نه...امروز نبودم...نه بهشت زهرا رفتم و نه مصلا... مثل مرغ چپیده بودم توی خانه...گفتم یک امروز را مثل خیلیهای دیگر بنشینم و فیلمی ببینم و غذایی درست کنم و فارغ از اینکه بیرون چه خبر است خوش بگذرانم...پیش خودمان بماند...اتفاقا اینجوری مزه اش بیشتر است...وقتی بیرون نا امن و خطرناک است... دود است و درد است و فریاد و اشک... آنوقت از آرامش و امنیت محیط خانه ات بیشتر لذت می بری...نشسته ام جلوی تلویزیون و برای خودم در یک لیوان بزرگ پر از یخ کلی دلستر لیمویی ریخته ام و همینطور که آرام آرام با انگشت یخها را میچرخانم از بی بی سی فارسی اتفاقات امروز را مرور میکنم... میگوید حدود سه هزار نفر آمده بودند...چه فرقی میکرد؟ چه میرفتم و چه نمیرفتم همین را میگفت...پس زیاد نباید عذاب وجدان داشته باشم...بعد از آن شنبه سیاه تقریبا اکثر تجمعات همین حدود بوده...دو هزار نفر...سه هزار نفر...چهار هزار نفر...اصلا گیرم ده هزار نفر...! توی همین تهران خودمان موسوی و کروبی چند رای آوردند...؟ امروز از هر هزار نفر فقط دو یا سه نفر پای رایشان ایستاده اند...دو یا سه نفر دارند هنوز فریاد میزنند و کتک میخورند و به زندان می افتند...سه نفر از هزار نفر...هزار نفری که روز اول همه مخالف بودند...همه یکدل بودند برای پس گرفتن رای شان...همه توی خیابان بودند...اولین تیر و ترقه ای که در شد و اولین گروه قداره بند که آمد نهصد و نود و هفت نفر چپیدند توی خانه...نهصد و نود و هفت نفر...! و امروز فقط سه نفر مانده اند و ادامه می دهند...حالا به من بگویید که صدا و سیما حق ندارد ما را اغتشاشگر بخواند...؟ جایی که نهصد و نود هفت نفر از "معترضین دیروز" ساکت و دست به سینه امروز نشسته اند و سر تسلیم و تمکین فرود آورده اند به حکم رهبری، سر و صدا راه انداختن و شلوغ کردن سه نفر جز اغتشاش چه معنی میدهد...؟
از بعد از ظهر حس بدی دارم...تلخ شده ام این روزها...کسانی که این روزها در خیابان کتک میخورند تنها هستند و دقیقا به همین دلیل است که کتک میخورند و یا راهی زندان میشوند...که میخواهند بر خلاف جریان آب شنا کنند...که وقتی همه به قضا و قدر تن داده اند و اراده ای برای تغییر اوضاع ندارند آنها خود میخواهند قضا و قدرشان را تغییر دهند...امروز خواستم مزه منفعل بودن را بچشم (دو بار دستم رفت که بنویسم "بی شرف بودن" اما دیدم دوستان و خویشان منفعلم ممکن است بهشان بر بخورد)...اگر به هیچ چیز فکر نکنی البته بد نیست...اگر همه تمرکزت را بگذاری روی حس خنکای مطبوع یخ در نوک انگشتت و شنیدن صدای جیرینگ جرینگ آرامبخش برخورد یخ با جداره شیشه ای لیوان...واقعا بد نیست...اما به شرط اینکه فکر نکنی و اگر هم فکری به سرت میزند توجیه این باشد که چرا توی خانه مانده ای و یا باید بمانی...چند نمونه توجیه دم دست:
این چیزها سیاست است و سیاست پدر و مادر ندارد...
اینهمه آدم کشته شدند چه شد مگر؟ آب از آب تکان خورده ؟
آدم زرنگ و عاقل در این دوره زمانه باید کلاه خودش را دو دستی بچسبد.
ای بابا...ما که از اول هیچکدام از این پدرسوخته ها را قبول نداشتیم...حالا برویم بگوییم سگ نمیخواهیم و شغال میخواهیم؟
اینها را انگلیس آورده و هر وقت موقعش بشود خودش هم اینها را میبرد...من و تو چه کاره ایم؟
باید از این مملکت رفت...به خدا این مردم لیاقتشان همین احمدی نژاد است.
دیشب لیست بلند بالایی از همه دوستان و آشنایان و بستگانی که به موسوی و یا کروبی رای داده بودند در اوردم...بالاخره همین هم یک نمونه گیری آماری ست که تعمیمش بدهیم میشود تهران خودمان...جلوی اسم تک تک هرکدام تیک زده بودم و توجیهاتشان را هم تا جایی که در خاطرم بود و بحث شده بود نوشته بودم...حدود سه درصدشان بعد از اعلام نتیجه انتخابات و سرکوبی روز شنبه هنوز هم جسته و گریخته در اعتراضات خیابانی شرکت می کردند...یعنی به عبارت بهتر خود من، دو تن از بستگان خانم شین و یکی از مشتریان شرکتمان...همین...از حدود صد و سی نفری که لیست کرده بودم و میدانستم رای شان به چه کسی بوده فقط همینها...و البته امروز که من هم نبودم...! (همین نشان میدهد کلا دوستان و اطرافیان و آشنایان من نسبت به جامعه اماری تهران پراگماتیست ترند!!)...گفتم این بار بنشینم خانه و ببینم چطور میشود...طوری نشد...چند ساعت گذشت...آن بیرون یک عده را زدند و یک عده را گرفتند و یک روز دیگر هم گذشت...
هر حکومتی یک آستانه فروپاشی دارد...فشار که از حدی بگذرد پایه های هر حکومتی شروع میکند به لرزیدن...لرزشهایی که برای ناظرینی که بیرون هستند حتی محسوس نیست...تا لحظه آخر فکر میکنی عجب ساختمانی ست...این همه فشار و هنوز همه چیز سر جای خودش است...اما ناگهان همه چیز فرو میریزد...همه فرو میروند توی زمین...به شرطی که فشار به آن حد رسیده باشد...اگر آن جمعیت میلیونی مانده بود توی خیابان و پای حرف و رای خود ایستاده بود اینها لرزیدن پایه های حکومتشان را احساس کرده بودند... و آن وقت اگر عاقل بودند قبل از واپاشی به خواست مردم گردن می نهادند...در همان روزی که رهبر فرمان آتش داد و اینها با همه قوا به میدان امدند، بیست نفر را کشتند ...و با کشتن بیست نفر، سه میلیون آدم را در همین تهران راهی خانه ها کردند...الان دیگر اعتماد به نفس گرفته اند...تجربه پیدا کرده اند...اگر روز اول با دلهره و ترس خشونت و کشتار را شروع کردند و مطمئن نبودند عاقبت کارو عکس العمل مردم چیست، الان مطمئن و بدون ترس ادامه میدهند...عکس العمل مردم به خشونت رفتار متقابل و حتی افزایش اعتراضات نبود...عقب نشینی و خانه نشینی بود...و این یعنی خشونت بیشتر = شهر آرام تر و اعتراضات کمتر.
دموکراسی و مفاهیم مشابه برای ما هنوز یک کالای لوکس است...یک چیز تجملی ست که خب اگر باشد بهتر است ولی وقتی نیست هم برای به دست اوردنش به آب و آتش نمیزنیم...بدبختی ما این است که فکر میکنیم میشود در جامعه ای قرون وسطایی غاری داشته باشیم و در آن خوب و مثل یک انسان مدرن و با استانداردهای یک انسان آزاد امروزی زندگی کنیم...بدبختی ما این است که هیچ کداممان دغدغه های اجتماعی نداریم و همه چیز برایمان در قلمرو شخصی خودمان است که تعریف میشود...شجاع و جسوریم اما برای کسی که روی ماشینمان خط انداخته باشد...فریادمان بلند است اما برای کسی که جلوی در خانه مان آشغال گذاشته باشد...دست به چوب و زنجیرمان هم بد نیست اما برای کسی که به زن و دخترمان چپ نگاه کرده باشد...هرچیزی برای ما وقتی معنا و مفهوم پیدا میکند که به حیطه شخصی و خصوصی مان مربوط شود...همه هم سر و ته همین هستیم...ایرانی...ایرانی مادر زاد!
امروز دلمرده تر از همیشه خانه نشسته بودم و با خودم فکر میکردم که چاره چیست...من چطور میتواتم به این لیست بلند بالایی که تهیه کرده ام بقبولانم که خیلی وقتها حقوق اجتماعی مهمتر از حق و حقوق فردی است...چطور میتوانم این صد و سی نفر را متقاعد کنم که میتوانند و باید اوضاع را عوض کنند...چطور میتوانم فقط بیست نفرشان را متقاعد کنم؟
به هر حال...شاید زیاد بدبین شده ام...شاید خیلی فشار رویم بوده و عصبی شده ام...شاید هنوز همین راههای کم خطر تر جواب بدهد...همین روی اسکناس شعار نوشتن ها...سر پشت بام الله اکبر گفتن ها...و...و...
بدبختی اینجاست که همین کارهای ساده و کم خطر هم فراگیر نشده...که خیلیها همین کارها را هم نمیکنند...که خیلیها از زور روشنفکری و عاقل بودن شده اند مجسمه...!
امروز نرفتم...نرفتم که بتوانم حرف بزنم...که هر حرفی که میزنم به خودم هم گفته باشم...که به کسی بر نخورد...و امیدوارم همینطور باشد.