[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
« يالان دنيا...! | صفحه اصلی | بيانيه شديد اللحن ...! »
يک مانيفست ديگر...!

از آنجا که امسال سال همت مضاعف نامگذاری شده تصمیم گرفته ام از این به بعد هفته ای سه چهار تا پست بنویسم تا هم حرف رهبر روی زمین نمانده باشد و هم چشم دشمنان کور و دل هواداران شاد شود. البته هواداران ما الان دیگر ته همه شان یکجورهایی باد میدهد...نه تعصبی...نه غیرتی...شده اند یک چیزی توی مایه های مثلا هواداران تیم تنیس روی میز معلولین رشت...آن زمانها که مجرد بودیم خیلیها وقتی مینشستند پای وبلاگ ما با طبل و بوق و پرچم مینشستند...آنقدر این وبلاگ را به امید خواندن مطلب جدید ریفرش میکردند که اف پنجشان به یکسال نکشیده ساب میرفت و از کار میفتاد ...تعصب داشتند روی وبلاگ شراگیم...یک شراگیم میگفتند صد تا شراگیم از دهانشان میریخت...بگذریم...ما هم دیگر آن شراگیم سابق نیستیم...زن که گرفتیم کرک و پرمان ریخت...دیگر نه دهانمان چرخید که حرف پایین تنه ای بزنیم و نه سر ذوق بودیم که طنز آنچنانی بنویسیم...نوشته های نوستالژیک و سوزناک پروست چپه کنمان هم دیگر ته کشید...حتي ديگر دل و دماغ کل انداختن با خواننده ها را هم نداريم...نه اینکه به خانم شین ربطی داشته باشد ها...نه...این خاصیت ازدواج است که مثل قرص والیوم آدم را آرام میکند...آدم دیگر فکرش میرود یک سمت و سو های دیگر...اینکه مثلا زودتر یک سرمایه ای جمع کند و یک حرکتی بکند...یک خاکی به سرش بکند...یک خانه ای بخرد...لگن زیر پایش را نو کند...بچه را چه کار کند...تا چند سال میتواند بپیچاند و از زیرش در برود...وقتی آمد و بزرگ شد و به یک سنی رسید که بفهمد و بداند و بخواهد برای دوستانش از پدرش تعریف کند چه...بگوید پدرش چه کاره است؟ چقدر درس خوانده؟ چی بلد است؟ فکرش میرود آنجا که انقدر پول تا ان زمان جمع کرده باشد که پسرش یا دخترش بهترینها را بخواند و بداند و بپوشد و بخورد...که بهترین بابای دنیا باشد... فکرش میرود دنبال همین چیزها دیگر...بد هم نیست...آنوقت است که به کل دیگر یادش میرود که قبل از عید یک خانم محترمی به او زنگ زده بود و قول و قرار یک مصاحبه کوتاه رادیویی را گذاشته بود...قول و قراری که اگر در دوران تجرد با او میگذاشتند از ذوق رسیدن لحظه گفتگو شبها خوابش نمیبرد و حالا به کل فراموشش کرده بود...یادش میرود که هر سال شب عید یک زنگی، ایمیلی چیزی به آن مادر ایستاده در دوردستها میزد که عیدت مبارک و ماچ و بوس و آی لاو یو و همین چیزهایی که زمانی کیلویی رد و بدل میکردند برایش بفرستد...اصلا یادش میرود که پدری هم هست و یک سر نخ زندگیش هنوز تا کرج کشیده شده است...یادش میرود که برود کوه...برود سفر با دوچرخه و حتی میرود دوچرخه اش را هم که با هزار ذوق و شوق خریده بود میفروشد...چون جاگیر است...چون الکی افتاده وسط دست و پا...که جای میز ناهارخوری را تنگ کرده...این چیزها خاصیت ازدواج است...خاصیت وارد شدن به دنیای مردها و فاصله گرفتن از دنیای پسرانه است... هرچه هست همین است که هست...صادقانه بگویم که از این بابت احساس غبن و ناراحتی نمیکنم...همین است...خوب است...مثل قرمه سبزی هم هرچه میگذرد بیشتر جا می افتد...بی نقص تر میشود...خوشمزه تر و خوردنی تر می شود...من با ترس و لرز ازدواج کردم...با تردید...با هزار فکر و خیال و بدون عشق ولی با یک دنیا دوست داشتن او و الان میتوانم به همه دیوانه هایی که من را نگاه میکنند و مثل زمان مجردی من کله ی پر باد و دل پر هوس و افکار فیلسوف مآبانه دارند بگویم که اگر صرفا آدم باشید و بتوانید یک نفر را پیدا کنید که او هم صرفا آدم باشد خرید اگر تنها بمانید...که الان خانم شین همه غرور من و همه لذت من و همه فلسفه من برای بودن است...

صبح زود پرواز دارم...نميتوانم بيشتر از اين روده درازي کنم...تازه داشت فکم گرم ميشد...درباره کار و بارم به زودی بیشتر خواهم نوشت که دلتان آب شود... اصلا نفهمیدم این نوشته شوخی بود یا جدی...انقدر ثبات شخصیت ندارم که اگر قرار است نوشته ای را در قالب شوخی و طنز بنویسم وسطش یکدفعه نزنم به صحرای کربلا و مثل بچه آدم با خوبي و خوشي تمامش کنم...این هم عیب و ایراد من است...

توسط در April 3, 2010 1:04 AM |
نظرات
LanaSanders   ( web | email )

I opine that to get the personal loans from banks you must present a great reason. Nevertheless, once I've got a student loan, because I was willing to buy a house.


September 6, 2010 3:23 AM
شیما   ( web | email )

خوب منهم خيلی از وبلاگت جا نموندم. تازه امروز فيلتر شکن پيدا کردم! :دی
نظرت درباره ازدواج فوق العاده بود. احساس منو خوب بيان کردی. فقط بايد يکم چاشنی زنونه بهش اضافه کنم. و کلا با نظر اون یکی شیما موافقم. هرکسی تا خودش به اين مرحله نرسه نمی تونه حرفهای مارو درک کنه يا بفهمه!
از اون بدتر فکر ميکنه داريم دروغ ميگيم تا روی اشتباهمون سرپوش بذاريم!!!
انشالله برای همه آدمها يه آدم پيدا بشه:)


April 30, 2010 12:32 PM
امیر   ( web | email )

موفق باشی و سرزنده شراگیم.... :)


April 28, 2010 7:40 PM
حاجی جون   ( web | email )

نه اینم بر باد فنا رفت کلا استحاله شد جان من راست بگو برادر تو شری هستی یا اینکه تو کهریزک پسورد وبلاگشو اعتراف کرده داده شما و شما اومدی جاش داری می نویسی. فکر کردی دور از جناب ما حماریم و شری خودمونو نمیشناسیم هر وقت شجریان اومد اندی خوند اونوقت شری هم همچین شرو ورایی مینویسه. میگم شراگیم نکنه واقعا این خودت باشی .
نه نه امکان نداره.
شایدم باشی ما که نمی دونیم خانم شین چکارست ولی اگه خودت باشی شرط میبندم که خانم شین مربی سیرکه، که شیر ژیان رو به گربه ملوس بدل میکنه.
تبارک ا... خواهر شین
ولی خوب خوشحالم که باز اومدی و بروز شدی. سال نو بر شما شینان (برادر شری و خواهر شین) مبارک


April 11, 2010 8:48 AM
ک.ک.    ( web | email )

این خاصیت گذر از هر مرحله است که انگار با پشت سر خودات بیگانه می شوی. برخی وقت ها هم دل ات تنگ می شود اما باید جلو بروی. تا کجای اش را فقط خدا می داند!


April 10, 2010 10:28 PM
ALIREZA©   ( web | email )

ببخشيد تندي نوشتم نتونستم بخونم :p


April 10, 2010 12:28 PM
ناشناس   ( web | email )

ياد ايام قديم كردي منم يه چيز بگم
اولين سري كه به وبلاگ به وبلاگ اومدم با سرج كلمه ~كاندوم~ :p تو گوگل بود
كه رسيدم به اون پستت كه در مورد اولين ديدارت بود با اي جنس ناشناخته
همين حالا يكم بخند :D


April 10, 2010 12:25 PM
parmita   ( web | email )

خوب شد منظورت رو رسوندي!!!!!!!!!!!
لألإلالآ
:S


April 9, 2010 9:18 PM
نقش ونگار   ( web | email )

منظورم از کامنت گذاشتن برای شما می ترسیدم که کلمه کامنت سهوا افتاد . عذر خواهی من را پذیرا باشید.


April 9, 2010 4:54 PM
ALIREZA©   ( web | email )

همت مضاعفت كو ؟؟؟؟؟؟


April 9, 2010 4:53 PM
نقش و نگار   ( web | email )

سلام پسر نازنینم.
از دیدن شما دیروز بسیار خوشحال شدم. ونیز همتی داد تا با فیلتر شکن وارد مجازستان بشوم. و خیلی از تنبلی هام را جبران کنم.
راستش من از گذاشتن برای شما می ترسیدم. !!!!!!!!!!!
عیب ندارد این ترسم هم ریخت. ولی جالب است بدانید شما قیافه تان شبیه همان تصویری بود که من از شما داشتم. !!!به خدا اگر دروغ بگویم. قیافه ام بشوم شبیه دکتر.
امسال هر نوازادی که به دنیا می اید یک میلیون تومان به خسابش می ریزند بعد هم ماهی بیست تومان.
حالا که شما در تایید حرف رهبری و احترام به ایشان این سال را گرامی داشته اید. بهتر است همت و کار مضاعف از خود نشان داده و حالا که شرایطش را دارید و به درد بنیاد خانواده هم می خورد یکی از این نوزاد ها با تلاش مضاعف ایجاد کنید. اگر بتوانید سه چهار قلو سفارش بدهید که همت و کار مضاعف را رسما به تصویر کشیده اید!!!!
می شود سه چهار میلیون و چهار تا ماهی بیست تومن.
ولله من فکرم اینجوری نیست ولی وقتی سال را اینجوری نام گذاری می کنند و پشتش این تبلیغات .خوب ادم هم خلاقیتش گل می کند و کامنت مزخرف می نویسد
به بانوی گرامیتان سلام برسانید.
همیشه شاد پیوسته سبز باشید.


April 9, 2010 4:51 PM
nima   ( web | email )

• از استاد ایلیا میم رام الله چه می دانی؟
برای آشنايي بیشتر با زندگي ، آموزه ها و فعاليت‌هاي استاد ايليا رام الله (پيمان فتاحي) ؛ رهبر دربندجمعيت معنوي ال ياسين می توانی به سایت زیر مراجعه کنی
www.ostad-iliya.org

www.ayahra.org آخرین اخبارحقوق بشری دراین سایت دنبال کنید


April 8, 2010 3:15 AM
علی طبیب بینوا   ( web | email )

شراگیم جان ! شب دراز است هنوز ! این رو کسی می گوید که آخر خرهای زمانه است یعنی دوبار ازدواج کرده . زن اولش مرده ولی دوباره خدا زده پس کله اش و زن دوم گرفته ! پس هنوز زود است مانیفست اش کنی فعلا بذار در حد به قول انگلیسیها درفت بماند. به امید دیدار شما در پارکینگ( ماجراش رو از محمود فرجامی بپرس)


April 7, 2010 11:11 PM
sara   ( web | email )

والا بخدا ما آدميم ولی چی کار کنيم آدم ما رو پيدا نميکنه ؟!


April 6, 2010 2:29 PM
خارخاسک    ( web | email )

سلام شري جان همينطور که عيد سعيد باستاني را به خودت و اهل و عيالت تبريک مي گويم . به عرضت برسانم هر چند مي دانم سرت شلوغ است و افتاده اي در خرج و مخارج زندگي و هي مانيفيست مي نويسي اما به حق آن عهد قديم و ان همه کيا و بيايي که با هم داشتيم خوب است لا اقل آدرس وبلاگ مرا در وبلاگ خوانت عوض کني . زحمتت مي شود مي دانم ! اما اگر زورت آمد به جانم شين بگو او هواي مرا دارد .


April 6, 2010 10:43 AM
مريم33   ( web | email )

من تو عيد اومدم تبريك بگم ديدم ميگه وبلاگت رو پارك كردي !! باز اومدم ديدم همونجا پاركه. خلاصه بعد از چند بار از رو رفتم. اما الان كه ديدم از پارك درش آوردي و داري ركاب ميزني اونقده ذوق كردم كه نگـــو :)
سال نو به شما و همسر گرامي .....1000 تا مبارك :* هميشه سلامت و سرزنده و رفيق بمونين. آمــــيـــن


April 6, 2010 9:31 AM
وجیهه وجاهت الوجهی   ( web | email )

شراگیم جان این یعنی رفتن به یک مرحله ی دیگر از زندگی... اصلا هم بد نیست.. خیلی هم خوب است.. هر مرحله ای لذت های خودش را دارد... ممکن بود ازدواج نکرده باشی ولی همین فرق هایی که نوشتی را کرده باشی... آدمی رو به تغییر است..نباید مقایسه کرد..ولی خودت را یادت نرود.. به نظرم این مهمترین چیز است... روح شراگیمی در وجودت دمیده باد...دوستت داریم و امیدواریم سلامت برگردی... سفر خوش


April 5, 2010 9:42 PM
پریسا   ( web | email )

سلام شراگیم خان
اون روز خوابم میمومد پای تلفن یادم رفت بگم سال نو مبارک
من با این نظر که ازدواج قرص والیومه و آدم دیگه باید به فکر بچه و بعدش باشه کاملا مخالفم.
نوشته‌ی کاملا متاهلی و بدون عشق و شور جوانی بود، اون هم از خواصه ایرانه که اکثر ما بهش مبتلاییم!


April 5, 2010 6:24 PM
عاطفه   ( web | email )

سلام شراگیم، سال نو مبارک. واقعا" خوشحالم که بعد از اون همه ترس و لرز و چه کنم چه کنم حالا می شنوم که راضی هستی هرچند که بعد از ازدواج دیگه نه سراغی از رفقای قدیمی می گیری نه فک کنم دیگه تو خیابون هم ببینی بشناسیشون!


April 5, 2010 10:59 AM
nima   ( web | email )

سلام دوست خوبم باید ازشما وتمام دوستانی که برای تحقق حقیقت تلاش می کنند قدرشناس بود
برای آشنايي هر چه بیشتر با معلم تفکر و انديشه ، نظريه پرداز معناگراي ايراني و رهبر جمعيت ال ياسين ، استاد ايليا رام الله (پيمان فتاحي) می توانید به سایت زیر مراجعه کنید
www.ostad-iliya.org


April 4, 2010 6:32 PM
شیما   ( web | email )

کلن ازدواج کردن ترس خاصی داره... مسئولیت پذیرفتن... یه جورایی آدم عوض میشه و همین ترس از تغییر باعث میشه آدم پشیمون بشه. دلایل زیادی میتونه وجود داشته باشه که یه آدم تنهایی رو ترجیح بده. اما خیلی خوب توضیح دادی.
به نظرم هر کسی تا وارد زندگی مشترک نشه نمی تونه دید روشنی نسبت بهش داشته باشه.

موفق باشی شراگیم خان
سال نو هم مبارک :)


April 4, 2010 1:38 PM
سحر   ( web | email )

چقدر خوب گفتی در باره ازدواج، دقیقا همونطور بود که شرح دادی
فقط اینو بگم که این احساسات و عوالم مختص آقایان نیست، خانم ها هم این عوالم را طی می کنند، آرزوهای دور و دراز قبل از ازدواج تبدیل می شن به رویاهای مسخره و بچگانه و مساله اصلی آدم پول و درآمد و آینده و .... چند سال دیگه میتونیم بچه آوردن رو بپیچونیم و از این چیزا میشه

مسبب این اتفاقات برای مرد، زن نیست و برعکس.
ازدواج و تشکیل خانواده و همچنین بالا رفتن سن این کار ها رو با آدم می کنه


April 4, 2010 1:12 PM
داریوش کبیر   ( web | email )

آخیییییش اینجا دوباره زنده شد. پیغامت رو گرفتم ولی نتونستم باهات تماس بگیرم.
برای دگردیسی هر وقت خواستی اقدام میکنیم.


April 4, 2010 10:14 AM
خواننده   ( web | email )

سلام
با لینکایی که تو نوشته تون بود ، اون متن پاییز رو که قبلا خونده بودم ،دوباره خوندم . همچنین کامنتهای اونو . ولی یه چیزی برام جای سئواله ، مادرتون گفته بود فقط شما و خواهرتون بچه هاش بودید و خودتونم گفتید که پدرتون زندگیشو وقف شما کرده ، پس تکلیف اون برادرتون که یه مدت با شما زندگی میکرد چی میشه ؟


April 4, 2010 9:53 AM
baran   ( web | email )

rast migooyee khasiat ezdevaj ast.
fekr mikonam baraye dokhtar ha ham hamnghadr malmoos bashad tafavot in do donya.

fasele gereftan az donyaye tajarod. man avayel bishtar in fasele ra ehsas mikardam ,kam kam daram yad migiram taadol bein in do donya ro peia konam,

oonvaght kheily lezat bakhsh tar ast.

har do ro ba ham dashte bashy.

albate naghsh partner kheily mohem ast ke fekr mikonam baraye to in taraf ghazie hal ast.

barayat arezoo mikonam . zood beresad roozy ke betavany dar har do dnya khosh bashy


April 4, 2010 2:00 AM
گلچهره   ( web | email )

ما که همچنان تا می بینیم آپی می دویم اینجا. این فیلتر شدنت خیلی ها رو ازت دور کرد. مطمئن باش هیشکی مثه تو نمی نویسه هنوزززز


April 3, 2010 9:02 PM
گوگل ریدری ملعون   ( web | email )

گوگل ریدری هستم!

یک گوگل ریدری ملعون!


April 3, 2010 8:59 PM
سجاد   ( web | email )

تندرست باشی و شاد


April 3, 2010 3:11 PM
وحید   ( web | email )

نه ظاهرا جدی جدی یه چیزیت شده انگار
خدابیامرزتت


April 3, 2010 2:40 PM
آرایه   ( web | email )

پس چرا من احساس کردم این نوشته به شدت غمگین است؟
دغدغه ی همه آدمهای متاهل همین است دیگر. و همه عجیب شبیه هم میشوند با همین دغدغه های مساوی.


April 3, 2010 11:19 AM
بغل دستی   ( web | email )

اگر صرفا آدم باشید و بتوانید یک نفر را پیدا کنید که او هم صرفا آدم باشد خرید اگر تنها بمانید.
نکته ی به شدت کنکوری!


April 3, 2010 9:28 AM
سیامک   ( web | email )

کاملا مشخصه که کرک و پرت ریخته اینقدر که فراموش کردی در این پستت یادی از گوگل ریدری ها ی فلان فلان شده کنی


April 3, 2010 2:51 AM
مهدی   ( web | email )

این که می‌گویند آدم شدن، منظورشان همین بوده؟ D: ((:


April 3, 2010 2:37 AM
نظر شما

اگر قبلا در این وبلاگ نظر نداده اید، نظر شما توسط مدیر وبلاگ بررسی خواهد شد. تا آن زمان نظر شما نمایش داده نخواهد شد. از این که نظر داده اید متشکریم.