان کار را بکنی... یا دندانپزشکها هم به همین ترتیب از وضع دهان و دندان آدم بالاخره موضوعی انتخاب میکنند و باب گفتگو را باز میکنند...اما این آدم آخر چطور میتواند سر حرف را باز کند؟ مستقیم که نمیتواند چیزی بپرسد که مثلا فلانتان چرا اینجوری ست...ولی شاید سوالی را در لفافه مطرح کند که مثلا جناب ببخشید شما عرب هستید؟ یا اینکه شما را میرزا حسن تفرشی ختنه نکرده؟ اعصابم به هم میریزد و به خودم میگویم اگر چیزی پرسید با مشت میزنم توی دهانش...ولی بعد فکر میکنم این کار زیاد جالب نیست و هرچه نباشد من یک آدم روشنفکری هستم و نباید اینقدر بنیادگرایانه با مسائل برخورد کنم...احتمالا بهش بگویم بنده علاقه ای به صحبت کردن در این زمینه با شما ندارم و این را با یک لحنی بگویم که کمی دست و پایش را جمع کند و بفهمد صحبت کردن راجع به پایین تنه مردم همینجور هم کشکی و کتره ای نیست...

همانطور همانجا روی چهارپایه اش نشسته بود و با یک لبخند که بیشتربه پوزخند شبیه بود داشت زیر چشمی ما را برانداز میکرد...انگار توی دلش میگفت بدبختها...تا چند دقیقه دیگر باید جلوی من بکشید شلوارتان را پایین...وای...خدایا مگر من چه گناهی کرده بودم...؟ به خانوم شین نگاه میکنم که از بیرون با بدجنسی به من نگاه میکند و میخندد...نفر جلویی من که وارد اتاقک شد سعی کردم سرکی بکشم و بدانم که اوضاع چقدر خراب است...چیز زیادی معلوم نبود...حتی تجسم اینکه نفر جلویی من که کت و شلوار شیکی هم به تن داشت الان با آلتی آویزان جلوی آن مردک ایستاده و دارد می شاشد برایم محال بود...نه...این خانوم شین من را دست انداخته...محال است...محال است...!

وارد اتاقک که شدم جوان مجری مراسم، من را به یک دستشویی کوچک راهنمایی کرد و خیلی محترمانه گفت به این سمت بایستید و تا اینجای لیوان را پر کنید و بعد در کمال تعجب خودش خارج شد...آخیشششش...خدا لعنتت نکند دختر جان که اینقدر استرس الکی به ما وارد نمودی...میدانستم این مملکت همینطور هردمبیل نیست و هرچه نباشد هوای پایین تنه مردم را خیلی سفت و سخت دارند...سعی کردم در توالت را ببندم اما با یک مفتول سیمی به دیوار مقابلش بسته شده بود...پیش خودم گفتم که عیبی ندارد...به هر حال طرف که کل عملیات را به خودم واگذار کرده و رفته و بعید است یکهو وسط کار پیدایش بشود...سریع شلوار را پایین کشیدم و شروع کردم به پر کردن لیوان...اصلا حواسم نبود که قرار بوده فقط یک پنجم لیوان پر شود و توی عوالم خودم بودم که جوانک از پشت دیوار داد زد که: کافیه...بسه...! جل الخالق...این از کجا میداند که من چقدر لیوان را پر کرده ام که دارد به من امر و نهی میکند؟یک لحظه به ذهنم رسید شاید لیوان سنسوری چیزی دارد...سریع خودم را جمع و جور کردم که ناگهان نگاهم افتاد به آیینه ای که درست روبروی من قرار داشت...زاویه آیینه به گونه ای بود که شخصی که پشت دیوار در تاریکی نشسته بود به وضوح میتوانست بر روی نه بدتر من که در روشنایی کاملی قرار داشت فوکوس نماید...
این دیگر خیلی ناجوانمردانه بود...به قول آن خانومی که مصاحبه کرده بود با صدا و سیما جنگ پشت بود و جنگ پشت سخت تر است از جنگ جلو...! موقع خروج میخواستم بهش بگویم ترجیح میدادم مثل یک مرد روبرویم بایستی تا اینکه در تاریکی مخفی شوی و از پشت خنجر بزنی...اما به دلایلی منصرف شدم...

اینقدر این فعل و انفعالات از من انرژی گرفت که برای آزمایش خون که رفتم به محض وارد شدن سرنگ به بدنم فشارم چنان افتاد که کم مانده بود جان به جان آفرین تسلیم کنم و بشوم جوان ناکام...! خلاصه که حسابی اسباب خنده و تفریح کلیه پرسنل و مراجعین و حتی خانوم شین را فراهم نمودم...خانوم شین در حالی که تندی رفته بود و برای ما ساندیس گرفته بود من را به لقب جدیدی نیز مفتخر نمود...شوهر روغن نباتی!...خدا لعنتشان کند که اینطور با آبرو و حیثیت افراد بازی میکنند...

پ.ن: نخیر...گویا از جماعت وبلاگ نویس و وبلاگ خوان برای ما آبی گرم نمی شود...مزایده را عرض میکنم...اگر فکر کرده اید اگر نخرید من قیمتها را پایین می آورم کور خوانده اید...من خودم دلم میخواهد به مناسبت اربعین حسینی کمی به شما تخفیف بدهم... همه ی لوازم معرفی شده به استثنای دوچرخه و آی پاد با بیست درصد تخفیف مجددا به مزایده گذاشته می شود...یعنی صد هزار تومانی ها هشتاد هزار تومان و آن ماشین لباسشویی هشتاد هزار تومانی 66 هزار تومان...سگ خورد...! خداوکیلی دیگر واقعا آتش زده ام به اموالم...اگر به گوش سمساری سر خیابانمان برسد که چنین حراجی بیخ گوشش برپا شده همین الان با خاور میآید در خانه ام...اما من دلم میخواهد که اثاثیه ام را به شما وبلاگرها و وبلاگخوانهای عزیز بفروشم...ولی به جان خودم اگر با این بیست درصد تخفیف هم نخریدید و باز غر غر کردید که گران است و ال است و بل است دیگر آن روی سگم بالا می آید...! بعدا نگید که نگفتی!

توسط در February 16, 2009 1:41 PM | | نظرات (76)
قباله برون...!

جمعه شب قرار است ماشالله خان بزرگ خاندان خانوم شین و خاندانهای تابعه به همراه خدم و حشم از اصفهان تشریف بیاورند تهران برای مراسم قباله بران...در ابهت و عظمت ایشان همین بس که حتی "میتی کومان" هم اگر زنده بود در مقابل عظمت و شوکتش به خاک می افتاد... ما که خودمان را سپرده ایم به حضرت عباس...اینطور که خانوم شین از بزرگ خاندانشان تعریف میکند خاله کوچکه که سهل است...عمه بزرگه را هم ببریم آخر قباله مان را گوش تا گوش می برند و میگذارند توی سینی جلوی رویمان...
به خدا ما هم خواهر داشتیم مثل دسته ی گل...موقع شوهر دادنش اینهمه خشونت به خرج ندادیم که...پسره آمد خیلی محترمانه تقاضا کرد به غلامی قبولش کنیم... ما هم قبولش کردیم...به همین سادگی...الان هم خیلی خوش و خرم دارند زندگیشان را میکنند...هرچه به خانوم شین می گویم این مراسم قباله بران دقیقا چه جور مراسمی ست و قرار است چه چیزی را ببرند از جواب دادن طفره می رود و همه اش میگوید حالا خودت می آیی و میفهمی...میگویم بابا لااقل بگو که اگر چیزی در مایه های مراسم ختنه سوران است یک لباس گل و گشاد بپوشیم...نامرد چیزی نمیگوید و مخصوصا هم یکجورهایی قباله براّن را با تشدید ادا میکند که زهره ما آب میشود...یکجورهایی به دلم بد افتاده است.....به خاله ام زنگ میزنم که خاله جان چه نشسته ای که جمعه شب میخواهند ما را قباله بران کنند...شیر فهمم میکند که ماجرا چیست...ظاهرا قرار است بنشینیم و در مورد مهریه و اینجور چیزهای خاله زنکی حرف بزنیم...زنگ میزنم به خانوم شین و میگویم که به عنوان یک روشنفکر به هیچ وجه حاضر به شرکت در مجلسی تا این حد پوپولیستی نیستم...خیلی محترمانه میگوید تو غلط کرده ای...کمی که فکر میکنم میبینم از جهاتی حق با اوست...یکی از نشانه های روشنفکری همین دگم نبودن است...یعنی همیشه باید حرف و استدلال طرف مقابلت را بشنوی و اگر از حرف و استدلال تو قوی تر بود آن را بپذیری...برای اینکه دلم خنک شود زنگ میزنم به خواهرم که چرا وقتی ازدواج کردی این دامادمان را قباله بران نکردیم؟ میگوید قباله بران دیگر چیست...؟ برایش توضیح میدهم و میگویم تو نگهش دار من همین الان می آیم آنجا قباله اش را می برانم... میگوید زحمت نکش...این که تو میگویی همان بعله برون خودمان است و قبلا انجام شده...زنگ میزنم به خانوم شین که قباله بران همان بعله برون است؟ میگوید نه...خیلی سخت تر است...! اصلا قابل مقایسه نیست... ما هم که ساده دوباره زنگ میزنیم به خواهرمان که بابا قباله بران یک چیز علیحده ایست و این دامادمان ما را ساده گیر آورده و از زیرش در رفته...نگهش دار تا من بیایم و کار را یکسره کنم...گوشی را قطع میکند...اصلا به من چه...ما را بگو میخواستیم یک کاری کنیم سر خواهرمان کلاه نرود...حالا خودش که جمعه شب بیاید و ببیند چطور قباله ی پاره ی تنش را میبرانند میفهمد که فرق قباله بران و بعله برون در چیست...

همین امروز عصر با خانوم شین راه افتاده بودیم توی این خیابانهای تهران به دنبال نشان...این نشان هم برای خودش ماجرایی دارد...بعد از ماجرای خواستگاری خانوم شین گفته بود که باید یک روز نشان بیاورید...من هم که" نه" توی کارم نیست گفتم خب می آوریم...بعد که رفتم خانه با خودم فکر کردم آخر چه نشانی؟ هزار گونه نشان داریم...عقلم به جایی نرسید...یک پلاک بزرگ قدیمی طرح دار توی خانه داشتم...با کمی ربان و منگوله که بهش بستم شد شبیه همان علامت مخصوص حاکم بزرگ...روز بعد که با هم قرار داشتیم طی یک عملیات ژانگولری به سبک میتی کومان از جیبم در اوردم و در حالی که با دهان آهنگ مخصوص بیرون آوردن "نشان" را میزدم جلوی چشمانش گرفتم و گفتم میدونید چه کسی در مقابل شماست؟ و قبل از اینکه اون چیزی بگه اضافه کردم مامور مخصوص حاکم بزرگ...میتی کومان!...نشان به آن نشان که نه تنها به سجده نیفتاد که تا دو روز با من قهر بود و میگفت تو همه چیز را به شوخی و مسخره گرفته ای...هرچه قسم و آیه میخوردم که به خدا من نفهمیدم منظورت از نشان چیست باورش نمی شد...بعدها فهمیدم که منظورش حلقه بوده است و سمت خانوم شین اینها به حلقه میگویند نشان...امروز هم رفته بودیم حلقه یا همان نشان ببینیم...سالهای سال هروقت دختر و پسری را جلوی ویترین طلافروشی ها میدیدم که ایستاده اند و نگاه میکنند یک لبخند عاقل اندر سفیهی میزدم و رد میشدم...توی دلم میگفتم آدم عاقل نمی آید سه میلیون تومان بدهد که یک فلز زرد رنگ یا بد تر از آن سفید رنگ به خودش اویزان کند...با این سه میلیون تومان میتواند یک سال هر روز برود مثلا ناهار چلوکباب بخورد...یا مثلا برود یک لپ تاپ آخرین مدل بگیرد...یا مثلا یک تلویزیون 40 اینچ ال سی دی بخرد...اصلا میتواند یکماه برود تایلند شب و روز حال کند...خلاصه اصلا نمیتوانستم بفهمم این طلا خرها توی سرشان چه میگذرد که همه این لذات را کنار گذاشته اند که چند گرم فلز به خودشان آویزان کنند...اما بالاخره گذر پوست ما هم به دباغخانه افتاد...حالا فهمیدم آدم که بخواهد زن بگیرد باید طلا هم بگیرد چون زنها طلا دوست دارندو طلا و زن از هم جدایی ناپذیرند حتی علی الحوض...حدیث قدسی ست...طلا برایشان از سیصد تا چلوکباب و لپ تاپ و تلویزیون و سفر تایلند هم عزیز تر است...و دیگر اینکه فهمیدم هرچه تا الان خرج کرده بودم و پیش خودم فکر میکردم شاخ غول را شکسته ام در مقابل خرجهایی که نکرده ام هیچ است...در واقع من تا به حال به جای مبارزه و کشتی گرفتن با غول فقط داشتم با آلت تناسلی یک غول خفته ور میرفتم...این جناب غول تازه بیدار شده...حالا هرچه هم بگویم شوخی کردم و حواسم نبود و اینها فایده ای ندارد...غول عزم ما نموده است...از اینجا به بعدش را باید دید چطور جان سالم به در میبرم...یک انگشتر زپرتی با دو تا تکه شیشه روی آن فکر میکنید چند؟ یک میلیون و هشتصد هزار تومان...البته ما هم یک جای با کلاس رفتیم ها...از آن طلا فروشی ها که جلوی درش نگهبان می ایستد و توی مغازه همه آرام حرف میزنند و یک دوربین هم خیلی محترمانه و آرام آن بالا هی میچرخد...یکبار هم قبلا گفته بودم...من همینجور الکی که نیستم...مگر توی این وبلاگستان چند تا وبلاگر محترم وجود دارد؟ آدمی با پتانسیل های من نمیرود که مثلا بازار طلافروشهای نازی آباد توی آنهمه شلوغی که سگ صاحبش را گم میکند طلا بخرد...میرود یک جایی که همه سانتی مانتال و لنز زده و مش کرده و مانیکور نموده باشند...حالا اگر نتوانست هم بخرد فدای سرش...فدای یک تار موی سر زنش...ولی حداقلش این است که سعی اش را کرده است که از قدیم گفته اند کوشش بیهوده به از خفتگی...!

پ.ن: یک آدم بیکاری پیدا شده و این مونیروی ما را گذاشته سر کار که قالب وبلاگ شما مال فلان وبلاگ است و دزدی ست و فلان است و بهمان است...مونیروی ما هم که دلش ساده و بی ریاست باورش شده و میخواهد زنگ بزند به ناین وان وان و خودش را معرفی کند و از عذاب وجدان خلاص شود...هرچه هم بهش میگویم مونیرو جان کل قالب وبلاگ تو دو خط html است و نه طرحی دارد و نه شکلی که مستوجب اینهمه بگیر و ببند باشد به خرجش نمیرود که نمیرود...شما یک چیزی بگویید...خدا ذلیل کند هرکسی را که با این حرفها میخواهد چوب لای چرخ مونیروی ما بگذارد...خدا از روی زمین برش دارد...به حق پنج تن آل عبا!

توسط در January 20, 2009 1:33 AM | | نظرات (125)
اولین قدمها برای خروج از وضعیت تجرد...!

نمیدانم دقیقا چند ماه دیگر به آمدن خانوم شین مانده است...ولی کم کم دارم با همه مظاهر مجردی خداحافظی میکنم...دیروز در یک اقدام انقلابی هرچه فیلم سوپر و مثبت هجده داشتم را نابود کردم...حتی به مثبت شانزده ها هم رحم نکردم... البته قبل ها هم در مواجهه با برخی بحرانهای ناگهانی اخلاقی و معنوی چنین کارهایی کرده بودم اما به محض اینکه بحران را پشت سر میگذاشتم دست به دامن نرم افزارهای بازیابی اطلاعات میشدم و با هزار بدبختی آب رفته را به جوی بازمیگرداندم...اما این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست...بابا چرا نمیفهمید...دارم جدی جدی زن میگیرم...وقتی اصل جنس در خانه آدم برای خودش راست راست راه می رود دیگر چه نیازی به این جنگولک بازیهاست...؟ زندگی زناشویی تا آنجایی که من شنیده ام از بدترین فیلمهای آنچنانی هم صحنه دار تر است...!
البته میگویند حرف پیشکی مایه شیشکی ست...بگذارید حالا وارد این بحثها نشویم...البته بعدها هم واردش نخواهیم شد...فکر کرده اید من زن بگیرم می آیم برایتان همه چیز را مینویسم؟ یعنی زندگی خصوصی زناشویی ما انقدر الکی و هردمبیل است که چهار تا قلی و ممد و تقی و نقی که اصلا من نمیشناسمشان همینجور مفت و مجانی بیایند و بخوانند و بروند...زهی خیال باطل...!رگ گردن ما را اینطوری نگاه نکنید که شبیه مویرگ است...به موقعش به قاعده یک لوله پولیکا میزند بیرون... بعد از ازدواج فوق فوقش دیگر خیلی بخواهم به شما حال بدهم و از مسائل خصوصی زندگی مان بنویسم مثلا مینویسم دیشب من و زن عزیزم رفته بودیم فرحزاد...والسلام...! در همین حد و حدود میتوانم مسائل را باز کنم و با شما در میان بگذارم...دیگر اینکه چقدر فرحزاد ماندیم و چه خوردیم و چقدر خوردیم و کی برگشتیم و به کی بیشتر خوش گذشت و میانه راه پنچر شدیم یا نشدیم را شرمنده تان هستم...آخر این چیزها اصلا به شما ربطی ندارد...! آن دوره ها گذشت...واقعا گذشت... حرف کمر به پایین که دیگر اصلاً و ابداً حتی یک کلام از من نخواهید شنید...اصلا فراموش کنید شراگیم یک زمانی کمر به پایینی هم داشته است...آن ممه را لولو برد...! بعد از ازدواج فقط کمر به بالا میتوانم در خدمتتان باشم...جدا خواهش میکنم که اگر کسی هم در بین شما هست که خاطره ای چیزی از کمر به پایین ما دارد به کل فراموش کند...

خلاصه که این روزها اولین قدمها را برای خروج از وضعیت یالقوزی و تجرد برمیدارم...هرچند لرزان و نامطمئن...نمیدانید برای زدن یک دکمه ی دیلت بر روی بعضی فیلمها و کلیپها چقدر سختی کشیدم...بعضی کلیپها را قبل از حذف با چشمهای خونبار دو بار یا سه بار دیدم تا در نهایت راضی به دیلت کردنشان شدم...حتی به کلیپ womanizer بریتنی اسپیرز هم رحم نکردم...دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید که پاکسازی کامپیوتر در چه ابعادی بوده است...! البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که یک چندتایی کمیک استریپ از هنرمند خوب و متعهد "تمپلتون" داشتم که یه صورت پی دی اف بود و هرکاری کردم دلم نیامد پاکشان کنم و به عنوان یادگاری از دوران تجرد یک گوشه هارد دفنشان کرده ام...باور بفرمایید فقط برای روز مبادا... کف دستم را داغ گذاشته ام که برخی عادتهای دوران تجرد را بگذارم کنار و همه توان و توجهم را معطوف به انجام قدرتمندانه و مسئولانه وظایف زناشویی کنم...

بدبختی ما این است که یک تخت درست و حسابی هم نمیتوانیم بخریم...چند روز پیش اتاق را متر زدم و دیدم باید بگردیم یک تخت جمع و جور پیدا کنیم...من از آن تختهایی دوست داشتم که بشود رویش کله معلق زد و عملیاتهای جانگولر انجام داد...الان با این ابعاد نا امید کننده اتاق خواب فوق فوقش تختی که بخواهیم بخریم یک هوا از تخت یکنفره خودم بزرگتر میتواند باشد...یک تخت خوب البته دیده ایم که ابعادش هم تقریبا مناسب است...طبقه پایین چوبکده ی خیابان ولیعصر یک تختی گذاشته که بالایش کامل کتابخانه است...به همراه پا تختی و آینه و بدون تشک تقریبا یک میلیون و خورده ای هزار تومان...خلاصه که بدجور چشمم را گرفته...البته نمیدانم اینکه کتابخانه آدم درست بالای تخت خواب باشد چه حسی دارد...این که با هر تکان و حرکتی ممکن است یک کتاب از آن بالا سقوط کند پاک تمرکز ادم را موقع خواب به هم میزند...حالا نه اینکه ما موقع خواب تکان خاصی داشته باشیم ها...نه...اما آدم بالاخره توی خواب از این پهلو به ان پهلو می شود و یا قلتی میزند...حالا کافیست یکبار یک کتابی از آن بالا بیفتد...ما هم که شانس نداریم که کتاب "شازده کوچولو" ی آنتوان دو سنت اگزوپری بیفتد روی سرمان...عدل "جامعه ی باز و دشمنان آن" میفتد و یک جایمان را قر میکند!

قرار شده با صاحبخانه صحبت کنم ببینم برای سال بعد هم قرارداد خانه را تمدید میکند یا نه...اگر تمدید نکند که حسابمان با کرام الکاتبین است...البته تمدید هم بکند باز حسابمان با کرام الکاتبین است...! در حالت اول که با این پولی که دارم رسما باید بروم میمون آباد و یک خانه بیست و پنج متری اجاره کنم(میمون آباد روستایی در نزدیکی تهران است) و در حالت دوم باید سر جمع تا دو ماه دیگر یک و نیم میلیون تومان جمع کنم که فقط اجاره خانه ام را بدهم...این بازار هم بعد از ان حقوق یک میلیون تومانی که کک زن گرفتن را به تنبانمان انداخت چنان کونش را گذاشته زمین که انگار حالا حالاها قصد بلند شدن ندارد...این برج کل دریافتی ام به چهارصد تومان برسد باید خدا را شکر کنم...من نمیدانم شماها که انقدر دست به کمپین تشکیل دادنتان خوب است چرا یک کمپین حسابی درست نمی کنید که به یک وبلاگر بدبخت و فلک زده که به طرز هولناکی در آستانه ازدواج است کمک کنید...؟ از این حاجی فیروز ها که شب عید یک مشت زغال میمالند صورتشان و شما را میخندانند و کلی پول میگیرند که کمتر نیستم...کم پای مونیتور ریسه رفته اید؟
پدرم که هر بار میروم و برایش از وضعیت مالی ام مینالم دست میکند توی جیبش و یکی دو هزار تومان میگذارد کف دستم و راهیم میکند...فکر میکند هنوز دهه چهل است و الان میروم با این پول مثلا یکجایی زمین میخرم و ساخت و ساز میکنم و وضعم خوب میشود...مادرم هم به تبعیت از سران عرب که فاجعه غزه را مسکوت گذاشته اند فعلا فاجعه ازدواج ما را (البته فاجعه از نظر مالی و اقتصادی و صد البته نفس ازدواج با خانوم شین رحمت و سعادت است!) مسکوت گذاشته و کما فی السابق هیچ اثری از آثار دلارهای معجزه گر و کمکهای بشر دوستانه اش نیست...

حالا همه اینها به کنار...مسائل مالی بالاخره یک جوری حل می شود... در این هاگیر و واگیر خانوم شین گیر داده که باید برویم پیش خاتمی عقد کنیم...! البته تقصیر خود خرم بود...چند روز پیش این محیای خودمان چند تا عکس از مراسم عقدکنانش برایم فرستاد که دهانم باز ماند...محیا و خاتمی و یک پسره ی کراواتی که الان دیگر همسر محیا محسوب می شود چیک تو چیک هم بودند و داشتند میخندیدند و دفتر امضا میکردند و از این کارها...ما هم که بی جنبه زود عکسها را فوروارد کردیم برای خانوم شین که بیا و ببین دوست سابق ما که به سلامتی ازدواج کرده است چه عکسهای بامزه ای فرستاده...! خانوم شین هم عکسها را دید و نه گذاشت و نه برداشت و جفت پایش را کرد توی یک کفش که ما هم باید پیش خاتمی عقد کنیم...!!هرچه بهش میگویم آخر دختر جان از خر شیطان پیاده شو...ما یک عمر به همین خاتمی توی همین وبلاگ فوحش داده ایم و بلانسبت برادر شغالش خوانده ایم و بالا و پایینش را یکی نموده ایم... حالا هلک و هلک برویم و بگوییم بیا برایمان عقدنامه بخوان و بعد هم برویم خیلی خوشحال عکس یادگاری با او بگیریم؟ احیانا مخمان تاب برداشته؟ این کارها مال این عشق خاتمی های دو آتشه است نه مال من و شما که به هیچ موجود معممی اعم از چپی و راستی علاقه و ارادتی نداریم و اتفاقا از چپی های شتر گاو پلنگ بیشتر بدمان می آید...!

توسط در December 31, 2008 11:59 PM | | نظرات (50)
گزارشی کوتاه از مراسم خواستگاری...!

کمرم زیر بار این مراسم خواستگاری شکست...از کل یک میلیون تومانی که گرفته بودم الان فقط دویست و پنجاه تایش باقی مانده...! ولی عجب مراسم مجللی بود...یک دسته گل خریده بودم این هوا...همه ش هم گلهای خیلی خیلی کمیاب و خیلی خیلی گران...ارکیده و کانبولیا و از این قبیل گلهای باکلاس...حالا عکس دسته گلم را شاید بعدها بگذارم که ببینید و بدانید که یک وبلاگر آبرودار چطور میرود خواستگاری...اما گل واقعی مجلس خودم بودم...یک کت و شلواری پوشیده بودم که بیا و ببین...اگر خاله ام میگذاشت که یک پاکتی چیزی هم به سرم بگذارم با آن آقای توی بیلبورد "گراد" مو نمیزدم...اما نگذاشت که...گفت خانواده دختره تو را آنطور ببینند هول میکنند و فکر میکنند آمده ایم سرقت مسلحانه...با خاله و شوهر خاله و خواهر و شوهر خواهرم رفته بودیم...از آسانسور که بیرون آمدیم به ترتیب اول خاله ام جلوی در ایستاد و پشت سرش به ترتیب شوهر خاله و خواهر و شوهر خواهرم...من هم با دسته گلم اخر همه ایستاده بودم...تمام این یکهفته اینترنت را شخم زده بودم تا تمام نکته های مراسم خواستگاری را بلد باشم و یک وقتی سوتی ندهم...واقعا هم نکات جالبی بود...یک سایتی بود که تویش همه ی آداب و نکات مراسم خواستگاری را لیست کرده بود...میدانستم نباید زیاد حرف بزنم و فقط اگر کسی چیزی پرسید باید جواب بدهم...بعد هم اینکه باید سرم پایین باشد و وقتی خانوم شین چایی اورد فقط یک نیم نگاهی بکنم و با لبخند محجوبانه ای چایی را بگیرم...البته یک چیزهای دیگری هم بود که اصلا خوشم نیامد...یکی اینکه اگر دختر خوب باشد باید دست به سر و صورتش نزده باشد و اصطلاحا مثل "به" توی کرک باشد...! (جان خودم عین جمله اش همین بود)...از زمانی که این را خوانده ام "به" که میبینم حالم بد می شود و سریع رویم را برمیگردانم...یا یکی دیگرش این بود که خواهر داماد باید به محض ورود دختر را محکم بغل کند و ببوسد و یکجوری یواشکی زیر بغلش را هم بو کند که اگر بو بدهد معلوم میشود عروس به نظافت شخصی اش اهمیت نمیدهد...!اه...فکرش را بکنید قدیمها چقدر مراسم خواستگاری تهوع آور بود...البته من بعد از مطالعه این حجم عظیم از آیین مراسم خواستگاری هرچیزی به نظرم معقول و درست میرسید را یاد گرفته بودم و باقی اش را دور انداخته بودم ...ولی مراسم خواستگاری روی کاغذ یک چیز است و وقتی عملا واردش میشوی چیز دیگر...!
همان اول بسم الله نزدیک بود پشت در بمانم...خاله و شوهر خاله و خواهرم که وارد شدند خانواده خانوم شین نزدیک بود شوهر خواهرم را به جای من بگیرند و او که داخل شد داشتند در را روی مقام شامخ ما میبستند که من به موقع جنبیدم و دسته گلم را لای در گذاشتم و با قلدری وارد شدم...رفتیم داخل و نشستیم...ما پنج نفر بودیم و آنها هفت نفر...دو تا عمه ی خانوم شین هم آمده بودند و با نگاه های موشکافانه ای داماد آینده را بازبین میکردند و ما هم که خوشبختانه از نظر ظاهری مو لای درزمان نمیرود...!
چاق سلامتی های اولیه که تمام شد اولین بدبختی نازل شد... ناگهان سکوت رعب آوری بر مجلس سایه انداخت...تا توی مجلس نباشید نمیفهمید چه میگویم...این خاله و شوهرخاله ام که انقدر بهشان امید داشتم همینطور نشسته بودند و گلهای قالی را میشمردند...خواهرم هم که از اول بهش امیدی نبود و به نقطه ای در دور دستها خیره شده بود...باورتان نمیشود ولی تقریبا یک دقیقه سکوت مطلق بر مجلس حاکم شد...فقط صدای نفس نفسهای دو خانواده شنیده میشد...گفتم گور بابای هرچه قاعده و قانون و رسم و رسوم...من اگر الان حرف نزنم باید بروم بمیرم...این بود که بلند شدم و یخ مجلس را با یک جرکت انفجاری شکستم...یعنی کتم را در آوردم و شروع کردم در مضرات کت وشلوار و لباس رسمی سخنرانی کردن...اگر خاله و شوهر خاله ام به حرف نیامده بودند و ادامه حرفم را نگرفته بودند شلوارم را هم در آورده بودم...باور کنید ضایع تر از آن سکوتی نبود که برقرار شده بود... اینطور شد که خانواده محترم خانوم شین هم نطقشان باز شد...بحث از کت و شلوار شروع شد و بعد به بیماری قلبی رسید و تقریبا نیم ساعت لاینقطع شوهر خاله من و پدر خانوم شین در مورد بیماریهای مختلف قلبی و روش های مختلف جراحی قلب باز حرف زدند و بعد بحث به جنگ کشیده شد وکل عملیاتهای والفجر یک تا والفجر چهل و چهار! و دلایل حمله عراق به ایران مورد بررسی و کارشناسی قرار گرفت و....... خلاصه من که دیدم انگار همه فراموش کرده اند که مجلس برای یک امر خیر است سینه ای صاف کردم و گفتم: "از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است" که کاش ربانم لال میشد و نمیگفتم... یکدفعه یازده جفت چشم برگشت سمت من و عمه ی خانوم شین گفتند خب بفرمایید جناب دوست...!ما سراپا گوشیم...
دیگر لابد میدانید که در چنین شرایطی که اینهمه آدم زوم کرده باشند روی یک نفر هرچقدر هم سخنور باشی و فصاحت و بلاغت و ظرافت کلام داشته باشی بی فایده است...انگار روح علی دایی در من حلول کرده بود...! بعد از ادای مجموعه ای از اصوات و کلمات منقطع و نامتجانس با خودم عهد بستم تا آخر مجلس خفه شوم و بگذارم بقیه هم به بحثهای خودشان برسند...

اه...لپ تاپ مردنی ام بیست دقیقه دیگر بیشتر شارژ ندارد و شارژرش را هم شرکت جا گذاشته ام...بقیه ی نکات مراسم خواستگاری را فهرست وار میگویم و رد میشوم:

1- در تمام دو ساعت و نیمی که آنجا بودیم خانوم شین در صندلی بغل دستی من نشسته بود و دسته های صندلی اش را هم محکم گرفته بود و حتی یکبار هم برای دلخوشی ما بلند نشد که چایی بیاورد تا ما بتوانیم زیر چشمی نگاهش کنیم و لبخند محجوبانه بزنیم و حسرت چنین چیزی را که در زندگی هرکس احتمالا فقط یک بار اتفاق می افتد برای همیشه به دل ما گذاشت...
2- شوهر خاله من از آنجا که هیچ نکته تعریفی در من وجود نداشت که بازگو کند گفت که این جوان رعنایی که میبینید وبلاگ نویس است و خانواده خانوم شین هم احتمالا فکر کردند که این وبلاگ نویسی هم حتما چیزی شبیه دعا نویسی و اینجور چیزهاست و کمی پشت چشم نازک کردند.احتمالا اگر میدانستند وبلاگ نویسی چیست از مجلس بیرونمان میکردند.
3- وسط مجلس ناگهان فشار شوهر خواهرم افتاد و خواهرم هی تند تند موز و نارنگی پوست کند و داد خورد تا بهتر شد...! فکر کنم یاد مراسم خواستگاری خودش افتاده بود...
4- اهان...یک چیز دیگر..وقتی ما پایمان را از در بیرون گذاشتیم به محض اینکه در پشت سر ما بسته شد یک نفر از داخل خانه با صدای بلند گفت : آخی ی ی ی ی ش...! ما شنیدیم اما به روی خودمان نیاوردیم...
5- روز بعد خنوم شین گفت ان یک نفری که گفته بود آخی ی ی ی ی ش...خواهر زاده شش ساله اش بوده که به خاطر آخی ی ی ی ی ش بی موقعش به شدت هم تنبیه شده و تا صبح گریه میکرده...!
6- به محض اینکه وارد آسانسور شدیم و در آسانسور بسته شد ما هم یک آخی ی ی ی ی ش جانانه گفتیم...با وجود همه اتفاقات ریز و درشت که کاش فرصت داشتم و با آب و تاب بیشتری مینوشتم اما به هر حال اولین مراسم رسمی زندگی ما به خیر گذشت...!

توسط در December 24, 2008 10:58 PM | | نظرات (73)
مصاحبه با بی بی سی...!

دیروز حوالی ظهر روزبه خودمان زنگ زد که شراگیم چه نشسته ای که از بی بی سی برای یک مصاحبه در به در به دنبالت میگردند.گفت که تا یک ساعت دیگر خانومی که از دوستانش است با من تماس میگیرد تا محل و زمان و جزئیات بیشتر را به من اطلاع دهد و البته خیلی عذرخواهی کرد که بدون هماهنگی با من شماره ام را به او داده است و از من خواست که زمانی را برای این مساله به او اختصاص بدهم...من هم با اینکه این روزها حسابی سرم شلوغ است و واقعا دیگر به مصاحبه و گفتگو با رسانه ها و بنگاه های سخن پراکنی نمی رسم اما نتوانستم روی روزبه را زمین بیندازم و گفتم که اگر تماس ایشان فقط در ارتباط با همین مساله باشد و مصاحبه هم کوتاه باشد البته که اشکالی ندارد.روزبه هم قول داد که وقت زیادی از من گرفته نخواهد شد و قبل از اینکه قطع کند اضافه کرد که مصاحبه البته قرار است به زبان انگلیسی انجام شود!

داشتم تند و تند توی دیکشنری دنبال لغات کلیدی برای مصاحبه میگشتم و زیر لب به روزبه برای این گندی که زده است فحش میدادم که موبایلم زنگ خورد...خانوم محترمی بعد از معرفی خود عنوان کرد که قرار است برنامه ای تهیه شود در ارتباط با مساله ی وبلاگ نویسی در ایران و از آنجا که شراگیم زند یکی از مطرح ترین و با سابقه ترین و فهمیده ترین وبلاگ نویسان ایران و بلکه هم جهان است برای این مصاحبه در نظر گرفته شده است. سینه ای صاف کردم و مطلع کلامم را با یک "تنک یو وری ماچ" جانانه ی خیلی سریع و روان با لهجه ی تگزاسی شروع کردم که طرف حساب کار دستش بیاید که با یک وبلاگنویس شش دانگ طرف است که زبان انگلیسی را مثل زبان مادری اش صحبت میکند. و بعد از این شروع خیره کننده، رگباری از لغات و اصطلاحات انگلیسی را به سمت مصاحبه گرم سرازیر کردم: "های...مای نیم ایز شراگیم...شراگیم زند...آی ام ترتی یرز اُلد...آی ام فرام ایران...آی لاو فشن تی وی...اوه....ساری...آی لاو بی بی سی...اممممم....آی ام...آی ام وری هپی تو سی یو...اممممممم...آی ام وبلاگر...امممم...آی ام...آی اممممممم..."

خب قبول بفرمایید بعد از این سخنرانی غرا و به کار بردن این دایره وسیع از لغات آدم فهرست واژگانش ته می کشد و عملا همین جا بود که به گل نشستم...!خدا را شکر مصاحبه گر من آدم خوبی بود و توضیح داد که الان چیزی را ضبط نمی کند و قرار است مصاحبه به صورت حضوری و در زمان دیگری انجام شود.نفس راحتی کشیدم و توی دل یک فاک یوی جانانه نثار روزبه کردم که این نان را توی سفره من گذاشته بود و مثل آدمیزاد شروع کردیم به حرف زدن...دیگر فیلم بازی کردن بی فایده بود...من مطلقا یک واژه انگلیسی دیگر نداشتم که به چیزهایی که گفته بودم اضافه کنم و بنابراین تصمیم گرفتم رک و راست اصل مطلب را بگویم و گفتم شرط من برای انجام این مصاحبه این است که به زبان فارسی انجام شود و اگر نیاز بود کسی حرفهایم را ترجمه کند...سعی کردم برایش توضیح بدهم که اگر بخواهیم مصاحبه ای به زبان انگلیسی داشته باشیم احتمالا چیزی به مزخرفی همانی خواهد شد که تحویلش دادم...اما دخترک اصرار داشت که مصاحبه چون از بخش انگلیسی زبان بی بی سی پخش میشود باید به زبان انگلیسی باشد و گفت که روزبه به او گفته بوده که زبان من در حد خوبی ست...گفتم روزبه جان به من لطف دارند اما واقعیت این است که حتی اگر فهرست واژگان من دهها برابر چیزی بود که الان بلد هستم باز هم زیر بار انجام یک مصاحبه به زبان انگلیسی نمیرفتم چرا که اگر من حرفی داشته باشم که این حرف ارزش این را داشته باشد که از رسانه ای مثل بی بی سی پخش شود و میلیونها مخاطب پیدا کند باید در طول مصاحبه متمرکز باشم بر روی افکاری که در سرم میچرخند تا به بهترین نحو ادایشان کنم و حتی قسمتی از تمرکزم را بر روی ظرافتهای گفتاری بگذارم و نه اینکه همه انرژی ام در طول مصاحبه صرف کشتی گرفتن و کلنجار رفتن با یک مشت کلمات خشک شود که غالبا هم در جای خود استفاده نخواهند شد و کمکی به انتقال مفاهیم مورد نظر من نخواهند کرد...
این بلا قبلا هم یک بار به سرم امده بود...حدود یک سال پیش برای مصاحبه با خبرنگار رادیو دویچه وله من و عده ای وبلاگر دیگر در خانه دوستی جمع شده بودیم. آن روز هم نمیدانستم قرار است مصاحبه به زبان انگلیسی انجام شود و همه ی ما هم کلی حرف برای گفتن داشتیم که وقتی با سد بلندی به نام "زبان" برخورد کردیم همه ی حرفهایمان پشت سد ماند. برای شخص خود من تجربه خیلی ناخوشایندی بود که با ان همه دبدبه و کبکبه آمده بودم که حرف بزنم و در نهایت کل حرفهایی که زدم در همین حد بود که من "شراگیم زند هستم، وبلاگ مینویسم، اینجا ایران است، سانسور بد است...!" بعضی وقتها فکر میکنم این برنامه سازهای رادیویی که اصرار به مصاحبه به زبانی غیر از زبان مادری سوژه خود دارند در اصل سعی میکنند یک چهره احمقانه و مسخره از سوژه به مخاطبین خود ارئه دهند...یعنی هر شنونده انگلیسی زبان بی بی سی بعد از شنیدن مصاحبه من نوعی توی دلش خواهد گفت این ایران هم عجب مملکتی ست که مثلا شراگیم زندش در حد یک کودک عقب افتاده ی خودمان حرف برای گفتن دارد.(الان میدانم سهیل پابرهنه میخواهد بپرد وسط حرف که تو به زبان مادری ات هم اگر مصاحبه کنی مطمئن باش آن شنونده باز هم همین را در دلش خواهد گفت!) - این را گفتم که حسرت گفتنش به دل سهیل بماند و فکر نکند خیلی بامزه است!-

خلاصه که ما با طناب پوسیده ی بی بی سی ته چاه نرفتیم و شرافت وبلاگنویسیمان را حفظ نمودیم...البته میدانم هستند کسانی که بوی بی بی سی به مشامشان بخورد سر از پا نشناخته میدوند و می آیند که ولو شده به زبان مغولی هم با این رسانه مصاحبه ای کنند و به نحوی مطرح شوند ولی حیف که رسانه های بزرگ همیشه به دنبال شاه ماهی ها هستند و خرچنگ و قورباغه و قازقولنگ به کارشان نمی آید...حالا اگر بی بی سی از موضع خود عقب نشینی کرد و حاضر شد شرایط من را بپذیرد هیچ بعید نیست چند وقت دیگر شما شاهد مصاحبه به یاد ماندنی وبلاگر محبوبتان از شبکه ماهواره ای بی بی سی باشید.البته در حین مصاحبه اگر دیدید کسی پشت سر من هی بالا و پایین میپرد و سعی میکند توی کادر جا بگیرد و هی برای دوربین بوس میفرستد به گیرنده های خودتان دست نزنید...سهیل خودمان است.

توسط در November 28, 2008 1:30 PM | | نظرات (51)
کامنتی برای منیرو ...!

راستش این نوشته اصلا قرار نبود بشود یک پست وبلاگی...نوشته آخر منیرو را که در وبلاگ کولیها خواندم رفتم همانجا برایش کامنت بگذارم که دیدم برایم ادا و اطوار درآورد کامنت دانی اش...هرچه هم زور زدم فقط چند خط اول نوشته ام ارسال شد...هیچ چیز هم بدتر از این نیست که کامنت آدم نصفه و نیمه برود...خلاصه با خودم گفتم حالا که اینطور شد میکنمش یک پست وبلاگی که هم فال بشود و هم تماشا...هم منیرو میخواندش هم شماها چشم و گوشتان باز میشود...توضیح بیشتر نمیدهم جز اینکه منیرو در نوشته آخرش با اشاره به اینکه کسی به اسمش در بعضی وبلاگها کامنت میگذارد گفته بود که دیگر در هیچ وبلاگی کامنتی نخواهد گذاشت که راه سوء استفاده افراد فرصت طلب بسته شود...این هم کامنت من:

مونیرو جان!؟ بابا ما دلمان خوش بود به همان کامنتهای چند تا در میانی که گاه گداری هوس میکردی و برایمان میگذاشتی...در همین حد که مثلا شراگیم کجایی...؟(بر وزن حسنک کجایی؟) یا زبانم لال شراگیم کدام گوری هستی تو...!؟حالا نمی شد یکی دو تا وبلاگ را مستثنی میکردی...؟بابا از این آدمهای قزمیت یک لاقبا که دلشان میخواهد ولو شده در قالب یک کامنت چسکی بروند توی پوست آدم حسابی هایی مثل مونیرو روانی پور ،عباس معروفی یا شراگیم زند! کم نیستند...اصلا از کجا معلوم همین کامنت را یک آدم پفیوزی نگذاشته باشد به اسم شراگیم؟ هان؟ خب بخواهیم اینجوری حساب کنیم که سنگ روی سنگ بند نمیشود و باید در کامنتدانی ها را همه تخته کنیم...من که میگویم یک نوشته باید خودش داد بزند که کار کیست...تشخیص اصالت یک نوشته چندان کار سختی نیست...بالاخره طرف یا دارد حرف حسابی میزند و یا پرت و پلا میگوید...اگر حرف حساب بزند که فبها...یعنی چه بهتر...!مفت و مفت برای آدم تبلیغ میشود که مثلا این مونیرو عجب زن با کمالاتی بود و ما خبر نداشتیم...! پس از این جهت خیر است... اما اگر دری وری بگوید...مثلا فکر کن در وبلاگ من یکی بیاید به اسم مونیرو روانی پور بنویسد که: "سلام...وبلاگ بسیار زیبایی دارید...اگر میخواهید فقط با یک ساعت کار روزانه درامدی معادل هفتسد هزار تومان داشته باشید به وبلاگ من هم سر بزنید...من مونیرو روانیپور هستم که یک زمانی نویسنده بودم...بعد دیدم این کار درآمدش خیلی بیشتر است...شما هم میتوانید به ما بپیوندید...منتظر حضور سبزتان هستیم..."
خب...این نوشته داد میزند که کار یک آدم قرمدنگ کم سواد متقلب است...جان مونیرو ببین هفتصد را با سین نوشته..!!یا اینکه جمله بندی هایش را ببین...عین بچه دبستانی ها...من تا این کامنت را بخوانم میروم وبلاگش و برایش یک بیلاخ همچین تر و تازه میگذارم که فکر نکند ما خر شدیم...!به همین راحتی سر و ته ماجرا هم می آید...اینهمه غصه و ناراحتی و اعصاب خوردی که ندارد...!
یک چیزی را از من به عنوان برادر کوچکتر بشنو...در این وبلاگستان باید یک گوش ت در باشد و یک گوش ت دروازه...!بین خودمان باشد...طرف رفته بود به اسم sharagim_zand1357 یا یک همچین چیزی برای خودش در یاهو ایمیل درست کرده بود و به اسم اینکه شراگیم زند اصل است مخ خلق الله را میزد...فکر کن ما خودمان بی خبر از همه جا نشسته بودیم خانه و به ضرب و زور فیلم سوپر نیازهای خودمان را برآورده میکردیم و یکنفر دیگر به اسم ما با دخترهای دسته گل مردم قرار میگذاشت و خیلی با اعتماد به نفس مخشان را میزد و خیلی شیک و با کلاس میبرد ترتیبشان را میداد...تازه دختره هم کلی هم حال میکرد که با شراگیم زند رفته سیزده به در...من از کجا فهمیدم؟ خیلی راحت...! یک روز در میان انبوه کامنتهای تشکر آمیز و محبت آمیز و تحسین آمیز یک کامنتی دیدم که نوشته بود "کثافت عوضی نامرد"...این سه تا صفت یا قید یا اسم یا هر مزخرفی که بود مثل پتک روی سرم فرود آمد و وقتی پی ماجرا را گرفتم کاشف به عمل آمد که بله...دختره تصور کرده که از ما حامله است و ما دیگر محلش نمیگذاریم..!حالا بماند که چقدر بدبختی کشیدم که طرف دوزاری اش بیفتذ که من پدر بچه اش نیستم و چه کلاه گشادی به سرش رفته...ای بابا...حالا من بیایم بگویم من دیگر وبلاگ نمینویسم چون یک عده به اسم من میروند و با دخترهای مردم چنان میکنند؟ نمیشود که...خود دخترها باید آنقدر عقل داشته باشند که بدانند شراگیم زند با آنهمه فصاحت و بلاغت و کمالات و سجایای اخلاقی اگر هم بخواهد نمیتواند به مسائل کمر به پایین فکر کند...جان خودم نمیتوانم...جدا نمیتوانم...حتی یادم است چند بار نشستم به این مسائل فکر کنم مغزم وسط کار هنگ کرد...! خلاصه که از این قصه ها زیاد است در این وبلاگستان بی در و پیکر...خواننده باید عاقل باشد!

بعد التحریر :
شرمنده به خدا...انقدر کامنت کامنت کردم که یادم رفت کامنتدانی را برای این نوشته فعال کنم...الان درست شده است...

توسط در November 17, 2008 11:28 PM | | نظرات (17)
خلاصه که سهیل هم پسر خوبیست...!

رفتم کت و شلوار بگیرم که برق از سه فازم پرید...آشغالی اش سیصد و پنجاه هزار تومان...بهترش چهارصد هزار تومان...خوبش چهارصد و پنجاه هزار تومان...حالا بخواهی یک پیرهن و کراوات هم با کت و شلوارت ست کنی میزند بالای پانصد تا...بعد کفش هم میخواهم آن هم حدود صد تایی باید پیاده شوم...دست خالی هم که نمیشود رفت خانه مردم...یک دسته گل آبرومند هم کم کم پنجاه تایی آب میخورد...نمیدانم شیرینی هم باید بگیرم یا شیرینی را بعد از اینکه بله اولی را گرفتیم باید بگیریم...خلاصه حساب کردم و دیدم اینکاره نیستم...بعد میگویند چرا جوانها ازدواج نمیکنند...وقتی یک خواستگاری الکی رفتن ششصد هفتصد تا آب میخورد وای به حال مراسمات بعدی اش...البته نه اینکه جا زده باشم ها...نه...آسمان به زمین بیاید من تا به وصال این خانوم شین نرسم دست بردار نیستم...ولی فعلا یکماه خواستگاری را عقب انداخته ام تا کمی پول جمع کنم...البته ناگفته نماند که این شکم قلمبه مان هم مزید بر علت شد...هرجا کت و شلوار امتحان کردم و خودم را در آینه برانداز کردم دیدم که شده ام کپ جواد خیابانی...گفتم در این یکماه هم پس اندازم به حد نصاب می رسد و هم شکمه را کمی آب میکنم...البته شکم هم آنطور که فکر میکنید نیست ها...یک نموره برجستگی ست که تصمیم دارم صافش کنم...دیروز رفتم و همین باشگاه بغل خانه مان ثبت نام کردم و همان موقع هم لخت شدم و رفتم روی تردمیل...البته وقتی میگویم لخت شدم منظورم لخت مادرزاد نیست...این اصطلاح است...خلاصه چشمتان روز بد نبیند...تا دویست کالری سوزاندم جد آبادم جلوی چشمم آمد...آنوقت فکر کنید این دویست کالری با خوردن یک بستنی کوچک ظرف یک دقیقه برمیگردد سرجایش...همانجا روی تردمیل با خودم عهد بستم که دیگر حواسم به تک تک کالریهایی که میخورم باشد...همینطور می دویدم و عرق ریزان و نفس نفس زنان در حالی که با چشم نشانگر میزان کالری مصرف شده را نگاه میکردم که خیلی با طمانینه و سر فرصت یکی یکی اضافه میشد در دلم به هرچه بستنی و ماکارانی و برنج و روغن و شیرینی و چیپس و حتی شیرکاکائو و آب هویج فوحش میدادم...باور کنید ساده ترین راه برای لاغر شدن نخوردن است... اینهایی که میگویند بخور و ورزش کن مازوخیست دارند...تا روی تردمیل نرفته باشی نمیفهمی من چه میگویم...به مربی آنجا گفتم من تا یک ماه دیگر باید به هشتاد و پنج کیلو برسم...هشتاد و پنج کیلو وزن ایده آل من است...یکجورهایی به این وزن نوستالوژی دارم...یادم است تازه رفته بودم دبیرستان و در اوج دوران چاقی ام قرار داشتم...وقتی میگویم چاق شما همچین یک پسر تپل مپلی را در نظرتان مجسم نکنید...از آن چاق های هیولاگونه بودم و شده بودم سوژه خنده کل دبیرستان...بهم میگفتند بمب هیدروژنی...! آخر در دبیرستان ما یک نفر دیگر هم بود که سال بالاتر از من بود و تقریبا توی مایه های آقای بامبل چاک بود...لقب او بمب اتمی بود...وقتی من وارد دبیرستان شدم یک شورای ده نفره از بچه های عوضی دبیرستان تشکیل شد که لقبی هم برای من پیدا کنند...بعد از کلی رایزنی و بحث به این نتیجه رسیدند که لقب من بشود همانی که گفتم...بمب اتمی را پشت سر گذاشته بودم...آن روزها پدرم قول داده بود اگر من بشوم هشتاد و پنج کیلو برایم یک تفنگ بادی بخرد...در آن سن و سال تفنگ بادی ته ته ته همه امال و آرزوهای من بود...مثل این که مثلا امروز باباهه بگوید اگر فلان کار را بکنی برایت یک پنت هاوس توی فرمانیه میگیرم...یادم است آن زمانها به صد و هجده کیلو هم وزنم رسیده بود و هر زوری که زدم تا به وصال تفنگ بادی برسم وزنم از صد و ده پایین تر نیامد...تا اینکه زد و سال اول دانشگاه قبول نشدیم و رفتیم خدمت...فکرش را بکنید گروهبانهای آموزشی چه سوژه نابی برای اذیت کردن پیدا کرده بودند...درست روز اول خدمتم که رفته بودیم لباسهایمان را تحویل بگیریم سر بشین پاشو و پا مرغی رفتن کارم به بیمارستان کشید...دردسرتان ندهم...در مدت سه ماه نزدیک سی کیلو وزن بنده کم شد...البته تا زنده ام به جان همه ی افسرها و گروهبانهای عوضی دوران اموزشی ام دعا میکنم...شده بودم هشتاد و پنج کیلو اما آنقدر با ژ-3 و کلاشینکوف در دوران خدمت ور رفته بودم که هوس تفنگ بادی به کل از کله ام پریده بود...خلاصه بعد از خدمت هم خوشبختانه دیگر وزنم زیاد نشد و هشتاد و پنج تا نود و پنج نوسان میکردم...امروز هم به هرکسی میگویم یک زمانی من صد و هجده کیلو وزنم بوده کسی باور نمیکند بس که خوش هیکل و سکسی و تراشیده شده ام...! ای بابا...این حرفها را من دیگر برای چه میزنم...؟ برای که میزنم؟ بابا دیگر متاهل شدیم رفت...حالا گیرم که من خود براد پیت...اینکه بیایم اینجا جار بزنم که آی ملت من کپی برابر اصل براد پیتم چه حاصلی برای من دارد...چه فرقی به حال شما دارد؟ جز این است که فقط شماها بیشتر غصه میخورید و ناخون هایتان را میجوید؟ شبیه براد پیتم؟ خب باشم...مفت چنگ خانوم شین...! بالاخره شماها هم که تنها نیستید...بالاخره یک حسنی...مصطفایی...صادقی...چیزی دور وبرتان هست که شب جمعه با موتور بیاید عقبتان و ببردتان فرحزاد...؟ اگر نیست خب سهیل که نمرده...بابا به خدا سهیل هم پسر خوبی ست...همه چیز که قد و هیکل و قیافه و اخلاق و مرام و شیک پوشی و جنتلمنی و نزاکت و ادب و فرهنگ و فهم و درک و تواضع و مهربانی و خلوص و وفا و صداقت نیست که...تازه سهیل هم لیسانس دارد و هم کردان ویلا دارد...(خدا این وزیر کشور سابق را لعنت کند که جملاتی مثل جمله قبل را یکجورهایی از درجه اعتبار ساقط کرده است...!)...اصلا بروید همین الان یک آفلاین برایش بگذارید و برای آخر هفته یک قراری با او فیکس کنید...فقط اگر پیشنهاد داد با جیپش بروید سمت کرج یا مثلا بروید ویلایشان در کردان و با هم کتاب بخوانید و یا در مورد حلقه فرانکفورت بحث کنید در کیفتان یک سیخی...میخی...کارد میوه خوری ای چیزی بگذارید...البته سهیل واقعا از ان تیپها نیست که بخواهد به زور به کسی تجاوز کند... ولی کار است دیگر...شاید اگر از راه دیپلماسی و مذاکره به نتیجه نرسد آنوقت خدایی نکرده به زور متوصل شود...! من هم برای مبادا میگویم یک چیزی همراهتان بیاورید که اگر کار به آنجاها کشید (که نمیکشد) بتوانید فرو کنید توی شکمش!

اصلا بی خیال این حرفها...آمدم بگویم که فعلا خواستگاری یکماهی عقب افتاده و بروم که حرف به حرف رسیدیم به اینجا...خلاصه که سهیل هم پسر خوبی ست...!

پ.ن:دیالوگ روی تخته سیاه از رودی بالی ست

توسط در November 8, 2008 6:35 AM | | نظرات (65)
شراگیم کوندرا...!

هنوز کمی گیجم...نزدیک دو سال بود که میگفتم نه...میگفتم نمیشود...میگفتم نه از لحاظ روحی شرایطم برای ازدواج کردن مساعد است و نه از لحاظ مالی...میگفتم تنهایی ام را دوست دارم...میگفتم نمیتوانم روی زندگی تو ریسک کنم...میگفتم ازدواج کردن یعنی دفن کردن همه رویاهایم...میگفتم که عاشقش نیستم...خانوم شین اولین کسی نبود که این حرفها را به او می زدم...خیلیها بودند که یک ماه...دو ماه...شش ماه...یک سال و بلکه هم بیشتر ماندند و بعد که دیدند آبی از ما گرم نمیشود رفتند پی زندگی شان...ولی خانوم شین ماند و بالاخره امروز با هم قرار گذاشتیم که تا دوهفته دیگر بروم خواستگاری اش...!

فکرهایم را کرده ام؟ نمیدانم...چه فکری؟ دارم سعی میکنم با نوشتن این سطور به افکارم نظم بدهم...شاید بتوانم اتفاقاتی که افتاده و یا قرار است بیفتد را تجزیه و تحلیل کنم...خانوم شین فاکتورهای مثبت زیادی دارد...در این شکی نیست...مهمترینش این است که برای آنچه میخواهد به دست بیاورد میجنگد...درست برعکس من که همیشه نظاره گر بوده ام...منفعل بوده ام... انگار این اتفاقهایی که میفتد...روابطم...کارم...خانه ام...مشکلاتم و هرچه که هست مربوط به من نیست...انگار این زندگی من نیست و آن را از پشت پنجره ای میبینم...یا فیلمی ست که از تلویزیون پخش میشود...تلویزیونی که با وجود برنامه های تکراری، مبتذل و خسته کننده اش هیچوقت جرئت و شهامت خاموش کردنش را نداشته ام...اما خانوم شین اینگونه نیست...درست وسط معرکه است...!
خب گیرم که همه اینها واقعیت داشته باشد...واقعا هنوز شک دارم که قول و قرار خواستگاری با او گذاشته باشم... یعنی هر لحظه ممکن است صدای بیب بیب موبایلم بلند شود و من بیدار شوم و ببینم همه اینها خواب بوده است...خواستگاری؟ آن هم من؟ شما باورتان میشود؟ اگر من را بشناسید و حرفم را باور کنید تا خر بودن فقط یک جفت گوش دراز فاصله دارید...ولی فعلا که گوشهای خودم دراز تر از همه شما شده است...چون ظاهرا واقعیت دارد...خب بگذارید بر اعصابم مسلط باشم ببینم تا دوهفته دیگر چه کارهایی باید بکنم...امممممم...اول از همه باید یک ایمیلی به مادرم بزنم و بگویم ماجرا چیست...اما چه بنویسم؟...ننه جون آی ننه جون...دختر همسایه مون...قدش بلنده ننه جون...گیسوش کمنده ننه جون...نه...این خوب نیست...درست است دخترهمسایه ما این مشخصات را دارد اما من که قرار نیست خواستگاری او بروم...باید بنویسم تصمیم گرفته ام سر و سامانی به زندگی بی سرو سامانم بدهم و بروم خواستگاری خانوم شین... احتمالا زیاد به نظرش شوخی بامزه ای نخواهد رسید و خواهد نوشت که برو و یک گوز گنده هم به همراهت...! یا اگر جدی هم بگیرد همان جمله معروفش را خواهد گفت که شما دوتا به هم قلاب شده اید و ازدواج کردن زیر چهل سال عین حماقت است و قس علیهذا...و اگر من بر تصمیمم پافشاری کنم سری به افسوس تکان میدهد که شری جان زندگی خودت است و به هر حال میدانی که اگر ازدواج کنی کار گرین کارتت حالاحالاها درست نخواهد شد و اگر فکر میکنی این خانوم شین ارزش ماندن در ایران را دارد خب برو و ازدواج کن و اضافه میکند که البته با این اوضاع اقتصادی آمریکا و وضعیت بیزینس به هر حال روی من حسابی نمیتوانی بکنی و با این جملات خیال خودش و خودم را از بیخ راحت میکند...
حالا من مانده ام و حوضم...قدم دوم این است که بروم به خاله کوچکه رو بیندازم که بیاید با من برویم خواستگاری...اول احتمالا شوکه میشود و بعد کلی میخندد و بعد میگوید آخه بریم خونه مردم بگیم چی؟ خونه داری؟ ماشین داری؟ تحصیلات داری؟ چی داری؟ بریم بگیم داماد دوچرخه یک میلیونی سوار میشه؟ چند بار بهت گفتم بیا و این پراید ما رو بخر...اگه خریده بودی الان لااقل میتونستیم بگیم داماد پراید هاچ بک فول کره ای داره...!خلاصه کلی که سر به سرم گذاشت تازه احتمالا میرود به شوهرش میگوید که شری میخواهد برود خواستگاری و نوبت او میشود که بیاید و سر به سر ما بگذارد و خلاصه با خوشی و خنده احتمالا ما را راهی خانه میکنند.
سراغ خانواده پدری که اصلا نمیخواهم بروم...عمه ام با اینکه زن بسیار خوب و مهربانی ست ولی آنقدر بهش سر نزده ام که راستش رویم نمیشود حالا که کارم گیر است بهش رو بیندازم...بقیه را هم که احتمالا اگر ببینم اصلا نمیشناسم...البته خواهرم هم هست...اما بدبختانه خواهرم با آنکه یکسالی از من بزرگتر است از نظر چهره و قیافه همه فکر میکنند نوزده- بیست سالش است و برای اولین بار فقط به عنوان همراه میتواند بیاید و در اصل حکم بزرگتر را در چنین مجلسی نمیتواند برای من داشته باشد...
پدرم!؟ شوخی میکنید؟...اممممم...البته بد فکری هم نیست...چرا به فکر خودم نرسید؟ آخرین باری که دیده بودمش گیر داده بود که تو چرا زن نمیگیری و من هم گفته بودم شما که گرفتید کجا را گرفتید؟ بهش برخورده بود ولی به هر حال پدرم از ان تیپهاست که بدش نمی آید ما را زن بدهد...امممم...فکر کنم بد نشود...با اینکه یک مقدار اخلاقش قاراشمیش است و ممکن است حرفهایی بی ارتباط با مساله خواستگاری هم بزند ولی به درد مجلس رفتن میخورد...فقط امیدوارم دوباره ریشش را بلند نکرده باشد...پدر من از ان آدمهاییست که وقتی میرود توی فاز ریش دیگر تا وقتی به زانویش نرسد بیخیال نمیشود...البته بد هم نیست...جدیدا مد شده و ریش و پشم نشانه کول بودن و باحالی ست...!
خب پس تصویب شد...باباهه و داداشه را برمیداریم و با خواهره و شوهر خواهره میرویم خواستگاری...امممم...ولی اینطوری هم نمیشود...یک زن همچین سر زبان دار کم داریم...از انها که خوب مجلس را گرم کنند...خواهر من بیچاره آنقدر مظلوم است که به امام حسین علیه السلام گفته است زکی...! از سنگ و علف صدا در بیاید از او در نمی آید...آنوقت مجبور میشویم برویم و همینطور بنشینیم و هی به همدیگر نگاه کنیم و نفس عمیق بکشیم و یا فوق فوقش هراز گاهی بگوییم عجب!... آهان...فهمیدم...یک زمانی یک دوست دختری من داشتم که همچین به سن بالاها میزد(خوشبختانه اینجا را نمیخواند)... با گریم و آرایش هم سه چهار سالی میشود پیرترش کرد...یک چادر هم بیندازد سرش میتوانیم جای عمه بزرگه قالبش کنیم...جان خودم اصل سوژه است...آن زمانها یک بند حرف میزد و واقعا آرواره های پر قدرتی داشت... بزرگترین هنرش این است که همه این مراسماتی را که من هیچوقت ازشان سر در نیاوردم همه را فوت آب بود...از بله برون و عقد کنون و طبق کشون بگیر بیا تا پاتختی و زیر تختی و رو تختی... زنگی بهش بزنم ببینم مزه دهنش چیست.......ولی نمیشود...آدم ضایعیست...یک وقت ما را میبیند و باز فیلش هوای هندوستان میکند و مخصوصا به قصد تخریب می آید که مجلس را به هم بزند...! فقط کافیست وسط مجلس سر درد دلش باز شود و در وفای خودش و جفای ما لب به سخن باز کند...خداوکیلی ضایع نیست؟ آنوقت خانواده عروس فکر میکنند که ما با عمه بزرگه خودمان هم بعـــــــــله...!
اصلا این دوستهای وبلاگی به چه درد میخورند پس...؟ آخ اگر مونیرو ایران بود...باور کنید چنان جای مادرم قالبش میکردم که خودم هم باورم میشد...از این وری ها در حال حاضر رفیق دختر که بخواهد رل سن بالا بازی کند ندارم...متاسفانه یا خوشبختانه با هرکس ماجرا و آشناییتی داشتیم باربی قد و بیبی فیس بوده اند...آهان...بروم سراغ این سهیل...البته اصلا قصد جسارت به دور و بریهای سهیل را ندارم...!...خودش را میبرم جای عموی مرحومم قالب میکنم...!

به من نگاه نکنید...من خل شده ام...قضیه جدی ست...جدی تر از آنچه فکرش را بکنید...من همیشه توی اوج جدی بودن مسخره بازی ام میگیرد...بروید شروع این نوشته را یکبار دیگر بخوانید...مو به تن ادم راست میشود بس که جدی و سنگین است...وسطش رسید یکهو کم اوردم و زدم به مسخره بازی...البته مسخره بازی هم نیست...واقعا دارم فکر میکنم تا دو هفته دیگر چه گهی باید بخورم... کل دارایی من در حال حاضر 5600 تومان است...البته سه هزار تومان هم ته کارت بانک ملی ام دارم که نمیتوانم برداشتش کنم...والسلام...حالا البته چند روز دیگر حقوق میگیرم...حقوقی که یک کت و شلوار آبرومند آیا از تویش در بیاید آیا در نیاید...! انوقت مثل خوشحال ها رفته ام و به دختر مردم گفته ام دو هفته دیگر میروم خواستگاری اش...!!چرا گفته ام؟ خب مرض دارم...کرم دارم...مازوخیسمم عود کرده است...قضیه ملانصرالدین را شنیده اید که نشسته بود و به تخم خودش جوالدوز میزد و فریاد میکشید؟ حکایت من است...بابا نمیدانم چرا گفتم...غلط کردم...ولی به هر حال اول و اخر که باید بروم...حالا شما چه کار دارید من چرا گفتم...اصلا خوب کردم...دلم خنک شد...میخواستم لج شماها را در بیاورم...اصلا وقت زن گرفتنم داشت میگذشت گفتم زودتر ازدواج کنم ...تازه ماشین و خانه قسطی هم میخواهم بخرم...یک عمر قسط میدهم تا چشمتان در بیاید...از این خانه های نود و نه ساله ته سرآسیاب ملارد...چهارتا بچه هم به دنیا می آوریم...شایدم پنج تا...به نیت پنج تن آل عبا...اسمشان رو هم حسن و حسین و علی و فاطمه و امممم...اون یکی کی بود...؟ همون پنجمی...اه...یادم نیست...مهم نیست...اسم آخری را هم میگذاریم حبه انگور...هر شب جمعه هم میرویم توی چمنهای میدان آزادی شمد میندازیم و برج آزادی را نگاه میکنیم...وقتی میگویم این کار را میکنم یعنی این کار را میکنم... .ته ته ته پوپولیستها میشوم...یعنی تا اون حد که محرم که شد بروم زیر علم چهل تیغه کون کثیفمو پاره کنم...تا اون حد که دخترامو پونزده سالگی بدم به یه مرد پنجاه ساله....من میخواستم نویسنده شم...؟ من به قبر کریمخان زند جد بزرگم خندیده ام که نویسنده شم...من اگر نویسنده بشو بودم اینهمه سال تنهایی برای نوشتن صد سال تنهایی هم کفایت میکرد...! حالا زن میگیرم بلکه استعدادم توی شستن کون بچه شکوفا شود...! در موردش کتاب هم مینویسم که آرزوی نویسندگی ام هم عقیم نماند...شستن کون کودک در بیست ثانیه... یا چهل نکته طلایی کون کودک...اسم هنری ام را هم میگذارم شراگیم کوندرا...! پس پیش به سوی آینده ای روشن با پنج دهنه کون نشسته ی آلوده...!.

توسط در November 1, 2008 2:43 AM | | نظرات (101)
یک فرصت استثنایی...!

تقریبا دو هفته پیش بود که لا به لای ایمیل هایم یک ایمیل، حسابی فکر و ذکرم را معطوف به خودش کرد...نگارنده خانوم نسبتا جوانی بود که ظاهرا مدتهای زیادی جزء خواننده های به اصطلاح " بی آزار و بی خاصیت" اینجا بوده و ناگهان در یک شب دل انگیز بهاری دل به دریا زده و تصمیم گرفته ایمیلی برای بنده بفرستد...نامه مختصر و مفید والبته کمی غافلگیر کننده بود...این خانوم نوشته بود که به زودی باعث اتفاقی در زندگی من خواهد شد که به کل مسیر زندگی من تغییر خواهد کرد و اینکه افق های جدیدی را روبرویم خواهد گشود که تصورش را هم نمیتوانم بکنم و البته توضیحات بیشتر را منوط به این کرده بود که اولا من خودم مایل به این کار باشم و در ثانی زمانی را در اختیارش قرار دهم که بتواند با من صحبت کند...
راستش دوزاری من اینگونه افتاد که بالاخره بعد از پنج سال وبلاگ نویسی، دری به تخته ای خورده است و دست تقدیر دختر یکی از تجار سرشناس تهرانی را بر سر راه من قرار داده و این خانوم هم یک دل نه صد دل عاشق متانت و وقار و فرهیختگی و صراحت وهوش و نکته سنجی و با نمکی و چشم و ابروی ندیده من شده است و تصمیم دارد پیشنهادی به من بدهد که من نتوانم آن را رد کنم...پیشنهادی شاید در حد گذراندن ماه عسل در جزایر هاوایی و یا زندگی در ویلایی مجلل در جنوب فرانسه!
بلافاصله دست به کیبورد شدم و هرچه در چنته داشتم رو کردم و با نثری زیبا و مرصع و در چند جمله مراتب امتنان و تشکر خود را اعلام و اضافه کردم بسیار کنجکاو و علاقمندم که بتوانم با ایشان به صورت آنلاین دیداری داشته باشم تا در این زمینه بیشتر گفتگو کنیم و تاریخ و ساعتی را برای یک قرار ملاقات اینترنتی مشخص کردم.
روز بعد رأس ساعت مقرر اتو کشیده و چهار تیغه و افترشیو مالانده پای لپ تاپ و پشت به کتابخانه ام نشسته بودم - که در صورتی که خانوم وب کم خواستند یک جوان خوش تیپ و چهار تیغه را با بک گراند کتابهای کت و کلفت مشاهده کنند – که خانوم پیدایش شد...بعد از یک سلام علیک گرم و خوش و بش های اولیه از من اجازه خواستند که قبل از اینکه حرف اصلی شان را بزنند چند سوال به عنوان مقدمه از من بپرسند و اولین سوالشان هم این بود که آیا من حاضرم به او اعتماد کنم؟
خودم را زدم به خریت که مثلا منظورش را نفهمیده ام... با تعجب گفتم اعتماد در چه زمینه ای!؟ (خدا میداند که میدانستم منظورش این است که به او و به قلب پاکش و به عشقی که در سینه دارد اعتماد کنم...میدانستم میخواهد پیشنهادی عجیب و غیر قابل باور به من بدهد و تنها نگرانی اش این است که اگر به من بگوید مثلا برای هفته دیگر باید آماده باشم و همراه او عازم اروپا شوم حرفش را جدی نگیرم و باور نکنم و یا فکر کنم کاسه ای زیر نیم کاسه اش است...)
گفت: "ببینید...شما واقعا فکر میکنید من بر حسب تصادف و اتفاق بر سر راه شما قرار گرفته ام؟من اینطور فکر نمیکنم و میگویم حتما "مقدر" بوده که امروز من با شما در حال صحبت باشم...
توی دلم کلی قند آب میشود و فکر میکنم که واقعا قدما چقدر خوب گفته اند که عقد بعضی انسانها در آسمان بسته شده و جلوی قسمت نمیشود ایستاد...گفتم:"واقعا نمیدانم...شاید حق با شما باشد...اما لطفا بروید سر اصل مطلب"
گفت: آقای شراگیم! اول به حرفهای من خوب گوش کنید... شما فکر میکنید چقدر می ارزد اگر آدم کل زندگی اش را مدیون چیزی یا کسی باشد...؟چقدر میارزد اگر چیزی بر آدم آنقدر تاثیر بگذارد که تبدیل به یک آدم دیگر شود...؟ چقدر ارزش دارد اگر بتوانی همه ی دنیا را با یک نگاه تازه و متفاوت ببینی و خودت را بیشتر و بهتر از همیشه بشناسی...؟ آقای شراگیم... به من بگو که همه ی اینها چقدر می ارزد؟
حتم داشتم موقع تایپ این جملات پرده ای از اشک جلوی چشمانش را گرفته بود و البته خودم هم از اینهمه تاثیری که بر روی او گذاشته بودم دچار احساسات و نوعی شعف درونی شده بودم...یعنی واقعا خواندن نوشته های من اینهمه بر روی او تاثیر گذاشته بود؟ منکر زیبایی و تاثیر گذاری نوشته هایم نیستم...اما انتظار این را نداشتم که یک روز دختر ثروتمند خسته از زمانه ای با خواندن این سطور به حدی منقلب شود که چک سفید امضایی را جلوی چشمانم بگیرد و با چشمانی خونبار رو به من فریاد بزند: "خودت بگو...بگو که چقدر می ارزد؟" و در اصل با این حرف بخواهد به من حالی کند که همه ی چیزهایی که میتواند به من بدهد در مقابل چیزی که من به او داده ام چیزی نیست...که یک سطر از نوشته های من می ارزد به همه ی ان مکنت و ثروتی که او میتواند در اختیار من قرار دهد...!
واقعا مردد بودم که چه بگویم...بالاخره بعد از مدتی مکث گفتم:"شما به من لطف دارید...من واقعا خوشحالم که تاثیراتی تا این حد خوب و عمیق بر روی شما گذاشته ام...اما فکر نمیکنم نیاز باشد چیزی به من پرداخت کنید...بزرگترین هدیه برای من همین است که میبینم امروز یک نفر با خواندن نوشته هایم احساس بهتری به خودش و زندگی اش پیدا کرده است...من انتظاری از شما ندارم...اما واقعا تحت تاثیر روح لطیف و زیبای شما قرار گرفته ام...کاش میشد بیشتر با شما آشنا میشدم" - صادقانه بگویم اینجا میخواستم کلک رشتی بزنم...این درس را از من داشته باشید...وقتی دختری پولدار به تورتان خورد سعی کنید برگ برنده ی او را از دستش خارج کنید...یعنی خودتان را بی توجه به ثروت و موقعیت اجتماعی او نشان بدهید...جوری وانمود کنید که انگار برای این چیزها پشیزی ارزش قائل نیستید...برای اینکه از دستش ندهید چیزهای دیگر را علم کنید و به بهانه ی همانها دو دستی به او بچسبید...من از "روح لطیف و زیبا" استفاده کردم...شما میتوانید از "چشمهای قشنگ و درخشان" و یا " قلب مهربان و بزرگ" و مانند اینها استفاده کنید که پافشاری و سماجت شما را برای ادامه دادن رابطه ی با او توجیه کند...اگر کمی بگردید در وجود زشت ترین و رذل ترین دخترهای پولدار هم همیشه میشود دستاویزی برای گیر دادن و عاشق شدن پیدا کرد...به او بگویید که حتی حاضرید با او بروید زیر یک چادر پاره زندگی کنید( مطمئن باشید که خانواده دختر هیچوقت چنین اجازه ای به شما نخواهند داد و بالاخره از یکی از برجهای درجه یک شمال تهران سر در خواهید آورد)...به او بگویید کاش دختر فقیر و بی بضاعتی بود تا میتوانستید به او ثابت کنید که او را فقط و فقط برای خودش میخواهید(قطعا چنین آرزویی هم سر سوزنی از ثروت او کم نخواهد کرد...!)-
صحبت به اینجا که رسید یک سکوت ناخوشایندی برقرار شد...بعد از دو بار BUZZ فرستادن سرانجام دختر به حرف آمد:
" فکر میکنم اشتباهی پیش امده آقای شراگیم...من متاهل هستم...این را هم بگویم که مدتهاست وبلاگ شما را میخوانم و همیشه حس میکردم باید در زندگی خودتان تغییر و تحولی ایجاد کنید...من میخواستم بگویم که موقعیتی در حال حاضر وجود دارد که به کمک آن میتوانید زندگی خودتان را کاملا متحول کنید...فقط باید به من اعتماد کنید و البته هزینه آن را هم پرداخت کنید..."
انگار آب سردی ریخته باشند روی سر من...تازه دوزاری ام افتاد که طرف یا گلدکوئیستی ست یا از این پدرسوخته های بنچ مارکتینگ باز است و همه این نامه نگاریها و صحبتها برای این بوده که ما را پرزنت کند...بر مردم آزار لعنت... با این حال سعی کردم خودم را از تک و تا نیندازم...میگویم:"اوه...پس فکر میکنم سوء تفاهمی شده است...جسارتا پای یک تجارت هرمی در میان نیست؟"
میخندد و میگوید:"نه بابا...این چیزها که حقه بازیست...بگذار رک و پوست کنده بگویم ماجرا چیست...یک دوره کلاسهای فشرده ی "آنتولوژی" هست که حدود یک ماه دیگر برگزار میشود...من خودم سال پیش شرکت کردم و واقعا درکم را نسبت به جهان هستی و زندگی تغییر داد...کلا سه جلسه هست و هزینه ش هم حدود 150 هزار تومان است...1- اگر واقعا فکر میکنی یک تحول بزرگ توی زندگیت ارزش این را دارد که به خاطرش این پول را بدهی 2- اگر به حرف من اعتماد داری 3- اگر عقیده نداری که من بی جهت و تصادفی بر سر راه شما قرار گرفته ام که این کلاس را به شما معرفی کنم، همین امروز برو و ثبت نام کن...باور کن نتیجه اش فوق العاده و باور نکردنی ست...!"
دست به نقد یکی از آن آیکونهای مسخره ی یاهو مسنجر را که طرف یک آه سردی میکشد و با دست میکوبد توی پیشانی اش برایش میفرستم و بعد میپرسم: "از همان کلاسهایی نیست که یک آدم ریشوی خیلی مهربان می آید و حرفهای قشنگ قشنگ میزند؟ ببینید خانوم محترم... طرف اگر خود حضرت خداوند هم باشد که در مورد هستی و زندگی و کائناتی که آفریده برای ما آدمیان خاکی و فانی کلاس توجیهی و رفع اشکال گذاشته باشد بنده حاضر نیستم چنین پولی به او پرداخت کنم...!
گمانم کمی دلخور شد ولی با این حال باز هم اصرار داشت که ارزش چنین کلاسی خیلی بیشتر از آن است که با پول سنجیده شود و دست آخر با یک جمله حسابی غافلگیرم کرد...گفت که حاضر است هزینه شهریه من را تمام و کمال بپردازد...من هم البته بلافاصله با قبول کردن پیشنهادش به نوعی غافلگیرش کردم و بی معطلی شماره حسابم را برایش فرستادم و قول دادم به محض اینکه پول را به حسابم واریز کرد بروم و ثبت نام کنم...سنگ مفت گنجشک مفت...! خدا را چه دیدید...شاید واقعا این کلاسها باعث شد از این دید تخمی ای که در حال حاضر نسبت به زندگی دارم خلاص شوم و یک دید متعالی تری پیدا کنم.

توسط در May 14, 2008 10:51 AM | | نظرات (61)
ماچ...!

خانوم شین رفت استانبول...دم رفتنش دبالوگی که باهام داشت شنیدنی بود...:

شری حق نداری وقتی من نیستم کسی رو ببوسیا...
قیافه مظلومانه ای میگیرم و میگم خب پس من بدبخت چی کار کنم سه هفته تعطیلی رو توی خونه؟
یه فکری میکنه و میگه خب اگه خواستی ببوسی فقط حق داری سرشون رو ببوسی...
میگم واه...! مگه قراره ته کسی رو ببوسم؟
میگه نه...منظورم اینه که کله شون رو ببوسی...حتی لپ هم نه...بالای سر...اونجا که مو داره...
میگم نمیخوام...مگه من باباشونم که اونجوری ببوسمشون...؟ تازه موهاشون میره تو دهنم...
دستاش رو میزنه کمرش و با حالت تهدید آمیزی میگه ببخشیدا...پس چجوری میخوای ببوسی؟
میگم حالا چرا گیر دادی به بوسیدن؟ یه ماچ که این حرفا رو نداره...
دادش در میاد که شری حق نداری...اصلا هیچ جای هیچکی رو حق نداری ببوسی...! نه سر نه لپ نه لب نه گوش نه گردن نه دست نه پا نه اینجا نه اونجا نه هیچ جای دیگه...میفهمی؟ حق نداری...بیام بفهمم بوسیدی وای به حالت...
میگم خب من که حرفی ندارم...اصلا من نمیبوسم...یه چسب میزنم دم دهنم که کسی رو ماچ نکنم...ولی اگه بقیه ماچم کنن چی؟حکم شرعیش چیه؟
میگه بقیه اشکالی نداره ماچت کنن...البته منهای این چند نفری که من بهت میگم...یعنی **** و **** و *** **** و *** و **** و **** و ***** و **** ******* و **** و ****** و *** و **** و *** و **** و *******و... (خلاصه هرچی اسم دوست دخترهای سابق و دوستهای وبلاگی و دوستهای اینترنتی من رو بلده میگه)
میگم بسه بابا...تو که هرچی دختر دور و بر ما بود رو گفتی...پس لابد روزبه و سهیل و مهیار فقط حق دارن ماچم کنن...آره؟
میگه نه...ببین مثلا من هاله رو نگفتم...!
میگم بابا حالا اون یه چیزی توی کامنتها پروند...اون که شوهر و زندگیش رو ول نمیکنه از اون ور دنیا بیاد ایران منو ماچ کنه...!
میگه خب این دیگه مشکل خودشه...به هر حال از نظر من که اشکالی نداره که بیاد...!

پ.ن:
این آخرین پست سال 86 من هست احتمالا...از اونجایی که تبریک گفتن سال جدید اونم توی این شرایط (و کلا توی هر شرایطی) کار بسیار پوپولیستی ای هست من رو از مراسم تعارفات و تبریکات شب عیدی (حداقل به صورت مکتوب) معذور بدارید...حالا هرکسی زنگی زد و یا آمد ما را دید حضورا آن جمله معروف پوپولیستی را خدمتش میگوییم که عید شما مبارک...!

توسط در March 18, 2008 10:03 AM | | نظرات (53)
یک درد دل دوستانه...!

یک چیز این وسط غلط است...یا من خیلی چَپَل چولم یا این سهیل جدیدا خیلی براد پیت شده است...! من نمیفهمم اینهمه اتفاقات عجیب و غریب و سینمایی چرا برای من رخ نمی دهد...؟ سر و ته زندگی خصوصی و ماجراجویی های من را جمع کنید و افشره اش را استخراج کنید به اندازه ی یک فرحزاد رفتن و دیزی سنگی خوردن هم هیجان ندارد...اصلا انگار روی پیشانی من نوشته اند کبریت بی خطر...! باور کنید در ناف لاس وگاس هم هیچ هیجانی در انتظار من نیست...آرزو به دلم ماند یک روز توی خیابان که دارم برای خودم راه میروم یک دختری با موهای قرمز و چشمهای وحشی و اندامی متناسب جلوی من را بگیرد و بگوید چون امروز کسی خانه ما نیست بیا برویم خانه ما که کمی با هم حرف بزنیم...! شرط میبندم اگر یک روز هم همچین اتفاقی برایم بیفتد از آنجایی که من در این زمینه ها شانس ندارم واقعا طرف مینشیند به حرف زدن و مخم را حسابی تیرید میکند...اگر بخواهم ادای سهیل را هم در بیاورم و وسط بحث ناگهان دستش را بگیرم و بپیچانم و بچسبانمش به دیوار طرف کونگ فو کار از آب در می آید و چنان میزند زیر شکمم که توی بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان در حالی که جفت بیضتینم توی شیشه الکل بالای سرم قرار دارد، به هوش می آیم...! جان من بروید بخوانید مطلب آخرش را تا بفهمید درد من چیست...آقا بی خبر از همه جا رفته برای خودش بنزین بزند که یک دختر 206 سواری که حتما خوشگل هم بوده بهش گیر داده و بعد هم شماره داده و بعد هم آدرس داده و بعد هم گفته خانه مان هم امروز عصر خالیست... بیا با هم حرف بزنیم...! طرف عبدالله هم باشد میفهمد منظور دختره چیست...سهیل که جیمز! است و ختم روزگار و اگر دختری مثلا بگوید ببخشید آقا ساعت دارید جواب میدهد که "بلی...ساعت داریم...و خانه خالی هم!"
حالا اینهایش به من ربطی ندارد...سهیل را توی گور خودش میگذارند و من را هم دور از جان توی گور خودم...ولی واقعا به این نتیجه رسیدم که هر آدم قسمتی دارد که باید با آن کنار بیاید...ماه تولد من احتمالا با ماه تولد آن پسرک دانشجوی بخت برگشته ی پستان ماچیده ی ایرانی الاصل مقیم کانادا یکی ست...حالا فرض کنید مثلا سهیل جای آن پسرک داخل آسانسور بود...تا در آسانسور بسته میشد اول یک ماچ از پستان دختره میکرد...بعد یک ماچ دیگر از آن یکی پستانش میکرد...بعد هم به سبک خودش دستش را میگرفت و مپیچاند و میچسباندش به آیینه آسانسور و ***Beeeeeep*** ….و وقتی در آسانسور باز میشد دخترک آشفته و لبخند زنان به سهیل که تازه داشت شلوارش را بالا میکشید میگفت”: تنک یو وری ماچ...!”
نه اینکه من چشم نداشته باشم موفقیت دوستانم را ببینم...نه...من و سهیل نداریم...سهیل ترتیب کسی را بدهد انگار من داده ام...! من از این غصه میخورم که این دخترهای کور شده چرا به ما که میرسند همه میشوند کأنّه "دختل مهلبون" توی کارتون ممول و وقتی به سهیل میرسند همه یک پا پاملا اندرسون می شوند...جان من اگر من عیب و ایرادی دارم بگویید...بابا این که من دوست دختر دارم ربطی به این ماجرا ندارد...این را شما میدانید...آن دختر دویست و شش سوار توی خیابان که نمیداند...تازه مگر همین سهیل وقتی دوست دختر داشت کم از این ماجراها داشت...؟ آن نوشته اش را یادتان است که یک خانوم دندانپزشکی که شبیه پاریس هیلتون هم بود و یک مجتمع مسکونی چند ده واحدی هم داشت و یک ماشین آخرین مدل (باور کنید اینها عین حقیقت است و اگر بخواهید لینک ان نوشته را هم میگذارم!) بهش ایمیل زده بود و التماس کرده بود که تو را به خدا بیا و با من رفاقت کن...!...تقریبا هر دو ماه یک بار سهیل یک پیشنهاد کلانی در حد آنجلینا جولی بهش میشود که تازه اینها پیشنهاداتی ست که در وبلاگش انعکاس می یابد...حالا اینکه درون پرده چه فتنه هایی میرود خدا عالم است...! حالا ما توقع خانوم دکتر سرمایه دار جوان و زیبا که نداریم...یک آمپولزن تر و تمیز هم گوشه ی چشمی به ما داشته باشد ما را کفایت میکند... ولی بدبختی من این است که هرکسی به ما میرسد و با ما نشست و برخواست میکند بعد از یکهفته یا یکماه طرز حرف زدنش با ما "مموشی" می شود...هزار بار از دهان این و ان شنیده ام که پشت سرم گفته اند وای چه پسر خوبیه این شراگیم...آخ که چقدر گله...چقدر آقا و جنتلمنه...وای که چه پسر مودبی هست...نازی...! خب گیرم که من مموشی و مودب و ناز و دوست داشتنی...به شما چه...؟ شما کار خودتان را بکنید...! قرار نیست که از اخلاق من سوء استفاده کنید...حتما باید مثل سهیل دستتان را بپیچانم و بچسبانمتان به دیوار...؟ به خدا من راضی ام پشت سرم بگویید این شراگیم آدم هیز و پدرسوخته ایست ولی جلوی من هم همانجور باشید که جلوی سهیل هستید...یعنی همانجور هیز و پدرسوخته...! بابا قدّم بلند تر نیست که هست...قیافه ام بهتر نیست که هست...بامزه تر و خوش اخلاق تر نیستم که هستم...عکس کتابخانه ام را روی وبلاگ می گذارم که نمیگذارم...! تازه سهیل بر عکس من که هر روز موهایم زیاد تر می شود دارد کله اش هم کچل می شود...البته این را جایی نگویید چون به گوشش برسد ناراحت می شود و واقعا روی این قضیه حساس است...!

پ.ن: احتمالا این بخش وبگردیهای آدینه را حذف کنم...جواب نمی دهد علی الظاهر...!

بعد التحریر :

در کامنت شماره 24 این پست سهیل نوشت :

بذار همین امشب برات این مشکل رو حل کنم ! توئی که من می شناسم و میدونم هم شناختم اشتباه نیست . دقیقا آدمی هستی که همیشه انتخاب شده ای و بسیار به ندرت انتخاب کردی . هزار بار شده که توی خیابون یا هرجای دیگه ای از یک دختر خوشت بیاد ولی همیشه منتظر بودی دختر قدم اول رو برداره و بیاد جلو و...یک علتش این قضیه پوپولیسم و این حرفها است و علت دیگرش هم غرور بیش از حد توست . من نمیگم پاشو از فردا راه بیفت توی کوچه دنبال دخترها . تازه تو الان تنها هم نیستی و دوست دختر داری که خیلی هم از هم راضی هستید . بحث من جنبه تئوری داره . به هرحال راهش این نیست . بسیار به ندرت ممکنه دختری توی خیابون هرچقدر هم ازت خوشش بیاد حرکتی انجام بده . قضیه پست آخر من هم دقیقا همینطور بود . اون دختر یک جوری نشون داد که از من بدش نیومده . من هم منتظر نشدم که بیاد جلو بهم شماره بده . این من بودم که رفتم دنبالش و گیرش انداختم . بنابراین وقتی تو این کار رو نمی کنی ناچاری از همین اینترنت و اینجورجاها منتظر انتخاب شدن باشی . یعنی طرف بیاد سراغت و رسما بهت پیشنهاد بده که در نتیجه دایره انتخاب تو خیلی خیلی محدود خواهد شد...
پدرجان در همه دنیا مردها هستند که پیشقدم می شوند . هیچ عیبی هم نداره . مطمئن باش هر دختری انتظار داره مرد بیاد جلو و واقعا ثابت کنه که قصدش ایجاد یک رابطه است . وگرنه تا فردا صبح هم به هم زل بزنند نهایتا دختره راهشو می کشه میره..
و اما بحث شیرین پوپولیسم . بذار رک و راست بهت بگم که من در بیست سالگی تو مایه های خودت فکر می کردم . ولی متاسفانه این تفکر دربست غلطه . عزیز من روشنفکری به اعمالی نیست که انجام میدی یا انجام نمیدی . صرفا به محتویات مغزت بستگی داره و والسلام . دیوانگی محض است که من خودم را از شیطنت ها و لذت های جوانی محروم کنم تا مثلا پوپولیست نباشم !! واقعا خنده دار است . عزیزم این بحث ها فقط در جهان سوم اتفاق می افتد . یعنی جائی که مردم درگیر یک نوع ایده آلیسم بی معنی و احمقانه هستند . تو یعنی با این بحث پوپولیسم می خواهی چه چیزی رو ثابت کنی ؟ گیرم من پوپولیست هستم و تو نیستی . این یعنی چی ؟ این یعنی تو روشنفکر هستی و من نیستم ؟ این یعنی تو با کلاس تری ؟ شوخی می کنی ؟ واقعا فکر می کنی این چیزها مهمند ؟ دیوانه عزیز ! بریز دور این مسخره بازی ها را که در بهترین حالت چیزی جز یک مشت افه مسخره و در حالت های دیگر فقط اثبات کننده کمپلکس های روانی هستند . من در دوران دانشجوئی مدتی توی آزانس کار می کردم . بعضی ها می گفتند وای تو نمی ترسی کسی تو را ببیند ؟ من وقعا خنده ام می گرفت . چه اهمیتی داشت ؟ یعنی واقعا این کار از ارزش من کم می کرد ؟ از نظر خودم این حرفها بی معنی بود . چون همان موقع دانشجوی فوق لیسانس بودم و مطمئنا شغل اصلی من چیز دیگری بود . وانگهی پول تو جیبی خوبی نصیبم می شد و همین هم برایم کافی بود . حالا منظورم تو نیستی . چون تو یکی را از نزدیک می شناسم . ولی شک نکن که این بحث های کلاس و پوپولیسم فقط به دلیل غرور احمقانه ای است که آن هم ناشی از عدم اعتماد به نفس زیاد است . دوباره تاکید می کنم که دست از این بازی ها بردار که آخر و عاقبت خوبی ندارد . فکر ده سال بعدت را بکن که حسرت جوانی از دست رفته ات را می خوری و این که خدایا چقدر بی معنی بهترین زمان زندگی ام را به خاطر یک مشت حرف چرت از دست دادم.. والله من اگر شرایط تو را داشتم تهران را به اتش می کشیدم ! به هرحال خوش تیپی و جذاب و مجرد و تنها هم زندگی می کنی . فکر می کنی همه باید جیپ !! و بنز و بی ام و ! داشته باشند !

جواب من به این کامنت سهیل به درازا کشید...یعنی خیلی بیشتر از آن چیزی شد که قصد داشتم بنویسم و برای همین تصمیم گرفتم این کامنت و جوابش را به عنوان بعد التحریر به این نوشته اضافه کنم تا مطالبی که در انها مطرح شده است و به نظرم مطالب خوبی ست در صفحه نظرخواهی خاک نخورد...این هم جواب من:

مساله این نیست که من غرور بی جا دارم یا از انگ پوپولیست خوردن میترسم...(قابل توجه بقیه دوستان: پوپولیسم در گفتگوهای بین من و سهیل معنایی بسیار فراتر و گاهی بی ربط از معنای اصلی آن دارد و بیخود به ذهنتان فشار نیاورید که این کارها و حرفها چه ربطی به پوپولیسم (اصطلاحی سیاسی به معنای عوامگرایی) دارد...هر جا نوشتم پوپولیسم شما بسته به کاربرد آن در جمله بخوانید سطحی...عوامانه...جلف...مبتذل...مرتبط با خوی جانور گونه آدمی و مانند اینها)
ببین...آدمها با هم فرق دارند...شاید من ده سال دیگر به قول تو افسوس بخورم که چرا وقتی ۳۰ سالم بود از فرصتهایی که برای ایجاد ارتباط با جنس مخالف داشته ام به اندازه کافی استفاده نکرده ام...شاید هم اینطور نباشد...به هر حال همه اینها به این بستگی دارد که من در چه جهتی و چگونه رشد کنم و ده سال دیگر چه چیزهایی برای من در اولویت باشد...این که تو بیست سال پیش اینگونه بودی و اکنون اینگونه نیستی دلیل بر این نمیشود که حق با توست و من هم ده سال دیگر به نتیجه ای خواهم رسید که تو امروز رسیده ای...!
بگذار دقیق تر به نوشته ات بپردازم چون یکی از معدود دفعاتیست که میخواهم جدی تر با تو حرف بزنم...:
نوشته ای روشنفکری به اعمال آدم بستگی ندارد و صرفا به محتویات مغز وابسته است...سوای از اختلاف نظری که با تو بر سر مفهوم و مصادیق روشنفکری دارم میخواهم بدانم محتویات مغز اگر نتواند بر روی رفتار و اعمال آدمی تاثیر بگذارد فرقش با محتویات مثلا روده در چیست؟ اصلا کارکرد این مغز کجا مشخص می شود...مگر می شود من نوعی مثلا صبح تا شب کتابهای فمینیستی بخوانم و افکار فمینیستی داشته باشم ولی در زندگی روزمره ام تو سری خور و مرد ذلیل و محروم بالفطره از حقوق اولیه ی خودم باشم ...این حقه بازی ست...اصلا مگر میشود رفتارها و کنش های ما تحت فرمان مغزمان نباشد؟ تو اگر در تک تک رفتارهایت بزرگ نباشی و بزرگوارانه رفتار نکنی چطور میتوانی ادعا کنی انسان بزرگی هستی؟صرفا با این ادعا که افکار بزرگی در سر داری...!؟ این هم از آن حرفهاست که هیچ جوره توی کت من نمیرود که آدم میتواند مثلا شب تا صبح با همه وجود در کتابهای انچنانی فلسفی و اجتماعی و هنری غور کند و صبح مثلا برود توی خیابان و فوحشهای چارواداری بدهد و عربده بکشد و کتک کاری کند و انگشت به فلانجای خانومها کند و هزار و یک کار عمله جاتی دیگر انجام دهد...حالا تو هی بگو بزرگی به همان کتابهاییست که خوانده و به همان افکاریست که با انها درگیر است و رفتارش چه فرق میکند که چه باشد...!
نوشته ای که این دوری جستن از پوپولیسم و تنزه طلبی و کلاس گذاشتن از غروری ست که علت اصلی ان هم نداشتن اعتماد به نفس است...این هم توی کت من نمیرود...قسمت اولش هم برود قسمت دومش نمیرود...مسلما اینکه من توی خیابان دنبال کسی راه نمیفتم یکی از علتهایش همین غروری ست که دارم...اما علت اصلی اش چیزیست که به ان هم میرسیم...اما این غرور دست بر قضا علتش همان داشتن اعتماد به نفس است و نه عدم اعتماد به نفس....اثباتش هم ساده است...کافیست یک روز بروی توی کوچه و خیابان و رفتارهای مردم را نگاه کنی...فرض کن دختری تنش میخارد و یک روز صبح راه میفتد توی خیابان که برای هر کس و ناکسی کرم بریزد و به قول تو پالس مثبت بفرستد...حالا اینکه چه انگیزه ای از این کارش دارد احتمالا به خودش مربوط است...تو فکر میکنی این دختر بیشتر از جانب چه کسانی کم محلی ممکن است ببیند؟ و برعکس چه کسانی بیشتر برای او سر و دست میشکنند و دنبالش به راه می افتند؟ واضح است که بعد از چند ساعت خیابان گردی یک لشکر کور و کچل (دور از جان تو) دنبالش راه میفتند و بسته به حال و هوایشان یا متلکی میاندازند یا جلو میروند که شماره ای به او بدهند و یا با حرفهای قشنگ سعی میکنند توجهش را جلب کنند...از کوپن فروش و سوپری سر گذر بگیر تا سرباز های چس ماه خدمت و این جوانکهای بیکار الدوله سر چهار راه ها...حالا اگر در این بین یک آدمی مثل تو هم پا پیش بگذارد خب این را باید به حساب خاص بودن! ش گذاشت و نمیخواهم تو را همردیف این محرومان از همه چیز (منجمله جنس مخالف) قرار دهم...فکر کن حالا همین دختر ندیده و نشناخته در مسیر خود همان لبخند را برای یک نویسنده ی نامی...یک ورزشکار معروف...یک تاجر موفق...یک دانشمند بزرگ یا یک هنرپیشه نام آشنا هم زده باشد...و فقط تصور کن چقدر دور از ذهن است که آدمهای ذکر شده بیفتند دنبال این دختر به هوای اینکه رابطه ای را با او برقرار کنند...!مثلا تصور کن رضا کیانیان بیاید با هزار کلک سر صحبت را با این دختر باز کند و شماره اش را بدهد که به من زنگ بزن چون که دختر برای او پالس مثبت فرستاده است..!یا مثلا شاملوی بزرگ را تصور کن که با قدمهای تند پشت سر این دختر راه میرود و هی در گوش دختر نجوا میکند و از او میخواهد که شماره اش را بگیرد...!
و حالا چون این کار را نمی کنند پس لابد از اعتماد به نفس کمتری از من یا توی نوعی برخوردارند...! نه...سهیل عزیز...اینها اولویتهای زندگیشان تغییر کرده...اینکه چقدر ما برای ایجاد رابطه با جنس مخالف تقلا کنیم و دست و پا بزنیم منوط به این نیست که چقدر اعتماد به نفس داریم...بسته به این است که چقدر محرومیت کشیده باشیم و چقدر این مساله هنوز برای ما در اولویت مسائلمان قرار داشته باشد...متاسفانه اینجا جهان سوم است...اما نشانه اش نه آن چیزیست که تو گفتی ( درگیری مردمانش با ایده آلیسمی احمقانه) که نشانه اش درگیری و کلنجار همیشگی مردمانش با مسائل عاطفی و جنسی شان است...درگیری همیشگی مردمی که همیشه به خاطر محدودیت ها و محرومیت های عاطفی و جنسی اولویت اول زندگی شان چند و چون و کیفیت و کمیت روابط اینچنینی شان بوده است...میل به خریدن و انبار کردن برای روز مبادا حتی اگر بدانیم که آن روز مبادا دیگر نمی آید از ویژگیهای یک جامعه ایست که برای مدتی دچار قحطی شده است...سهیل عزیز...ان کمپلکس روانی که صحبتش را میکنی در این جامعه ساری و جاری ست و اسمش هم برای ما مردها سیری ناپذیری جنسی و ترس بیمارگونه از روزی ست که دسترسی به زن نداشته باشیم...چندین رابطه را به موازات هم شروع کردن و ادامه دادن...به هر جا سرک کشیدن و به هر کسی آمار دادن و امار گرفتن...این فکر که اگر بشود با کسی کافی شاپ رفت پس اگر نروی باخته ای...این فکر که اگر بشود به کسی شماره داد پس اگر ندهی ضرر کرده ای...این فکر که اگر بشود کسی را بوسید پس اگر نبوسی از دستت رفته است...این فکر که اگر بشود کسی را به بستر کشاند پس اگر با او نخوابی سرت بی کلاه مانده است و بعدها حسرتش را خواهی خورد...اینها نشانه یک جامعه حریص، بیمار و عقب افتاده است.
من میگویم از این فکرها باید جدا شد...باید تکلیفمان را با خودمان مشخص کنیم...من و توی نوعی که ادعای روشنفکری داریم اگر نتوانیم راه علاجی برای این دردمان پیدا کنیم از آدمهای کوچه و خیابان چه انتظاری میشود داشت...؟ ... بحث کلاس گذاشتن نیست...من در شان خودم نمیدانم که مثل قحطی زده ها رفتار کنم...در شان خودم نمیدانم که همه ی فکر و ذکرم این باشد که دوست دخترم چقدر فشن است و چقدر حال میدهد و چقدر میشود با او اینجا و انجا کلاس گذاشت...در شان خودم نمیدانم هر دختری که بهم خندید بیفتم به دنبالش..در شان خودم نمیدانم مثل هرجایی ها خودم را در اختیار هر کس و ناکسی قرار دهم...نه تنها همه ی اینها را دون شان خود میدانم که وظیفه خود میدانم نسبت به رفتارهای دیگران نیز عکس العمل نشان بدهم...من نه از نظر تکنیکهای بازیگری و روح هنرمندانه رضا کیانیان هستم و نه از نظر تکنیکهای شعر گویی و وسعت خیال احمد شاملو...اما دقیقا به همان دلایلی که این دو و امثال این دو چنان کارهایی نمیکنند من هم نمیکنم...چون برای شراگیم زند...برای همین شراگیم زند زپرتی که به اندازه خودش میبیند و میخواند و میفهمد و مینویسد چنان ارزش و اعتباری قائلم که این اجازه را به خودم ندهم که با رفتارهای پوپولیستی (رفتارهای سطحی...عوامانه...جلف...مبتذل...مرتبط با خوی جانور گونه آدمی و...) خودم را همردیف و همسطح محروم ترین و بالطبع قشری ترین و رشد نایافته ترین افراد این جامعه قرار دهم...ادعا نمیکنم پسر پیغمبرم اما اگر لغزشی هم بوده و خواهد بود یک استثناست بر یک قاعده...سعی من همواره این بوده است که از این قاعده پیروی کنم...نه...اشتباه می گویم...من سعی نکرده ام...من برای پیروی از این قاعده خود را تربیت کرده ام...این قاعده چیزی بیرون از من نیست که بر من تحمیل شود...این قاعده خواست و سلیقه و مشی من است که بدون آن آدم دیگری غیر از این که هستم خواهم شد...
این قاعده سه اصل کلی دارد:

اگر جامعه قحطی زده است تو جو گیر نشو...برای آدمی مثل تو همیشه دختری هست که تنهاییت را پر کند...هیچ کسی از آغوش زنهای بسیار به جایی نرسیده است و البته بسیاری از آدمها از همین نقطه به فلاکت و پستی افتاده اند و تباه شده اند.

چیزهای دیگری هم به جز زن برای لذت بردن وجود دارد که به تو نئشگی بسیار پایدار تر و عمیق تری از همآغوشی با زیباترین زنان میدهند.فقط مردمانی که توانایی و استعداد بهره گیری از این لذات را ندارند در طلب لذت آواره ی آغوش زنان می شوند.

وقتی با زنی هستی همیشه با مغزت دوستش داشته باش نه با قلبت...قلب عضو بی ارزشی ست...!

توسط در February 10, 2008 12:03 PM | | نظرات (129)
پرسشنامه...!

چند وقت پیش یک سری نامه نگاریهایی داشتم با خانوم نویسنده ای که خارج از ایران زندگی میکرد...دختری بود همسن و سال خودم که بسیار هم خوب و شسته رفته مینوشت...اوایل نامه نگاریمان به صورت سربسته اشاره ای به زندگی خودش کرده بود که ظاهرا با یک آقای دکتری به صورت موقت همخانه است و یک جا زندگی میکنند...در نامه های بعدی هرچقدر من سعی کردم زیر زبانش را بکشم تا بفهمم رابطه این دو چه مدلیست و در چه حدیست هر بار خیلی زیرکانه از جواب دادن طفره میرفت و از دلتنگی ها و دوری ها و دغدغه هایش به صورت خیلی کلی و انشا وار مینوشت...من ولی تشنه ی شنیدن جزئیات بودم...!تنها چیزی که از این آقای دکتر به من گفته بود اسمش بود و اینکه با او به صورت موقتی همخانه است... یک چند هفته ای ما را حسابی گذاشته بود سر کار و من هم نمیخواستم انقدر خودم را سبک کنم که مستقیما سوالی در باره ی زندگی خصوصی اش بپرسم و خب سوالهای دو پهلو را هم یا بی جواب میگذاشت و یا به ان پهلویی که مورد نظر من نبود و شنیدنش برایم چندان جذابیتی نداشت میپرداخت...یک روز که حسابی بی حوصله شده بودم و آن رگ فضولی ایرانی ام به شدت قلمبه شده بود تصمیم گرفتم که موش و گربه بازی با این خانوم را کنار بگذارم و مشخصاً سوالهایم را بپرسم...یک فیلسوف چینی میگوید وقتی نمیتوانی سوالی را جدی مطرح کنی ان را به شوخی مطرح کن...برایش یک نامه نوشتم و بعد از تعارفات معمول نوشتم که از آنجایی که تو هر بار از دادن توضیح کافی و مبسوط در مورد خودت و آقای فلان و رابطه ات با او طفره میروی و از انجایی که من دلم میخواهد بدانم بالاخره شما دو تا زیر آن سقف چه غلطی میکنید برایت یک فرم پرسشنامه میفرستم که باید به طور کامل پرش کنی...!

و پرسشنامه زیر را برایش فرستادم:

نام:------------- (این رو میدونم ولی باز بنویس...ضرر نداره!)
نام خانوادگی:---------------
نام پدر:--------------- (این یکی زیاد به من ربطی نداره)
نام مادر:-------------- (این یکی اصلا به من ربطی نداره)
تاریخ تولد: --- --- ---
محل تولد: ---------------
شماره شناسنامه: ---------------
صادره از: --------------
شماره تلفن همراه: --------------------
شماره تلفن همراه برای مواقع ضروری: -------------------
(ترجیحا متعلق به یکی از دختران خوشگل فامیل باشد)
شماره منزل: -------------------
شماره منزل برای مواقع ضروری: ---------------------
(ترجیحا متعلق به همان دختری که شماره موبایلش را داده بودی باشد)
شماره ی پا: -----
دور کمر: -----
دور باسن: -----
با عرض شرمندگی دور سینه: -----
(سایز سوتین رو هم بفرمایید کفایت میکند!)
ارتفاع از سطح دریا: -----
( البته بدون کفش پاشنه بلند)
اسم اون پسر گردن کلفته در دوران مدرسه: -----------------
(همون که بابات رفته بود زده بود تو گوشش)

**اینجا لازم به توضیح است که این دوستم در یکی از نامه هایش ضمن بیان یک خاطره نوستالژیک از دوران مدرسه به پسر هیکل دار بسیار خوشتیپی اشاره کرده بود که به سرنوشت تلخی دچار شد!

اسم هر پسر گردن کلفت دیگری که احیانا سر و سری باهاش داشته ای: ---------------

خب...از اینجا به بعدش دیگه راحته... چون سوالها چند جوابیه:

سوالها مربوط میشه به اون یارو دکتره: (جلوی هرکدوم که درسته تیک میزنی!)

سابقه ی کیفری:
الف) دارد □
ب) ندارد □
ج) به تو چه ربطی دارد □

آیا زبانم لال رابطه ی سکسی داشته اید؟
الف) داشته ایم □
ب) نداشته ایم □
ج)خیلی بی شعوری □
د) خفه شو □

آیا از رابطه ی سکسی خود لذت هم میبرده اید...؟
الف) ای ی ی...بد نبود □
ب) جای شما خالی □
ج) آدم باش □
د) بهت گفتم خفه شو □

(در مورد دو سوال اخیر یک راهنمایی کوچولو بهت میکنم که گزینه ی ج و دال در هر دو سوال گزینه غلط است!)

برای جلوگیری از بارداری ناخواسته از چه وسیله ای استفاده میکنید؟
الف) کاندوم □
ب) آی یو دی □
ج) قرص ضد بارداری □
د) توکل به ائمه اطهار □
ه) خودش زود میکشه بیرون! □
و) ای بابا...تو نیگا به خودت نکن...... □
ز) اجاقم کوره! □

در صورت بچه دار شدن اسم پسرتان را چه خواهید گذاشت:
الف) حسین □
ب) قلی □
ج) جعفر □
د) حسینقلی □
ه) حسینقلی جعفر □
و) جعفر حسینقلی□
ز) جعفر قلی حسین □
ح) سایر موارد مشابه از همین ریشه □

اگر دختر بود چه:
الف) ام حسینقلی جعفر □
ب) بنت حسینقلی جعفر □
ج) اخت حسینقلی جعفر □
د) حسینقلی جعفر! □
ه) ما دختر نمیخوایم.... □
و) زنده به گورش میکنیم □

هنگام آشنایی از چه چیز این مردک بیشتر خوشتان امده بود:
الف) گردنِ کلفت □
ب) ابروی پیوسته □
ج)سینه ی کفتری □
د) پشت بازو □
ه) جلو بازو □
و) زیر بغل □
ز) موهای ناحیه سینه □
ح) موی زهار! □
ط) سایر موارد....! □

این مردک از چه چیز شما بیشتر خوشش آمده بود:
الف) گیسوی مجعد □
ب) چشم خمار □
ج) لب غنچه □
د)خال لب □
ه) دماغ سر بالا □
و) شاسی بلند □
ز) دو گنبدان و ممسنی □
ح) سایر موارد.....! □

معمولا در خانه برای خطاب کردن شما از چه کلماتی استفاده میکند؟
الف) عزیزم □
ب) مای دارلینگ □
ج ) جیگر □
د) هی یو □
ه) زنجان □
و) آهای زن □
ز) آهای زنیکه □
ح) سلیطه خانوم □
ط) ج*** خانوم! □

شما معمولا برای خطاب قرار دادن او از چه واژه هایی استفاده میکنید؟
الف) عسلکم □
ب) مای سویت هارت □
ج) کون گشاد □
د) جعفرقلی □
ه) آهای جعفر قلی □
و) جعفر قلی هووووووی □
د) جعفر قلی مگه کری؟ □

هنگامی که ناشزه گری میکنید بر طبق تعالیم اسلامی برای تنبیه بدنی شما از چه وسیله ای استفاده میکند؟
الف) لیفه ی درخت خرما□
ب) شاخه ی درخت خرما □
ج) تنه ی درخت خرما □
د) هسته ی خرما ! □
ه) نانچیکو □
و) اسید سولفوریک 98 درصد □

اگر هنگام ورود به خانه آقای دکتر را با یک دختر فیلیپینی در رختخواب ببینید اولین جمله ای که از دهانتان خارج میشود چیست؟
الف) اوه...مای گاد! □
ب) اوه...مای جیزز □
ج) یا ابولفضل...! □
د) یا قمر بنی هاشم...! □
ه) یا الله... □

دومین جمله ای که از دهانتان خارج میشود چیست؟
الف) سگ کثیف! □
ب) سگ ولگرد! □
ج) وغ وغ صاحاب □
د) بوف کور □
ه) سه قطره خون □

اگر این آقای دکتر شما را در چنین وضعی ببیند چه میکند؟
الف) کمی تعجب میکند... □
ب) آقای دکتر عاشق سکس گروهیست □
ج) ترتیب دختر فیلیپینیه را میدهد و از من تشکر میکند □
د) ترتیب من را میدهد و از دختر فیلیپینیه تشکر میکند □
ه) ترتیب هردویمان را میدهد و از کسی هم تشکر نمیکند □
و) میرود برای دوستانش تعریف میکند که همخانه اش لزبین است □

منظورم این نبود...! اگر شما را با یک مرد مثلا نیجریه ای الاصل توی تخت ببیند اولین جمله ای که از دهانش خارج میشود چیست؟
الف) جمله ای خارج نمیشود □
ب) اصوات نامشخص □
ج) یا...ابو...ال...ف...ف....ض...ل...ل □
د) منو نخور...منو نخور........ □

خب بعد چه میکند؟
الف) همانجا جلوی در از حال میرود □
ب) دمش را میگذارد روی کولش و فرار میکند □
ج) التماس میکند که ان مرد نیجریه ای کاری به کارش نداشته باشد □
د) میرود با همان دختر فیلیپینیه همخانه میشود □

یعنی میخواهید بگویید آقای دکتر غیرت میرت ندارد؟
الف) بله □

ممنونم از اینکه وقت گذاشتی و این فرم را پر کردی
الف) خواهش میکنم □ ب) تمنا میکنم □ ج) استدعا میکنم □ د) وظیفه بود! □

توسط در January 12, 2008 11:46 AM | | نظرات (88)
یک مکالمه تلفنی کوتاه با خانوم شین...!

میگه: شنیدی وبلاگ 35 درجه به عنوان بهترین وبلاگ از طرف دویچه وله انتخاب شده...؟
می گم: جدی؟ به سلامتی...
میگه: بی شعورا پس چرا تو رو انتخاب نکردن؟
میگم:این حرفا چیه میزنی...؟ نا سلامتی من یه آدم روشنفکری هستم... ما عاشقان خدمتیم نه شیفتگان قدرت!
میگه: تو کجات روشنفکره؟
میگم: واه...تو دیگه چرا؟ روشنفکری یعنی اینکه وقتی بقیه برای مسابقه ی بهترین وبلاگ صف کشیدن تو وای سی کنار و لبخند بزنی!
میگه: روشنفکری و ایضا لبخندت توی سرت بخوره! میدونی جایزه ش چی بود؟
میگم: چی بود؟
میگه: یه لپ تاپ!
میگم: جدی!؟...بی شعورا پس چرا منو انتخاب نکردن؟

توسط در November 17, 2007 1:59 PM | | نظرات (20)
چهل سال بعد در همین روز...!

سخنگوی روابط عمومی وبلاگ عقاید یک کریشنامورتی (عقاید یک دلقک سابق) اعلام کرد که به زودی باز کردن سر کتاب و ریختن رمل و اسطرلاب نیز به فهرست خدمات آن وبلاگ اضافه خواهد شد...وی با تاکید بر تداوم مشی روشنفکرانه ی وبلاگ فوق خاطر نشان کرد که جن گیری و احضار ارواح و گرفتن فال هیچ سنخیتی با علم و روشنفکری ندارد و علم این کار در سینه ی استاد اعظم (سهیل) محفوظ است.. وی اضافه کرد کسانی که به شایعاتی مبنی بر اختلال مشاعر استاد دامن میزنند از مزدوران و حقوقبگیران نیروهای منفی کیهانی هستند که قصد دارند شمع وجود استاد را با این شایعات خاموش کنند... شایان ذکر است سهیل اعظم که چهل سال پیش آدم نسبتا محترم و روشنفکری بودند یک شب ناگهان بر اثر نشت مقداری جیوه از سقف اتاق خوابشان به نیرویی متافیزیکی دست یافتند که از آن روز با کمک آن امرار معاش میکنند...!

نیروی انتظامی در آخرین ضرب الاجل خود تا پایان هفته به بانوان و زنان فراری اجازه داد با مراجعه به مراکز پلیس و دریافت یک قبضه آلت مصنوعی خود را به مراکز تغییر جنسیت معرفی نمایند...سردار رادان زاده در نشست خبری روز قبل اعلام کرد در ادامه ی اجرای طرح ارتقای امنیت اجتماعی و ریشه یابی ناهنجاریهای اجتماعی به این نتیجه رسیدیم که مشکل زنان و دختران ریشه دار تر از مانتو و روسری و پاچه شلوارشان است و این بار در اقدامی ضربتی میخواهیم ریشه های گناه را در جامعه بخشکانیم...وی در ادامه ی فهرست مصادیق اخلال در امنیت عمومی اعلام کرد در نشست مشترکی که با علمای دینی داشتیم به این نتیجه رسیدیم که کلا زنها مخل امنیت اجتماعی هستند و چکمه پوش و غیر چکمه پوش هم ندارند...!
شایان ذکر است نیروی انتظامی چهل سال پیش با قرار دادن نام زنهایی که در خیابان چکمه به پا میکنند و یا به جای روسری شال به سر میاندازند در رتبه ی دوم لیست اخلال گران در امنیت کشور مبارزه با عوامل اخلال در امنیت عمومی را آغاز کرده بود...(رتبه ی اول متعلق به قداره بند ها و عربده کش ها و گردنه گیر ها بوده و قاچاقچی ها و توزیع کننده های مواد مخدر در رتبه ی پنجم جای داشتند...!!)

رئیس جمهوری محبوب کشورمان پرزیدنت احمد محمودی نژاد عصر امروز در ادامه ی سفرهای استانی خویش یه استان چیانگ چونگ ویتنام سفر کرد...وی در حالی که لباس محلی چیانگ چونگی پوشیده بود و در حالی که با دو انگشت گوشه های پلکهایش را میکشید تا لااقل قیافه اش شبیه مردم محلی شود و مردم احساس غریبی نکنند و نترسند در جمع پر شور برنج کارهای این استان به ایراد سخنرانی پرداخت و بر حق ایران مبنی بر دست یابی به فنآوری صلح آمیز هسته ای تاکید کرد...گفتنی ست به علت محدود بودن استانهای داخل ایران و تکرر این سفرها که موجب دلزدگی و خستگی مردم بعضی از نواحی شده بود و نیز شنیده شدن زمزمه هایی از میان ستادهای استقبال در استانها مبنی بر این که " اه...باز این اومد...!" رئیس جمهور محبوبمان تصمیم گرفت استانهای کشورهای دیگر را هم در لیست سفرهای استانی خود بگنجاند...
وی در پاسخ خبرنگاری که پرسیده بود فکر نمیکنید انرژی هسته ای دیگر دمده شده و در این چهل سال انرژی های بسیار قدرتمند تر و به صرفه تری کشف شده است بعداز اینکه کمی پشت سرش را خاراند گفت که راستش مساله ی انرژی هسته ای برای ما دیگر یک جورهایی ناموسی شده است...و بعد با لحنی غیورانه ادامه داد..."ناموس آدم صد سالش هم بشود باز ناموس آدم است...!" و در حالی که به شدت به هیجان آمده بود از همان پشت تریبون فریاد زد: " انرژی هسته ای؟" و جماعت حاضر هم یکصدا جواب دادند: " چیون چیون چیانگ چونگ"...
هنگام بازگشت رئیس جمهور محمودی نژاد از مترجمش در هواپیما پرسید این ویت کونگ ها چه گفتند؟ و مترجم ایشان با شرمندگی توضیح داد که گفتند:" حق مسلم ماست...!"

شراگیم زند نویسنده ی وبلاگ شراگیم که به علت کهولت سن به سرطان مبتلا شده است در وصیتنامه خویش اعلام کرد که بعد از مرگش خاکسترش را به وسیله ی پست به ایالات متحده بفرستند تا لااقل آرزو به دل نماند...مادر شراگیم هم ضمن دلداری دادن به فرزند برومند خود به او توصیه کرد به شیمی درمانی خودش ادامه دهد و سعی کند زنده بماند چون ماکزیمم تا دو سال دیگر کارش درست خواهد شد...!

توسط در November 13, 2007 6:20 AM | | نظرات (44)
گودزیلا علیه گیدورا...!

در این سیرک که هر کس پست و مقامی را قبضه میکند مدعی ارتباط با عالم غیب و داشتن نمایندگی تام الاختیار خداوند بر روی زمین است و در این بلبشو که انجام هر جنایتی تحت عنوان "اجرای حکم خدواند" توجیه می گردد و در این سرزمینی که حاکمانش خود را در چشمه ی تقدس از فرق سر تا نوک پا روئین تن کرده اند و هر مخالفت و مبارزه و انتقادی محاربه ی با خداوند و توهین به مقدسات تلقی میشود فقط "آقا پرفسور ابراهیم میرزایی" را کم داشتیم که به عنوان یگانه ناجی ملت ایران عَلَم به دوش و هن و هن کنان از راه رسید...!
چند ماهی بود که هر از گاهی ایمیلی دریافت میکردم با عناوین چشم نوازی چون " عَلَم حق و عدالت" و یا " یگانه ناجی مردم ایران آقا پرفسور میرزایی" و مانند آن...و خب مسلما نامه ها را نخوانده راهی سطل آشغال میکردم...این بار ایمیلی داشتم با عنوان " آغازی بر آغاز" و از آنجا که به هر حال از عنوانش چیزی دستگیرم نشد ایمیل را باز کردم و دیدم ای دل غافل همان پرفسور میرزایی خودمان است...از نوشته های نامه چیز زیادی دستگیرم نشد...معجونی بود از کلمات مهجور و قلمبه سلمبه که بدون ارتباط منطقی و نحوی مشخصی به دنبال یکدیگر قطار شده بودند...تلفیقی از اسلام و زرتشت و کوروش و دین ابراهیمی و البته محمد رضا (که هویتش بر بنده تا این لحظه نا مکشوف است)...اصلا بگذارید چند خط از نامه ایشان را بنویسم تا خودتان قضاوت کنید:
" نفخه سور، آفریننده ی روان اسفار، اسفار پیدایش تن و روان مخلوقات، خوداً الحسنات، یوم الطول، یوم الحساب، المبدی نون محکمه کبری معاد المیعاد "
این فقط به جای مثلا «بسمه تعالی» یا «به نام خدا» یش بود...شخصا فکر میکنم برای تمرین فن بیان تکرار سریع این سطور چند بار در روز بتواند بسیار مفید باشد. در ادامه ایمیل چنین میخوانیم:
" دان الانشاء دین ایران زمین پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک، اندر وحدت الوجود قلب العقل مردمی در شال مقدس آئین بود. الحکم التوحید اندر کعبه ابراهیمی و اسلام النور و الحقیقه و الایمان و اعمل الصالحات و الامر بالمعروف و النهی عن المنکر و جاء الحق و زهق الباطل همان معناست."
چند لحظه چشمهاتون رو ببندین و در مورد این جملات گهر بار فکر کنین و وقتی به نتیجه ای نرسیدین ادامه سخنان نغز ایشون رو اینچنین دنبال کنین:
"کورشِ آفرین دارِ روانِ زنده ی تاریخِ آدم و شمشیر زن عدالت خدا الحکم الحق حق دار همه دورانها تا پایان دورانها که روان جاوید در بهشت خدا دارد.الحکم الفرقان. « احمد پایان دورانها» نفخه ی صور رستاخیز تکلیف الهی محمد رضا.
شجره الخبیثه الشیطان و الابالسه الشیطان و عداوه الشیطان وسوسه اهریمن گمراهی اندیشه آدم از ذات فطرت آفرینش آدم دار البوار است."

منم دقیقا احساس شما رو داشتم...احساس خنگی میکردم و در مقابل این ژرف اندیشی "آقا" کاملا خود را مستاصل احساس میکردم...به هر حال چیزهایی که یک پرفسور مینویسد را احتمالا فقط یک پرفسور دیگر مثل خودش میتواند بفهمد...!تصمیم گرفتم به سایت ایشان سری بزنم...سایت اصلی ایشان از قسمتهای مختلفی تشکیل شده بود و به اصطلاح ابواب متعددی داشت...وارد قسمتی شدم با نام " آقا فرموده ها " و در این بخش به مقاله ی بسیار زیبایی در مورد آزادی برخورد کردم...این مقاله در تضادی عجیب با سایر نوشته های استاد آنقدر ساده نوشته شده بود که بیشتر شبیه انشاهای یک بچه دبستانی بود و این نشان میداد استاد اگر بخواهد از سیستم لغز گویانه و اسرار آمیز خود نزول کند احتمالا خیلی نزول خواهد کرد...! بعد از مستفیض شدن از این مقاله زیبا و کودکانه تصمیم گرفتم به سایر بخشها هم سری بزنم و خوشبختانه آقا در سایر قسمتها مجددا به زبان اصلی خود بازگشته بود...در نوشته ای تحت عنوان "یوم الطول" میخوانیم :
" آدم کتاب آفرینش قلب العقل عقل القلب آفریدگار پروردگار دادگر دادگستر دادفرماست. آدمیان و هر آدم زاویه خود را با خدا دارد الممتحنه الاختیار خودآ الحسنات.مسئولیه الشخصیه. روز الشهاده السماء یوم الطول وعده خدا. "
خب امیدوارم در مورد یوم الطول همه چیز رو متوجه شده باشین...اگه هم نفهمیدین احتمالا طول قضیه یه مقدار بیشتر از عمق شما بوده...یه کم با آقا اخت بگیرین کم کم عادت میکنین...!

اما قضیه به همینجا ختم نمیشه...جناب پرفسور یک سایت دیگه هم به طور مجزا برای نظرخواهی گذاشتند تا مردم نظراتشون رو در مورد سازمان "عَلَم خق و عدالت" و بنیانگذار اون به طور آزادانه بگن...سوالها به صورت چند جوابی مطرح شده و شما میتونید از بین گزینه های موجود یکی رو انتخاب کنید...به طور مثال چند نمونه از بند های نظر خواهی و گزینه های موجود را عینا می آورم :

سوال ۱ـ‌ از چه طريقى با يگانه نجات دهنده‌ آقا پروفسور دكتر ابراهيم ميرزايى راهبر، بنيانگذار سازمان عَلَمِ حق و عدالت آشنا شده‌ايد؟
(این شکسته نفسی شون من رو کشته!)
گزینه 1 : ايشان آنقدر با عظمتند كه هيچكس نميتواند بگويد «من با ايشان آشنا هستم». حتى قطره‌اى از اقيانوس بيكرانِ دانايى‌ها و توانايى‌هاى ايشان را كسى نميداند. به والله كه با اعتقاد تمام، اين را مى‌گويم.
گزینه 2 :بله بنده با نام ایشان از قبل از انقلاب آشنا بودم. در آن زمان هم ایشان اندیشه و راهکارشان برای نجات مردم از ظلم پادشاهى پهلوى و شناساندن حيله‌ها و جنايات آنها براى ارتشيان و دانشجويان و ورزشكاران بود.
گزینه 3 : از طریق فعالیت در ورزش جسمى و روحى کونگ‌‌‌‌فو توآ با نام مبارک آقا پروفسور ابراهیم میرزایی آشنا شدم و در حد اندك درك ناچيز خودم، از قدرت بيحد و توانمندى و اندیشۀ بسیار عظيم انسانى ايشان آگاهى دارم.
گزینه 4 : ايشان سالهاى بسيارى است كه در هر زمينه‌اى راهنماى انسانها بوده و هستند. در مبارزه‌ى علنى و مخفى با دو رژيم پهلوى جنايتكار و آخوندهاى شيطان‏، در ورزش كه سرآمد و بنيانگذار و قهرمان جهان بودند‏، در پزشكى درمان كننده‌ى بيمارانِ نادرمان بودند، در علم و دانش در ايران و جهان بالاترين مقام را داشتند که زبانزد دانشمندان بسيارى ميباشند و ...
گزینه 5 : توسط اعلاميه‌ها و اطلاعيه‌هائى كه در تمام شهرها و حتى در مسير مردم در بالاى كوهها، در ارتباط با راهبر و اهداف بلند پايه‌شان پخش مى‌شود با نام و نظرات انسانى ايشان آشنا شدم.
گزینه 6 : از اينترنت براى من اعلاميه‌هاى سازمان عَلَمِ حق و عدالت ارسال مى‌شود كه با نام و مكتوبات پر قدر و بى‌مانند ايشان آشنا شدم.
گزینه 7 : افراد سالخورده‌اى را مى‌شناسم كه در ارتش زمان پهلوى چند سال زير نظر آقا پروفسور ميرزايى بودند و از آن موقع تا بحال هميشه از ايشان و بزرگى‌هايشان و مخصوصاً كارهاى غير ممكنى كه ايشان انجام ميدادند صحبت مى‌كنند و هميشه مى‌گويند: «فكر نكنم كارى تو دنيا باشد كه از دست ايشان بر نياد. بيرون انداختن ملاها كه چيزى به حساب نمياد. ايشان با قدرت و پشتكارى كه دارند اگر بخواهند مى‌توانند تمام سران ستمگر دنيا را هم به زير بكشند».
و الی آخر...
البته اگر فکر میکنید همه ی پاسخ های موجود یک جورهایی هندوانه تپاندن است زیر بغل آقا کاملا درست فکر کرده اید...به هر حال کسی که از همه ی اسرار عالم اگاه است و بیماریهای غیر قابل علاج را درمان میکند و رازهای مجهول عالم را در هر زمینه ای به سر انگشت خرد و دانش بیکرانش در طرفه العینی حل میکند چنین نظر سنجی ای هم باید داشته باشد!
علی ایحال ما که بخیل نیستیم...می ایستیم گوشه ای و نظاره گر این هستیم که آقا چطور با عَلَم حق و عدالتش به جنگ زعمای قوم می رود...قدیمها در سینما سری فیلمهایی پخش میشد که در آن حیوانات عظیم الجثه ی ماقبل تاریخی به جنگ یکدیگر میرفتند...فیلمهایی مثل گودزیلا علیه گیدورا...کرامر علیه کرامر...گودزیلا علیه ماترا و مانند ان...به هر حال این هم احتمالا چیزی در ادامه همان فیلمهاست...موجودی از اعماق تاریخ برخواسته و با توسل به قدرتهای جادویی و غیبی و نیروهای عجیب و غریب خود قرار است طومار حاکمان ستمگر را در هم بپیچد و عدل و عدالت را در جامعه برقرار کند...شخصا ترجیح میدهم که در این نبرد گودزیلا (یا همان حکام فعلی!) پیروز میدان باشد والا اگر این جناب پرفسور با این مشخصات بتواند پیروانی پیدا کند و به قدرت برسد احتمالا نه از تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان!

توسط در August 8, 2007 9:22 PM | | نظرات (32)
نصیحت نامه...!

این پرگلک هم دیگه شورش رو در آورده...فکر کنم رکورد دار خودکشی ناموفق توی وبلاگستانه...یه جوانمرد یا جوانزنی هم نیست پیدا بشه بره یه کم این دختر رو به زندگی علاقمند کنه...! من نمیفهمم چه چیزی توی این دنیا میتونه اونقدر مهم باشه که آدم به خاطرش 45 بار خودکشی ناموفق بکنه؟ اگه به خاطر پسر مسر باشه که ول معطله...پسرا نود و نه درصدشون به قول دوست دختر قبلیم "بکن در رو" هستن...اون یک درصدی هم که مثل من آدم حسابی ن و سرشون به تنشون می ارزه یا دچار ناتوانی جنسی هستن یا اونقدر بی دست و پان که عملا نمیتونن در برن...اگه هم به خاطر درس و دانشگاه و نمیدونم بابا و مامان و خاله و عمه باشه که دیگه خیلی ول معطله...خودکشی فقط در دو صورت کار آدم حسابی هاست...یا طرف مثل هیتلر بدونه اگه خودش رو آبرومندانه نکشه با بی آبرویی میکشنش و یا اینکه مثلا طرف مثل صادق هدایت کلا دچار یاس فلسفی شده باشه...
اصلا به من چه...یه نفر دیگه به خاطر یه نفر دیگه ای یه جای دیگه قرص خورده...چرا من خودم رو الکی میندازم وسط...؟پس فردا زبونم لال از دستش در بره و یه خودکشی موفق بکنه میان یخه ی من رو میگیرن که تقصیر شراگیم بود... ولی به نظر من کلا آدمها دو دسته ن...اونهایی که خودکشی میکنن و میمیرن و تموم میشن میرن پی کارشون و دسته دوم اونهایی که خودکشی نمیکنن یا یه جوری خودکشی میکنن که همچین کشته ی کشته هم نشن...دسته اول هیچوقت حرف خودکشی رو نمیزنن و دسته دوم شبانه روز فقط حرفش رو میزنن...!

یکی دیگه از مسائلی که بدجور کفر من رو در آورده این رفیقمونه...همه دارن به آب و آتیش میزنن زودتر از این خراب شده برن و این آقا بعد از گذشتن از هفت خوان رستم و گرفتن گرین کارت تازه به این نتیجه رسیده که هیچ جا وطن خود آدم نمیشه و هر بار می ره اونجا یکی دو ماه بیشتر طاقت نمیاره و باز مثل کش تنبون که ولش کنن برمی گرده سر جای اولش...نمیدونم دلش برای چی اینجا تنگ میشه! به هر حال اگه گذرتون اون ورا افتاد این جوان رو هم یه کم نصیحتش کنین...

اممم...دیگه کی نیاز به نصیحت داره؟ آهان...یه کم هم این خانوم شین رو نصیحتش کنین...
ساعت یک نیمه شب با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار می شم...می گه خواب بودی؟ میگم نه بابا...!! چه وقت خوابه...؟ داشتم کم کم آماده می شدم برم موشی چیزی شکار کنم...!می گه واه...! مگه تو جغدی؟ میگم خودت چی فکر میکنی؟

بعد التحریر:
راستش الان یکی دو ماهه ذهنم درگیر یکی از جملات امام عظیم الشان هست که این روزها روی در و دیوار شهر میخونم...جمله اینه:
" اگر فاطمه (س) مرد بود به جای رسول الله بود."
دارم فکر میکنم یعنی میشه از این جمله چنین برداشت کرد که فاطمه (س) از رسول اللهی فقط یک جفت خ*** کم داشته؟

توسط در July 24, 2007 12:57 PM | | نظرات (57)
سه حکایت...!

امروز اتفاقی افتاد که باعث شد همه برنامه هایم را کنسل کنم و بنشینم توی خانه و به ثبت این لحظات احمقانه بپردازم...امروز صبح باید برای خریدن چند تا کتاب میرفتم انقلاب و از آن سو هم میخواستم برای انجام کاری به جمهوری بروم...موقع رفتن همانطور که کیفم دستم بود کیسه ی آشغالها را هم برداشتم تا سر راه بیندازمشان توی شوتینگ زباله...باور کنید نفهمیدم چه شد...موقعی به خود آمدم که دیدم با دو تا کیسه زباله پر از پوست پیاز و پرتقال و تفاله چایی و دستمال کلینکس دماغی و کلی چیزهای دیگه ایستادم توی ایستگاه اتوبوس جلوی منزل و و منتظر اتوبوسم...! همینجور ایستاده بودم و داشتم فکر میکردم که چطور ممکن است آشغالهایی را که انداخته بودم توی شوتینگ هنوز توی دستهایم باشد و سعی میکردم این اتفاق نادر و احتمالا متافیزیکی را برای خودم حلاجی کنم که یکدفعه دوزاریم افتاد که احتمالا آن شئ ای را که انداخته ام توی شوتینگ کیف نازنینم بوده...! فکرش را بکنید...یکبار دیگر هم قبل ها این بلا سر من آمده بود و آن موقع دسته کلیدم را به جای کیسه های زباله از آن بالا ول داده بودم پایین...باور کنید قضیه عشق و عاشقی نیست...اصلا توی باغ این حرفها نیستم...فکرش را که میکنم میبینم همه ی نوابغ همینطورند...نمونه اش همین نیوتون خودمان که در آشپزخانه اش همیشه جای تخم مرغ ساعتش را آب پز می کرد...!تازه خیلی شانس آوردم جای کیف، خودم را از دریچه شوتینگ نیانداختم پایین...اگر یک مقدار نبوغم بیشتر بود احتمالا الان با دست و پای شکسته توی بیمارستان خوابیده بودم...خلاصه دردسرتان ندهم... توی سر زنان برگشتم و با اصرار و التماس نگهبان را راضی کردم که کلید مخزن شوتینگ را بیاورد که من بتوانم کیفم را از میان انبوهی از زباله پیدا کنم...اوه...فکرش را بکنید...اگر آن تراول چک صد تومانی لعنتی داخل کیفم نبود عطای کیف را به لقای آن همه سبزی و میوه ی گندیده و گلاب به رویتان پوشک مستعمل بچه و انواع و اقسام نوار بهداشتی های نفرت انگیز میبخشیدم...داخل مخزن شوتینگ اینگونه نیست که مثلا یک دستکش دستت کنی و دانه دانه کیسه های گره زده ی زباله که کنار هم چیده شده اند را کنار بگذاری تا به شی گمشده ات برسی...آنجا کیسه زباله اگر در بسته و سالم هم باشد بعضا 11 طبقه سقوط آزاد می کند و وقتی میرسد به مخزن چنان منفجر میشود که محتویات داخلش مولینکس شده در تمام محوطه مخزن پراکنده می شود...
بالاخره با مساعدت مسئول خدمات بلوک و بعد از نیم ساعت شنا در میان تهوع آور ترین زباله های روی زمین کیف نازنینم را یافتم و دوان دوان به خانه برگشتم...کیف مورد نظر در حال حاضر داخل یک تشت پر از آهک در حال گند زدایی ست و قرار است تا ساعاتی دیگر برای مراسم شستشو با اسید کلریدریک و محلول پرمنگنات آماده شود...!

بگذارید ماجرای آن تراول صد تومانی را هم که برای بازیابی اش اینهمه میان زباله ها خفت کشیدم بگویم که از دیروز تا حالا غمباد شده و راه گلویم را بسته است...من کلا آدم چلمنگی هستم...یعنی بعضی وقتها رفتارهایم از شدت آداب دانی و ملاحظه کاری احمقانه می شود...نمونه اش اینکه الان دو سال است پولی که دو ماهه به کسی قرض داده بودم را با خواهش و تمنا و من بمیرم تو بمیری ذره ذره از او گدایی میکنم و هنوز که هنوز است نصفش را هم نگرفته ام و هر بار که مثلا بعد از شش ماه ملق زدن و خواهش و التماس پنجاه هزارتومانش را می گیرم چنان با حرارت تشکر و قدر دانی میکنم که او واقعا خیال میکند در حق من لطف بزرگی کرده است که قسمت کوچکی از قرضش را ادا کرده است...!
نمونه دیگرش همین ماجرای تراول صد تومانی بود...صد بار به خودم گفته ام که در کار با کسی رو در بایستی نداشته باش...اما مگر میشود...بعد از انجام کارهای یک سایت اینترنتی که تقریبا یک ماه و نیم به طول انجامید صاحب سایت که از بستگان هم هستند تا آمد طبق روال هنگام تحویل پروژه در مورد مسائل مالی و تصفیه حساب و این چیزها حرف بزند من احمق در حالی که مثل سگ به پول نیاز داشتم نه گذاشتم و نه برداشتم که این حرفها چیست؟ و اصلا حرفش را هم نزنید و من که کاری نکردم و از این قبیل مزخرفات و تعارفات شاه عبدل عظیمی...!یعنی چنان مصمم و جدی این چیزها را می گفتم که واقعا امر به ایشان مشتبه شد که اگر بخواهد بیشتر از این برای پرداخت دستمزد من پافشاری کند به من بی احترامی میشود...بعد ایشان یک دستگاه جی پی اس را که حدود سیصد هزار تومانی می ارزید به من نشان داد که فلانی این را ببین و شروع کرد برای من توضیح دادن اینکه این دستگاه چه قابلیتهایی دارد و چگونه کار میکند...از آنجا که قبلا هم بارها تلویحا گفته بود که میخواهد یک دستگاه جی پی اس به من بدهد حس کردم که آن لحظه موعود فرا رسیده است ولی باز خودم را به خریت زدم و بعد از گوش دادن به توضیحات ایشان در یک اقدام کاملا احمقانه گفتم واقعا دستگاه جالبیست و اولین پولی که دستم بیاید می آیم و یکی از آنها را میخرم و با خنده اضافه کردم به شرطی که مایه کاری با ما حساب کنی...طرف هم که انگار در یک لحظه آنی چنین چیزی به مغزش خطور کرده بود و هنوز دو دل بود که چنین حاتم بخشی ای بکند یا نکند (چون به هر حال ارزش آن دستگاه از ارزش کاری که من برایش انجام داده بودم بیشتر بود) یکدفعه با این حرف من انگار تصمیمش عوض شد و با خنده گفت خیالت راحت...با تو به قیمت خرید حساب میکنم و با این جمله دستگاه را سر جایش برگرداند...!(قسم میخورم اگر آن لحظه با ذوق و شوق آن دستگاه را می گرفتم و در حالی که به شدت خودم را هیجانزده نشان میدادم می گفتم "یعنی این دستگاه را میدهی به من؟" الان لااقل صاحب یک دستگاه جی پی اس بودم!)
به هر حال بعد از تمام این کش و قوس ها گفت لااقل بگو بهای هاست و دومین سایت را که از جیب داده ای چقدر می شود و من با کمال شرمندگی چون میدیدم دیگر چنین مساله ای قابل تعارف نیست گفتم سی و پنج هزار تومان که آن هم قابلی ندارد...(این قابلی ندارد آخر را دیگر خیلی سفت و محکم نگفتم!)...طرف هم جیبهایش را گشت و چون دید پول خرد ندارد یک تراول صد تومانی به من داد و اصرار کرد که باقی اش هم باشد برای زحمتی که برای سایت کشیدی...!من هم از آنجا که دهنم کف کرده بود بس که تعارف کرده بودم و از طرفی آنقدری هم نداشتم که باقی پولش را بدهم با کلی من و من و تشکر و قدر دانی و تظاهر به خوشحالی تراول را قبول کردم...!
الان دقیقا حال کسی را دارم که هم پیاز را خورده باشد و هم شلاق را و دست آخر هم میرغضب به او تجاوز کرده باشد...نمیدانم متوجه حال من می شوید یا نه...اگر پول نمی گرفتم احساس خیلی بهتری می داشتم...اما اینکه با این همه فعل و انفعالات پولی را گرفتم که خیلی کمتر از ارزش کار من بود و مهمتر از آن طوری وانمود کردم که انگار خیلی بیشتر از ارزش کار ناقابلی! را که انجام داده ام گرفته ام باعث میشود که احساس پوچی کنم...جالب اینجاست که من اصلا اهل تعارف و رودربایستی در مناسبات اجتماعی خودم نیستم...اما هر جا پای پول وسط می آید به صورت بیمارگونه تعارفی می شوم...!
البته این تعارفی بودن من بعضی جاها به نفعم هم تمام شده...بد نیست به عنوان حسن ختام ماجرای کافی شاپ رفتنم در معیت ده دوازده تا وبلاگر گردن کلفت را هم بنویسم و بروم که نزدیک ظهر شد و هنوز چیزی درست نکرده ام...!

قضیه از این قرار بود که یک خانوم نسبتا محترمی چند وقت پیش برای من ایمیل زد که فلانی من از خواننده های وبلاگت هستم و دارم از کانادا می آیم ایران و در این یکی دو هفته ای که ایرانم خیلی دوست دارم تو و سایر دوستانت را ببینم...ما هم از آنجا که وبلاگری بسیار فروتن و مردمی هستیم گفتیم اوکی...این شماره ی من...هر وقت آمدی زنگ بزن و من هم دوستانم را خبر میکنم که بیایی ما را ببینی...! یکهفته بعد تلفن زنگ زد و قرار بر این شد که فلان روز همه در کافی شاپ فلانجا جمع شویم...در روز موعود من و خانوم شین و سهیل و دوست دخترش نازلی و مهیار و دوست دخترش و غزل و یکی دو تای دیگه که الان حضور ذهن ندارم آمدند و خانوم کانادایی نازنین هم آمد و کلی حرف زدیم و خندیدیم و خوردیم...القصه از آنجا که هیچ خوشی و نشاطی در این دنیا دائمی و پایدار نیست زمان به سرعت گذشت و وقت حساب کردن میز شد...گارسن هم نامردی نکرد و عدل صورت حساب را آورد توی بشقاب و گذاشت جلوی من...البته طبیعی هم بود چون قیافه هیچکسی در آن جمع (البته منظورم جماعت ذکور است) به این حرفها نمیخورد که بخواهد یک میز هشت نفره را حساب کند...سهیل که چنان خودش را مشغول ور رفتن و بازی کردن با فندک زیپویش نموده بود که در آن حال فکر کنم تیر هم اگر از پایش بیرون می کشیدی متوجه نمیشد و مهیار هم طبق معمول سعی داشت نشان دهد که به سن قانونی نرسیده است و داشت با دوست دخترش آن گوشه اتل متل توتوله بازی میکرد و خلاصه تنها مرد باقی مانده در آن جمع من بودم و یک صورتحساب بیست و یکهزارتومانی ناقابل...! یک لحظه رگ لارج بازی ام گل کرد و بی سر و صدا و سریع دست کردم توی کیف و یازده تا اسکناس دو هزار تومانی تا نخورده گذاشتم توی بشقاب و کاپشنم را از روی دسته صندلی برداشتم که بروم...باز خدا پدر این خانوم کانادایی را اگر فوت کرده است بیامرزد که شروع کرد به اعتراض که چرا تو حساب کنی و محال است و بعد هم غزل پی اش را گرفت و خلاصه جوری شلوغش کردند که دیگر هیچ جوری نمیشد کسی خودش را بزند به کوچه علی چپ و سهیل هم که دید بازی کردن با فندک زیپو دیگر فایده ای ندارد پیشنهاد داد که هر کسی دنگ خودش را بدهد...و یک دفعه هشت جفت دست رفت توی جیب و آمد بیرون و هر کدام با یک چپه هزار تومانی دراز شد سمت من...! من هم بعد از کمی ناز و نوز و کلاس گذاشتن بالاخره با غر غر پولها را جمع کردم و شروع کردم به شمردن و در کمال ناباوری دیدم شش هزار تومان هم بیشتر از پولیست که من پرداخت کرده ام...از آنجا که بسیار آدم صادقی هستم گفتم دوستان یکمقدار این پول بیشتر از پولیست که باید باشد و هرکسی زیاد داده است (یعنی پول زیاد داده است!) بیاید و پولش را بگیرد و جالب این بود از آنجا که ملت همه جلوی دوست دخترهایشان جو گیر شده بودند همه از سر سخاوت گفتند که ما اندازه داده ایم و اشتباه میکنی و از این حرفها... این بود که عملا در آن روز به یاد ماندنی من علاوه بر خوردن یک دلستر و مقدار زیادی چیپس و پنیر حدود شش هزار تومان پول نقد هم به جیب زدم...! زیبایی و ارزش این ماجرا وقتی صد چندان می شود که تا مدتها همه جا صحبت از این بود که این شراگیم عجب پسر سخاوتمند و لارجی ست که آن روز همه میز را حساب کرد و میخواست همه را مهمان کند...!
خلاصه اینجا تنها جایی بود که من از تعارفات بی جای خودم متضرر که نشدم هیچ بلکه سود هم کردم!

پ.ن: میدونین الان سهیل این رو بخونه چه کامنتی میخواد برای من بذاره؟ مینویسه: "راستش اون روز ما جمع شده بودیم که به یه طریقی یه کمکی به تو
بکنیم که از این فلاکت در بیای...!میخواستیم بدون اینکه متوجه و ناراحت بشی یه پولی برات جمع کنیم...کل ماجرا همین بود...!"
از اونجا که این خیلی تیکه ی سنگین و نابود کننده ای هست خودم پیش دستی کردم و نوشتم که سهیل حسرت همچین تیکه ی آبداری روی دلش بمونه...!:)

توسط در April 22, 2007 1:02 PM | | نظرات (108)
اینشتین و آیت الله بروجردی...!

اینگونه که پیش می رود اگر فردا کاشف به عمل بیاید که " لودویک ویتگنشتاین" از مقلدین "آیت الله ملا علی قارپوزآبادی" بوده است نباید زیاد تعجب کرد...! ما این علمای شیعه را خیلی دست کم گرفته ایم...یادتان رفته است علامه جعفری در مکاتباتش با برتراند راسل چطور این آقای به اصطلاح فیلسوف را به چالش کشیده بود و به قول معروف فتیله پیچش کرده بود؟ هنوز جوهر آن نوشته ای که در مورد آن نامه نگاریها نوشته بودم خشک نشده که دست خدا این بار از آستین "اینشتین" در آمد و محکم زد پس کله ی من بی دین وطن فروش...!
این بار قضیه خیلی بیخ دار تر از ماجرای مکاتبات "برتراند راسل" و "علامه جعفری" ست...گویا اخیرا "پرفسور ابراهیم مهدوی" نامی(که البته ما اسم ایشان را به شش زبان زنده ی دنیا سرچ کردیم و اثری از آثار این جناب در اینترنت نیافتیم) یک روز داشته برای خودش در خیابانهای لندن قدم میزده که تصادفا وارد یک مغازه عتیقه فروشی می شود و پاکت نامه ای توجهش را جلب میکند : پشت پاکت آدرس گیرنده و فرستنده نامه به ترتیب زیر نوشته شده بود :

فرستنده :
ایالات متحده امریکا – نیوجرسی – پرینستون – دانشگاه پرینستون – گروه فیزیک – آلبرت اینشتین

گیرنده :
ایران – قم – حوزه علمیه – برسد به دست آیت الله بروجردی!

(تو را به خدا حالا نیایید گیر بدهید که آیت الله بروجردی مقیم نجف بوده و سوتی داده ای و از این حرفها...اگر آدرس اشتباه نبود که نامه سر از آن عتیقه فروشی در لندن در نمی آورد و احتمالا توی صندوقخانه ی نبیره ی آقای بروجردی توی سامراء خاک میخورد الان !)

خلاصه این جناب پرفسور ما که اصلا معلوم نیست پرفسور چه چیزی بوده نامه را باز میکند و میخواند و میبیند به به...اعتراف نامه اینشتین هست به جهل خود و علم علمای شیعه و اینکه نظریه نسبیتش را از روی دست علمای اسلام و در راس آنها علامه مجلسی! کپی برداری کرده است و خلاصه خوب چیزیست و میشود با این نامه دهن مخالفین اسلام را سرویس کرد...پرفسور همانجا دست میکنند در جیبشان و پول نامه که چیزی حدود سه میلیون دلار!! بوده را حساب میکند و البته چون یک مقدار کم میاورد از رفیقش توی شرکت بنز! هم یک مقداری قرض میکند و اینطور میشود که یکی از بزرگترین اسناد تاریخ که نشان دهنده ی حقانیت مذهب تشیع علوی ست از دست آن عتیقه فروش یهودی خائن خارج میشود و به چنگال مسلمین میفتد...برای اینکه شما دقیقا در جریان عظمت همچین اتفاقی قرار بگیرید متن کامل خبر را بدون کم و کاست و عینا به نقل از خبرگزاری حوزه علمیه قم (که از نظر معتبر و موثق بودن و نیز دقت و بی غرضی از هیچکدام از خبرگزاریهای معروف دنیا کم ندارد) بخوانید :

" آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان: "دی ارکلرونگ
Die Erklarung - von: Albert Einstein - 1954
یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین ومعقولترین دین می داند.
این رساله درحقیقت همان نامه نگاری محرمانه ی اینشتین با آیت الله العظمی بروجردی(فوت1340ش
=1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است اینشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از (نهج البلاغه) وبیش از همه بحارالانوار) علامه ی مجلسی (که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت1371ش)و...ترجمه وتحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده)تطبیق داده و نوشته که هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمیشود وتنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی"نسبیت" را ارائه داده ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند. از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن از زمین دامن یا پای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد و آن ظرف واژگون میشود.اما پس از اینکه پیامبراکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند مشاهده میکنند که پس از گذشت این همه زمان هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است ...اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینه ی "نسبیت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن مینویسد...همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی اثبات میکند(علاوه بر قانون سوم نیوتون=عمل وعکس العمل). او فرمول ریاضی معاد جسمانی را عکس فرمول
معروف "نسبیت ماده و انرژی" میداند:
E = M.C2 >> M = E :C2
یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا" به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
او همچنین در همین رساله عقیده ی به "وحدت وجود" را از خرافات های شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه "فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله قرار می دهد ...بطور خلاصه: او میگوید: هر موجودی دارای حیطه و مرز فیزیکی خاص خود است(حیز وجودی)که امکان ندارد با موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته یا بیابد...در رابطه با "عقل" نیز با کمال شگفتی - اینشتین نظریه ی اخباریون شیعه را( که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید: حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند..
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای "عقل نظری بشر" ارائه داده و "نسبیت" آن را اثبات میکند... .
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ"بروجردی بزرگ" یاد کرده و از شادروان
پروفسور حسابی نیز بارها یاد کرده با لفظ"حسابی عزیز"..........................................................
3000000دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسورابراهیم مهدوی( مقیم لندن) با کمک یکی از اعضاء شرکت اتومبیل" بنز" از یک عتیقه فروش یهودی بوده و دستخط اینشتین در تمامی صفحات این کتابچه توسط خطشناسی رایانه ای چک شده و تایید گشته که او این رساله را به دست خود نوشته است...همکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی - توسط دکتر عیسی مهدوی( برادر دکتر ابراهیم مهدوی)- و توام با تحقیق و ارائه ی منابع مذکور در متن(توسط اینجانب) میباشد و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنی شده است...اصل نسخه ی این رساله اکنون جهت مسائل امنیتی به صندوق امانات سری لندن - بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری میشود... "

قضیه شوخی بردار نیست ها...یعنی خیلی اتفاق مهمی ست...ببینید...یک وقت شک نکنید که ممکن است کل این ماجرا چیزی شبیه ماجرای آن نامه چارلی چاپلین به دخترش باشد که بعد گندش در آمد که نویسنده نامه یک روزنامه نگار بی نمک و بی معنی ایرانی بوده است...این دیگر مو لای درزش نمیرود...به دلایل زیر :
1- این نوشته در یک سایت خبری منتشر شده است و همانطور که مطلع هستید فاسد ترین خبرگزاریها هم به خاطر رعایت اخلاق حرفه ای اجازه ی دخل و تصرف در خبر و یا نشر اخبار دروغ را ندارند...خبرگزاری حوزه علمیه قم که دیگر جای خود دارد.
2- اسم مقاله ی مورد نظر کاملا مشخص است و حتی به زبان انگلیسی هم نوشته شده است و خودتان میتوانید با سرچ کردن در اینترنت متوجه شوید که استکبار جهانی نگذاشته است هیچ اثری از چنین مقاله ای در هیچ منبع خبری و یا سایت و یا وبلاگی یافت شود و همین دلیل بر حقانیت این مقاله است.
3- سال نوشتن مقاله هم کاملا مشخص شده است!
4- این نامه توسط «مترجمین محرمانه شاه ایران»!! که همگی افراد کاملا شناخته شده و موجهی هستند و مو لای درزشان نمیرود و میتوانند به درستی این نامه گواهی بدهند به فارسی ترجمه شده است!
5- اینشتین در این مقاله معاد جسمانی را از نظر فیزیکی اثبات میکند و فرمولها و محاسباتی که در ادامه نامه آمده نشان دهنده اصالت نامه است چون چنین محاسبات پیچیده ای به جز شخص اینشتین نمیتواند کار شخص دیگری باشد!
6- اینشتین در این نامه نشان میدهد به شدت ذهنش درگیر بحث ملاصدرا و بحثهای حوزوی ست و با گفتن اینکه : " حق با اخباری های شما ست وهنوز زود است که مردم این را بفهمند.." حمایت قاطع خود را از " اخباریها " اعلام میکند (حالا اینکه "اخباریها" چه کوفت و یا فرقه ای هستند را احتمالا فقط باید بچه ی حوزه باشی تا بدانی!)...اینشتین عملا با این کار طلبه های جوان را تشویق به این میکند که اختلافات فقهی و فلسفی و باند بازی را در حوزه کنار بگذارند...(حتی شایعاتی وجود دارد که در قسمتهایی از نامه که به طرز مرموزی ناپدید شده اما به رویت پرفسور ابراهیم مهدوی رسیده است اینشتین به صراحت اعلام کرده که برادران حوزه ی علمیه قم بسیار فهمیده تر از همتایان خود در نجف هستند!)
7- اینشتین همواره در این نامه از آیت الله بروجردی با عنوان "بروجردی بزرگ" یاد میکند ولی همتای خودش که پرفسور حسابی باشد را "حسابی عزیز" مینامد...این نشان میدهد که رابطه اینشتین با بروجردی رابطه استاد و شاگردی بوده است و رابطه اش با پرفسور حسابی یک رفاقت معمولی!
8- این نامه به هر حال وجود داشته است چون جناب پرفسور مهدوی و یکی از اعضای شرکت اتوموبیل بنز! سی میلیون دلار (که پول کمی نیست) برای خریدن آن به یک عتیقه فروش یهودی جرینگی داده اند...! مگر میشود به خاطر یک نامه جعلی یا خیالی آدم عاقل سی میلیون دلار بدهد؟
9- خداوکیلی این یکی دیگر مو لای درزش نمیرود...ببینید...دستخط اینشتین توسط رایانه چک شده و تائید شده که کار خودش بوده است...خیلی آدم باید احمق باشد که به صحت چنین نامه ای که کامپیوتر هم تائیدش کرده است شک کند!(حالا اینکه این تطبیق و آنالیز دستخط کی و کجا و با چه ابر رایانه ای صورت گرفته را باید بروید از آقای پرفسور مهدوی بپرسید – البته به شرطی که بتوانید پیدایش کنید! - )
10- اصل نامه وجود دارد و میتوانید تشریف ببرید لندن و آقای پرفسور مهدوی و یا برادرشان دکتر عیسی مهدوی را پیدا کنید و در معیت ایشان بروید به اداره ی امانات و با چشمان کور شده تان خودتان نامه را ببینید...برای پیدا کردن آدرس و یا شماره تلفن از این دو برادر دانشمند و بزرگوار مقیم انگلستان هم بیخود اینترنت را شخم نزنید...چیزی پیدا نمی کنید...یک نوک پا تشریف ببرید قم و از خبرگزاری حوزه علمیه قم آدرس ایشان را بگیرید!

پ.ن: میدانید چه چیزی من را به این نوشته هدایت کرد؟کامنت شماره 150 پست قبلی با این مضمون :

بايد با خواندن چنين مطالبی احساس شرم کنی و برايت زمين دهان باز کند.بجای ولگردی اگر کمی مطالعه علمی داشته باشی دچار نخوت و جهالت نميشوی. لينک زير مشتی از خروار است.فعتبرو يا اولل ابصار:
http://hozeh.tebyan.net/tebnews/seenews.php?newsid=6303

من اعتراف میکنم بعد از خواندن مطالب مستند و متقن ایشان که نشان دهنده دید علمی بالای ایشان است (یعنی استناد به یک خبر مجعول و بیشتر طنز آمیز در خبرگزاری حوزه علمیه!) به شدت دچار احساس شرم شدم و تصمیم گرفتم باقی عمر به جای مطالعه علمی به ولگردی مشغول شوم... الان هم از ولگردی آمده ام و کمی خجالتم ریخته است...گفتم بیایم چند خطی بنویسم تا اولی الابصار حساب کار دستشان بیاید!
پ.ن: برای اولین بار در تاریخ وبلاگ نویسی جمله تخته سیاه را همزمان با گذاشتن مطلب جدید تغییر نمیدهم...حیف است...دقیقا همان چیزیست که باید به بعضی ها در این لحظه گفته شود!

توسط در April 13, 2007 1:42 AM | | نظرات (80)
پیکان جوانان گوجه ای...!

تا حالا فکر کردین خز ترین و جواد ترین ماشینی که بشه تصورش رو کرد باید چه ویژگیهایی داشته باشه؟البته من زیاد توی نخ ماشین و این چیزا نیستم و احتمالا شماها بهتر از من میتونین یه ماشین سوپر جواد رو توصیف کنین...اما ذهنیت من اینه...یه پیکان جوانان گوجه ای مدل 56 با لاستیک پهن دور سفید که کمکهاش رو هم خوابونده باشن...این میشه بیس یک ماشین جواد...اما مهمترین قسمت زلم زیمبو ها یا همون تزئینات این ماشینه...اول که باید با خط درشت و سفید پشت صندوق عقبش چند تا شعر یا جمله قصار مکش مرگ ما از عارف فقید حاج جواد اصل ساوجبلاغی و یا شاعر بزرگ قاسم دره گوزی نوشته باشن...متن مورد نظر اگه شعره حتما باید از نظر وزن و قافیه توی آفساید باشه و اگه جمله قصاره باید حتما موضوعش یا رفاقت و دوستی باشه یا مادر...! (دقت کنید که جملات قصاری با مضمون یار و معشوق و یا نوشته هایی برای رفع چشم زخم مختص راننده های بیابون و ماشینهای سنگینه و یه جواد واقعی و آگاه هیچوقت از این مدل نوشته ها داخل شهر استفاده نمیکنه)
مثلا به این شعر دقت کنید:
"آخرش میام یه روزی حاجتمو ازت می گیرم...میام تو بین الحرمین برات میمیرم..."
و یا این جمله مختصر و مفید و بسیار گویا که می فرماید: "رفیق بی کلک مادر" !
به هر حال یه ماشین اینچنینی در اصل یه بیلبورد متحرکه که جهان بینی و مرام راننده ش رو باید بشه از روی نوشته هاش از 500 متری به روشنی تشخیص داد...راننده های چنین ماشینهایی ذهنتیتشون اینه که مثلا یه روزی پشت چراغ قرمز که ایستادن و تو عالم خودشونن یه دفعه یکی تق تق بزنه به شیشه و وقتی شیشه رو میدن پایین ببینن که یه خانوم خوشگل و متشخص که در اصل راننده ی پرادوی پشت سری هست گریه کنان خودش رو از همون لای پنجره میندازه توی آغوششون و کاشف به عمل میاد که مثلا با خوندن یه شعر مثل این " بر سر در قلبم نوشتم ورود ممنوع...عشق آمد و گفت من بی سوادم! " عاشق مرام و نکته بینی راننده شده...!
برای چنین ماشینهایی داشتن آرم بنز و یا بی ام دبلیو هم مفید واقع میشه و در اصل فلسفه این کار برمیگرده به اینکه طرف احتمال میده از اونجا که خیلی ماشین رو دستکاری کرده ممکنه یه عده فکر کنن طرف واقعا بنز یا بی ام دبیلو سواره...!
حالا دیگه نمیخوام وارد جزئیات بشم و از تیپ راننده که حتما باید کاپشن خلبانی و شلوار شیش جیب بپوشه و پشت مو گذاشته باشه و یا حمیرا گوش دادنش و یا تزئینات داخلی ماشینش چیزی بنویسم...اینا رو نوشتم که به مساله اصلی برسم...
به اعتقاد بنده بعضی وبلاگها شباهت بسیار فجیعی با بعضی ماشینها دارن...دقت کردین؟
مثلا فکر کنین اسم وبلاگ طرف "محسن تک ستاره ی اهواز"ه ...آدرسشم مثلا اینه دبلیو دبلیو دبلیو دات محسن خفن دو هزار و شیش دات پرشین بلاگ دات کام...یا مثلا فکر کنین اسم وبلاگ طرف اینه : "دل به چشمای تو بستم اما تو دلمو شکستی!"
سوای اسم و آدرس، بعضی وبلاگا رو که باز میکنی یه دفعه انگار قیامت میشه...یارو هر تکنیکی توی وب بوده به کار برده که بر جذابیتهای سمعی و بصری وبلاگش اضافه کنه...اول که یه کادری برات باز میشه با این مضمون که : " عزیزم اسم قشنگتو به من میگی؟ " و تو باید اسمت رو وارد کنی...بعد یه دفعه زمین لرزه میشه و تا سی ثانیه این وبلاگ همینطوری میلرزه برای خودش...بعد هنوز پس لرزه ها تموم نشدن که یه اهنگ جک و جواد شروع میشه برای خودش پخش شدن...بعد یه پیرمرد پرنده مثل جن ظاهر میشه و برای خودش شروع میکنه به حرف زدن و هی از بالای مونیتور میره پایین مونیتور و بالعکس...میای ماوس رو تکون بدی دنبال کون پوینتر یه عالمه آت و آشغال و زلم زیمبو میاد این ور اون ور...بعد همینجوری از یمین و یسار و بالا و پایین صفحه وبلاگ نوشته های آنچنانی (تقریبا مشابه همون چیزایی که پشت بعضی ماشینا میخونیم) شروع میکنن به رژه رفتن...بعد رقص نور و آتیش بازی شروع میشه...خلاصه آش شله قلمکاریه برای خودش...بعد از گذشتن از این هفت خوان رستم میای بری مطلب طرف رو بخونی میبینی یارو نیم خط نوشته چهار خط از این صورتکها و گل و بته هم پشت بندش گذاشته...حالا همون نیم خط فکر میکنین چی هست؟ یا یه تک بیت عاشقانه از حمیراست یا یه جمله عارفانه از کتاب پائلو کوئلیو...یارو خیلی دیگه دمش گرم باشه و مخی باشه برای خودش مثلا چند خط به این مضمون نوشته : " به تو گفتم که دوستت دارم...اما تو به من خندیدی و حرفم را نفهمیدی...و من در تنهایی خود سوختم...ای خدا...عاشقان را غم نده" یا مثلا : " دوستای خوبم...من امروز عاشق شدم...خیلی خوشحالم...این جمله رو تقدیم میکنم به وجیهه ی عزیز تک سوار بی همتای غلبم که بیشتر از هر کسی توی این دنیا دوستش دارم : "بر سر در غلبم نوشتم ورود ممنوع...عشق آمد و گفت من بی سوادم..." (این جمله رو کجا خونده بودیم؟)
البته دقت کنید این جمله ی توی گیومه با فونت 64 بولد و به رنگ زرشکی (ترجیحا چشمک زن!) نوشته میشه...اینجور وبلاگا معمولا کامنت هاشون هم خوندنیه... : " سلام...وبلاگ پر از مهر و عطوفتت را دیدم...به کلبه ی تنهایی من هم سر بزن " (حالا کلبه تنهایی طرف هم یه چیزیه شبیه همین فقط یه کم رنگ بندیش فرق داره!) یا مثلا: " دوست عزیز...حرفهایت از دل برآمده بود و لاجرم بر دل نشست...بی اختیار بعد از خواندن نوشته هایت اشکهایم سرازیر شد...من هم زمانی عاشق بودم...اما حالا...چه بگویم؟ به کلبه ی ویرانه ی من هم سر بزن و به من بگو که چرا زیبا رویان اینقدر بی وفایند؟ " (دقت کنید
اینها که توی کلبه های هم کامنت میذارن همه از صنف کلبه دار ها هستن) یا مثلا یکی دیگه این مدلی مینویسه "خدا قوت...یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...عشق خیلی خوبه...امیدوارم همه جوونها به عشقشون برسن...خدا رو هم فراموش نکنن...به کلبه ی عشق منم سر بزنن...یا حق" (این بچه باحالشون بود و حتما باید ته نوشته هاش یا حق رو بنویسه)
بعد از همه این ماجراها که دیگه دیوانه شدی و میخوای وبلاگه رو ببندی و خلاص بشی ضربدر رو که میزنی به جای بسته شدن وبلاگ یه کادری ظاهر میشه با این مضمون : " از این که به کلبه تنهایی من اومدی ممنونم" و بعد تو در حالی که توی دلت میگی گور بابات خندیدی که ممنونی و اوکی میکنی دوباره یه کادر دیگه ظاهر میشه با این مضمون: " بازم پیش من بیا و به درد دل هام گوش کن" تو توی دلت باز میگی ارواح عمه ی پتیاره ت...! همین یه بار که اومدم برای هفت پشتم کافی بود و باز اوکی میکنی (یعنی ناچاری که اوکی کنی والا کادره بسته نمیشه!) و دوباره یه باکس دیگه باز میشه که : " یادت نره ها...منتظرتم " و تو در حالی که داری فوحش زیر شکم حواله ی بستگان طرف میکنی بازم اوکی میکنی بلکه بتونی خلاص شی از دست این مصیبت که بازم یه کادر دیگه میاد که : " این دفعه اومدی نظر یادت نره قشنگم " و این ماجرا همینجور ادامه پیدا میکنه و تا تو هفت جد آباد طرف رو توی دلت پشت و رو نکنی ول کن معامله نیست و بالاخره بعد از ده دوازده تا کلیک میتونی خودت رو نجات بدی...!
حالا همه اینا رو گفتم که یه چیزی بهتون بگم یه کم بخندین...یه وبلاگر از خدا بی خبری که تقریبا 80 درصد ویژگیهای گفته شده رو داشته و داره اومده پیش خودش گفته چی کار کنم و چی کار نکنم که آمار ویزیتور هام یه کم بره بالا و از صنف غیر کلبه دارها! هم بیان مطالبم رو بخونن و نظر بدن و بعد از کلی فکر کردن دیده هرچی بنویسه میشه تو مایه های " بچه ها امروز من عاشق شدم " و " بچه ها امروز من فارغ شدم! " و چاره ی کار رو توی این دیده که بیاد توی وبلاگای از ما بهترون و مطالبشون رو با اشاره ی یک کلیک کپی کنه و با اشاره ی یک کلیک دیگه پیست کنه توی وبلاگش و به اسم خودش منتشر کنه و به قولی یک شبه ره صد ساله رو بره...این وسط قرعه ی فال به نام من بیچاره زدند و مطالب ارزشمند من سر از وبلاگ جواد ایشون در آورده...! فکر کنین مثلا موتور لامبورگینی رو برداری بری بذاری جای موتور یه پیکان جوانان گوجه ای...!الان ایشون یه وبلاگی داره با بدنه و قالب پیکان جوانان گوجه ای با کمکهای خوابیده و لاستیک دور سفید و تزئینات آنچنانی و موتور یه لامبورگینی 6000 سی سی...! من اصلا موندم چطور یه همچین بدنه ای میتونه یه همچین موتوری رو تحمل کنه...! قاعدتا وبلاگش باید هنگ کنه و اصلا بالا نیاد...! البته ایشون یه ناخونکی هم به وبلاگ خارخاسک هفت دنده هم زده (این کارش تقریبا معادل چپوندن موتور زانتیا توی دل پیکان جوانانه!) و ایشون هم بی نصیب نموندن از این سرقت ادبی...!
جالب اینجاست که یه نفری هم پیدا شده توی کامنتها و عاشق این آقا شده و همینجور تند تند داره قربون صدقه ش میره که تو چقدر آگاهی و چقدر خوب مینویسی و قربونت برم من و از این حرفا...من بیشتر نگران اون دخترم...!یعنی اون من رو با کسی که مطالب من رو داره به اسم خودش منتشر میکنه عوضی گرفته...به قول سهیل فک کن!! ...نه اینکه آدم حسودی باشما...ولی واقعا هرجوری حساب کنین اون دختره قانوناً و وجداناً باید به من پا بده و قربون صدقه ی من بره نه اون مرتیکه...!
البته این آقا یه جاهایی زحمت کشیده و فسفر سوزونده و یک دخل و تصرف هایی هم توی متن من داده...این رو نمیشه منکرش شد...مثلا اون مطلب " پیش به سوی قلعه حسن خان" بود که نوشته بودم...این آقا کلی ابتکار به خرج داده و دیده قلعه حسن خان جای بی کلاسیه و کلاس وبلاگش میاد پایین و عنوان مطلب رو اینجوری عوض کرده : " پیش به سوی زیبا شهر " و توی متن هم هرجا قلعه حسن خان بوده رو کرده زیبا شهر و هرجا "سرآسیاب ملارد" بوده رو کرده "طباطبایی"
...آبرو داری کرده بچه م...!:)
بامزه ترین قسمت ماجرا اینجاست که اولا ایشون کلیک راست رو روی صفحه وبلاگشون غیر فعال کردن که کسی نتونه نوشته های وبلاگشون رو بدزده و به اسم خودش منتشر کنه و در ثانی زیر وبلاگشون شما با این جمله گهر بار مواجه می شید که :
کپی برداری از مطالب بالا فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!

پ.ن : قضیه اونقدرها برای من مهم و جدی نیست...یعنی بیشتر بار طنز دارد تا اینکه باعث ناراحتی ام شود...فقط از این می سوزم که چرا یک همچین وبلاگ در پیت و جوادی باید خودش را به جای من جا بزند؟ همه را برق می گیرد ما را چراغ نفتی...!:(

پ.ن: در آخرین لحظات که مطلب زیر چاپ بود مطلع شدم جناب مانی خان وبلاگش رو بعد از رسوایی اخیر حذف کرده...خیلی حیف شد...واقعا باید آن وبلاگ را با آن مشخصات می دیدید...عصاره ی کامل یه پیکان جوانان گوجه ای بود....!

توسط در April 4, 2007 1:04 PM | | نظرات (170)
عجب شبی بود دیشب...!

سر شب سهیل آمد اینجا و تازه نشسته بودیم و به اصطلاح هنوز کونمان درست و حسابی گرم نشده بود که موبایل سهیل زنگ زد...خانم ب دوست سهیل بود...این خانم ب یک خانوم خوشگل و نسبتا محترمیست که شاید وصفش را در وبلاگ سهیل خوانده باشید...این خانوم حدودا سی و سه ساله است و گرچه شغل اصلی اش بیزینس است و برای خود شرکت و تشکیلاتی دارد اما کار جانبی و به نوعی سرگرمی اش انرژی درمانی و کارهای متافیزیکی ست و بعضا با هماهنگی با بیمارستانها و مراکز پزشکی کارهای درمانی نیز انجام میدهد...خلاصه قرار شد با سهیل کاسه کوزه مان را جمع کنیم و برویم خانه خانم ب و به اصطلاح دور هم باشیم و شامی بخوریم و فیلمی ببینیم...!
خانه خانم ب یک آپارتمان نقلی بود در یکی از فرعی های خیابان جردن...خانم ب را قبلا یکی دو بار دیده بودم و بعد از سلام و تعارفات اولیه نشستیم و از هر دری حرف زدیم تا اینکه بحث به متافیزیک و انرژی درمانی کشید...خانم ب ادعا میکرد میتواند با انرژی دادن به افراد آنها را زیر و زبر کند و یا بیماریها و دردهای آنها را تخفیف دهد و سهیل برای خانم ب توضیح داد که شراگیم به این چیزها اعتقادی ندارد و ادعا میکند که یک انسان خردگرا ست و برای اثبات حرفت باید ضرب شستی به او نشان بدهی...خانم ب هم نگاه عاقل اندر سفیهی توام با کمی چاشنی تهدید به من انداخت انگار که میگوید "آدمت میکنم!" و قرار شد بعد از خوردن شام و دیدن فیلم ما را حسابی انرژی تپان کند و خلاصه به من ناباور نشان دهد که یک من ماست چقدر کره دارد...! حالا ما را میگویی توی خانه ی غریب کمی ترس هم برمان داشته بود و در دل گفتیم نکند واقعا راست باشد و این خانم ب با همدستی سهیل نصفه شبی ما را سوسکی چیزی کنند و یا لااقل بیهوشمان کنند و کلیه ملیه هایمان را در بیاورند و ببرند بفروشند...! واقعا جو وحشت انگیزی بر خانه حاکم شده بود...احساس میکردم نگاههای خانم ب و سهیل به من تغییر کرده و امشب من احتمالا موش آزمایشگاهی مراسم انرژی چپانی شان خواهم بود...خانم ب هم نامردی نکرد و موقع انتخاب فیلم ترسناکترین فیلم تاریخ سینما را انتخاب کرد...فیلم "درخشش" با بازی هولناک جک نیکلسون...!این فیلم به خودی خود از آن فیلمهاییست که آدم در شرایط کاملا روتین هنگام دیدن آن پاپیون میکند وای به وقتی که بخواهی نصفه شب این فیلم را در خانه ای غریبه که صاحب آن قرار است تا ساعاتی دیگر تو را با عالم متافیزیک ارتباط دهد ببینی...!
خانم ب حین تماشای فیلم دائم به قول سهیل حرفهای خفن خولی! میزد که مثلا این جای زخم را میبینی روی دستم...؟چند روز پیش یک بنده خدایی را داشتم بهش انرژی میدادم یکدفعه اور دوز کرد و افتاد به جانم و اینجور کارها شوخی بردار نیست و ممکن است به خودت یا دیگران صدمه بزنی و امشب هم به تو توصیه میکنم بیخیال انرژی گرفتن بشوی چون اگر دچار حالتهای هیستریک و حمله های عصبی بشوی حتما باید سه چهار مرد قوی هیکل باشند که بتوانند کنترلت کنند والا ممکن است بلایی سر خودت یا ما بیاوری...من هم که این حرفها توی کتم نمیرفت گفتم شده سهیل با چاقو بالای سر من بایستد باید همین امشب من این نیروی متافیزیکی را تجربه کنم و من هم نوشته میدهم و امضا میکنم که خونم پای خودم است و اگر یکدفعه زامبی شدم!! سهیل میتواند با چاقو من را بزند...!
آنقدر خانم ب با اطمینان از انرژی دادن و متافیزیک صحبت میکرد که کم کم من هم داشت باورم میشد و هروقت خانم ب میرفت مثلا نسکافه ای چیزی بیاورد من به سهیل با ایما و اشاره میگفتم جان سهیل خودت چنین چیزی را تجربه کرده ای؟ و آیا راست است؟ و سهیل هم خیلی قاطعانه می گفت که واقعا چیزهایی هست و من همیشه موقع انرژی گرفتن در فلان جایم احساس درد میکنم و نمیدانم آپاندیسم عود میکند و فتقم باد میکند و قس علی هذا...!
خب حق بدهید که من در چنین جوی و بعد از این بمباران سنگین روانی کمی در باورهایم مبنی بر نفی متافیزیک متزلزل شوم و خودم را در نقطه ی عطف بزرگ زندگی ام ببینم...!
دردسرتان ندهم...فیلم هم تمام شد و حوالی نیمه شب بالاخره مراسم انرژی تپانی آغاز شد...خانم ب از من خواست که آرام روی صندلی ام بنشینم و چشمهایم را ببندم و البته قبلش از من پرسید دوست داری دهنده باشی یا گیرنده...از آنجا که نمیدانستم چه اتفاقی قرار است بیافتد و در ذهنم هر اتفاقی را مد نظر قرار میدادم ترجیح دادم احتیاط کرده و علی الحساب دهنده نباشم...! ما که شانس نداریم...گفتم اگر یکوقت چشم باز کنم و سهیل را در حال هتک حرمت!! خود ببینم دستم به جایی بند نیست و خانم ب هم میگوید خودت گفتی که میخواهی دهنده باشی...! به هر حال اینطور بود که سهیل دهنده شد و من گیرنده...سهیل هم به فاصله کمی از من روی صندلی نشست و چشمهایش را بست...خانم ب بعد از کمی اس ام اس بازی اول به سراغ من آمد...عطر تنش را کاملا حس میکردم که نزدیک من ایستاده است ولی نمیدیدم چه کار میکند چون چشمهایم بسته بود...بعد از یکی دو دقیقه به من گفت چیزی احساس نمیکنی؟ من هم با کمال وقاحت گفتم نه...! چون واقعا چیزی احساس نمیکردم...خانم ب بعد به سراغ سهیل رفت و ندیدم و نمیدانم با او چه ها کرد و بعد از چند دقیقه که از سهیل پرسید چیزی احساس نمیکنی سهیل گفت نمیدانم در ناحیه فلان جا و فلان جایم درد دارم...!من آن موقع فکر میکردم این سهیل یا دارد فیلم بازی میکند و یا اینکه واقعا دارد زامبی میشود...!
بعد دوباره خانم ب به سوی من آمد...اینبار دستش را احساس میکردم که با موهای سرم در تماس بود انگار که بخواهد دو دستی بزند توی سر من...!ولی من همچنان هیچ تغییری را احساس نمیکردم...خانم ب از من خواست کوچکترین احساس هایی که دارم را هم گزارش کنم...البته راستش من زیاد رویم نشد...چون یک بادی توی دلم از سر شام پیچیده بود که فکر میکردم کم کم طاقت ضبطش را دارم از کف میدهم...! اما در مورد آن حرفی نزدم...کمی هم پایم از نشستن بی حرکت روی مبل خواب رفته بود که آن را هم مسکوت گذاشتم...چون به هر حال من منتظر تغییرات خیلی مشهود تری از چنین امور پیش پا افتاده ای بودم...خانم ب که دید من نم پس نمیدهم با یک خنده ی موزیانه ای گفت که "هنوز باید خیس بخوری"...دقیقا این جمله را به همین نحو ادا کرد و باز رفت به سراغ سهیل...راستش من دیگر میترسیدم چشمهایم را باز کنم...این سهیل بس که گزارش از احساس درد در قسمتهای مختلف بدنش میداد حتم داشتم اگر چشم باز کنم با یک موجود دگردیسی شده به سبک فیلمهای ترسناک هالیوودی مواجه خواهم شد و یا لااقل می دیدم که سهیل با یکجفت دندان دراکولایی روی مبل نشسته است...!خانم ب بار آخر که به سراغ من آمد فکر کنم دیگر تمام نیروی جادوئیش را به کار گرفت چون خوب که به فعل و انفعالات درون بدنم دقیق شدم احساس کردم کمی هم جیش دارم...! ولی باز هم رویم نشد چنین موردی را گزارش کنم و در جواب خانم ب که مصرانه از من میخواست حتی کوچکترین احساسهایم را بیان کنم گفتم که هیچ احساس قابل عرضی ندارم... من واقعا نمیدانم چرا بدن سهیل برخلاف من که مثل یک گونی سیب زمینی روی مبل افتاده بودم و هیچ ارتباطی با هاله انرژی برقرار نمیکردم به این آزمایشات جواب مثبت میداد و حداقل نشانه های درد در نقاط مختلف بدنش ظاهر میشد...یک حدسی که زدم (و خدا من را ببخشد) این بود که این خانم ب از سادگی و شیدایی این سهیل ما سوء استفاده میکند و هر از گاهی که به سمتش می رود یک جایی از بدنش را فشارکی میدهد یا نیشگونی میگیرد و سهیل هم طبیعتا از آنجا که پسر فوق العاده ساده ایست و مثل تخم چشمش به خانم ب اعتماد دارد اینها را میگذارد به حساب دردهای متافیزیکی...!
به هر حال بعد از حدود بیست دقیقه کلنجار رفتن خانم ب با گفتن اینکه گیرنده های من قفل شده اند (یا یک چیزی شبیه این) پایان مراسم را اعلام کرد و من با ترس و لرز چشمهایم را باز کردم و خوشبختانه بر خلاف انتظارم سهیل تغییر زیادی نکرده بود...!البته خانم ب گفت آدمهایی مثل من باید یک دوره مقدماتی را بگذرانند که نمیدانم چیچیشان باز بشود و بشود هاله انرژی را راحت تر به آنها منتقل کرد و قرار شد در فرصتی دیگر روی من بیشتر کار کند تا آماده ی پذیرش هاله انرژی بشوم...!
علی ایحال من که چشمم آب نمیخورد...اما واقعا شب خوبی بود...نمیدانم خانم ب اینجا را میخواند و کلا اهل اینترنت گردی هست یا نه...امیدوارم اگر اینها را میخواند از اینکه من جسارت کرده و وقایع دیشب را مطایبه آمیز نوشتم از من دلخور نشود...این خانم ب ی نازنین قطعا تواناییهای زیادی دارد...دختری در سن و سال او که بدون کمک دیگران و به تنهایی از صفر شروع کرده و به همه چیز رسیده است (حداقل از نظر مادی) حتما انسان با قابلیت و فوق العاده ایست...!من در مورد انرژی درمانی چیز زیادی نمیدانم...نه میتوانم بگویم خرافات است و نه میتوانم قبول کنم که علم است...چیزی که مسلم است بر روی من چنین پدیده ای جواب نداد...حالا یا من آدم نرمالی نیستم و نیاز به این دارم که بیشتر رویم کار شود و یا اینکه چنین نیرویی اصلا وجود خارجی ندارد و صرفا یک تلقین درونیست که باعث میشود بعضا احساس کنیم که در ما تغییراتی در حال حادث شدن است!
به هر حال برای سهیل و دوست نازنینش بهترین آرزوها را دارم...:)

توسط در March 23, 2007 1:17 PM | | نظرات (112)
دختر رویاهای من...!

(خواندن قسمتهایی از این نوشته به افرادی که عقلا و یا جسما زیر 21 سال هستند توصیه نمیشود)

از امروز تا روز دوشنبه ساعت 7:30 بعد از ظهر (به مدت 4 روز) هیچ تلفن و آفلاین و ایمیل و کامنتی را جواب نخواهم داد...نه...عازم سفر نیستم...یک درگیری و یا بهتر بگویم یک تجربه ی شخصی ست...به شدت احساس میکنم حریم شخصی ام مورد تجاوز و تاخت و تاز قرار گرفته است...تلفن خانه من فقط لحظاتی را که در اینترنت هستم آرام و قرار می گیرد...در اینترنت هم هر بار که می آیم آنقدر آفلاین و بعضا ایمیل روی هم تلنبار شده است که پاسخ مناسب دادن به همه آنها کلی وقت و انرژی میخواهد که من ندارم...به هر حال گفتم که گفته باشم...در این 4 روز به صورت آزمایشی میخواهم زمانم فقط و فقط متعلق به خودم باشد...اگر دیدم خیلی فاز داد تمدیدش میکنم...یعنی ممکن است در یک فرصت دیگر به مدت یکهفته و شاید هم بیشتر مجددا به لاک خود فرو بروم...تو را به خدا به خودتان نگیرید...میدانم الان لااقل چهار پنج نفر هستند که میخواهند کله ام را بکنند و در دلشان فکر میکنند که این کلک جدید شراگیم است که میخواهد به این وسیله دست به سرمان کند...! ولی واقعا اینطور نیست...مساله فقط این است که میخواهم 4 روز در لاک خودم باشم...آنقدر در خودم شهامت میبینم که اگر نخواهم وقتم را با شما بگذرانم به خودتان بگویم...پس بیخود ماجرا را در ذهنتان پلیسی نکنید و مطمئن باشید قصد پیچاندن کسی را ندارم...مساله فقط یک مدیتیشن چهار روزه است...!
در این فرصت برای خودم خوشمزه ترین غذاها را درست میکنم...کتاب میخوانم...اینترنت را به دنبال مطالب مورد علاقه ام شخم میزنم...فیلم میبینم...عصرها برای خودم می روم ول گردی...ونک...تجریش...شهرک غرب...صفوی...گلستان...میلاد نور...دلم لک زده است برای چرخ زدن در پاساژها و تیپهای فضایی دیدن...!برای پیتزا بوف با آن سالادهای پر و پیمانش...باور کنید تنهایی به من خیلی خوش می گذرد...آدم وقتی با دوست دخترش بیرون می رود البته که خوش می گذرد...ولی عیبش این است که هیچ چیز هیجان انگیزی دیگر در کار نیست...دست در دست دوست دخترت می روی و دست در دست او می آیی...و حالا اگر دوست دخترت دختر رویاهای تو نباشد ( که هیچوقت دختری که دستانش در دست توست و او را متعلق به خود میدانی دختر رویاهایت نخواهد بود!) آنوقت است که هوس میکنی گاه گداری گریزی بزنی از این همه یکنواختی و سکون و تک و تنها بروی پاساژ گردی و هر دختری را که به رویت خندید تمام خوبیهای عالم را بگذاری در وجودش و قلبت شروع کند به تند تند زدن برایش...! هیچوقت یادم نمی رود...چند سال پیش موقع برگشتن از کوه دختری موقع رد شدن از کنارم به من لبخند زد...قد کشیده ای داشت و هیچکدام از اجزای صورتش به ایرانیها نرفته بود...دماغ عروسکی و چشمهای آبی کمرنگ و موهای بلوند و یک ردیف دندان سفید که جان میداد برای مدل تبلیغاتی خمیردندان شدن...!خنده اش یک لحظه برق از سه فازم پراند... یک مانتوی کوتاه چسبان تنش بود با یک شلوار جین رنگ و رو رفته...تیپش تیپ کوهنوردی بود و کوله و کفش و تجهیزاتش نشان میداد که کوه را برای کوه می آید و نه برای قلیان و پسر بازی و شماره رد و بدل کردن...آن موقع به نظرم خوش اندام ترین دختری امد که دیده بودم...کمر باریک و باسن متناسب و پاهای ورزیده... درست به سبکی یک بالرین از روی سنگها می پرید و پایین می رفت... تا میدان تجریش با حفظ فاصله به دنبالش رفتم...در میدان تجریش در لا به لای جمعیت یک لحظه گمش کردم...خودم هم نمیدانستم میخواهم چه کار کنم...هیچوقت در خیابان به کسی پیشنهاد دوستی و حتی آشنایی نداده ام...همیشه چنین دوستیهایی را مبتذل می دانسته ام...سر پل میدان تجریش مجددا دیدمش...خیلی از من دور شده بود و داشت خیابان بغل ترمینال تجریش را پایین می رفت...بی اختیار دنبالش رفتم...داخل یکی از کوچه ها شد...چند دقیقه ی بعد که من هم به دنبالش وارد آن کوچه شدم دیگر اثری از آثارش نبود...!هنوز بعد از گذشت چند سال از آن واقعه هر بار که از میدان تجریش می گذرم یاد او می افتم...و همیشه هم چشم می گردانم مگر دوباره ببینمش...یکبار حتی ساعتها در آن کوچه ول گشتم به امید اینکه خانه اش در آن کوچه باشد و اتفاقی ببینمش...هنوز که هنوز است فکر میکنم که آن دختر میتوانست دختر رویاهای من باشد...شاید تمام افسونگری و جذابیت آن دختر به خاطر این بود که مثل قطره ی آبی در زمین فرو رفت و دست نیافتنی شد...شاید اگر در میدان تجریش او را گم نمی کردم و با او دوست شده بودم اسم او هم می رفت در لیست بلند بالای دوست دخترهای من و دوستیمان به همان سادگی که شروع شده بود یک روز بدون اینکه احساس ناراحتی و اندوه خارق العاده ای داشته باشم به پایان می رسید...
راستی میدانید دختر رویاهای من کیست؟
اممم...از نظر ظاهری قد متوسطی داشته باشد...دوست ندارم وقتی در حالت ایستاده میبوسمش دو لا شوم...من فکر کنم بس که سینه های سر بالا و شق و رق در فیلمهای هالیوودی و غیر هالیوودی دیده ام بد عادت شده ام...یعنی انتظار دارم همه ی دخترها سینه های سفت و درشت و سربالا داشته باشند و وقتی در عمل با سینه های شل و ول و کوچک مواجه می شوم توی ذوقم میخورد...به هر حال باز هم ترجیح میدهم یک چیز شل و ول اما اصیل! زیر دستم باشد تا اینکه یک مشت ژلاتین را ورز دهم...! نمیخواهم زیاد وارد جزئیات شوم اما دختر نباید شکم داشته باشد...باسنش هم باید تراشیده و مناسب باشد...باور کنید باسن خیلی مهم است...اصلا نمیتوانم فرم باسنی را که شبیه گلابیست تحمل کنم...یک تست وجود دارد که عیار باسنتان دستتان بیاید...برهنه شوید و پشت به آینه بایستید و یک آینه هم دستتان بگیرید و تنظیم کنید جوری که باک تان کاملا در دیدرستان باشد...بدنتان را کاملا شل کنید...حالا با کف دست راست یک ضربه محکم به باسنتان بزنید...اگر تلاطمی که ایجاد شد در کسری از ثانیه از بین رفت شما یک باسن سفت و مردانه دارید...این خوب نیست...! اگر تکانهای باسنتان بین یک تا دو ثانیه طول کشید باسن شما نرمال است...اما اگر این تلاطم به بیشتر از 3 ثانیه کشید یعنی شما به شدت نیاز به کلاسهای ایروبیک دارید...این تست را خودم شخصا بر روی تعدادی از دوست هایم که رابطه شان با من صمیمانه تر بود انجام داده ام و جواب گرفته ام...!باور کنید مو لای درزش نمی رود...!
...یک زمانی چشمها برایم خیلی مهم بود...هیچوقت هم نتوانستم توضیح بدهم که چه نوع چشمهایی را دوست دارم...حتما همه تان بریتنی اسپیرز را در کلیپهای اولش دیده اید...آن چشمها را دوست دارم...پنه لوپه کروز هم چشمهایش بد نیست...البته الان فکر میکنم هرچشمی که بیش از حد ریز و یا بی روح نباشد کار من را راه می اندازد...طبیعیست که دختر رویاهای من خوشگل است...متاسفانه دخترهای خوشگل معمولا مغزشان کار نمیکند...! به هر حال اگر یک روز مجبور باشم بین خوشگلی و خوش فکری یکی را انتخاب کنم احتمالا دومی را انتخاب خواهم کرد...یک دختر خوشگل بالاخره یک روز زیبایی اش رو به افول می رود و یا تکراری می شود...اما یک دختر خوش فکر همیشه تر و تازه است!
اوه...اصلا حوصله دخترهایی که بیست و چهار - پنج را رد کرده اند و هنوز دختر باقی مانده اند را ندارم...باور کنید اگر بخواهم ازدواج کنم و شب اول عروسی بفهمم طرف باکره است آبرو ریزی میکنم...بالاخره دختری که مخ ملاجش ایرادی نداشته باشد که اینهمه سال خودش را آکبند نگه نمیدارد...!دخترهای خجالتی را هم اگر زیاد از حد خودشان را لوس کنند طلاق میدهم...!در مرام ما چراغ رو خاموش کن و بریم زیر لحاف و حوله رو از لای در بده و چشماتو ببند و این حرفا رو چی...؟ نداریم...!
ولی از شوخی گذشته دختر ایده آل من باید لااقل 250 جلد کتاب غیر درسی خوانده باشد...باید باهوش باشد...خلاق باشد...مهمتر از همه باید بتواند با طنز ارتباط برقرار کند...از آدمهای یبس که از هیچ چیزی نمیخندند خوشم نمی آید...من دو چهره کاملا متضاد دارم که شاید از لا به لای نوشته هایم هم متوجه شده باشید...در زندگی شخصی ام ترجیح میدهم شراگیم بذله گو و شوخ و شنگ باشم...تلخی هایم را می گذارم برای لحظات تنهایی ام...
دختر ایده آل من باید در یکی از رشته های هنر سر آمد دیگران باشد...بهترین حالتش این است که نویسنده و یا کارگردان باشد...بازیگر و یا عکاس هم عالیست...از این شبنم طلوعی خیلی خوشم می آید...خیلیها هستند در بین همین وبلاگها که شخصیتهایشان را دوست دارم...شخصیتهای مستقل، هدفمند و قوی...دوست دارم هرکدام راه خودمان را برویم...ایده آل ترین ازدواج برای من ازدواجی ست که کمترین اثر از سنتهای ایرانی در آن باشد...خانواده طرف برایم خیلی مهم است...اصلا همه مزه ازدواج در این است که با یک خانواده روشنفکر آشنا بشوی...
امممم...دیگر چه چیزی مانده؟...میدانید... من اینگونه تخیلات را خیلی دوست دارم...در ذهنم آنقدر از جور کردن خوشبختی برای خودم لذت میبرم که گاهی وقتها خودم خنده ام می گیرد...مثلا یک زمانی قلم و کاغذ دستم میگیرم و با خودم حساب میکنم که اگر مثلا یک میلیارد تومان پول داشتم چه می کردم...بعد شروع می کنم به حساب و کتاب که مثلا ششصد میلیون یک خانه دوبلکس در ولنجک با سونا و استخر و سالن بدنسازی و جکوزی و... و فلان میلیون یک ماشین مدل فلان و فلان قدر اثاث خونه و بعد ریز به ریز اثاثیه ای رو که در حد و اندازه ی خونه ی ششصد میلیونیم باشه مینویسم که مثلا مبل چرم ایتالیایی فلان قدر و تلویزیون پلاسمای سونی فلانقدر و ....

میدانم...همه ی این تخیلات با واقعیت فرسنگها فاصله دارد و آخرش هم نصیب من از زندگی یک خانه ی اجاره ای زهوار در رفته ته خانی آباد میشه با یه پیکان جوانان مدل 57 و یه زن گرد و قلمبه ی هیچی نفهم و غر غرو که اهل همه چیز هست الا سکس با شوهرش! :(

پ.ن: راستش اول اومدم فقط یک توضیحی بدم در مورد غیبت صغرایی که در این چهار روز خواهم داشت تا دوستان و دشمنان نگران نشن و واقعا نمیدونم چرا صحبت به اینجا کشید...بازم تاکید میکنم...تا دوشنبه غروب سراغی از شراگیم نگیرین...شراگیم مرد!

پ.ن: البته این غیبت صغرا شامل تلفن و قرار و آفلاین و ایمیل و جواب دادن به کامنتهاست...شاید از زور بیکاری در این چهار روز هر روز اینجا رو به روز کنم...!

توسط در February 15, 2007 11:32 PM | | نظرات (82)
زیاده جسارت است...!

چند ماه پیش مطلبی نوشته بودم که در آن در حد بضاعتم به مساله ی سکس در ایران و مقایسه آن با کشورهای غربی پرداخته بودم... با وجود اینکه آن مطلب چند ماه است به آرشیو پیوسته و دسترسی به آن دیگر برای خواننده های عادی چندان آسان نیست اما هر روز توسط عده ی جدیدی خوانده می شود و بر تعداد کامنتهایش افزوده می گردد...اینکه چگونه عده ای هنوز آن مطلب را از بین خروارها نوشته پیدا میکنند و می خوانند و نظر می دهند یک جواب بیشتر ندارد و آن این است که اکثر کسانی که اخیرا مطلب مورد نظر را خوانده اند و احیانا برایش کامنت گذاشته اند با سرچ کلماتی مثل "سکس" و "زن لخت" و " فیلم پورنو" و نظایر آن در موتورهای جستجو به این وبلاگ و به آن نوشته ی خاص هدایت شده اند...تا اینجای کار چیز عجیبی وجود ندارد...ماجرا وقتی بغرنج می شود که می بینم تقریبا تمام نظردهنده های اخیر آن مطلب چنان از سخنان گستاخانه و عقاید ناموس بر باد ده من به خشم آمده اند و دچار غیرت دینی و یا ناموسی شده اند که بیا و تماشا کن...حداقل انتظار طبیعی من این بود که این افراد که در اینترنت به دنبال مطالب زیر شکمی هستند اهل حال باشند و یکجورهایی بیشتر با عقاید شیطانی من همسو باشند.
و نکته ی کنکوری تقریبا نود درصد کامنتهای اخیر وجود غلطهای املایی فاحش در آنهاست که از سطح سواد و معلومات بالای نویسندگان آن حکایت میکند...از آنجا که حیفم آمد آن نظرات در نظرخواهی آن پست خاک بخورد و خوانده نشود و جواب داده نشود چند تایش را اینجا برای نمونه می آورم و در حد امکان جواب میدهم :

اولین کامنت متعلق به "یه دختر جوون" هست...ایشون بعد از خواندن آن نوشته چنین مرقوم کرده اند:
" واقعا"برات متاسفم ......از نوشته هات فهمیدم آدم الاف و بی سوادی هستی .من دنبال چی اومده بودم چی گیرم اومد ؟ تو از خداخجالت نمیکشی؟ من دختر مذهبی ای نیستم ولی از وقتی این رو خوندم فهمیدم کثافتهایی مث تو تو جامعه زیادن پس باید وقتی میرم بیرون مواظب خودم باشم چون اگه یکی مث تو فیلمهایه مزخرف ببینه و بیاد بیرون ممکن واسیه من مزاحمت ایجاد کنه.تو باعث شدی من نسبت به داداشای خودم بد بین بشم .میدونی چقدر گناه داره که من فکرای بد درمورد اونا کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خودت رو بگذار جای بچه های دانشگاه گیلان که یه فرمول فیزیک کشف کردن!!!!یا اون پسر جوونی که الآن توی اتاق عمل مشغول جراحی یه انسانه و دعای چند میلیون آدم پشت سرشه اما تو نفرین چند میلییون نفر !!!!!!!!!!!!!!تورو خدا بس کنید دیگه تا کی به فکر این چیزهایید؟من مخالف این کارا نیستم ولی از راه مشروع نه کثافت کاری .من مطمئنم که تو خانواده ی درست حسابی نداری واگر نه برات این چیزها رو روشن میکردن.در آخر می خواستم دوستانه بگم اگه خودت هدایت نمیشی جوونای دیگر رو منحرف نکن.((( از کرج)))"

(من هرچه فکر کردم که این دختر جوان کرجی با سرچ چه کلماتی و به دنبال چه چیزی به وبلاگ حقیر پا گذاشته بودند چیزی دستگیرم نشد و فقط توانستم حدسهایی بزنم...اما اینکه چه چیزی گیرشان آمده ظاهرا چیز دندان گیری نبوده که اینطور برآشفته شده اند...به هر حال به خاطر اینکه نسبت به برادرهای محترمش بدبینش کردم و باعث شدم فکرهای بد بد! در مورد آنها بکند از ایشان صمیمانه عذر خواهی میکنم...و از اون چند میلیون نفری!! هم که آن مطلب رو خوانده اند و شبانه روز مشغول لعن و نفرین بنده هستند حلالیت میخواهم و قول می دهم منبعد فقط از راههای مشروع دنبال این کثافتکاریها باشم...!
در ضمن...اینکه آن بالا نوشته "الاف" منظورش زبانم لال "علاف" نبوده ها...میخواسته بنویسد "الاغ" و چون مطمئن نبوده که الاغ را با غین مینویسند یا با قاف حرف "ف" را که در صفحه کیبورد بین دو حرف مورد نظر بوده پیدا کرده و آن را زده است که از قدیم گفته اند خیر الامور اوسطها...این را گفتم که یکوقت حمل بر کم سوادی ایشان نشود!)

کامنت بعدی را علی آقا گذاشته اند:
"شما که میگید در شرق و غرب کسی به زن لخت هم نگاه نمی کند به خاطر این است که چشم و گوششون پر شده از این کثافت کاریهایی که خودشون هم توش موندن که شامل کاواره خانه های فساد هست خوب وقتی در یه جایی این همه ارضای جنسی راحت باشه مسلما دیگه غریضه ای نمی مانه که به کوچه و خیابان کشیده بشه حالا از لحاظ شرعی هم حساب نکنیم خلاصه بگم هر که شهوتش در میاد راست سراغ این مکانها را میگیره این یکی از اون عادت هایی هست که در غرب یک زن راحت تو خیابان میگرده در صورتی که همان زن لخت ممکنه یک ساعت قبلش تو همان کاواره داشته کاره یکی رو راه مینداخته این هست که به خیال ما در جامعه غرب امن و امان هست ولی هیچ هم اینطور نیست شما این همه بی بندو باری و وحشیانه گری رو خیال میکنی از کیه از همان غرب و شرقی هست که شما داری سنگ امن و امانیش به سینه میزنی "

(دقت کنید به کلمات "کاواره" و " غریضه" و نیز ترکیبات بدیع و زیبای " کاواره خانه های فساد" ،" شهوت در آمدن" و " وحشیانه گری" )

نفر بعدی آقا مرتضی امینی اینگونه فرموده اند که :
"این چه چرت پرتیه که گفتی ازخودت خجالت نمیکشی چرا شرق وغرب رو به ما مقایسه کن ببین مارو با اسلام ناب مقایسه کن ببین ما چقدر عقبیم ای که زنا ودخترای مردم چه رفتاری داشته باشند که اقایون خوششون بیاد از خودت خجالت نمیکش تو درگناه تمام کسانی که به انحراف کشیده میشوند شریکی حیف توهین به طرز تفکرشما
ما مسلمونارو با غربیها مقایسه میکنی اونا تو لجن زندگی میکنن
منو تو در خانواده محترم
از خودت خجالت بکش بجای این چرت وپرتها یه فکر خوب بیار ممنون امینی"

(هرکس بتونه این دو خط رو برای من ترجمه کنه ممنونش می شم: " چرا شرق وغرب رو به ما مقایسه کن ببین مارو با اسلام ناب مقایسه کن ببین ما چقدر عقبیم ای که زنا ودخترای مردم چه رفتاری داشته باشند که اقایون خوششون بیاد از خودت خجالت نمیکش.")

یه نفر دیگه بدون نام اینگونه غیرت و خشمش رو سر من خالی کرده :
" واقعا خرفت زده تورو یا مست بودی یا ناموس نداری یا اصلا تو خواهر و مادرتم **** که هتمنم همین توره "

(من نمیدونم این خرفت چه حشره ایه که آدمو می زنه اما اگه منو خرفت زده!! تو رو هم "هتمن همین تور" زده که این مدلی نوشتی!)

نفر بعدی ملا سعید از اصفهان بود که اینجا رو با پی.ام.سی اشتباه گرفته بود و ضمن دادن یه پیام اخلاقی – شرتی! برای عشقش نیلوفر توی اصفهان هم تبلیغات کرده :
امیدوارم همه ادما به هرچیزیکه دوستش دارن برسن اما به شرتیکه مجاز باشه یه دوری هم برای من بزنن ببینن انیکه من دوسش دارم رو نمیتو نن بهم برگردو نن my love niloofar in Esfahan

(برم یه دور بزنم ببینم میتونم عشقش رو بهش برگردونم یا نه...!!)

این هم موضع گیری یک پسر 15 ساله که اگر بابایش بفهمد در اینترنت چه چیزهایی را سرچ میکند با اردنگی از پای کامپیوتر بلندش میکند:
"من یک پسر 15 ساله ام
کی به شما اجازه داده همچین چرت و پرت هایی رو به خورد ما بدین؟ها!!!!
همین شمایین که جوونا رو منحرف میکنین.
یعنی چی برو سایت سکسی هر غلطی دلت خواست بکن؟
این کارا رو که میکنین هر کس شیر بشه و این کارا رو بکنه شما هم در گناهش شریکین.ای خدا!!!!
نگذار اینا به هدفشون برسن.
انشاءالله"

(ای گربه.........................بیا منو بخور...!!)

الهام عزیز نیز اینطور نوشته اند:
" انسان اگر اکتیو باشه اگر در جامعه انقدر جاافتاده و کاری باشه اگر استعداد های خودش را به مرحله اجرا بزاره هیچ وقت سراغ نوشتن این مسائل نمیره
شما با این قدرت نوشتاری بالا سعی کن حرف ته ته دلت رو بنویسی نه مسائلی که فکر می کنی برای خواننده جالبه. حتما موفق تر میشی"

(والا الهام جان منم خواستم حرفای ته ته دلم رو بنویسم که اینجوری شد...منتها تقصیر من چیه که ته ته دلم به آلت تناسلی م ختم می شه؟!)

البته برای اینکه فکر نکنید صرفا تمام مخالفین من آدمهای از مرحله پرتی هستند حیفم آمد نظر دوست خوبم سعید را نیاورم:
"جالب بود نزرات منم توش بود."

(سعید جان من اون نزراتت رو قربون برم...! بذار همون توش بمونه...!)

یا یه جای دیگه دوستی با عنوان " چشم باز" در تائید فرمایشات بنده فرموده اند :
"جرا نمیخوایم با مسائل درست برخورد کنیم؟ جرا نمیخوایم قبول کنیم سکس مثل اب حیاطیه"

(احتمالا منظورشون این بوده که سکس مثل شیر آب حیاط خونه سرش یه شیلنگ وصله که باهاش بشه گل های باغ زندگی رو ابیاری کرد...)

زیاده جسارت است.

توسط در December 30, 2006 3:45 PM | | نظرات (141)
ترور شخصیتی...!

من را که دیگر جان به جانم کنند پایم را در خانه ی این خانوم روانی پور نمی گذارم که نمی گذارم...چرا؟ عرض میکنم...دیروز طبق قراری که با هم داشتیم حوالی ساعت سه بعد از ظهر رفتم خانه شان...دست بر قضا دو نفر از بچه های داستان نویس هم آنجا بودند و بحث داغی در گرفته بود...خانوم روانیپور من را معرفی کرد که آقای شراگیم از وبلاگرهای خوب و انها را هم به من معرفی کرد که نمیدانم آقای فلانی و خانوم بهمانی از بچه های گروه کولیها و داستان نویس های خوب این مملکت...و بعد ادامه بحثشان را از سر گرفتند...من هم گوشه ای نشستم و پایم را روی پایم انداختم و ژست متفکرانه ای هم به خودم گرفتم و هر از چند گاهی با حرکاتی که به سر و چشم و ابرویم می دادم نشان میدادم که کاملا متوجه بحث هستم و گاهی هم تکمضرابی میزدم که به عقیده ی بنده چنین است و چنان نیست...بعد از مدتی مهمان دیگری از راه رسید که خانومی بسیار متشخص بود و قبل از آمدنش خانوم روانیپور کلی تعریفش را کرده بود که فلانی انسان بسیار جالبی ست و کتابش را که به آن مجوز نداده اند با هزینه خودش چاپ کرده و خلاصه جزء نوابغ ادبی و مبارزین نستوه روزگار است و مدتها هم در زندان اوین آب خنک خورده است و خلاصه کلی ته دل ما را لرزانده بود و ما را برای دیدنش بی تاب کرده بود...این خانوم و همراهش وقتی وارد شدند من تحت تاثیر تبلیغات خانوم روانیپور و البته سخنرانی پر جوش و خروش آن خانوم مبنی بر ضرورت مبارزه با سانسور و تلاش برای رسیدن به جامعه ای آزاد و رسالت هنرمند در قبال جامعه (که در آن لحظه شک نداشتم که من هم هنرمند هستم و با سایر همقطارانم داریم به دنبال راه حلی برای نجات جامعه مان می گردیم) و حرفهایی از این دست صدها درجه بیشتر رفتم توی حس و در حالی که به دقت گوش می دادم گاه گداری چینی به پیشانی ام می انداختم که نشاندهنده ی درد عظیمی باشد که دارد از درون من را متلاشی میکند و هروقت چشمهای این خانوم به من می افتاد سعی میکردم بیشتر به پیشانی ام چین دهم که متوجه شود مخاطبینش (یا لااقل یکی از مخاطبینش که من باشم) چقدر انسان فهمیده و درد آشنایی ست و آن خانوم هم گاه گداری با لبخندی از اینهمه همدردی و درک عمیق متقابلی که بین من و او در خلال بحث جریان داشت تشکر می کرد...خلاصه همه چیز خوب و رویایی بود و در آن لحظات ناب چنان رگ روشنفکری ام قلمبه شده بود که اشک در چشمانم جمع شده بود و دلم میخواست تک تک افراد حاضر در آن مجلس که همگی از نخبه های ادبی و هنرمندان متعهد کشورم بودند را در آغوش بگیرم و بعد سوگند بخوریم که تا پای جان از هیچ تلاشی برای آگاه کردن توده های مردم فروگذار نکنیم و از شدت لذت ناشی از همصحبتی با یاران موافق تمام تنم مور مور شده بود که در این گیر و دار دیدیم یکی با مشت و لگد به جان در خانه افتاده است...
تق تق تق تق تق تق
یک لحظه پیش خودم گفتم مامورها در خانه ی خانوم روانیپور میکروفونی چیزی کار گذاشته اند و حرفهای ما را شنیده اند و ریخته اند که قبل از شکل گیری این هسته ی مقاومت شش نفره آن را متلاشی کنند...راستش سرم تحت تاثیر جو حاکم بر فضای خانه آنقدر از شور مبارزه گرم شده بود که اصلا احساس بدی نداشتم و خودم را آماده کرده بودم که با شجاعت تمام در حالیکه مامورها زیر بغلم را گرفته اند و کشان کشان همراه با سایر همقطارانم از خانه خارج می کنند فریاد بزنم " زنده باد آزادی" ..." زنده باد برابری " ..." مرگ بر ارتجاع" ...
اما فاجعه ای به مراتب بدتر از مامورها پشت در کمین کرده بود...غلامرضا...! پسر ده یازده ساله ی خانوم روانیپور... احساس کردم اتفاق وحشتناکی در شرف وقوع است...و این اتفاق به مفتضحانه ترین شکل ممکن افتاد...خانوم روانیپور نه گذاشت و نه برداشت و با صدای بلند طوری که همه بشنوند از همان دم در فریاد زد : " شراگیم...! هم بازی ات آمد...بروید بالا با هم کامپیوتر بازی کنید..."

پ.ن: به علت تالمات روحی و روانی شدید و شوک حاصله از یاد آوری آن لحظات تکان دهنده دیگر نمیتوانم ادامه اتفاقات آن روز را به خاطر بیاورم...نمیدانم بالا رفتم...نرفتم...بازی کردم...نکردم...بردم...باختم...مساوی شدیم...نمیدانم...شاید هم همانجا روی مبل فشارم افتاده باشد و به ضرب سیلی و آب قند من را به هوش آورده باشند و راهی خانه کرده باشند...تحت تاثیر این شوک حافظه ی کوتاه مدتم دچار اختلال شده است و الان چیز دیگری از آن روز در خاطرم باقی نمانده...فقط این را بگویم و بروم چند تا دیازپام دیگر بخورم و از شدت این رسوایی غم انگیز دوباره به عالم خواب پناه ببرم...من یک جایی بالاخره انتقامم را از این خانوم روانیپور می گیرم...حالا ببینید کی گفتم!

توسط در December 16, 2006 12:14 PM | | نظرات (110)
وقف عام...!

داغانم...! گاهی وقتها دلم یک دوست دختر گردن کلفت میخواهد که بیفتد به جانم و یک مشت و مال اساسی ام بدهد و تمام قولنج های تنم را دانه به دانه بشکند و بعد مثل نمد پهنم کند روی زمین یا هرجای دیگری و به شیوه ی نمد مالی ورزم دهد تا تمام خستگی ها و کوفتگی ها و غم و غصه هایم را از من دور کند...
من نمیدانم این چه حکمتیست که من با هرکسی دوست می شوم تا میایم کمی به او عادت کنم یکدفعه بختش باز می شود و پاشنه ی در خانه اش را خواستگارهای ریز و درشت از جا در میاورند...(اگر در فک و فامیلتان کسی را دارید که سنش بالاست و به هر دلیلی تا به حال موفق به اخذ شوهر نگردیده است من حاضرم در ازای دریافت مبلغ ناچیزی با او طرح دوستی بریزم و به این وسیله در کمتر از یکماه بختش را باز کنم!)
یک وقت فکر نکنید که اینها را می گویم که غیر مستقیم (و شاید هم مستقیم) حالیتان کنم که دوست دخترم دارد از دست می رود و نفر بعدی که میخواهد بیاید جلو خودش را از الان گرم کند و از این قبیل حرفها ها...نه به حضرت عباس...!
اولا که من بعد از تمام شدن هر رابطه ای هر چقدر هم بی رگ و ریشه باشم تا یکی دو ماه جنس لطیف که می بینم اشک در چشمانم جمع می شود و بغض راه گلویم را می بندد...!
ثانیا... رابطه ی ما که هنوز تمام نشده است و کسی چه می داند شاید دقیقه ی نود داماد با پژوی جی.ال. ایکسش تصادف کرد و زنده زنده در میان شعله های اتش سوخت... یا شاید هم مثل آن کلیپ منصور سر سفره عقد عروس خانوم یک دفعه جو گیر شد و مجلس عقد را ترک کرد و پرید ترک دوچرخه ی من و دو تایی با هم فرار کردیم...!
ثالثا... من با خودم عهد کرده ام که اگر این دوست دخترم هم به سلامتی شوهر کرد و رفت خانه ی بخت (مثل باقی دوست دخترهایم) دیگر کفشها را آویزان کنم و "زیدان" وار در اوج با زید بازی و این قبیل کارها برای همیشه خداحافظی کنم...می گویم در اوج چون دیگر نقطه ای بالاتر از این برای من متصور نیست...فکرش را بکنید...شوخی نیست آدم دوست دختری داشته باشه که هم خوشگل باشد...هم سکسی باشد...هم پولدار باشد...هم دماغش را عمل کرده باشد.... و مهمتر از همه به خاطر تو قبض موبایلش بیاید 560 هزار تومن و بعد بگوید که فدای سرت عشق من...همصحبتی با تو برای من بیش از اینها می ارزید! (البته این جمله آخر را من از خودم در آوردم)...
راستش دیگر خسته شدم از بس خودم را درگیر روابط دو نفره ی اینچنینی کردم و آخرش نشستم و حسرت یار شوهر کرده ام را خوردم...تصمیم دارم میدان را برای جوان تر ها خالی کنم و باقی عمر را یا کنج عزلت اختیار کنم و یا اگر نشد در نهایت خود را وقف عام کنم...!


توسط در December 10, 2006 9:11 AM | | نظرات (117)
افتخارات من...!

این لیست افتخارات نمی دانم فکر چه کسی بود...چند روز پیش در وبلاگ حامین اولین بار با این پدیده مواجه شدم...یعنی اینکه وبلاگرها بنشینند و لیستی از افتخارات دوران زندگیشان را (البته بهتر بود مینوشتم افتخارات اغلب طنز آمیز زندگیشان را) پشت سر هم ردیف کنند...پیش خودم فکر کردم بد نیست من هم دیگران را با افتخارات خود مفتخر کنم...:

1- بزرگترین افتخار زندگی من همانا این است که نزدیک ده سال است که قرار است ماکزیمم تا دو سال دیگر کار گرین کارتم درست شود!
2- در اولین دعوای خیابانی زندگی ام در سن 14 سالگی در جواب بچه محلمان که به من پرخاش کنان گفت "فکر کردی کی هستی؟" بر افروخته و شتاب آلود جواب دادم: " سگ بابای تو !"
3- بعد از چهار سال پشت کنکور ماندن توانستم در رشته دلخواهم (مهندسی برق) قبول شوم...جنبه افتخار آمیز این ماجرا این است که دو سال بعد دلم را زد...انصراف دادم و آمدم بیرون!
4- در دوران خدمت مقدس سربازی لقب "خمیر" را سر گروهبانمان به بنده اعطاء کردند که تا آخر سربازی رویم ماند.
5- گرفتن لقب "طوطی" و بعدها "طوطی سخنگو" از جانب بعضی از دوستان که به خاطر فرم دماغ و نیز سر زبانی که داشتم به بنده اعطاء شد.
6- در محل کار همکاران آقای "سکولاریسم" صدایم میکنند.
7- کتک زدن وحشیانه یکی از همکلاسی های دوران دبیرستان (محمد رافضی) به خاطر اینکه زنگ تفریح سر کلاس عکس یک گوریل را پای تخته کشیده بود و همه کلاس میدانستند که منظورش من بودم.
8- کم کردن سی و دو کیلو طی یک سال برای جلوگیری از اتفاقات مشابه.
9- نفر اول مسابقات پینگ پنگ دبیرستان شهدای هفتم تیر با بازی کثیف و ناجوانمردانه.
10- نفر اول المپیاد فیزیک منطقه شش آموزش پرورش و راهیابی به مسابقات کشوری که باعث شد اسمم را روی پارچه بنویسند و سر در مدرسه بزنند.
11- رفیق فابریک بودن با حسین ملکزاده در دوران دبیرستان و پیش دانشگاهی (حسین ملکزاده الان 206 دارد و بسیار مایه دار است)
12- این حسین ملکزاده که می گویم یکبار علی کریمی را هم یک جایی از نزدیک دیده است.
12- یکی دیگر از دوستانم که اسمش علی ست بابایش نماینده مجلس است.
13- یک بار با همین علی سوار زانتیای بابایش شدیم و صدای ضبطش را هم بلند کردیم و شهرک غرب و خیلی جاهای با کلاس دیگر رفتیم.
14- با وجود همه شرایط ردیف 13 آن روز هیچ دختری را سوار نکردیم.
15- در عمرم به هیچ زن و یا دختری با هر وضع ظاهری در خیابان یا هرجای دیگر متلک نینداخته ام جز یکبار.
16-یک بار در پارک ساعی یک دختری که از چهره و اطوارش خیلی خوشم آمده بود را نیم ساعتی تعقیب کردم و دست آخر دل به دریا زدم و جلو رفتم ولی خدا شاهد است فقط ساعت پرسیدم.
17- تمام دوست دخترهایی که تا به امروز داشته ام از دستم راضی بوده اند و هیچ رابطه ای را با قهر و دلخوری و دعوا تمام نکرده ام.(هرکس ادعایی دارد بیاید جلو!)
18- تنها پسری هستم که بدون داشتن خانه و ماشین و موبایل و کار پر در آمد و قیافه آنچنانی مطمئن هستم که نود درصد دخترها تقریبا از خدا میخواهند که زن من شوند.
19- یکبار با یکی از دوست دخترهای سابقم به رستوران طبقه ششم میلاد نور رفتیم و غذای چینی و اسپانیایی و هندی سفارش دادیم و همه پول میز را که نزدیک 25 هزار تومان شد من حساب کردم.
2- برای همان دوست دخترم یک چیز خیلی خیلی قیمتی هم خریدم که چون اگر مادرم اینجا را بخواند و متوجه شود کله ام را می کند از نوشتن اینکه چه بود معذورم.
21- رفتن به رستوران سلامت سیب که همه چیزش بر طبق اصول بهداشتی و پزشکی ست و خوردن میگوی سرخ شده در روغن هسته انگور.
22- خوردن یک انگشت نمک پتاسیم در رستوران فوق الذکر که می گویند برخلاف نمکهای عادی باعث فشار خون و... نمی شود.
23- خوردن دوغ گاز دار با کیک کشمشی در یک صبح دل انگیز پاییزی به جای صبحانه.
24- پختن انواع و اقسام غذاهای ایرانی و فرنگی طوری که یکبار شوهر خاله ام به خاله ام بعد از اینکه شام را مهمان من بودند یواشکی گفته بود که شری چه کار میکند که خورش هایش انقدر خوشمزه و جا افتاده می شود و خاله ام شرمنده شده بود.
25-درست کردن یک نوع ته دیگ مخصوص و بسیار لذیذ برای برنج که خاص خودم است و اگر حوصله داشتم می رفتم به نام خودم ثبتش می کردم.
26- در تمام طول زندگی ام به جز مورچه هایی که ممکن است ناخودآگاه زیر پا له کرده باشم و یا کرم هایی که لای سیب یا گیلاس سهوا گاز زده باشم هیچ موجود دیگری را اعم از پشه و مگس و عنکبوت و... نکشته ام.
27- فراری دادن چندین فقره سوسک و چند صد فروند مگس از دست پدرم که با دمپایی لاستیکی و یا مگس کش قصد جانشان را می کرد.
28- چایی ریختن برای "پروین اردلان" از فعالین جنبش زنان که وقتی مادرم ایران بود یک روز مهمان ما بود.
29- دریافت کردن یک ایمیل از هادی خرسندی معروف.
30- برنده شدن تقریبا هر روزه در یک قرعه کشی مرموز و بزرگ اینترنتی و دریافت ایمیل تبریک مرتبط به همراه فایل پیوستی با پسوند exe !
31- سفر به شهر اصفهان با دوچرخه.
32- کش رفتن گزارش سفر فوق الذکر توسط روزنامه همشهری از وبلاگم و چاپ کردن بدون اجازه آن.
33- رکاب زدن یک روزه جاده چالوس از کرج تا کلاردشت بدون درد و خونریزی!
34- شرکت مستمر در تجمعات اعتراض آمیز به مدت دو سال
35- تصمیم برای شرکت نکردن در هیچ تجمع اعتراض آمیزی تا آخر عمر.
36- زدن پرس سینه با وزنه ی 20 کیلوگرمی (ده کیلو این ور ده کیلو اون ور)
37-گوش کردن به صحبتهای احمدی نژاد بدون اینکه دچار حالتهای هیستریک شوم.
38- خوردن مهر انتخابات فقط یک بار در شناسنامه ام مربوط به دور اول خاتمی که آن را هم امروز و فردا می روم و لاک می گیرم.
39- آمدن قبض 580 هزار تومانی برای موبایل دوست دخترم.
40- آمدن دوست دخترم به همراه 4 تا دختر ناز مامانی دیگر از شمال و اقامت دو روزه در خانه من همین هفته پیش.
41- اعتراف همه ی دوستهای دوست دخترم که شراگیم محشر است.
42- ندیدن حتی یک قسمت از سریال نرگس.
43- به مدت دو هفته هر شب ده دقیقه می دویدم.
44- دو یا سه بار مسواک زدن در سال آن هم به مناسبتهای خاص.
45- نداشتن حتی یک دندان زرد و خراب.
46- تجربه اولین فرنچ کیس در سن 25 سالگی و درست سر قبر فروغ فرخزاد.
47- داشتن یک رابطه عشقی با بریتنی اسپیرز (البته به صورت یکطرفه)
48- در دوران خدمت مقدس سربازی به هیچ وجه سیگاری نشدم.
49- از بچه گی به پزشکی علاقه مند بودم و بیشتر وقتم با همبازی هایم به دکتر بازی می گذشت.
50- دیدن رنگ شورت استاد ریاضیات مهندسیمان در ترم آخری که در دانشگاه بودم.
51- یکبار هم باز کردن ناگهانی درب توالت دانشگاه توسط یک دانشجو نمای مسخره در حالی که کارم تمام شده بود و داشتم شلوارم را بالا می کشیدم.(البته این زیاد افتخاری نیست برای من...همینجوری گفتم!)
52- همینجا ارتباط بین شماره 50 و 51 با شماره 3 را شدیدا تکذیب میکنم.
53- در تمام مدت زندگی وبلاگی و اینترنتی ام message to all برای دوستانم نفرستاده ام.
54- یکبار در زمان خدمتم که جلوی سفارت عربستان نگهبانی میدادم معاون کلانتری که گشت می زد آمد و از خواب بودن من سوء استفاده کرد و اسلحه ام را برد.
55- به خاطر این قضیه یک هفته ی تمام در بازداشتگاه منطقه با دو سرباز که یکیشان بچه قزوین بود هم بند بودم!
56- ارتباط شماره 55 را با شماره 48 هم شدیدا تکذیب میکنم
57- یکبار در مسیر تهران شمال در سواری سمند با سه مسافر محترم دیگر نشسته بودم و اوایل راه بود که با صدای بلند گوزیدم و چهار ساعت تمام را بدون اینکه خم به ابرو بیاورم با مسافران و آقای راننده به گفتگو و تبادل اندیشه گذراندم!
58- یکبار در اوج یک رابطه احساسی و سکسی تا آمدم دوست دخترم را ببوسم هول شدم و چنان دماغ چماقم با دماغ تازه عمل کرده اش برخورد کرد که کار به دوا درمان کشید.(این هم افتخاری نیست البته !)
59- در شش سالگی با یک قلوه سنگ سر پسر همسایه مان را که اسمش مهران بود شکستم و بعد از ترس توی توالت خانه مان سه ساعت تمام قایم شدم.
60- اولین باری که داخل استخر شیرجه زدم بند مایو را نبسته بودم و مایو قلفتی بر اثر فشار آب از پایم خارج شد...ولی من خودم را نباختم و با اینکه شنا کردن آنچنان بلد نبودم اما زیر آبی رفتم و قبل از آبرو ریزی زیاد پیدایش کردم و آن را همان زیر آب پوشیدم.
61- تقریبا 20 بچه گربه را تا به حال از جویها و کوچه خیابانها جمع آوری و بزرگ کرده و تحویل اجتماع داده ام.
62- به این 20 گربه صدها گربه دیگر را هم که هر روز در کوچه و خیابان می بینم و دست محبتی بر سر و رویشان می کشم و به آنها دلداری میدهم تا سختی زندگی برایشان آسانتر شود و به زندگی امیدوارتر شوند را هم اضافه کنید.
63- محل کار سابق من در خیابان جردن بود.
64- یکبار به نمایندگی دوچرخه های جاینت در خیابان گیشا رفتم و به یک دوچرخه 5 و نیم میلیون تومانی دست زدم.
65- یک بار هم وقتی به محل کار سابقم می رفتم یک خانم خیلی جذاب و امروزی در حالی که پشت یک بی ام و کروکی آخرین مدل نشسته بود از من آدرس پرسید.
66- بدون اغراق قشنگترین و با کلاس ترین و به قول مهرنوش سکسی ترین ساعت مچی دنیا را هر روز دست میکنم...این را نه یک نفر که هرکس ساعتم را دیده است گفته! (با تشکر از مادر گرامی برای حسن سلیقه شان)
67- در مراسم ازدواج خواهرم یک نیم سکه به او هدیه دادم.
68- یک زمانی یک سگی داشتم که اسمش گرگی بود و هروقت میگفتم "گرگی بیا" زرتی می آمد.
69- تا به حال با سه تا از دوست دخترهایم کارهای کمی سکسی ای کرده ام...اینجوری نگاهم نکنید...اگر بدانید که من تا به حال بیشتر از سی دوست دختر داشته ام به نجابت من پی می برید.
70- فیلم 10 عباس کیارستمی را ده بار دیده ام.
71- نسب من به شخص شخیص کریمخان زند وکیل الرعایا قدس سره شریف می رسد.
72- اسمم خیلی با کلاس است.
73- با اینکه دو سوم فک و فامیل در خارج از کشور هستند اما من تا به حال پایم را از ایران بیرون نگذاشته ام.
74- من تا به حال به کیش نرفته ام.
75- یکبار که برای خرید پیرهن به مغازه ای رفته بودم صاحب مغازه برگشت بهم گفت شما از این پیراهنهای کمر کرستی و اندامی بپوش...بهت می آید.
76- من سه ماه تمام در پناهگاه پلنگ چال (بالای درکه) کار کرده ام.
77- اواخر اسفند سال گذشته دو خط موبایل ثبت نام کردم و قرار است اواخر اسفند امسال موبایل دار شوم.
78-رفتن گاه و بیگاه به سرآسیاب ملارد کرج.
79- دیدن یک مرد لخت که داشت راه می رفت و فقط یک لنگه جوراب پایش بود در ساعت 5 صبح در یکی از خیابانهای فرعی تهران.
80- من یک عمه دارم که الان 28 سال است هر هفته در نماز جمعه شرکت میکند.
81- من زمانی که خمینی مرد را دقیقا خاطرم هست...داشتم منچ بازی می کردم و مادر بزرگم هم آنجا بود.
82- من تا به حال هیچ انسان مرده ای را از نزدیک ندیده ام.
83-تا به این سن از خدا عمر گرفته ام هنوز که هنوز است برای غذای نذری توی صف نایستاده ام.
84- دوره دو جلدی تاریخ فلسفه غرب تالیف برتراند راسل و ترجمه نجف دریابندری را در کتابخانه ام دارم.
85- کلفت ترین کتابیکه خوانده ام "جامعه باز و دشمنان آن " پوپر می باشد.
86- چند بار این کورش ضیابری برایم ایمیل زد که لینکش را به عنوان جوانترین روزنامه نگار جهان در وبلاگم بگذارم محلش نگذاشتم.
87- من احتمالا تنها وبلاگری هستم که به ماهیت "سیبا" که زیتون آن را شوهر خود معرفی کرده است شک دارم و فکر میکنم که کاسه ای زیر نیم کاسه است.(ولی این را تا امروز جایی بیان نکرده بودم)
88- دو سال پیش در ساختن فیلمی از زندگی "نصرت کریمی" حضور داشتم و بارها به خانه اش در شمال تهران رفت و آمد کردم...یک عکس امضا شده ازش هم دارم.
89- یک دوربین نیکونD2H چشم من را گرفته است و مطمئنم اگر روزی بتوانم آن را با تجهیزات جانبی اش بخرم برنده جایزه پولیترز خواهم شد.
90-و بالاخره اینکه وبلاگی دارم که اگر یک ماه هم آپدیت نشود باز هم هستند کسانی که بهش سربزنند و منتظر آپدیت شدنش باشند.

پ.ن: جالب است بعضی نوشته ها...من از افتخارات این بلوطک خوشم آمد...حامین هم بد ننوشته...با مزه است...باقی نوشته ها را هم میتوانید از اینجا پیدا کنید.

توسط در September 22, 2006 3:46 AM | | نظرات (58)
ترش و شیرین

همیشه فکر می کنم کسی که نمیتواند طنز را بفهمد مثل کسی ست که به علت زکام یا هر بیماری دیگری نمیتواند مزه ی غذاها را به درستی تشخیص دهد...فرقی نمی کند در خورش بادمجانی که جلویش گذاشته ای غوره ریخته باشی یا نخود فرنگی و یا در خورش قورمه سبزی اش لیمو عمانی انداخته باشی یا سیب زمینی...!
به نظر من هر جمله ای یک جسم دارد و یک روح...انسانهای بی ذوق کسانی هستند که با دیدی صرفا ماتریالیستی به جملات نگاه می کنند...کلمات را می بینند و کاربرد آنها را در جملات می دانند...حتی ممکن است معنا و منظور گوینده را نیز به روشنی دریابند اما نمیتوانند ذوق و ظرافت و قریحه ی سرشاری که در پس یک جمله ی طنز آمیز وجود دارد را درک کنند...اینها کسانی هستند که اگر برایشان یک جمله از مثلا برنارد شاو بخوانی بر و بر نگاهت می کنند و وقتی دوباره آن را برایشان بخوانی نهایتا می گویند: آهان!
به امید اینکه شما جزء این دسته از افراد نباشید چند قاشق از این جملات ترش و شیرین و آب دهان پر کن را مهمان من باشید:

تقریبا همه نوابغ ادبی ما از دنیا رفته اند. کارلایل، تنیسون، براونینگ و جرج الیوت! من هم که حال چندان خوشی ندارم!
(ناشناس)

زن: این آقای وات همسایه بغلی ما، هر روز صبح موقع بیرون رفتن از خانه همسرش را می بوسد. حالا چه می شد که تو هم این کار را می کردی؟
مرد: آخه من که زن آن بنده ی خدا را نمی شناسم!
(آلفرد مک فوت)

من و همسرم در اتاقهای جداگانه ای میخوابیم، شام را جدا می خوریم. به تعطیلات جداگانه می رویم و خلاصه هر کاری از دستمان بر می آید می کنیم تا از هم جدا نشویم!
(رادنی دینجرفیلد)

جواز ازدواج به جواز شکاری می ماند که آدم را به صید یک غزال محدود می کند.
(اف.سی.فرانسیس)

از هر زوج متاهل دست کم یک نفرشان احمق است.
(هنری فیلدینگ)

دیپلماسی "عجب سگ ناز و مامانی ای! " گفتن است تا وقتی که سنگ و کلوخی گیر بیاوری!
(وین کاتلین)

عقل سلیم متاعی ست که بهتر از هر چیز دیگر در دنیا توزیع شده است چون همه فکر می کنند به اندازه کافی از آن بهره مندند.
(دکارت)

رقصیدن بیان عمودی یک اشتیاق افقی ست.
(برنارد شاو)

مردها و زن ها دست کم در یک مورد اتفاق نظر دارند. هیچ کدام به زن ها اعتماد ندارند.
(اچ.ال.منکن)

شخصا هیچگاه نتوانسته ام معنای فمینیسم را بفهمم الا اینکه هر وقت ابراز عقیده ای کرده ام که نشان می داد با روسپیها و تو سری خور ها فرق دارم اسم فمینیست بر من گذاشتند.
(ربکا وست)

من و زنم میخواستیم هر روز با هم صبحانه بخوریم. اما به ناچار از این کار صرف نظر کردیم، آخر زندگی مشترکمان در خطر بود.
(چرچیل)

سه چیز ارزش این را ندارد که دنبالشان بدوید: اتوبوس و زن و راه حل اقتصادی؛ اگر کمی صبر کنید یکی دیگر از راه می رسد.
(دریک هیت کوت آموری)

پند و اندرز را همیشه به دیگران رد می کنم، کار دیگری با آن نمیتوان کرد، این چیزها هیچوقت به درد خود آدم نمیخورد.
(برنارد شاو)

اول اسمها را فراموش می کنی. بعد کم کم چهره ها را. آنوقت به جایی می رسی که بالا کشیدن زیپ شلوارت را فراموش می کنی و دست آخر پایین کشیدنش را.
(لئو روزنبرگ _ در وصف پیری _ )

وقتی قیمت شمعها بیشتر از قیمت کیک تولدت شد بدان که دیگر وارد عالم پیری شده ای.
(باب هوپ)

ترجمه مثل زن است که اگر زیبا باشد به ندرت وفادار است.
(روی کامبل)

می پرسند راز طولانی بودن زندگی زناشویی ما چیست. ما هفته ای دو بار به رستوران می رویم: شمع کوچکی، شامی، موسیقی آرامی و رقصی. البته خانم شب سه شنبه می رود و من شب جمعه.
(ناشناس)

تیراندازی ارباب جوان معرکه بود، ولی خدا به پرنده ها رحم کرد.
(ناشناس _ لابد از قول یک آدم چاپلوس)

به نظر من زن ها مثل فیل هستند. دوست دارم آنها را تماشا کنم، اما نمیخواهم مال من باشند.
(و.س.فیلدز)

زنی که ازدواج نمی کند همان اشتباهی را مرتکب می شود که مردی که ازدواج می کند.
(دوژانوی)

جوانها خیال می کنند که پیرها احمقند. اما پیرها یقین دارند که جوانها اینطورند.
(موریس شپلن)

زن کسی ست که در کنار مرد می ایستد، در همه ناملایماتی که مرد اگر ازدواج نکرده بود نمی داشت.
(ناشناس)


پ.ن: منابع کتاب فرهنگ گفته های طنز آمیز (نشر معاصر) و فرهنگ غرغریون (نشرش در خاطرم نیست)
پ.ن: بدم نمی آید شما هم در قسمت نظرخواهی اگر جمله ی طنز قصاری به خاطر دارید و یا حتی گفتگو یا ماجرای طنز آمیزی داشته اید بنویسید.

توسط در July 9, 2006 9:25 PM | | نظرات (77)
استرپ تیز

این چهار روز تعطیلی رو زدم به مال گاو...یه شمال ناقابل هم نرفتم...از صبح تا شب توی خونه مثه این معتادا یا توی رختخواب بودم یا کانالهای مبتذل ماهواره رو نگاه می کردم و یا نشسته بودم و تو اینترنت چرخ می زدم...اینقدر خوابهای هشت الهفت این دو سه روزه دیدم که اگه بخوام در موردشون بنویسم رمان می شه...همین دو شب پیش داشتم خواب می دیدم که تو یه مسابقه بزرگ دوچرخه سواری شرکت کردم...نزدیک های خط پایان مسابقه بود که یکی از دوچرخه سوارا بهم نزدیک شد و گفت تو که اینهمه ادعات می شه پس چرا انقدر یواش رکاب می زنی...؟ همه دوچرخه سوارا اومدن ازت جلو زدن و رفتن...منم که خیلی مغرور بودم و حریف هام به نظرم خیلی ریز میومدن با یه پوزخندی گفتم من اگه فقط نیم ساعت آخر رو هم شروع کنم رکاب زدن همه اینایی رو که می گی ازم جلو زدن رو می گیرم...طرف هم که دید من اینو گفتم یه دفعه انگار دوپینگ کرده باشه و همچین گاز دوچرخه رو گرفت و رفت که من یه چند ده متری ازش عقب افتادم...منم رگ غیرتم یه دفعه به جوش اومد و گفتم پس بچرخ تا بچرخیم و شروع کردم دیگه این بار با همه قوا و کاملا جدی رکاب زدن...ولی چه فایده...اصلا اونجوریا که فکر می کردم نبود...اون آخری رو هم نتونستم بهش برسم چه برسه به بقیه...! دیگه صبر نکردم که آخر شدنم رو ببینم و با یه حرکت انتحاری از خواب بیدار شدم...موقع بیدار شدن همچین غیرتی شده بودم که دوچرخه رو زین کردم و رفتم تا تجریش و برگشتم...!

دیشبم خواب دیدم که این دوست دخترم اومده اینجا نشسته و داریم ورق بازی می کنیم...

اول بذارین خاطره ورق بازی کردنم رو با این دختره بگم تا بعد خوابه رو تعریف کنم...آخه یه بار واقعا تو عالم بیداری اومده بود اینجا و کلی بلوف بازی کردیم و از اونجایی که من تو بلوف زدن استادم هی زرت و زرت بهم می باخت...منم گفتم حالا که این هی داره می بازه چرا باهاش شرطی نزنم...اینه که گفتم من دیگه اینجوری بازی نمی کنم...سر یه چیزی بزنیم...اونم که از من پر ادعا تره برگشت گفت منم داشتم برات دون میپاچیدم که همین رو بگی...سر هرچی که بخوای باهات می زنم...!منم از اونجا که میخواستم حسابی حالش رو بگیرم و یه درسی بهش بدم و از طرفی هم میخواستم خودم یه فیضی برده باشم و در ضمن کلی بهش بخندم و تا سالهای سال بتونم دستش بندازم گفتم اوکی... هرکی باخت باید استرپ تیز کنه...!اونم از من پر رو تر گفت حرفی نیست...خلاصه بازی کردیم و عدل همون یه دست رو من باختم...! باورتون می شه؟ رفت جدی جدی یه چهارپایه گذاشت وسط پذیرایی و خودش هم یه صندلی برای خودش گذاشت و نشست روش و چون نیاز به موزیک بود ماهواره رو هم روشن کرد و گفت یالا برو رو چهار پایه بایست و همراه با رقص استرپ تیز کن...!
حالا از ما انکار و از اون اصرار...هرچی می گم بابا من شوخی کردم و اگه هم می باختی که عمرا نمیذاشتم استرپ تیز کنی اینو گفتم که یه کم بخندیم و اینا به خرجش نرفت که نرفت...کار به جایی رسید که جدی جدی عصبانی شد و داشت باهام به هم می زد و می گفت مردی که قولش قول نباشه و مثل سگ بزنه زیر شرطش به درد دوستی نمیخوره...! خلاصه دردسرتون ندم...من رفتم روی چهار پایه و همراه با آهنگ تصور کن سیاوش قمیشی که از پی.ام.سی پخش می شد تیکه تیکه لباسام رو در می آوردم و اون رو صندلی از خنده ریسه می رفت...منم هرچی کش می دادمش که طرف بلکه بی خیال شه و کار به کشف عورت دیگه نکشه خبری نبود که نبود...همینجوری نشسته بود و دلش رو گرفته بود و حالا نخند کی بخند و تازه یالا یالا هم می کرد...! دیگه من پی همه چیز رو به تنم مالیده بودم و دست برده بودم که اون یه تیکه رو هم در آرم و خلاص شم که حالا یا ترسید یا دلش به رحم اومد و گفت کافیه...!
منم بدو بدو لباس مباسام رو از رو زمین جمع کردم و رفتم تو اتاق و همه رو پوشیدم و سوت زنان انگار نه انگار که اتفاقی افتاده باشه اومدم بیرون که تازه بدبختی من شروع شد و گیر داده بود که تو واقعا میخواستی آخری رو هم در آری؟ و تو خجالت نکشیدی جلوی یه لیدی جوان میخواستی هسته خرماهاتو بریزی بیرون و اگه من نگفته بودم بسه کشیده بودی پایین و...و...و...؟
یعنی اون روز من دو سه کیلو از دست این بشر وزن کم کردم...ولی از اون روز تا آخر عمرم هروقت آهنگ تصور کن سیاوش قمیشی رو بشنوم تمام موهای تنم سیخ می شه و حتما اونم با شنیدن این آهنگ یاد این ماجرا میفته و از خنده ریسه می ره...!
آهان...داشتم خوابم رو تعریف می کردم که مجبور شدم این خاطره تکان دهنده رو هم به عنوان پیش درآمدش تعریف کنم...آره...خواب دیدم نشسته بودیم و ورق بازی می کردیم و بازم سر استرپ تیز بود و دست بر قضا من بازی رو بردم و دقیقا همون بلاهایی رو که اون سر من آورد من سرش آوردم با این تفاوت که نشستم تا ته تهش نیگا کردم و اصلا هم نگفتم که بسه...من کلا خواب اروتیک زیاد نمی بینم و این اروتیک ترین خوابی بود که توی این چند سال اخیر دیده بودم...

البته یک خواب دیگه هم دیده ام که اون یک مقدار مفصل است ماجرایش...باشه طلبتون بعدا اگر حرف افتاد تعریفش می کنم...

توسط در February 11, 2006 10:15 PM | | نظرات (1)
خود زنی

بابا اینجوری ها هم دیگر نیست...من گفتم کسی وارد زندگی ام شده که من را به فکر انداخته است...کی گفتم که او هم به فکر افتاده است که خودتان بریدید و خودتان دوختید...تقصیر من است که انقدر از خودم تعریف کرده ام که همه فکر می کنند براد پیتی چیزی هستم...اگر دماغ مرا می دیدید...! باور کنید توی سر مال نمیزنم ولی صد رحمت به دسته ی جارو...باور کنید هرکس را میخواهم ماچ کنم باید کلی جلو و عقب کنم تا یکوقت دماغم توی چشمش نرود...لامصب رشدش تمام هم نمی شود...غلط نکنم این خالی هایی که در وبلاگ می بندم باعثش است...
از چشم و ابرو دیگر نمی گویم...یک زمانی به من می گفتند شراگیم ابرو خمینی‌ای...مدرسه که می رفتم همه فکر می کردند که ابروی مصنوعی گذاشته ام و هی می گرفتند و می کشیدندش...اگر پاچه بز را دیده باشید می فهمید چه می گویم...
سایر اجزای صورتم هم هرکدام برای خود یک سازی می زنند...وقتی میخندم انگار که رونالدینهو جلوی شما ایستاده و لبخند می زند...یعنی تا آن ریشه ی دندان عقلم هم معلوم است...وقتی هم که نمی خندم باز هم یک لبخند نیمچه رونالدینهویی ضمیمه صورتم است که بلاهت خاصی به صورتم می دهد...(منظورم ملاحت بود!) صدایم هم که خدا رو شکر یک سور به نورمن ویزدوم زده است...انگار توی جفت سوراخهای دماغم چوب پنبه تپانده باشند... وقتی به کسی می گویم دوستت دارم تن صدایم جوریست که طرف از خنده ریسه می رود...کار به جایی رسید که از دوستم خواهش کردم بیاید و جای من برای پیامگیر تلفنم صدایش را ضبط کند...!
موهایم هم که به سیم ظرفشویی گفته است زکی...! در خانه وقتی ته قابلمه ای کبره بسته است و دیگر سیم هم جواب نمی دهد با سر می روم توی قابلمه...باور کنید همچین برق می افتد که از اولش هم نو تر می شود...
حالا نمی گویم گوش بَل بَلی هم هستم...ولی با این اجزای صورتی که من دارم یک جفت گوش بَل بَلی کم داشتم که ست م کامل شود...البته ایکاش بود...به هر حال هارمونی صورتم رعایت می شد...!
از نظر ریش و محاسن هم تقریبا در مایه های رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام خودمان هستم...حالا گیرم یک درجه پر پشت تر...ولی با کمی حوصله و دقت میتوان تعداد ریش های صورتم را دانه به دانه شمرد...!
...اصل کاری داشت فراموشم می شد...این پر چانه گی من یکی از دلایلش همین چانه ایست که دارم...باور بفرمائید آنقدر جلوست که به راحتی میتوانم بدون آینه چاه زنخدانم را ببینم...چند بار خواستم بروم چانه ام را در کتاب رکوردهای گینس ثبت کنم که قسمت نشد...
به هر حال از صورت که بگذریم به سر شانه ها می رسیم...شنیده اید که می گویند فلانی چهار شانه است؟ خوب من تقریبا یکچهارم شانه هستم...این شانه های باریک کمی پایین تر به یک کمر پهن می انجامد...فعلا شکمم سه طبقه است...ولی وقتی مینشینم یکی دو طبقه اضافه می شود...رویهمرفته شکمم بد نیست...یعنی باعث سرگرمی ست...گاهی وقتها که بیکار می شوم مینشینم برای خودم روی صندلی و یک تلنگری به شکم می زنم و تا ساعتها محو تماشای ارتعاشات و لرزش موج مانندش می شوم...انگار که سنگی را داخل برکه ای انداخته باشی...

کلا از نظر علمی بعضی مردها اندام سیبی شکل و بعضی اندامی گلابی شکل دارند...من هرچه جلوی آینه ایستادم و خودم را دید زدم دیدم نه سیب هستم و نه گلابی...بیشتر شبیه این کدو تنبل ها هستم که هسته هایش را در می آورند و بو می دهند...
صحبت از هسته شد یاد یک سری ماجراهایی افتادم...ای بابا...چه فکر می کنید...فکر می کنید از آن مرد هایی هستم که مولوی در مثنوی معنوی اش فرموده: ...آلت او همچو شاخ کرگدن؟ این خبر ها هم نیست...یک چیزی در مایه های آن پادشاهی هستم که آن سردار شاخ کرگدنی اش آن کنیزک معروف را برایش آورد...(شما مثنوی نمی خوانید به من چه ارتباطی دارد...! چشمتان کور بروید بخوانید تا منظورم را بفهمید!)
از همه اینها که بگذریم این اندام زیبا به یک جفت پای کج کت و کلفت ختم می شود...سبک راه رفتنم بیشتر راه رفتن پنگوئن های زیبای امپراطور را در ذهن تداعی می کند...دیگر پنگوئن امپراطور که می دانید چیست یا این را هم باید توضیح دهم؟ از آن پنگوئن های چاق و چله ی ساکن قطب جنوب...!
آهان...نافم را نگفتم...فقط این را بگویم که چند سال پیش یکی از دکمه های پیرهنم گم شده بود...یک مدت هرچه گشتم پیدا نشد و از آنجا که مشابهش را پیدا نکردم پیرهن را کنار گذاشتم...چند وقت پیش به طور اتفاقی متوجه شدم دکمه توی نافم افتاده است...! خودتان دیگر حدیث مفصل بخوانید از این مجمل...هرکسی بار اول ناف من را ببیند فکر می کند محل اصابت گلوله ی ژ-3 است...!

امممم...دیگر کجاها را نگفتم......سر و صورت را که کامل وصف کردم... ناف و شکم و اندام تناسلی و پا را هم که گفتم... هان...قوز هم دارم...البته قوز دیگر اپیدمی همه وبلاگر هاست...اصلا وبلاگر غیر قوزی وبلاگر نیست...همینطور وبلاگری که بواسیر نداشته باشد...!!...امان از این آخری......

جان من با این توصیفات هنوز فکر می کنید که هر کسی که من را به فکر بی اندازد یعنی لی لی لی لی لی...!؟ یخ کنید...خودتان حاضر می شوید زن همچین آدم شلم شوربایی شوید...؟حیف دختر دسته ی گل مردم نیست...؟ آن هم با این اخلاق مزخرفی که من دارم...فکر کردید چه؟ ریکی مارتین اینجا نشسته و وبلاگ می نویسد؟ نه عزیزان من...گول بوی کباب را نخورید... اینجا خر داغ می کنند!

توسط در February 1, 2006 12:54 AM | | نظرات (3)
ای گودزیلا

خیلی جالب است...نمی دانم چقدر در جریان دعوای دوستان طرفدار حزب کمونیست کارگری با آقای هادی خرسندی هستید...جریان این است که هادی خرسندی چند وقت پیش مطلبی نوشت و گوشه و کنایاتی به زعمای قوم و خط مشی ح.ک.ک (همان حزب کمونیست کارگری) زد...این حزب کمونیست کارگری هم چیزی ست در مایه های انصار حزب الله خودمان...یعنی یک عده کله داغ (شاهد باشید که نگفته ام کله خراب ها...بعدا نیایند بگویند فلانی هم به حزب فحاشی کرد!) جمع شده اند دور هم و یک منصور حکمت نامی را کرده اند امام غائب خود و هرکس به مقدساتشان اهانتی کند را از بیضتین آویزان می کنند... من خود به شخصه بارها شاهد بودم که همین مهشید بی نوای ما که آزارش به مورچه هم نمی رسد (و تازه بیضه هم ندارد!) را این جناب آرش خان معروف به آرش سرخه (که دست بر قضا می شناسمش و از دوستان خوبم هم هست) چنان سر و ته یکی کرد و کنده اش را کشید و فتیله اش را پیچاند که من گفتم حتم این مهشید چند سال پیش در غذای منصور حکمت مرگ موشی چیزی ریخته بوده و آن بیچاره را شهید کرده و امروز که گندش در آمده اینچنین آرش سرخ مختار گونه به خونخواهی آن امام همام برخاسته است!
تازه این آرش سرخی که می گویم ته تاغاریشان است...وقتی می گویم جالب است از این نظر می گویم که یک زمانی بود تا مهشید می آمد و گوشه و کنایه ای به ح.ک.ک می زد آرش عزیز به نمایندگی حزب و به عنوان سخنگوی حزب و مسئول کوبیدن مشت محکم بر دهان استکبار جهانی (البته در رده ی مگس وزن!) ایشان را با شديد ترین الحان مورد تفقد قرار می دادند و در آخر هم این بیت زیبا را برایش می نوشتند که «ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست... »
چند روز پیش که جوابیه آرش سرخ به مطلب هادی خرسندی را در سایت دیدگاه خواندم یک لحظه دهانم از تعجب باز ماند...بابا آرش سرخ گوگوری مگوری ما کجا...؟هادی خرسندی که خیلی ها او را در طنز از عبید زاکانی هم بالاتر می دانند کجا...!؟ پیش خود گفتم همان شور حسینی که حسین فهمیده را به زیر تانک عراقی انداخت عاقبت آرش عزیز ما را به زیر چیفتنی مثل هادی خرسندی انداخته است...!
... شور حسین است چه ها می کند...

القصه...هادی خرسندی هم نامردی نکرد...نه بوقی...نه چراغی...نه ترمزی...زرتی آمد و از روی آرش نازنین ما و ساير همقاطارانش رد شد! (البته من اطلاعی ندارم که باقی شهدا رده ی سازمانی شان مثل آرش فهميده ی عزيز شکار مگس بوده و با دست خالی به زير تانک رفتند و يا شکار تانک بوده و با دست پر به ديدار منصور حکمت شتافتند!)
به هر حال یکی نیست که به اين هادی خرسندی پدر نامرد بگويد که «ای گودزیلا ! عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست!...برو با هم قد خودت بازی کن!»

بعد التحرير: آرش سرخ عزيز سوای عقايد مزخرف حزبی و تعصبات چرند سازمانی اش انسان بسيار دوست داشتنی و خوبی ست...اميدوارم از خواندن متلک های من زياد ناراحت نشود! (البته کسی که اسير متلک های هادی خرسندی شود ـ که اين هم خود افتخاريست! ـ ديگر باقی متلک ها برايش بی مزه و پيش پا افتاده می شود!)


توسط در January 7, 2006 11:04 AM | | نظرات (1)
خط و نشان

امروز حسابی گربه هه رو زدم...اعصابم خورده... داغونم...الان یکی دو روزه همینجوری دارم بدبیاری میارم...پشت سر هم...بدبیاری که نیست...همینجوری...به قول مادرم هورمون های خونم بالا و پایین شده...! صبحی همکارم از کارخانه زنگ زد که از کارگزینی پرینت ساعتهای ورود و خروجت را به واحد داده اند و زیرش هم رئیس کارگزینی پاراف فرموده که جناب آقای فلان (سرپرست واحد)...شما خود قضاوت کنید...!
جالب است که در این یکماه نه تاخیر ورود داشته ام و نه تقدم خروج...فقط یک روز کارت همراه نیاورده بودم که قبلا هم چنین چیزی لااقل ماهی یکی دو بار پیش می آمد و با اطلاع دادن مساله حل بود...حالا یک ساعت دیگر می روم ببینم قضیه چه بوده...این یکی دو هفته ی اخیر اصلا از زندگی چیزی نفهمیدم...در تمام مدت یا سر کار بودم یا در حال گشتن دایره المعارف ها و لغتنامه ها برای طرح سوال در ارتباط با همان مسابقه ای که گفته بودم...به اینها طراحی یک سایت برای یکی از آشنایان را هم اضافه کنید...از آن کارهایی که هر روز زنگ می زنند که چطور شد و کی حاضر می شود و فلان صفحه را هم اضافه کن و فلان تغییرات را هم انجام بده و آخر سر هم جای همه چیز می گویند دستت درد نکند...!
در کارخانه هم حال و روزم بدتر از این است...کتاب توی سرم بخورد دیگر به روزنامه خواندن هم نمی رسم...چند وقتی ست که منشی واحد ما تسويه کرده و رفته است و تنها کسی هم در واحد که دست به کیبوردی دارد من هستم...(بقیه هم اگر بلد باشند صدایش را در نمی آورند!) شده ام ماشین تایپ کارخانه...تمام وقت یا باید در بخش و مشغول انجام وظایف جاری باشم و یا پشت کامپیوتر...آخر هم این می شود که از کارگزینی برایم نامه فدایت شوم می آید و کم مانده به خاطر هیچ و پوچ درج در پرونده هم بشوم...! بدتر از همه ی اینها این است که چند روز پیش موقع رسم نمودارهای مربوط به فرآیند عملیات در کارخانه برایم سوالی پیش آمد و چون شیفت شب بودم و دسترسی به مدیر واحد مقدور نبود روی تکه کاغذی یاد داشتی برای همکار شیفت صبحم گذاشتم با این مضمون که آقای فلانی...در مورد نحوه وارد کردن فلان چیز در فلانجا از جناب مهندس فلانی (مدیر واحد) استفتاء بفرمایید...و چون این کارها معمولا مربوط به منشی اسبق کارخانه می شد زیرش برای شوخی و خنده امضا کرده بودم خانوم فلانی ثانی!
این همکار گیج و گول من هم نامه را خوانده و نخوانده برده بود و گذاشته بود روی میز مهندس...!

حالا چرا گربه ی بی نوا را زدم؟ گربه ی بی نوا !!؟ یک بی شرفی ست که لنگه ندارد...! فردا پس فردا می کنمش توی یک گونی و می اندازمش توی سد کرج و خلاص!... گلاب به رویتان از راه رسیدم دیدم وسط سرامیک های سفید کف آشپزخانه چنان ریدمانی کرده که بویش هنوز توی دماغم است...همچین اسهالی و ملس!
بعد هم دست و پایش را در این مرکب زده و کل آشپزخانه را با پنجه های آلوده اش ممهور کرده است...!
اول که این منظره را دیدم یک لحظه فشارم افتاد...باور نمی کردم...وقتی به خودم مسلط شدم بردمش توی حمام و با آب داغ و شامپو به جانش افتادم و بعد از اینکه خشکش کردم بردمش توی اتاق انداختمش و در را هم بستم...بعد کل کف آشپزخانه را سه بار شستم و با وایتکس ضد عفونی کردم...کارم که تمام شد حقیقت قصد نداشتم بزنمش ولی وقتی قیافه ی حق به جانب و مسخره اش را دیدم که سعی می کرد جوری وانمود کند که انگار نه انگار اتفاقی افتاده یکهو خون جلوی چشمم را گرفت...!
به جان مادرم اگر یک بار دیگر...فقط یک بار دیگر در خانه ی من در جایی به غیر از سطل خاکی که برایش گذاشته ام حتی بگوزد می برم و می اندازمش جایی که عرب نی انداخت...ببینید کی گفتم!
این خط و این هم نشان...!

توسط در December 19, 2005 8:51 PM | | نظرات (3)
چهل سال بعد در همین روز

زیتون نویسنده یکی از پربیینده ترین وبلاگهای ایرانی عصر دیروز در مصاحبه ای تعداد ویزیتورهای روزانه خود را چهل و پنج میلیارد و دویست و پنجاه و دو میلیون و ششصد و چهل و هفت هزار و صد و نود و پنج نفر اعلام کرد. وی در جواب پرسش خبرنگاری که گفته بود این رقم حدود دو میلیارد از جمعیت کره ی زمین بیشتر است پاسخ داد خود نیز متوجه این امر شده است و در بررسی آی پی ها متوجه شده است که روزانه تعداد زیادی از ساکنین کرات دیگر نیز از وبلاگ وی بازدید می کنند. وی در پاسخ به پرسش خبرنگار دیگری که از وی در مورد سیبیل باروتی پرسیده بود در حالی که به علت کهولت سن به سختی توانست او را به خاطر آورد گفت که به زودی با او ازدواج خواهد کرد.

جناب ممد تقی خاتمی(فرزند محمد خاتمی) رئیس جمهوری ایران و هیئت همراه ایشان در ادامه بازدید از کشورهای آفریقایی عصر امروز با ورود به یکی از دهاتهای آنگولا با استقبال بی نظیر اهالی قبیله ی بورا بورا مواجه شدند. در این بازدید که به علت ازدحام جمعیت چندین ساعت به طول انجامید رئیس جمهور به سخنرانی پرداختند و ابراز امیدواری کردند که روابط دو کشور بیش از پیش گسترش یابد.در پایان مراسم متاسفانه عده ای از مردم قبیله ی بورا بورا هیات همراه جناب خاتمی را خوردند اما رئیس جمهور محبوب کشورمان به سختی موفق به فرار شد. ایشان بعد از این ماجرا در مصاحبه ای در حالی که به شدت نفس نفس می زدند اعلام کردند که از این به بعد تنها از داخل هلی کوپتر در کشورهای آفریقایی سخنرانی خواهند کرد و افزودند پس این فلان فلان شده ها واسه خوردن ما بود که داشتن از سر و کول هم بالا می رفتن! شایان ذکر است که از چهل سال پیش به این طرف که کشورهای اروپایی از دادن ویزا به رئیس جمهوری محبوب کشورمان و هیئت همراه ایشان خود داری کرده اند رئیس جمهوری به کوری چشم دشمنان هفته ای سه بار (بلکه هم بیشتر) به کشورهای آفریقایی سفر می کند که در این سفرها تا کنون تعداد زیادی از هیئت همراه ایشان خوراک قبایل بدوی آفریقایی شده اند.

گروهی به نام پاسداران فدایی فنا شده ی سینه چاک پابرهنه ی کفن پوش، وابسته به شاخه ی نظامی گردان ذوب شده گان در کوره های عظیم ولایت با سوخت کُک، در سایت خود ضمن انتشار اسامی آخرین وبلاگهای باقی مانده که تاکنون اسامی آنها را اعلام نکرده بودند با تکمیل لیست سیاه خود اعلام کردند که به زودی سر تک تک این افراد معلوم الحال که اسامی شان در طی این چهل سال اعلام شده را از تن جدا خواهند کرد. شایان ذکر است که در بین وبلاگهای اعلام شده اسامی چند وبلاگ مذهبی نیز دیده می شود. این گروه در توضیح قرار گرفتن نام این وبلاگها در لیست سیاه خود اعلام کردند که به علت خواندن چند مطلب توهین آمیز در یک سایت نسبت به ساحت مقدس مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خارمناری (قدس سره رضوانه تعالی شریف دامت مستدامه سلام الله علیکم و آله اجمعین و تبارک الله احسن الخالقین… الی آخر… ) ولی امر مسلمین و غیر مسلمین ایران و جهان، از شدت ارادت و غیرت چنان خونشان به جوش آمده که از این پس دیگر خودی و غیر خودی نخواهند شناخت.

شرکت مخابرات ایران ضمن تکذیب خبر فیلترینگ گسترده ی سایتها و وبلاگها اعلام کرد که در لیست جدیدی که به آی اس پی ها ارائه کرده است بیش از چهل و سه سایت و وبلاگ وجود دارند که استفاده از آنها مجاز است و هیچگونه محدودیت و ممنوعیتی برای کاربران در دسترسی به این سایتها نخواهد بود. شایان ذکر است از چهل سال پیش به این طرف به خاطر افزایش سایتهای مستهجن و غیر اخلاقی، شرکت مخابرات به جای ارائه لیست سایتهای ممنوعه لیست سایتهای مجاز را به آی اس پی ها ارائه می دهد.

قرار دادن یک عکس سکسی بالای وبلاگ جناب ابطحی تعداد ویزیتورهای این وبلاگ را به شدت افزایش داد …آقای ابطحی که چهل سال پیش به خاطر جلب مخاطب و روشنفکر نمایی عکس با عبا و عمامه بالای وبلاگ خود را به عکسی بدون عبا و عمامه تغییر داده بود، طی این چهل سال و به تدریج تغییرات دیگری را در عکس لوگوی وبلاگ خود اعمال کردند:

در دهه ی اول وبلاگنویسی عکسهایی از خود ملبس به کت شلوار و کراوات.

در دهه ی دوم وبلاگ نویسی عکسی از خود با تی شرت و شلوار جین.

در دهه ی سوم عکسی با شلوار جین بدون تی شرت.

در دهه ی چهارم عکسی با تی شرت بدون شلوار جین!

این روحانی روشنفکر در آخرین تغییر و تحولات اینچنینی در لوگوی وبلاگ خود در اقدامی جسورانه با عکسی کاملا برهنه به استقبال دهه ی پنجم وبلاگ نویسی خود رفته است.

زمین لرزه ای به قدرت 6.2 در مقیاس ریشتر صبح امروز قسمتی از صحرای مالاگاشی واقع در شمال آفریقا را لرزاند…این زمین لرزه تلفات و خساراتی در بر نداشت و تنها باعث رم کردن بعضی گله های حیوانات شد. وبلاگ شبح در تفسیر این حادثه عامل و مقصر اصلی آن را سرمایه داری جهانی عنوان کرد و افزود تنها راه جلوگیری از تکرار چنین اتفاقاتی اتحاد کارگران بر ضد سرمایه داری جهانیست.

سخنگوی دولت جمهوری اسلامی ایران خبر اعدام کودکان زیر 6 سال در ایران را به شدت تکذیب کرد. سخنگوی وزارت امور خارجه افزود جریانهایی با اینگونه تبلیغات دروغین می خواهند چهره ی رئوف جمهوری اسلامی را در انظار جهانی مخدوش کنند. ایشان ادامه داد تنها مورد اعدام کودکان زیر 6 سال مربوط به پرونده کودک چهار ساله ای می شود که با دختر همسایه شان بی شرمانه دکتر بازی کرده بود و در باقی موارد تمام کودکان اعدام شده 6 سال و حتی بیشتر داشته اند.

توسط در February 2, 2005 6:58 PM | | نظرات (3)
فیلمنامه در سه اپیزود

سکانس اول ـ برداشت اول :

(اتاق رئيس ـ داخلی ـ صبح)

آقای رئيس پشت ميز خود نشسته و مشغول مطالعه چند نامه است.

شراگيم در می زند و وارد می شود.

شراگيم: سلام، خسته نباشيد. با من امری داشتين؟

آقای رئيس: سلام، آره،چيز کن تو. برو اين قرار داده رو ببند کلکش

کنده شه. فقط يه کاری کن. تا اونجا که جا داره تخفيف

بگير و چونه بزن.

شراگيم: بله چشم، البته صحبتهای اوليه شده و طبق تعرفه شون

مبلغ قرار داد يه چيزی معادل هیجده ميليونه که قراره يه

بيست درصد تخفيف بهش بخوره به خاطر حجم بالای کار.

به هر حال من همه سعی خودم رو ميکنم با کمترين مبلغ

ممکن اين قرار داد بسته بشه...!

آقای رئيس: آره قربونش! ببينم چيکار ميکنی.

شراگيم خداحافظی کرده و از اتاق خارج ميشود.

سکانس دوم ـ برداشت اول:

(دفتر يک شرکت بزرگ.داخلی.ظهر)

جوان موقر و خوش پوشی پشت ميز نشسته و شراگيم هم رو به روی

او مشغول هورت کشيدن شربت پرتقالش است.

جوان موقر: خيلی خوش آمدين.گفتم توی اين هوای گرم شربت براتون

بيارن، اگه خواستين قهوه هم هست!

شراگيم: تشکر. همين خوبه، هوا امسال وحشتناک گرمتر از پارسال

شده! پارسال يادمه اين موقع ها با کاپشن ميومديم بيرون!

(توجه شود که روز ۱۸ خرداد است(به عبارت ديگه شراگيم

مزخرف! گفت)

جوان موقر: (با لحنی پاچه خوارانه) بله! حق با شماست! ( به عبارت

ديگر جوان موقر هم مزخرف گفت!)

بعد از نيم ساعت دری وری گفتن و آسمان ريسمان به هم بافتن و خاطره و

لطيفه تعريف کردن زمينه برای بحث اصلی مساعد ميشود (توصيه ميشود

ديالوگهای بی ربط اين قسمت با دور تند نمايش داده شود!)

شراگيم: خوب دوست عزيز از هرچه بگذريم سخن دوست خوش تر است!

به قول معروف ز تعارف کم کن و بر مبلغ افزا...نه...يعنی چيز کن

ز مبلغ کم کن و بر تعارف افزا...!

جوان موقر در حالی که هنوز پس لرزه های آخرين جوکی که شراگيم تعريف کرده

ادامه داره دوباره به خنده ميفته و بلند بلند ميخنده بعد چند ثانيه به خودش

مسلط ميشه و جرعه ای آب ميخوره و گلويی صاف ميکنه.

جوان موقر: حتما... در خدمتتون هستم!

شراگيم: ببينين به هر حال همکاری با ما برای شما يک امتيازه و ما

در آينده پروژه های بزرگتری هم خواهيم داشت که با هم

کار خواهيم کرد و تعرفه های شما مسلما برای ..........

(صدای شراگيم محو و محو تر می شود و تصوير سياه می شود.چند ثانيه بعد

تصوير و صدا مجددا باز ميگردد و و شراگيم در انتهای سخنرانی خود (که

ساعت ديواری مشخص کننده حدود يک ساعت فک زدن بی وقفه است) ته

مانده شربتش را سر می کشد.

جوان موقر فکورانه و ساکت ظاهرا تحت تاثير القائات کاذب! شراگيم مشغول

تصميم گيری ست...مدتی به سکوت سپری می شود. جوان موقر ماشين

حسابی بيرون می کشد و محاسباتی انجام می دهد.

جوان موقر: ببينين جناب شراگيم عزيز، با محاسبات من با توجه به

فرمايشات شما و با توجه به اينکه سفارش اولتون هم

هست من تا چهل درصد ميتونم براتون تخفيف قائل بشم

يعنی دو برابر مقدار عادی تعرفه مون!

شراگيم: شما لطف دارين، اما...

جوان موقر: اما نداره ديگه دوست من (ناگهان نگاه و لحنش شيطانی

و اغواگرانه می شود) علاوه بر اين بيست درصد تخفيف اضافی

که ما برای نشون دادن حسن نيتمون براتون قائل ميشيم

مبلغ...اممممم...(دوباره با ماشين حساب مشغول انجام

محاسبه می شود). بله...مبلغ حدود يک ميليون تومان هم

وجود داره که در حقيقت سهم بازارياب ما هست و اين مبلغ

به شخص شما تعلق ميگيره!

شراگيم: (متعجب و کمی ذق مرگ!) يک ميليون تومان؟ برای من؟؟

جوان موقر: بله...يعنی اگه شما توافق کنين ما قرار داد رو با همون چهل

درصد تخفيف يعنی به عبارتی به مبلغ...(دوباره چند تا تقه به

ماشين حساب روی ميز میزنه)...بله...به مبلغ ده ميليون و

هشتصد هزار تومن ببنديم يک ميليون از اين مبلغ سهم

شما خواهد بود.

جوان موقر فاتحانه به صندلی خود تکيه ميدهد و با لبخندی ساختگی و مطمئن

از پيشنهاد وسوسه بر انگيزش به شراگيم می نگرد.

شراگيم به فکر فرو می رود بعد چند لحظه در حالتی که احساس همذات پنداری

شديدی با فردين! بهش دست داده(اين حس بايد توسط نور و دکوپاژ و زاويه دوربين

به بييننده القا شود!) ليوان روی ميز را جابجا می کند.

شراگيم: (آرام ولی با صلابت) خيلی ممنونم از لطف شما دوست من...

اگه اجازه بدين اين مبلغ رو هم ما از مبلغ قرار دادمون کسر

کنيم و اين قرار داد رو با پنجاه درصد تخفيف يعنی به مبلغ ۹

ميليون تومان منعقد کنيم که به اميد خدا شروع خوبی باشه

برای همکاری های آتی ما با شما.

جوان موقر: (متعجب و تحت تاثير قرار گرفته) خواهش ميکنم. هر جور مايليد!

به هر صورت تفاوت چندانی برای ما نداره،اگه اجازه بديد برم متن

قرار داد رو بيارم خدمتتون!

جوان موقر از اتاق خارج می شود.(در حال خروج نگاه تحسين آميزی به شراگيم

می کند.)

سکانس سوم ـ

(اتاق رئيس.داخلی.عصر)

شراگيم در می زند و وارد می شود.

شراگيم: سلام

آقای رئيس: سلام، خسته نباشی! خب... چيکار کردی؟

شراگيم شرح ماوقع را با آب و تاب و کامل (با تاکيد بر قسمت پيشنهاد رشوه و

نپذيرفتن او... ) توضيح می دهد.(صدا و تصوير مثل حالت قبل که شراگيم مشغول

زدن مخ جوان موقر بود «فيد آوت» و در انتهای گزارش عملکرد «فيد بک»

می شود!)

ادامه سکانس سوم ـ برداشت اول:

جناب رئيس مشغول خواندن نامه هست و همزمان ظاهرا به شراگيم هم

گوش می دهد. شراگيم بعد از اتمام گزارشش ساکت می ايستد و منتظر

عکس العمل رئيس می شود. رئيس ناگهان سرش را بلند ميکند.

آقای رئيس: (با فرياد و عجولانه) خانم منشی اين آقای اتابکی رو همين

الان برای من بگيرين وصل کنين اتاق من! سه روزه کارشون

انجام شده نميان تحويل بگيرن چرا...دو تا فکس هم از

شرکت پنچرسازان ورامين داشتيم...اونا رو هم برام بيارين...

اين آقای اتابکی چی شد پس؟

آقای رئيس موبايلش رو از روی ميز بر ميدارد و با عجله مشغول گرفتن شماره ای

می شود و در همين حين نگاهش برای بار اول در طول اين سکانس به شراگيم

می افتد.

آقای رئيس:(بی حواس و کلافه) دهه...تو اينجا چی ميخوای؟...آهان...

دستت درد نکنه...قرار داد رو بذار همينجا روی ميز من...به سلامت!

(با فرياد) خانوم اين فکسای پنچرسازان چی شد پس؟

شراگيم قرار داد را روی ميز می گذارد و با سری افکنده از اتاق خارج می شود.

برداشت دوم:

رئيس نامه را کناری ميگذارد و با دقت به حرفهای شراگيم گوش می دهد،چهره

رئيس به تدريج از حالت عادی خارج شده و به حالت عشقولانه ای ميل می کند!

وقتی گزارش شراگيم تمام می شود رئيس با پشت دست نم اشکش را پاک

می کند و به سمت شراگيم می رود و او را در آغوش می کشد. منشی و همه

کارکنان شرکت دور آن دو حلقه می زنند و با حالت تحسين بر انگيزی در حالتی

که به شدت از نظر احساسی بر انگيخته شده اند اين صحنه را نگاه ميکنند...

رئيس همچنان که سر شراگيم بر شانه اش قرار دارد و موهايش را نوازش ميکند

زير لب تکرار ميکند: تو يک مردی...تو يک مردی...و هر دو آرام آرام اشک می ريزند!

(موسيقی «بابای منی بابابزرگ» مهرداد برای اين صحنه توصيه می شود!)

برداشت سوم:

رئيس به دقت و با تمرکز زياد در حالی که دستش را به زير چانه زده و در چشمان

شراگيم خيره شده گزارش او را گوش می دهد...

شراگيم: ...در اين موقع يه مبلغی هم به عنوان پاداش قرار بود به من داده

بشه که من...

آقای رئيس: مبلغ؟ پاداش؟؟

شراگيم: بله...البته......

آقای رئيس حرفش را قطع ميکند.

آقای رئيس: مرتيکه فلان فلان شده تو فکر کردی کی هستی؟ غوره

نشده ميخوای مويز بشی...!کارت به جايی رسيده که رشوه

ميگيری؟ بابات رو در ميارم...(با فرياد) خانوم منشی...زنگ

بزنين ۱۱۰ تا من تکليفم رو با اين مرتيکه روشن کنم...بشکنه

گردن اونی که تو رو به من معرفی کرد...ميفرستمت جايی

که عرب نی انداخت...(با فرياد) اين بود مزد محبتهای من؟

آی هوااااار...

کليه پرسنل شرکت داخل اتاق رئيس ميريزند و با چک و لگد شراگيم را که

سعی دارد توضيح دهد بدون توجه به حرفهايش خارج می کنند و منشی در

حالی که به سرعت مشغول هم زدن يک ليوان آب قند هست وارد اتاق می شود!

برداشت چهارم:

جناب رئيس پس از تمام شدن حرفهای شراگيم لحظه ای فکر ميکند و سپس

از کشوی ميزش دسته چکی بيرون می آورد و مشغول نوشتن می شود...

شراگيم گوشه ای ايستاده و حرفی نمی زند.(از ظاهرش پيداست که ذق

مرگ است!) نوشتن رئيس که تمام می شود نگاه مهربانی به شراگيم ميکند.

آقای رئيس: ميدونی پسرم، خدا در قرآن گفته کسی که در دنيا خوبی

کند خدا در آخرت دو صد پاداش نيک به او عطا می کند. تو

جوان نيکويی هستی، اجرت با امام زمان. حالا بيا اين چک

رو ببر به اين آدرس بده و رسيدش رو بگير و بيا. باريکلا پسر

خوبم.

شراگيم کنفت شده چک را می گيرد و از اتاق خارج می شود.

برداشت پنجم:

آقای رئيس در حال پوشيدن کت خود و احتمالا ترک شرکت هست...همزمان

به حرفهای شراگيم هم گوش می دهد...حرفهای شراگيم که تمام می شود

رئيس نگاه تاسف باری به سر تا پای شراگيم می اندازد و به سمت در خروجی

می رود تا شرکت را ترک کند و در همان حال می گويد

آقای رئيس: که چی حالا؟ اينا گفتن داشت؟ مثلا ميخوای چی رو ثابت

کنی؟ بابا تو آخرشی...!! حالا راضی شدی؟ يه کار رو هم

انجام ميدين ميخواين هزار جور منت سر آدم بذارين...!!واقعا

متاسفم برات که انقدر کمبود توجه داری...!برو يه دکتری

خودت رو نشون بده.

از در خارج می شود و در را پشت سرش محکم می کوبد!

برداشت ششم:

رئيس مشغول خواندن روزنامه ست...روزنامه را کناری ميگذارد و به شراگيم

گوش می دهد.بعد از تمام شدن حرفهای شراگيم مدتی به سکوت می گذرد.

قيافه رئيس فکور و جديست. بالاخره رئيس اين سکوت را می شکند

آقای رئيس: ببين شراگيم جان، من ديگه آفتاب لب بومم! هميشه نگران

بودم که بعد از من چه کسی اين شرکت رو اداره خواهد کرد.

دنبال شخص شايسته و صادقی ميگشتم که بتونم اون رو

بعد از مرگم وارث خودم کنم. امروز اون جوان شايسته رو

پيدا کردم. بله شراگيم عزيز! اون جوان شايسته تويی که

امروز ثابت کردی که جوونمردی و فتوت هنوز زنده ست.

وصيت ميکنم که بعد از من همه اين شرکت و خونه و

ماشين و موبايل به تو برسه. اين کمترين پاداشيه که توی

اين دنيای تباهی و دو رنگی ميشه به جوون يکرنگ و صادقی

مثل تو داد!

شراگيم جلو ميرود و جلوی رئيس زانو ميزند و دستش را ميبوسد و رئيس هم

متقابلا بوسه ای بر موهای شراگيم ميزند.

(پايان فيلمنامه)

توضيح واضحات: در سکانس سوم يکی از برداشتهای اول تا ششم برای نسخه

اصلی انتخاب و در متن اصلی قرار می گيرد!

(البته برای صحنه پايانی فيلم نظرات شما هم ميتونه راهگشا باشه!)

توسط در November 2, 2004 7:07 PM | | نظرات (1)
خرس بارون خورده

علنا یکی اومده تو کامنتا در ملاء عام اعلام کرده عاشق من شده…! من واقعا لذت می برم این جوونا رو می بینم که تا یه تقی به توقی می خوره عاشق و دل داده و شیدا می شن…روی سخن من با اون خانوم و یا شاید آقایی هست که عاشق من شده (چه اشکالی داره!؟ مگه آقایون دل ندارن؟)…عزیز دل من…به قول اون یارو توی تبلیغ اون فیلمه عشق که می گن همینجوری الکی نیست که…!

من چند سالمه الان؟ بیست و شیش رو هم خبر مرگم تا چند روز دیگه دارم تموم می کنم…به تعداد موهای سرم بعلاوه موهای زیر بغلم _ بلکه هم جاهای دیگه _ زن و مرد و دختر اومده توی زندگیم و رفته…یعنی کسی بگه ف من می رم فلکه دوم صادقیه و برمی گردم…به قول معروف گفتنی دیگه خرس بارون خورده شدیم.

اون روزای اول تا یه بنی بشری یه خم ابرو حواله ما می کرد تو بدنمون عروسی میشد و فکرمون هزار راه می رفت و دو هزار جور نقشه می کشیدیم براش...تعارف که نداریم...خر بودیم...دیگه خر بودن که شاخ و دم نمی خواد...اممممم...یعنی شاخ رو که می دونم نمی خواد ولی دم دیگه جزء لاینفک هر خر سالمیه...به قول شاعر: « خر بی سم و دم و اشکم که دید؟»... ولی جونم براتون بگه ما خر بی دم بودیم اون موقع ها...احتمالا از نسل همون خرهایی بودیم که از کره گی دم نداشتن...! دختره میومد دو تا عشوه خرکی هم میومد برامون و حسابی که ما خر کیف میشدیم تا می تونست خر سواری می کرد...(تو یه جمله سه تا خر به کار بردن هم خودش هنره ها!) البته خود عشوه خرکی هم دو نوع بود...یه جورش واقعا از دل برمیامد و لاجرم هم بر دل می نشست و یه جور دیگه ش از جای دیگه برمیامد و باز هم بر دل می نشست!...خر بودیم دیگه...حالیمون نمی شد از کجا دراومده...به هر حال در اون نوع روابط عشوه خرکی به هر نحو و نیتی که از جنس لطیف صادر می شد باعث تخریر (بر وزن تخدیر) روح و جسم و روان بود.

چند سال بعد که بزرگتر شدم یک روز برای خود در راهی می رفتم که ناگاه دچار اتساع مثانه شدم و از سر استیصال به خرابه ای پناه بردم. هنگام قضای حاجت موری را [به روایت دیگر سوسکی را و در بعضی نسخ گربه هم ذکر شده است] دیدم که سر در گریبان موری گذاشته و آرام و لاینقطع نجوا می کند و ژاژ میخاید...لختی بگذشت و مور دوم همچنان بی محلتی (همون بی محلیه منتها قدیمیترش!) می کرد...در دل گفتم این مور اگر عمر خود را نیز بر سر این کار بگمارد حاشا که بتواند مخ چنان مور عفیفه ای را بزند و دامن عفتش را ذره ای لکه دار کند...با پوزخندی سر گردانده و به کار خویش مشغول شدم. چون فراقت یافتم دکمه شلوار تافتم و خود را عازم رفتن ساختم (خداوکیلی سعدی باید جلوی این نثر مسجع لنگ بندازه!) که با صدایی بر جای ماندم...سر گردانده و مور عفیفه را دیدم که جامه حجب و حیا درانده و دامن عفت جرانده (یعنی جر داده) و پرده عصمت خود پرانده. با خود گفتم ای بدبخت، حاشا که از موری کمتر باشی! تا به کی با دخترکان در کافی شاپ نشینی و همیان تهی کنی و ژاژ خایی و شب که به خانه روی خای ژاژی...!(خودمونیم از معنیش اگه فاکتور بگیریم آخر جناسه!)

سرتون رو درد نیارم...یه موقعی به خودم اومدم که فهمیدم انگار به غیر از پول خرج کردن و این ور اون ور رفتن و دری وری گفتن کارای دیگه ای هم هست که میشه انجام داد...

حالا یکی نیست بهم بگه گیرم که فهمیدی...! چه غلطی کردی تا حالا؟ به جان خودم...به جان خودتون اصلا بخار از ما بلند نمی شه...یعنی بگین تا حالا یه اینجوری به یه دختری کرده باشم نکردم...همینجوریشم وقتی می خوام یه رابطه رو که بیش از حد یه طرفه شده تموم کنم هزار تا بدبختی و مصیبت دارم و هزار جور انگ می خوره بهم و دو هزار تا ناله و نفرین حواله م می شه وای به روزی که مثلا زبونم لال یه بچه هم تو شیکم یکی کاشته باشم...!

اصلا صحبت چی بود؟ آهان...یه بنده خدایی نوشته بود که عاشق من شده...اعصاب واسه آدم نمی ذارن...چی بگم بهش آخه من؟

برو بچه جون...برو در خونه خودتون بازی کن!

توسط در November 2, 2004 6:55 PM | | نظرات (4)
جنگ خونین سالاد و دندان

ديروز با حليا رفتيم پيتزا سارا...مهمون حليا بودم...جای
همتون خالی...آی خورديم...آی خورديم...آی...دلم!:((
اگه کسی تا حالا رفته باشه پيتزا سارا ميفهمه من چی
ميگم...از سر ميرداماد يه ۳۰۰ متر که بری جلو سمت
چپ يه پاساژ بزرگه به اسم پاساژ کيش...
سه طبقه که بری پايين ميرسی به سرزمين موعود!
قضيه اش اينجوريه که ۳۰۰۰ تومن ميدی و هرچقدر جا داشته
باشی سالاد و پيتزا و لازانيا ميخوری...البته فروش عادی هم
داره ولی معروفيت و محبوبيت پيتزا سارا به خاطر سالاد بار و
پيتزا بارشه...اصلا ما ايرانيا عادت داريم به مفت خوری...هرجا يه
چيز مفت (ولو کلفت!) ببينيم خودمون رو خفه ميکنيم...!بگذريم...
من و حليا که گرگ بارون ديده بوديم و ميدونستيم
اگه ۳۰۰۰ تومن بديم و بخوايم هم پيتزا بخوريم و هم سالاد
اگه خودمون رو هم خفه کنيم نميتونيم اندازه ۳۰۰۰ تومن تو
معده هامون جا بديم...اينه که تصميم گرفتيم فقط از سالاد بارش
استفاده کنيم...قيمت سالاد بار خالی فقط ۱۲۰۰ تومنه...!
خوب ۲۴۰۰ داديم و نشستيم (يعنی داد و نشستيم!)...ببينين
منو...! من يه سالاد بار ميگم شما يه سالاد بار ميشنفين...!
فقط يه نگاه به ليست سالاد بارش بکنين...همينجوری ظرفا رو
از اين سر چيدن تا اون سر...بذارين اونايی رو که يادمه بنويسم!
کاهو...گوجه...کلم سفيد...کلم قرمز...کلم بروکلين...خيار...خيار
شور...پوره سيب زمينی...تخم مرغ...پنير پيتزا...پنير معمولی...کشمش
ذرت...لوبيا سبز...نخود فرنگی...نخود معمولی...ماهی کيلکا...
کدو سرخ شده...ماست موسير..ماست چکيده..ماست و خيار...
بورانی اسفناج...جوانه ماش...جوانه گندم...زيتون بدون هسته...
ترشی فلفل...فلفل سبز...ماکارونی پيچی...برشتوک... چوب شور...
روغن زيتون...سرکه...انواع ترشی و شور...
انواع سس سفيد و قرمز و صورتی و آبی! و...ژله مخصوص و.......
اممم...حليا ديگه چيا بود...؟ اينا که گفتم نصفش هم نبودا...!
روال کار اينجوريه که ميری پول ميدی فيش ميگيری... با تحويل فيش
غذا دو تا سينی تحويلت ميشه با يه بشقاب...بعد مسابقه بين مشتری
و رستوران شروع ميشه...يعنی تو ميگی اونقدر ميخورم تا چشمت
درآد و رستوران ميگه اونقدر بخور تا بترکی...! يه جور کل کل ه...!شعار
رستوران اينه که: !ALL YOU CAN EAT
قانون اين مسابقه هم اينجوريه که حق ندارين تو غذای همديگه شريک
بشين...يعنی اينجوری نيست که يه نفر بره فيش سالاد بار بگيره و
بعد ۵ نفر بشينن هی بخورن و هی برن دوباره بشقابشون رو پر کنن!
خلاصه...درد سرتون ندم...من و حلی همونجور که گفتم چون ديگه
گرگ بارون ديده بوديم ميدونستيم که نبايد شيکممون رو با کاهوی
کيلو ۱۰۰ تومنی يا خيار و کلم و پوره سيب زمينی پر کنيم...! اينه
که به محض تحويل گرفتن بشقابهامون به سمت زيتون و ماهی کيلکا
و ماست چکيده و ذرت و نخود فرنگی حمله ور شديم و راند اول مسابقه
به نفع ما تموم شد(چون ظرفيت بشقابهامون محدوده مسابقه در چند
راند برگزار ميشه)...برای شروع راند دوم تصميم گرفتيم که ضربه کمر
شکنی به رستوران وارد کنيم و اينبار هم از ماهی کيلکا و زيتون به
عنوان حربه اصلی استفاده کنيم...در مقابل چشمان از حدقه در آمده
مديريت و پرسنل رستوران راند دوم هم با پيروزی قاطع ما به پايان
رسيد...! در حالی که همه کارکنان رستوران منتظر بودن تا ما رو
بدرقه کنن ما تصميم داشتيم که تا آخرين نفس بجنگيم...!اينه که
((يا علی گفتيم و راند سوم آغاز شد...!)) اينبار ماست و بورانی
و جوانه گندم و کمی کدوی سرخ شده ميتونست حسن ختام خوبی
برای اين مبارزه خونين باشه...! لقمه ها به سختی از گلومون پايين
ميرفت...يکی از قوانين بازی اينه که بالا آوردن(گلاب به روتون) ممنوعه!
يعنی مشتری به محض بالا آوردن با يه اردنگی از رستوران بدرقه ميشه...
چند بار لقمه های نيم جويده تا ميانه های راه مری بالا اومدن ولی
من با اراده ای پولادين خودم رو کنترل کردم...حليا هم حال و روز
بهتری نداشت...ولی عشق به آرمان مون باعث ميشد که صبورانه همچنان
لقمه ها رو فرو بديم...! راند سوم هم عرق ريزان به پايان رسيد و من حليا
سر فراز از اين پيکار قصد رفتن داشتيم که يادمون افتاد ضربه کاری رو
هنوز وارد نکرديم...بله...ژله مخصوص...ژله ای که اگه بشينی و تو
کافی شاپ بخوای بخوری يک ذره از اون رو ۱۰۰۰ تومن بايد وجه رايج
مملکت بالاش بدی...! يه نگاهی به حليا کردم و گفتم:
ــ تو ميتونی...!
-- نه شراگيم...دارم ميترکم...تو رو خدا...!
ــ حليا...قوی باش...بگذار ضربه کاری آخر رو بر پيکر اين منحوسان
فرود بياوريم... بگذار بفهمن با کی طرفن...!به ۲۴۰۰ تومنی فکر کن که
دادی...!
-- شراگيم...اينجوری که پيش ميره بايد خيلی بيشتر از اينها خرج
بيمارستانمون کنيم...!:( من نميتونم...هق هق هق !(گريه)
ــ اين حرفها از دوست دختر يه شير مرد بعيده...!! قوی باش! مردن در اين
راه کم از شهادت در غزوه احد نيست...!
-- فقط به خاطر تو شراگيم...!
همديگه رو در آغوش کشيديم و حلاليت طلبيديم...(البته اين صحنه
رو در خيال انجام داديم چون ميگرفتنمون ميبردنمون وزرا!)
با حرکتی ويبره مانند! تکانی به خود داديم تا فضای کافی برای
راند آخر باز شد...!
در چشمانمان برق انتقام درخشيد و گويی جانی تازه به کالبد در
حال انفجارمان دميده شد...! نگاههای مايوسانه دشمن حاکی از
پذيرش شکست خفت باری بود که يک شير مرد و يک شيره دختر!
نصيبشون کرده بودن...!

در راه برگشن با يه حساب سر انگشتی حساب کردم اگه زيتون بدون
هسته کيلويی ۲۴۰۰ باشه و کنسرو کيلکا هم ۵۰۰ باشه و روغن زيتون
ليتری ۵۰۰۰ تومن باشه و پنير پيتزا کيلو ۳۰۰۰ تومن و کنسر ذرت ۱۲۰۰
تومن با حساب ژله و ماست چکيده و کلم بروکلين و باقی
مخلفات ما هزکدوممنون يه چيزی نزديک ۳۰۰۰ تومن خورديم...و اين
يعنی پيروزی خون بر شمشير!

توی خونه تا ساعتها از دل درد به خودم ميپيچيدم... ياد اين نصيحت
پدرم افتادم که هميشه بهم ميگفت :
(( کرره بز...! کاه از خودت نبود...کادون که از خودت بود!))

توسط در September 2, 2003 6:06 PM | | نظرات (1)
ناشتا نوشته

دررررينگ...دررررينگ....درررررينگ....درررررينگ....درررررينگ...
دررررينگ...دررررينگ....درررررينگ....درررررينگ....درررررينگ...
دررررينگ...
اه...اينم گير داده ها...!برميگردم و دمر ميخوابم رو تختم و
بالش رو هم ميذارم روی سرم...هيچی تو دنيا مثه خنکی
يه تشک اونم سر صبح نميتونه منو کيفور کنه...!ذره ذره
خنکيش رو با همه تنم ميمکم...پلکهام بازم دارن سنگين
ميشن...دلم ميخواد ادامه خوابم رو بتونم ببينم...يه چيزايی
گنگی از خوابم مونده تو يادم...يه کوچه باغ بزرگ که نميدونم
کجاست...هميشه تو خوابهام اونجا رو ميبينم!
يه کوچه باغ باريک...هميشه يه باد خنک عجيبی از بين شاخ و
برگهاش ميزنه بيرون...هميشه هم غروبه که ميرسم اونجا...!
يه جای روياييه...ته اون کوچه باغ رو هيچوقت نرفتم که ببينم
چيه...!ميدونستم ته اون کوچه باغ يه جای ممنوعه...! هميشه
چيزی بود که مانع اين ميشد که تو اون کوچه باغ جلوتر برم...!
هميشه مثه احمقها تو خوابم سر همون نقطه ای که بودم
می ايستادم و برگها و درختها رو نگاه ميکردم...!
يه نوستالژی خاصی به اون کوچه باغ آشنا دارم...جايی که شايد
وجود خارجی نداشته باشه ولی من تو عالم رويا خيلی زياد ميرم
اونجا...جايی که شايد تو زندگی بعديم تو يه دنيای ديگه محل
سکونتم باشه...!نميدونم...دلم ميخواست باز ميخوابيدم و باز
تو خنکی همون کوچه باغ می ايستادم و نگاه ميکردم...!
دررررينگ...دررررينگ....درررررينگ....درررررينگ....درررررينگ...
دررررينگ...دررررينگ....درررررينگ....درررررينگ....درررررينگ...
اه...!سر صبحی گير عجب کنه ای افتاديما... !!
ساعتم رو نگاه ميکنم...از يازده يه ربع گذشته...!پس چرا من انقدر
خوابم مياد...؟يادم مياد ديشب تا نزديکای ۵ صبح بيدار بودم...!
نيم خيز ميشم رو تختم و کم کم داره هوش و حواسم مياد سر
جاش...خواهرم خونه نيست...صبح رفته امتحان بده...واسه چی
بلند شم...؟ کاری ندارم...! دوباره ولو ميشم رو تختخواب و بالش
رو محکم بقل ميکنم...!پلکهام داره سنگين ميشه که بازم صدای
زنگ اين بی صاحابی مثه مته ميره رو اعصابم...!تقصير خودمه که
شبها تلفن رو نميکشم...!ميرم گوشی رو ميارم تو تختم و يه چند
تا اهم اهم ميکنم بلکه صدام صاف شه و ميگم الو
ــ الو...سلام...چرا گوشی رو بر نميداری؟
(حلياست!...ولوميشم رو تختم و ميگم سلام...خوبی؟)
ــ ميگه شراگيم خواب بودی؟
-- نه...يعنی آره...چه خبر؟
ــ پاشو تنبل خان...!ميدونی ساعت چنده؟ ديشب کی خوابيدی مگه؟
-- دير خوابيدم...نزديکای ۵...!
ــ بازم اينترنت بودی...؟ شراگيم ميدونی از اول مهر اينترنت و شبکه و
وبلاگ و اينا همه تعطيل ميشه...!
-- اهان...
ــ شراگيم پاشوووووو...خواب آلود با من حرف نززززن...! من قطع ميکنم
پاشو برو کاراتو بکن دست و صورتت رو هم بشور من ۱۰ دقيقه ديگه
باز زنگ ميزنم...
-- اوهوم...
ــ نگيری باز بخوابيا...! باشه...؟ پسر خوبی باش...
-- باشه...
گوشی رو ميذارم و ملافه رو ميکشم روی سرم...! چشمهام رو
ميبندم و ميرم تو فکر که حليا برای چی گفت از اول مهر همه چی
تعطيل ميشه...!هنوز چشمهام گرم نشدن که باز صدای انکر الاصوات
اين تلفن چرتم رو پاره ميکنه...!
خواب آلود ميگم : بله؟
ــ شراااااگيم...هنوز خوابيدی...!!!؟؟؟
(حلياست...ای بابا...مگه ۱۰ دقيقه تموم شد...؟ يهو ميزنه به سرم
که بهش کلک رشتی بزنم...!)
-- نه...ببين حليا...چيزه...من زير دوش بودم زنگ زدی...الانم آب داره
از سر و کولم ميچکه...ميتونی يه ربع ديگه زنگ بزنی؟
(قبلا يه بار ديگه همين اتفاق افتاده بود - اين بار واقعا - و حليا دست پاچه
کلی هم عذر خواهی کرده بود و قطع کرده بود...ولی اينبار بد جوری تابلو
بود که دارم خالی ميبندم...!!)
ــ شراگيم دروغ ميگی...!
(ای بابا...حالا بيا و درستش کن...نميدونم چرا خندم ميگيره...!)با خنده
ميگم:
-- نه جون حليا...الان حوله پيجوندم به خودم اومدم بيرون...باور نميکنی؟
وای...يخ کردم...بذار برم تو حموم الان سرما ميخورم...!
ــ شراگيم خيلی نامردی (اين تکيه کلامشه!) تو اصلا از اون موقع که
من زنگ زدم پا نشدی...!خودشم خنده ش ميگيره...(اخ جون)
خيلللللللللی نامرد دروغگوی اورانگ اوتانی!(اين آخری رو هم چند وقته
به تکيه کلامهاش اضافه کرده!)
(ديگه کاملا خواب از سرم پريده...بلند ميشم و همونجور که گوشی دستمه
ميرم سمت دستشويی...)
-- حليا...بيخيال...ديگه پاشدم جون تو...الانم تو دستشوييم...کی قراره
بری تبريز؟
ــ شراگيم...!!؟
-- چيه؟
ــ کجايی الان!؟
-- تو دستشويی ! چطور؟
ــ خيلللللللللللی نامرد و بی تربيتی!
(تازه دو زاريم ميفته! ديگه دير شده...سيفون رو هم کشيدم و
صدای سيفون برام هيچ راه فراری نميذاره!)
-- خوب ببخشيد...جون حليا اورژانسی بود!
ــ شراگيم نميبخشمت...! ميکشمت...خيلی نامردی...بی تربيت...
بی حيا...اورانگ اوتان...!
همينجوری که اينها رو ميگه خودش هم خنده ش ميگيره!
اونقدر ميخنده پشت تلفن که ديگه نميتونه حرف بزنه...يکی از
ويژگيهای خوب حليا همين خنده رو بودنشه...هميشه تو بحرانی ترين
مواقع تنها چيزی که منو نجات ميده همين خنده هاست...!
-- حليا کی ميری تبريز؟
ــ امشب...چطور؟
-- همينجوری...کی ميای؟
ــ شايد يه هفته ديگه...ثبت نام که تموم بشه ميام...دلت تنگ ميشه!
مگه نه؟
-- نه...اصلا...يعنی آره...يکم...!
ــ فقط يه کم ؟
-- آره...فقط يه کم...!
ــ ولی من دلم خيلی زياد تنگ ميشه برات !
(حليا هيچوقت تو محبت کردن خساست به خرج نميده...
درست بر عکس من! منم که ميبينم اينو گفته نامردی نميکنم و ميگم :
-- خوب مال منم زياد تنگ ميشه...!
يکم ديگه حرف ميزنيم و ميگه که کار داره و بايد بره...! گوشی رو که
قطع ميکنم ميرم در يخچال رو باز ميکنم ميبينم مثل کوير لوت شده...!
يه ذره نون توشه و چار تا گوجه فرنگی لهيده...! قيد صبحونه رو ميزنم
و ميرم کامپيوتر رو روشن ميکنم و ميام ناشتا اينا رو براتون مينويسم...!
حالا برای ناهار شايد ماکارونی درست کردم...!

توسط در May 2, 2003 6:49 PM | | نظرات (1)
حلول شعر

امروز داشتم پای تلفن با حليا حرف ميزدم که
يهو اون حالتای عجيب بر من مستولی شد و فهميدم الانه که يه
چيزی بهم الهام بشه...يادم نيست صحبت چی بود...يعنی اصلا
صحبتای منو حليا سر و ته نداره...از قربونت برم عزيزم شروع ميشه
به اورانگ اوتان! ختم ميشه...
بعدش چيز شد...امممم...
(حليا من که نگفتم امروز به من گفتی اورانگ اوتان...!حليا من به
خدا دهن لق نيستم! من مثال زدم فقط...يعنی ميخوام بگم من و
تو از هر دری حرف ميزنيم...!)

گوش دادن به مکالمه تلفونی دو نفر خارج از ادبه ولی چون ميخوام
دقيقا تو بطن ماجرا باشين ايندفعه عيبی نداره:
(صداها همه ضبط شده هست و عينا و بدون دخل و تصرف مينويسم...
جاهاييش که خصوصيه و به شما مربوط نيست با *** مشخص ميکنم!)
-- قرب*** برم عزي***م...
شراگيم من خيلی تو رو *** دارم ...خودتم ميدونی...يعنی ما دو تا
کی به هم ***...؟من بدون تو زنده *** ...بيا منو از بابام اينا خوا***
کن زودتر بريم سر خونه زند***ون...تا کی من چشمم به راه *** ...
هق هق *** هق...!
ــ بس کن حليا جونم...برای چی گريه ميکنی آخه...!؟ من کاملا درکت
ميکنم...!
-- آخه خيلی خيلی دو*** دارم...قد همه ستاره ها...قد امواج خروشان
درياها...تو را من چشم در راهم...ای خورشيد صبح فرداهای من...ای
طليعه دار.........
ــ ...اوه...اوووه...داره مياد...! اوه...اووووووووووه...yes !! اومد...
-- چی اومد شراگيم...!؟ چی ميگی...!؟!؟!؟
ــ شعر...اونقدر احساسات منو تحريک کردی که از خود بيخود شدم!
-- چرا چرت و پرت ميگی...!؟
ــ حليا سکوت کن...بگذار واژه ها بتراوند...!آه...ای واژه های ساده
فريب...مرا رها کنيد...!
-- شراگيم...حالت خوبه!؟
ــ بگذار شعری را که لحظاتی پيش بر من الهام شد جاری کنم تا
تو نيز لختی در زلالش فارغ از غم اين دنيا روح خود بشويی...
-- شراگيم داری مسخره ميکنی يا جدی ميگی...!؟ چت شد يهو...؟
اصلا لحن صدات عوض شده...
ــ بابا ميذاری شعرم رو بخونم يا نه...!؟ گير نده ديگه...!!
-- آهان...از اول نميتونستی مثه آدم حرف بزنی...!؟ ترسيدم!
ــ لحن من شما را مربوط نيست...دهان ببند و شعر من را بنيوش!
آه...ای زندگی منم که هنوز...با همه پوچی از تو لبريزم...نه بر آنم که
رشته پاره کنم...نه بر آنم که...
-- وايسا ببينم...خر گير آوردی!؟ فکر کردی من چون شعر معر اينا
بيلمزم ميتونی شعر دزدی بهم قالب کنی...؟شراگيم خيلی نامردی!
اين شعره که مال فروغ فرخزاده که کتابش رو بهم داده بودی که...!!
ــ هان...!؟ چی مال کيه...!؟ چی شده...!؟ آهان...اين شعره رو ميگی؟
تابلو شد...!؟ ببين...چيز کن...اينو نميخواستم بخونم که...همينجوری
خوندم...شعر خودم خيلی بالاتر از اين حرفاست...!
-- خوب بخون ببينم...
ــ اهم...چيزه...آب را گل نکنيم...در فرو دست انگار...کف..ت......ر.......
-- شرااااااااااااااااگيم !! (با حالتی بين جيغ بنفش و سورمه ايه راه راه!)...
ــ باشه بابا...جنبه شوخی نداری!؟ شعر اصلی من اينه...۱...۲...۳...
آی آدمها...آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد...يک نفر دارد
که در آب ميسپارد جان...اينجا رو دقت کن...يک نفر دارد که...يک نفر دارد...
يک نفر......الو...الو.....حليا...چرا قطع کرد!؟
تق تق تتق تقتق تتق تق تقتتق(صدای شماره گيرمونه...)
ــ الو...چرا قطع کردی...!؟
-- شراگيم خيلی نامردی...لااقل يه شعری بخون تابلو نباشه...!
ــ تابلو چيه...!؟ تابلو کجا بوده...!؟ جريان چيه...!؟ سر در نميارم...!!
-- تو نميدونی تابلو چيه ديگه...کوچه علی چپ رو چی...!؟ بلدی؟!
ــ آره...اونجا رو بلدم...گذرم زياد ميفته...!چطور...!!؟
-- شراگيم جيغ منو در نيار...خوب عرضه نداری شعر بگی بگو عرضه
ندارم...چرا شعر اون بنده خداها رو ميدزدی...!؟ هر وقت ميخواد بهت
يه شعری الهام بشه کل شاعرای اين سرزمين از قرن چهارم هجری
به بعد تو گورشون ميلرزن...!!
ــ اولا حليا خانوم درست صحبت کن...مث اينکه ما هی هيچی نميگيم
شما هم هيچی نميگی...!بعدش هم اصلا به من چه...!؟ من اين چيزايی
که بهم الهام ميشه رو ميخونم...دست خودم نيست که... چه بدونم
روحای اين شاعر ماعرا جمع شدن منو اسکل کنن...!:(
بعدشم وقتی تلفنو قطع کردی اينباريه شعری بهم الهام شد
به جون حلی اين يکی ديگه مو لای درزش نميره...!
-- خوبه بابا...از وقتی که با تو دوست شدم همون يه ذره علاقه ای هم
که به شعر داشتم از بين رفت...!بخون ببينم چی ميگی...ايندفعه باز
از اينور اون ور شعر کش رفته باشی تلفنو از پريز ميکشم...!

ــ خيلی بهم رخورد...! ولی عيبی نداره...وقتی خوندم شعرمو خودت
ازم عذر خواهی ميکنی...الا يا ايهاالسا....نه چيزه...صب کن
يه دقه...!گوشی...
مرتيکه ی لندهور حافظ گور به گور عرق خور... مگه باهات شوخی دارم!؟!؟
برين در خونه خودتون بازی کنين...!!:( از ريش سفيدت خجالت بکش...!مگه
من هم قدتم...!؟!؟ حقته همه پشت سرت ميگن بچه بازی!
الو...!
-- چرا داد ميزنی...!؟با کی بودی...!؟
ــ هيچی حليا...من اصلا شعرم يادم رفت...ميخوام برم بخوابم...!:(
-- مسخره کردی منو يه ساعته...!؟اين کارا يعنی چی...!؟
ــ بابا نميخوام شعر بگم...! زوره...!؟ شعرم نمياد...يه مشت روح
بيکار و بيعار جمع شدن اينجا ميخوان منو پيش تو ضايع کنن...!:(
من جای خدا بودم يکی يه دونه بيل ميدادم دست اينا برن تو بهشت
چنار بکارن...!
-- واسه تو يکی که بايد درخت نارگيل بکارن...!
ــ منظورت چيه...!؟
-- ***...***...***...***...***...!
ــ ***...***!!...***:(
-- ***...!!
ــ***...*** :((
-- اورانگ اوتان !

تق...! تموم شد ديگه...گوشی رو گذاشتم...!


توسط در April 2, 2003 6:42 PM | | نظرات (1)
سی سال دیگه

۳۰ سال ديگه تو همين روز و همين ساعت من کجام و دارم
چيکار ميکنم؟
خوب...هيچکی اينو نميدونه...پس سوال چرتيه...!
ولی الان تو عالم تخيل ميخوام برم به ۳۰ سال ديگه...
سال ۱۴۱۲ هجری شمسی...
نشستم رو صندلی ننويی خودم و جلوی شومينه دارم
يه کتاب شعر از امين حيايی ميخونم...حيايی همونه که
اون دوران جوونياش يه چند تا فيلم هم بازی کرده بود...
آره...شعر با اين مطلع شروع ميشه:
زندانی من...چنان تو را در پنجه لمس خواهد شد که
ديگر ساحل تيزرو بر مجال من نخواهد جيرينگ جيرينگ...زندانی من...
لازم به ذکره که امين حيايی از پيشگامان شعر فوق نو! هست
که اين سبک بعد از شعر نو که پايه گذارش نيما بود پا به عرصه وجود
ميذاره و در اون شاعر کلمات رو بدون توجه به معانی کنار
هم به صورت تصادفی قرار ميده و به اين ترتيب اشعاری
به وجود ميان که اصطلاحا به شعر سفيد خال خال پشمی
معروفن...!
آره...به هر حال کتاب زيبايی هست...من که واقعا تحت تاثير
قرار گرفتم...
زنم اونورتر جلوی ابر رايانه مون نشسته و داره برای دخترمون
هلاگيم لباس شب طراحی ميکنه...راستش چون من و ننه ش
در مورد اسمش به تفاهم نرسيديم و من ميخواستم بذارم شيراگيمه
و اون ميخواست بذاره هليدون اين شد که حد وسطش رو گرفتيم
و اسم بچمون شد هلاگيم...
هلاگيم امروز خونه نيست...خدا رو شکر يه چند وقته با يه پسره
دوست شده الانم از غيبت مامان بابای پسره استفاده کردن و رفته
خونه پسره دارن کارای خوب خوب (بد بد سابق!) ميکنن...الان يه
ده سالی هست که ديگه اين چيزا تو مملکت ما جا افتاده و از وقتی
که آمريکا حمله کرده و ايران رو گرفته ديگه مشکلی نيست...هم
هلاگيم ما دختر عاقل و بالغيه و ميدونه چيکار داره ميکنه هم حميدقلی
پسر بزرگيه...البته زنم (هليا بانو) ميگه بهم که تو اصلا از همون
اول هم يه رگ رشتی داشتی و اين چيزا ربطی به حمله آمريکا و
اينا نداره...بهم ميگه تو از همون اول هم بيغيرت بودی...! يادش رفته
اون روزی که يه سربازه تو خيابون دامنشو کشيده بود و بهش
گفته بود قربون ساق پاهای بلوريت برم من چه قشقرقی به پا
کرده بودم...! فقط کم مونده بود اسم سربازه رو ياد داشت
کنم برم به پادگانشون بدم...!البته اون روز به خير گذشت و من
به سربازه هم تذکر دادم که کارش از جهاتی صحيح نبوده ولی از
اين حرصم ميگيره که برميگرده باز بهم ميگه بی غيرت!
من و هليا بانو يه بيست سالی ميشه ازدواج کرديم...حاصل ۲۰
سال زندگی مشترک ما يه هلاگيم بوده و يه شراليا(پسرمون که
نام گذاريش به همون سبک آباجيشه!) البته شراليا پسر خوبيه
نسبتا و چون به طريق سقط جنين به دنيا اومده اکثر اوقات رو
طاقچه تو يه شيشه خيار شور کاله(يادگاری از زمانی که من
سوسيس کالباس فروش بودم) قرار داره...ا
آره...امشب قراره با هليا بانو و اون يکی زنم ۳ تايی بريم
ديسکو يکم برقصيم...البته هلاگيم رو نميبريم چون من بهش
گفته بودم حق نداره بيشتر از ۲ ساعت خونه حميدقلی بمونه
و الان ۴ ساعت ميشه که نيومده...نميدونم اين حميد قلی مگه
چقدر انرژی داره...!!؟ اون يکی زنم هم راستی اسمش کاترينه
و چون مامانم خيلی اصرار داشتن که حتما بايد يه عروس آمريکايی
داشته باشن من با کسب اجازه از هليا بانو با اونم ازدواج کردم...
البته هليا بانو اولش يکم جيغ و ويغ کرد ولی بعدا يادش افتاد که
زندگی با يه من بزرگ همچين عواقبی هم ميتونه داشته باشه...
و خودش ديگه کم کم خسته شد و الان يه دو سالی ميشه
که رابطه شون خوب شده و به هم عادت دارن ميکنن...!
کتابه رو ديگه تموم کردم...حس ميکنم گشنمه...ميگم هليا بانو

يه چيزی بيار بخورم...ميگه کارد بخوری!
يادمه هليا اون ۳۰ سل پيشا مهربون تر بود...اشک تو چشمام
حلقه ميزنه...ميرم تلويزيون رو روشن ميکنم...ای بابا...همه
کانالا دارن منو نشون ميدن باز...نميدونم اگه من از اول نبودم
اينا برنامه نداشتن پخش کنن...يه کانال داره کتاب جديدم رو تبليغ
ميکنه...کتاب خاطرات شراگيم و سه چرخه ش...
ميزنم کانال ۳۸۷...يه فيلم پورنو گذاشته...مرده وايساده اونجا
و داره از سولاخ حموم زنه رو نيگا ميکنه...زنه به ترتيب داره
لباساش رو در مياره...جليغه...پيرهن...شلوار...زير پيرهنی...
سوتين...شور..........ای بابا...رفت تو کد...!!اصلا ما شانس نداريم!
زنم صدام ميکنه...تلويزيون رو خاموش ميکنم و ميرم ببينم چيکار
داره...هليا بانو باز رفته تو وبلاگش و داره کامنتاش رو ميخونه...!
ميگه بيا ببين اين فربد! چی گفته...
وای...اين فربد هم ۳۰ ساله سيريش وبلاگ زن ماست...الکی
ميخونم و ميگم آره...جالبه...!
بهش ميگم پاشه بره يه چايی دم کنه دو تايی بخوريم...تا بلند
ميشه ميشينم جاش و ميرم ببينم وبلاگ بچه ها چه خبره...
ممد که طبق معمول اين ۳۰ سال اخير با توجه به اينکه طبق
گفته خودش محور سينوسيه! داره نوسان ميکنه اون وسط و
يه بار سرش بين دخترا دعواست و يه بار ديگه هيچکی تحويلش
نميگيره...علی هم مثه هميشه داره ناله ميکنه و از بی وفايی
معشوق ميگه و منم طبق معمول ميرم براش کامنت هميشگی
رو ميذارم که ((علی جون...نبينم غمتو!)) حميد و زنش هم
اشتراکی يه وبلاگ زدن و علی و ممد هر روز ميرن براشون
تو کامنت فووش ميذارن...!! ديگه زيتون که تعداد ويزيتوراش
به ۱۵۴۳۴۰۸ نفر رسيده و خاله سوسکه هم انگار نه انگار
ديگه سن و سالی ازش گذشته مثه اون دوره ۲۲ سالگيش!
دل پسرا رو با شيرين زبونياش ميبره...
هليا بانو با يه ليوان چايی برميگرده و منو با لگد بلند ميکنه...
ميگم پس مال من کوووو...!؟ ميگه مال تو توی شلوارته...!!
(اصلا اين هليا بانو اون هلی مهربون ۳۰ سال پيش نيست!)
بعدش اضافه ميکنه که مگه کلفتتم که برات چايی بريزم...!؟
حوصلم سر ميره...آرزو ميکنم کاش الان ۳۰ سال قبل بود...
حالم خوب نيست اصلا...فکر کنم محبت خونم اومده پايين...
ميرم دو تا قرص محبت ميخورم و ميخوام برم کتابم رو بنويسم
که تلفن زنگ ميزنه...مادرمه...زنگ زده بهم بگه که ماکسيموم
۱ سال ديگه گرين کارتم حاضر ميشه...الان ۳۰ سالی ميشه
که اين ۱ سال تموم نشده...موقع خدافظی تهديدم ميکنه که
اگه باز تو وبلاگم به جای مامی بنويسم ننه! شيرش رو حلالم
نميکنه...گوشی رو ميذارم و ميرم کتابم رو بنويسم...

توسط در February 2, 2003 6:21 PM | | نظرات (4)