بالاخره بالا آمد...هم جان ما و هم اين وبلاگ...
محمدیاش صلوات...! مایکل جکسونیا و جنیفر لوپزیاش هم یه کف مرتب و یه قر کمر تمیز و یه دور هلی کوپتری به افتخار این میزبان سایت ما بزنند...امروز بالاخره شومبول غول را شکستند و کاری کردند کارستان...حالا این که چه بوده و چه شده و پشت درهای بسته چه مذاکراتی صورت گرفته و چه الفاظ رکیکی رد و بدل شده تا این وبلاگ دوباره کرکره اش بالا برود، بماند...این ایام عیدی کارمان شده بود که هی مثل این بدبخت بیچاره ها می آمدیم و وبلاگ این و آن را میخواندیم و حرص میخوردیم و فوحش میدادیم و چیز میز حواله دوستانمان میکردیم...ماشالله وضع همه هم توپ است...یکی از کنار استخر در فلان هتل 5 ستاره در پاتایا مینویسد و یکی از ناف هالیوود و سواحل لس آنجلس...آنوقت ما مانده ایم کنج خانه زپرتی مان و یک وبلاگ هم نداریم که تویش چاخان پاخان کنیم و دل خودمان را خوش کنیم...خداوکیلی تصمیم گرفته ام در دوستی و رفاقتم با بعضیها تجدید نظر کنم...از قدیم گفته اند کبوتر با کبوتر باز با باز...چه اشکال دارد...میروم چند تا رفیق فابریک از بین همین گري گوريها و گوگل ریدریها پیدا میکنم و خلاص...آدم دچار یاس فلسفی می شود وقتی میبیند کسی که دو هفته قبل خانه اش آبگوشت با پیاز و دوغ خورده امروز دارد توی فلان رستوران لس آنجلس خرچنگ با خاویار و شامپاین میخورد...یک حس غم انگیزی به آدم دست میدهد...گوگل ریدریها هر عیبی که داشته باشند، خوبیشان این است که وقتی میآیند خانه تان و دور هم یک چیزی کوفت میکنید مطمئن هستید که تا سی سال آینده پایشان را از شاه عبدالعظیم فراتر نخواهند گذاشت و شما که عید سال دیگر به کیش بروید کونشان را خواهید سوزاند...
ولش کنید این حرفها را...آقا سال 89 را سال همت و کار مضاعف و صبر و استقامت نامگذاری کرده است...ما هم امسال صبر میکنیم و دندان بر جگر میگذاریم تا ببینیم این روزبه و کیوان کی آدم میشوند و دست از این قرتی بازیها برمیدارند...مگر همین مشهدالرضای خودمان که محمود فرجامی اینها هم رفته اند و کلی هم حال کرده اند از پاتایا و لس آنجلس چه کم دارد که بعضیها میکوبند میروند آن سر دنیا...؟ به خدا هم سیاحت است و هم زیارت...شما فکر میکنید محمود فرجامی کم الکی ست؟ اگر روشنفکری من و روزبه و کیوان روی هم شصت وات باشد او به اندازه یک لامپ هزار روشنفکر است...اصلا حرف که میزند فیوزش میپرد... اما همین آدم با اینهمه شهرت و روشنفکری آنقدر خاکی و متواضع است که باورتان نمی شود...تعطیلات عید هم مثل بچه آدم پا شده و رفته مشهد ...اگر پایش بیفتد خر هم سوار می شود...روشنفکری و آدم حسابی بودن که به این قرتی بازیها نیست...من خودم اکثر اوقات توی خانه با زیر شلواری میگردم...چه فکر کردید...؟
پ.ن: دو ماه وبلاگ من بسته بود یک مو هم ز زهار این وبلاگستان کنده نشد...! کلا در این دو ماه دو نفر به من ایمیل زدند که علی بک مرده ای یا زنده...یا شاید هم سه نفر...چند نفری هم توی فیس بوک به سر و مغزشان زدند...همین و بس...به قول آذریها یالان دنیا...!