[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
روز ایران

گور بابای ضرغامی و تلویزیون بی مقدارش و هر زرت و زورتی که میخواهد بکند...امروز تهران یک 25 خرداد دیگر را تجربه کرد...امروز در تهران باز عصای جنبش سبز بر زمین افتاد و جمعیت اژدها شد و بلعید هرچه ریسمان و رسن دروغ و شامورتی و فریب که شعبده بازان حکومتی برای فریفتن افکار عمومی به زمین انداخته بودند...امروز نه روز فدس که روز ایران بود...
راستش خودم زیاد امیدوار نبودم...این بی تحرکی جنبش سبز در این چند وقته کمی باعث دلسردی ام شده بود...ولی گفتم هرچه بادا باد...باید بروم و لااقل تکلیف خودم را با خودم و با اجتماع ایران روشن کنم...که لااقل بدانم هنوز مردم برای حقوق از دست رفته شان فریاد میزنند یا غبار زمان روی همه چیز را پوشانیده و زخمها را کهنه کرده و به قول اخوان آبها از آسیاب افتاده است...
حدود ساعت هشت و نیم به اتفاق خانم شین راهی شدیم... هنوز هیچ خبری نبود...خیابانها خلوت بود و تقریبا تا خود انقلاب را تخته گاز رفتیم...ته دلم شور میزد که نکند باز هم خبری نشود...ماشین را جایی اطراف پارک لاله گذاشتم و به اتفاق خانم شین به سمت میدان ولیعصر حرکت کردیم...روی چمنها جا به جا عده ای نشسته بودند...در میدان ولیعصر تجمعات پراکنده اما کمی معنا دار تر بود و جا به جا نشانه های سبز به چشم میخورد...اما هنوز خیلی خلوت بود...تاکسی گرفتیم و به سمت میدان هفت تیر حرکت کردیم...جایی که قرار بود کروبی ساعت 11 از آنجا حرکت خود را شروع کند...بالاخره جمعیت سبز و پرچمهای سبز و بادکنک های سبز را دیدیم...تقریبا دو سه هزار نفر در داخل خیابان بدون آنکه مسیر حرکت خودروها را مسدود کنند ایستاده بودند و شعار میدادند...به جمعیت پیوستیم...اتوبوسهای حامی طرفداران احمدی نژاد از سمت بالا به آرامی از میان جمعیت تظاهرات کنندگان رد میشدند و باران شعار بود که بر سرشان می بارید...روی اتوبوسها با پارچه هایی مبداء حرکتشان را نوشته بودند...شهرک محلاتی..شهرک امید...شهرک شهید افشار...داخل اتوبوس بعضا برخی با بیرون آوردن عکس خامنه ای به جمعیت معترض دهن کجی میکردند...اما بیشتر چشمهای مسافرین اتوبوس پایین بود...نکته جالب این بود که تقریبا بیشتر اتوبوسها با نصف ظرفیتشان به راه افتاده بودند و خیلی از صندلی ها خالی بود...منهای اتوبوس های حامی هواداران احمدی نژاد که هر از گاهی میگذشتند و نیروهای پلیسی که گوشه ای از میدان مستقر شده بودند در میدان هفت تیر همه چیز سبز بود...ساعت ده و بیست دقیقه جمعیت که کم کم بر تعدادش افزوده شده بود شروع به حرکت کرد...من نگران بودم که مگر قرار نیست منتظر کروبی شویم و هی داد و قال میکردم که نروید و بایستید...اما به هر حال جمعیت گوشش بدهکار نبود و از یکجا ایستادن خسته شده بود...شروع به حرکت کردیم...نزدیک پل کریمخان بود که تازه متوجه انبوهی جعیت شدم...پشت سرم را نگاه که میکردم تا خود میدان هفت تیر همه چیز سبز بود و روی پل کریمخان و زیر آن و خلاصه همه جا سبزها بودند...شعارها خیلی متفاوت و متنوع بود و به تنها چیزی که ارتباط نداشت روز قدس و اسرائیل غاصب بود...قبل از پل کریمخان ناگهان فریاد شادی و جمعیت به هوا رفت و پشت آن شعارهای احساسی به نفع کروبی بود که داده می شد...شیخ شجاع راهش را از میان جمعیت باز میکرد و جلو می آمد و تقریبا از سه چهار متری ما هم عبور کرد...به روی پل کریمخان که رسیدیم لحظه ای جمعیت متوقف شد و ظاهرا آن جلوها اجازه عبور نمیدادند...جمعیت آنقدر متراکم بود که کسی نمیتوانست ببیند آن جلو چه خبر هست و امکان جلو رفتن هم به علت تراکم زیاد جمعیت وجود نداشت...خلاصه چند دقیقه ای ایستاده بودیم که ناگهان راه باز شد...درست مثل رودخانه ای که به هر حال راهش را باز میکند جمعیت هرچه که آن جلو بود را شست و با خود برد...تا میدان ولیعصر حاشیه ای وجود نداشت ولی از میدان ولیعصر به بعد جا به جا بسیجیها و بعضا پلیس ایستاده بودند که با توجه به حجم جمعیت حضورشان بی اهمیت به نظر می رسید و حماقت بود که بخواهند درگیری و تنشی ایجاد کنند...ما تقریبا در ردیفهای جلوی جمعیت بودیم ولی باز آنقدر آدم جلوی ما بود که هرچه سرک میکشیدیم جز سبزهای پرچم به دست چیزی نمیدیدیم...عقب که دیگر فقط خدا میدانست تا کجا جمعیت می امدند ...چیزی که جالب بود این که حدود ساعت دو و نیم - یعنی تقریبا دو ساعت بعد از آنکه ما رسیده بودیم به تقاطع کشاورز و کارگر و دیگر از هسته اصلی جمعیت جدا شده بودیم و داشتیم به سمت ماشین میرفتیم که برگردیم خانه - با مادر خانمم تماس گرفتم و او میگفت تازه رسیده اند به پل کریمخان و همچنان از شلوغی و ازدحام بیش از اندازه مردم میگفت...!

درست روبروی خیابان شانزده آذر جمعیت تقریبا متوقف شد و علتش هم جمعیت طرفداران احمدی نژاد بود که سپر انسانی درست کرده بودند و پشتشان هم عده زیادی از طرفداران احمدی نژاد روی زمین نشسته بودند و سجاده هایشان را پهن کرده بودند...ما خودمان را درست به نوک جمعیت رسانده بودیم...درگیریهای پراکنده ای اتفاق می افتاد و بعضا گاز فلفل بود که به سمت مردم اسپری می شد و چشم همه را می سوزاند...جمعیت قصد درگیری نداشت که اگر درگیر میشدند واقعا معلوم نبود با توجه به تراکم جمعیت از هر دو طیف عاقبت کار چه میشود...احمدی نژادیها با اینکه جای کمی در اختیار داشتند اما متراکم ایستاده بودند و نفوذ به داخلشان عاقلانه نبود...یعنی اگر جمعیت میخواست به زور راهش را از میان بسیجی ها باز کند ممکن بود موفق شود اما حاصلش با توجه به اینکه زنان و کودکان زیادی هم آنجا بودند می توانست فاجعه بار باشد و صدها مجروح و احیانا کشته در پی داشته باشد...داخل خیابان شانزده آذر را هم خودشان پر کرده بودند و قدم به قدم سجاده پهن کرده بودند و نشسته بودند و دوربین صدا و سیما هم بدون توجه به ما مشغول فیلمبرداری از زوایای مختلف از آنها بود... تنها راه جمعیت برای اینکه بدون درگیری عبور کنند حرکت از پیاده رو سمت راست و یا داخل پارک لاله به سمت بلوار کشاورز بود...ما نیم ساعتی آنجا بودیم که عاقبت کار را ببینیم و خوشبختانه سبزها تا ان زمانی که ما بودیم با اینکه از نظر تعداد قابل قیاس با طرفداران احمدی نژاد نبودند اما به خشونت دست نزدند و فقط بعضا زد و خوردهای پراکنده ای را شاهد بودیم...ما که تقریبا از ساعت 9 صبح پیاده راه رفته بودیم و هر دو خیلی خسته بودیم تصمیم گرفتیم برگردیم...ساعت نزدیک دو بود که باران خوبی هم گرفت...از جمعیت جدا شدیم...داخل پارک به طرز غریبی خلوت بود...به ماشین که رسیدیم داخل خیابان کارگر هم سبزها بودند که بالا می آمدند...پایین را به سمت میدان انقلاب که نگاه میکردی باز جمعیت فشرده بود که به سمت بالا می آمد و بادکنکهای سبز و پرچمهای سبز مشخص میکرد که طرفداران موسوی هستند...و البته تک و توک بینابینشان پرچم های سه رنگ هم بود که این روزها شده است نماد احمدی نژادیها...ولی واقعا عجیب بود...فکر نمیکردم از آن سمت هم سبزها آمده باشند...پرس و جو که کردم میگفتند توی خیابان انقلاب به سمت آزادی هم حسابی شلوغ بوده و سبزها آنجا هم بوده اند...اینهمه آدمی که دیده بودیم فقط یک سمت ماجرا بوده...!
اگر کسی از سمت آزادی و یا چهار راه ولیعصر به میدان انقلاب هم خبر دارد بگوید...من فقط از مسیر هفت تیر – ولیعصر – کارگر خبر دارم که تقریبا به طور مطلق در اختیار سبزها بود و اصلا نمیتوانم تخمین بزنم که چقدر آدم آمده بود...یک میلیون...دو میلیون...سه میلیون...چیزی که مشخص بود از 25 خرداد چیزی کم نداشت...
از ساعت دو به بعد هر اتفاقی افتاده را دیگر من بی خبرم...اگر کسی خبری چیزی از درگیریهای احتمالی بعد از ساعت دو دارد خبر رسانی کند...
پ.ن: الان یک ساعت است که سعی دارم این نوشته را پابلیش کنم و نمیتوانم...اینترنت تقریبا قطع است...گاه گداری یک صفحه گوگلی را به زحمت میتوانم باز کنم و دیگر هیچ...فیلتر شکن ها که به کل تعطیل شده اند...بدبختها ترسیده اند که تصاویر امروز ارسال شود به همه دنیا...باز هم سعی می کنم ببینم آخر موفق به پابلیش این گزارش کوتاه از امروز تهران می شوم یا نه...!

پ.ن: بعد از 16 ساعت بالاخره موفق به پابلیش کردن این چند خط شدم!!

توسط در September 19, 2009 7:48 AM | | نظرات (36)
آنچه گذشت...

در خیابان ولیعصر و پایین تر از مسجد بلال منتظر خانم شین بودم که دیدم جمعیت از سوی مسجد بلال در حال شعار دادن به سمت من در حال حرکت است...حدود سیصد – چهارصد نفر بودند...به من که رسیدند از یکیشان پرسیدم مگر مراسم برگزار نمیشود...گفت نگذاشتند و جمعیت را متفرق کردند...جمعیت کم کم از جلوی من عبور کرد و به سمت پایین رفت...همانجا ایستادم تا خانم شین بیاید و ما هم پایین برویم که سر و کله پلیس ضد شورش پیدا شد...مثل گله گرگ از عقب داشتند جمعیت را تعقیب میکردند...جمعیت تقریبا بیست سی متری از من فاصله گرفته بود و از پیاده روی شرقی خیابان ولیعصر در حالی که شعار میداد به سمت پایین حرکت میکرد...موقعیت به گونه ای شد که من دقیقا میان نیروهای ضد شورش قرار گرفته بودم...فرمانده نیروها یک سرهنگ قد کوتاهی بود که بسیار عصبی مینمود...درست روبروی من که رسید فریاد زد "بریزید توشون...بزنیدشون..."...سربازها انگار هنوز دو دل بودند و با آن سرعت و حرارتی که مد نظر فرمانده شان بود عمل نکردند...آن سرهنگ ناگهان با حالتی عصبی دست برد و از کمر یکی از سربازهایش یک باطوم کشید و فریاد زد:" گفتم بریزید توشون" ...و خودش نعره زنان از عقب به سمت جمعیت هجوم برد... پشت سرش سربازها و افسران انگار به خود امده باشند همه با هم به سمت جمعیت یورش بردند...صحنه بدی بود...جمعیت غافلگیر شد...همانجا میخکوب ایستاده بودم و نگاه میکردم...زدند...بدجور هم زدند...زنی روی زمین افتاده بود و یکی از افسرها ول کن نبود...همینطور با باطوم میزد...صحنه بدی بود...ناگهان از پشت سرم صدای فوحشی شنیدم و بلافاصله حس کردم پشت پایم سوخت...برگشتم و نگاهش کردم...زد و رفت...پشت سرش یکی دیگر آمد...باطومش را بالا برد و فرود آورد روی سرم ...درست بالای گیج گاه...باورم نمیشد...خم نشدم...آخ هم نگفتم...نمیدانم چرا...شاید فکر کردم اگر سرم را بگیرم و دولا شوم و سر و صدا کنم بیشتر کتک میخورم...شاید فکر کردم اگر بدوم و فرار کنم حتما میفتند دنبالم و بیشتر میزنند...شاید بیشتر متعجب بودم...نمیدانم...همه چیز خیلی سریع بود...یک زنی شروع کرد جیغ زدن...یکی دیگر جیغ زد که : "توی سرش زدی...توی سرش زدند..."اصلا نمیدانستم چه شده...گیج نشده بودم و اتفاقا همه چیز را با جزئیات حس میکردم...همینطور ایستاده بودم آن وسط...شدت عمل آن افسر گارد را دیده بودم که چطور به سمتم هجوم آورد و باطومش را برد بالا و با چه شدتی روی سرم فرود آورد اما اصلا درد نداشتم...چیزی که دیدم با چیزی که حس کرده بودم اصلا جور در نمی آمد...چند قدمی به سمت دیوار رفتم...چند تا موتور سوار گارد در چند متری ام ایستاده بودند...منتظر حمله آنها بودم که هیچ اتفاقی نیفتاد...حتما دلشان سوخته بود...یکی دستم را گرفت و کشید توی کوچه...گفت برو...برو...داخل کوچه که رفتم دستم را روی سرم کشیدم...تقریبا مطمئن بودم که سرم شکسته...ولی دستم خیس نشد...نه...نشکسته بود...عجب کله ای دارم من...!یا شاید هم باطومش تقلبی بوده...در همان حیص و بیص خانم شین زنگ زد...گفتم نیا...من دارم میایم سمت شرکتتان...همینطور پیاده رفتم تا جلوی شرکت خانم شین که تقریبا همان نزدیکی بود...توی راه سعی کردم به جزئیات مسیر توجه کنم...راجع به اتفاقات دیروز و دیشب فکر کنم...حتی شروع کردم به شمارش معکوس...خدا را شکر...مغزم مثل ساعت کار میکرد...اما کم کم درد پایم شروع شد...به محل کار خانم شین که رسیدم آمده بود پایین...ماجرا را که گفتم کلی هول کرد و بعد از کلی معاینه کردن و تستهای مختلف گرفتن خیالش که راحت شد کلی قربان صدقه ام رفت...گفت از سمت ولیعصر نرویم...گفتم اتفاقا میخواهم ببینم چه خبر شده...در تمام مسیر برگشت تا میدان ونک دیگر خبری نبود...اما میدان ونک به طرز غیر عادی شلوغ بود و کلی نیرو اطراف میدان مستقر بودند...سوار ماشین شدیم و برگشتیم...به خانه که رسیدم حدود ساعت هفت شوهر خواهرم زنگ زد که ونک چه خبر است؟ گفتم نمیدانم...من یک ساعت پیش آنجا بودم...گفت همه مانده اند توی ترافیک...همه راهها بسته است...همان حوالی بود...حدس زدم که درگیریها بعد از رفتن ما هم ادامه پیدا کرده باشد...

توسط در July 26, 2009 8:27 PM | | نظرات (71)
گزارش نماز جمعه امروز تهران...

حدود ساعت یازده بود که به روبروی درب اصلی دانشگاه تهران رسیدم...مردم دسته دسته همانجا و در پیاده روهای اطراف تجمع کرده بودند...شخصا انتظار بیشتر از اینها را داشتم...از بلندگوهای نصب شده یکی از مسئولین ستاد نماز جمعه داشت پیش خطبه ها را میخواند...حرف اصلی اش این بود که مملکت متعلق به امام زمان است و رهبر هم مطابق قانون حکمش فصل الخطاب است...داشت برای هاشمی خط و نشان میکشید و دائم وظایف خطیب جمعه را یاداوری میکرد که نباید بر خلاف حکم رهبری و قانون حرفی بزند و موضعی اتخاذ کند...خواستم بروم داخل دانشگاه که گفتند باید موبایل و کیف و خلاصه هرچه همراه دارم تحویل بدهم...پرسیدم کجا...اتوبوسی را نشان دادند...دو دل بودم که داخل بروم یا بیرون بمانم...بالاخره دل به دریا زدم که بروم داخل...متصدی مربوطه از تحویل کیفم به بهانه جا نداشتن خود داری کرد و من را حواله داد به خیابانهای اطراف و گفت انجا موکت و سجاده و همه چیز فراهم هست...چند قدمی دور نشده بودم که دیدم زکی...همان اتوبوس و همان آقا کیف یکی از برادران بسیجی را تحویل گرفت...پیش خودم فکر کردم که کاش نقشه ام را عملی کرده بودم و با قیافه مبدل آمده بودم...راستش خانم شین که گفت حالش خوب نیست و نمیتواند بیاید دیگر دل و دماغ بالماسکه بازی ما هم افتاد و با همان تیپ اریجینال خودمان راهی انقلاب شدیم...به هر حال ما را از در اصلی راه ندادند و این هم شگردی بود که تا میتوانند هواداران میر حسین و معترضین را بیرون از دانشگاه و در خیابانهای اطراف نگه دارند...ناچار به سمت خیابان قدس (ضلع شرقی دانشگاه تهران) رهسپار شدم...آنجا اوضاع بهتر بود...تقریبا تمام طول خیابان هواداران سبز پوش میرحسین ایستاده و یا نشسته بودند و حسابی شعار میدادند و کسی گوشش به حرفهای مفتی که از بلندگوها پخش میشد بدهکار نبود...مرگ بر روسیه...هیهات من الذله...یا حسین میر حسین و مرگ بر دیکتاتور شعارهایی بود که به وفور شنیده میشد...چند لحظه ای آنجا بودم که دلم طاقت نیاورد و گفتم بروم اضلاع دیگر دانشگاه ببینم چه خبر است...تقریبا نزدیک بلوار کشاورز تجمع نیروهای بسیجی محسوس بود...صحنه جالبی آنجا دیدم که شاید با دوربین کسی شکار شده باشد...حدود بیست موتور دو ترک از نیروهای بسیج با باطوم و پشت سرشان نیز یک وانت پر از بسیجی ها در حال حرکت بود...نمیدانم چطور شد که ناگهان وانت به آخرین موتور برخورد کرد و موتورسوار و راکب هر دو با سر و صدای زیاد پخش زمین شدند...یکی دو تا از موتورهای جلویی که ظاهرا فکر کرده بودند کسی تعرضی به نیروهایشان کرده به سرعت از موتور پایین پریدند و با حالت خیلی تهاجمی به سمت عقب یورش آوردند...صحنه دیدنی بود وقتی که ضارب و مضروب هر دو خودی از آب در آمدند و مهاجمین انگار آب یخی رویشان ریخته شده باشد با دیدن این صحنه وا رفتند...هرچه بود آن موتور دیگر روشن نشد و آن دو بسیجی هم که قیافه ها و تیپشان داد میزد رده بالا هستند لنگ لنگان به مسیرشان ادامه دادند...
تجمعات اصلی در ضلعهای شمالی ،شرقی و جنوبی دانشگاه بود...تصمیم گرفتم به ضلع جنوبی بروم و روبروی درب اصلی دانشگاه شاهد اتفاقات باشم...وقتی به ضلع جنوبی و خیابان انقلاب بازگشتم تقریبا جمعیت دو برابر شده بود و دیگر حالت پراکنده نداشت و لاین وسط بی آرتی و تا حدودی دو لاین دیگر مملو از معترضین بود...شعارها با شدت ادامه داشت و صدای خطیبی که پیش خطبه میخواند با وجود بلندگوهای متعدد و قوی به زحمت شنیده میشد...صحنه جالب دوم اینجا بود که اتفاق افتاد...یک بسیجی دیگر با دوربین هندی کم بالای سقف کیوسک مطبوعاتی رفته بود و داشت از مردم فیلم میگرفت...حرکت جمعیت به گونه ای شد که یک لحظه تمام اطراف کیوسک را جمعیت سبز پوش احاطه کردند و شروع کردند به هو کردن و سوت زدن...آن بسیجی هم پر رو پر رو ایستاده بود و با لبخند فیلم میگرفت...ناگهان یک دلاوری پیدا شد و رفت آن بالا و با یک اردنگی ایشان را به پایین راهنمایی کرد...دیگر نفهمیدم چه بلایی بر سر او و دوربینش آمد...به هر حال از این صحنه با موبایل خودم فیلم گرفتم که چون خیلی دستم حرکت داشت چیز خوبی از آب در نیامد...خیلیهای دیگر هم همزمان از جلوتر داشتند از همان صحنه فیلم میگرفتند و احتمال میدهم فیلمش به زودی توی سایتهایی مثل یوتیوب قرار بگیرد...
خلاصه درست روبروی درب اصلی دانشگاه تهران برای خودمان خوش و خرم بودیم و شعار میدادیم که یکهو دیدیم ددم وای...! گارد ضد شورش شروع کرد به گاز اشک آور زدن و حمله کردن به سوی مردم...هنوز نوبت به هاشمی نرسیده بود...من بد جایی گیر افتاده بودم...درست توی مرز بین مردم و نیروهای پلیس...با اولین حمله نیروهای ضد شورش، عکس العمل مردم کمی دور از انتظار و تند بود... مقابله به مثل ...باران سنگ و بطریهای آب و خلاصه هرچه دم دست بود به روی نیروهای مهاجم باریدن گرفت و باعث شد بلافاصله نیروهای مهاجم به عقب رانده شوند...اما موج حمله بعدی گارد ویژه با نفرات بیشتر و خشونت بیشتری بود...و تا حدودی توانستند مردم را عقب برانند...اعتراف میکنم که ترسیده بودم...من درست بدترین جا بودم ...بین نیروهای ضد شورش و هسته تجمعی که نیروی ضد شورش با تمام قوا میخواست ان را متفرق کند...از بالای سرم و بعضا بغل گوشم سنگ و گلوله های گاز اشک آور بود که سفیر کشان عبور میکرد...در این حیص و بیص بود که اوضاع بد تر هم شد و سواره نظام آهنین (همان موتورسوارهای زره پوش) از راه رسیدند...موتور اول و دوم به خیر گذشت...اما سومی نه گذاشت و نه برداشت و با باطوم صاف گذاشت پشت پایمان...و اینطور بود که ما هم جانباز راه اصلاحات شدیم...البته صادقانه بگویم که درد نداشت و بدبختی حتی وقتی به خانه رسیدم و با آب و تاب جریان باطوم خوردنم را برای خانم شین گفتم و کشیدم پایین که جایش را ببیند هیچ اثری نمانده بود و کلی باعث شرمندگی شد...! بگذریم...با هزار بدبختی خودم را کشاندم به یکی از خیابانهای اطراف...خوشبختانه جهت باد به گونه ای بود که بلافاصله ابر دود حاصل از شلیک گازهای اشک آور گم و گور شد...بعد که به خانه رسیدم از تلویزیون شنیدم که ظاهرا باد همه دودها را با خودش به صحن دانشگاه و محل برگزاری نماز جمعه برده و باعث سوزش چشم برادرانی شده که به عنوان "دکور صدا دار" روبروی جایگاه به صف شده بودند...

دردسرتان ندهم...از خیابان موازی با انقلاب (در لاین جنوبی) دوباره به سمت میدان انقلاب حرکت کردیم...به آنجا که رسیدیم تازه سخنرانی هاشمی داشت شروع میشد...یک گوشه دنجی گیر آوردیم و نشستیم...(من هم عجب عادت بدی پیدا کرده ام که برای خودم که یک آدم مفردی بیش نیستم ضمایر جمع استعمال میکنم)...به هر حال یک گوشه دنجی گیر آوردم و نشستم...هاشمی که شروع کرد اول هی آسمان ریسمان بافت و داشت حسابی نا امیدم میکرد که گفت قرار است در خطبه سوم به مسائل روز بپردازد...ما هم ناچارا خطبه های اول و دوم را گوش دادیم تا رسید به انتخابات...خب این را که دیگر حتما خودتان هزار جا تاکنون خوانده اید و شنیده اید...برای ما که بیرون بودیم (این بار منظورم از ما، مای واقعیست...یعنی من و همه کسانی که بیرون بودند) شعارهایی که در لابه لای حرفهای هاشمی از طریق بلندگوها و از داخل دانشگاه به گوش میرسید کمی عجیب و غریب بود...وقتی همه جا سبز پوشان آمده بودند این شعار لوس و بیمزه "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست" دیگر از کجا پیدایش میشد...؟ این را کسانی که داخل رفته بودند میتوانند توضیح بدهند...حدس من این است که جلوی جایگاه را پر کرده بودند با بسیجیها...البته یکی دو باری هم مخصوصا وقتی هاشمی در مورد زندانیان سیاسی صحبت کرد شعارهایی به وضوح از بلندگوها شنیده میشد که نشان از حمایت نمازگزارها از حرفهای ایشان بود...همین نشان میداد که جمع داخل هم یکدست نبوده و به هر حال سبزها توانسته بودند صدایشان را آنقدر بلند کنند که از آن پس و پشت ها به میکروفون هاشمی برسد...

شرم آور ترین اتفاقی که امروز افتاد و من هم رویم نمیشود بگویم این است که بلافاصله بعد از تمام شدن سخنرانی هاشمی ظاهرا مثل یک پوپولیست ترسو دمم را گذاشتم روی کولم و راهی خانه شدم...با این کار عملا قسمتهای مهیج و جالب نمایش امروز را از دست دادم...ولی خدا شاهد است که نترسیده بودم...فقط حس میکردم اگر ده دقیقه دیگر زیر این آفتاب بمانم دیوانه میشوم...مخ و ملاجم حسابی دم کرده بود...بعد هم کتکم را خورده بودم و یکجورهایی وجدانم راحت بود...همین یک ساعت پیش از مادر خانمم - که او هم آنجا بوده - شنیدم که گفت بعد از اتمام نماز حسابی راهپیمایی بوده با کلی درگیری و گاز اشک اور و اینجور چیزها ...میگفت دامنه درگیریها تا آنجایی که با چشم خودش دیده تا پل گیشا هم کشیده شده بود...به هر حال هرچه بود و نبود من از اینجا به بعدش خبر مرگم توی خانه و زیر دوش و بعد هم بغل خانم شین بودم...اگر کسی خبر و گزارش کاملی از وقایع بعدی دارد ما را بی نصیب نگذارد...!

پ.ن: به نظر من هاشمی شجاعانه برخورد کرد...این لحن نه چندان کوبنده اش را هم باید به حساب سیاست او بگذاریم و نه ترس...هاشمی آدم باهوشی ست و تحلیل سخنان امروزش هم خودش یک پست جداگانه میخواهد که در حوصله بنده نیست و میسپارمش به عهده اهل فن...ولی در کل به نظر من هاشمی پیش مردم رو سفید شد...

پ.ن: اوایل این پست نوشتم که شخصا انتظار بیشتری از حضور مردم داشتم...تجمعات بیرون از دانشگاه البته اصلا کم نبود...اما تصور من چیزی در مایه های همان شنبه یا شاید هم دوشنبه معروف بود (باور کنید آلزایمر گرفته ام و اصلا یادم نمی آید شنبه معروف بود یا دوشنبه!)...من هیچوقت داخل دانشگاه تهران نرفته ام و نمیدانم چقدر و چند نفر گنجایش دارد...شاید اگر صبر میکردم معترضین داخل دانشگاه بیرون بیایند تخمین بهتری از استقبال مردم از این نماز جمعه به دست می آوردم...

توسط در July 17, 2009 8:19 PM | | نظرات (53)
گزارش تجمع امروز در مقابل مسجد قبا

همه چیز خوب بود...شاید ده هزار نفر بودیم...از خیابانهای اطراف خبر ندارم اما سرتاسر کوچه ای که مسجد قبا در آن واقع بود مملو از جمعیت بود...ما تقریبا نزدیک در اصلی مسجد نشسته بودیم...خیلیها روی زمین نشسته بودند و خیلیها هم ایستاده منتظر آقای موسوی بودند...داخل مسجد هم مملو از جمعیت بود طوری که نمیشد داخل بروی...تعدادی سرباز و درجه دار نیروی انتظامی در محل حاضر بودند...رفتارهایشان مسالمت امیز بود...از بالای پشت بام مسجد یکی دو نفر بسیجی در حال فیلم گرفتن از جمعیت بودند...بین جمعیت هم کسی با دوربینی بزرگتر داشت از مردم فیلم میگرفت که با توجه به جلیقه اش که آرم صدا و سیما داشت میشد حدس زد که متعلق به صدا و سیماست...به هر حال هرچه بود کسی کاری به کارشان نداشت...درست روبروی در اصلی مسجد بالای یک دیوار یک کارتن خالی گذاشته بودند و وسط آن را طوری که جلب توجه هم نکند سوراخ کرده بودند... ولی معلوم بود درونش دوربینی مخفی کرده اند که البته خیلیها متوجهش شدند و با دست آن را به همدیگر نشان میدادند...سرانجام یکی از جوانهای تر و فرز دل به دریا زد و صورتش را پوشاند و از دیوار بالا رفت ...زیر کارتن دوربینی در حال فیلمبرداری از جمعیت بود...همان بالا در مراسم باشکوهی دوربین را معدوم کرد که با تشویق حضار مواجه شد...تراکم جمعیت به گونه ای بود که همه احساس امنیت و آرامش داشتیم...آقایان کروبی و پسر شهید بهشتی هم داخل مسجد بودند...پلیس مستقر در اطراف مسجد با بلندگویی که فقط سوت میکشید سعی داشت جمعیت را به ترک محل تشویق کند...ولی گوش کسی بدهکار نبود...و مردم مدام صلوات میفرستادند و صدای آن سرهنگ میان اینهمه صلوات گم میشد و به جایی نمیرسید... مردم منتظر بودند موسوی بیاید و با آنها حرف بزند...حدود ساعت هفت و نیم بود که پسر دکتر بهشتی از مسجد بیرون امد و سعی کرد با مردم حرف بزند...اما آنقدر یواش حرف میزد که فقط افرادی که در شعاع چند متری اش بودند حرفهایش را میشنیدند...و البته ما هم بودیم و شنیدیم...میگفت که آقای موسوی در ترافیک پایین حسینیه ارشاد گیر کرده اند و پیغام داده اند که نمیتوانند بیایند...از مردم خواست که منتظر ایشان نشوند و قبل از اینکه مشکلی درست شود محل را ترک کنند...کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود...همه از اینکه بعد از چند روز سرکوب و ممانعت توانسته بودند تجمعی را تشکیل بدهند هیجان زده و راضی بودند...میخواستند این همدلی و همراهی را ادامه دهند...بار دیگر پسر آقای بهشتی این بار با بلندگو حرفهایش را تکرار کرد...این بار شماره موبایل آقای موسوی را هم گرفت و گوشی را گذاشت جلوی بلند گو تا مردم صدای خود آقای موسوی را بشنوند...از میان خر خر و جیر جیر و سوت بلندگو چیزهایی شنیده شد که البته صدای خود آقای موسوی بود...به هر حال جمعیت بعد از شنیدن حرفها نامفهوم موسوی شروع کرد به ترک محل تجمع...در سکوت و آرامش در حالی که دستهایشان را به علامت پیروزی بالا گرفته بودند به سمت خیابان شریعتی به راه افتادند...من و خانم شین هم تقریبا در میانه های جمعیت بودیم...تقریبا وسطهای کوچه بود که صدای همهمه و فریاد نفرات جلویی صف بلند شد...روی نوک پا ایستادم که ببینم آنجا چه خبر است...گارد ضد شورش مسیر را بسته بودند و اجازه خروج نمیدادند...مانده بودیم که بالاخره تکلیف چیست و اگر بخواهیم برویم خانه مان باید چه کار کنیم و اصلا مگر شرکت در مراسم مسجد قبا جرم بوده که اینها اینطور راه را به رویمان بسته اند ...چند لحظه که گذشت اتفاقی بد تر افتاد...به گارد ضد شورش فرمان حمله داده شد...! در آن کوچه نسبتا تنگ و با آن حجم عظیم جمعیت ناگهان کسانی که در صفوف جلو بودند شروع کردند به فرار به عقب...هیچکس نمیدانست چه کار باید بکند...جمعیت توی هم مچاله شد...خیلیها زیر دست و پا افتادند...اتفاقهایی که در کوچه مسجد قبا افتاد باور کردنی نبود...به وضوح مشخص بود که دستور بر سرکوب شدید است...من و خانم شین با فشار جمعیت بین در یک خانه و مردم در حال فرار گیر افتاده بودیم ... مامورهای گارد چنان با باطوم و کابل به مردم ضربه میزدند که انگار پدر کشتگی و کینه ای از مردم داشتند...همینطور میزدند و جلو می آمدند...ترس زیر دست و پا ماندن بیشتر از ترس کتک خوردن بود...اصلا درست نمیتوانستم فکر کنم اما تصمیم گرفتم همانجا بمانم...صدای فریاد و جیغ و هوار همه جا را پر کرده بود... تقریبا مامورها به بیست متری ما رسیده بودند که به سرم زد زنگ در خانه ای را که کنارش ایستاده بودم بزنم...دستم را نا امیدانه گذاشته بودم روی زنگ...روز شانسمان بود...در باز شد...به اتفاق خانم شین پریدیم داخل حیاط و یکی دو نفر دیگر هم که با ما بودند امدند داخل...در را که بستیم پشت سرمان ضربات لگد و باطوم بود که به در میخورد...چند ثانیه بعد در پارکینگ تکان شدیدی خورد و جوانی کتک خورده از بالای دری به ارتفاع دو متر به داخل افتاد...در آخرین لحظات توانسته بود فرار کند...کمی که حالش جا امد میگفت که ان جلو بوده و با گوش خودش شنیده که فرمانده شان به نیروهای تحت امرش دستور داده بود که بی ملاحظه بزنند...همه را بزنند...بیرون و از داخل کوچه صدای جیغ و ناله وفریاد می آمد...صداها مو به تن آدم راست میکرد...و بعد شعار مرگ بر دیکتاتور...و بعد صدای تیر...خانم شین گریه میکرد...آخر مادر و خواهرش هم قرار بود بیایند و فکر میکرد که شاید میان جمعیت بوده باشند... داخل خانه همه داشتیم به هم دلداری میدادیم...گفتم حتما گاز اشک آور است که زده اند... گفتم فقط نیروهای پلیس ضد شورش بودند...اینها آدم نمیکشند...اموزش دیده اند...فقط میزنند...اینها را برای دلگرمی دادن به خانم شین میگفتم...! البته دیده بودم که همین ها هم اسلحه گرم و شات گان دارند و دیده بودم بعضی از همین ها به قصد ناقص کردن و یا حتی کشتن میزنند...تا حدود بیست دقیقه درگیریها در کوچه ادامه داشت...جمعیت را به سمت مخالف خیابان شریعتی تارانده بودند...اوضاع که آرام تر شد یکی یکی بیرون آمدیم...داخل کوچه پر از پلیس بود...اما به تصور اینکه ما اهالی محل هستیم کاری به کارمان نداشتند...آسه آسه تا سر خیابان امدیم...تمام طول خیابان شریعتی هم نیروهای پلیس مستقر بودند...جا به جا هنوز آثار درگیری دیده می شد...کمی پایین تر از جایی که ما بودیم دختری در پیاده رو افتاده بود و عده ای سعی داشتند به هوشش بیاورند...ظاهرا درگیری در خیابان شریعتی هم به طور پراکنده ادامه داشته...کمی پایین تر هیجان زده و عصبی اما راضی و امیدوار سوار ماشینی شدیم و محل را ترک کردیم...

پ.ن: از "جان عزیز" های نازنینی که به هوای نوشته من که امروز امن و امان است آمدند و احتمالا کتک خوردند عذرخواهی میکنم...تقصیر اینهاست که خون جلوی چشمشان را گرفته و دیگر بی مجوز و با مجوز و با شعار و بی شعار برایشان فرقی ندارد...

پ.ن: در میان جمعیت حاضر اعلامیه هایی خبر از برگزاری یک تجمع دیگر فردا دوشنبه هشتم تیر راس ساعت پنج در میدان تجریش می داد...احتمالا این تجمع خودجوش است و ربطی به موسوی ندارد ...و البته مجوز هم ندارد...این را گفتم که باز "جان عزیز" ها یک وقت اشتباهی در آن ساعات آن سمتها آفتابی نشوند...البته با این شرایط جدید دیگر هیچ زمانی و هیچ کجا نباید آفتابی شوند...یعنی اگر تا امروز منتظر مجوز بودند که بروند توی خیابان و اعتراض کنند و کسی هم بهشان نگوید بالای چشمشان ابروست از این به بعد آن ممه را لولو برد... بنشینند خانه و با خیال راحت جومونگ تماشا کنند...این روزها معترضین با جواز و بی جواز یک اندازه کتک میخورند...!

پ.ن: خواهرم دیروز زنگ زده که شراگیم در نماز جمعه فلانی گفته است که از این به بعد معترضین به انتخابات مقابل رهبر و نایب امام زمان ایستاده اند و حکم ارتداد و محاربه و چنین چیزهایی دارند...که چند وقت پیش هم فلان گردن کلفت خبر از تحت پیگرد قراردادن وبلاگرهایی را داده که به این اغتشاشات! دامن میزنند...چه میگفتم؟ گفتم چشم...محتاط تر مینویسم...! اما به شما میگویم...به خدا این روزها ترجیح میدهم توی دست اینها باشم تا اینکه برای خودم راست راست بچرخم و خوش بگذرانم... زیر بازجویی و شکنجه لااقل خیال آدم راحت است...خیالش راحت است که شرف دارد...که هنوز یک جو همت و مردانگی ته وجودش هست...که فرق دارد با این مخنث هایی که سرشان را کرده اند زیر لحاف و خودشان را به کوری و کری میزنند...انگار نه انگار که کشور مال آنها هم هست...که اینهمه دروغ و دغلبازی و رسوایی را میبینند و خودشان را به ندیدن میزنند...که هزار جور توجیه و دلیل و برهان برای کاهلی ها و ترس های خودشان می آورند تا بتوانند فقط زندگی کنند...توی گه زندگی کنند...در زندان لااقل آدم هر شب خواب چشمان بازمانده ی ندا و نداها را نمی بیند...که از خودش خجالت نمیکشد...آنجا آدم به خودش افتخار میکند که اگر آزاد نیست ولی آزاده است...نمیخواهم نگرانتان کنم...خود بزرگ بین هم نیستم...معتقد و مطمئنم که در این کشور آنقدر سمن هست که کسی سراغ یاسمن نمی آید...آنقدر آدم آزادیخواه و مبارز و شجاع هست که این قبیل نوشته های وبلاگی در مقام مبارزه یکجور شوخی ست...اما کاش اینطور نبود...کاش واقعا میتوانستم کمی خاطر اینها را با همین نوشته ها پریشان کنم...کاش انقدر خار چشمشان بودم که ساعتها وقت مفید از یک تیم اطلاعاتی اینها را که میتواند صرف ردیابی و دستگیری دیگران شود به خود اختصاص می دادم... کاش میتوانستم ساعتها و روزها وقت یک بازجو را بگیرم...کاش لااقل یک سلول از اینها را با تن خود اشغال میکردم...
به هر حال این دوره هم مثل هر دوره تاریخی دیگری می آید و می رود...ما هم که منگنه شده ایم به این بخش تاریخ کشورمان دیر یا زود محکوم به رفتنیم...برای من مهم است که درست زندگی کنم...بر اصول انسانی خودم استوار باشم...ترسها و کاهلی هایم شرافت انسانی ام را تحت الشعاع قرار ندهد...نتیجه اهمیتی ندارد...چه فرق میکند که اخرش چه میشود...حتی اگر اینها بروند و بدتر از اینها هم بیایند باز هم من به عنوان انسانی که سعی دارد درست زندگی کند وظیفه دارم در برابر اینهمه کجی و زشتی و دروغی که در پیرامونم میبینم اعتراض کنم...اگر غیر از این باشم حالم از خودم به هم میخورد!

توسط در June 29, 2009 1:10 AM | | نظرات (184)
سفر به کیش...

چند روزیست که تلفن خانه به خاطر بدهی یکطرفه شده است...با اینکه در بانک پول دارم اما ترجیح میدهم تا یکی دو روز دیگر صبر کنم تا حقوق بگیرم و صورتحساب تلفن را پرداخت کنم...زندگی بدون اینترنت با اینکه در نگاه اول غیر ممکن به نظر می رسد اما شدنی ست...قطع شدن تلفن فرصتی به وحود آورد که به کارهایی که ماههاست میخواهم انجام دهم و پشت گوش می اندازم برسم...مهمترین آن سوا کردن و دور ریختن لباسهایی ست که نمیپوشم...یک چمدان بزرگ لباس را امروز صبح دور انداختم...شلوار های جین وصله دار و رنگ و رو رفته و تی شرتهای تنگ و گشاد و از ریخت افتاده و کلی لباسهای زیر رنگ و وارنگ و بیست سی جفت جوراب انگشت نما را که تا به حال برای روز مبادا نگه داشته بودم همه را در یک اقدام انقلابی دور انداختم...اعتقادی به دادن لباسهای مستعمل به نیازمندان ندارم و این کار را دون شان انسانی آنها می دانم که لباسهای مستعمل و دور ریختنی ام را به آنها ببخشم...!
سوای مساله ی یکطرفه بودن تلفن، مسافرت هفته قبل به کیش هم مزید بر علت شد تا نتوانم آنگونه که باید و شاید به وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی در این ده دوازده روز اخیر بپردازم...بالاخره این طلسم کیش نرفتن من هم شکست و عاقبت "کیش را دیدم" ( جمله اخیر را هم میتوانید با سبک اخوان بخوانید آنجا که می گوید " شوش را دیدم" و هم میتوانید به سبک رهبر معظم انقلاب بخوانید آنجا که فرمودند "صحنه را دیدم" )
برنامه ریزی سفر و خرید بلیط و رزرو هتل را خاله کوچکه انجام داده بود و راستش من به خاطر امتحان میان ترم زبان و مشکلات مالی در لحظات آخر از رفتن منصرف شده بودم اما چون بعد از مراجعه به آژانس بهای بلیط غیر قابل استرداد اعلام شد راهی این سفر شدم...من قبل از این سفر کلا دو بار سوار هواپیما شده بودم و همیشه مسافرت با هواپیما برایم هیجان انگیز و ماجراجویانه بوده است...موقع رفتن اولین نفری که وارد هواپیما شد من بودم و صاف رفتم کنار اولین پنجره برای خودم جا گرفتم و بعد خانوم مهربانی آمد و برای من توضیح داد که در هواپیما بر خلاف اتوبوس هرکسی باید سر جای مخصوص خودش بنشیند و من را به صندلی خودم راهنمایی کرد که خوشبختانه آن هم کنار پنجره بود و من تمام طول پرواز دماغم را به شیشه هواپیما چسبانده بودم و مناظر پایین را تماشا می کردم... تا یادم نرفته یک انتقادی از وزارت راه و ترابری بکنم که اینهمه پول از مردم میگیرند اما هیچ فکری به حال این چاله چوله ها و دست اندازهای هوایی نمیکنند...در طول پرواز انقدر تکان تکان خوردیم که فکر کنم جلوبندی هواپیما درست و حسابی پایین آمد...! از مسایل فنی که بگذریم مهماندار پرواز دختر مهربان و خوشگلی بود و اعتراف میکنم در طول پرواز گلویم کمی پیشش گیر کرده بود...بین راه چند بار به بهانه های مختلف سر صحبت را با او باز کردم اما از ترس اینکه مبادا وسط راه یکدفعه پیاده ام کنند پیشنهاد نامربوطی ندادم و فقط به خاله و دختر خاله بزرگه ام یک سقلمه زدم که دوزاریشان بیفتد که من پسندیده ام و خلاصه هر گلی بزنند به سر خودشان زده اند...موقع پیاده شدن فهمیدم که خاله ام اصلا در باغ نبوده و متوجه منظور من نشده و دختر خاله ام هم اشتباها یکی دیگر را که دماغ بزرگی داشت به عنوان عروس آینده برای من زیر نظر گرفته بوده است...!
به نظر من مهمترین جاذبه توریستی کیش زن ها و دخترهای دل انگیزش است...این جزیره کلکسیونی ست از زنها و دخترهای فوق العاده سکسی و خوشگل با لنزهای آبی و سبز و مانتوهای چسبان و سینه های ورقلمبیده که دهان هر تازه واردی را آب می اندازند و همین مساله دوچرخه سواری را در کیش بسیار مشکل میکند...در روز اول اقامتمان در کیش من که علاقه ای به خرید و پاساژ گردی نداشتم دوچرخه ای را کرایه کردم و در امتداد نوار ساحلی به سیر آفاق و انفس مشغول شدم و سیر آفاق و انفس همان و کله پا شدن با دوچرخه همان...! شلوار نازنین و کاپشن گرانقیمتم همانجا پاره شد... بعد از پس دادن دوچرخه من هم به ناچار لنگ لنگان به جرگه ی پاساژ گردها پیوستم تا بلکه برای خود کاپشن و شلواری ابتیاع نمایم...!
قیمت پوشاک در کیش با اطمینان عرض میکنم که از تهران گرانتر است...لنگه ی کفشی را که پای من بود را بیست هزار تومان بالاتر از قیمتی که من از تهران خریده بودم گذاشته بود و وقتی موضوع را با فروشنده در میان گذاشتم فرمودند که چون کفشهای کاتر پیلار زیره اش تاریخ مصرف دارد!! احتمالا من تاریخ مصرف گذشته اش را خریده ام...!!
آدم در کیش به خاطر تنوع کالاها و فروشگاههایش دچار پدیده ای تحت عنوان "جنون خرید" می شود...من با اینکه قصد داشتم بیشتر از چهل پنجاه هزار تومان خرج نکنم اما در نهایت با قرض گرفتن از همراهان بیشتر از دویست هزار تومان پول بی زبان را در این جزیره نفله کردم...!در هر مغازه ای که وارد می شدم محال بود دست خالی بیرون بیایم...تنها در یکی از فروشگاههای مخصوص فروش لباس زیر با مارکهای معروف دچار "جنون زیر شلواری" شدم و از تمام مدلهای موجود که بعضا از قیمت یک شلوار جین هم گرانتر بود چندین عدد ابتیاع نمودم...!فقط غصه ام این است که وقتی قرار است اینهمه مارک معروف در زیر شلوار پنهان بماند چه نیازی به پرداخت اینهمه پول بود و ترسم این است که نکند خدایی نکرده وسوسه شوم و برای نمایش زیر شلواریهایم هم که شده پای نامحرم را به این خانه باز کنم و در منجلاب فساد هرچه بیشتر فرو بروم...!
یکی دیگر از مزایای کیش این است که آدم آنقدر تاکسی های مدل بالا میبیند و سوار میشود که کلا عقده اش نسبت به ماشینهای مدل بالا و گرانقیمت برطرف می شود...چوب توی سر سگ بزنی آنجا تویوتا کمری و لندکروز ریخته که التماست میکنند سوارشان شوی...!
شاید جالب ترین قسمت برنامه البته سوای قدم زنی در کنار سواحل مرجانی و دریای فوق العاده شفاف جزیره، دیدار از باغ پرندگان و نمایش دلفینها بود...با خرید یک بلیط ناقابل بیست و پنج هزار تومانی میتوانید از این دو مجموعه دیدن کنید...واقعا دیدنی ست...باغ پرندگان محوطه ای مشجر و وسیع است که در هر گوشه اش تعدادی از زیباترین پرندگانی که بتوانید تصور کنید در قفسهای مخصوص نگه داری میشوند...از انواع طوطی های رنگارنگ و پرنده های گرمسیری عجیب و غریب که شاید نمونه اش را فقط در بعضی فیلمهای راز بقا دیده باشید تا پنگوئن و شترمرغ را میتوانید آنجا پیدا کنید...تنوع گیاهی محوطه باغ هم به خودی خود دیدنی و شگفت انگیز است...درختهای گرمسیری و عجیب و غریب و دیدنی تر از همه "درخت انجیر معابد" با آن تنه ی شگفت انگیز و اسطوره ایش...!
در داخل باغ پرندگان در محوطه ای با جایگاه تماشاچیان استخر بزرگی با دیواره های شیشه ای برپا کرده بودند که مخصوص نمایش دلفینها بود...دلفینهای دوست داشتنی و فوق العاده باهوش...من که عاشقشان شدم و فکر میکنم هیچ کاری در دنیا به اندازه ی سر و کله زدن با دلفین ها لذت بخش نباشد...با هر اشاره ی دست مربی دلفینها نمایشی حیرت انگیز و زیبا از پرشهای هماهنگ و حیرت انگیز و یا ادا اطوارهای خنده دار اجرا می کردند...در یک قسمت برنامه یکی از دلفینها از آب خارج شد و چند دقیقه ای با یک قلم مو روی یک بوم را نقاشی کرد و در نهایت آن بوم به مزایده گذاشته شد و به بالاترین قیمت (فکر کنم دویست و هشتاد هزار تومن) به یکی از تماشاچیان فروخته شد...مبالغی که از فروش بوم های دولفین نقاش (نام دولفین سالوادور سالی بود) جمع می شد صرف ساختن مدرسه ای در بم میگردید.
غیر از دلفینها دو شیر دریایی هم به هنر نمایی و بازی با توپ پرداختند که آن هم به نوبه خود دیدنی بود...
در مسیر برگشت با سماجت و پر رویی جای دختر خاله ام را کنار پنجره هواپیما غصب کردم...این بار مهماندارها هیچ کدام چنگی به دل نمیزدند و وقتی من یکی از آنها را صدا کردم که بطری نوشابه نیمه خالی باقی مانده از مسافرین قبلی را تحویلش بدهم با اخم و تخم آن را از من گرفت که تاثیر بدی روی من گذاشت و تا خود تهران توی لک بودم...!

پ.ن: به خاطر کمبود نقدینگی تصمیم گرفتم برای کسی سوغاتی نخرم...خودتان را لوس نفرمائید!

پ.ن: تعدادی از صدفها و گوشماهی های خوشگلی که به همراه آورده بودم پا در آوردند و فرار کردند...! یکی از آنها را در حالی که موجود نفرت انگیزی داشت آن را میکشید پیدا کردم و به همراه کلیه سکنه اش از پنجره بیرون انداختم...خیلی مراقب صدفها باشید!

پ.ن: این نوشته را از کافی نت پاساژ بغل خانه مان پابلیش میکنم...به هر حال گزارش سفری که نوشتنش ساعتی 1000 تومان برای آدم آب بخورد بهتر از این نمیشود!

توسط در January 24, 2007 3:08 PM | | نظرات (83)
اولین ملاقات با خانوم روانی پور...

زن مطبوعیست...خانوم روانیپور را می گویم...ساعت 9 صبح زنگ زد و از خواب بیدارم کرد...گفت صبحانه را بیا اینجا بخور...رفتم...خانه شان چند بلوک بالاتر از ماست...طبقه یازدهم...همانطور که انتظار داشتم راحت و صمیمی بود... اصلا در حضورش احساس غریبی نداشتم...انگار صد سال است که می شناسمش...نشستیم و از هر دری حرف زدیم... از آلودگی هوا مینالید و از نسلی که هویت خودش را فراموش کرده است...در مورد وبلاگ حرف زدیم و اینکه چطور می شود وبلاگ نویسی را هدفمند تر دنبال کرد...چطور می شود نسلی را که گیج و گول و بی اطلاع است را تشویق به خواندن و دانستن کرد...برایم جالب بود که چطور او هنوز آدمها را دوست دارد و به آنها اعتقاد دارد...سعی کردم کمی از نفرتم را با او تقسیم کنم...به او گفتم هیچ حکم اعدامی در ایران بدون انکه خواسته ی قاطبه ی مردم باشد اجرا نمی شود...گفتم اگر دیروز روزنامه ها تیتر زدند که پخش کنندگان فیلم خصوصی آن بازیگر قرار است اعدام شوند به خاطر سبوعیت قوه ی قضائیه نیست...به خاطر درنده خوئی مردم است...! تعریف کردم برایش که وقتی در محل کار نظر همکارانم را در مورد اعدام تکثیر کنندگان آن فیلم خصوصی جویا شدم متفق القول اعلام کردند که اعدام برای چنین آدمی کم است...!! هیچ دولتی تا وقتی تاثیر اجرای یک حکم را بر افکار عمومی نسنجد آن را اجرا نخواهد کرد...اگر تا به امروز حکم امثال کبری ها و شهلا ها را اجرا نکرده اند از ترس افکار عمومی بوده است چون به دلایل مشخصی این دو توانستند که دلسوزی و ترحم افکار عمومی را جلب کنند...ولی همان مردم جمع شدند و اعدام عاطفه ی 16 ساله را در میدان اصلی شهرشان نگاه کردند... با هیجان و لذتی سادیستیک از ساعتها قبل جمع شده بودند تا شاهد اعدام فاحشه کوچک! شهرشان باشند...! مردمی که در نظرشان حکم یک متجاوز به عنف و یا یک زن خیانت پیشه یا حتی یک قاچاقچی مواد مخدر اعدام است...مردمی که هر چند وقت یکبار شاهد اعدام جوانی هستند که در سنین نوجوانی در یک نزاع کسی را کشته است و نگاهش داشته اند تا 18 سالش بشود و بعد اعدامش کنند...من نمیتوانم با این مردم همذات پنداری کنم...نمیتوانم آنها را درک کنم...نمیتوانم با آنها احساس قرابت داشته باشم...نگاه نکنید که مخاطبتان قرار می دهم و برایتان مینویسم و می گویم و میشنفم...من از خیلی از شماها متنفرم...عمیقا متنفرم...این تنفر انقدر مزمن است که گاهی حس میکنم به آن عادت کرده ام...حتی گاهی فراموشش میکنم تا باز سر یک اعدام دیگر...سر یک ابتذال دیگر...سر باز میکند...
خانوم روانیپور اینگونه نیست...دلش از من بزرگ تر است...امیدوار است...شاید چون زن است و شاید چون مادر است...هنوز برای همین مردمی که من حین حرف زدن با او خوک خطابشان کردم مینویسد به امید روزی که تغییری ایجاد شود...ولی چه فایده؟
دو کتاب برایم امضا کرد...اهل غرق و نازلی...تیراژ کتابها را نگاه کردم...چاپ دوم 3000 نسخه و آن یکی چاپ سوم 3000 نسخه...با این حساب اگر خواننده های آثار خانوم روانیپور را افراد مشخصی بدانیم که اکثرا از هرکدام از این کتابها یک نسخه در اختیار داشته باشند تا به حال بین شش تا ده هزار نفر کتابهای او را خوانده اند...ده هزار نفر کتابخوان...! روشنفکر کارش روشنگری ست اما در ایران (و شاید همه جای دنیا) مخاطب کتابها و مقالات و وبلاگهای روشنفکری به جای عامه مردم عموما روشنفکران هستند...اینها هم دائما یا به قصد نقد یکدیگر هم را میخوانند یا به خاطر لذت نابی که از بازیابی اندیشه ها و احساس و عواطف خود در آثار دیگری می یابند...!
ولی آن چند ده میلیون نفر که اصلا کتاب و وبلاگ نمی شناسند و وقت و حوصله و انگیزه و سواد خواندن کتابها و مقالات روشنفکری را ندارند چه؟در ایران آگاهی مثل توپی در دست یک تیم (تیم روشنفکرها!) دست به دست می شود و تیم مقابل هم با انبوه سیاهی لشکرهایش اصلا از قواعد بازی بی خبر است و در زمین خود به کار و جنایات خود مشغول است...!
به هر حال تجربه جالبی بود...همصحبتی و همنشینی با چنین انسانهایی تسلا بخش است...اینکه انسانهایی را ببینی که آنها هم از همان دردی رنج می برند که تو رنج می کشی (ولو که درد بی درمان باشد!) به آدم آرامش می دهد...روز خوبی بود...بعد از همه ی این حرفها و خوردن یک چایی و نسکافه و بعد کمی اینترنت گردی خانوم روانیپور یادش افتاد که باید برای خرید میوه به تره بار برود...با هم رفتیم و کلی خیار و نارنگی و انار و مانند آن خریدیم و آمدیم...خانوم روانیپور سوای شخصیت دلنشین و دوست داشتنی اش با آن انبوه کتابهایی که در خانه اش دارد برای من در حکم یک گنج است...خوبی اش این است که خست به خرج نمی دهد و کافیست لب تر کنی تا انقدر کتاب بارت کند که برای خانه بردنش از کت و کول بیفتی...سوای چند جلد کتاب و کلی از شماره های قدیم مجله کارنامه یک تابلوی نقاشی هم از کارهای پسر کوچکش به من داد...ارزش این تابلو وقتی صد چندان می شود که یواشکی به من گفت فقط به کسانی که "دوستشان دارم" از این تابلو ها می دهم...!
از ظهر گذشته بود که چون چیزی در خانه تهیه نکرده بود برای ناهار من را به فلافلی پایین خانه شان دعوت کرد و خوردن یک فلافل سفارشی مرد افکن با نوشابه حسن ختام دیدار اول من با خانوم روانیپور بود...!

پ.ن: خیلی با عجله نوشتم و ظرایف و دقایق زیادی از لحظات ملاقات با او را از دست دادم...اما چاره ای نبود...ده دقیقه ی دیگر باید بروم سر کار و نمیتوانستم صبر کنم تا از سر کار برگردم...این عجول بودن برای نوشتن بزرگترین نقطه ضعف من است...یعنی باید تا احساسم داغ و تازه است نان را بچسبانم...!در غیر این صورت دیگر نوشتنش به خودم مزه نمی دهد...!

توسط در November 25, 2006 3:12 PM | | نظرات (61)
عجایب سه گانه بندر عباس

بندر عباس یه شهر مثل سایر شهرهای ایرانه با سه تا فرق کوچولو…اولیش اینه که خودت رو هم بکشی نمیتونی اینجا موهای صاف و لخت داشته باشی…رطوبت هوا و گرمای زیاد مثل یه سشوار طبیعی به جون موهات میفتن و نتیجه می شه یه کله ی وز کرده که هر تار مو برای خودش یه سازی می زنه...دومین فرقش رو وقتی متوجه می شی که برای قضای حاجت مجبور شی یه سر به توالت های عمومیش بزنی...نه...مساله تمیزی و کثیفی توالت ها نیست...مساله فرهنگ توالت رفتن مردمونشه...اگه همه جای ایران سر سفره غذا برادر به برادر رحم نمی کنه اینجا سر توالت رفتن مردم اینجورین...دریغ از یه جو عاطفه...! به محض اینکه پات رو می ذاری تو یه توالت و هنوز زیپ شلوارت رو هم پایین نکشیدی می بینی یه نفر داره با مشت و لگد می کوبه توی در توالت و هوار می زنه که د یالله...قیچی کن بیا بیرون...!
من قبول دارم که بعضی وقتها که یه نفر می ره توی توالت عمومی و بیرون نمی آد نفر بعدی که منتظره بعد از یه پنج شش دقیقه که پشت در این پا اون پا می کنه حق داره یه تقه ای به در بزنه که طرف متوجه بشه که یه نفر توی نوبت ایستاده و زود سر و ته ماجرا رو هم بیاره و بیاد بیرون...ولی اینجا اصلا نقل این حرفها نیست...به جان خودم هر دو باری که من رفتم توی دستشویی به فاصله ده ثانیه همچین شروع کردن به کوبیدن در توالت که یه لحظه فکر کردم گشتاپو اومده عقبم...نه اینکه قصد و غرضی داشته باشن ها...نه...اصلا اینجا رسمه که هرکی وارد یه توالت عمومی می شه باید با مشت و لگد بیفته به جون درهای بسته تا یه در باز بشه...بعدش هم که تو با قیافه حیرت زده و مستاصل میای بیرون و انتظار داری که پشت در یه نفر با مشتهای گره کرده و صورت برافروخته منتظر ایستاده باشه با یه آدم خیلی مودب و سر به زیر مواجه می شی که موقع رد شدن از کنارت حتی ببخشید رو هم فراموش نمی کنه که بگه...!

به هر حال سومین عجایب اینجا هم گربه های خیلی خیلی خیلی لاغرشه...من دیروز یکیشون رو از نزدیک دیدم...یعنی حتی بهش دست هم زدم...قسم میخورم هیچ شباهتی به گربه نداشت...خیلی رقت انگیز بود...آدم رو یاد اردوگاههای مرگ نازیها مینداخت...نمی دونم علتش آب و هوای اینجاست یا مردمان اینجا حتی استخوانهای غذاهاشون رو هم میجون...

به هر حال الان حدود شش روزه که اینجام...روز دوم رفتیم قشم...یه شیشه عطر برای خودم خریدم که باعث شد کفگیرم بخوره ته دیگ...یکی نیست بهم بگه نونت نیست...آبت نیست...عطر خریدنت دیگه چیه...باور کنین هنوز دو ماه نیست که یه صد میلی ایزیمیاکه خریدم...ایندفعه بنا به سفارش دوستان دیویدوف گرفتم...نه..کول واتر نه...اکو...به نظرم بوش به اندازه اون ایزیمیاکهه پایدار نیست...حتی به خوبی اون هم نیست...یه دونه پیرهن بیشتر برای خودم نخریدم...امممم...دیگه یه دارت مغناطیسی هم خریدم...دو تا چاقو...یه قیچی مرغ بری 14 کاره...دو تا زیر پیرهنی...سه جفت جوراب...یه دست ورق...یه شیشه عطر تقلبی جوپ...! و یه سری خورده ریز دیگه...

راستی...دوچرخه م رو هم با خودم اوردم...عصرها باهاش می رم کل سواحل بندر عباس رو زیر و رو می کنم...رویهمرفته جاتون خالیه...بد نمی گذره...این دختر خاله م نمی ذاره آب ته دلم تکون بخوره...ولی با این حال دلم برای خونه م و برای کامپیوترم و برای کتابهام و برای همون دو تا و نصفی آدمی که گاه گداری بهم زنگ می زدن و مهمتر از همه برای گربه م تنگ شده...دورادور ازش خبر دارم...محیا می گه بیشتر اوقات توی حیاطه...می گه حالش خوبه...می گه فقط خیلی کثیف شده...آخی ی ی...دلم براش یه ذره شده...!
من برم دیگه...همه میخوان اینجا بخوابن...اینجا نمی شه زیاد کانکت شد...نظر خواهیم هم فعلا کما فی السابق مشکل داره...یعنی نظرات شمابرای نمایش داده شدن باید اول تائید بشن...یعنی اگه دیدین اینجا نوشته «صفر نظر» زیاد ذوق نکنین که اول شدین...چون ممکنه قبل از شما بیست نفر دیگه هم نظر گذاشته باشن و من نرسیده باشم که دونه دونه تائیدشون کنم...آخر عمری این پرشین بلاگ هم برای ما چه بازیهایی در می آره...!! من آخر نفهمیدم که باید چیکار کنم اگه نخوام نظرات شما از فیلتر تائید من رد بشن...ای بابا...بگذریم...تا بعد...

بعد التحرير: سيستم نظر خواهی درست شد...


توسط در March 26, 2006 11:46 PM | | نظرات (11)
سیاحتنامه ی تبریز

خیلی باحاله این تبریز...یعنی باحال بود...الان تهرانم...دیروز نذاشتن که درست و حسابی آپدیت کنم...یارو اومده بود بالای سرم مثه اجل معلق وایساده بود و هی می گفت تعطیله...خلاصه اینکه نمود ما رو تا تونستیم دو کلمه بنویسیم...الان که رفتم متن دیروزم رو دوباره خوندم دیدم کلی قاطی پاتی و غلط غولوط نوشتم...

حالا بی خیال...داشتم می گفتم خیلی باحاله این تبریز...توی هتل نشسته بودم برای خودم داشتم کانال اختصاصی تبریزیا رو می دیدم...یه برنامه بود که جریان محاکمه ی یه مجرم رو برای عبرت دیگران نشون می داد...یه جور سوال و جواب بین قاضی و مجرم بود:

(متهم پشتش به دوربینه و در حالی که حتی پس کله ش رو هم شطرنجی کردن برای محکم کاری سرش رو زیر انداخته بود و سر و صورتش رو هم با دو تا دست پوشونده بود و این حس به بیننده القا می شد که رئیس کل مافیای سیسیل رو دارن محاکمه می کنن و یا طراح اصلی حملات 11 سپتامبر رو...!)

(تمام دیالوگها با لهجه ترکی غلیظ اجرا شد)

قاضی: آیا اتهام خودتو گبول می کنی؟

متهم: (سر افکنده و نادم) بله آگای گاضی!

قاضی: آیا نمی دانستی که عملی که انجام داده ای از مصادیگ اعمال خلاف شرع و حرام است؟

متهم: چرا جناب گاضی..(در حالی که از شدت ندامت و ناراحتی و عصبیت دو دستی بر سر خود می کوبد و می گرید) گلط کردم جناب گاضی!

قاضی: چرا شرب خمر کردی؟

متهم: (با همان حالت زار و نزار و درمانده) صبحی توی خونه دعوام شد...اعصابم خورد بود...ندونستم چی کار می کنم...

قاضی: چقدر خوردی؟

متهم: یه استکان کوچیک!

قاضی: می دانستی شرب خمر به هر مقدار که باشد خواه به شخص حالت مستی دست بدهد یا ندهد مطابق قانون حرام است و مجازات دارد؟

متهم: گلط کردم جناب گاضی...گول رفیگ ناباب رو خوردم...

(تصویر کم کم تاریک می شود و یک آهنگ مکش مرگ ما و عبرت آموز چاشنی سیاهی تصویر می گردد و در انتها جناب گاضی مجددا ظاهر می شوند و رهنمود هایی به جوانان می دهند که دیگر چنین جنایاتی را مرتکب نشوند!)

یه مورد دیگه هم از باحالی این تبریزیا بگم و برم سر بقیه ماجراهای تبریز...داشتم برای خودم توی بازارچه تبریز قدم می زدم که یه دفعه دیدم صدای دسته عزاداری و سینه زنی و این حرفا میاد...من که خودم هیچوقت حسابای ماه های قمری دستم نیست، پیش خودم گفتم حتما محرم شروع شده و ما خبر نداریم...وایسادم تا دسته نزدیکتر بشه...گوش که دادم دیدم نه...انگار جای حسین حسین دارن یه چیزای دیگه ای می گن...خلاصه کاشف به عمل اومد که شهادت امام محمد باقره (یا شایدم امام محمد تقی بود _ باور کنین یادم نیست _ )...پیش خودم گفتم پس اینهمه می گن ملت شهید پرور تبریز همچین پر بیراه هم نمی گن...واقعا هیچ جای دنیا مردم اینجور خوره ی شهید و شهید بازی و عزاداری و این حرفا نیستن...آخه دیگه امام تقی و امام نقی هم تو سر زدن دارن...!؟ فکر کنم اگه تعداد امامزاده ها هم از تعداد روزهای سال بیشتر نبود اینا واسه امامزاده هاشونم علم و کتل و دسته راه می نداختن...! بزنم به تخته ائمه بزرگوار ما هم که از هر نظری جلوی حکومت وقت کم می آوردن از نظر زاد و ولدی و تولید مثلی پوز خاندان بنی امیه و بنی عباس رو که زده بودن هیچ، در بین جانوران هم بی رقیب بودن!

ای بابا...بگذریم...اصلا به من چه...! من نه سر پیازم و نه ته پیاز...همینم مونده تو این هاگیر واگیر حکم ارتدادم هم صادر بشه...این بزرگان کمرش رو داشتن، طرفش رو هم به هکذا...تا کور شود هر آنکه نتواند دید! همه که مثه من پیزوری و ریقونه نیستن که یه شب که شیطون می ره توی جلدشون تا یه هفته از کمر درد نتونن قد راست کنن...!

داشتم از تبریز براتون می گفتم...این سفر تبریز یه جورایی آب نطلبیده بود برای من...خیلی حال کردم...البته نزدیک بود بند رو آب بدم...یه دختره اومد سر راه ما قرار گرفت که آی خوشگل بود...آی خوشگل بود...روز اول که توی کارخونه دیدمش شبش که اومدم هتل تا صبح هی غلط زدم و هی آه کشیدم...دست بر قضا کار من هم توی کارخونه دقیقا همونجایی بود که این دختره مثه برج اونجا همیشه نشسته بود...البته حدس می زنم که اونم از من بدش نیومده بود...بالاخره اونقدر عقلم می رسه که بفهمم حرکات و نگاه های یه دختر معنیش می شه «ایشششش...برو گمشو ایکبیری انقده هم دور و بر من نپلک» یا معنیش می شه «خوب جون بکن دیگه...خوب نیست پسر انقده خجالتی باشه...!» خلاصه اگرچه مرغ زیرک بود شراگیم در هواداری...به تیر غمزه نزدیک بود که صیدش کنه چشم آن کمان ابرو! می گم نزدیک بود که صیدش کنه...یعنی اون یه تیری ول کرد حالا... ولی فعلا که ما اینجاییم و قیافه اونم الان به زور یادم می آد...یعنی بلا رفع شده و خوشحالم که دلم رو توی تبریز جا نگذاشتم! اونم پیش یه دختری که یه زبونی بلده که من بلد نیستم...آدم حریف دخترای یه زبونه نمی شه وای به دخترای دو زبونه...

از غذاهای تبریز هم براتون بگم و برم...اولین جایی که توی تبریز غذا خوردم همون هتلی بود که درش اقامت داشتم...برای ناهارم چلوکباب برگ سفارش دادم...با توجه به اینکه هتلی که درش بودم جزء هتلهای خیلی خوب تبریز بود انتظار یه غذای آنچنانی رو داشتم...ولی وقتی پیشخدمت بشقابم رو آورد گذاشت جلوم وا رفتم...باورم نمی شد...یه مقدار برنج سفید با یه قالب بیست گرمی کره و یه سیخ کباب که به همه چیز شبیه بود جز کباب برگ...از نظر قطع اندازه اونقدر کوچیک بود که اول فکر کردم کوبیده ست...حالا اندازه ش توی سرم بخوره...بوی بز مرده می داد...! از بس گوشت توی یخچال مونده بود حتی بعد از پخته شدن هم قرمزی متمایل به سیاهی و خشکی گوشت کاملا مشخص بود...گفتم حالا یه تیکه ازش بخورم شاید توی مزه ش فرجی بشه که دیدم صد رحمت به گوشت سگ...همونجوری بشقابم ول کردم و رفتم به کسی که پشت دخل رستوران بود اعتراض کردم که غذاتون هم از نظر کیفیت افتضاحه و هم از نظر کمیت (دقت کنید که در کنار این غذا نه از گوجه خبری بود و نه از نارنج و نه سبزی و نه پیاز و نه هیچ جیز دیگری!) صندوقدار من رو به مدیر هتل ارجاع داد و من داستان رو عینا برای ایشون هم بازگو کردم...برخلاف انتظار من که توقع عذر خواهی داشتم ایشون جواب بسیار وقیحانه ای داد (که جهت جلوگیری از اطاله کلام وارد جزئیات صحبتهامون نمی شوم!) و من هم وقیحانه هتل رو ترک کردم [ و البته شایان ذکره که ایشون در وقاحت کم نیاوردن و به نوبه خود در روز بعد تمام غذاهای نخورده ام را برام در فاکتور هتل حساب کرده بودند!] و در اولین رستورانی که دیدم یک عدد چلو مرغ سفارش دادم...این بار بر خلاف ظاهر رستوران که بیشتر شبیه قهوه خانه ها بود چنان غذایی خوردم که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد...هم از نظر قیمت بی نظیر بود و هم از نظر کیفیت...یعنی 1500 تومان که دادم به غیر از یک دیس بزرگ برنج و یک تکه ی بزرگ مرغ و مخلفات، یک سوپ خوشمزه و یک نوشابه (هر دو رایگان) هم نوش جان کردم...
من یک عادتی که دارم به هر شهری که می روم تا از غذاهای محلی آن شهر نخورم شهر را ترک نمی کنم و در مورد تبریز تعریف دو غذای تاوا کبابی و بناب کبابی را شنیده بودم که هر دو را در فرصتهای دیگری که داشتم مزمزه کردم که اولی که همان کباب دیگی خودمان بود چنگی به دلم نزد ولی بناب کبابی که آن هم همان کباب کوبیده ی خودمان است(منتها یک مقدار کلفت تر!) عالی بود و بسیار فاز داد!

امممممم...بازم حرفام تموم نشد...می خواستم ماجرای اون آقاهه که اوایل انقلاب با باطوم زده بودن توی سرش و کور شده بود رو براتون بنویسم یا ماجرای گربه هایی که داخل یکی از تیمچه های بازارچه تحصن کرده بودن و من شیرجه زدم وسطشون و یا مصیبتی که من سر یاد دادن برنامه کامپیوتری توی کارخونه داشتم یا از برگشتنم با ایرباس و سوغاتیهایی که با خودم آوردم...اوووووووووووه...همه ی حرفام موند که...!عیبی نداره...مثه این سایتهای سکسی که چار تا عکس جلو می ذارن و بعد پیغام می دن که هرکی بیشتر می خواد ببینه شماره حسابش رو وارد کنه، اینجا هم هرکی خیلی علاقمند بود بقیه ش رو هم بشنفه یه قرار به صرف شام باهام بذاره توی یه رستوران آبرومند...میام براش تعریف می کنم!

پ.ن: من به شدت از جمعه صبح‌ها آپديت کردن متنفرم...جمعه‌ها انگار گرد مرده روی اين وبلاگستان می‌پاشن...! اين يه دفعه هم از دستم در رفت (از الان هم بگم که من شنبه عصری يه بار الکی پينگ می‌کنم! بعدا نگی که نگفتی...)

توسط در September 2, 2004 7:21 PM | | نظرات (3)
سفر نامه شمال

چرا دروغ بگم...پريشب رسيدم تهران...ولی دسترسی به اينترنت
نداشتم تا همين الان...ببخشيد خلاصه...
شمال رفتن من يهويی پيش اومد...يعنی ساعت ۴ بعد از ظهر
رفيقم زنگ زد که پاشو بريم و ساعت ۷ تو جاده بوديم...اين برای
اونايی که ميگفتن شراگيم بی معرفته و نا مرده و تک پره و...!
دوستو گرافی...
دوست من که معرف حضورتون هست...اسمش حسين ه و ليسانس
عمران داره از دانشگاه گيلان...داشت ميرفت دنبال کارهای تصفيه ش
از خدمت...دو ماه بيشتر خدمت نکرد...با پارتی بازی معافی پزشکی گرفت
و خلاص...تو دوران دانشجوييش تو رشت يه آپارتمان ۶ واحدی لوکس هم
برای خودش ساخت که تمام مدتی که ما رشت بوديم از نظر جا و مکان
در مضيغه نبوديم...يه واحدش رو فروخته و يه واحدش هم دست سرايداره...
ميگم که...پسر خيلی زرنگيه....و البته سرمايه دار...!
پژو...جاده...سربازهای عملی...!
با پژو چهار ساعته رسيديم رشت...تو راه دو تا سرباز نشسته بودن
جلو و در کمال وقاحت توی روز روشن (شب تاريک!) سيگاری بار ميزدن و
فرت و فرت ميکشيدن...خلاصه تا رشت رسيديم بس که دود حشيش رفت
تو دماغ و دهنمون داشتيم الکی الکی عملی ميشديم...!
شب اول...
ساعت ۱۱ رسيديم رشت...از اين رشتيا کون گشاد تر خودشونن...!
ساعت ۱۱ شب تو خيابونها مگس پر نميزد...نصف رشت رو زير و رو
کرديم تا يه ساندويچی گير آورديم...دو تا همبرگر خورديم...غلط نکنم
گوشت سگ ماهی بود...! بعدشم رفتيم خونه خوابيديم...خونه رفيقم
خيابون گلساره...خيابون گلسار يه چيزی تو تيريپای خيابون جردن
خودمونه...!
صبح روز بعد...
حسين رفت پادگانشون دنبال تصفيه ش و من هم اول يه سر رفتم کافی نت
و بعدش هم افتادم تو خيابونهای منتهی به ميدون شهرداری...رشت يه بازار
ماهی فروشها داره که من تو مدتی که رشت بودم هر روز اونجا پلاس بودم!
خيلی حال ميده...شونصد نفر هم زمان با اون لهجه باحالشون داد ميزنن و
جنساشون رو تبليغ ميکنن...علاوه بر مغازه ها دستفروشها هم جا به جا
بساط کردن و برای جلب توجه مشتری هر کاری ميکنن...!اونجا علاوه بر
ماهی ماست و پنير محلی، تخم مرغ، اردک و مرغابی و غاز و مرغ و خروس
زنده يا مرده ، زيتون، هويج محلی، انواع سبزی و ترب سفيد و قرمز و
بادمجون محلی، مغز گردو و خيلی چيزای ديگه هم تو بساط دستفروشها
پيدا ميشه...اونجا خريد و فروش ماهی مثه اکثر جاها کيلويی نيست و
دونه ايه...! يعنی ماهی ها رو بر حسب نوع و اندازه دسته بندی و قيمت
گذاری ميکنن...گرون ترين ماهی ماهی سفيده که بسته به اندازه ش ممکنه
تا ده هزار تومن هم فروخته بشه و ارزون ترينش ماهی آزاده که اگه کوچيک
(حول و حوش يک کيلو) باشه دونه ای دويست تومن هم معامله ميشه...!
شايعات بی اساسی که در مورد رشتيها ساخته اند...!
تو بازار ماهی فروشها داشتم برای خودم ميگشتم که يهو ديدم يه آقايی
از پشت به يه آقای ديگه ای نزديک شد و دستش رو برد عقب و با تمام قوا
شپلق گذاشت پس کله اون يکی آقا...! و پشت بندش هم با زبان شيرين
گيلک فوحش رو کشيد به جونش و هی چپ و راست چک و لگد بود که
حواله صورت و ما تحت اون بنده خدا ميکرد...!اون آقاهه هم با اينکه از
نظر جثه چيزی کم نداشت ولی تا اونجا که جا داشت کتک خورد و بعد هم
راهش روکشيد و رفت و قائله به خير و خوشی! فيصله پيدا کرد...!
يکی از دسفروشها رو کشيدم کنار و پرسيدم جريان چی بود که اين بنده
خدا اينجور کتک خورد...؟
با همون لهجه مثه زولبياش برگشت گفت (( انگوشت نگاری کرده بود...!))
منو ميگين همينجوری موندم ...برای اينکه فکر نکنه خنگم گفتم آهان...!
اما هرچی به ذهنم زور آوردم بفهمم يارو چی گفته دو زاريم نيفتاد...حدس
زدم شايد منظورش اينه که دزدی کرده بود چون معمولا از دزدها و خلافکارا
انگوشت نگاری ميکنن...با اين حال دلم رضا نميداد چون دزد رو که ول نميکنن...
رفتم سراغ يکی ديگه از دستفروشها و باز پرسيدم که جريان چی بوده اونم
برگشت همين رو گفت که طرف انگوشت نگاری کرده بود...!!
ديگه طاقت نياوردم و گفتم: يعنی چی انگوشت نگاری کرده بود؟
يارو برگشت يه نگاه عميقی به سر تا پام انداخت و گفت بچه تهرانی؟
گفتم آره...يه ذره من و من کرد و گفت يعنی مزاحم يه خانوم شده بود...!
يه صد متری که از اونجا دور شدم تازه ارتباط بين انگشت نگاری! و مزاحمت
رو فهميدم و تو دلم به اون برادر غيور رشتی مرحبا گفتم که باعث شد که
انگشت هرزه اون جرثومه فساد ديگه متوجه هيچ نگاری نشه...!
واقعا دارم فکر ميکنم که اين برادر رشتی که به خاطر يه انگشت نگاری
ناقابل بر روی يک عابر اينچنين خونش به جوش اومده اگه مثلا بياد
خونه ش و ببينه مثلا اصغر آقا تو کمد يا زير تخته چه قشقرقی که به پا
نخواهد کرد...!!
اوقات فراغت در خانه...
کلا من ۱ هفته شمال بودم...از يک هفته پنج روزش رو رشت بوديم...
خونه رفيقم اسباب و اثاثيه درست و حسابی نداشت...يه اتاقش رو
فرش کرده بود و تو هال هم يه کامپيوتر و يه مبل بود...در حقيقت
فقط يه جايی برای گذروندن شبها يا روزهای بارونی بود...مواقعی که
بارون ميومد تفريح ما شده بود بازی فوتبال با کامپيوتر...بعضی وقتا هم
ديد زدن خونه روبرويی...! به خدا من زياد نگاه نميکردم...بيشتر دوستم
ميرفت جلو پنجره...چند تا دانشجو بودن فکر کنم...يکی از يکی مانکن
تر...! من هی به اين دوستم ميگفتم اين کارا خوب نيستا...! ولی خوب
اونها هم مخصوصنی! پرده شون رو نميکشيدن...! پدر سوخته ها...!
سرايدار خونه مون هم دو تا پسر پونزده شونزده ساله داشت...اينها از
شدت خود شيرينی! هر يک ساعت يک بار ميومدن بالا که فرمايشی
ندارن آقای مهندس...!؟
سفر به انزلی و مواجهه با ناياب ترين گونه نهنگ در حال انقراض
موسوم به سگ ماهی...!
روز دوم بود يا سوم که بس که به اين دوستم غر زدم که بريم دريا رو
ببينيم راه افتاديم به سمت انزلی...از رشت تا انزلی تقريبا راهی
نيست و خطيها ۳۵۰ تومن ميبرن...من قبلا هم يک بار انزلی اومده
بودم...اونجا هم يه بازار ماهی فروشها داره که مثه بازار رشت جالبه و
بلکه جالبتر...اکثر ماهی هايی که اونجا ميگذارن برای فروش هنوز
دارن نفس ميکشن و زنده ن...يه ماهی هست به اسم اردک ماهی...!
اين ماهی گوشتخواره و بسته به سن و جثه ش از ماهی ها و يا
پرنده های مرداب تغذيه ميکنه...بزرگهاش واقعا وحشتناکن...!تو بازار
انزلی يه دونه دو متريش رو گذاشته بودن برای فروش که هنوز نفس
ميکشيد...ميگفتن از ديشب تا الان هنوز نمرده...! البته گوشت اردک ماهی
زياد مرغوب نيست و قيمت زيادی هم نداره...
بگذريم...از بازار انزلی پياده رفتيم تا ساحل شنی انزلی...شب قبل مثه
اينکه دريا طوفانی بوده و تو ساحل پر از چوب و شاخه درخت و آت و اشغالايی
بود که آب به ساحل آورده بود...همينجوری با دوستم داشتيم قدم ميزديم
که چشمم افتاد به يه موجود دوکی شکل که همينجوری افتاده بود تو ساحل!
يه چيزی مثه نهنگ...نه...ای بابا...چرا انقدر من خالی ميبندم؟ يه چيزی
مثه فوک...مثه سيل...!مثه اونها که معمولا تو قطب زندگی ميکنن...من کف
کرده بودم...اولين بار بود همچين چيزی از نزديک ميديدم...از محليا پرسيديم
گفتن اسم اينها سگ ماهيه...معمولا تو خشکی نميان و اين رو هم احتمالا
صيادها کشتن...چون با دندونهاش تور های ماهيگيری رو پاره ميکنه و ماهی ها
رو ميدزده...گفتن روغنش شفای سوختگيه...! خلاصه عجيب ترين چيزی بود
که ديده بودم...افطار رو تو انزلی خورديم و برگشتيم...
فومن و ماسوله و کاکا...
من با اينکه تعريف ماسوله رو زياد شنيده بودم اما هيچوقت نرفته بودم...
يه روز عزمم رو جزم کردم که برم ببينم انقدر ميگن ماسوله ماسوله چی
چی هست اصلا...صبح رفتم جايی که ماشينهای فومن بودن...راه ماسوله
از فومن ميگذره...همونجوری که راه قدس از کربلا ميگذشت...! برای فومن
هم مينی بوس بود و هم سواری پژو...مينی بوسها خيلی شلوغ بودن...
پرسيدم کرايه ها چجوريه گفتن مينی بوس ۱۲۵ تومنه و سواری ۱۷۵ تومن!!
تو دلم گفتم عجب ملتين که به خاطر اينکه پنجاه تومن کمتر بدن دارن
از سر و کول همديگه بالا ميرن...! چپيدم تو پژو و نيم ساعت بعد فومن
بودم...حيفم اومد فومن رو نگردم...يه يک ساعتی خيابونهای منتهی به ميدون
اصلی فومن رو بالا پايين کردم...ديگه همه ميدونين سوغات فومن کلوچه شه!
اکثر جاها کلوچه پزی بود...راستش من خودم زياد خوشم نمياد از کلوچه های
فومن...! يه جورين...!
از فومن به ماسوله فقط سواری داشت...۳۰۰ ميگرفت ميبرد ماسوله...!
باور کنين يک ساعت تموم تو ماشين نشستم تا ۴ نفر ديگه اومدن و راه
افتاديم...اما قشنگ ترين لحظه های شمالم تو جاده فومن ماسوله گذشت...!
جاده و مناظر ديوونه کننده بود...!دور تا دور از اون کوههای جنگلی معروف
گيلان بود...نميدونم چجوری بايد توصيف کنم...همه جا سبز و زرد و سرخ
بود...!اين پاييز چی کار که نکرده بود با اين درختا...! تو جاده هم راه به راه
از اردک و مرغ و خروس ميومد جلومون تا گاو و سگ و قاطر...! انقدر جاده
خلوت بود که وسط جاده يه جا يه گاوه دراز به دراز خوابيده بود و راننده اگه
به موقع ترمز نميکرد نميدونم ماشين داغون ميشد يا گاوه...!
ديگه زيباييهای خود ماسوله باشه طلبتون...يه دو ساعتی تو ده گشتم...
اکثر مغازه ها تعطيل بودن...فقط يه جا بود چند تا زن داشتن کلوچه و
رشته خوشکار درست ميکردن...ديدم يه چيزهايی گذاشتن تو سينی
شکل کتلت...!وقتی پرسيدم فهميدم اسمش کاکا ست و يه جور
شيرينيه که با آرد و مغز گردو و خيلی چيزای ديگه درست ميشه...!
دونه ای دويست تومن بود...حيفم اومد امتحان نکنم...دو تا خريدم برای
رفيقم هم ببرم نگه ما بی مراميم...!
شب نشينی با جوانان رشتی...!
شب همون روز رفيقم ۶-۵ تا از رفيق فابريکای دوران دو ماه خدمتش رو
جمع کرده بود خونه و خلاصه يه سيبيل پارتی گرفته بود به مناسبت
معاف شدنش...!همه بچه های رشت بودن و همه هم بچه باحال...!
خلاصه يه ذره که مجلس گرم شد دوستان بذله گو شروع کردن به جوک
گفتن...!جالب بود که شايد بيشتر از صد تا جوک گفته شد و
تنها يه جا رد پای (( رشتی )) تو جوک بود اونم مربوط ميشد به اون رشتيه
که آدمخوارا ميندازنش تو ديگ بپزنش بعد که در ديگ رو باز ميکنن يارو
ليف ميخواد...!! حالا اينا هم کيليد کردن به من که تو هم يه جوک بگو...!
منم هرچی جوک بلدم با ((يه روز يه رشتيه ميره خونه ميبينه زنش
فلان....)) شروع ميشه...خالا هی از من انکار و از اونها اصرار که بايد بگی!
آخر دلم رو زدم به دريا و گفتم خدايا خودم رو سپردم به تو...و شروع کردم
تعريف که يه روز يه رشتيه مياد خونه ميبينه زنش با يکی ديگه رو تختخوابه...!
يه نيگا به جمع کردم ديدم رفيقم داره دندون قروچه ميکنه بهم...بقيه هم
چشماشون گرد شده و رگای گردن داره ميزنه بيرون...فهميدم بايد يه جوری
سر و ته قضيه رو هم بيارم...از طرفی هم راه فراری برام نمونده بود...بالاخره
زنه با مرد غريبه تو رختخواب بود و شوهر رشتيش هم سر رسيده بود...!
تنها چيزی که به فکرم رسيد اين بود که بگم رشتيه شاکی ميشه قمه رو
ميکشه مفته به جون اون دو تا و هم زنش رو ميکشه و هم مرده رو...!!بعدش
برای اينکه سه نشه گفتم اين جوک نبودها...چند وقت پيش تو روزنامه خوندم!

تا آخر شب اين جوک من سوژه خنده بود...!!:))
آستارا...
دوست من تو مدت دانشجوييش تو رشت يه رفيق فابريکی داشت که
الان تو آستارا يه گنده تاجره برای خودش...قرار بود تو مدتی که شمال
هستيم پيش اون هم بريم...از رشت تا آستارا تقريبا ۲۰۰ کيلومتره...!
موقع افطار رسيديم خونه اين آقای تاجر...چه تدارکی ديده بود...!واقعا
دستش درد نکنه...دو ماهه ازدواج کرده و هم خودش و هم خانومش
ترکن...تمام مدتی که ما خونه شون بوديم خانومش از تو آشپزخونه بيرون
نيومد...ولی عجب دستپختی داشت...۴ جور غذا پخته بود...نميدونم
چی چی باقالا...ماهی سفيد...کوفته تبريزی...امممم...سه تا شد؟
آهان...خوب برنج هم گذاشته بود ديگه...ميشه ۴ تا...بعد از شام هم
رفتيم يه قليونی کشيديم و شب هم همونجا مونديم...شايد دوست من
به اتفاق اين دوست قديميش تا چند وقت ديگه بزرگترين کارخونه بتون
آماده گيلان رو تو آستارا بزنن...

...يا ايهاالديـــــــــوث ...!!
تو راه برگشتن از آستارا تو ماشين راننده راديو رو روشن کرده بود و يه
آخوندی داشت برای خودش وعظ ميکرد...(فکر کنم راديوی محلی بود)
ما هم ناچار گوش ميکرديم...صحبت از محرم و نامحرم و زن و مرد بود...
اين آخوند عالی قدر افاضه فضل فرمودن که اگر مردی راضی بشه که
ناموسش! رو نامحرم ببينه از عرش!! خطاب بهش مياد که (( يا
ايهاالديوث...)) !!!
يعنی تو ماشين ترکيده بودم من از خنده...!!هی به دوستم سقلمه ميزدم
که شنيدی چی گفت اونم هی چشم غره ميرفت که هيس...! جالب اين
بود که راننده و دو تا مسافر ديگه ميخ همين سخنان شده بودن و در چهره
شون ميشد فهميد که چقدر اين خطاب آسمانی براشون سنگين تموم
شده...!!
تا حالا فکر ميکرديم که فحاشی و بد دهنی مال اين بشر دو پاست...نگو
اين عرشی ها! هم لات و لوت کم ندارن...!
دارم فکر ميکنم اگه برای اينکه فرضا ناموس منو نامحرم ببينه چنين
خطابی از عرش بهم بياد مثلا اگه يه وقتی دزدی کنم مثلا از عرش
خطاب مياد: (( اوهوی...مرتيکه قرمدنگ پفيوز عن...!!))
يا اگه فرضا زبونم لال زنا کنم خطاب مياد (( ج*کشه عمه فلان *****
ولد زنای ****))
عجب عرش باحالی...!!!
هنوز از شوک اين جمله بيرون نيومده بودم که ايشون ادامه دادن هر تار
موی نامحرمی رو که مردی ببينه در قيامت ميله گداخته! ای ميشه و
به بدنش فرو ميره...!! (احتمالا ديگه معذور به حيا شدن و نگفتن کجای
بدن فرو ميره...!)
سر همين حلی که هميشه عادت داره يه طره مو رو بيرون ميذاره فکر
کنم تا همين الان فقط سه ميليارد ميله گداخته حواله من شده و من
خبر نداشتم...!
تلفن از بلاد خارجه...
شب توی رشت تو پيتزايی نشسته بوديم و داشتيم جای همگی شما رو
خالی ميکرديم که موبال! دوستم زنگ زد...يه نيگا به مونيتور موبالش انداخت
و با تعجب گفت بله...! منم کاری به کارش نداشتم و داشتم برای خودم
پيتزام رو ميخوردم که يهو رفيقم عين اين برق گرفته ها گوشی رو پرت کرد
طرف من و جوری که کل رستوران برگردن طرف ما داد زد که : شراگيم
مامانته از سنديگو...!!!
دويدم بيرون :
-- الو...
ــ الو...شری معلوم هست کجايی تو...؟ تو مگه درس و دانشگاه نداری
وسط ترم ول کردی رفتی شمال...؟ آخه الان وقت شمال رفتنه...!؟
امتحاناتون مگه شروع نشده...؟ کی برميگردی تهران...؟
منو ميگين همينجوری مونده بودم... از يه طرف تو شوک بودم که مامانم
از کجا موبايل رفيقم رو گير آورده از يه طرف ديگه خودم رو در مقابل سوالاتی
ميديدم که توانايی پاسخگويی به اونها رو نداشتم...بهترين دفاع رو در حمله
ديدم منتهی در يک حمله عاشقانه...!
-- مامی...خوبی...؟ وای...چقده دلم تنگ شده بود...چه خوب کردی زنگ
زدی...!
مامان من هم از اونجا که خيلی مهربونه زود همه حرفهاش يادش رفت و
محبت مادر فرزنديش گل کرد!
ــ مرسی شری جان...من خوبم...شماره دوستت رو زنگ زدم از خونه گرفتم...
دلم برات تنگ شده بود...معلوم هست کجايی اصلا...نه وبلاگت ازت خبری هست
نه نامه ميدی...نه تو خونه ميشه گيرت آورد...دست چهارتا دختر رو گرفتی
رفتی شمال ما رو فراموش کردی؟...فکر ميکنی ماها هالو! ييم...؟(قاه قاه قاه
قاه قاه...)
-- دختر...؟! دخترم کجا بود...؟! مامی نه به خدا...با حسين اومدم...آخه
اگه با دختر اومده باشم که از کسی نميترسم...سينه م رو ميدم جلو ميگم با
دختر اومدم...!
يه کم که سر به سر هم گذاشتيم و حال و احوال کرديم و قول دادم برگشتم
تهران بچسبم به درس و مشقم مامانم يه ماموريت بهم داد که ببينم مظنه
زمين و خونه و ويلا تو شمال چنده و چه جورياست...حسين هم سريع اومد
زرنگی کنه و گفت به مامانت بگو يکی از واحدهام رو ميفروشم بهش اگه
بخواد...سی ميليون!
گفتم باشه...بش ميگم!
به دنبال ماموريت...
از فردای شبی که مامانم زنگ زد تا دو روز بعدش که رشت بودم کارم شده
بود تو بنگاهها بگردم و مظنه ويلا و خونه و زمين رو بگيرم...قيمتها اينجا
خيلی نوسان داره...زمين از متری ۵ هزار تومن داريم تا متری ۳۰۰ هزار
تومن...بهترين جايی که ديدم برای خونه شهرک ساحلی انزلی بود...شايد
اسمش رو شنيده باشين...واقعا کسی که اونجا زندگی کنه پير نميشه...!
اکثرا خونه ها مال گنده مايه دارای تهرانه...اونجا ويلا از ۸۰ ميليون تومن
هست تا ۲۵۰ ميليون...! توش هم رفتم...شهرک غرب کيلو چنده...!؟
بازگشت به تهران...
قرار بود جمعه برگردم...ولی نشد...يعنی واقعا از آسمون مثه دوش
آب ميريخت پايين...!شنبه عصری شال و کلاه کردم و رفتم ميدون توشيبا
تا با اتوبوس برگردم...جالب اينجا بود که سواری ها التماس ميکردن که
سوارت کنن...به دو هزار تومن هم راضی بودن...!!!(کرايه معموليش چهار
هزار تومنه) ولی خوب هيچی مثه اتوبوس ولوو نميشه...!حداقل دو تا
فيلم آدم ميبينه توش...!
بسه ديگه...چقدر نوشتم...خدا صبرتون بده...!

توسط در March 2, 2004 7:29 PM | | نظرات (8)