پست قبل با صلاحديد هيئت خانگي نظارت بر مطالب وبلاگي از مصاديق نوشته هاي پر خطر شناخته شد و حذف گرديد.
براي خواندن آن به گوگل ريدر مراجعه فرمائيد
با احترام
شراگيم نسبتاً زند
سیر وقایع را که نگاه کنیم می بینیم در این شش، هفت ماهه گذشته چگونه راهپیمایی سکوت معترضین (نجیبانه ترین واکنشی که یک ملت میتوانست در برابر تقلبی چنین وقیحانه انجام دهد) به شعارها و رفتارها و درگیریهایی که این روزها دیده ایم و دیده اید انجامیده است...من که فکر نمیکنم عقلایی در اتاق فکر این حکومت وجود داشته باشند که با تحلیل سیر وقایع بتوانند عاقلانه نتیجه گیری کنند و راهکاری مناسب و نجات بخش پیش پای رهبری یا بهتر بگویم تیم رهبری ایران بگذارند...اینان چنان متوهم به قدرت و وفاداری نیروهای حزب اللهی تحت امرشان هستند که تنها راه برون رفت از بحران را به میدان آوردن تمامی این نیروها با مجوز شرعی کشتار و قلع و قمع مخالفین خواهند یافت...ایران یا بهتر بگویم تهران به سرعت به سمت یک حکومت نظامی تمام عیار پیش می رود و همین امر نیز به رادیکالیزه شدن هرچه بیشتر اعتراضات خواهد انجامید...متحیرم و نگران...قبلا هم نوشته بودم که نمیدانم باید از تماشای تصاویر خلع سلاح نیروهای ضد شورش و بسیج از طرف مردم خوشحال باشم یا ناراحت...سردار رادان را دیشب در تلویزیون همه دیدیم...عصبی و کلافه و رنگ پریده بود...جملاتش نصفه نیمه ادا می شد...چشمهایش دو دو می زد...خسته و بیچاره بود...تجربه به من میگوید کسانی مثل رادان و سایر همفکرانش در این شرایط سخت به تنها گزینه ای که فکر می کنند گلوله است و قصاوت بیشتر...
روز عاشورا نجف آباد بودم... ورودی شهر سی چهل نفر بسیجی با لباس شخصی و بعضا مجهز به کلاشینکوف با ایجاد موانعی خودروهایی را که قصد ورود به شهر را داشتند بازرسی میکردند...توی دلم گفتم که اول بسم الله که با کلاشینکوف آمدند استقبال وای به بدرقه شان... زادگاه منتظری شهر عجیبی ست...در حالی که بیرون شهر عکسهای منتظری را از همه جا کنده بودند و چسباندن عکس منتظری به شیشه ماشین دل شیر میخواست اینجا بر روی بیلبوردهای شهر و آویخته از سر در خانه ها و مدارس و مساجد همه جا عکس منتظری بود...در مسجد اصلی شهر جا برای سوزن انداختن نبود...بدون اغراق یکصدهزار نفر در داخل صحن و خیابانهای اطراف تجمع کرده بودند و مراسم هفت او را به جا می اوردند...نطقهای ایراد شده از بلندگوهای مسجد آتشین و بی محابا بود و به روشنی حکومتی که نه جمهوری ست و نه اسلامی را به چالش کشیده بود...نیروهای لباس شخصی که ساعاتی قبل توانسته بودند مراسم او را در مسجدی در اصفهان با کمک نیروهای انتظامی و یگان ویزه و با تصرف زودهنگام مسجد محل مراسم لغو کنند اینجا جرئت تعرض به کسی را نداشتند...مراسم هنوز تمام نشده بود که درگیری ها شروع شد...ظاهرا دویست سیصد بسیجی داخل گاراژ مانندی درست روبروی مسجد محل برگزاری مراسم با چوب و چماق تجمع کرده بودند تا اگر جمعیت بعد از اتمام مراسم شروع به راهپیمایی و شعار دادن کرد به میدان بیایند و زهر چشم بگیرند و البته هرگز فرصت بیرون آمدن از محل خود را نیافتند چون حجم انبوه جمعیت از بیرون مسجد باران سنگ را بر سرشان سرازیر کرد و تا حدود دو ساعت نارنجک صوتی و گاز اشک اور و سنگ بود که رد و بدل می شد...مردم خشمگین بودند...چیزی که بیشتر از همه به یادم ماند و البته من را ترساند فریادهای جوانی حدودا بیست ساله و قوی هیکل بود که با لهجه اصفهانی اش رو به ما فریاد میزد و گریه میکرد که این بیشرفها ده روز من را گرفته بودند و بدون اینکه پدر و مادرم خبردار شوند که کجا هستم کتکم میزدند...قسم میخورد که تا یکی از آنها را نکشد به خانه اش بر نمیگردد...!
بعد از حدود دو ساعت یگان ویزه ظاهرا از یکی از شهرهای اطراف سر رسید و به کمک نیروهای انتظامی و بسیج آمد، بخشی از جمعیت و از جمله ما که غریبه بودیم و نا بلد فرار را بر قرار ترجیح دادیم...ولی امروز که خبرها را دنبال میکردم ظاهرا درگیریها تا ساعتهای پایانی شب ادامه داشته و در نجف آباد از ساعت 9 به بعد حکومت نظامی اعلام شده و از مردم خواسته شده که از خانه هایشان خارج نشوند...
در اصفهان که بودم یکی از بستگان خانم شین که برای فرار از خدمت سربازی عضو بسیج شده است و صد البته سرش سبز است و دلش با مردم برایم چیزهایی از حرفهایی که در بعضی از مساجد و در جمع مردم ساده و اغلب روستایی زده میشود نقل میکرد که از یکطرف خنده دار بود و از طرف دیگر باعث تاسف...مثلا یک چشمه اش این بود که میگفت که پیش نماز مسجدشان (مسجدی در حواشی اصفهان) روزی پای منبر برای نشان دادن وابستگی معترضان به آمریکا سندی رو کرده که دیگر مو لای درزش نمی رود... ایشان فرموده بودند که مدتها بود که اصلی ترین مساله وزارت اطلاعات این بوده که چطور فیلمهای اغتشاشات به فاصله یکی دو ساعت در تلویزیونهای بیگانه پخش می شود و این تنها مساله لاینحل برای سربازان گمنام امام زمان در وزارت اطلاعات بوده...بالاخره بعد از کلی کارهای عملیاتی و تحقیقاتی و تلاشهای شبانه روزی خودروی پرایدی! کشف می شود که در صندوق عقبش دستگاهی بوده که به وسیله آن مستقیم فیلمها برای شبکه های مخالف نظام فرستاده می شده است...و البته در عظمت و پیچیدگی این دستگاه همین بس که ارزش تقریبی آن هزار میلیارد دلار برآورد شده است و واضح و مبرهن است که دولتی که چنین بودجه ی کلانی برای القا اغتشاش و آشوب در ایران هزینه میکند قصدش مبارزه با اسلام و امام زمان است و...
این دوست ما میگفت ما توی دلمان فوحش میدادیم که مردک همه را مثل خودش خر فرض کرده و اصلا تصورش را هم نمیکند که توی این شصت هفتاد نفر کج و کوله و بی سوادی که پای منبرش نشسته اند و مثل بز اخفش سر تکان میدهند و نچ نچ میکنند ممکن است یک نفر در حد یک بچه ده ساله از اینترنت و این چیزها سر در بیاورد!
میخواستم چند خطی در رثای او بنویسم اما این نوشته منیرو را که خواندم لال شدم.
"زنان نجف آباد امروز فریاد می زدند ؛منتظری آزادیت مبارک .حالا دیگر تظاهرات فقط تظاهرات خیابانی نیست ؛ همه چیز در مغز مردم جریان دارد حتی اگر به خیابان نیایند و حکومت آنها را خانه نشین کند که حتما نمی تواند . این مرد باعث شده بود که بارها به باورهای خودم شک کنم .همین اواخر می خواستم برایش نامه ای بنویسم و بگویم که این چه دینی است که یکی قرآنش را می خواند و منتظری می شوذ و لاهوتی و و باقی می شوند کسانی که شما و ما دیده ایم
ننوشتم .
جواب داده ام به خودم که هر داستان و رمانی هم مفسران خاص خودش را دارد گاهی به اندازه تمام خوانندگانی که آن را می خوانند اما رمان چندان قدرت به کسی نمی دهد که ادم کشی پیشه کند
سئوال من بامن هست حتی اگر منتظری بامرگش که درمحرم است و هفتش که همزمان می شود با تاسوعا و عاشورا به من جوابش را داده باشد
این سالها دستان به خون نیالوده درمیان زمام داران ما کم بود بسیار کم ویکی از دستان پاکیزه که می شود در ذهن آن راگرفت و صمیمانه فشرد دستان ایت اله منتظری بود.این مرد می تواند نشانه خدایی باشد که من ازبعدا انقلاب به هستی اش بارها شک کرده ام .ذهن داستان نویس من نمی تواند این نکات را درکنار هم قرار ندهد و یک داستان جادویی از آن نسازد .مردمی که تقاضای راهپیمایی کرده اند ؛ دولتی که جواب نمی دهد و کارش فقط بلاهت و جباریت است و آیت الهی که با مرگش همزمان با تاسوعا و عاشورای حسینی برای مردم کتک خورده مجوز صادر میکند.آری برخی بامرگ خود درسرزمین ما ریشه می کنند تا ابد الاباد و کسانی با مرگشان به خیل مردمان آزادی نفس کشیدن می دهند
حالا همین لحظه با همه احوالی که دارم می توانم بگویم که او نشانه خدابود خدایی که می تواند وجود داشته باشد با او و می تواند نابود شود با خیل ادمهای شکمباره وشیادی که دوربر چاهای نفت می پلکند
او درخت سبز و کنهسال سرزمین ماست که می توانیم حتما زیر سایه اش بنشیم و لحظه ای با آرامش فکر کنیم که کسی هست کسی که به داد ما برسد."
اول قرار نبود برویم...احتمالش زیاد بود که همه اینها یک حقه کثیف برای به دام انداختن من باشد...درست است که خود محمود زنگ زد به موبایلم و خبر استند آپ کمدی اش را داد اما من چه میدانستم واقعا آن طرف خط چه خبر است؟ من فقط یک شماره را میدیدم که دست بر قضا شماره محمود بود و یک صدا را از آن سوی خط میشنیدم که آن هم قطعا صدای محمود بود...شکی نبود که محمود گوشی اش را دستش گرفته و دارد به من در مورد مکان و زمان برنامه اش اطلاعاتی میدهد...ولی آیا واقعا به اختیار خودش زنگ زده؟ ...من که این یکهفته اخیر اصلا خبری ازش نداشتم...شاید گرفته باشندش و الان یک بازجوی دو متری در حال فشار دادن تخمهایش او را مجبور به این تماس کرده باشد؟ شاید ده بار و صد بار تمرینش داده باشند که چطور و با چه لحنی من را سر قرار بکشاند و هر بار هم که صدایش لرزیده و یا سوتی داده ، ناخنش را کشیده و تخمش را پیچانده اند تا بالاخره یاد گرفته چطور ریلکس و معمولی به دوست و هم سنگرش خیانت کند و او را به مسلخ بکشاند...به خانم شین گفتم این محمود فرجامی همان موقع ها هم که سرش به کار خودش بود و کاری به کسی نداشت همیشه یک پایش وزارت اطلاعات بود حالا که شده چشم فتنه و سوگلی بهنود و بی بی سی باید خیلی مواظبش باشیم...این محمودی که من می شناسم توی زیرزمین وزارت اطلاعات یک نوشمک ناقابل بهش فرو کنند تا هفت جد آباد خودش را هم میفروشد ما که جای خود داریم...با خانم شین خیلی بحث کردیم و مساله را از زوایای مختلف سنجیدیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که اگر محمود فرجامی آدم فروش بود نیاز به این سناریوی پیچیده نداشت... چون به هر حال خود گردن شکسته ام دو سه باری دعوتش کرده ام به شام و ناهار و به محض اینکه بازجوی محترمش نوشمک پرتقالی را از جیبش در بیاورد و جلوی چشمان او تکان تکان بدهد، کروکی کل شهرک اکباتان را برایش روی کاغذ کنته در مقیاس یک پنجهزارم و جئو رفرنس شده کشیده است...
پس احتمال خیانت آگاهانه محمود نزدیک به صفر بود...ولی اگر او بازیچه پروژه ای به مراتب پیچیده تر و بزرگتر باشد چه؟ فرض کنیم که یک آدم نفوذی پیشنهاد برگزاری استند آپ کمدی را با علم به اینکه محمود حتما از شراگیم نیز دعوت خواهد کرد به او داده باشد...نشستیم و با خانم شین دو تایی فکرهایمان را روی هم گذاشتیم و آخر به این نتیجه رسیدیم که با اسامی و عناوین مستعار در همایش شرکت کنیم و شرکت هم کردیم...ولی یادمان رفت قبلش با محمود هماهنگ کنیم که ما را به اسم و رسم خطاب نکند و راستش فکر هم نمیکردیم در اولین اجرایش که حتما کلی هم استرس دارد بخواهد چشم بچرخاند و ما را پیدا کند و تازه آشنایی هم بدهد...
...داخل سالن گوش تا گوش ادم نشسته بود...دنبال یک جا آن پس و پشتها بودیم که خانم محترمی که مسئول تشریفات بود و ما را هم دست بر قضا می شناخت آمد به استقبالمان و ما را برد آن ردیف جلوی جلو... دیگر از چشم توی چشم شدن با محمود گریزی نبود و فقط دعا دعا میکردم که نهایتا با اشاره سر و چشم یک سلام علیکی بکنیم و او مشغول ژانگولر بازی خودش بشود و ما هم مشغول فکر و خیالات خود...محمود که با آن شاخه گل کذایی اش وارد شد ما هم نفس راحتی کشیدیم... چون چنان غرق در نقش خودش شده بود و یک مونولوگ بی پایان را با آب و تاب اجرا میکرد که اگر من بلند میشدم و برایش دست هم تکان میدادم اصلا متوجه حضور من نمی شد...انگار روح هملت در او حلول کرده بود...چند دقیقه ای که گذشت و پیش پرده خوانی تمام شد ناگهان آن لحن تئاتری و حماسی جای خودش را به یک لحن خودمانی تر داد که " سلام...من محمود فرجامی هستم و ..."
بچه که بودم یک شب تابستانی با پدر و برادر و خواهرم رفته بودیم امام زاده داوود...فکر کنم هشت نه ساله بودم...یکجا یک چادر بزرگ زده بودند و کلی هم چراغ روشن کرده بودند که مراسم شعبده بازیست...بلیط خریدیم و رفتیم نشستیم...بعد از دو سه تا کفتر در آوردن از توی دست خالی و عوض کردن رنگ لیوان آب نوبت به برنامه ای رسید که نیاز به یک داوطلب از میان جمع داشت...شعبده باز رو به جمع خواست کودکی داوطلب شود...خیلیها دستشان را بالا بردند اما من خجالتی تر و ترسو تر از این حرفها بودم...دختری انتخاب شد و رفت روی سن...شعبده باز از پشت گوشش گوی های رنگینی درآورد و به او داد...دختر شاد و خندان آمد و نشست...برای برنامه بعدی باز هم نیاز به داوطلب بود...از میان انهمه بچه ای که روی نوک انگشتهای پایشان ایستاده بودند و دو دستشان را هم بالا برده بودند من به زحمت دیده میشدم...اما دلی به دریا زدم و یواشکی دستم را بالا بردم...بالاخره شاید از این مراسم شعبده بازی اسباب بازی و عروسکی هم نصیب من میشد...شعبده باز اشاره کرد که آن آقا پسر تپل بیاید...چند نفر بدو بدو رفتند...اما شعبده باز مصرانه فقط به من اشاره میکرد...خوشحال بودم ولی به شدت استرس داشتم...روی سن که رفتم شعبده باز از من خواست رو به جمعیت بایستم...از من خواست دست چپم را به کمرم بزنم و دست راستم را به موازات شانه ام باز کنم...بعد یک قیف و یک سطل خالی آب آورد...و بعد فاجعه رقم خورد...قیف را جلوی چمبل ما گرفت و شروع کرد آن دست من را که باز مانده بود بالا و پایین بردن...درست مثل این تلمبه های قدیمی که آب از چاه میکشند...و چند لحظه بعد آب بود که از سوراخ قیف روانه سطل آب مبشد...و بلافاصله بعد از آن اشک که از چشمان من...
این چیزی که بین کلامم تعریف کردم بی ربط نبود...نمیدانم در حین اجرای برنامه چه ککی به تنبان محمود افتاد که به سرش زد ما را به اسم و رسم بخواند وبه حضار معرفی کند...حتی به همین هم اکتفا نکرد و متعلقه ما را نیز از جا بلند کرد و به همه معرفی کرد...همانجا توی دل گفتم این یهودای اسخریوطی ما را فروخت...در همین فکرها بودم که محمود ضربه آخر را هم زد که یکوقت برادران وزارت اطلاعات که ته سالن نشسته و سیبیل هایشان را میجویدند اشتباها کس دیگری را به جای من نبرند...چه کار کرد؟...فکر کردید آن خاطره را برای چه تعریف کردم؟ همینقدر بگویم که ده دقیقه ای ما تمام قد در یک پوزیشن شرم آور نئاندرتالی آن جلو به ساز محمود فرجامی می رقصیدیم و ملت به ریشمان میخندیدند...
بالاخره هر چه بود و نبود به خیر گذشت...شاید بهتر و منصفانه تر بود حالا که به این مجلس دعوت شده بودم همه چیز را جدی تر تعریف میکردم...اما جدی بودن حوصله میخواهد که من ندارم...در کل همه چیز خوب بود...چند نکته در رابطه با این استند آپ کمدی وجود داشت که فهرست وار می گویم و میگذرم...
1- در کل فرجامی را مسلط و تیزهوش در اجرای برنامه های اینچنینی دیدم...به نظر من اجرای او از قلمش هم بهتر است...و وقتی کسی به این خوبی هم طنز مینویسد و هم اجرا میکند حتما بالاخره برای خودش پخی می شود...
2- ***************
3- در میان جماعت حاضر که همگی تقریبا وبلاگنویس و یا وبلاگخوان حرفه ای بودند یک نفر هم بعد از مراسم نیامد با ما خوش و بش کند...حالا یا ترسیدند تحویلشان نگیرم یا ترسیدند آنها را هم بگیرند و ببرند و یا اینکه اصلا ما را آدم حساب نکردند...ولی برایم جالب بود و هنوز هم هست که بدانم از کسانی که اسمشان توی لینکدونی من است و یا مشتریان قدیمی اینجا کسی آنجا بوده یا نه...!
ميدانيد استند آپ کمدي چيست؟ مطمئن نيستم ولي فکر کنم يک جور سياه بازي مدرن و روشنفکر پسند باشد...محمود فرجامي که سابق بر اين مموتي خودمان بود ولي الان شخص بسيار شخيص و محترمي شده و مسعود بهنود يک شب در ميان اسمش را توي بي بي سي ميگويد، فردا پنجشنبه 26 آذر توي يک فرهنگسرا حوالي ميدان وليعصر قرار است در ملاء عام يک استند آپ کمدي داشته باشد...
حوصله نداريد برويد؟ دل من خوش است؟ به من چه!؟ يکي ديگر خوشي زده زير دلش و معرکه راه انداخته من را مواخذه ميکنيد؟ واقعا نميخواهيد برويد؟ ولي بدانيد که اين يک بار شرکت در اين استند آپ کمدي کاملا رايگان است و از قديم الايام هم گفته اند که مفت باشد...کوفت باشد..!(در برخي نسخ کلفت باشد)...و البته خيلي بي انصافي ست که اجراي آدم خوش ذوق و باريک بيني مثل محمود فرجامي را به کوفت و يا چيزهاي ضخيم تشبيه کنيم...از ذوق هنري و باريک بيني او همين بس که تا به حال تقريبا سه بار مستقيم و غير مستقيم در سايتش به تعريف و تمجيد از نوشته هاي من پرداخته است...
خب اصلا نرويد...به من چه! سر پيازم؟ ته پيازم؟ ما گفتيم يک جا شوي مجاني اجرا ميکنند شما هم برويد حالش را ببريد...بيشتر از اين هم اصرار نميکنم....من اين وسط فقط در نقش شيپورچي انجام وظيفه ميکنم...پس براي اينکه از ساعت و محل دقيقش مطلع شويد بايد به خود فرجامي به آدرسي که در نوشته آخرش گذاشته ايميل بزنيد..احتمالا تا فردا نزديکهاي ساعت سه و چهار به ايميلها ترتيب اثر داده مي شود...
چرا موضوع را عوض ميکنم؟ مگر موضوع چه بوده؟!....نکند منظورتان عکس محجبه من است؟ راستش يک تعدادي پريسنت گرفته ام و پشتشان را هم امضا کرده ام...فردا در بين شرکت کنندگان در اين استند آپ کمدي توزيع خواهد شد...
اگر فکر کردید با همین صد و بیست سی کامنت من اینجا را زود به زود به روز میکنم اشتباه کرده اید...حالا که فهمیده ام 2800 تا گوگل ریدری دارم باید تک تک بیایند اینجا و کامنت بگذارند و تعهد بدهند و تجدید بیعت کنند...کلکم راع و کلکم مسئول...! الکی که نیست...حالا گیرم چهار پنج درصدتان واقعا عذر موجه داشته باشید و نتوانید کامنت بگذارید... گیرم دویست نفر چلاق و احول و ناقص العقل و فرتوت و کم سواد و مافنگی و دائم الخمر و کیبورد شکسته و انگشت توی چرخ گوشت رفته و مرض گرفته و مرده شور برده باشند....دیگر 2600 تا کامنت که باید داشته باشم...من تا تک تک این ریدریها را از سوراخشان نکشم بیرون دست بردار نیستم...من اگر ریشه این فرهنگ مفتی خوانی را از عرصه وبلاگها نخشکانم شراگیم دات نت نیستم...(تکبیر)
این فیلتر بودن و این چیزها را هم بهانه نکنید که اصلا توی کت من یکی نمی رود... توی این دوره زمانه و با وجود اینهمه نرم افزار فیلتر شکن و سایتهای معجزه گری مثل AOL و... اگر کسی هنوز پشت دیوار فیلترینگ بماند دیگر واقعا شاهکار خلقت است...
بگذریم...مخصوصا با توپ پر آمدم که یک وقت فکر نکنید ما کامنت ندیده هستیم و تا صد و خورده ای کامنت یکجا دیدیم ذوق مرگ شده ایم و دیگر منبعد تند تند مینویسیم...به جان عزیزتان کامنت برای من از آب بینی بز هم کم ارزش تر است و اگر نبود مبارزه با پدیده مفتی خوانی وبلاگی افسار کامنت و کامنتدانی را بر پشتش می انداختم...به زودی در این ارتباط کمپینی نیز به راه خواهم انداخت...
اما بعد...ما که مشغول زندگی خودمان بودیم یک حرکتهایی در این وبلاگستان شروع شد که آقایان وبلاگ نویس چادر سر میکنند و عکس محجبه ای از خودشان را روی وبلاگ و یا سایتشان قرار میدهند...البته این چیزها برای من تازگی ندارد و خانوم شین وقت و بی وقت که بیکار می شود و حوصله اش سر می رود جعبه آرایشش را بر میدارد و میفتد به جان من...! خداوکیلی کارش هم خوب است طوریکه یکوقتهایی خودم با دیدن خودم توی آینه قلبم به طپش می افتد...البته کلا ما زندها چون به جد مقتولمان لطفعلی خان رفته ایم علاوه بر انکه قد و هیکلی به هم زده ایم یک بر و رویی هم داریم که با هنر خانوم شین چند برابر بیشتر به چشم می آید...اینها را گفتم که بگویم این چیزها برای بنده مسبوق به سابقه است و یک بار هم نشده که خانوم شین با خط چشم و ریمل بیاید سراغم و من غرور مردانه ام بجنبد و مانع کارش شوم... خلاصه که من هم به زودی به این حرکت خواهم پیوست و خانه که برسم کمی بزک دوزک کرده و در پست بعدی (احتمالا همین امشب) شاهد یکی از نادرترین، بدیع ترین و سکسی ترین عکسهای تا به حال منتشر شده از شراگیم زند خواهید بود.
راستی چقدر خوب است که آدم فیلتر باشد و دیگر از ترس بعضی موتورهای احمق و دگم جستجو مجبور نباشد سکسی را س ک س ی بنویسد...دیگر بالاتر از سیاهی که رنگی نیست و حداقل در عرصه اینترنت فیلتر تر از این دیگر نمیتوانند ما را بکنند...!
این را هم بگویم و بروم...یادتان است نوشته بودم کارم را ول کرده ام و دیگر حوصله و تحمل نگاههای از بالا و زیر دست بودن و این چیزها را ندارم و میخواهم آقا و نوکر خودم باشم؟ خب گه زیادی خورده بودم...چون با یک پیشنهاد خوب باز آب از لک و لوچه ام سرازیر شد و مجددا راهی شرکتمان شدم...ولی پیشنهادش پیشنهاد بود ها...بالاخره هرکسی یک قیمتی دارد...
چند روز پیش روزبه خودمان زنگ زد که شراگیم چرا دیگر نمینویسی؟ آه جگر سوزی از اعماق دل کشیدم که خدا سایه فیلترینگ را از سر همه کم کند...اینطور که اینجا سوت و کور شده آدم حس میکند دارد گل لگد می کند...یک پست به آن باحالی و کولی و پر از لطایف و ظرایف نوشتیم بعد از یکماه تازه کانتر کامنتش رسید به سی تا...!وقتی مشتری ندارم مگر خلم یک لنگه پا بایستم سر دکان حرافی؟ گفت تو مشتری نداری!؟ برو توی گوگل ریدرت ببین ملت چه سر و دستی می شکنند برایت...دو هزار و هشتصد نفر ریدر داری... اصلا یک گوگل ریدر است و یک شراگیم...چند وقت دیگر از "بالاترین" هم میفتی جلو... سر و ته بحث را هم آوردم و دستپاچه نشستم پای لپ تاپ و گوگل ریدرم را زیر و رو کردم تا با چشم خودم ببینم که چقدر آدم مهمی بوده ام و خبر نداشتم...البته به آن شوری ها هم که روزبه میگفت نبود اما دو هزار و هشتصد تا را راست میگفت...رقمش دهان پر کن است اما یکی به من بگوید خواننده ای که نه بتواند کامنت بگذارد و نه روی کانتر وبلاگ رد پایش بیفتد و نه آدم بتواند دو کلام باهاشان اختلاط کند به چه دردی میخورد؟ روح و جن و از ما بهتران هم گاه گداری یک چیزهایی از خودشان نشان میدهند که آدم ملتفت وجودشان بشود...چند وقت پیش کیوان یک پستی نوشته بود و در ارتباط با گوگل ریدر به سبک امام صراحتا اعلام خطر کرده بود...آن زمان من اصلا متوجه نشدم که ماجرا چیست و لابد خیلیهای دیگر هم متوجه نشدند...اما الان که میبینم هشتاد درصد خواننده های اینجا گوگل ریدری شده اند و آسه می آیند و آسه می روند به عمق فاجعه پی برده ام...
یادتان است خواننده های اینجا را به چند دسته تقسیم کرده بودم؟ یادتان است؟ چطور یادتان است؟ خود من هم به زور یادم می آید...فقط همینقدر یادم است که آن دسته آخری که اسفل السافلین بودند طیف " بی آزار و بی خاصیت" را تشکیل میدادند و منظور آنهایی بودند که می آمدند و مفت مفت مطلب را میخواندند و یک کلمه هم توی نظر خواهی نمی نوشتند که فلانی مثلا دمت گرم که آدم دلش الکی خوش باشد...آنها با همه بی خاصیتی شان چه میخواستند و چه نمیخواستند لااقل رد پایشان روی کانتر وبلاگ می افتاد و خب در نهایت که آدم کانتر وبلاگش را نگاه میکرد که چهار رقمی شده ذوق میکرد و انگیزه پیدا میکرد که بیشتر و بهتر بنویسد...الان به لطف تکنولوژی و البته کمیته مبارزه با اراذل و اوباش اینترنتی یک دسته دیگر به وجود امده که عملا این دسته آخری را حسابی رو سفید کرده...اسم علمی این دسته " خواننده های گوگل ریدری" ست و در جدول طبقه بندی "زندلیف" چون هیچ چیزشان به سایر عناصر نمی رود در ستونهای جداگانه ای قرار میگیرند که "خواننده های نا نجیب" نام دارد...این دسته نه تنها بی آزار و بی خاصیت است بلکه مفتی خوان و بی چشم و رو نیز هست...حالا گیرم به علت فیلترینگ دسترسی اینها به صفحه نظر خواهی مسدود شده باشد...نباید ماهی یکبار یک ایمیل خشک و خالی بزنند و اعلام وجود کنند؟ اگر این روزبه نبود که با نبوغ و پشتکار و علم لدنی خودش این دسته را کشف کند اصلا کسی متوجه حضور اینها می شد...؟
اوه...چقدر چیز گفتم به این گوگل ریدریهای بی نوا...الان دوباره رفتم نگاه کردم دیدم انگار یک چیزکی توی همان گوگل ریدر است که هرکس میتواند برای هر نوشته ای روی آن کلیک کند و نشان دهد از آن نوشته خوشش امده...چیز بی مزه ایست...چون اگر کسی از نوشته ای بدش آمده باشد نمیتواند آن را نشان دهد...تازه همین خوش امدنش را هم نمیتواند توصیف کند که مثلا چقدر خوشش آمده و آیا مثلا حالی به حالی شده یا همینجور الکی خوشش آمده... اما به هر حال نشان میدهد که بالاخره یک راههایی برای ارتباط با آنها هست و من باید منبعد بیشتر حواسم به ریدر باشد و حالا که با دنیای نانو خواننده هایم آشنا شده ام شاید راههای بیشتری هم برای بعضی ارتباطات دو سویه وجود داشته باشد...
اما برویم سر اصل مطلب...اصل مطلب چیست؟ حال و اوضاع خودم؟ حال و اوضاع خانم شین؟حال و اوضاع مملکت؟
از خودم شروع میکنم که روزگارم بد نیست...فعلا داریم اندرونمان را از طعام خالی میداریم بلکه در ان نور معرفتی ببینیم که تا به امروز چیزی ندیده ایم...در روز نهم رژیم غذایی دشمن شکنم هستم...5 روز دیگر مانده...به غیر از یک شب که این خانوم شین نامرد رفت و کلی کیک خامه ای خوشمزه خرید و ما پاک شرمنده دکتر اتکینز شدیم بقیه روزها مو لای درزمان نرفت...!
خانم شین هم البته دو سه روزی پا به پای من آمد...یک برنامه غذایی زده ایم روی یخچال که هر بار کسی از رژیمش تخطی کرد باید جلوی اسمش ضربدری زده شود و نوع و مقدار تخطی اش هم خیلی ریز زیرش نوشته شود...روز چهارم دیدم اگر خانم شین بخواهد ادامه دهد عملا دیگر همه برنامه غذایی زیر ضربدرها و تخلفاتش به کل ناخوانا خواهد شد و به اصرار من از ادامه رژیم انصراف داد... البته خانم شین بزنم به تخته یکجورهایی مانکن بی ساکشن است و نیازی به این چیزها ندارد و به طور افتخاری و برای دلخوشی ما به میدان امده بود...
خانم شین هم شکر خدا خوب است...رامین تقریبا دو ماه دیگر به دنیا می آید و خانوم شین این روزها باید خیلی مراقب خودش باشد...دیروز رفتیم و کلی برای اتاق بچه مان خرید کردیم...زحمت سیسمونی اش را هم البته مادر خانومم کشیدند...
چی؟ فکتان افتاد؟ هه هه هه...سر کارتان گذاشتم! بنده تا اخرین نفس جلوی هر موجود دیگری که بخواهد وارد این دنیای کثیف شود خواهم ایستاد...حالا اگر خبر مرگش احمدی نژاد به درک واصل شد و رهبر هم دور از جان شما به ملکوت اعلی پیوست و مردمسالاری حاکم شد شاید یک بچه گربه ای چیزی بیاوریم بزرگ کنیم...ولی با این شرایط و اوضاع و احوال از بچه مچه فعلا خبری نیست...
و اما اوضاع مملکت...قاراشمیش است دیگر...این چیزها که دیگر گفتن ندارد...