[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
نهصد و نود هفت از هزار...

نه...امروز نبودم...نه بهشت زهرا رفتم و نه مصلا... مثل مرغ چپیده بودم توی خانه...گفتم یک امروز را مثل خیلیهای دیگر بنشینم و فیلمی ببینم و غذایی درست کنم و فارغ از اینکه بیرون چه خبر است خوش بگذرانم...پیش خودمان بماند...اتفاقا اینجوری مزه اش بیشتر است...وقتی بیرون نا امن و خطرناک است... دود است و درد است و فریاد و اشک... آنوقت از آرامش و امنیت محیط خانه ات بیشتر لذت می بری...نشسته ام جلوی تلویزیون و برای خودم در یک لیوان بزرگ پر از یخ کلی دلستر لیمویی ریخته ام و همینطور که آرام آرام با انگشت یخها را میچرخانم از بی بی سی فارسی اتفاقات امروز را مرور میکنم... میگوید حدود سه هزار نفر آمده بودند...چه فرقی میکرد؟ چه میرفتم و چه نمیرفتم همین را میگفت...پس زیاد نباید عذاب وجدان داشته باشم...بعد از آن شنبه سیاه تقریبا اکثر تجمعات همین حدود بوده...دو هزار نفر...سه هزار نفر...چهار هزار نفر...اصلا گیرم ده هزار نفر...! توی همین تهران خودمان موسوی و کروبی چند رای آوردند...؟ امروز از هر هزار نفر فقط دو یا سه نفر پای رایشان ایستاده اند...دو یا سه نفر دارند هنوز فریاد میزنند و کتک میخورند و به زندان می افتند...سه نفر از هزار نفر...هزار نفری که روز اول همه مخالف بودند...همه یکدل بودند برای پس گرفتن رای شان...همه توی خیابان بودند...اولین تیر و ترقه ای که در شد و اولین گروه قداره بند که آمد نهصد و نود و هفت نفر چپیدند توی خانه...نهصد و نود و هفت نفر...! و امروز فقط سه نفر مانده اند و ادامه می دهند...حالا به من بگویید که صدا و سیما حق ندارد ما را اغتشاشگر بخواند...؟ جایی که نهصد و نود هفت نفر از "معترضین دیروز" ساکت و دست به سینه امروز نشسته اند و سر تسلیم و تمکین فرود آورده اند به حکم رهبری، سر و صدا راه انداختن و شلوغ کردن سه نفر جز اغتشاش چه معنی میدهد...؟
از بعد از ظهر حس بدی دارم...تلخ شده ام این روزها...کسانی که این روزها در خیابان کتک میخورند تنها هستند و دقیقا به همین دلیل است که کتک میخورند و یا راهی زندان میشوند...که میخواهند بر خلاف جریان آب شنا کنند...که وقتی همه به قضا و قدر تن داده اند و اراده ای برای تغییر اوضاع ندارند آنها خود میخواهند قضا و قدرشان را تغییر دهند...امروز خواستم مزه منفعل بودن را بچشم (دو بار دستم رفت که بنویسم "بی شرف بودن" اما دیدم دوستان و خویشان منفعلم ممکن است بهشان بر بخورد)...اگر به هیچ چیز فکر نکنی البته بد نیست...اگر همه تمرکزت را بگذاری روی حس خنکای مطبوع یخ در نوک انگشتت و شنیدن صدای جیرینگ جرینگ آرامبخش برخورد یخ با جداره شیشه ای لیوان...واقعا بد نیست...اما به شرط اینکه فکر نکنی و اگر هم فکری به سرت میزند توجیه این باشد که چرا توی خانه مانده ای و یا باید بمانی...چند نمونه توجیه دم دست:

این چیزها سیاست است و سیاست پدر و مادر ندارد...
اینهمه آدم کشته شدند چه شد مگر؟ آب از آب تکان خورده ؟
آدم زرنگ و عاقل در این دوره زمانه باید کلاه خودش را دو دستی بچسبد.
ای بابا...ما که از اول هیچکدام از این پدرسوخته ها را قبول نداشتیم...حالا برویم بگوییم سگ نمیخواهیم و شغال میخواهیم؟
اینها را انگلیس آورده و هر وقت موقعش بشود خودش هم اینها را میبرد...من و تو چه کاره ایم؟
باید از این مملکت رفت...به خدا این مردم لیاقتشان همین احمدی نژاد است.

دیشب لیست بلند بالایی از همه دوستان و آشنایان و بستگانی که به موسوی و یا کروبی رای داده بودند در اوردم...بالاخره همین هم یک نمونه گیری آماری ست که تعمیمش بدهیم میشود تهران خودمان...جلوی اسم تک تک هرکدام تیک زده بودم و توجیهاتشان را هم تا جایی که در خاطرم بود و بحث شده بود نوشته بودم...حدود سه درصدشان بعد از اعلام نتیجه انتخابات و سرکوبی روز شنبه هنوز هم جسته و گریخته در اعتراضات خیابانی شرکت می کردند...یعنی به عبارت بهتر خود من، دو تن از بستگان خانم شین و یکی از مشتریان شرکتمان...همین...از حدود صد و سی نفری که لیست کرده بودم و میدانستم رای شان به چه کسی بوده فقط همینها...و البته امروز که من هم نبودم...! (همین نشان میدهد کلا دوستان و اطرافیان و آشنایان من نسبت به جامعه اماری تهران پراگماتیست ترند!!)...گفتم این بار بنشینم خانه و ببینم چطور میشود...طوری نشد...چند ساعت گذشت...آن بیرون یک عده را زدند و یک عده را گرفتند و یک روز دیگر هم گذشت...

هر حکومتی یک آستانه فروپاشی دارد...فشار که از حدی بگذرد پایه های هر حکومتی شروع میکند به لرزیدن...لرزشهایی که برای ناظرینی که بیرون هستند حتی محسوس نیست...تا لحظه آخر فکر میکنی عجب ساختمانی ست...این همه فشار و هنوز همه چیز سر جای خودش است...اما ناگهان همه چیز فرو میریزد...همه فرو میروند توی زمین...به شرطی که فشار به آن حد رسیده باشد...اگر آن جمعیت میلیونی مانده بود توی خیابان و پای حرف و رای خود ایستاده بود اینها لرزیدن پایه های حکومتشان را احساس کرده بودند... و آن وقت اگر عاقل بودند قبل از واپاشی به خواست مردم گردن می نهادند...در همان روزی که رهبر فرمان آتش داد و اینها با همه قوا به میدان امدند، بیست نفر را کشتند ...و با کشتن بیست نفر، سه میلیون آدم را در همین تهران راهی خانه ها کردند...الان دیگر اعتماد به نفس گرفته اند...تجربه پیدا کرده اند...اگر روز اول با دلهره و ترس خشونت و کشتار را شروع کردند و مطمئن نبودند عاقبت کارو عکس العمل مردم چیست، الان مطمئن و بدون ترس ادامه میدهند...عکس العمل مردم به خشونت رفتار متقابل و حتی افزایش اعتراضات نبود...عقب نشینی و خانه نشینی بود...و این یعنی خشونت بیشتر = شهر آرام تر و اعتراضات کمتر.
دموکراسی و مفاهیم مشابه برای ما هنوز یک کالای لوکس است...یک چیز تجملی ست که خب اگر باشد بهتر است ولی وقتی نیست هم برای به دست اوردنش به آب و آتش نمیزنیم...بدبختی ما این است که فکر میکنیم میشود در جامعه ای قرون وسطایی غاری داشته باشیم و در آن خوب و مثل یک انسان مدرن و با استانداردهای یک انسان آزاد امروزی زندگی کنیم...بدبختی ما این است که هیچ کداممان دغدغه های اجتماعی نداریم و همه چیز برایمان در قلمرو شخصی خودمان است که تعریف میشود...شجاع و جسوریم اما برای کسی که روی ماشینمان خط انداخته باشد...فریادمان بلند است اما برای کسی که جلوی در خانه مان آشغال گذاشته باشد...دست به چوب و زنجیرمان هم بد نیست اما برای کسی که به زن و دخترمان چپ نگاه کرده باشد...هرچیزی برای ما وقتی معنا و مفهوم پیدا میکند که به حیطه شخصی و خصوصی مان مربوط شود...همه هم سر و ته همین هستیم...ایرانی...ایرانی مادر زاد!
امروز دلمرده تر از همیشه خانه نشسته بودم و با خودم فکر میکردم که چاره چیست...من چطور میتواتم به این لیست بلند بالایی که تهیه کرده ام بقبولانم که خیلی وقتها حقوق اجتماعی مهمتر از حق و حقوق فردی است...چطور میتوانم این صد و سی نفر را متقاعد کنم که میتوانند و باید اوضاع را عوض کنند...چطور میتوانم فقط بیست نفرشان را متقاعد کنم؟

به هر حال...شاید زیاد بدبین شده ام...شاید خیلی فشار رویم بوده و عصبی شده ام...شاید هنوز همین راههای کم خطر تر جواب بدهد...همین روی اسکناس شعار نوشتن ها...سر پشت بام الله اکبر گفتن ها...و...و...
بدبختی اینجاست که همین کارهای ساده و کم خطر هم فراگیر نشده...که خیلیها همین کارها را هم نمیکنند...که خیلیها از زور روشنفکری و عاقل بودن شده اند مجسمه...!

امروز نرفتم...نرفتم که بتوانم حرف بزنم...که هر حرفی که میزنم به خودم هم گفته باشم...که به کسی بر نخورد...و امیدوارم همینطور باشد.

توسط در July 31, 2009 1:35 AM | | نظرات (53)
آنچه گذشت...

در خیابان ولیعصر و پایین تر از مسجد بلال منتظر خانم شین بودم که دیدم جمعیت از سوی مسجد بلال در حال شعار دادن به سمت من در حال حرکت است...حدود سیصد – چهارصد نفر بودند...به من که رسیدند از یکیشان پرسیدم مگر مراسم برگزار نمیشود...گفت نگذاشتند و جمعیت را متفرق کردند...جمعیت کم کم از جلوی من عبور کرد و به سمت پایین رفت...همانجا ایستادم تا خانم شین بیاید و ما هم پایین برویم که سر و کله پلیس ضد شورش پیدا شد...مثل گله گرگ از عقب داشتند جمعیت را تعقیب میکردند...جمعیت تقریبا بیست سی متری از من فاصله گرفته بود و از پیاده روی شرقی خیابان ولیعصر در حالی که شعار میداد به سمت پایین حرکت میکرد...موقعیت به گونه ای شد که من دقیقا میان نیروهای ضد شورش قرار گرفته بودم...فرمانده نیروها یک سرهنگ قد کوتاهی بود که بسیار عصبی مینمود...درست روبروی من که رسید فریاد زد "بریزید توشون...بزنیدشون..."...سربازها انگار هنوز دو دل بودند و با آن سرعت و حرارتی که مد نظر فرمانده شان بود عمل نکردند...آن سرهنگ ناگهان با حالتی عصبی دست برد و از کمر یکی از سربازهایش یک باطوم کشید و فریاد زد:" گفتم بریزید توشون" ...و خودش نعره زنان از عقب به سمت جمعیت هجوم برد... پشت سرش سربازها و افسران انگار به خود امده باشند همه با هم به سمت جمعیت یورش بردند...صحنه بدی بود...جمعیت غافلگیر شد...همانجا میخکوب ایستاده بودم و نگاه میکردم...زدند...بدجور هم زدند...زنی روی زمین افتاده بود و یکی از افسرها ول کن نبود...همینطور با باطوم میزد...صحنه بدی بود...ناگهان از پشت سرم صدای فوحشی شنیدم و بلافاصله حس کردم پشت پایم سوخت...برگشتم و نگاهش کردم...زد و رفت...پشت سرش یکی دیگر آمد...باطومش را بالا برد و فرود آورد روی سرم ...درست بالای گیج گاه...باورم نمیشد...خم نشدم...آخ هم نگفتم...نمیدانم چرا...شاید فکر کردم اگر سرم را بگیرم و دولا شوم و سر و صدا کنم بیشتر کتک میخورم...شاید فکر کردم اگر بدوم و فرار کنم حتما میفتند دنبالم و بیشتر میزنند...شاید بیشتر متعجب بودم...نمیدانم...همه چیز خیلی سریع بود...یک زنی شروع کرد جیغ زدن...یکی دیگر جیغ زد که : "توی سرش زدی...توی سرش زدند..."اصلا نمیدانستم چه شده...گیج نشده بودم و اتفاقا همه چیز را با جزئیات حس میکردم...همینطور ایستاده بودم آن وسط...شدت عمل آن افسر گارد را دیده بودم که چطور به سمتم هجوم آورد و باطومش را برد بالا و با چه شدتی روی سرم فرود آورد اما اصلا درد نداشتم...چیزی که دیدم با چیزی که حس کرده بودم اصلا جور در نمی آمد...چند قدمی به سمت دیوار رفتم...چند تا موتور سوار گارد در چند متری ام ایستاده بودند...منتظر حمله آنها بودم که هیچ اتفاقی نیفتاد...حتما دلشان سوخته بود...یکی دستم را گرفت و کشید توی کوچه...گفت برو...برو...داخل کوچه که رفتم دستم را روی سرم کشیدم...تقریبا مطمئن بودم که سرم شکسته...ولی دستم خیس نشد...نه...نشکسته بود...عجب کله ای دارم من...!یا شاید هم باطومش تقلبی بوده...در همان حیص و بیص خانم شین زنگ زد...گفتم نیا...من دارم میایم سمت شرکتتان...همینطور پیاده رفتم تا جلوی شرکت خانم شین که تقریبا همان نزدیکی بود...توی راه سعی کردم به جزئیات مسیر توجه کنم...راجع به اتفاقات دیروز و دیشب فکر کنم...حتی شروع کردم به شمارش معکوس...خدا را شکر...مغزم مثل ساعت کار میکرد...اما کم کم درد پایم شروع شد...به محل کار خانم شین که رسیدم آمده بود پایین...ماجرا را که گفتم کلی هول کرد و بعد از کلی معاینه کردن و تستهای مختلف گرفتن خیالش که راحت شد کلی قربان صدقه ام رفت...گفت از سمت ولیعصر نرویم...گفتم اتفاقا میخواهم ببینم چه خبر شده...در تمام مسیر برگشت تا میدان ونک دیگر خبری نبود...اما میدان ونک به طرز غیر عادی شلوغ بود و کلی نیرو اطراف میدان مستقر بودند...سوار ماشین شدیم و برگشتیم...به خانه که رسیدم حدود ساعت هفت شوهر خواهرم زنگ زد که ونک چه خبر است؟ گفتم نمیدانم...من یک ساعت پیش آنجا بودم...گفت همه مانده اند توی ترافیک...همه راهها بسته است...همان حوالی بود...حدس زدم که درگیریها بعد از رفتن ما هم ادامه پیدا کرده باشد...

توسط در July 26, 2009 8:27 PM | | نظرات (71)
ساعت چهار مسجد بلال...

در جریان مراسم ختم یکی دیگر از کشته شدگان اعتراضات اخیر (محسن روح الامینی) امروز یکشنبه چهارم مرداد ساعت 16 واقع در مسجد بلال صدا و سیما (خ ولیعصر - نرسیده به پارک وی) که هستید...؟
محض اطلاعاتان موسوی و کروبی و احتمالا محسن رضایی و خیلی دیگر از کله گنده ها در این مراسم شرکت خواهند کرد
.محسن روح الامینی فرزند دکتر عبدالحسین روح الامینی ست که از چهره های شناخته شده نظام و جریان اصلاحات است

فرصت کم است...اما تا همین چند ساعت مانده به شروع مراسم به هرکس که میتوانید اطلاع رسانی کنید.

پ.ن: در همین رابطه این نوشته هم خواندنیست.

توسط در July 26, 2009 1:21 PM | | نظرات (14)
باز هم محمد قائد...

یکی از آرزوهای همیشگی من رو در رو شدن با محمد قائد بوده...یکبار فکر کنم همین مهیار خودمان بود که وقتی از شوق من برای دیدن او با خبر شد گفت که طرف بلااستثناء سه شنبه شب ها میرود رستوران فلانجا و لوبیا پلو میخورد...چند بار شال و کلاه کردم که بروم سر وقتش و حتی اگر رویم نشود جلو بروم و حال و احوالی کنم از دور لوبیا پلو خوردن و جنبیدن سبیلهایش را تماشا کنم...اما هر بار اتفاقی افتاد و قسمت نشد...اینها را میگویم که بدانید چقدر برایم اسطوره است این آدم...اولین بار دو- سه سال پیش بود که کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی اش را خواندم (اینجا در موردش نوشته ام)...و بعد از آن تقریبا همه کتابهایش را چه انها که تجدید چاپ شدند و چه آنها که نشدند گیر آوردم و بلعیدم...بعد تر ها وبلاگ و یا سایتش را کشف کردم و شدم مشتری دائمی نوشته هایش...

اما گریز دوباره ام به محمد قائد دو علت دارد...اولی تجدید چاپ "دفترچه خاطرات و فراموشی" ست که یک خبر خوب است برای آنهایی که تا امروز موفق به تهیه اش نشده اند و یا آنهایی که از ذوقشان به هر کس و ناکسی کتاب را امانت داده اند و نهایتا کتابشان ملاخور شده...دومین دلیلش هم نوشته ها و تحلیل های خوب قائد پس از انتخابات است که در سایت قرار میدهد...به عنوان مثال اولین واکنش قائد به اعلام نتایج انتخابات اخیر نوشته ای بود با نام "شیشکی ارواح" که برای خالی نبودن عریضه بخشی از آن را می آورم...:

"يخ در آفتاب با چنان سرعتی آب نمی‌شود كه ستونهای ظاهراً ستبر نظام مقدس در مدت زمانی چنين كوتاه به باد رفت. نسيم ِ آزادی با خاموش‌شدن پنكه به قوطی برنگشت. باد شد و طوفان شد.

در ايران ِ قرن نوزدهم بسياری يقين يافتند در اينگيليس عقول قوم می‌نشينند نقشه‌هايی برای‌ ادارۀ‌ جهان طی‌ صد سال بعد می‌كشند و در دولابچه‌ای سرّی می‌گذارند، و سياسيون هر چند وقت يك بار سر وقت آن گنجه می‌روند و طبق دستور عمل می‌كنند.

جلسات سرّی در سراسر جهان بسيار بوده و هست اما در آن خرافات سياسی دست‌كم دو نكته باورنكردنی به نظر می‌رسد. اول اينكه افرادی‌ بتوانند تا زمانی چنان دور را پيش‌بينی كنند. حتی پيش‌بينی تحولات چند ماه آينده فوق قوۀ تصور بشر به نظر می‌رسد، تا چه رسد به دهها سال بعد.
دوم، كه مخهايی چنان سترگ ناشناس بمانند. در عرصۀ شطرنج به كسی كه قادر به پيش‌بينی ده‌پانزده حركت باشد قهرمان جهان می‌گويند (در مقابل ِ چهل ميليون حركت در برنامۀ كامپيوتر شطرنج‌باز).

درهرحال، در ايران اكنون يك سؤال بزرگ اين است كه بازی فعلی را چه كسانی طراحی كرده‌اند، سكان در دست چه محافلی است و اين مخهای عظيم چرا ”نقاب ز رخ بر نمی‌كشند“. اين سناريوی ناشيانه كجا به دست چه كسانی تهيه شد و بازيگران جلو صحنه جزو بازيگردانان پشت صحنه هم هستند؟

در اين مورد كه چند حركت را پيش‌بينی كرده‌اند البته نمی‌توان انتظار پوكر ِ روباز داشت اما از قمارباز ارقه‌ كه ‌ورق از آستين در می‌آورد انتظار می‌رود در جمع و تفريق ‌بتواند نمرۀ‌ ناپلئونی ‌بگيرد. ارقامی كه به‌عنوان نتيجۀ انتخابات بيرون دادند بيش از آنكه در مقولۀ رياضيات بگنجد از نوع شيشـَكی بود ــــ آن هم دست‌ساز نه مهندسی‌‌ساز، اما كشيده و پرصدا و حاكی از اعتمادبه‌نفسی غيرعادی، مشخصاً به منظور تحقير چند ده ميليون نفر.

در يادآوری ِ اعتقادات خرافی‌ پدران ِ ‌رندمان نمی‌توان از پوزخند و حسرت خودداری كرد: آن جلسات فراماسونی عقلای‌ توطئه‌گر ِ وطنخواه و دولابچه‌ها و نقشه‌های صدساله در كپی‌كاری ِ تحت ليسانس ما تبديل به شيشكی‌ای ‌شده است كه انگار يك مدّاح بدصدا پشت ”اكو“ی ارزان‌قيمتی كه دم ميدان بهارستان كرايه می‌دهند اجرا كند.

آيا مدّاح فقط لب می‌زند در همان حال كه نوار ِ شيشـَكی پخش می‌شود؟ اگر اين طور باشد، نورافكن بر اشباح شيشـَكی‌ساز هم خواهد افتاد؟"

پ.ن:
یکی نیست به من بگوید مردک تو بخشی از نوشته را آورده ای یا کل نوشته را منهای چند خط شعر اولش؟ خب بابا...چرا می زنید؟ شعرش را هم در پانوشت می آورم که بشود کل نوشته:

" قشونى خلق را با نيزه راندند
ولى مردم به جاى خويش ماندند
رضاخان را به جاى خود نشاندند
به جاى گـُل، بر او آجر پراندند
نشايد كرد با افكار پيكار
ببايد خواست از مخلوق زنهار
دريغ از راه دور و رنج بسيار
. . . .
وكيلان اين تشرها چون شنيدند
ز جاى خويش از وحشت پريدند
به تنبانهايشان از ترس ريدند
نود رأى موافق آفريدند
بر اين جمعيتِ مرعوبِ گـُـهكار
سليمان‌بن‌محسن شد علمدار
دريغ از راه دور و رنج بسيار
از ترجيع‌بند جمهوری‌نامه، سرودۀ ‌بهار و عشقی، فروردين 1303

توسط در July 23, 2009 12:29 PM | | نظرات (17)
گزارش نماز جمعه امروز تهران...

حدود ساعت یازده بود که به روبروی درب اصلی دانشگاه تهران رسیدم...مردم دسته دسته همانجا و در پیاده روهای اطراف تجمع کرده بودند...شخصا انتظار بیشتر از اینها را داشتم...از بلندگوهای نصب شده یکی از مسئولین ستاد نماز جمعه داشت پیش خطبه ها را میخواند...حرف اصلی اش این بود که مملکت متعلق به امام زمان است و رهبر هم مطابق قانون حکمش فصل الخطاب است...داشت برای هاشمی خط و نشان میکشید و دائم وظایف خطیب جمعه را یاداوری میکرد که نباید بر خلاف حکم رهبری و قانون حرفی بزند و موضعی اتخاذ کند...خواستم بروم داخل دانشگاه که گفتند باید موبایل و کیف و خلاصه هرچه همراه دارم تحویل بدهم...پرسیدم کجا...اتوبوسی را نشان دادند...دو دل بودم که داخل بروم یا بیرون بمانم...بالاخره دل به دریا زدم که بروم داخل...متصدی مربوطه از تحویل کیفم به بهانه جا نداشتن خود داری کرد و من را حواله داد به خیابانهای اطراف و گفت انجا موکت و سجاده و همه چیز فراهم هست...چند قدمی دور نشده بودم که دیدم زکی...همان اتوبوس و همان آقا کیف یکی از برادران بسیجی را تحویل گرفت...پیش خودم فکر کردم که کاش نقشه ام را عملی کرده بودم و با قیافه مبدل آمده بودم...راستش خانم شین که گفت حالش خوب نیست و نمیتواند بیاید دیگر دل و دماغ بالماسکه بازی ما هم افتاد و با همان تیپ اریجینال خودمان راهی انقلاب شدیم...به هر حال ما را از در اصلی راه ندادند و این هم شگردی بود که تا میتوانند هواداران میر حسین و معترضین را بیرون از دانشگاه و در خیابانهای اطراف نگه دارند...ناچار به سمت خیابان قدس (ضلع شرقی دانشگاه تهران) رهسپار شدم...آنجا اوضاع بهتر بود...تقریبا تمام طول خیابان هواداران سبز پوش میرحسین ایستاده و یا نشسته بودند و حسابی شعار میدادند و کسی گوشش به حرفهای مفتی که از بلندگوها پخش میشد بدهکار نبود...مرگ بر روسیه...هیهات من الذله...یا حسین میر حسین و مرگ بر دیکتاتور شعارهایی بود که به وفور شنیده میشد...چند لحظه ای آنجا بودم که دلم طاقت نیاورد و گفتم بروم اضلاع دیگر دانشگاه ببینم چه خبر است...تقریبا نزدیک بلوار کشاورز تجمع نیروهای بسیجی محسوس بود...صحنه جالبی آنجا دیدم که شاید با دوربین کسی شکار شده باشد...حدود بیست موتور دو ترک از نیروهای بسیج با باطوم و پشت سرشان نیز یک وانت پر از بسیجی ها در حال حرکت بود...نمیدانم چطور شد که ناگهان وانت به آخرین موتور برخورد کرد و موتورسوار و راکب هر دو با سر و صدای زیاد پخش زمین شدند...یکی دو تا از موتورهای جلویی که ظاهرا فکر کرده بودند کسی تعرضی به نیروهایشان کرده به سرعت از موتور پایین پریدند و با حالت خیلی تهاجمی به سمت عقب یورش آوردند...صحنه دیدنی بود وقتی که ضارب و مضروب هر دو خودی از آب در آمدند و مهاجمین انگار آب یخی رویشان ریخته شده باشد با دیدن این صحنه وا رفتند...هرچه بود آن موتور دیگر روشن نشد و آن دو بسیجی هم که قیافه ها و تیپشان داد میزد رده بالا هستند لنگ لنگان به مسیرشان ادامه دادند...
تجمعات اصلی در ضلعهای شمالی ،شرقی و جنوبی دانشگاه بود...تصمیم گرفتم به ضلع جنوبی بروم و روبروی درب اصلی دانشگاه شاهد اتفاقات باشم...وقتی به ضلع جنوبی و خیابان انقلاب بازگشتم تقریبا جمعیت دو برابر شده بود و دیگر حالت پراکنده نداشت و لاین وسط بی آرتی و تا حدودی دو لاین دیگر مملو از معترضین بود...شعارها با شدت ادامه داشت و صدای خطیبی که پیش خطبه میخواند با وجود بلندگوهای متعدد و قوی به زحمت شنیده میشد...صحنه جالب دوم اینجا بود که اتفاق افتاد...یک بسیجی دیگر با دوربین هندی کم بالای سقف کیوسک مطبوعاتی رفته بود و داشت از مردم فیلم میگرفت...حرکت جمعیت به گونه ای شد که یک لحظه تمام اطراف کیوسک را جمعیت سبز پوش احاطه کردند و شروع کردند به هو کردن و سوت زدن...آن بسیجی هم پر رو پر رو ایستاده بود و با لبخند فیلم میگرفت...ناگهان یک دلاوری پیدا شد و رفت آن بالا و با یک اردنگی ایشان را به پایین راهنمایی کرد...دیگر نفهمیدم چه بلایی بر سر او و دوربینش آمد...به هر حال از این صحنه با موبایل خودم فیلم گرفتم که چون خیلی دستم حرکت داشت چیز خوبی از آب در نیامد...خیلیهای دیگر هم همزمان از جلوتر داشتند از همان صحنه فیلم میگرفتند و احتمال میدهم فیلمش به زودی توی سایتهایی مثل یوتیوب قرار بگیرد...
خلاصه درست روبروی درب اصلی دانشگاه تهران برای خودمان خوش و خرم بودیم و شعار میدادیم که یکهو دیدیم ددم وای...! گارد ضد شورش شروع کرد به گاز اشک آور زدن و حمله کردن به سوی مردم...هنوز نوبت به هاشمی نرسیده بود...من بد جایی گیر افتاده بودم...درست توی مرز بین مردم و نیروهای پلیس...با اولین حمله نیروهای ضد شورش، عکس العمل مردم کمی دور از انتظار و تند بود... مقابله به مثل ...باران سنگ و بطریهای آب و خلاصه هرچه دم دست بود به روی نیروهای مهاجم باریدن گرفت و باعث شد بلافاصله نیروهای مهاجم به عقب رانده شوند...اما موج حمله بعدی گارد ویژه با نفرات بیشتر و خشونت بیشتری بود...و تا حدودی توانستند مردم را عقب برانند...اعتراف میکنم که ترسیده بودم...من درست بدترین جا بودم ...بین نیروهای ضد شورش و هسته تجمعی که نیروی ضد شورش با تمام قوا میخواست ان را متفرق کند...از بالای سرم و بعضا بغل گوشم سنگ و گلوله های گاز اشک آور بود که سفیر کشان عبور میکرد...در این حیص و بیص بود که اوضاع بد تر هم شد و سواره نظام آهنین (همان موتورسوارهای زره پوش) از راه رسیدند...موتور اول و دوم به خیر گذشت...اما سومی نه گذاشت و نه برداشت و با باطوم صاف گذاشت پشت پایمان...و اینطور بود که ما هم جانباز راه اصلاحات شدیم...البته صادقانه بگویم که درد نداشت و بدبختی حتی وقتی به خانه رسیدم و با آب و تاب جریان باطوم خوردنم را برای خانم شین گفتم و کشیدم پایین که جایش را ببیند هیچ اثری نمانده بود و کلی باعث شرمندگی شد...! بگذریم...با هزار بدبختی خودم را کشاندم به یکی از خیابانهای اطراف...خوشبختانه جهت باد به گونه ای بود که بلافاصله ابر دود حاصل از شلیک گازهای اشک آور گم و گور شد...بعد که به خانه رسیدم از تلویزیون شنیدم که ظاهرا باد همه دودها را با خودش به صحن دانشگاه و محل برگزاری نماز جمعه برده و باعث سوزش چشم برادرانی شده که به عنوان "دکور صدا دار" روبروی جایگاه به صف شده بودند...

دردسرتان ندهم...از خیابان موازی با انقلاب (در لاین جنوبی) دوباره به سمت میدان انقلاب حرکت کردیم...به آنجا که رسیدیم تازه سخنرانی هاشمی داشت شروع میشد...یک گوشه دنجی گیر آوردیم و نشستیم...(من هم عجب عادت بدی پیدا کرده ام که برای خودم که یک آدم مفردی بیش نیستم ضمایر جمع استعمال میکنم)...به هر حال یک گوشه دنجی گیر آوردم و نشستم...هاشمی که شروع کرد اول هی آسمان ریسمان بافت و داشت حسابی نا امیدم میکرد که گفت قرار است در خطبه سوم به مسائل روز بپردازد...ما هم ناچارا خطبه های اول و دوم را گوش دادیم تا رسید به انتخابات...خب این را که دیگر حتما خودتان هزار جا تاکنون خوانده اید و شنیده اید...برای ما که بیرون بودیم (این بار منظورم از ما، مای واقعیست...یعنی من و همه کسانی که بیرون بودند) شعارهایی که در لابه لای حرفهای هاشمی از طریق بلندگوها و از داخل دانشگاه به گوش میرسید کمی عجیب و غریب بود...وقتی همه جا سبز پوشان آمده بودند این شعار لوس و بیمزه "خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست" دیگر از کجا پیدایش میشد...؟ این را کسانی که داخل رفته بودند میتوانند توضیح بدهند...حدس من این است که جلوی جایگاه را پر کرده بودند با بسیجیها...البته یکی دو باری هم مخصوصا وقتی هاشمی در مورد زندانیان سیاسی صحبت کرد شعارهایی به وضوح از بلندگوها شنیده میشد که نشان از حمایت نمازگزارها از حرفهای ایشان بود...همین نشان میداد که جمع داخل هم یکدست نبوده و به هر حال سبزها توانسته بودند صدایشان را آنقدر بلند کنند که از آن پس و پشت ها به میکروفون هاشمی برسد...

شرم آور ترین اتفاقی که امروز افتاد و من هم رویم نمیشود بگویم این است که بلافاصله بعد از تمام شدن سخنرانی هاشمی ظاهرا مثل یک پوپولیست ترسو دمم را گذاشتم روی کولم و راهی خانه شدم...با این کار عملا قسمتهای مهیج و جالب نمایش امروز را از دست دادم...ولی خدا شاهد است که نترسیده بودم...فقط حس میکردم اگر ده دقیقه دیگر زیر این آفتاب بمانم دیوانه میشوم...مخ و ملاجم حسابی دم کرده بود...بعد هم کتکم را خورده بودم و یکجورهایی وجدانم راحت بود...همین یک ساعت پیش از مادر خانمم - که او هم آنجا بوده - شنیدم که گفت بعد از اتمام نماز حسابی راهپیمایی بوده با کلی درگیری و گاز اشک اور و اینجور چیزها ...میگفت دامنه درگیریها تا آنجایی که با چشم خودش دیده تا پل گیشا هم کشیده شده بود...به هر حال هرچه بود و نبود من از اینجا به بعدش خبر مرگم توی خانه و زیر دوش و بعد هم بغل خانم شین بودم...اگر کسی خبر و گزارش کاملی از وقایع بعدی دارد ما را بی نصیب نگذارد...!

پ.ن: به نظر من هاشمی شجاعانه برخورد کرد...این لحن نه چندان کوبنده اش را هم باید به حساب سیاست او بگذاریم و نه ترس...هاشمی آدم باهوشی ست و تحلیل سخنان امروزش هم خودش یک پست جداگانه میخواهد که در حوصله بنده نیست و میسپارمش به عهده اهل فن...ولی در کل به نظر من هاشمی پیش مردم رو سفید شد...

پ.ن: اوایل این پست نوشتم که شخصا انتظار بیشتری از حضور مردم داشتم...تجمعات بیرون از دانشگاه البته اصلا کم نبود...اما تصور من چیزی در مایه های همان شنبه یا شاید هم دوشنبه معروف بود (باور کنید آلزایمر گرفته ام و اصلا یادم نمی آید شنبه معروف بود یا دوشنبه!)...من هیچوقت داخل دانشگاه تهران نرفته ام و نمیدانم چقدر و چند نفر گنجایش دارد...شاید اگر صبر میکردم معترضین داخل دانشگاه بیرون بیایند تخمین بهتری از استقبال مردم از این نماز جمعه به دست می آوردم...

توسط در July 17, 2009 8:19 PM | | نظرات (53)
عجب نماز جمعه ای شود فردا...!

من و خانم شین که میرویم...نماز جمعه فردا را میگویم...فکر ردیفهای جلو و حتی داخل صحن دانشگاه که نباید بود...از همین الان بلیط آن جلو جلوها رزرو شده است برای برادران بسیجی که اگر زبانم لال زبانم لال آقای هاشمی از دهانش چیزی پرید اینها جلوی دوربینهای صدا و سیما گریبان چاک دهند و گلو پاره کنند و بعد هزار بار توی اخبار تلویزیون نشان بدهند و از آن به عنوان "اعتراض مردم نمازگزار به بخشی از سخنان خطیب جمعه تهران" یاد شود... به هر حال اینکه چه خواهد گفت و سکوتش را چگونه خواهد شکست چیزی ست که فردا مشخص خواهد شد و یکجورهایی از صحنه پنالتی زدن های فینال جام جهانی هم نفس گیر تر است...اما مهمتر از اینکه هاشمی چه بگوید حضور موسوی ست...جایی که موسوی رسما اعلام کند میرود حتما هوادارنش نیز می آیند...و این از همه چیز فردا مهمتر و هیجان انگیز تر خواهد بود...تصور کنید که صفوف نمازگزارها به جای محدود شدن به صحن دانشگاه تهران و خیابانهای اطراف آن، از یک سر به میدان امام حسین برسد و از سوی دیگر به میدان آزادی ختم شود...اگر این مردم قرتی بازی را کنار بگذارند و مثل آن شنبه معروف به میدان بیایند فردا تهران باز دیدنی خواهد شد...

پ.ن: آوردن نماد و پرچم و مانند آن به داخل محل برگزاری نماز جمعه ممنوع است. اگر نماد سبزرنگی هم به همراه دارید تا قبل از استقرار در محل مناسب و بررسی همه جوانب آن را در معرض دید قرار ندهید.

پ.ن: من اگر جای خانمهای شیک پوش و فشن مامانی بودم برای فردا با غلظت کمتری آرایش میکردم و برای محکم کاری یک چادر هم از در و همسایه قرض میکردم و داخل کیفم میگذاشتم... یکوقت دیدی از خلوتی جمعه استفاده کردند وهمه خیابانهای منتهی به انقلاب را بستند و فقط از روی تیپ و قیافه اجازه عبور دادند...احتمالش کم است اما از این پدرسوخته ها هیچ کاری بعید نیست! فکر کنید اصلا مهمانی بالماسکه است...یعنی اصلا اگر حال داشتید به صورت خیلی "اگزجوریت" تبدیل به یکی از خواهران سکینه و زینب شوید...از آنها که فقط زیگیل نوک دماغشان پیداست...هم فان است و هم تماشا...من خودم یک پیرهن سفید و ساده میپوشم و تکمه هایش را هم تا زیر دماغ میبندم... موهایم را هم یک وری آب و شانه میکنم...انگشتر عقیق و تسبیح هم که دیگر بیمه میکند هر آدم پدرسوخته ای را...به این چیزها میگویند تقیه...!بعد اگر خدا خواست و توانستم بروم آن جلو ملو ها و مستقر شوم و البته اگر دیدم اطرافیان هم خودی هستند آنوقت پیراهنم را در می آورم و با تی شرت منقش به تمثال مایکل جکسون در این مراسم عبادی سیاسی شرکت خواهم جست!
برای خانم شین هم برنامه ها دارم...شاید یک عکس دوتایی مان را با لباسهای مبدل گذاشتم که بخندید...!

پ.ن: عجب خوراکی دادم با این پی نوشت قبل به این برادران اطلاعاتی...الان توی فکرشان ما را از این جوانهای مو سیخ سیخونکی تصور میکنند که اوج آمال و آرزوشان پوشیدن تی شرت مایکل جکسون در انظار عمومی ست...دیگر عقلشان نمیرسد که دارم شوخی میکنم...!

پ.ن: موسوی کار قشنگ و عاقلانه ای کرده است...موسوی رهبری را داد به دست مردم و مردم هم با راهکارهای مبتکرانه خودشان موسوی را با خود همراه می کنند...نمونه بارزش همین نماز جمعه این هفته است...متن پیام موسوی که در سایت رسمی اش قرار داده شده نشانگر این است که این بار موسوی دعوت مردم را لبیک گفته است...:

" به نام خدا و با تقدیم سلام متقابل... از آنجاکه اکیداً پاسخ به دعوت همدلان و همراهان در راه صیانت از حقوق مشروع زندگی آزاد و شرافتمندانه را بر خود واجب می دانم، روز جمعه مورخ 26/04/88 در میان صف های شما حاضر خواهم شد. تمسک به حبلُ المَتین ایمان و قرار گرفتن در حِصن امن الهی که این دعوت شما متضمن آن است بهترین طریق وصول به آزادی های به ناحق مسلوب شده از ماست. با تقدیم احترام برادر شما میرحسین موسوی"

پ.ن: سقوط هواپیمای توپولوف هم در این هاگیر واگیر شد قوز بالای قوز...! شانس آوردیم که ارتباطش ندادند با جنبش سبز و عوامل بیگانه و ایادی داخلی اش...از این روسیه جز بدبختی و نکبت و خواری به مردم ایران چیزی نرسیده و احتمالا نخواهد رسید!...باور کنید اگر هواپیما آمریکایی و یا اروپایی بود الان خشتک سفارتخانه های وابسته را پرچم کرده بودند و رئیس جمهور محبوب و مردمی مان هم نامه مینوشت برای سازمان ملل و خواستار مجازات و تحریم کشورهای جنایتکار! سازنده هواپیما می شد...ولی چون هواپیما روسی بوده حتما "قضا بلا" بوده...!

پ.ن: راستی...اصلا فکر نکنید اگر بیایید حتما باید نماز بخوانید و دولا راست شوید ها...نه بابا...من خودم دیسک کمر دارم...یک گوشه ای مینشینم و اگر هم از برادران کسی جلو آمد و خواست متعرض شود شروع میکنم زیر لبی پس پس کردن...بعد دستم را میکشم روی صورتم و سرم را نود درجه به چپ و راست میچرخانم و بعد نگاه روحانی ای به طرف می اندازم که من دیسک کمر دارم برادر...اینطوری نماز میخوانم...!
.شما هم میتوانید در هر حالتی - حتی دراز کش - همین حرفها را بزنید و همین سکنات را انجام دهید...قولنج و باد فتق و عمل آپاندیست هم عذر موجه شرعی ست... آخر من چقدر به شما چیز یاد بدهم...!

بعد التحریر:
آن نوشته تخته سیاه و این پی نوشت آخری در مجموع به معنای آن نیست که ما نمیتوانیم و جایش داریم تعلیم میدهیم ها...ما هم تعلیم میدهیم و هم خودمان کننده ایم...اینجوریاست!

توسط در July 16, 2009 2:25 PM | | نظرات (47)
در رهگذار باد...

بشکن طلسم حادثه را،
بشکن!
مهر سکوت، از لب خود بردار
منشین به چاهسار فراموشی
بسپار گام خویش به ره،
بسپار

تکرار کن حماسه خود، تکرار
چندان سرود سوگ، چه میخوانی؟
نتوان نشست در دل غم، نتوان
از دیده سیل اشک، چه می رانی؟

سهرابمرده راست، غمی سنگین
اما،
غمی که افکند از پا نیست
برخیز! رخش سرکش خود زین کن
امید نوش داروی تو از کیست؟

سهرابمرده ای و غمت سنگین
بگذر ز نوشداروی نامردان
چشم وفا و مهر نباید داشت
ای گُرد دردمند،
ز بی دردان

افراسیاب خون سیاوش ریخت.
بیژن، به دست خصم به چاه افتاد
کو گُردی تو، ای همه تن خاموش!
کو مردی تو، ای همه جان ناشاد!

اسفندیار را چه کنی تمکین؟
- این پر غرور مانده به بند «من»
تیر گزین خود به کمان بگذار،
پیکان به چشم خیره سرش بشکن!

چاه شغاد مایه مرگ توست
از دست خویش بر تو گزند آید.
خویشی که هست مایه مرگ خویش،
باید شکست جان و تنش
باید!

(حمید مصدق)

پ.ن: گزارش روز هجده تیر را حتما اینجا و آنجا خوانده اید...فرصتی برای نوشتنش دست نداد و الان هم که دیگر نوشتنش لطفی ندارد و موضوع حسابی بیات شده...ما هم حالش را نداریم...راستی...کسی میداند که عباس معروفی چرا دیگر نمیخواهد بنویسد؟

پ.ن: این استیون واینبرگ فیزیکدان و برنده جایزه نوبل در سال 1979 هم حرف قشنگی زده است که این روزها مصداقش را به عینه می بینیم
«مذهب توهینی است به شان و مقام انسان، با بودن و نبودنش، مردم نیک سیرت اعمال خوب و انسانهای پلید کارهای زشت را همچنان ادامه خواهند داد... اما برای آنکه مردم پاک سرشت دست به اعمال پلید بزنند، تنها به مذهب نیاز داریم

توسط در July 13, 2009 12:08 AM | | نظرات (69)
بستنی شاتوتی...

فارغ از همه اتفاقات و مصیبتهایی که بر سرمان آمده اما زندگی هنوز برایم قشنگ است...حتی قشنگ تر از گذشته...این روزها بیشتر و بهتر از همیشه از زندگی ام لذت میبرم و قدر لحظه لحظه هایش را میدانم...زندگی برایم شده است یک ظرف بستنی شاتوتی در این گرمای تابستان...برای همین هم با قاشق به جانش افتاده ام که قبل از اینکه گرمای هوا دخلش را بیاورد خودم به خدمتش رسیده باشم...ذره ذره و با لذت...و باور کنید زندگی به همین کوچکی و خنکی و خوشمزگی ست...به همین لذت بخشی ست...به شرطی که ترس از تمام شدنش نداشته باشیم و بدانیم که یک ظرف بستنی فقط یک ظرف بستنی ست که اگر به موقع خورده نشود تبدیل به شیرابه ای غلیظ و چسبناک خواهد شد.
یک انتخاب آگاهانه...یک تصمیم شجاعانه...یک اقدام شرافتمندانه و یک حرکت مسئولانه همه و همه همان خنکا و شیرینی ایست که باید درست "به موقع" به کام جان ریخته شود...در بزنگاه های زندگی...و الان درست همان بزنگاه است.

***********************************
مینویسم...پاک میکنم...مینویسم...پاک میکنم...

...میدانم...میدانم...اینها همه حرف است...شرافت...شجاعت...همه حرف است...شعار است...یک سری چیزهای انتزاعی ست که دیگر دوره اش سر آمده...حرفهای احساسی...از همان حرفهایی که زمان جنگ خیلیها را فرستاد روی مین...مگر نیست؟ پس چه بگویم؟...برای که بنویسم؟ آدم حسابی ها که دیگر گوششان به این چیزها بدهکار نیست...نوجوانها و جوانهای پر شور و احساساتی هم که قطعا مخاطب نوشته های من نیستند...یا لااقل من نمیخواهم که باشند...وقتی میگویم آدم حسابی ها دقیقا بهترین دوستانم جلوی چشمم می آیند...بهترین دوستانم که این روزها ساکت و بی سر و صدا دارند زندگی میکنند...کسانی که عارشان نمی آید بگویند میترسند و اتفاقا همین اعتراف را عین شجاعت میدانند...نشانه عقلانیت میدانند...کسانی که برای کنج خانه نشستن و نظاره گر بودن همیشه فلسفه ای در آستین دارند...من دوست دارم برای آنها بنویسم...کسانی که کتاب میخوانند...می فهمند...و بدبختی درست اینجاست که آنها چنین چیزهایی را باور ندارند...که امروز عقلانیت برای آنها جای هر شرافت و شجاعتی را گرفته...به خودم نهیب میزنم پسر جان...تو هم بنشین زندگی ات را بکن...گور پدر اینکه چه کسی آن بالا بالاها حکومت را غصب کرده...خودت را میندازی زیر چک و باطوم که چه؟ با این نوشته ها خودت را به خطر می اندازی برای که؟ تو از کی تا به حال دنبال سیاست بوده ای...؟ از کی تا به حال دنبال موج ها و جریانهای اجتماعی و سیاسی راه افتاده ای... آن دوستت آن شب حرف بدی نمیزد که میگفت: " من حاضر نیستم به خاطر اینکه احمدی نژاد رئیس جمهور باشد یا دیگری کل زندگی و آینده ام را به خطر بیندازم...مگر قرار است چقدر زندگی کنم؟مگر اصلا چه فرق میکند؟ فوق فوقش چهار تا روزنامه قرار است کمتر منتشر شود که من اصلا آدم روزنامه خوانی نیستم...یا اینکه چهار تا کتاب هر سال مجوز نگیرد یا چند خطش سانسور شود...حتی برای منی که خوره کتاب هستم هم این چیزی نیست که فکر کنم زندگی ام زیر و رو خواهد شد...من واقعا نمیدانم تو با چه منطق و عقلی اینطور خودت و زندگی ات را به خطر میندازی...به فکر خودت نیستی لااقل به فکر خانم شین باش..."

و مساله درست همینجاست...فاشیسم ,و استبداد مخصوصا از نوع دینی آن دقیقا همینجا و در چنین جوامعی ست که میتواند ترکتازی کند...با کمک پیروان متعصب و عملگرایی که دارد...تعداد زیادی از اینها برای آرمانهایشان حاضرند درسط در لحظه ای که لازم است وسط میدان باشند و جانبازی کنند...و ما مردم ایران بهت زده ایم که چطور این گروه قلیل میتوانند اینطور قدرتمند باشند...اینطور خشن و بی رحم باشند...چطور میتوانند ساعتها سپر و باطوم به دست زیر آفتاب بایستند...چطور میتوانند با جان و دل مردم را بزنند و تار و مار کنند...و ما مردم ایران متحیریم که چطور اقلیتی از میان قشری ترین و تندرو ترین جریانات حوزوی و دینی میتواند با زور و تزویر چنین توهینی به رای و شعور اکثریت بکند و در نهایت هم حاکم بر سرنوشتشان شود...بدبختی ما مردم این است که در دوره "سارتر" و "سارترها" زندگی نمیکنیم... مشکل مردم ایران است که در دوره ای زندگی میکنند که روشنفکری و عقلانیت مترادف شده است با محافظه کاری و کنج عافیت اختیار کردن...در دوره ای زندگی میکنیم که هیچ ارزشی برای طبقه متوسط و روشنفکر باقی نمانده است...به جز جمع کردن ها و خانه خریدن ها و حساب بانکی پر کردن ها و مسافرت رفتن ها و خوردن ها و گشتن ها و پوشیدن ها...اینها شده است همه ارزشهای ما...و یا در بهترین حالت کتاب خوب خواندن و فیلم خوب دیدن و در لذت ادبیات و فلسفه و هنر غرق شدن...بدبختی ما این است که از شرافت و شجاعت و انسانیت فقط در لا به لای سطرهای کتاب و سکانس های فیلم است که لذت میبریم....این چیزها در آنجاست که ما را از احساس ناب انسان بودن سرشار میکند...ما این ارزشها را برده ایم در دنیای اوهام و خیالات...زندگی روزمره و دنیای واقعی جای این چیزها نیست...در این گرمای ویرانگر تابستان خودمان را با خیال خوردن یک بستنی شاتوتی خنک میکنیم... فقط پرزهای چشایی مان را قلقلک میدهیم و البته با همان هم ارضا میشویم...خودمان را گول میزنیم...و بیرون از خانه هایمان همچنان گرما هست و برهوت...گرما هست و برهوت!

پ.ن: خیلی چیزها نوشته بودم...جای آن ستاره ها آن بالا...حرفهایی بود که میخواستم خوانده شود...اما همه را پاک کردم...خودم را نشاندم جای خواننده هایم...جای همه انهایی که میشناسم و می شناسندم...دیدم حرفهایم خریدار ندارد...تغییری در عملکرد کسی ایجاد نمیکند...تاریخ مصرفش سر آمده...کنج خانه نشین ها احتمالا الان کنار دریا دارند کباب باد میزنند...نوش جانشان...نمیشود بر کسی خرده ای گرفت...هرکس خودش برای زندگی اش تصمیم میگیرد...من هم به روش خودم زندگی میکنم...امروز هم که پنجشنبه هجدهم تیرماه است...!

توسط در July 9, 2009 10:19 AM | | نظرات (80)
پیشبینی اوضاع

واقعیت این است که واکنشها و اعتراضات مردمی به تقلب در انتخابات نقطه پیک اول خود را گذرانده و اگر از شعارهای شبانه بر روی پشت بام ها صرف نظر کنیم این روزها شاهد سکون و سکوتی نسبی در شهر تهران هستیم...خیلیها بر این باورند که دیگر تمام شد و این بار هم حکومت با دستگیریهای گسترده و بسیج چماقدارانش توانست از معترضین زهر چشم بگیرد و آنها را به داخل خانه هایشان بتاراند...خیلیها هم برعکس فروکش کردن موج اول را طبیعی و زمینه ساز حرکت موج بعدی - احتمالا همزمان با فرارسیدن سالگرد هجدهم تیر - میدانند...عده ای هم به دنبال تغییر مسیر اعتراضات در قالب تحصن در اماکن مذهبی و یا اعتصابات برای هرچه کم هزینه تر کردن آن هستند...پیش بینی اوضاع کمی سخت است...چیزی که مسلم است قریب به اتفاق مردم حاضر نیستند برای کوتاه کردن دست احمدی نژاد و همفکرانش از اداره کشور، خود را به خطر بیندازند... البته نمیشود به مردم خرده گرفت...اینجا اوکراین نیست...اینجا یک اعتراض ساده خیابانی میتواند به قیمت جان آدم تمام شود...اینجا اکثر معترضین آدمهای عادی و معمولی ای هستند که بر خلاف نیروهای سپاه و بسیج و پلیس انگیزه، توان و سازماندهی برای اعتراضات و احیانا درگیریهای هر روزه را ندارند...

من که سابقه پیش بینی کردنم چندان خوب نیست...اما فکر میکنم همه چیز تا روز هجدهم تیرماه مشخص خواهد شد...

کسانی که خوشبین ترند انتظار سه روز اعتصاب عمومی به بهانه ایام اعتکاف ماه رجب و پس از آن یک حضور میلیونی دیگر در هجدهم تیرماه را میکشند...از آن حضورهایی که نشود با باطوم و کتک و دستگیری جمعش کرد...که اگر هم با خشونت و بی رحمی به خون کشیده شود دهها هزار خبرنگار موبایل به دست تصاویر صورتهای دریده و سینه های شکافته مان را برای تمام دنیا بفرستند و اینها را منزوی تر و رسوا تر از پیش کنند...که حداقل نگذارند اینها با لبخندهای گل و گشادشان در مجامع بین المللی ظاهر شوند و خود را نماینده مردم ایران بدانند...که افکار عمومی جهان را با ما همراه کند و این افکار عمومی نگذارند برخی دولتها به خاطر مصالح و منافع کوتاه مدت خودشان این دولت غیر قانونی و سرکوبگر را به رسمیت بشناسند...

ولی پیشبینی بد بین ها چیست...؟...همانهایی که تکه کلامشان "من میدونم...ما موفق نمیشیم" است...ولشان کنید...گور پدرشان...!
من ترجیح میدهم این روزها خوشبین باشم.

پ.ن:
"نانکینگ" عنوان کتاب معروفی ست به قلم آیریس چانگ که ابعاد جنایات ژاپن را در حمله به کشور چین شرح میدهد...سطر سطر این کتاب مو به تن آدم راست میکند. به روایتی ژاپنی ها پس از فتح نانکینگ به خاطر محدود بودن منابع آذوقه شان سیصد هزار نفر از ساکنان نانکینگ و اسرای چینی را قتل عام کردند و میلیونها نفر را مورد تجاوزهای دسته جمعی قرار دادند...ژاپنی ها برای کشتار مردم شهر با توجه به محدود بودن نفراتشان از شیوه های ابداعی عجیب و غریب و تکان دهنده ای استفاده میکردند که موضوع بحث من نیست...چیزی که از همه عجیب تر و قابل تامل تراست این که هیچکدام از قربانیان چینی چه در مرحله اسارت و چه در مرحله اعدامهای دسته جمعی از خود مقاومتی نشان نمیدادند...هیچ میل به همدلی و اراده به یکی شدن و اتحاد در آنها برای مقاومت در برابر این دشمن متجاوز و خشن وجود نداشت...انگار همه شان مسخ شده بودند...در جایی از کتاب چند خطی از یاد داشتهای یک سرباز ژاپنی در زمان اشغال نانکینگ نقل میشود که به وضوح این روحیه چینیها را که باعث قتل عام گسترده شان شد نقل می کند:

" شگفت آور و حتی رقت بار آن بود که میدیدم چینی ها هرجا تکه ای پارچه سفید پیدا میکردند آن را سر چوبی گره میزدند و به سوی اسارتگاه میرفتند. با خود میگفتم با قدرت جنگیدنی که اینها داشتند چرا از خود کوچکترین مقاومتی نشان ندادند...با این که ما دو گردان در اختیار داشتیم و ان هفت هزار چینی را هم خلع سلاح کرده بودیم باز اگر دست به شورش میزدند میتوانستند همه ما را نابود کنند...
...گله گله راه میپیمودند، مثل مورچه هایی که روی زمین میخزند. به یک مشت آدم بی همه چیز شباهت داشتند و حماقت از ریختشان می بارید..."

جنایات نانکینگ میتوانست با آن ابعاد در تاریخ بشر ثبت نشود اگر چینی ها همدلی و جرئت بیشتری برای مقاومت از خود نشان میدادند...اگر وقتی آنها را در مسابقات گردن زنی به صف میکردند با چنگ و دندان به سمت سربازهای مسلح ژاپنی حمله ور میشدند...تاریخ میگوید که چینی هایی که اسیر و کشته شدند آنقدر زیاد بودند که بتوانند حتی با دست خالی ارتش محدود ولی مسلح ژاپن را به زانو در بیاورند...ولی ترس و سستی و نداشتن اتحاد و همدلی باعث شد که امروز نامشان فقط به عنوان قربانیان بزرگترین نسل کشی طول تاریخ ثبت شود!

توسط در July 4, 2009 5:56 PM | | نظرات (100)
چشم فتنه...!

فعلا دست به نقد وبلاگمان را فیلتر کردند و شواهد و قراین نشان میدهد که همین امروز فردا سربازهای امام زمان می آیند سروقتمان و خودمان را هم به کل فیلتر می کنند از زندگی...همه اش هم تقصیر این محمود فرجامی ست که یک چیزهایی راجع به ما نوشته که انگار رهبر کل اپوزیسیونیم...آن هم نه از این اپوزیسیون های مخملی و سوسولیالیستی...از آن اپوزیسیون هایی که خون از سیبیلشان میچکد...رسما ما را برد و نشاند بغل دست عبدالمالک ریگی...شاید هم بالا دستش...! خیرش که به آدم نمی رسد...دلمان خوش بود که تازه از فیلتر در امده بودیم...میدانید چقدر پستهای پوپولیستیک و خاله زنکی نوشتم تا آن مامور اداره تفتیش اینترنت را قانع کردم که فیلترمان را بردارد...؟چقدر این خانم شین نامه نوشت برای این اداره فیلترینگ که شوهرش نسل اندر نسل پوپولیست و کله نخودی بوده و اوج دغدغه اش این است که آخر هفته دست زنش را بگیرد ببرد فرحزاد یا امام زاده داوود...؟
...کم از دست آن محمود کشیدیم این یکی محمود هم امد و با این کارش قوز بالا قوز شد... نه گذاشت و نه برداشت و صاف رفت زیر دو لنگ ما و یا حسین گویان ما را برد بالا و در عرصه اینترنت چرخاند و به جهانیان نشان داد و شد آنچه نباید می شد...به هر حال آنچه در وزارت اطلاعات در ساعات اخیر گذشت احتمالا چیزی مشابه نمایش تک پرده ای زیر بوده...

نمایشنامه واقعی در یک پرده:

زمان: سه ساعت و چهل و پنج دقیقه بعد از اینکه محمود فرجامی مرتکب آن نوشته شد.
مکان: وزارت اطلاعات – طبقه منفی شش – بخش مبارزه با اراذل و اوباش اینترنتی

دو کامپیوتر کنار هم قرار دارند. سرباز گمنام شماره یک که جوانی بیست و چند ساله با یقه ی بسته و ریش نتراشیده است پشت یکی از کامپیوترها تقریبا توی صفحه مونیتور فرو رفته است و زیر لب و پشت سر هم ذکر می گوید و استغفار میکند... پشت کامپیوتر دوم جوان دیگری نشسته و در سکوت سرگرم مطالعه است. ناگهان سرش را بالا میکند:

- سید...! سید جان...بدو بیا اینجا که چشم فتنه را پیدا کردم .

سید بدون انکه چشم از مونیتور بردارد:
- صبر کن...الان در حال ماموریت هستم...یک لانه فساد اینترنتی پیدا کرده ام...کلی هم عکس دارد...دارم اعضایش را شناسایی میکنم.

جوان دوم کنجکاوانه سرکی به مانیتور سید میکشد و ناگهان انگار برق گرفته باشدش ذکر گویان رویش را بر میگرداند:
- اه....پس پیس پس پس پیس پس پس...(ذکر زیر لبی!)...ولش کن اینها را... تا به حال یک آرشیو چهل هزارتایی عکس و فیلم از اعضا و اسافل مردم جمع کرده ایم...یک نفرشان را هم هنوز نگرفته ایم...به خدا مدتیست که من هر شب دچار مشکل شرعی میشوم...خود تو هم که پای چشمانت حسابی گود افتاده...مگر حاجی نگفت فعلا تمرکزمان را بگذاریم روی پیدا کردن وبلاگهای حامی و مشوق اغتشاشات؟

جوان اول بلند میشود و در حالی که به وضوح سعی میکند برجستگی شلوارش را مخفی کند دولا دولا به سمت کامپیوتر اول میرود.
- خب ببینم چه پیدا کرده ای...خدا خیرت بدهد...!دهه... این که وبلاگ محمود فرجامی خودمان است...این بنده خدا هفته ای یکبار باید بیاید اینجا و خودش را معرفی کند و یک چک بخورد و برود...تمام تلفنهایش هم شنود می شود...این یک زمانی چشم فتنه بود...الان دیگر موی زهار فتنه هم نیست...!

- نخیر... خودش را که نمیگویم...بیا این قسمت "براده ها" یش را بخوان...یک آدمی هست به اسم شراگیم زند...ظاهرا رهبرشان است...از او به عنوان قهرمان نام برده...سر نخ همه این آشوبها در دست اوست...اصلا شاید اوست که به موسوی خط میدهد...این هم وبلاگش...

چند ساعتی میگذرد...هر دو سرباز گمنام مشغول خواندن و زیر و رو کردن آرشیو وبلاگ شراگیم میشوند... سرانجام "سید" کش و قوسی به خودش میدهد و خمیازه کشان رو به همکارش میکند و میگوید:

- بس است بابا...چشممان در امد...تا همینقدر هم که خواندیم برای دو بار اعدام کردنش مدرک به دست آورده ایم...تابلوست که مامور سیاست...مادرش هم که امریکاست و یک زمانهایی هم هر چند وقت یکبار برایش دلار میفرستاده...در این اغتشاشات اخیر هم که هرجا شلوغ بوده او هم رفته...یا شاید هم اصلا هرجا که او میرفته شلوغ میشده...!

- تا دیر نشده یک نامه بزن به برادرانمان در مخابرات بگو این دجال زمان را فیلتر کنند...یک نامه هم بزن به صدا و سیما و بگو خودشان را اماده کنند برای یک اعتراف تلویزیونی...بگو چشم فتنه را گیر آوردیم...راستی...چطور است بگوییم قاتل ندا آقا سلطان هم همین بوده...!
...

بعد التحریر:
انتخابات هم که به سلامتی و میمنت به تصویب شورای نگهبان رسید...شورای نگهبان اعلام کرد که در بازشماری صندوقها در برخی شعبات چند رای هم به آقای احمدی نژاد اضافه شده...خب خدا را شکر که وزارت کشور و شورای نگهبان مدیون نشدند به آقای احمدی نژاد...! چه باید کرد؟ از من میپرسید؟نکند شما هم باورتان شده که من رهبر اپوزیسیونم...؟ فقط میدانم بدترین چیز این زمان رخوت و نا امیدی ست...خوشبختانه آقایان موسوی و کروبی با وجود همه فشارها و تهدید ها پای قولشان ایستاده اند...واقعا نامردی و یا بهتر بگویم بی شرفیست که تنهایشان بگذاریم...؟
راستی...برگه های رای نو و تا نشده ای را که جلوی دوربین شمارش شد شما هم دیدید...؟ دستخطهای تابلویی را که روی برخی برگه های رای قابل تشخیص بود چطور؟ اگر ندیدید اینجا و اینجا ببینید...!اینها بزرگترین دشمن و خطری که تهدیدشان میکند نه جنبش های مردمی ست و نه امریکا و اسرائیل، حماقتهای بی پایان خودشان است...

توسط در July 1, 2009 10:47 AM | | نظرات (111)