[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
جيک و پوک...!

اگر بدانید در این دو سه هفته اخیر چه اتفاقهایی افتاده اینجور به خاطر این تاخیر جزئی در به روز کردن اینجا برای من قیافه نمیگرفتید...فقط همین را میگویم که الان دقیقا یازده روز است که میخواهم یک فرصت نیم ساعته برای خودم آن وسط مسط ها خالی کنم و بروم سلمانی تا از این وضعیت میرزا کوچک خانی بیرون بیایم و نمی شود...دیگر شما خودتان حدیث مفصل بخوانید... حالا این که چه بوده و چه شده را خانم شین گفته نگو...یعنی قبلها یک بار بهم تذکر ائین نامه ای داده بود که قرار نیست جیک و پوک زندگیمان را توی وبلاگت بنویسی... خیلی سخت است که آدم وبلاگ بنویسد و جیک و پوک ننویسد...اصلا وبلاگ نویسی یعنی جیک و پوک نویسی...البته آن جیکهای خیلی پوک را شاید نشود نوشت...اما جیک و پوکهای معمولی فکر نکنم اشکالی داشته باشد...بگذارید بروم بپرسم ببینم تا چه حدش مجاز است...!

سه تا خط قرمز تعیین کردند...اول از همه هم میگوید راجع به این که امروز کجا رفتیم و چه بلایی سر من آمد حق نداری چیزی بنویسی...با اولین خط قرمزش صاف زد توی برجکم...اصلا آمدم که ماجرای امروز را با آب و تاب تعریف کنم که بدانید جنبش سبز چه شیرزنان و چه شیرمردانی دارد...البته من زیاد شیر شیر هم نبودم...ولی بالاخره فرار که نکردم و وقتی دیدم دراز به دراز افتاده روی زمین رفتم بالای سرش و مثل یک "مرررردددد" آنقدر قربان صدقه اش رفتم تا به هوش آمد و از مهلکه به درش بردم...فقط حیف که گفته چیزی ننویس...حالا باز استفتاء میکنم بلکه تا یکی دو ساعت دیگر نظرش عوض شده باشد و بتوانم در پی نوشت شرح ماوقع را بنویسم...آهان...بعد گفت راجع به کارت و اینکه چه کار میکنی و برای که کار میکنی و اینها هم چیزی ننویس...باور کنید این دومین آسی بود که میخواستم امشب برایتان رو کنم...حتی گفته نگو که چقدر در می آوری...هر چه گفتم بگذار مبلغ را لااقل بگویم بلکه دل این گوگل ریدریهای مفتی خوان بسوزد به خرجش نرفت که نرفت...زبانم لال توی این مسائل کمی پوپولیست است...میگوید دفعه قبل هم که کار و بارت نگرفت و سرت به سنگ خورد چشمت کرده بودند....خب البته این چشم کردن و این چیزها زیاد هم پوپولیستی نیست و بالاخره وجود دارد و هیچ بعید نیست که واقعا امواجی از چشم بعضی افراد ساتع شود که روی سرنوشت برخی افراد دیگر تاثیر بگذارد...حالا کاری نداریم...هر چه هست از زیر زبان من یکی نمیتوانید حرف بکشید...خیلی سر بسته میگویم که بزرگترین دغدغه و بگو مگوی این روزهای ما این است که لکسوس بخریم یا مورانو...!
...خط قرمز سوم سیاسی نویسی و اینجور چیزهاست...میگوید به تو چه که فلانی و فلانی و فلانی رفته اند شمال و به جای اینکه سر بزنگاه کنار ما باشند کنار جوجه های زعفرانی و سیخ و منقل و زغال گل انداخته بودند؟...راست هم میگوید...به من چه...!؟ هرکه رفته و جوجه خورده به حق پنج تن آل عبا که همان جوجه به کمرش بزند...خلاص!

پ.ن: ...امممممم...عجب هوایی شده ها...خداوکیلی زمستان امسال گلاب به رویتان ریده با این برف و سرمایش...!نم نم داریم وارد اسفند میشویم و دریغ از یک دانه برف که دیده باشیم... قژ قژ راه رفتن روی برف تازه سرمان را بخورد...

پ.ن: ...راستی...خانه را هم داریم عوض میکنیم...فعلا یکی دو سال دیگری هم مستاجر و مفلوک خواهیم بود...اگر خانه تر و تمیز و جمع و جور سراغ دارید که صاحبخانه اش هم آدم حسابی باشد و سر سال مثل این ندید بدیدها نیاید گیر بدهد که بلند شوید یک ندا به ما بدهید...کرایه مرایه اش هم مهم نیست...جیرینگی میدهیم!

پ.ن: حضور انورتان عارضم که چند روز پیش یک کتابی به دستم رسید از یک دوست ندیده و نشناخته ی بوشهری...گرفتنش ذوق زده و غافلگیرم کرد...یک دنیا تشکر.

پ.ن: فکر کنم الان دیگر وقتش است...بگذارید بروم دوباره مخش را بزنم بلکه یک ذره آزادی بدهد به ما...اینطور که فایده ندارد...آدم حرف توی دهانش میماسد بسکه قبل از گفتنش باید مزه مزه اش بکند...

پ.ن: ......گل خوشگلم خوابیده...حالا من سعی میکنم فردا صحبت کنم تا بلکه بتوانم باز از جیک و پوکمان بنویسم...اگر اجازه ندهد احتمالا این وبلاگ تبدیل می شود به سازمان هواشناسی...
شب به خیر.

توسط در February 12, 2010 2:00 AM | | نظرات (53)