[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
بيانيه شديد اللحن ...!

در پی انتشارعکسی مجعول منتسب به اینجانب در برخی سایتهای به اصطلاح طنز جناب شراگیم زند بیانیه ای به این شرح منتشر کرد:
بسمه تعالی
ملت غیور و همیشه در صحنه وبلاگستان، متاسفانه در ساعات پایانی روز گذشته شاهد این بودیم که بار دیگر دست استکباری گوگل ریدریهای جنایتکار از آستین یک به اصطلاح وبلاگ نویس بیرون آمد و با انتشار عکسی مبتذل و سخیف که قلم از بیان آن شرم دارد و انتساب آن به اینجانب غرور وبلاگنویسها و نیز وبلاگ خوانها و کامنتگذاران شریف و زحمتکش ما را جریحه دار کرده و قلب هر بیننده ی پاک طینتی را نیز به درد آورد. اینجانب ضمن دعوت همه اهالی وبلاگستان به آرامش و پرهیز از هرگونه خشونت اعلام میکنم که عکس منتشر شده نه تنها عکس ما نمیباشد بلکه اگر یک در هزار هم عکس ما باشد سیبیل ما را در اقدامی مذبوحانه و با کمک نرم افزار صهیونیستی فوتوشاپ پاک کرده اند. این دست بردن آشکار در اسناد تاریخی و تحریف واقعیت است و با تحریک برخی عناصر خودفروخته و وابسته به گوگل ریدر و در جهت القای این ذهنیت به مخاطب انجام گرفته است که بلی...شراگیم زند حتی یک تار سیبیل هم ندارد. و برای اینکه این دروغ سخیف و شرم آور نمود بیشتری پیدا کند به این گستاخی بسنده نکرده و با کمک همان نرم افزار سیبیلهای کسانی که کنار او ایستاده اند را وقیحانه پر رنگ کرده و با چنین صحنه سازی مشمئز کننده ای قصد هتک حرمت از مقام و شخصیت ما راداشته اند. تا بتوانند در برخی از مخاطبین زودباور و نا آگاه خود این شبهه را به وجود بیاورند که شراگیم زند که فاقد هر نوع سیبیلی ست در بزمهای سیبیل دارها و لوطی مسلکها شرکت میکند و آنها او را با خود به پشت بام خانه خود نیز برده اند...
بنده همینجا با قلبی شکسته اما دلی آرام و مطمئن اعلام میکنم که:
بنده هیچکدام از افراد موجود در آن عکس را نمیشناسم و داشتن هرگونه رابطه ای با آنها را قویا و شدیدا تکذیب کرده و اگر رابطه ای هم بوده صرفا با آن نفر آخر سمت چپ که فاقد سیبیل هستند بوده که آن هم آنچنان زیاد نبوده که حرف و حدیثی در پی داشته باشد. اما با این سگ سیبیلها مطلقا رابطه ای (اعم از رفاقت و غیره) نداشته، ندارم و نخواهم داشت. اینجانب ضمن تقبیح و محکوم کردن این اقدام پدوفیلیایی در انتشار این عکس مستهجن این مصیبت عظما را به همه اهالی هوشیار و زحمتکش وبلاگستان تسلیت گفته و سه روز عزای وبلاگی اعلام میکنم.

توسط در April 11, 2010 12:05 PM | | نظرات (50)
يک مانيفست ديگر...!

از آنجا که امسال سال همت مضاعف نامگذاری شده تصمیم گرفته ام از این به بعد هفته ای سه چهار تا پست بنویسم تا هم حرف رهبر روی زمین نمانده باشد و هم چشم دشمنان کور و دل هواداران شاد شود. البته هواداران ما الان دیگر ته همه شان یکجورهایی باد میدهد...نه تعصبی...نه غیرتی...شده اند یک چیزی توی مایه های مثلا هواداران تیم تنیس روی میز معلولین رشت...آن زمانها که مجرد بودیم خیلیها وقتی مینشستند پای وبلاگ ما با طبل و بوق و پرچم مینشستند...آنقدر این وبلاگ را به امید خواندن مطلب جدید ریفرش میکردند که اف پنجشان به یکسال نکشیده ساب میرفت و از کار میفتاد ...تعصب داشتند روی وبلاگ شراگیم...یک شراگیم میگفتند صد تا شراگیم از دهانشان میریخت...بگذریم...ما هم دیگر آن شراگیم سابق نیستیم...زن که گرفتیم کرک و پرمان ریخت...دیگر نه دهانمان چرخید که حرف پایین تنه ای بزنیم و نه سر ذوق بودیم که طنز آنچنانی بنویسیم...نوشته های نوستالژیک و سوزناک پروست چپه کنمان هم دیگر ته کشید...حتي ديگر دل و دماغ کل انداختن با خواننده ها را هم نداريم...نه اینکه به خانم شین ربطی داشته باشد ها...نه...این خاصیت ازدواج است که مثل قرص والیوم آدم را آرام میکند...آدم دیگر فکرش میرود یک سمت و سو های دیگر...اینکه مثلا زودتر یک سرمایه ای جمع کند و یک حرکتی بکند...یک خاکی به سرش بکند...یک خانه ای بخرد...لگن زیر پایش را نو کند...بچه را چه کار کند...تا چند سال میتواند بپیچاند و از زیرش در برود...وقتی آمد و بزرگ شد و به یک سنی رسید که بفهمد و بداند و بخواهد برای دوستانش از پدرش تعریف کند چه...بگوید پدرش چه کاره است؟ چقدر درس خوانده؟ چی بلد است؟ فکرش میرود آنجا که انقدر پول تا ان زمان جمع کرده باشد که پسرش یا دخترش بهترینها را بخواند و بداند و بپوشد و بخورد...که بهترین بابای دنیا باشد... فکرش میرود دنبال همین چیزها دیگر...بد هم نیست...آنوقت است که به کل دیگر یادش میرود که قبل از عید یک خانم محترمی به او زنگ زده بود و قول و قرار یک مصاحبه کوتاه رادیویی را گذاشته بود...قول و قراری که اگر در دوران تجرد با او میگذاشتند از ذوق رسیدن لحظه گفتگو شبها خوابش نمیبرد و حالا به کل فراموشش کرده بود...یادش میرود که هر سال شب عید یک زنگی، ایمیلی چیزی به آن مادر ایستاده در دوردستها میزد که عیدت مبارک و ماچ و بوس و آی لاو یو و همین چیزهایی که زمانی کیلویی رد و بدل میکردند برایش بفرستد...اصلا یادش میرود که پدری هم هست و یک سر نخ زندگیش هنوز تا کرج کشیده شده است...یادش میرود که برود کوه...برود سفر با دوچرخه و حتی میرود دوچرخه اش را هم که با هزار ذوق و شوق خریده بود میفروشد...چون جاگیر است...چون الکی افتاده وسط دست و پا...که جای میز ناهارخوری را تنگ کرده...این چیزها خاصیت ازدواج است...خاصیت وارد شدن به دنیای مردها و فاصله گرفتن از دنیای پسرانه است... هرچه هست همین است که هست...صادقانه بگویم که از این بابت احساس غبن و ناراحتی نمیکنم...همین است...خوب است...مثل قرمه سبزی هم هرچه میگذرد بیشتر جا می افتد...بی نقص تر میشود...خوشمزه تر و خوردنی تر می شود...من با ترس و لرز ازدواج کردم...با تردید...با هزار فکر و خیال و بدون عشق ولی با یک دنیا دوست داشتن او و الان میتوانم به همه دیوانه هایی که من را نگاه میکنند و مثل زمان مجردی من کله ی پر باد و دل پر هوس و افکار فیلسوف مآبانه دارند بگویم که اگر صرفا آدم باشید و بتوانید یک نفر را پیدا کنید که او هم صرفا آدم باشد خرید اگر تنها بمانید...که الان خانم شین همه غرور من و همه لذت من و همه فلسفه من برای بودن است...

صبح زود پرواز دارم...نميتوانم بيشتر از اين روده درازي کنم...تازه داشت فکم گرم ميشد...درباره کار و بارم به زودی بیشتر خواهم نوشت که دلتان آب شود... اصلا نفهمیدم این نوشته شوخی بود یا جدی...انقدر ثبات شخصیت ندارم که اگر قرار است نوشته ای را در قالب شوخی و طنز بنویسم وسطش یکدفعه نزنم به صحرای کربلا و مثل بچه آدم با خوبي و خوشي تمامش کنم...این هم عیب و ایراد من است...

توسط در April 3, 2010 1:04 AM | | نظرات (36)