[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
یک پست ناموسی...!

شانس گه ما هنوز یکهفته نبود که روی ماشین باند و ضبط خداد تومانی بسته بودم که این طرح مبارزه با نوامیس شروع شد و حسرت یک دوبس دوبس اساسی به دلمان ماند...ظاهرا این بار خیلی سفت و سخت گیر داده اند و با اینکه خود من این روزها یکجورهایی ناموس به حساب می آیم اما هر بار که از جلوی گشتهای ناموسبانی رد میشوم فشارم میفتد و کف دستهایم گز گز میکند...نکته جالب این طرح این است که اگرچه عنوان طرح مبارزه با مزاحمین نوامیس است اما هشتاد درصد گیر دادنهایشان مربوط به خود نوامیس می باشد و احتمالا توجیهشان هم این است که این در و دافی که توی شهر با ماشینهای مدل بالا و آرایشهای آنچنانی میچرخند معمولا خودشان نوامیس همان مزاحمان نوامیس هستند و بهترین تنبیه برای مزاحمین نوامیس این است که مزاحم ناموسشان شد تا هم برای برادران زحمتکش در نیروی انتظامی بعد از طرحهای سنگینی مثل مبارزه با اراذل و اوباش و فتنه گران خیابانی و... زنگ تفریحی فراهم شده باشد و هم به نوعی قصاص این افراد باشد...البته دلتان برای این نوامیس نباید بسوزد و بنده چیزهایی از این قشر دیده ام که اگر بگویم مو بر اندامتان راست میشود...اینجانب به شخصه و در دوران تجرد حداقل دو بار توسط همین به اصطلاح نوامیس فریب خورده و به طرز وحشیانه ای مورد تعرض قرار گرفته ام و تا به امروز هم به ناچار و از ترس آبرویم سکوت اختیار کرده بودم...البته رقم مجموع تعرضاتی که در دوران تجرد از جانب نوامیس و غیره به اینجانب شده خیلی بیشتر از این مقدار است اما در مواردی که عرض شد حداقل در یک مورد واقعا طرف "سوپر ناموس" بوده به گونه ای که کرک پشت لبشان با سیبیلهای شهرام ناظری پهلو میزده و من هم ایشان را صرفا به قصد فرهنگی (تماشای فیلم، خواندن کتاب، بحث فلسفی و...) و بر حسب یک اتفاق به خانه دعوت کرده بودم و اصلا به مخیله ام هم خطور نمیکرد که ممکن است بشود با این آدم کارهای بی ناموسی هم انجام داد...اما به هر حال کردند و شد و من هم نمیخواهم این قضیه را بیشتر از این باز کنم...

به هر حال من که دلم نه برای نوامیس میسوزد و نه برای مزاحمین نوامیس و نه حتی برای نوامیس مزاحمین نوامیس که قربانیان اصلی این طرح هستند...من دلم برای خودم میسوزد که نه سر پیازم و نه ته پیاز اما به ضبط گرانقیمتم باید به اندازه همان ضبط کاست خور مزخرف قبلی ام ولوم بدهم و انگار که پولم را ریخته باشم توی چاه مستراح!

بعد التحریر: بنده پیشاپیش این فرضیه را که ممکن است آن شخص" سوپر ناموس" اصولا از جماعت ذکور بوده باشد را تکذیب
کرده و طرح چنین شبهه ای را مغرضانه و از جانب برخی دشمنان و عناصر وابسته به گوگل ریدر می دانم...اما معترفم که نامبرده از هیچ ذکوری هیچ کم نداشت...


توسط در May 26, 2010 9:03 PM | | نظرات (24)
مفعول بی واسطه...!

به شوخی میگوید نقش تو چیست توی این زندگی...به شوخی میگویم مفعول بی واسطه...! میخندیم... اما غمگین میشوم...راست میگوید...در طول هفته خیلی هنر کنم و زور بزنم یک روز و نیمش اینجا هستم...که باز قسمتی از آن مستقیم و غیر مستقیم درگیر کار هستم و روز بعدیش هم اگر به میهمانی رفتن و میهمانی دادن نگذرد آنقدر خسته ام که دلم میخواهد فقط لم بدهم روی مبل و کانالهای ماهواره را بالا و پایین کنم و یا توی وبلاگستان سرک بکشم...میگویم میخواهی بیایم بیرون؟ میخواهم مزه دهنش را بفهمم...میگوید نه...ولی نه اش از آن نه های محکم نیست...میگویم فوق فوقش یک سال و نیم دیگر اینطوری ست...برایش چند نفر از فامیل را مثال میزنم که شوهرهایشان چطور یک دوره ای دور از خانه و زندگیشان بوده اند...میگوید فکر میکنی من نازک نارنجی ام...؟نه...نیست...این وصله اصلا به او نمیچسبد...ادامه میدهد که دوست ندارم دو سال نباشی و وقتی برگشتی باز ما همینجا که هستیم باشیم...میخواهم اگر دو سال هم نبودی وقتی که برگشتی چیزی عوض شده باشد...میدانم...منظورش خانه است و اینکه تا به امروز چیز دندان گیری از این کار جمع نکرده ام...این خانه هم عجب مصیبتی شده برای ما...برایش حساب میکنم که چقدر میگیرم و چقدر هر ماه میتوانیم پس انداز کنیم و چقدر با خانه خریدن فاصله داریم...برایش توضیح میدهم که بعد از یک سال نهایتا ما بتوانیم پس اندازمان را بدهیم و یک جای خوب را رهن کامل کنیم و از اجاره خانه دادن خلاص شویم...در سال بعدی اش هم جمع میکنیم برای خانه...بالاخره توی فرشته و الهیه نتوانیم بخریم توی سرآسیاب ملارد که میتوانیم سوراخی را پیش خرید کنیم...! من شوخی میکنم و او ترش میکند...ولی واقعیت این است که ما با داشتن خانه ای توی یک محله متوسط تهران حداقل پنج - شش سالی فاصله داریم...آنهم اگر منوال بر همین کار و همین درآمد باشد...

هفته بعد عازم مشهد هستم...یک ماه و شاید کمی بیشتر در خراسان رضوی کنگر خواهیم خورد و لنگر خواهیم انداخت...خراسان هم که مهد وبلاگنویسی ایران و زادگاه بزرگانی چون فردوسی طوسی و عطار نیشابوری و شادروان مالزی مکان محمود فرجامی ست ... میخواهم یک وایمکس پر سرعت ایرانسل بخرم...توی مشهد که میدانم جواب میدهد... اگر کسی دارد ان طرفها استفاده میکند یک ندا بدهد که بدانم چگونه است...و یک ندای دیگر هم بدهید که بدانیم هتل یا سوئیت خوب با قیمت مناسب آن طرفها پیدا میشود که حدود یکماه بنده را به اتفاق چند گردن کلفت دیگر اسکان بدهد یا نه؟...دقت کنید که " قیمت مناسب" ش خیلی مهم است ...البته اگر کسی باشد که خانه مبله شده داشته باشد و بخواهد برای حدود یکماه تا یکماه و نیم به یک عده آدم فرهیخته و محترم اجاره اش بدهد ما استقبال میکنیم...

توسط در May 24, 2010 5:41 PM | | نظرات (20)
مرده شور برده باز آمد...!

میدانم...همه تان الان دارید توی دلتان میگوئید این مرده شوربرده باز آمد...! زبانتان لال...خرم آباد بودم...یکجورهای در زادگاه آبا و اجدادی خودم...پیش لرهای نازنین...لر لر است دیگر...بختیاری و قشقایی و لک و خرم آبادی ندارد که...خیلی هم دلتان بخواهد که لر باشید...وضعیت کاری ام به گونه ایست که تقریبا همه استانهای ایران را یکی یکی باید بگردم...فعلا تا یکماهی لرستان هستیم...از آنجا که اینجا فیلتر است در شهرستان که هستم دسترسی به وبلاگم ندارم...یک بنده خدایی یک زمانی لطف کرد و یک هاست و دومین حسابی برایم گرفت که رویش قالب ورد پرس نصب است...قرار بود با کمک دوستان یک پوسته فارسی خوشگل و یک تخته سیاه ناز برایش نصب کنیم که تا به امروز مقدور نگردید...اگر کسی ورد پرس کار است یک ندا بدهد تا ما بگویيم چه میخواهیم...تعهد کتبی میدهم که یک روز در میان وبلاگم را به روز کنم...آنقدر آنجا چیزهای عجیب و اتفاقات بامزه برایم می افتد که از همین الان تا دو ماه و نیم دیگر سوژه برای نوشتن دارم...اما اینجا که دیگر وبلاگ بشو نیست...شده وبلاگ ارواح و گوگل ریدری ها...از قدیم هم گفته اند دو صد گودری چون نیم کامنتگذار نیست...!

راستی اصلا خواننده لرستانی هم دارم...؟ اگر به من بگویند بعد از تهران دوست داری کجا زندگی کنی میگویم لرستان...خرم آبادیها خیلی مهربان و مهمان نوازند...البته نمیدانم چرا با خودشان زیاد خوب نیستند...مخصوصا این طوایفش سایه همدیگر را با تیر میزنند...مثلا کافیست یکی برود هتل و فامیلش به طور مثال سگوند باشد...اگر مسئول رزروشن مثلا قلاوند باشد همانجا با لگد طرف را از هتل می اندازد بیرون و بعدش هم تفنگ و تفنگ کشی ست که راه میفتد...بروجردی ها برعکسند...با خودشان خوبند ولی غریبه ها را زیاد تحویل نمیگیرند...توی خرم آباد با هرکسی که چند دقیقه هم کلام میشوم و میفهمد که غریبه هستم گیر سه پیچ میدهد که باید امشب برویم خانه...نه از ان تعارف شاه عبدالعظیمی ها...اگر با زبان خوش راضی نشوم دستم را میگیرد و کشان کشان میبرد...تا به حال لااقل دو بار در روز روشن ما را از وسط شهر بلند کرده اند و برده اند خانه و عزت و احتراممان گذاشته اند...خیالتان راحت...مطمئن باشید چیزی که گذاشتند فقط عزت و احترام بوده و بعد هم به خوشی و خرمی از هم جدا شده ایم...رویهمرفته ما لرها آدمهای جالبی هستیم...هر منطقه عادات و خلق و خوهای خاص خودشان را دارند...مثلا لر کوهدشتی یک چیز است و لر خرم آبادی یک چیز کاملا متفاوت...الشتری ها هم که کلا توی فاز خودشان هستند...الشتر یکجورهایی قم لرستان است... البته کمی افراطی تر...خلاصه بگویم که دانشگاه آزاد اسلامی واحد الشتر چند روز پس از افتتتاح و ورود دانشجویان توسط مردم غیور الشتری تصرف و پلمپ شد و علت هم ان بود که دانشگاه با خودش دختر کم حجاب می آورد و دختر کم حجاب هم فساد می آورد...پس الشتر دانشگاه آزاد نمیخواهد...والسلام! ...به همین راحتی در دانشگاه آزاد واحد الشتر بسته شد و الان محوطه دانشگاه شده است مرتع دامداران غیور الشتری...!
لرستان سرزمین باصفایی ست...کوههایش آنقدر بلند هستند که آدم هوس کند بزند به دل کوه و تا دلش میخواهد مناظر بکر و حیات گیاهی و جانوری هیجان انگیز ببیند...همین ریواس و کنگر و سیر کوهی که باید توی ارتفاعات توچال و درکه و دارآباد پدرت در بیاید و از صبح تا غروب بچرخی بلکه جایی با کلی ذوق و شوق یک بته از آنها پیدا کنی، در دامنه کوههای لرستان مثل پشکل ریخته است...کافیست یک نمه باران بزند تا صبح بازار تره بار شهر پر شود از انواع و اقسام قارچهای خوراکی گرد و دراز و پهن و سفید و قهوه ای ...قلعه فلک الافلاکش هم که درست مرکز شهر است الحق ابهتی به شهر میدهد...میگویند آن بالا و توی کوهها همه جور موجودی زندگی میکند...گرازهایی که از نظر بزرگی نصف گاو هستند و گرگهایی که در فصل سرما به قصد احشام و آدمها از دل کوهها به نزدیکیهای شهرها و آبادیها می آیند...همچنین گله های کل و میش و بز کوهی...و البته جنگلهای کوهپایه ای و تنک بلوط...
یک دوربین بی صاحب هم نداریم که جای اینهمه ور زدن چهار تا عکس بگیریم بگذاریم اینجا و ذوق اینهمه زیبایی را با شما شریک شویم...هرچه هم پول میگیریم انگار فرو میرود به زمین...متوسط درامد ماهیانه من این روزها آنقدر شده که با نصف درآمد یکماهم بتوانم یک دوربین حرفه ای با لنز و تشکیلات و متعلقات بخرم...اما نمیدانم خبر مرگش این پولها کجا گم و گور میشوند که به خودمان که می آییم باز جیبهایمان خالیست و باز فقط حرف خریدن دوربین در برج بعدیست...!

ولش کنید اصلا این حرفها را...خودتان چطورید؟ خوبید...؟ ...مرده شور برده هم جد آبادتان است...

توسط در May 8, 2010 12:55 AM | | نظرات (65)