[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
یک نفس راحت...

تقریبا قسر در رفتیم...در این چند ماهه فکر اول مهر مثل بختک افتاده بود به جانم که چطور باید دو و نیم میلیون جور کنیم و کرایه خانه و قسط آخر خرده ریزهایمان را بدهیم...هرچه هم جمع می شد یکهو یک خرج غیر مترقبه ای پیش می آمد و مثل آتش میفتاد به جان پس اندازمان...مثل آن تصادف کوفتی...گفته بودم؟ ولش کنید...نمی خواهم الان تعریف کنم...یعنی اول باید به مخم فشار بیاورم که قبلا در موردش نوشته ام یا نه...بعد که طبق معمول مخم جواب نداد باید بروم و کل آرشیو این دو سه ماهه اخیر را مرور کنم که ببینم چیزی در موردش نوشته ام یا نه...بعد اگر ننوشته بودم بیایم برایتان بنویسم که چطور شد آن زنک آمد کوبید به در سمت عقب ماشین ما و آخر سر من مقصر شدم...فرعی به اصلی...خب من ماشینم از اصلی رد شده بود...نصف بیشترش رد شده بود...این قانون فرعی به اصلی اصلا عادلانه نیست...ولش کنید...شاید همه اینها را قبلا گفته باشم و پاک حوصله تان را سر ببرم...مثل این پدربزرگها و مادربزرگها که چند تا جمله و یا خاطره کلیدی دارند و و راه به راه تحویل نوه نتیجه ها می دهند...بعد نوه نتیجه ها هم مجبورند به روی خودشان نیاورند و با ذوق و شوق ادا اطوارها و خاطرات هزار بار گفته شده را گوش کنند...مثلا همین پدر من چند تا خاطره دارد که آنقدر توی ذهنش رشد کرده اند که جای بقیه خاطراتش را به کل گرفته اند...یکی اینکه توی ترکمن صحرا یکبار با هلی کوپترشان جایی نشسته بودند که گرفتار ترکمن های عصبانی شدند و با چه اقبالی از مهلکه گریخته اند...یا یکی دو تا ماجرایی که برایش توی آمریکا پیش آمده بود...ماجراهای خیلی پیش پا افتاده...مثلا خدمتکاری که هر بار می آمد اتاقش را تمیز کند و ریخت و پاش و شلوغی اتاق پدرم را می دید این دو کلمه را به زبان می اورد که " Iranian Dirty" ...یا اینکه آنجا همیشه صبح ها نیمروی دو رو سرخ شده سفارش می داد...و البته شیرجه زدن های نفس گیرش را با هواپیمای اموزشی...خاطرات گذشته...گذشته های خوب و پر افتخار...همه مان دیر یا زود قفل میشویم به قسمتی از زندگی مان...وقتی که پیر تر شدیم و به سنی رسیدیم که دیگر چشم اندازی در رو به رو وجود نداشت مشغول گذشته ها می شویم...از میان تمام سالها و تمام خاطرات معدودی را نگه می داریم و باقی را دور میریزیم...من که تا به امروز هیچ چیز پر افتخاری در کارنامه ام نگذاشته ام برای روز پیری و کوری...فکر کنم هیجان انگیز ترین و قابل ذکر ترین اتفاق زندگی ام همان چند سفری باشد که با دوچرخه به این طرف و ان طرف رفته ام...چقدر ضایع...! ...نه؟...پاک نوه نتیجه ها را از خودم نا امید می کنم... پدر من به سن من که بود لااقل یکی دو تا قپه روی دوشش بود و چند تا گردان جلویش پا می چسباندند و خبردار می ایستادند و غلط نکنم آمریکایش را هم رفته بود...فکر کنم پسرم باید با تو سری هر هفته نوه ها را به دیدنم بیاورد و هر بار آه از نهاد آنها بلند کند که وای...بازم بابا بزرگ میخواد یک ساعت خاطره سفرش با دوچرخه به اصفهان رو تعریف کنه...!
چند روز پیش اتفاقا به خانوم شین میگفتم که نکند من وقتی پیر شدم از ان پیرمردهای خنگ و خرفت بشوم که حوصله همه را سر می برم...؟ گفت نه...تو کتاب میخوانی و کسانی که کتاب می خوانند مغزشان به این زودیها از کار نمی افتد...با خوشحالی گفتم یعنی مثل نجف دریابندری می شوم؟...حالا چرا نجف دریابندری ؟ چه میدانم...از دهنم پرید...آخر دارم این روزها کتاب مصاحبه اش را میخوانم...با کی؟ نمیدانم...حوصله هم ندارم بروم نگاه کنم...یعنی باید بروم توی اتاق و چراغ را روشن کنم و همین باعث بیدار شدن خانوم شین می شود و ارزشش را ندارد...فکر نمیکنم شما هم راضی باشید که به خاطر یک اسم که برای هیچکس هیچ معنای خاصی ندارد و به بحث ما هم ربط پیدا نمیکند خانوم شین را بی خواب کنیم...اصلا فرض کنید اسم یارو " مرتضی بهبهانی" هست...او که مهم نیست...مهم این است که من دارم مصاحبه اش را با دریابندری میخوانم...یعنی او یک خط سوال میکند و دریابندری سه صفحه جواب میدهد...حالا شما گیر داده اید به همان یک خط سوال که سوال کننده کیست؟ ...گیر الکی ندهید که اصلا حوصله ندارم...
داشتم میگفتم شاید خواندن چنین کتابی باعث شد که آن لحظه فکر کنم من هم پیر شدم باید مثل او بشوم...مثل دریابندری...هنوز آنقدر جالب حرف میزند که یک آدمی چند ماه و بلکه هم چند سال بدود برای اینکه با او حرف بزند و بعد حرفهایش را بدهد به انتشارات گردن کلفتی مثل مروارید چاپ کند...خب صد در صد این شخص با این سن و سال هنوز مخ و ملاجش سالم است...و همه اینها به خاطر این است که او هم در جوانی کتاب زیاد میخوانده...پس من هم مثل دریابندری میشوم و خانوم شین هم همین را تصدیق کرد...البته منهای خانه ای در بالای شهر و منزلت اجتماعی که حاصل یک عمر تلاش اوست...
از کجا به کجا رسیدیم؟...خوبی پستهای نصفه شبی این است که حرف تو را با خودش می برد و لازم نیست تو هی زور بزنی که جملات و موضوعات را با وصله پینه به هم بچسبانی و مرتبط ها و غیر مرتبط ها را از هم جدا کنی...الان با یک نگاه به بالای صفحه فهمیدم که داشتم در مورد دخل و خرج اول مهرم حرف میزدم که تا همین بیست روز پیش حتی نصفش هم جور نشده بود...ولی جور شد...نه دوچرخه را فروختم و نه خانوم شین دست به طلاهایش زد...آخرین قسط و سنگین ترین قسطمان را که مصادف شده بود با کرایه ششماهه دوم سال یکجا دادیم و یک نفس راحتی کشیدیم...فعلا یک نفس راحتی کشیدیم...

توسط در September 26, 2009 1:27 AM | | نظرات (14)
روز ایران

گور بابای ضرغامی و تلویزیون بی مقدارش و هر زرت و زورتی که میخواهد بکند...امروز تهران یک 25 خرداد دیگر را تجربه کرد...امروز در تهران باز عصای جنبش سبز بر زمین افتاد و جمعیت اژدها شد و بلعید هرچه ریسمان و رسن دروغ و شامورتی و فریب که شعبده بازان حکومتی برای فریفتن افکار عمومی به زمین انداخته بودند...امروز نه روز فدس که روز ایران بود...
راستش خودم زیاد امیدوار نبودم...این بی تحرکی جنبش سبز در این چند وقته کمی باعث دلسردی ام شده بود...ولی گفتم هرچه بادا باد...باید بروم و لااقل تکلیف خودم را با خودم و با اجتماع ایران روشن کنم...که لااقل بدانم هنوز مردم برای حقوق از دست رفته شان فریاد میزنند یا غبار زمان روی همه چیز را پوشانیده و زخمها را کهنه کرده و به قول اخوان آبها از آسیاب افتاده است...
حدود ساعت هشت و نیم به اتفاق خانم شین راهی شدیم... هنوز هیچ خبری نبود...خیابانها خلوت بود و تقریبا تا خود انقلاب را تخته گاز رفتیم...ته دلم شور میزد که نکند باز هم خبری نشود...ماشین را جایی اطراف پارک لاله گذاشتم و به اتفاق خانم شین به سمت میدان ولیعصر حرکت کردیم...روی چمنها جا به جا عده ای نشسته بودند...در میدان ولیعصر تجمعات پراکنده اما کمی معنا دار تر بود و جا به جا نشانه های سبز به چشم میخورد...اما هنوز خیلی خلوت بود...تاکسی گرفتیم و به سمت میدان هفت تیر حرکت کردیم...جایی که قرار بود کروبی ساعت 11 از آنجا حرکت خود را شروع کند...بالاخره جمعیت سبز و پرچمهای سبز و بادکنک های سبز را دیدیم...تقریبا دو سه هزار نفر در داخل خیابان بدون آنکه مسیر حرکت خودروها را مسدود کنند ایستاده بودند و شعار میدادند...به جمعیت پیوستیم...اتوبوسهای حامی طرفداران احمدی نژاد از سمت بالا به آرامی از میان جمعیت تظاهرات کنندگان رد میشدند و باران شعار بود که بر سرشان می بارید...روی اتوبوسها با پارچه هایی مبداء حرکتشان را نوشته بودند...شهرک محلاتی..شهرک امید...شهرک شهید افشار...داخل اتوبوس بعضا برخی با بیرون آوردن عکس خامنه ای به جمعیت معترض دهن کجی میکردند...اما بیشتر چشمهای مسافرین اتوبوس پایین بود...نکته جالب این بود که تقریبا بیشتر اتوبوسها با نصف ظرفیتشان به راه افتاده بودند و خیلی از صندلی ها خالی بود...منهای اتوبوس های حامی هواداران احمدی نژاد که هر از گاهی میگذشتند و نیروهای پلیسی که گوشه ای از میدان مستقر شده بودند در میدان هفت تیر همه چیز سبز بود...ساعت ده و بیست دقیقه جمعیت که کم کم بر تعدادش افزوده شده بود شروع به حرکت کرد...من نگران بودم که مگر قرار نیست منتظر کروبی شویم و هی داد و قال میکردم که نروید و بایستید...اما به هر حال جمعیت گوشش بدهکار نبود و از یکجا ایستادن خسته شده بود...شروع به حرکت کردیم...نزدیک پل کریمخان بود که تازه متوجه انبوهی جعیت شدم...پشت سرم را نگاه که میکردم تا خود میدان هفت تیر همه چیز سبز بود و روی پل کریمخان و زیر آن و خلاصه همه جا سبزها بودند...شعارها خیلی متفاوت و متنوع بود و به تنها چیزی که ارتباط نداشت روز قدس و اسرائیل غاصب بود...قبل از پل کریمخان ناگهان فریاد شادی و جمعیت به هوا رفت و پشت آن شعارهای احساسی به نفع کروبی بود که داده می شد...شیخ شجاع راهش را از میان جمعیت باز میکرد و جلو می آمد و تقریبا از سه چهار متری ما هم عبور کرد...به روی پل کریمخان که رسیدیم لحظه ای جمعیت متوقف شد و ظاهرا آن جلوها اجازه عبور نمیدادند...جمعیت آنقدر متراکم بود که کسی نمیتوانست ببیند آن جلو چه خبر هست و امکان جلو رفتن هم به علت تراکم زیاد جمعیت وجود نداشت...خلاصه چند دقیقه ای ایستاده بودیم که ناگهان راه باز شد...درست مثل رودخانه ای که به هر حال راهش را باز میکند جمعیت هرچه که آن جلو بود را شست و با خود برد...تا میدان ولیعصر حاشیه ای وجود نداشت ولی از میدان ولیعصر به بعد جا به جا بسیجیها و بعضا پلیس ایستاده بودند که با توجه به حجم جمعیت حضورشان بی اهمیت به نظر می رسید و حماقت بود که بخواهند درگیری و تنشی ایجاد کنند...ما تقریبا در ردیفهای جلوی جمعیت بودیم ولی باز آنقدر آدم جلوی ما بود که هرچه سرک میکشیدیم جز سبزهای پرچم به دست چیزی نمیدیدیم...عقب که دیگر فقط خدا میدانست تا کجا جمعیت می امدند ...چیزی که جالب بود این که حدود ساعت دو و نیم - یعنی تقریبا دو ساعت بعد از آنکه ما رسیده بودیم به تقاطع کشاورز و کارگر و دیگر از هسته اصلی جمعیت جدا شده بودیم و داشتیم به سمت ماشین میرفتیم که برگردیم خانه - با مادر خانمم تماس گرفتم و او میگفت تازه رسیده اند به پل کریمخان و همچنان از شلوغی و ازدحام بیش از اندازه مردم میگفت...!

درست روبروی خیابان شانزده آذر جمعیت تقریبا متوقف شد و علتش هم جمعیت طرفداران احمدی نژاد بود که سپر انسانی درست کرده بودند و پشتشان هم عده زیادی از طرفداران احمدی نژاد روی زمین نشسته بودند و سجاده هایشان را پهن کرده بودند...ما خودمان را درست به نوک جمعیت رسانده بودیم...درگیریهای پراکنده ای اتفاق می افتاد و بعضا گاز فلفل بود که به سمت مردم اسپری می شد و چشم همه را می سوزاند...جمعیت قصد درگیری نداشت که اگر درگیر میشدند واقعا معلوم نبود با توجه به تراکم جمعیت از هر دو طیف عاقبت کار چه میشود...احمدی نژادیها با اینکه جای کمی در اختیار داشتند اما متراکم ایستاده بودند و نفوذ به داخلشان عاقلانه نبود...یعنی اگر جمعیت میخواست به زور راهش را از میان بسیجی ها باز کند ممکن بود موفق شود اما حاصلش با توجه به اینکه زنان و کودکان زیادی هم آنجا بودند می توانست فاجعه بار باشد و صدها مجروح و احیانا کشته در پی داشته باشد...داخل خیابان شانزده آذر را هم خودشان پر کرده بودند و قدم به قدم سجاده پهن کرده بودند و نشسته بودند و دوربین صدا و سیما هم بدون توجه به ما مشغول فیلمبرداری از زوایای مختلف از آنها بود... تنها راه جمعیت برای اینکه بدون درگیری عبور کنند حرکت از پیاده رو سمت راست و یا داخل پارک لاله به سمت بلوار کشاورز بود...ما نیم ساعتی آنجا بودیم که عاقبت کار را ببینیم و خوشبختانه سبزها تا ان زمانی که ما بودیم با اینکه از نظر تعداد قابل قیاس با طرفداران احمدی نژاد نبودند اما به خشونت دست نزدند و فقط بعضا زد و خوردهای پراکنده ای را شاهد بودیم...ما که تقریبا از ساعت 9 صبح پیاده راه رفته بودیم و هر دو خیلی خسته بودیم تصمیم گرفتیم برگردیم...ساعت نزدیک دو بود که باران خوبی هم گرفت...از جمعیت جدا شدیم...داخل پارک به طرز غریبی خلوت بود...به ماشین که رسیدیم داخل خیابان کارگر هم سبزها بودند که بالا می آمدند...پایین را به سمت میدان انقلاب که نگاه میکردی باز جمعیت فشرده بود که به سمت بالا می آمد و بادکنکهای سبز و پرچمهای سبز مشخص میکرد که طرفداران موسوی هستند...و البته تک و توک بینابینشان پرچم های سه رنگ هم بود که این روزها شده است نماد احمدی نژادیها...ولی واقعا عجیب بود...فکر نمیکردم از آن سمت هم سبزها آمده باشند...پرس و جو که کردم میگفتند توی خیابان انقلاب به سمت آزادی هم حسابی شلوغ بوده و سبزها آنجا هم بوده اند...اینهمه آدمی که دیده بودیم فقط یک سمت ماجرا بوده...!
اگر کسی از سمت آزادی و یا چهار راه ولیعصر به میدان انقلاب هم خبر دارد بگوید...من فقط از مسیر هفت تیر – ولیعصر – کارگر خبر دارم که تقریبا به طور مطلق در اختیار سبزها بود و اصلا نمیتوانم تخمین بزنم که چقدر آدم آمده بود...یک میلیون...دو میلیون...سه میلیون...چیزی که مشخص بود از 25 خرداد چیزی کم نداشت...
از ساعت دو به بعد هر اتفاقی افتاده را دیگر من بی خبرم...اگر کسی خبری چیزی از درگیریهای احتمالی بعد از ساعت دو دارد خبر رسانی کند...
پ.ن: الان یک ساعت است که سعی دارم این نوشته را پابلیش کنم و نمیتوانم...اینترنت تقریبا قطع است...گاه گداری یک صفحه گوگلی را به زحمت میتوانم باز کنم و دیگر هیچ...فیلتر شکن ها که به کل تعطیل شده اند...بدبختها ترسیده اند که تصاویر امروز ارسال شود به همه دنیا...باز هم سعی می کنم ببینم آخر موفق به پابلیش این گزارش کوتاه از امروز تهران می شوم یا نه...!

پ.ن: بعد از 16 ساعت بالاخره موفق به پابلیش کردن این چند خط شدم!!

توسط در September 19, 2009 7:48 AM | | نظرات (36)
بهترین و شاید آخرین فرصت...

جمعه روز مهمی خواهد بود...این روزها کروبی، موسوی و خیلیهای دیگر در لبه مرز دستگیری و زندان قرار دارند...حکومت قدم به قدم اما محتاطانه جلو می آید و با هر قدم واکنش مردم را می سنجد...چند روز پیش به دفتر کروبی ریختند و آنجا را پلمپ کردند و متاسفانه این کارشان هیچ واکنش اعتراضی چشمگیر و مشخصی از سوی مردم در پی نداشت...ظاهرا قاطبه معترضین این روزها ترجیح می دهند که خبرها را دنبال کنند و نه اینکه خود خبرساز شوند... دیروز نیز به صراحت هیاتی از قوه قضائیه که مسئول رسیدگی به ادعاهای کروبی در مورد جنایات کهریزک و مانند آن شده بود، این ادعاها را مردود دانست و خواستار مجازات کروبی به دلیل نشر اکاذیب شد...اما حکومت هنوز دو دل است...میخواهد مطمئن شود که خوب همه آبها از آسیاب افتاده باشد و بعد ضربه آخر را بزند...میخواهد مطمئن شود که اخرین جرقه ها هم فروکش کرده اند...جمعه آخرین فرصت و دست بر قضا بهترین فرصت ماست...جمعه حضور میلیونی مردم میتواند حاشیه امنیتی را برای سران اصلاحات ایجاد کند و به حکومت و همه دنیا نشان دهد که جنبش سبز تا خانه نشین شدن هنوز خیلی فاصله دارد...میگویم آخرین فرصت چون ببه اعتقاد من اگر واکنشی به اقدامات اخیر از طرف معترضین - که این روزها توان و سازماندهی و شاید انگیزه برای حرکات خودجوش را ندارند - در این فرصت طلایی پیش آمده صورت نگیرد حکومت ضربه آخر را بر پیکر اصلاحات وارد خواهد آورد...و میگویم بهترین فرصت چون هیچگاه موقعیتی به خوبی روز قدس که یک راهپیمایی رسمی و قانونی ست و توسط هزاران خبرنگار خارجی پوشش داده می شود و امکان سرکوب و دستگیری در آن بسیار کمتر از راهپیمایی های تا به حال صورت گرفته است برای جریان معترض به نتایج انتخابات وجود نداشته است...
به هر حال جمعه روز سرنوشت ساز و مهمی خواهد بود و حکومت هم به این امر واقف است:
متن زیر توسط ایمیل امروز به دستم رسید که به نظرم تحلیل درست و جامعی از وضعیت روز جمعه و ترفندهای حکومت و راهکارهای مقابله با آن توسط معترضین به دست می دهد...:

" حکومت کودتا از خبرنگاران بسیاری از رسانه های دنیا دعوت نموده تا برای پوشش خبری راهپیمائی روز قدس به ایران سفر نمایند. وزارت ارشاد موظف شده محرمانه و با چراغ خاموش، خبرنگاران رسانه های بین المللی را به ایران دعوت نماید تا به چشمان خود ببینند که همه چیز تمام شده و اوضاع به حال عادی بازگشته است.
از همان خطبه های خامنه ای در جمعه گذشته 20 شهریور آشکار گردید که سناریویی برای فریب افکار عمومی دنیا در دست تهیه است. وی در نماز جمعه بصراحت بر برگزاری راهپیمائی روز قدس تأکید نمود. در حالیکه در خصوص روز قدس 3 نظر کاملاً متفاوت در درون حاکمیت وجود داشت. نیروی انتظامی معتقد بود که با تعطیل نمودن دو روز آخر هفته منتهی به قدس و اتصال آن به عید فطر در روز یکشنبه موجبات سفر تهرانیها به شمال فراهم گردیده و راهپیمائی روز قدس فقط در محدوده دانشگاه تهران که محل برگزاری نماز جمعه است برگزار گردد. وزارت اطلاعات نظر داده بود که بدلیل حساسیت شرایط باید راهپیمائی امسال لغو و دلیل آن نیز سوء استفاده احتمالی اغتشاشگران عنوان شود. سپاه نظری کاملاً متفاوت ارائه و راهپیمائی روز قدس را همانند یک مانور دانسته و خواستار برگزاری آن با جمعیت مصنوعی گردیده بود. بهره برداری تبلیغاتی از چنین مانوری می توانست کشورهای دنیا را قانع نماید که جنبش سبز و اعتراضات مردمی در ایران کاملاً بپایان رسیده و این حکومت مقتدر ایران است که بر اوضاع تساط دارد و کشورهای غربی ناچار هستند با آن کنار بیایند.
رهبر تا قبل از خطبه ها مشخص نکرده بود که کدام نظریه را قبول دارد و اینکار را از پشت تریبون نماز جمعه انجام داد تا تکلیف نیروهای خودش را یکسره و از ادامه مشاجره داخلی جلوگیری نماید.
طرح سپاه متکی بر نسخه تمرین شده رزمایش مهرماه سال گذشته است که قدری توسعه یافته و قرار است با فراخوانی گردانهای بسیج عاشورا، تا حدود پانصد هزار نفر را به خیابانهای تهران بیاورند. تجمع یکشنبه 24 خرداد در میدان ولیعصر، که در طی آن احمدی نژاد مردم معترض را خس و خاشاک نامید نیز کاملاً توسط سپاه سازمان یافته بود و با اتوبوس، جمعیتی 5 هزار نفره را از مجتمع مسکونی قصرفیروزه، شهرک محلاتی، بیمارستان بقیه الله، دانشگاه امام حسین و صنایع نظامی سپاه به محل تجمع آورده بودند. سپاه در 4 سال گذشته و در جریان سفرهای استانی احمدی نژاد، همواره مسئولیت فراهم آوردن جمعیت استقبال کننده را بر عهده داشته که اینکار را براحتی با مدد اتوبوسها و انتقال افراد از روستاها و شهرستانهای کوچک به مراکز استانها انجام داده است.
علیرغم اعلام رهبر برای برگزاری راهپیمائی روز قدس، ظرف 3 روز گذشته مخالفتها با این تصمیم از سوی وزارت اطلاعات و نیروی انتظامی شدت گرفته و آنها خواستار لغو کامل این راهپیمائی هستند.
مخالفین معتقدند که:
1- فرماندهان سپاه مثل همیشه در مورد توانایی خود غلو می کنند و آنها توان جابجایی چنین جمعیتی را ندارند
2- با توجه به گسترده بودن موج نارضایتی در سطح عمومی، به چنین جمعیتی نمی توان اطمینان کرد و امکان دارد بخشی از آنها با سبزها همصدا شده و شعارهای آنها را تکرار نمایند و از کنترل خارج شوند.
3- جمعیت مصنوعی، برای مراسم استقبال مناسب است ولی برای تظاهرات، آنهم در مقابل عده ای که شعارهای مخالف می دهند، کاربردی منفی خواهد داشت.
4- جمعیت روستایی و شهرستانی تا کنون فقط برای استقبال از احمدی نژاد و صرفاً در مکانهای ثابت (استادیوم های ورزشی یا مکان های برگزاری نماز جمعه) استفاده شده اند، ولی استفاده از آنها بطور متحرک و بعنوان جمعیت تظاهر کننده بسیار خطرناک است، زیرا آنها در شهر غریب بوده و آشنایی به خیابانها نداشته و بهمین دلیل با ترس و نگرانی حرکت کرده و خود را به مردم شهر لو می دهند. کنترل آنها خارج از مکانهای ثابت تقریباً غیر ممکن است.
5- حکومت ناچار است با تکیه بر چنین دیوار سستی، و به امید اینکه بتواند این جمعیت مصنوعی را به دنیا نشان دهد، ناچار است نیروهای گارد و ضدشورش را کاملاً از منطقه خارج و در حاشیه نگاه دارد. عدم حضور واحدهای گارد ویژه بطور مستقیم و در خیابانهای اصلی، سبب می شود تا آنها قادر به جلوگیری از شکل گیری هسته های اولیه تظاهرات نباشند و پس از اینکه تظاهرات مخالفین شکل گرفت و انبوه شد، مقابله با آن غیر ممکن می گردد.
با وجود استدلالهای مخالفین، بعید بنظر می رسد که خامنه ای تغییری در تصمیم خود بدهد.
حکومت با اتخاذ این تصمیم دست به قمار بزرگی زده است. در آخرین فرصت مسالمت آمیزی که در اختیار مردم گذاشته شد، جمعیتی بیش از یک و نیم میلیون نفر در نماز جمعه هاشمی شرکت کردند و تبلیغات و تمهیدات حکومت نیز نتوانست مانع از این حضور شود. اینبار فقط شرکت در نماز جمعه نیست، بلکه مجاز بودن تظاهرات در مسیرهای هفت گانه اعلام شده است.
با توجه به اینکه هیچگونه برنامه سرکوبی برای روز قدس وجود نخواهد داشت، سبزها باید با تمام علائم و امکانات سبز به میدان بیایند. همچنین نکات زیر مهم می باشند:
1- ورود اتوبوسهای حامل جمعیت مصنوعی در طول شب صورت می پذیرد و صبح زود این نقل و انتقال پایان پذیرفته و گروههای پیشرو جنبش سبز می توانند صبح زود، با گشتی در شهر، اطلاعات دقیق تری از اوضاع بدست آورند.
2- بخش جنگ روانی ستاد کودتا تلاش دارد تا با ایجاد وحشت در مردم، آنها را از شرکت در راهپیمائی ترسانیده و خانه نشین نماید. واقعیت این است که بخشی از مردم با وجود وفاداری به آرمانهای جنبش سبز، بیشتر تمایل دارند در راهپیمائی مسالمت آمیز شرکت نمایند. با مراجعه حضوری به مردم به آنها توضیح دهید که سرکوبی در کار نبوده و راهپیمایی آرام، و بدون خشونت خواهد بود.
3- ساعت 10 راهپیمائی شروع و ساعت 12 به بهانه برگزاری نماز جمعه، جمعیت در اطراف دانشگاه تهران متوقف می شود. همه چیز بسیار سریع و ظرف 2 ساعت اتفاق می افتد و لی اثرات آن ممکن است برای سالها سرنوشت ساز باشد. افرادی که بخاطر نگرانی از بروز خشونت احتمالی، در خانه ها بمانند و به خیابانها نیایند، بعد از اینکه خبردار شوند واقعاً سرکوبی در کار نیست، هیچگونه فرصتی برای پیوستن به جمعیت نخواهند داشت. مرددین را متقاعد کنید که حتی شده بدون علائم سبز به راهپیمائی بیایند.
4- با توجه به مسیرهای هفتگانه راهپیمائی، سبزها باید بجای تبعیت از دستورالعمل ستاد کودتا، با تمرکز در 3 گلوگاه، میدان انقلاب – میدان ولیعصر – تقاطع انقلاب و ولیعصر، کنترل همه 7 مسیر را بدست خود بگیرند. محل های تجمع سبزها باید حتی المقدور نزدیک به دانشگاه تهران باشد تا بتوانند با حرکت در نوک جمعیت، اولین نفراتی باشند که به دانشگاه تهران می رسند.
مسیرهای اعلام شده توسط حکومت:
مسیر شماره1: میدان امام حسین، خیابان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره2: میدان ابوذر، خیابان قزوین، خیابان كارگر، میدان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره3: میدان منیریه، خیابان ولی‌عصر، خیابان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره4: خیابان آزادی (تقاطع بهبودی)، میدان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره 5: میدان توحید، خیابان توحید، خیابان آزادی، میدان انقلاب، دانشگاه تهران
مسیر شماره6: میدان جهاد، خیابان دكترفاطمی، خیابان فلسطین، بلوار كشاورز، دانشگاه تهران
مسیر شماره7: میدان هفتم‌تیر، خیابان كریم‌خان، میدان ولیعصر، بلوار كشاورز، دانشگاه تهران
برنامه حکومت این است که جمعیت مصنوعی را در مسیرهای اعلام شده، از ساعت 9 صبح به حرکت در آورد، چنانچه ما هم رأس ساعت 9 صبح در 3 نقطه یاد شده باشیم به ترتیب در میدان انقلاب با راهپیمایان مسیرهای 2 و 4 و 5 ، در میدان ولیعصر با راهپیمایان مسیرهای 6 و 7 و در تقاطع انقلاب و ولیعصر با راهپیمایان مسیرهای 1 و 3 برخورد کرده و می توانیم صفوف اولیه تظاهرات را شکل دهیم.
5- تمام تلاش حکومت بر این خواهد بود که تا قبل از برگزاری نماز جمعه درگیری و خشونتی بوجود نیاید، زیرا به بهره برداری تبلیغاتی از سخنرانی قبل از خطبه ها و نیز خطابه نماز جمعه احتیاج دارند. ما هم از عدم خشونت استقبال کرده و با آرامش و مسالمت، شعارهای خودمان را سر خواهیم داد.

با مشارکت میلیونی در راهپیمائی روز جمعه به حکومت نشان دهیم که اتوبوسها برای او کاری انجام نخواهند داد و تنها راه، تسلیم در برابر خواست و اراده مردم است."

به هر حال اگر تا به الان دو به شک بودید که بروید یا نروید الان تصمیم بگیرید و تا میتوانید در این فرصت اندک باقیمانده سعی کنید اطرافیانتان را متقاعد کنید که جمعه زمان خانه نشستن و نظاره گر بودن نیست...جمعه بهترین و شاید آخرین فرصتمان است.

توسط در September 16, 2009 11:46 PM | | نظرات (19)
خانه قصردشت...

آدم بعد از اینهمه مدت که همه چیز را ول کرده به امان خدا و رفته بیاید چه بگوید؟

بگوید که دلش لک زده برای آن خانه قدیمی توی خیابان قصردشت با آن پنجره بزرگش که فقط می شد آن روزها از آن آسمان را دید و آن زمانهایی که آسمان آبی آبی بود و ابرها سفید سفید و روزها همه تنبل و کشدار و سنگین و خواب آلود به دنبال هم می آمدند و می رفتند و خورشیدش هر روز از آن بالا کج می تابید روی قالی و همه ی عشق تو آن جامدادی آهنربایی بود که مادرت برایت خریده بود و خیلی هم گران خریده بود و طرح ماشین مسابقه ای داشت و آنقدر آهنرباهایش قوی بود که درش را به زور میتوانستی باز کنی و نیز آن پاک کن های رنگارنگ و معطر که همیشه خدا کاغذت را سیاه و سوراخ میکرد ولی باز ترجیحشان میدادی به آن پاک کن های نرم و سفید استدلر که نه رنگ داشت و نه بو و فقط رد مداد را جوری پاک میکرد که انگار از اول چیزی ننوشته بودی و دلت میخواهد باز برگردی به آن خانه و از دایی پدرت که همه دایی جون صدایش میکردند و الان مرده است اردنگی بخوری و بعد ماژیک را برداری و بروی روی دیوار پشت بام با همان سواد اندکت بنویسی" دای دون" و فکر کنی که نوشته ای "دایی دیوانه است" و بعد دلت خنک شود و روز بعد باز بنویسی و دلت خنک تر بشود و آنقدر بنویسی که دیگر تمام دیوار پشت بام و راه پله منتهی به پشت بام پر شود از این شعار کودکانه و سرانجام یک روز خواهرت که یکسالی از تو بزرگتر است و تازه رفته کلاس دوم بیاید و بهت بگوید که چیزی که نوشته ای هیچ ربطی به آن چیزی که فکر میکنی ندارد و بعد یادت بدهد که "دایی دیوانه است" را چطور مینویسند و با همان خط خوبش یکجا بغل نوشته من چنان "دایی دیوانه است" خوشگل و خوش خطی بنویسد که تا مدتها هر روز بروی و نگاهش کنی و مقایسه کنی با نوشته خرچنگ قورباغه و غلط اندر غلط خودت و از خودت حرصت بگیرد و غصه بخوری که اینهمه نوشته ای و یکبار هم کسی نفهمیده که این دایی دیوانه است و بر عکس حتما هرکس دیوار نوشته ات را خوانده فکر کرده که تو نوشته ای" دایی جون " و لابد خیلی دوستش داشته ای که اینطور همه دیوار پشت بام و راه پله ها را پر از "دایی جون" کرده ای و بعد بیشتر غصه بخوری...

...آدم بعد از این همه مدت بیاید که بگوید دلش لک زده برای آن پرده های حصیری که توی راه پله پشت بام افتاده بود و دانه دانه نخهایش را با قیچی میبریدیم و حصیرهای خاک گرفته و کهنه را آزاد میکردیم و بعد بابا برایمان کاغذ الگو میخرید و با قیچی می افتادیم به جانش و یکی دنباله درست میکرد و یکی حصیر میچسباند و بعد می رفت هوا و جمعه های آن زمانها را که همیشه خدا آفتابی بود و بوی برنامه کودک و فیلم سینمایی میداد دلپذیر تر میکرد و آنقدر میفرستادیمش بالا که نخش تحمل فشار باد را نمی آورد و پاره میشد و ذهن من همیشه درگیر این بود که بادبادک کجا رفته و چرا بر نمی گردد و باز جمعه هفته بعد بادبادکی دیگر هوا میکردیم .

حتی دلم لک زده برای آن روز که در راه پله ها به برادرم که چاقوی بزرگی برای بریدن حصیرها دستش بود برخوردم و نوک چاقو فرو رفت توی انگشت دست اشاره ام و خون فواره زد و پدرم دوید و آمد و محکم انگشتم را گرفت و من را که تا آن روز خون ندیده بودم بغل کرد و همانطور با پیژامه و زیر پیرهنی شروع کرد به دویدن توی خیابان جوری که انگار او هم تا به حال خون ندیده بود و من هیچوقت پدرم را ندیده بودم که با پیژامه و زیر پیراهنی توی خیابان که جای غریبه ها بود و حتما همه باید لباس مرتب میپوشیدیم تا به انجا برویم برود و فکر میکردم حتما اتفاق مهمی افتاده و حتما مردم هم میفهمند که اتفاق مهمی افتاده و همینطور خون از لا به لای مشت پدرم روی زمین میریخت به سمت درمانگاه می دوید و من گریه میکردم...

آدم بعد از این همه مدت بیاید بگوید که دلش لک زده برای آن روز که دندان پدرش درد میکرد و رفته بودند به بیمارستان تا پدرش دندانش را عصب کشی کند و او پشت در ایستاده بود و صدای فریاد پدرش را از داخل اتاق میشنید و فکر میکرده عصب کشی حتما سخت ترین و درد آور ترین کار دنیاست و هنوز که هنوز است هم همین فکر را میکند و بعد که پدرش بیرون آمده سوالی را که در تمام مدتی که پدرش داخل بوده و او روی نیمکت و مقابل تابلوی "بخش مامایی" نشسته بوده توی سرش چرخ میزده پرسیده بود که " بابا...زنای مامانی میرن این تو؟" و پدرش آنقدر خندیده که اشک از چشمانش سرازیر شده و هرجا که رسیده این ماجرا را جوری تعریف کرده که انگار از فیلمهای چارلی چاپلین هم خنده دار تر است.

و با اینکه میدانم بعد از این همه مدت شما منتظر خواندن نوشته های با اهمیت تری هستید باید بگویم که دلم لک زده برای مطب دکتر قوامی که توی یک باغ بود یکجایی توی شمیران...که همین الان هم دلم میخواهد بدانم که دکتر قوامی کجاست و چه میکند...آن روزها همیشه برایم سوال بود که چرا یک آقایی که همیشه جلوی پای پدرم بلند میشد خانه به آن بزرگی و باغ به آن بزرگی و استخر به آن بزرگی داشته و چرا پدرم که از همه مردهای دیگر که میشناختم قوی تر و خوش لباس تر و خوش صحبت تر بود در خانه قدیمی "دایی جون" زندگی میکرد.

دلم حتی لک زده برای خوابهای کودکی ام...آن کوچه باریک و خلوت که دو طرفش باغ بود و انتهایش به در بزرگی میرسید و همیشه دم غروب آنجا بودم و باد سرد عجیبی از سیاهی اعماق باغ می وزید و میدانستم پشت در چیزهای زیادی برای دیدن هست اما هیچوقت آن در را باز نکردم و به صرافت باز کردنش هم نیفتادم...

یا خانه قدیمی مادربزرگم...مادر مادرم...و زیرزمین رمز آلودی که داشت و همیشه یک غول از میان شیشه های سیر ترشی سی ساله سر به دنبالم میگذاشت و من در حالی که پتویی به سر داشتم به سمت بالا فرار میکردم و یکجا که حس میکردم دیگر به من رسیده روی پله ها قوز میکردم و پتو را کامل روی سرم می انداختم و همان موقع بیدار میشدم...
دلم لک زده برای آن خانه قدیمی و صدای بغ بغوی یا کریم هایی که بعد از ناهار و موقع خواب اجباری بعد از ظهر مثل لالایی بود و هنوز هم من جایی چنان بغبغوهایی نشنیده ام...

و دلم لک زده برای آن روزهایی که داشتن یک هفت تیر ترقه ای اوج آمال و آرزوهایم بود...هفت تیری چنان واقعی که فکر میکردم هیچکس نمیتواند بفهمد که ترقه ایست بس که صدایش شبیه تیر واقعی بود و هیچ ربطی به آن مسلسل " ترترو" ها که پر از چرخ دنده بودند نداشت...چه روزی بود آن روز که با پدرم رفتیم توی مغازه اسباب بازی فروشی سر نادرشاه و پدرم آنقدر پول داشت که یکی از آنها برای من و یکی برای برادرم بخرد...و من بزرگترین و قشنگ ترین هفت تیر را انتخاب کردم و پدرم هم مخالفتی نکرد و به جای یک حلقه یک بسته کامل ترقه هم برایم خرید و چه عشقی بود ان روزها باز کردن خشاب و جا گذاشتن ترقه ها و بعد تق...تق...تق...و اگر امروز بپرسند بهترین روز عمرت چه روزی بود بی شک یکی از بهترین روزهای عمرم همان روز بود...

ولی بهتر از آن روز تولدم بود که همه فامیل آمده بودند و مادرم هم یک لباس سبز گلدار پوشیده بود و هرکس برایم یک کادو آورده بود و خوب یادم است که یکی از آنها یک بازیکن راگبی پلاستیکی بود که توپی را پرتاب میکند و هنوز که هنوز است نفهمیدم که ان اسباب بازی چطور کار میکرد و چطور میتوانستم با فشار دادن دکمه اش باعث پرتاب آن توپ بیضی شوم و یکی دیگر یک مسلسل از همان ترترو ها برایم آورده بود که عمر مفیدش مثل بقیه مسلسل ترتروهایم یکهفته بود و بعد از چرخدنده های داخلش به عنوان فرفره استفاده میکردم و توی سینی میگذاشتم و میچرخاندم و پدرم این کار را با چنان مهارتی انجام میداد که متحیر میشدم که چطور انقدر تند میچرخد که دنده های کنارش دیگر دیده نمی شود...

توسط در September 9, 2009 1:00 AM | | نظرات (52)