گزارش تجمع امروز در مقابل مسجد قبا
همه چیز خوب بود...شاید ده هزار نفر بودیم...از خیابانهای اطراف خبر ندارم اما سرتاسر کوچه ای که مسجد قبا در آن واقع بود مملو از جمعیت بود...ما تقریبا نزدیک در اصلی مسجد نشسته بودیم...خیلیها روی زمین نشسته بودند و خیلیها هم ایستاده منتظر آقای موسوی بودند...داخل مسجد هم مملو از جمعیت بود طوری که نمیشد داخل بروی...تعدادی سرباز و درجه دار نیروی انتظامی در محل حاضر بودند...رفتارهایشان مسالمت امیز بود...از بالای پشت بام مسجد یکی دو نفر بسیجی در حال فیلم گرفتن از جمعیت بودند...بین جمعیت هم کسی با دوربینی بزرگتر داشت از مردم فیلم میگرفت که با توجه به جلیقه اش که آرم صدا و سیما داشت میشد حدس زد که متعلق به صدا و سیماست...به هر حال هرچه بود کسی کاری به کارشان نداشت...درست روبروی در اصلی مسجد بالای یک دیوار یک کارتن خالی گذاشته بودند و وسط آن را طوری که جلب توجه هم نکند سوراخ کرده بودند... ولی معلوم بود درونش دوربینی مخفی کرده اند که البته خیلیها متوجهش شدند و با دست آن را به همدیگر نشان میدادند...سرانجام یکی از جوانهای تر و فرز دل به دریا زد و صورتش را پوشاند و از دیوار بالا رفت ...زیر کارتن دوربینی در حال فیلمبرداری از جمعیت بود...همان بالا در مراسم باشکوهی دوربین را معدوم کرد که با تشویق حضار مواجه شد...تراکم جمعیت به گونه ای بود که همه احساس امنیت و آرامش داشتیم...آقایان کروبی و پسر شهید بهشتی هم داخل مسجد بودند...پلیس مستقر در اطراف مسجد با بلندگویی که فقط سوت میکشید سعی داشت جمعیت را به ترک محل تشویق کند...ولی گوش کسی بدهکار نبود...و مردم مدام صلوات میفرستادند و صدای آن سرهنگ میان اینهمه صلوات گم میشد و به جایی نمیرسید... مردم منتظر بودند موسوی بیاید و با آنها حرف بزند...حدود ساعت هفت و نیم بود که پسر دکتر بهشتی از مسجد بیرون امد و سعی کرد با مردم حرف بزند...اما آنقدر یواش حرف میزد که فقط افرادی که در شعاع چند متری اش بودند حرفهایش را میشنیدند...و البته ما هم بودیم و شنیدیم...میگفت که آقای موسوی در ترافیک پایین حسینیه ارشاد گیر کرده اند و پیغام داده اند که نمیتوانند بیایند...از مردم خواست که منتظر ایشان نشوند و قبل از اینکه مشکلی درست شود محل را ترک کنند...کسی گوشش به این حرفها بدهکار نبود...همه از اینکه بعد از چند روز سرکوب و ممانعت توانسته بودند تجمعی را تشکیل بدهند هیجان زده و راضی بودند...میخواستند این همدلی و همراهی را ادامه دهند...بار دیگر پسر آقای بهشتی این بار با بلندگو حرفهایش را تکرار کرد...این بار شماره موبایل آقای موسوی را هم گرفت و گوشی را گذاشت جلوی بلند گو تا مردم صدای خود آقای موسوی را بشنوند...از میان خر خر و جیر جیر و سوت بلندگو چیزهایی شنیده شد که البته صدای خود آقای موسوی بود...به هر حال جمعیت بعد از شنیدن حرفها نامفهوم موسوی شروع کرد به ترک محل تجمع...در سکوت و آرامش در حالی که دستهایشان را به علامت پیروزی بالا گرفته بودند به سمت خیابان شریعتی به راه افتادند...من و خانم شین هم تقریبا در میانه های جمعیت بودیم...تقریبا وسطهای کوچه بود که صدای همهمه و فریاد نفرات جلویی صف بلند شد...روی نوک پا ایستادم که ببینم آنجا چه خبر است...گارد ضد شورش مسیر را بسته بودند و اجازه خروج نمیدادند...مانده بودیم که بالاخره تکلیف چیست و اگر بخواهیم برویم خانه مان باید چه کار کنیم و اصلا مگر شرکت در مراسم مسجد قبا جرم بوده که اینها اینطور راه را به رویمان بسته اند ...چند لحظه که گذشت اتفاقی بد تر افتاد...به گارد ضد شورش فرمان حمله داده شد...! در آن کوچه نسبتا تنگ و با آن حجم عظیم جمعیت ناگهان کسانی که در صفوف جلو بودند شروع کردند به فرار به عقب...هیچکس نمیدانست چه کار باید بکند...جمعیت توی هم مچاله شد...خیلیها زیر دست و پا افتادند...اتفاقهایی که در کوچه مسجد قبا افتاد باور کردنی نبود...به وضوح مشخص بود که دستور بر سرکوب شدید است...من و خانم شین با فشار جمعیت بین در یک خانه و مردم در حال فرار گیر افتاده بودیم ... مامورهای گارد چنان با باطوم و کابل به مردم ضربه میزدند که انگار پدر کشتگی و کینه ای از مردم داشتند...همینطور میزدند و جلو می آمدند...ترس زیر دست و پا ماندن بیشتر از ترس کتک خوردن بود...اصلا درست نمیتوانستم فکر کنم اما تصمیم گرفتم همانجا بمانم...صدای فریاد و جیغ و هوار همه جا را پر کرده بود... تقریبا مامورها به بیست متری ما رسیده بودند که به سرم زد زنگ در خانه ای را که کنارش ایستاده بودم بزنم...دستم را نا امیدانه گذاشته بودم روی زنگ...روز شانسمان بود...در باز شد...به اتفاق خانم شین پریدیم داخل حیاط و یکی دو نفر دیگر هم که با ما بودند امدند داخل...در را که بستیم پشت سرمان ضربات لگد و باطوم بود که به در میخورد...چند ثانیه بعد در پارکینگ تکان شدیدی خورد و جوانی کتک خورده از بالای دری به ارتفاع دو متر به داخل افتاد...در آخرین لحظات توانسته بود فرار کند...کمی که حالش جا امد میگفت که ان جلو بوده و با گوش خودش شنیده که فرمانده شان به نیروهای تحت امرش دستور داده بود که بی ملاحظه بزنند...همه را بزنند...بیرون و از داخل کوچه صدای جیغ و ناله وفریاد می آمد...صداها مو به تن آدم راست میکرد...و بعد شعار مرگ بر دیکتاتور...و بعد صدای تیر...خانم شین گریه میکرد...آخر مادر و خواهرش هم قرار بود بیایند و فکر میکرد که شاید میان جمعیت بوده باشند... داخل خانه همه داشتیم به هم دلداری میدادیم...گفتم حتما گاز اشک آور است که زده اند... گفتم فقط نیروهای پلیس ضد شورش بودند...اینها آدم نمیکشند...اموزش دیده اند...فقط میزنند...اینها را برای دلگرمی دادن به خانم شین میگفتم...! البته دیده بودم که همین ها هم اسلحه گرم و شات گان دارند و دیده بودم بعضی از همین ها به قصد ناقص کردن و یا حتی کشتن میزنند...تا حدود بیست دقیقه درگیریها در کوچه ادامه داشت...جمعیت را به سمت مخالف خیابان شریعتی تارانده بودند...اوضاع که آرام تر شد یکی یکی بیرون آمدیم...داخل کوچه پر از پلیس بود...اما به تصور اینکه ما اهالی محل هستیم کاری به کارمان نداشتند...آسه آسه تا سر خیابان امدیم...تمام طول خیابان شریعتی هم نیروهای پلیس مستقر بودند...جا به جا هنوز آثار درگیری دیده می شد...کمی پایین تر از جایی که ما بودیم دختری در پیاده رو افتاده بود و عده ای سعی داشتند به هوشش بیاورند...ظاهرا درگیری در خیابان شریعتی هم به طور پراکنده ادامه داشته...کمی پایین تر هیجان زده و عصبی اما راضی و امیدوار سوار ماشینی شدیم و محل را ترک کردیم...
پ.ن: از "جان عزیز" های نازنینی که به هوای نوشته من که امروز امن و امان است آمدند و احتمالا کتک خوردند عذرخواهی میکنم...تقصیر اینهاست که خون جلوی چشمشان را گرفته و دیگر بی مجوز و با مجوز و با شعار و بی شعار برایشان فرقی ندارد...
پ.ن: در میان جمعیت حاضر اعلامیه هایی خبر از برگزاری یک تجمع دیگر فردا دوشنبه هشتم تیر راس ساعت پنج در میدان تجریش می داد...احتمالا این تجمع خودجوش است و ربطی به موسوی ندارد ...و البته مجوز هم ندارد...این را گفتم که باز "جان عزیز" ها یک وقت اشتباهی در آن ساعات آن سمتها آفتابی نشوند...البته با این شرایط جدید دیگر هیچ زمانی و هیچ کجا نباید آفتابی شوند...یعنی اگر تا امروز منتظر مجوز بودند که بروند توی خیابان و اعتراض کنند و کسی هم بهشان نگوید بالای چشمشان ابروست از این به بعد آن ممه را لولو برد... بنشینند خانه و با خیال راحت جومونگ تماشا کنند...این روزها معترضین با جواز و بی جواز یک اندازه کتک میخورند...!
پ.ن: خواهرم دیروز زنگ زده که شراگیم در نماز جمعه فلانی گفته است که از این به بعد معترضین به انتخابات مقابل رهبر و نایب امام زمان ایستاده اند و حکم ارتداد و محاربه و چنین چیزهایی دارند...که چند وقت پیش هم فلان گردن کلفت خبر از تحت پیگرد قراردادن وبلاگرهایی را داده که به این اغتشاشات! دامن میزنند...چه میگفتم؟ گفتم چشم...محتاط تر مینویسم...! اما به شما میگویم...به خدا این روزها ترجیح میدهم توی دست اینها باشم تا اینکه برای خودم راست راست بچرخم و خوش بگذرانم... زیر بازجویی و شکنجه لااقل خیال آدم راحت است...خیالش راحت است که شرف دارد...که هنوز یک جو همت و مردانگی ته وجودش هست...که فرق دارد با این مخنث هایی که سرشان را کرده اند زیر لحاف و خودشان را به کوری و کری میزنند...انگار نه انگار که کشور مال آنها هم هست...که اینهمه دروغ و دغلبازی و رسوایی را میبینند و خودشان را به ندیدن میزنند...که هزار جور توجیه و دلیل و برهان برای کاهلی ها و ترس های خودشان می آورند تا بتوانند فقط زندگی کنند...توی گه زندگی کنند...در زندان لااقل آدم هر شب خواب چشمان بازمانده ی ندا و نداها را نمی بیند...که از خودش خجالت نمیکشد...آنجا آدم به خودش افتخار میکند که اگر آزاد نیست ولی آزاده است...نمیخواهم نگرانتان کنم...خود بزرگ بین هم نیستم...معتقد و مطمئنم که در این کشور آنقدر سمن هست که کسی سراغ یاسمن نمی آید...آنقدر آدم آزادیخواه و مبارز و شجاع هست که این قبیل نوشته های وبلاگی در مقام مبارزه یکجور شوخی ست...اما کاش اینطور نبود...کاش واقعا میتوانستم کمی خاطر اینها را با همین نوشته ها پریشان کنم...کاش انقدر خار چشمشان بودم که ساعتها وقت مفید از یک تیم اطلاعاتی اینها را که میتواند صرف ردیابی و دستگیری دیگران شود به خود اختصاص می دادم... کاش میتوانستم ساعتها و روزها وقت یک بازجو را بگیرم...کاش لااقل یک سلول از اینها را با تن خود اشغال میکردم...
به هر حال این دوره هم مثل هر دوره تاریخی دیگری می آید و می رود...ما هم که منگنه شده ایم به این بخش تاریخ کشورمان دیر یا زود محکوم به رفتنیم...برای من مهم است که درست زندگی کنم...بر اصول انسانی خودم استوار باشم...ترسها و کاهلی هایم شرافت انسانی ام را تحت الشعاع قرار ندهد...نتیجه اهمیتی ندارد...چه فرق میکند که اخرش چه میشود...حتی اگر اینها بروند و بدتر از اینها هم بیایند باز هم من به عنوان انسانی که سعی دارد درست زندگی کند وظیفه دارم در برابر اینهمه کجی و زشتی و دروغی که در پیرامونم میبینم اعتراض کنم...اگر غیر از این باشم حالم از خودم به هم میخورد!
توسط در June 29, 2009 1:10 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (184)
امروز ساعت شش مسجد قبا
امروز یکشنبه هفتم تیرماه ساعت شش مراسم بزرگداشت شهدای هفتم تیر در مسجد قبا واقع در خیابان دکتر شریعتی-بالاتر از حسینیه ارشاد- مسجد قبا برگزار خواهد شد... این تجمع و مراسم مجوز قانونی دارد (قابل توجه جان عزیزها!)... و احتمالا خود آقای موسوی نیز سخنرانی خواهند داشت...در خبر رسانی این گردهمایی کوتاهی نکنید.
توسط در June 28, 2009 1:01 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (33)
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد...
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایام، ناگهان
برباغ و بوستان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در،بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد
آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
زین کاروان سرا بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.
(سیف فرغانی)
توسط در June 26, 2009 12:03 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (120)
گزارشی از تجمع امروز
حدود ساعت چهار از میدان ونک به سمت بهارستان حرکت کردم...میدان ونک به جز دو ماشین پلیس مربوط به کلانتری هیچ نیرویی مستقر نبود و البته هیچ نشانه ای از برگزاری تجمع هم دیده نمی شد...همانجا حدس زدم که ترفند اعلام تجمع در چند میدان برای پراکنده کردن نیروها کارساز نبوده و باز رژیم با همه قوا راهی بهارستان شده...حدسم درست بود...بهارستان شلوغ بود...معجونی از نیروهای پلیس،گارد ضد شورش، بسیج و البته نیروهای لباس شخصی...رفت و آمدی غیر عادی و فشرده در پیاده رو ها وجود داشت، نیروهای موتورسوار زره پوش با حرکت در پیاده روها و تکان دادن باطومها سعی داشتند جو رعب و وحشت را در میان مردم حاکم کنند، به محض اینکه تجمعی چند نفره در گوشه ای به صورت ایستا شکل میگرفت با یورش پلیس و یا نیروهای لباس شخصی مواجه میشد...هنوز چند صد متر نرفته بودم که شاهد شلیک گار اشک آور بودم...شلیک به طور مستقیم و از فاصله نزدیک و به سمت جمعیت ده – دوازده نفره ای بود که گوشه ای از پیاده رو تجمع کرده بودند...این صحنه عجیب و تکان دهنده بود و نشان میداد که دستور این است که با خشونت تمام با همانهایی هم که ساکت در پیاده روها ایستاده بودند برخورد شود...تقریبا در یکساعتی که انجا بودم در مسیرهایی که میرفتم و می آمدم شاهد حداقل چهار مورد دستگیری و حداقل ده مورد ضرب و شتم بودم...رقت انگیز ترین صحنه مربوط به چهار جوانی بود که هر چهار نفر با سر و رویی خون الود روی زمین و در محاصره نیروهای یگان ویژه نشسته بودند...شدت خونریزی یکی از آنها نگران کننده و ناله هایشان به شدت متاثر کننده بود...در انتهای مسیرم به سمت بالا عده ای در حال ترک محل و پس از خارج شدن از محدوده تجمع نیروهای سرکوبگر شروع به شعار دادن کردند که به مرور بر تعدادشان افزدوه شد...ساعت حدود هفت بود که سوار مترو در ایستگاهی بالاتر از ایستگاه بهارستان شدم و به خانه برگشتم
نکته: پس از اعلام یک محل برای راهپیمایی از چند ساعت قبل از شروع تجمع، نیروهای سرکوبگر با برنامه ریزی دقیق و به طور متمرکز و با خشونت زیاد سعی در جلوگیری از ورود جمعیت از خیابانهای اطراف به محل تجمع و نیز متفرق کردن جمعیت حاضر در محل میکنند. هیچکس حاضر نیست جلوی ضربات باطوم و یا گلوله بایستد و قهرمان بازی در بیاورد...کسانی هم که می آیند قصد درگیری ندارند...برای همین هم معمولا تجمعاتی که از قبل اعلام می شود این روزها به صورت یک راهپیمایی یا تجمع تمام عیار شکل نمیگیرد و بعضا به صورت پراکنده و تجمع در پیاده روها انجام می شود. این مساله طبیعیست و نباید باعث نگرانی و یا دلسردی ما شود...همین که رژیم این همه نیرو را به میدان می اورد و همین که این تجمعات و خشونت های رژیم در تمام رسانه های جهان منعکس میشود برای ما پیروزی ست و این پیام به جهان داده می شود که مردم ایران هنوز ایستاده اند.
توسط در June 24, 2009 9:41 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (100)
امروز ساعت چهار...
امروز ساعت چهار بعد از ظهر خیلی آرام و دوستانه قرارمان میدان بهارستان روبروی مسجد...ساعت پنج هم آقای موسوی سخنرانی خواهند داشت...این فراخوان موسوی ست...طرفداران آقای کروبی هم ساعت چهار و نیم در پنج نقطه از شهر که تا به حال میدانهای ونک، تجریش و صادقیه اعلام شده تجمع آرام خواهند داشت...دو محل دیگر تا ساعاتی دیگر اعلام خواهد شد...چنین روشی عملا مانع از تجمع تمام قوای سرکوبگر در یک نقطه شهرخواهد شد و امکان به خشونت کشیده شدن تجمعات را کمتر خواهد کرد...اینها فقط امیدشان به این است که این اعتراضات شامل مرور زمان شده و به تدریج کمرنگ و کمرنگ تر شود... اینها میخواهند به دنیا نشان دهند که اوضاع در ایران آرام شده و مردم هم راضی و خشنود به سر کار و زندگی خود برگشته اند...که هرچه بوده کار دسته کوچکی از اراذل و اوباش و اغتشاشگران بوده که با هوشیاری و همکاری خود مردم با نیرهای انتظامی قضیه فیصله پیدا کرده...الان نگاه همه دنیا به ایران است...با سکوت خود نگذاریم حکومت کودتا وجهه و مشروعیت جهانی پیدا کند...مطمئن باشید هیچ کشور اروپایی و یا آمریکایی از خود ما به ما دلسوز تر نیست...تا امروز فقط پنج کشور دولت احمدی نژاد را به رسمیت شناخته و تبریک گفته اند...بقیه کشورها الان کنار مردم ایران و یا منتظر تحولات و اتفاقات جدید در ایران هستند... اما اینها اگر ببینند مردم ساکت و راضی به سرنوشت خود شده اند...اگر ببینند اعتراضها فروکش کرده و مردم به خانه های خود خزیده اند، همان کشتارها و سرکوبهای روزهای اول را هم فراموش کرده و با آغوش باز دولت احمدی نژاد را به رسمیت میشناسند...تا امروز خیلیها کشته شده اند...خیلیها در زندان و تحت فشار بازجویی و شکنجه قرار دارند...خیلیها در خطرند و دولت مترصد است وقتی آبها از آسیاب افتاد به حساب تک تکشان برسد...نباید کوتاه آمد و ساکت شد...چه موسوی باشد و چه نباشد...چه اطلاع رسانی و دعوت احزاب و گروهها باشد یا نباشد...چه اینترنت و ماهواره و موبایل باشد یا نباشد...نباید گذاشت این اعتراضات تا زمان برکناری دولت کودتا متوقف شود...بیایید به دنیا نشان بدهیم که مردم ایران یکصدا و یکپارچه در برابر این کودتای طالبانی ایستاده اند...که بهترین و شجاعترین و آزاده ترین هستند و لیاقت بهترین ها را دارند...نگذاریم غرور و ملیت و شعور و حیثیتمان بیش از این لگد مال این کودتای طالبانی شود.
پ.ن: راستی می دانستنید تعداد زیادی از نیروهایی که با لباس پلنگی و یا لباس شخصی و چوب این روزها سر خیابانها ایستاده اند از شهرستانهای اطراف به تهران آورده شده اند و روزانه بین صد تا دویست هزار تومان مزد یا همان حق ماموریت میگیرند...؟ خیلیهایشان اصلا نه بسیجی اند و نه به جایی وابسته...کارگرهای فصلی ای هستند که حاضر شده اند در مقابل دریافت چنین رقمی چوب به دست کنار خیابانها بایستند و گوش به فرمان باشند.اینها را در چند آسایشگاه در تهران اسکان داده اند و البته تعدادی که وابسته به نهادها هستند نیز در هتلها و مسافرخانه ها اقامت داده شده اند.
توسط در June 24, 2009 10:15 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (78)
معجزه یونیفورم...
امروز در خیابانهای مرکزی شهر تقریبا هرکسی را که میتوانستند لباسی تنش کنند و سپر و باطومی به دستش بدهند و البته کلاهی بر سرش بگذارند گذاشته بودند کنار خیابان...از دور که نگاه میکردی زهره ات میرفت...وای...چقدر نیرو آورده اند برای من و تو...اما نزدیکتر که می رفتی خنده ات میگرفت...خیلیهایشان تازه پشت لبشان سبز شده و به وضوح ذوق زده بودند از لباسهایی که به تنشان پوشانده شده بود...فکر میکردند الان روبوکاپ شده اند...!خیلیهایشان هم آنقدر پیرند که دلت میسوزد برایشان ...و البته امروز بعد از مدتها چشممان به جمال سربازان وظیفه سپاه هم روشن شد...میگویند سپاه بهترین جا برای خدمت کردن است...صبح میروی پادگان و عصر هم برمیگردی خانه...البته اگر محل خدمتت همان شهری باشد که ساکن هستی...یکجورهایی پادگان برایشان مثل هتل است...امروز همانها را هم از پادگانهای گرم و نرمشان بیرون کشیده و به خط کرده و گذاشته بودند کنار خیابان... سیاهی لشکر ها...سیاهی لشکرها... و حکومتی که به سراغ سیاهی لشکرها میرود حتما کفگیرش خورده به ته دیگ...میخواهد نشان بدهد آنقدر آدم دارد که همه ی شهر را تیول خودش کند...این یک جنگ روانیست که البته موثر هم هست...این لباسهای پلنگی و سپرهای بزرگ و کلاه های حفاظ دار به هر حال ابهت دارد...تن چوب لباسی هم که برود بهش نیرو و اعتماد به نفس میدهد...همین آدمها اگر با لباسهای خودشان به همین صورت کنار خیابان بایستند فکر میکنی کارگرهای فصلی اند...و احتمالا خودشان هم حس بهتری به خودشان نخواهند داشت...این معجزه یونیفرم است که حس با هم بودن و قدرتمند بودن را به تک تک افراد میدهد و در دل ناظران نیز هراس و احساس ضعف ایجاد میکند.
امروز عصر هفت تیر بودم...در نگاه اول هرجا را نگاه میکردی بسیج بود...پلیس بود...یگان ویژه بود...همه جا بودند...نا امید کننده بود...چشمهایم را بستم...چند لحظه ای گذشت...دوباره نگاه کردم...این بار چیزی کاملا متفاوت میدیدم...چقدر آدم...! همه جا مردم بودند...همه جا...پایین میدان...بالای میدان...در پیاده روها...خیابانها...دریایی از مردم... و البته در بینشان جزایر کوچکی از نیروهای امنیتی...چطور من اینها را ندیده بودم...؟ چرا وقتی دوستم زنگ زد که هفت تیر چه خبر است به او گفتم همه جا پر از پلیس و نیروهای بسیج است...چرا کور بودم و اینهمه آدم را ندیدم...؟ چرا همدیگر را نمیبینیم...؟ در ذهنم تن هر مرد و زنی که امده بودند و در پیاده روها تجمع کرده بودند یونیفورمی به رنگ سبز پوشاندم...آنقدر ابهت داشتند که حتی نیاز نبود باطوم و سپری به دستشان بدهم...با اینکه حکومت با برنامه ریزی و فراخوان گسترده از بسیج و سپاه و نیز نیروی انتظامی کلی نیرو ریخته بود توی میدان هفت تیر و خیابانهای اطراف و با اینکه تنها درصد کمی از مردم در تجمع امروز میدان هفت تیر شرکت کرده بودند (به خاطر ترس یا بی اطلاعی) اما باز اکثریت مطلق با مردم بود... و چقدر عجیب است اگر این مردم نتوانند حقشان را از اینها بگیرند...!
پ.ن: فردا شورای نگهبان نظر نهایی را در باره صحت انتخابات اعلام خواهد کرد...امیدی نیست اما باید منتظر ماند و دید که آیا فردا آخرین میخ بر تابوت جمهوریت نظام کوبیده خواهد شد؟
توسط در June 23, 2009 6:03 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (105)
زمان و زمانه را در یابیم...
زمان میگذرد...زمان منتظر چیزی و کسی نمی ماند...تاریخ در مقاطعی با شرایط خاص و منحصر به فرد ورق میخورد...این برگ از تاریخ ما هم اکنون در حال ساخته شدن و ورق خوردن است...همه چیز دست به دست هم داده است که روزهای سرنوشت سازی را بگذرانیم...آیا سرنوشت ما این است که عده ی قلیلی با عقاید متحجرانه و افکار کم مایه و رفتاری دد منشانه و خشونت بار به رهبری پیشوایانی غرق در دروغ و ریا و روئین تن به جامه ی مذهب، برای همیشه بر سرنوشتمان حکمرانی کنند؟ چقدر باید حقیر بود که تن به چنین سرنوشتی داد...در یک دغل بازی آشکار رای اکثریت را به دور انداختند و قلدرمآبانه اقلیتی را حاکم کردند که از بد روزگار قشری ترین و بی مایه ترین افراد روزگارند و باعث خجالت ایران و ایرانی...! من آدم ناسیونالیستی نیستم اما همه ی وجودم لبریز از خشم و بغض می شود وقتی میبینم که کشورم توسط افرادی با چه مایه از خرد و شعور و اگاهی قرار است اداره شود...من ادم مغروری نیستم اما تحقیر میشوم وقتی تصور کنم که آن جوانک هفده هجده ساله بسیجی که اوج ذکاوتش یادگرفتن غسل جنابت از روی رساله است سر چهار راه با تفنگ ایستاده و به خود حق میدهد من را با زبان و یا زور ارشاد کند که چه بپوشم و چه بنوشم...!من آدم عصبی مزاجی نیستم اما از خشم دیوانه می شوم وقتی فکر میکنم که همسایه شمالی ما ترکها دارند به کجا میرسند و ما با این پشتوانه عظیم فرهنگی و تاریخی که داریم کجا و در دست چه کسانی داریم دست و پا میزنیم...من آدم نا امیدی نیستم اما از زندگی ام سیر میشوم وقتی به هر طرف که می روم به دری بسته با تابلوی بزرگ ورود ممنوع بر میخورم...وقتی میبینم در مملکتی زندگی میکنم که اصل همه چیز بر ممنوعیت و محدودیت است مگر آنکه آیت الله ها و آیت الله زاده ها خلافش را گفته باشند...!
اینجا کشور من است...کشور توست...و همه میدانیم که ما نمیخواهیم اینگونه و زیر بار جهل و خرافه زندگی کنیم...اما هیچکداممان جرئت و همت اعتراض تا به حال نداشته ایم...همه از جنگ و انقلاب و خون و خونریزی خسته ایم...همه دنبال امنیت و ثبات و آرامشیم...همیشه تنها راه تغییر را در انتخابات دیده بودیم...زمانی با شرکت کردن و زمانی با شرکت نکردن میخواستیم پیاممان را به دنیا برسانیم...اما امروز در این صندوق را یکبار و برای همیشه تخته کردند...شاگردان مصباح نشستند و شور کردند و گفتند که در مملکت امام زمان رای و رای گیری قرتی بازیست...کشور باید به دست نایب امام زمان اداره شود و نه به خواست مردمی که ممکن است تحت تاثیر جو سازی ها به بیراهه روند...اما آنقدر صراحت و شجاعت نداشتند که این را آشکار اعلام کنند...شاید هم سیاست داشتند...ولی آنطور که دیدیم با یک معجزه الهی! همه ملت را به تخم اسب حضرت عباس حواله دادند و کسی را که نایب بر حق امام زمانشان پسندیده بود از صندوق بیرون اوردند...!به خدا ما مردم نجیبی هستیم...تظاهرات سکوت تنها موضع گیری ما در برابر این حرکت بود...تجمعات میلیونی که حتی یک شیشه هم از کسی نشکست و حتی یک صدا هم علیه کسی از آنهمه آدم بلند نشد...گفتیم شعار ندهیم که قانون شکنی نکرده باشیم...چه تخیلات سوسولیستیکی...! حکومت چه کار کرد...؟ یک روز و دو روز تحمل کرد و روز سوم افتاد به جانمان...با تفنگ...چاقو...باطوم...کابل...گاز اشک اور...هلی کوپتر...کدام جکومت سفاکی تجمع مسالمت امیز مخالفانش را با گلوله جنگی و تیر مستقیم جواب میدهد...؟ زدند و کشتند و زندانی کردند و بعد در رسانه ی مزدورشان اعلام کردند که با عده ای آشوبگر مقابله کرده اند که قصد تخریب اموال عمومی و یا خلع سلاح نیروهای نطامی را داشته اند...شروع کردند به دروغ بافتن...گفتند که عده ای مسلح در میان جمعیت تیراندازی کرده اند که متاسفانه در تیراندازی متقابل عده ای از هموطنانمان کشته شده اند...!هموطن شما؟؟ هموطنان شما لبنانی ها و فلسطینی ها هستند...شما را چه به ایرانی جماعت...؟ چقدر دروغ...چقدر وقاحت برای دروغگویی...! شیشه های اتومبیل و مغازه های مردم را با باطوم شکستند و بعد در تلویزیون با تفصیل نمایش دادند که کار آشوبگران بوده...شروع کردند به پرونده سازی و سناریو بافی تا انجا که هزینه اعتراض به تقلبشان در انتخابات را به اندازه ی همکاری با گروههای مسلح معاندی مثل منافقین بالا بردند...حالا دیگر دستشان برای کشتن باز است...یک بمب در حرم امام منفجر کردند که جو را امنیتی کنند تا هرچقدر که دلشان میخواهد شدت عمل نشان بدهند...این شگردها دیگر آنقدر نخ نما و کهنه است که فقط آدم را به خنده می اندازد...نباید از اینها ترسید...کل مزدوران رژیم و بسیجیانی که حاضرند هموطنان خودشان را بزنند و بکشند همانقدری بود که شنبه دیدیم...چند هزار نیروی بسیجی...چند هزار هم یگان ویژه و نیروهای سپاه...حساب پرسنل نیروی انتظامی جداست...نیروهای آگاهی و کلانتری ها مردم را نمیزنند...مردم را نمی کشند...اینها از جنس مردمند...بدنه اصلی بسیج هم با مردم است...خیلی از بسیجیها به موسوی رای داده اند و خیلیها هم که به احمدی نژاد رای داده بودند کشتن و زدن هموطنان معترضشان را بر نمی تابند...خیلی از این بسیجیها هنوز غیرت و مردانگی باکری ها و همت ها توی وجودشان هست و به روی هم میهن خود چماق و اسلحه نمیکشند...کل نیروهایی که حکومت برای حفظ خود به سبوعیت و سرکوب آنها نیاز دارد همانهایی بود که روز شنبه دیدید...دو تیپ از سپاه و چند هزار بسیجی و اطلاعاتی...واحتمالا چند گردان از لبنان و فلسطین...همین!
اینها هستند که خس و خاشاکند...به عربده کشی های دیروز و امروزشان نگاه نکنید... با اولین موجها چنان محو و نابود میشوند که انگار از اول وجود نداشته اند...من از اول در همه تجمعات بوده ام...میدانم که یک نیروی منسجم و مسلح حتی اگر محدود باشد میتواند به سرعت بزرگترین تجمعات مردمی را هم پراکنده کند...من میدانم که ترس از تیر خوردن...ترس اصابت باطوم برقی...ترس استنشاق گاز اشک اور...ترس تک افتادن و کتک خوردن تا سر حد مرگ...ترس از دستگیری و پرونده سازی و محاکمه چیست...نباید از مردم توقع داشت که در مقابل حمله مسلحانه نیروهای دولتی بایستند و سینه سپر کنند...اما همیشه راهی هست...حکومت راه غلطی را پیش گرفته و با کشتار و سرکوب همه را به شدت احساساتی و جری کرده است...اگر اینطور پیش برود نافرمانی مدنی بروز خواهد کرد...اعتصابات شکل میگیرد و گسترش می یابد...کم کم هسته های مقاومت در محله ها شکل خواهد گرفت... تجمعات متمرکز و آرام جای خود را به اغتشاشات گسترده و خشونت امیزی خواهد داد که جمع کردنش دیگر به سادگی متفرق کردن یک تجمع چند ده هزار تایی نیست...گروه های زیرزمینی و چریکی مسلح و سازمان دهی شده مثل قارچ از میان همین مردم خشمگین بیرون می آیند... با زور و دروغ نمیشود حکومت کرد...هیچ حکومتی با این دو ابزار نتوانسته دوام بیاورد...حتی اگر هزاران دهان را بدوزند و هزاران نفر را به زندان بیندازند و هزاران نفر را به جوخه های اعدام بسپارند و یا در خیابان سلاخی کنند باز هم نمیشود...نمیدانم اینها پیش خود چه فکر میکنند... تاریخ را بخوانیم و ببینیم رژیم شاه با آنهمه نیرو و تجهیزات و پول و حامیان بین المللی چطور سقوط کرد...
یادشون رفته که اون شاه
که به صد مهره نمی باخت
تاجُ از سرش تو میدون
لشکر پیاده انداخت!
پ.ن: روز سه شنبه بنا بر اعلام برخی منابع مرتبط با آقای موسوی در کشور اعتصاب عمومی اعلام شده است...خواهش میکنم به کسانی که به اینترنت دسترسی ندارند خبر رسانی کنید و اهمیت مساله را شرح دهید...این شاید آخرین راه مسالمت آمیز برای تحت فشار گذاشتن حکومت به پذیرش آرای مردم باشد...این روزها سرنوشت ساز است...اگر تا به حال ترسیده بودید که به خیابان بیایید این بار دیگر ترسها و نگرانیها را کنار بگذارید...ریسک این کار به مراتب کمتر از شرکت در تجمعات چند روز اخیر خواهد بود...در بدترین حالت ممکن است کارتان را از دست بدهید..روز سه شنبه سر کار خود حاضر نشوید و همکارانتان را هم متقاعد کنید که سر کار نیایند...بگذارید اینها احساس خطر کنند...بگذارید قدرت مردم را احساس کنند...نگذاریم این لحظات سرنوشت ساز با ترسها و کاهلی های ما به هدر رود ...نگذاریم این صفحه از تاریخ ایران نیز درست مثل 28 مرداد برای همیشه سیاه بماند و ما شرمنده فرزندان و نوادگان خود شویم...نگذاریم خون آن دختر بیگناه و ده ها کشته این چند روز اخیر بر آسفالت خیابانها هدر برود...امروز همه ما در برابر آینده ایرانمان...در برابر فرزندانی که قرار است در این کشور پرورش پیدا کنند...در برابر خونهایی که به ناحق به زمین ریخته، مسئولیم!
توسط در June 22, 2009 1:51 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (113)
گزارش امروز تهران...
امروز تهران کاملا چهره یک شهر جنگ زده را داشت...گویی سردمداران سرکوب تجمع امروز را تنها شرط بقای خود میدانستند و از تمام پتانسیل خود استفاده کرده بودند...دود غلیظی همه جا را پوشانده بود و حداقل سه هلی کوپتر در فاصله کمی از زمین بر روی سر مردم پرواز میکردند...دهها هزار نیروی پلیس و نیروهای ویژه سپاه و همچنین دهها هزار نیروی لباس شخصی مجهز به باطوم و بعضا اسلحه میخواستند هر طور که شده این اعتراضات را یکبار برای همیشه خاموش کنند...نزدیک ساعت 5 بود که سعی داشتیم از سمت امیرآباد به سمت میدان انقلاب برویم...از بالای پارک ملت گارد ضد شورش خیابان را بسته بود و جمعیتی معادل سه – چهار هزار نفر در خیابان کارگر شمالی تا چهار راه امیر آباد به طور پراکنده اقدام به شعار دادن و بعضا سنگ پرانی میکردند...تقریبا هر چند دقیقه یک گاز اشک آور به سمت جمعیت شلیک میشد که بلافاصله در جویهای آب انداخته میشد و یا به سمت نیروهای مستقر در چهار راه مجددا پرتاب میگردید...بعد از حدود نیم ساعت درگیری که گاه پلیس ضد شورش هجوم می آورد و جمعیت به عقب فرار میکرد و گاه جمعیت با سنگ پلیس را به عقب میراند کم کم جمعیت اضافه شد و با یک یورش دسته جمعی تمام نیروهای ضد شورش مستقر در چهار راه فاطمی پا به فرار گذاشتند و تقریبا تا میانه های خیابان عقب نشینی کردند... صحنه ی دیدنی ای بود که چطور با یک یورش سی – چهل نفره از جوانان تقریبا همین تعداد پلیس مستقر در چهار راه باطومها و بعضا سپرهای خود را رها کردند و به سرعت به عقب فرار می کردند...اما چیزی نگذشت که نیروهای کمکی از راه رسید و مجددا چهار راه به تصرف نیروهای پلیس و لباس شخصی در آمد...مشکل اینجا بود که آن سه چهار هزار نفری که بالای میدان بودیم به جز آن یک بار که نمیدانم چه شد که تعدادی یکدل شدیم و همه با هم یورش آوردیم اما هیچ کدام به دیگری دلگرم نبودیم...یعنی وقتی می دیدیم بیست سی موتور سوار دارند از پایین به بالا می آیند مثل گله ی آهو یکدفعه ترس همه را میگرفت و با اینکه از نظر منطقی تعدادمان خیلی بیشتر بود اما فرار میکردیم و میشدیم یک لقمه چرب و نرم برای ضربات باطوم آقایان...من و خانم شین داخل پارک پناه گرفتیم... تصمیم داشتیم به هر نحو شده به سمت انقلاب برویم تا اگر جمعیت انجا بیشتر بود به آنها بپیوندیم...در تمام مسیر از اول بلوار کشاورز تا میدان انقلاب کنترل دست نیروهای پلیس و لباس شخصی ها بود...ظاهرا به عابرانی که مثل ما با سرعت رد میشدند کاری نداشتند اما هر از گاهی کسی را که دلشان میخواست مورد نوازش قرار میدادند...از میدان انقلاب به سمت آزادی اما صحنه ها تکان دهنده بود...دهها لنگه کفش زنانه و مردانه به جای مانده در کنار خیابان نشان از درگیریهای شدید و فرار جمعیت داشت. در کوچه ها و خیابانهای منتهی به خیابان آزادی همچنان درگیری ها ادامه داشت...تمام سطح زمین پر از تکه های سنگ و خرده های کاشی خیابانها بود...نیروهای تازه نفس حکومتی در کوچه و خیابانهای اطراف به تعقیب و گریز ادامه میدادند و نیروهای ذخیره و یا نیروهایی که خسته تر بودند در خیابان اصلی که خلوت تر بود موضع گرفته بودند...در خیابانی نزدیک چهار راه پپسی کولا یک سنگپرانی تمام عیار ادامه داشت...بارانی از سنگ بود که بر سر نیروهای ضد شورش که زیر سپرها پناه گرفته بودند می بارید...تقریبا تمام سطلهای زباله را برای مقابله با گار اشک آور سوزانده بودند...در ساختمانی مسکونی نزدیک پل یادگار امام بسیجیها به داخل رفته بودند و در را از پشت بسته بودند...از داخل پارکینگ صدای جیغ و داد چند زن و البته فحاشی نیروهای حمله کننده به ساختمان می آمد...مردمی که در پیاده رو ها حرکت میکردند جلوی در ایستاده بودند و سعی داشتند در را باز کنند و به داخل بروند که با یورش نیروهای انتظامی از بیرون مواجه شدند...صحنه دلخراشی بود...سر چهار راه نواب یک وانت سیاه مخصوص یگان ویژه ایستاده بود که پشتش یک کپسول بسیار بزرگ شبیه کپسولهای گاز قرار داشت و چیزی شبیه مشعل هم در دست افسری بود که پشت وانت ایستاده بود...آدم را به یاد دستگاههای آتش افکنی می انداخت که نازیها در جنگ جهانی دوم استفاده میکردند...باطوم های برقی و دستگاههای شوک دهنده و تفنگهای ساچمه ای شبیه آنچه در بازی پینت بال استفاده میشود به تعداد زیاد در اختیار نیروهایی قرار داشت که در استفاده از آنها لحظه ای درنگ نمیکردند...در تمام طول مسیر تا میدان آزادی به جز تجمعات پراکنده معترضین به خصوص در کوچه ها و خیابانهای منتهی به خ آزادی مورد دیگری مشاهده نمیشد...یک جا لاشه موتور سوخته ای هم روی زمین بود که معلوم نبود موتور نظامی ست یا متعلق به مردم است...میگفتند در میدان توحید دو دستگاه ماشین یگان ویژه را آتش زده اند...در لاین غرب به شرق تردد کند خودروها در جریان بود اما لاین بی آر تی و لاین شرق به غرب را بسته بودند و کل خیابان جولانگاه موتورسواران یگان ویژه و چماقداران بسیج بود...حتی درهای مترو خیابان آزادی هم امروز بسته بود...خانمی میگفت که در خیابان نوفل لوشاتو واقع در جمهوری هم درگیری شدیدی بین مردم و نیروهای سرکوبگر وجود داشته و همین وسعت درگیریهای امروز تهران را نشان میداد...هیچکس نمیتواند حدس بزند درگیریهای امروز چند نفر کشته و یا زخمی داشته است...صدای تیر اندازیهای پراکنده از همه جا به گوش میرسید...ما تقریبا ساعت شش به میدان انقلاب رسیدیم و نمیدانم اصلا تجمعی در خیابان آزادی شکل گرفته بوده و یا از همان اول مردم را دسته دسته به کوچه ها و خیابانهای اطراف تارانده و متفرق کرده اند...اما بنا بر شنیده ها ظاهرا آقای موسوی در ابتدای خیابان جیحون برای مردم سخنرانی کرده اند و این نشان میدهد که جمعیت حداقل برای ساعاتی انسجام داشته و بعد از رفتن آقای موسوی یا خود خواسته و یا تحت فشار نیروهای دولتی پراکنده شده اند...به هر حال وقتی ما به میدان آزادی رسیدیم ساعت نزدیک هشت شب بود وآنجا هم تقریبا به طور کامل در دست نیروهای انتظامی و بسیج بود...
از دید من رژیم امروز با اینهمه نیرویی که به میدان آورد توانست از مردم تا حدودی زهر چشم بگیرد...فکر میکنم امروز خیلیها از ترس درگیری نیامدند...خیلیها هم موفق نشدند که خود را به میدان انقلاب و خیابان آزادی برسانند...تقریبا تمام خیابانهای اصلی و فرعی منتهی به میدان انقلاب را بسته بودند...حکومت نشان داد که برای مقابله با معترضان خیابانی جدی ست و حاضر نیست که به سادگی کنترل خیابانهای پایتخت را واگذار کند...حالا نوبت مردم است...باید دید که قدم بعدی مردم چیست...اتفاقات روزهای آینده تعیین کننده خواهند بود...
پ.ن: همچنین باید دید جهان چگونه با این کودتای تمام عیار سپاه و بسیج برای قبضه کردن قدرت در ایران کنار خواهد امد...
توسط در June 20, 2009 11:11 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (109)
آخرین خبر
ماشینهای یگان ویژه و نظامی در حال حاضر که ساعت 14 روز شنبه می باشد در حال انتقال گسترده نیروهای بسیجی با لباس شخصی و کلاه کاسکت و باطوم به محلهای تعیین شده هستند...نیروهای یگان ویژه هم در محل حاضرند...الان برای کاری نزدیک میدان انقلاب هستم و گفتم بیایم دیده هایم را از کافی نتی بنویسم و اطلاع رسانی کنم...تمام مغازه های نبش میدان را تعطیل کرده اند و امروز ظاهرا نخواهند گذاشت تجمع مسالمت آمیز به انجام برسد...اگر قصد آمدن دارید آمادگی دفاع از خود و برخوردهای احتمالی را هم داشته باشید.
توسط در June 20, 2009 1:55 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (86)
آقای خامنه ای...
آقای خامنه ای...در خطبه های امروز نماز جمعه گفتید که اگر امروز به خاطر تجمعات و فشار هواداران کاندیدای شکست خورده قوانین و روال طبیعی انتخابات را عوض کنیم و به جای رسیدگی قانونی به شکایات توسط شورای نگهبان و احتمالا بازشماری برخی صندوقها، کل انتخابات را باطل کنیم بدعتی گذارده می شود که منبعد هیچ انتخاباتی در ایران معنا و مفهومی نخواهد داشت و پس از اعلام نتیجه هر انتخاباتی هواداران گروه شکست خورده که ممکن است میلیونها نفر هم باشند به خیابانها خواهند ریخت و دولت را برای تغییر نتیجه انتخابات تحت فشار خواهند گذاشت.
آقای خامنه ای...در حالت کلی حرف شما درست است اما من چند سوال ساده از شما دارم که چرا همه ی شواهد و قرائنی که نشان از سیستمی هماهنگ و برنامه ریزی شده برای معکوس نمودن نتیجه ی انتخابات دارد را نادیده گرفته اید...!؟چرا در این دوره صدای هر سه کاندیدای شکست خورده و طرفدارانشان در آمده و همه متفق القول نتایج اعلام شده را غیر قابل باور و قبول میدانند...؟ آقای خامنه ای شما که هم مدیر و هم مدبر و هم آگاه به زمانه هستید چطور و با چه منطقی آرای سیصد هزار تایی کروبی را که مورد حمایت قاطبه روشنفکران،جنبش های زنان، جنبش های دانشجویی و همه کسانی که به اصلاحات و تیم کارکشته او اعتقاد داشتند توجیه میکنید...؟ آیا میدانید فقط همان دراویش گنابادی که برای تشکر از اعلام موضع صریح آقای کروبی نسبت به ایشان از او حمایت کردند و پشت او ایستادند در ایران چند نفر پیرو دارند؟ چهار سال پیش آقای مهرعلیزاده که نه شناخته شده بود و نه کارنامه ای داشت و نه شعارها و مواضع سیاسی اش کسی را جذب و جلب خود میکرد و نهایتا هم بین چهار کاندیدا چهارم شد فقط به علت همزبانی بالاترین رای را در استانهای آذربایجان آورد...ایشان اگر اشتباه نکنم نزدیک یک و نیم میلیون رای آورد...!یعنی پنج برابر آرای امروز کروبی... حالا سوال من این است که چطور شده همشهریها و همزبانهای کاندیداها در این دوره به آنها پشت کرده اند و همه متفق القول پشت احمدی نژاد ایستاده اند ...لابد این هم یکی از همان معجزات الهی ست...!
آقای خامنه ای ... از شما میپرسم چرا در همان چهار سال پیش که آقای احمدی نژاد انتخاب شد این همه اعتراض از جانب سایر هواداران کاندیدا ها شکل نگرفت و این هواداران میلیونی کاندیداهای شکست خورده سرازیر خیابانها نشدند...!؟ چرا در دوره های قبل تر این اتفاقات نیفتاد؟...مگر همانها که سی سال است به قول شما دارند دشمنی میکنند و پشت پرده هر واقعه و حادثه ای در این مملکت دستهای آنها را می بینید در موقع اعلام نتایج دوره های قبل به مرخصی رفته بودند؟
آقای خامنه ای...نتایج این انتخابات انقدر بد مهندسی شده که با چشمان بسته هم میشود فهمید که چه اتفاقی افتاده...نیازی به سند و مدرک نیست...اینهایی که ذکر کردم مشتی از خروار هم نبود...کاش لااقل کار را به دور دوم میکشیدید و انجا با اختلاف ناچیزی کاندیدای مورد نظرتان را انتخاب میکردید...باور کنید هیچ سر و صدایی از کسی در نمی آمد...شاید مهندسان انتخاباتی شما موقع تخصیص آرا به کاندیداها به این گفته نظر داشتند که دروغ هرچه بزرگتر باشد باور پذیر تر است...آقای خامنه ای... این مردم بیشتر از این عصبانی هستند که به شعورشان توهین شده...به هر حال صحبتهای امروز شما احتمالا خیلی از هوادارانتان را تحت تاثیر قرار داد...اما من و خیلیهای دیگر تا وقتی دم خروس را میبینیم نمیتوانیم قسم حضرت عباستان را باور کنیم.
پ.ن: امروز دوستی زنگ زد که دیدی پیش بینی ات اشتباه از آب در آمد و خامنه ای خیلی صریح و روشن پای احمدی نژاد ایستاد و حتی غیر مستقیم به هوادارانش برای مقابله چراغ سبز نشان داد...گفتم هنوز زود است که قضاوت کنیم...تا اینجا که همه چیز روال طبیعی اش را طی کرده...گفتم که خامنه ای باید با توپ پر به میدان می آمد و با تاکید بر تسلیم نشدن در برابر معترضان قدرتش را نشان میداد والبته از آن سو تاکید میکرد که اعتراضات فقط از طریق مجاری قانونی خود قابل بررسی ست و اگر قرار است چیزی تغییر کند نه با تجمعات و فشارهای اینگونه که فقط از مجاری قانونی (شورای نگهبان) این اتفاق می افتد...گفتم هیچ بعید نیست تا چند روز دیگر شورای نگهبان دلایلی به دست بیاورد که تقلب گسترده در انتخابات را نشان بدهد و بعد به عرض رهبری برساند و رهبری هم باز "مقتدرانه" بگوید که حالا که از مجاری قانونی ثابت شد که اینگونه بوده فلان میکنیم و بهمان میکنیم...اینها را به آن دوست گفتم چون معتقد بودم این حکومت هیچوقت حاضر نیست به خاطر یک پست ریاست جمهوری که دست حسن باشد یا حسین (که هر دو هم در اصل غیر خودی نیستند) وارد فاز درگیری و تقابل تمام عیار با مردم و در پی آن اغتشاش و اعتصاب و سرکوب گسترده و احتمالا حکومت نظامی و کشتاردر فاز داخلی و انزوا و تحریم در فاز روابط خارجی خود شود...واقعا چنین چیزی به مخیله ام هم نمیگنجد...اینها را با اعتماد به نفس و برای اینکه جلوی ان دوست از تک و تا نیفتاده باشم گفتم و واقعا هم به آن اعتقاد داشتم... و البته دارم...اما راستش ته ته دلم کمی شور میزند!
توسط در June 19, 2009 5:26 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (95)
یک پیشنهاد : تحصن در دانشگاه و خیابانهای اطراف
خیلی وقت بود که انقدر همدلی و اتحاد بین مردم ندیده بودم...یک دیوانه ای از اتاق فکر این حکومت درآمد و یک سنگی را انداخت توی چاه که صد تا عاقل هم بیایند دیگر نمیتوانند بیرونش بیاورند...نمیدانم دیشب حرفهای کامران دانشجو رئیس ستاد انتخابات کشور را شنیدید یا نه...مجری برنامه سوالهای تند و صریحی را مطرح میکرد...مثلا اینکه چطور است که کاندیداها در شهرهای زادگاه خودشان هم کمتر از کاندیداهای دیگر رای آورده اند...یا اینکه خیلیها میگویند افزایش بی سابقه مشارکت مردم در این دوره نشانه اعتراض مردم و در جهت کاندیدای خاصی بوده اما چنین چیزی در نتایج انتخابات نمودی پیدا نکرده...یا اینکه چرای سیر برتری یک کاندیدا نسبت به دیگران به طور خطی و در تمام طول مدت شمارش آرا حفظ شده است...به هر حال اینها سوالهایی بود که به طور علنی از رسانه ملی مطرح شد و این یعنی اینها دیگر نمیتوانند خودشان را به کری بزنند...جوابهای آقای دانشجو اما کلی گویی و در بعضی جاها که با پوزخند همراه می شد علنا تحقیر آمیز بود...مثلا اینکه آقا من چه میدانم فلان کاندیدا بچه کدام شهر است...شما بروید از مردم همان شهر بپرسید که چرا به کاندیدای همشهری شان رای نداده اند...یا اینکه ما این دوره همه چیز را کامپیوتری کرده بودیم و خود نرم افزار آرا را تجمیع و نتیجه را اعلام کرده...اینطور که این جواب میداد آخر سر همه چیز را می اندازند گردن کامپیوتر و حتی بحث عوامل خودسر در وزارت کشور و ستاد انتخابات هم منتفی می شود...من هیچ شکی ندارم که حکومت نمیتواند در برابر این سیل اعتراضات که به خیابانها کشیده شده مقاومت کند...الان همه ی مردم برای بازگرداندن آرایشان همدل و یکصدا هستند...اینها فکر کرده بودند که ملت دنبال نان و ماست خودش است...چه کار دارد چه کسی رئیس جمهور میشود...گفتند نهایتا ده بیست هزار نفر (عمدتا دانشجو) را سرکوب میکنند و باقی هرچه می ماند غر غرهای در گوشی ست و البته یک سفره ی رنگین که برای چهار سال دیگر پایش بنشینند...باور کنید به مخیله شان هم نمیگنجید که مردم اینطور یکدل و میلیونی اعتراض کنند و به خیابانها بیایند... دیروز(چهارشنبه) هم مردم از میدان هفت تیر به سمت میدان ولیعصر و از آنجا تا میدان انقلاب و بعد به سوی میدان آزادی در سکوت کامل راهپیمایی کردند... میگفتند عده ای هم در اتوبان مدرس به سمت شمال در حال حرکت به سمت صدا و سیما هستند...حکومت خیلی شانس آورده که مخالفینش اینطور آرام و مسالمت آمیز اعتراض میکنند...اگر این اعتراضات به خشونت کشیده شود و ماشین سرکوب رژیم بخواهد به جان مردم بیفتد مطمئن باشید دیگر نه از تاک اثری باقی می ماند و نه از تاک نشان...این درگیریهای پراکنده ای هم که اتفاق میفتد و عده ای کشته می شوند به نظر من از طرف حکومت سازماندهی نشده...عوامل تندرویی در سپاه و بسیج مسئولش هستند...اگر این اعتراضات از این حالت سکوت و مسالمت آمیز بودنش خارج شود و تبدیل به یک درگیری خشن و تمام عیار بین مردم و نیروهای حامی حکومت شود دیگر هیچ جوری نمیشود سر و ته ماجرا را جمع کرد و نتیجه اش فقط ساقط شدن حکومت است...دقت کنید که من ادعا نمیکنم که این چند میلیون نفری که در خیابانهای تهران راهپیمایی میکنند پتانسیل این را دارند که وارد فاز خشونت آمیز اعتراضی شوند...خیر...نود درصد همین مردم اگر ببینند کار به خشونت کشیده و هر روز صدها نفر کشته می شوند و مثلا حکومت تیربار سر خیابانها و بالای پشت بامها گذاشته دیگر از خانه های خود هم خارج نمیشوند...اما همان ده درصد جوانانی که باقی میمانند اگر در گیر و دار این درگیریها به تدریج مسلح شوند مثل اول انقلاب طومار حکومت اسلامی را در هم خواهند پیچید...خدا آن روزی را نیاورد که کار به درگیریهای اینچنینی برسد...به هر حال من شخصا بسیار خوشبینم که به زودی همان سناریوی عوامل خودسر در وزارت کشور کلید بخورد و حکومت خیلی مسالمت آمیز به خواسته های مشروع مردم تن دهد...تنها شرطش پایداری و ماندن در صحنه است...
پ.ن: امروز (پنجشنبه) ساعت 4 بار دیگر میدان انقلاب جمع خواهیم شد...اگفته اند به یاد کشته شده های اخیر مشکی بپوشیم و شمع بیاوریم...اگر میشد این جمعیت را سازماندهی کرد که امشب در صحن دانشگاه تهران و خیابانهای اطراف تحصن کنند خیلی خوب بود...نارنجی های اوکراین چندین شب تا صبح در خیابانها ماندند تا توانستند خواسته های خود را به کرسی بنشانند...چه عیبی داشت اگر ما هم یک شب در خیابان و کنار هم بمانیم...با این کار اولا ستاد نماز جمعه باید محل برگزاری مراسم هر هفته اش را تغییر میداد و مثلا آن را به مصلا منتقل میکرد که همین یک اعتراض معنا دار به حکومت بود و یا برای اولین بار با حضور مردم منتقد این حکومت نماز جمعه برگزار میشد و خب البته همه میدانیم که در نماز جمعه هم شعار دادن آزاد است...اما این کار چند ریسک بزرگ دارد...اینکه اگر خیلیها با عذرهای مختلف جماعت متحصن را ترک کنند تا شب را به خانه هایشان بروند و تعداد به ده – بیست هزار نفر تقلیل پیدا کند احتمال سرکوب خشن توسط نیروهای حزب اللهی وجود دارد...دیگر اینکه در نیمه های شب ممکن است نیروهای بسیج اقدام به آتش زدن اماکن و خرابکاری کنند و بیندازند گردن متحصنین شب گذشته... به هر حال میدانم اگر حتی یک سوم مردمی که امروز برای اعتراض می آیند در دانشگاه تهران تحصن کنند حرکت بسیار بزرگ و در نوع خود منحصر به فرد و معنا داریست...هم از جهت اعلام حمایت از دانشجویان دانشگاهها و به خصوص دانشگاه تهران و بزرگداشت یاد کشته شدگان حمله به کوی دانشگاه و هم از جهت اشغال محل برگزاری نماز جمعه تهران و دادن این پیام به رهبر که اگر خواستی نماز جمعه برگزار کنی باید بیایی و در مقابل مردم منتقد حرفهایت را بزنی و نه در حضور بسیجیان و سپاهیان و عده ای از داخل خود حکومت...به هر حال این یک ایده است که به ذهن من رسید...کاش چنین ایده ای از جانب موسوی مطرح بشود و از طریق ستادش به طور رسمی اعلام شود...حرکت فوق العاده معنا دار و منحصر به فردیست.
پ.ن: تاکید میکنم تحصن در دانشگاه به این معنا نیست که شرکت کنندگان پشت سر رهبر نماز بخوانند...رهبر باید اول بیاید و با
سخنانش عدالتش را (که یکی از شروط اصلی رهبری و حتی پیش نماز بودن است) به مردم ثابت کند...اگر بیاید که نمی آید و اگر خواسته های مردم را بپذیرد که نمیپذیرد آنگاه کسانی که اهل نماز خواندن هستند میتوانند پشت سر او نماز بخوانند و باقی هم گوشه ای می نشینند و تماشا می کنند...
بعد التحریر مهم: چیزی که دیروز لیدرهای راهپیمایی به شدت در موردش اطلاع رسانی کردند تجمع در میدان انقلاب و حرکت به سوی کوی دانشگاه بود...امروز ظاهرا خبرهایی از سایت رسمی میر حسین خبر از تجمع در میدان توپخانه (امام خمینی) در همان ساعت را میدهد...این یک ناهماهنگی ست که علتش هم نبودن ابزار مناسب جهت اطلاع رسانی ست...چیزی که مسلم است قریب به اتفاق کسانی که در تجمع دیروز حضور داشته اند خبر میدان انقلاب را تایید میکنند...اما به قول دوستی جمعیت آنقدر هست که اگر از توپخانه هم شروع شود نهایتا به میدان انقلاب بیانجامد. فقط کافیست این دو گروه در مسیرهای مخالف حرکت نکنند...پس اگر در میدان انقلاب حاضر میشوید به سمت توپخانه حرکت کنید...من معتقدم در هر دو محل آنقدر جمعیت زیاد خواهد بود که خطری متوجه مردم نشود و احدی جرئت تعرض و سرکوبی پیدا نکند...شخصا بعد از خواندن بیانیه رسمی سایت موسوی به میدان توپخانه خواهم رفت.
این عکس را هم حتما ببینید...دیگر مستند تر از این نمیشد نشان داد که چه کسانی اقدام به تخریب اموال عمومی و اموال مردم میکنند
توسط در June 18, 2009 8:33 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (150)
...
و مرد افتاده بود.
یکی آواز داد: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.
تمامی آن سرزمینیان گرد آمده اشک ریزان خروش براوردند: دلاور برخیز!
و مرد به پای خاست.
نخستین کس را بوسه ای داد
و گام در راه نهاد.
گابریل گارسیا مارکز
توسط در June 17, 2009 12:02 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (122)
گزارش داغ داغ از تجمع امروز و پیش بینی آینده...!
عجب روزی بود...عجب روزی...هنوز هم ادامه دارد...مردم هنوز در میدان و خیابان آزادی هستند...گفته بودم اگر این مردم بیایند هیچ حکومت و نهادی جرئت و جسارت حمله به انها را ندارد...امروز از موتورسوارهای بسیجی خبری نبود...فقط تک و توک در سر بعضی از چهار راه ها ماشینهای یگان ویژه دیده میشد که افسران در لباسهای فرم مثل مجسمه ایستاده بودند و مردم را نگاه میکردند...دست بر قضا خیلی هم مهربان بودند...تنها شرط سلامت بودن با هم بودن است...امروز خون از دماغ یک نفر هم نیامد...حتی یک شیشه هم شکسته نشد...دیگر از این مخملی تر نمیشد به خیابان آمد....از میدان انقلاب تا خود میدان آزادی جا برای سوزن انداختن نبود...انبوه جمعیت از این سو تر به قول کسانی تا میدان امام حسین هم امتداد یافته بود...کاش از تجمع امروز تصاویر هوایی تهیه شده بود...تمام فرعی های خیابان آزادی هم مملو از جمعیت بود...مردم برای رهایی از فشار جمعیت و نفسی تازه کردن هیچ جایی نداشتند...اصلا باورم نمیشد که تهران انقدر جمعیت داشته باشد...در تمام طول مسیر دستها به نشانه پیروزی بالا بود...از بعضی خانه ها شلنگ آب را به سر و روی جمعیت میگرفتند تا این جمعیت متراکم کمی خنک شود...بعضی از مسن تر ها در آن شلوغی و ازدحام از حال رفتند...باید بودید و می دیدید...قبل از اینکه برویم خیلیها توی دل مردم را خالی میکردند که نروید...که حق تیر دارند...که میکشند...در سفاکی و بی رحمی اینها شکی نیست...اینها در سرکوب اغتشاشات استادند...اما این یک اغتشاش خیابانی نبود...یک خروش و جنبش بزرگ مردمی بود...مگر میشود دیگر حریف این مردم شد...؟باور کنید این مردم با هم فوت میکردند کل نظامشان را باد برده بود...فقط باید متحد بود...اینها مثل گله ی گرگ مترصد نشسته اند که ما را جدا کنند و تک تک دخلمان را بیاورند...دیروز دانشگاه تهران را به خون کشیدند...روزهای قبل به سراغ فعالان ستاد موسوی و یا کروبی رفتند...ولی امروز روز ما بود... فردا هم روز ماست...دیگر دوره اختناق و دیکتاتوری به سر آمده...شاید دوباره به سراغ خیلیها بروند و دخلشان را هم بیاورند...شاید سراغ من و تو بیایند...اما این حرکت دیگر متوقف نخواهد شد...حسن ماجرا این است که آقای رهبر سرنوشت خودش را به سرنوشت رئیس جمهور منتخبش گره زده...هنوز یک روز از انتخابات نگذشته همه معترضان را مورد عتاب و خطاب قرار داد...حالا چطور میخواهد این گند را ماستمالی کند خدا میداند...احمدی نژاد امروز و فردا می رود...شک نکنید...شرطش پایداری و حضور در صحنه است...موسوی به زودی رئیس جمهور ایران خواهد شد...کاش آقای موسوی کسی بود که میتوانست این پتانسیل عظیم را به سمت و سوی یک جامعه آزاد هدایت کند...جامعه ای که نیاز به یک قیم و رهبر مادام العمرو به دور از نقد نداشته باشد...به نطر من اولین کار موسوی باید این باشد که نهاد های شبه نطامی مثل سپاه و بسیج را خلع سلاح کند...نهادهایی که زمانی بنا به ضرورت (جنگ) به وجود امدند و این روزها شده اند چماقی در دست صاحبان قدرت برای کوبیدن به سر مردم... جامعه باید از این وضع امنیتی و رعب و وحشت بیرون بیاید...انتقاد از هر مقامی باید به راحتی و شفافی در رسانه ها منعکس شود...وزارت اطلاعات باید به کل از وجود عناصر فاشیست پاکسازی شود...اینها اولین قدمهای موسوی باید باشد...کاش موسوی کسی باشد که پتانسیل این کارها را داشته باشد...موسوی را از همین امروز رئیس جمهور ایران بدانید...به پشتوانه همین مردمی که امروز نشان دادند خس و خاشاک نیستند...فردا عصر ساعت پنج این جمعیت این بار در میدان ولیعصر جمع خواهند شد و احتمالا به سمت صدا و سیما حرکت خواهند کرد...قرار است همه چیز آرام و به دور از خشونت باشد...همانطور که امروز بود...این مردم میخواهند به حکومت و نیروی انتظامی نشان بدهند که در اوج قدرت هم میشود متین و خویشتندار و صلح طلب بود...امروز تمام نیروهای انتظامی و سپاه و بسیج در تهران در برابر این خیزش بزرگ مردمی فقط جنبه تزئینی داشتند...!
در حاشیه:
جمعیت با وجود ازدحام فوق العاده اما بسیار کنترل شده و متین رفتار میکرد...قرار بود تا میدان آزادی هیچ شعاری داده نشود...چند میلیون نفر در سکوت ساعتها راه پیمایی کردند...اما در نزدیکیهای میدان آزادی این بغض شکست...هر گروه به فراخور احوال خود شعاری میداد...اما جالبترینش به نظر من این بود: ما بچه های تهرون...رای ندادیم به میمون!
اما پیش بینی آینده: فردا قرار است شورای نگهبان برای بررسی اعتراضات کاندیداها تشکیل جلسه دهد...سناریو این است: بررسی میکنند...میفهمند تقلبی رخ داده...چند نفر را به عنوان عوامل خودسر در وزارت کشور مسئول این تقلب معرفی میکنند و چوب توی آستینشان میکنند...به رهبر ماجرا را می گویند و رهبر هم میگوید ای داد بی داد...! حکم حکومتی میدهیم که دوباره انتخابات برگزار شود...انتخابات برگزار میشود و این بار میرحسین انتخاب میشود...بعد رهبر با دستان خودش میر حسین را بغل میکند و ماچ میکند و از دلش در می آورد و حکمش را تنفیذ میکند...موسوی هم البته میگوید فدای سرت...پیش می آید...و رهبر هم باز میشود یک رهبر مردمی و ناز...احمدی نژاد هم این وسط البته آدم بده نمیشود...میگویند خب اطلاعات غلط به آن بنده خدا داده اند و واقعا فکر میکرده رئیس جمهور شصت و چهار درصدی ست...!...خیلی محترمانه باز میرود ور دل رهبرش مینشیند و پست و مقامی میگیرد...نمیخواهم توی ذوقتان بزنم...اما همه چیز به همین لوسی تمام می شود!
بعد التحریر:
دیشب دسترسی به اینترنت نداشتم...کل شبکه اینترنت سمت ما قطع بود...ظاهرا در پایان تجمع از یکی از پایگاههای بسیج در خیابان جناح به سوی مردمی که در ضلع شمالی میدان آزادی در خیابان جناح به سمت آریاشهر حرکت کرده بودند تیر اندازی شده و حداقل یک نفر هم کشته شده...دقت کنید که تا وقتی جمعیت انسجام داشت هیچ برخوردی با مردم صورت نگرفته بود...در انتهای راهپیمایی و در ساعات اولیه شب ظاهرا بالای میدان در خیابان جناح آتشی توسط افراد نامشخصی روشن شده بود که وقتی عده ای به آن سمت رفتند با تیراندازی از داخل یکی از پایگاههای بسیج مواجه شدند...
این عکسها را هم ببینید...چند عکس آخر مربوط به راهپیمایی دیروز و درگیریهای آخر روز است:
http://www.boston.com/bigpicture/2009/06/irans_disputed_election.html
توسط در June 15, 2009 7:54 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (262)
توجه...توجه
زمزمه هایی از یکی دو ساعت پیش شروع شده که میگویند تجمع امروز در میدان انقلاب از طرف ستاد میرحسین کنسل شده است...روال طبیعی هم همین است و حتما هم اینگونه بوده...این طبیعی ست که موسوی برای اینکه به جرم ایجاد تجمع غیر قانونی متهم و زندانی نشود بعد از اینکه وزارت کشور مجوز نداد در سایت خود و به طور رسمی اطلاع رسانی کند و موضوع را منتفی اعلام کند...از اول هم فقط هدف این بوده که به طور گسترده در مورد این تجمع اطلاع رسانی شود...حالا چه عیبی دارد وقتی همه میدانند کی و کجا باید بیایند در سایت اینترنتی موسوی چند ساعت مانده به شروع تجمع در نیم خط اعلام شود که برنامه کنسل شد... این سیاست است...این برای این است که بهانه دست حکومت ندهند تا رهبر جنبش سبزها را زندانی کنند...مگر توقعی غیر از این میرفت؟ موسوی که یک رهبر چریکی و انقلابی نیست که زندگی مخفیانه داشته باشد و بتواند در تریبون رسمی اش اعلام کند که مردم بریزید توی خیابانهاو دنبال مجوز هم نباشید...یعنی شما فکر میکردید وزارت کشور به تجمع معترضان مجوز میداد که میخواستید بیایید و در این تجمع شرکت کنید...یا واقعا موسوی انقدر ساده لوح بوده که انتظار داشته وزارت کشور به او مجوز چنین تجمعی را بدهد؟...نه...این فراخوان به اعتراض از سوی موسوی فقط برای متشکل کردن این اعتراضهای پراکنده بوده...که هرکس به موسوی رای داده بداند کی و کجا میتواند به بقیه معترضین بپیوندد...که این اعتراضها انسجام پیدا کند...رشد کند...قدرتمند و متمرکز شود و در نهایت غاصبان پست ریاست جمهوری را به زیر بکشد...باقی حرفها همه کشک است...بهانه است برای همانها که از اول هم دلشان میخواست بنشینند کنج خانه و از تلویزیون و اینترنت پیگیر اخبار باشند...بابا ولش کن...حالا مگر من یک نفر نباشم جنبش میخوابد...؟اصلا خود سایت موسوی اعلام کرده که تجمع کنسل شده...چرا من باید بشوم کاسه داغتر از آش...
این حرفها زهر است...به شعور و رای ما توهین شده...ساکت ننشینیم...نگذاریم بیش از این لجنمالمان کنند...بعضی وقتها فکر میکنم زندگی ارزش هرنوع زندگی کردنی را ندارد
توسط در June 15, 2009 12:34 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (79)
یک روز خوب...!
این خواهر زن ما هم عجب آدمیست ها...یک سرباز بدبختی توی این شلوغی و بلبشو حواسش نبوده و با باطومش زده توی پای خانم و خانم سر گذاشته دنبالش و کلی دنبالش دویده تا از پشت گرفته و پرتش کرده روی زمین و با مشت و لگد افتاده به جانش که به چه حقی من را زدی...!خواهرانش به او میگویند سنجاب وحشی...!ولی واقعا کاش آن لحظه با یکی از همین دوربینهای موبایل فیلمبرداری شده بود...جان خودم تبدیل میشد به سمبل مبارزه و باطبی دوم...!تازه بعد از آنهمه کش و قوس که به خیر گذشت دوباره با یک سرباز یگان ویژه گلاویز شد و یک کشیده هم خورد... این مادر زن ما هم که بدتر از او...هرجا میبیند شلوغی و بزن بزن است و همه دارند فرار میکنند راهش را صاف میکشد و میرود آن سمت...در این تجمعات فقط دنبال لانه زنبور میگردد...نشان به آن نشان که انگشت کوچک دست راستش با ضربه ی باطوم شکست...نزدیک بود گردن ما را هم بشکنند...به خدا من دیگر با این خانواده به این جور جاها نمیروم...ولی رویهمرفته روز خوبی بود...کلی دویدیم...کلی خندیدیم...کلی سر به سر این سربازهای صاف و ساده گذاشتیم...لحظه های خوب و بدی داشت...دو بار با چشمهای خودم شاهد شلیک گاز اشک آور بودم...یک جا روی زمین کلی خون ریخته شده بود...یک بانک پایین تر از میدان ونک تمام شیشه هایش خورد شده بود...جا به جا در خیابان سطلهای زباله را آتش زده بودند...این حمله و هجوم موتور سوارها به جمعیت هم دیگر دارد عادی میشود...مردم کمی ترسشان ریخته است...خیلیها را دیدم که ایستادند و فرار نکردند...این خواهر زنم که دیگر همانطور که گفتم از آن ور بام افتاده بود...ما را به سخت جانی او این گمان نبود!
فردا عصر ساعت 4 بزرگترین تجمع و راهپیمایی در میدان انقلاب و به سمت میدان آزادی برگزار خواهد شد...در این تجمع شخص میر حسین موسوی سخنرانی خواهند داشت...تا به حال هرچه تجمع و اعتراض بود اعلام نشده و خود جوش و البته تا حدودی پراکنده شکل گرفته بود یا اینکه خیلی دیر و محدود در موردش اطلاع رسانی صورت گرفته بود...اما فردا روز دیگری ست...تلاشهایی دارد میشود تا برای این تجمع از وزارت کشور مجوز اخذ شود...اما چه وزارت کشور قبول کند و چه قبول نکند این تجمع با سخنرانی میرحسین برگزار خواهد شد...به جرئت میتوانم بگویم قریب هشتاد درصد کسانی که در تهران به میرحسین و یا کروبی رای داده اند از طرق مختلف از این فراخوان برای دفاع از آرای از دست رفته خود باخبرند...فردا معلوم میشود که آیا از این هشتاد درصد که حقشان پایمال شده یک پنجمشان برای حمایت از کاندیدای مورد نظر خود خواهند آمد یا خیر که اگر بیایند - حتی اگر یک پنجمشان بیایند - خیابان آزادی جا برای سوزن انداختن نخواهد داشت و مطمئن باشید هیچ دیکتاتوری با هر درجه از خشونت و استبداد جرئت و توان حمله به یک تجمع میلیونی را نخواهد داشت...
موسوی و کروبی نشان داده اند که برای صیانت از آرای ما جدی هستند و پای حرفشان ایستاده اند...پایشان بایستیم!
پ.ن: موقع برگشت به خانه توی تاکسی جوانی بغل دستم نشسته بود که صدایش از شدت ناراحتی میلرزید...میگفت دانشجوی دانشگاه تهران است و گروههای فشار به زور وارد دانشگاه شده اند و همه دانشچویان را قلع و قمع کرده اند...فحوای کلامش نشان میداد که فاجعه ای در دانشگاه تهران یا حداقل یکی از دانشکده های آن رخ داده...تو را به خدا اگر کسی خبری از سرکوب دانشجویان دانشگاه تهران دارد خبری بدهد...
پ.ن: عجیب بود این صدای الله اکبری که تهران را برداشت...خواهرم حدود ساعت نه شب زنگ زد که آنجا (سعادت آباد) دارند
روی پشت بامها الله اکبر میگویند...پنجره را که باز کردم دیدم اینجا هم همین اهالی تودار محل ما که عمرا از این کارها نمیکنند دارند از پنجره هایشان الله اکبر و مرگ بر ا.ن. میگویند...! خیلی جالب بود...
پ.ن: با این وضعیتی که پیش میرود هیچکس از فردای خودش خبر ندارد...اگر نبودیم حلال کنید.
توسط در June 15, 2009 12:36 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (76)
اطلاعیه فوری...!
این محل کروکی تجمع امروز واقع در خیابان میرهادی ست...اینجا ستاد مرکزی موسوی ست...موسوی بعد از ساعتها که کسی از او خبر نداشت از مردم خواسته در مقابل ستادش ساعت دوازده و نیم بعد از ظهر امروز 24 خرداد تجمع کنند...این تجمع احتمالا تا ساعتها ادامه خواهد داشت...به هر نحوی که می توانید در این خصوص خبر رسانی کنید.
پ.ن: متاسفانه نمیتوانم تصویر کروکی را آپلود کنم...اینترنت این روزها یک خط در میان کار میکند...میدان ولیعصر را که بلد هستید...به سمت زرتشت (بالای میدان) سمت راست خیابانی ست به نام میرهادی که یک سر آن به خ فاطمی میخورد...الان وقت سرخاراندن و استخاره کردن نیست...به محض خواندن این نوشته بیایید و هرکس را هم که میتوانید با خود همراه کنید...
بالاخره موفق شدم :
توسط در June 14, 2009 11:01 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (82)
ما بی شمارانیم...
احمدی نژاد ساعتی پیش رسما در تلویزیون ظاهر شد و در اولین نطق تلویزیونی بعد از انتصابات ریاست جمهوری با همان لبخند مهوع همیشگی از ملت بزرگ ایران تمجید کرد...همانطور خیره نگاه کرد...چشمهایش را ریز کرد...لبهایش را کج و کوله کرد و مثل همیشه بی شرمانه و لا ینقطع دروغ گفت...از مردمی حرف زد که همه بهت زده و خشمگین نگاهش میکردند...از امید...نشاط...شور...مردم را از تریبون رسمی صدا و سیما دعوت کرد که فردا ساعت 5 عصر بروند میدان ولیعصر و شادمانی کنند...! چرا که نه؟ یک انتخابات مصنوعی یک جشن مصنوعی هم میخواهد...یک سوال...! .مگر آرای امروز احمدی نژاد از آرای دوره های قبل خاتمی هم بیشتر نبوده...؟ مگر امروز احمدی نژاد از تمام شخصیتهای سیاسی تاریخ ایران منهای امام خمینی محبوب تر نیست؟ پس چرا جامعه را بهت و حیرت فراگرفته؟ پس چرا از آن جشنهای خود جوش خیابانی خبری نیست...؟ چرا یک روز پس از اعلام آرا هیچ کجا گل و شیرینی پخش نشد؟ چرا هیچ کجا جوانها رقص کنان و هلهله کنان به خیابانها نریختند؟ پس این هواداران میلیونی...این حدود هفتاد درصد مردم کجا هستند؟ چرا باید برای جشن پیروزی فراخوان رسمی از تلویزیون اعلام شود و محل و ساعت خاصی مشخص گردد...!!؟ فردا باز شاهد نمایش مضحکی از رسانه رسمی حکومت خواهیم بود...باز اتوبوسهای سازمانی ده ها هزار نفر را به میدان ولیعصر منتقل میکنند و دوربین ها جمعیت در هم تنیده ای را نشان خواهند داد که انتخاب رئیس جمهورشان را جشن گرفته اند...
نه...این وقاحتها را دیگر پایانی نیست... اینها میدانند که میتوانند در میدان ولیعصر و خیابانهای اطراف آنقدر آدم بریزند که تماشایش هر بیینده ی بی خبری را شوکه کند...طرفداران حزب اللهی احمدی نژاد و کسانی که به هر حال به او رای داده اند در همین تهران بالغ بر یک میلیون نفرند...اینها کل حواشی را هم با اتوبوسهای سازمانی جمع میکنند...پایش بیفتد از سمنان و قم و قزوین هم آدم می آورند...به همه اینها تمام نهادهای دولتی و سازمانهایی مثل سپاه و بسیج را هم اضافه کنید...باز هم یک شعبده بازی بزرگ دیگر در راه است...! فردا نمایش تصاویر میدان ولیعصر در اخبار شبانگاهی صدا و سیما تکان دهنده خواهد بود...!یک نمایش عوامفریبانه دیگر برای ایجاد این شبهه بین توده های متحیر و خشمگین مردم که شاید واقعا تقلبی نشده و مردم به احمدی نژاد رای داده اند...برای اینکه بتول و اقدس بنشینند پای تلویزیون و جوانهای سرخورده شان را قانع کنند که بابا انقدر نروید و شلوغ کنید...بیایید ببینید برای احمدی نژاد چقدر آدم جمع شده...برای اینکه در خانواده هایی که نگران زندگیشان هستند بحث در بگیرد که ایران همین است...مردم هم همین هستند...حالا هی برویم توی خیابان اعتراض کنیم که چه...برای یک مشت گوسفند خودمان را به خطر بیاندازیم که چه؟ خاک بر سر همه شان...لیاقتشان همین است...
و خودمان را راضی کنیم که برگردیم سر کار و زندگیمان...که باز بشویم بره ی سر به راه...تا باز کجا گوشت قربانی این دکان قصابی شویم...!
چه کار باید کرد...؟ باید انسجام داشت...باید پیگیر بود...باید برای اینکه این نمایش وقیحانه را بر هم بزنیم درست وسط صحنه باشیم...توی خیابان...نه توی خانه و پشت کامپیوتر...نه پای برنامه های بی بی سی و صدای آمریکا...باور کنید درد باتون انقدرها هم زیاد نیست...مطمئن باشید دردش بیشتر از دردی که الان داریم نیست...باید ترسهایمان را فراموش کنیم...بدانیم که درست در بزرگترین لحظه تاریخمان قرار داریم...پذیرفتن این انتخابات ننگ ابدی ست که در تاریخ برای همیشه میماند...نگذاریم که کودتای 28 مرداد با کمک یک مشت لات و عربده کش تکرار شود...نگذاریم که چهل سال بعد نوه ها و فرزندانمان ما را به کاهلی و بی غیرتی و انفعال متهم کنند...ما میتوانیم ...ما بیشمارانیم!
پ.ن: امیدوارم اصناف و بازاریان زودتر به مردم بپیوندند...تهران باید تعطیل شود...
بعد التحریر:
امروز صبح قبل از اینکه بروم بیرون تلویزیون را روشن کردم...صدای امریکا برنامه ای داشت که بالای آن "زنده" نوشته شده بود و نمیدانم تکرار برنامه زنده دیشب بود یا اینکه روال پخش برنامه ها عوض شده بود و برنامه واقعا به طور زنده پخش میشد...مردم زنگ میزدند و در مورد اتفاقات اخیر صحبت میکردند...یک جا آقایی تماس گرفت و خیلی جالب شروع کرد به صحبت کردن که در نمیدانم کدام حوزه اراک خودش مسئولیتی داشته و در شمارش آرا هم حضور داشته و از نزدیک شاهد خیلی چیزها بوده... لحن کلامش به گونه ای بود که تصور میشد میخواهد پرده از بعضی تخلفات بردارد. اما وقتی خوب آسمان و ریسمانش را چید گفت خدا به سر شاهد است در آن شعبه ما نزدیک یازده هزار رای شمردیم که ده هزار و نمیدانم چقدرش مربوط به آقای احمدی نژاد بود...یک لحظه حس خیلی بدی بهم دست داد...لحن کلام و جزئیاتی که بیان میکرد برایم باور پذیر می نمود...با عصبانیت و تعجب و تا حدودی سرخوردگی تلویزیون را خاموش کردم که بیرون بروم...پیش خودم یک لحظه فکر کردم نکند واقعا در بعضی شهرستانها مردم اینگونه بوده اند...داشتم کفشهایم را میپوشیدم که یک لحظه چیزی در ذهنم جرقه زد...! چطور میشود در یک شعبه و در یک صندوق رای یازده هزار رای ریخته شود...؟ متوسط رای هر صندوق حدود هزار رای است...اگر مراحل اخذ رای بدون وقفه و برای پانزده ساعت ادامه داشته باشد و اگر هر سی ثانیه یک رای در صندوق انداخته شود هم هر صندوق میتواند حداکثر 1800 رای داشته باشد...! پیش خودم گفتم کاش تلویزیون را خاموش نمیکردم و جواب مجری برنامه و احیانا آقای سیگارچی (مهمان برنامه) را هم میشنیدم و کاش آنها انقدر حضور ذهن می داشتند که همانجا طرف را که همه مردم را مثل خودش خر فرض کرده بود با این سوال میکردند توی قوطی که چطور شما در شعبه تان یازده هزار رای شمرده اید...!
توسط در June 14, 2009 12:24 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (42)
انتصاب وقیحانه...!
این وقیحانه ترین اتفاقی بود که میتوانست بیفتد...!
مانور اقتدار با هدف برقراری نظم در پایتخت در حال برگزاری ست...آیا واقعا این یک کودتای نظامی علیه جنبش اصلاحات نیست؟
با هیچ منطقی نمیشود این شمارش را پذیرفت...با هیچ منطقی...!!بحث جر زدن نیست...بحث دو دو تا چهارتاست و انقدر این آمار و ارقام تخیلی ست که آقایان حتی نرسیده اند که آمار باطله را در معادلات خودشان وارد کنند و در اعلام نتایج تا اینجا که هیچ خبری از آرای باطله نیست...به اعتقاد من حکومت شمشیر را از رو بسته است...
چیزی که مسلم است دیگر راه تغییر در این کشور از صندوق های رای نخواهد گذشت...خدا به داد همه ی مردم برسد
بعد التحریر:
این قسمتی ست از نامه سرگشاده جمعی از کارکنان وزارت کشور که حدود پنج روز قبل از انتخابات نوشته شده بود که رونوشت آن به ریاست مجلس خبرگان رهبری، ریاست مجلس شورای اسلامی، ریاست قوه قضائیه، ریاست کمیته صیانت ار آرا مردم، مسئول بازرسی دفتر مقام معظم رهبری، ریاست سازمان بازرسی کل کشور و کاندیداهای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ارسال شده بود:
اینجانبان از کارکنان متعهد، متخصص و ایثارگر وزارت کشور، با سابقه کارشناسی و مدیریتی در برگزاری انتخابات متعدد، بعضا از دورههای آیت الله خامنهای، آیت الله هاشمی رفسنجانی و حجت الاسلام و المسلمین خاتمی اعلام مینماییم؛ از سلامت انتخابات کنونی به دلایلی که شرح خواهیم داد، احساس خطر میکنیم.
اهداف و برنامه ریزی در ستاد انتخابات کشور، به طور آشکار و متقنی به سمت صیانت و سلامت از آراء مردم در انتخابات 22 خرداد 88 پیش نمیرود، این موضوع نیز در برگزاری انتخابات هشتمین دوره مجلس شورای اسلامی در روز جمعه 24 اسفند 86 به نحوی شاهد آن بودهایم، اما از بیم و هراس آینده شغلی خود دم فرو بستیم، ولیکن دچار عذاب وجدانی شدهایم که هنوز ادامه دارد، هم اکنون آن شرایط و فضای ناسالم به وضوح قابل درک، مشاهده و به مراتب بدتر از آن زمان است و این مشکل اساسی را تعدادی از کارشناسان اصیل و باوجدان وزارت کشور در ستاد انتخابات کشور و یا وزارتخانه فعال هستند، بدان اذعان دارند، اما متاسفانه با دلی پرخون جز اطلاعرسانی پر بیم و هراس، کاری از دستشان بر نمیآید. (هرچند که میدانیم پس از انتشار این مطلب آقایان به تکذیب آن خواهند پرداخت) در این جا فضایی امنیتی تیره، تاریک، غیر شفاف، و غیر کارشناسی که هرگز در طول تاریخ برگزاری انتخابات شاهد آن نبودهایم، روح و روان ما را آزرده و خواب را بر ما حرام کرده است.
اینجانبان دوستداران نظام، انقلاب، رهبری و میهن عزیزمان، مصرانه اعلام مینماییم، قبل از آن که خدای ناخواسته حادثهای فراگیر را در کشور شاهد باشیم و موقعیت نظام جمهوری اسلامی، وحدت مردم، انسجام و یکپارچگی کشور به خطر افتد که در آن صورت مهار آن مشکل، چه بسا غیر ممکن با شد، به نجات وضع موجود در ستاد انتخابات کشور بشتابند، امیدواریم که مسئولین امر با ابزار قانونی و پیگیریهای لازم، آراء مردم که در حقیقت سرنوشت آینده کشور است، صیانت و پاسداری به عمل آورند، تا در پیشگاه خداوند متعال و مردم شریف ایران سربلند باشند و این نظام برای چهار سال آینده در عرصههای داخلی و خارجی سرافراز و سربلند باشد و از همین جا مصرانه و عاجزانه تاکید میکنیم : ناظرانی از کمیته صیانت از آراء مردم به اتفاق نمایندگانی از دفتر بازرسی بیت مقام معظم رهبری و سازمان بازرسی کل کشور را درون " اتاق تجمبع آمار" در ستاد انتخابات کشور که اکنون به فرمان فردی غیر وزارت کشوری به نام «سید حسن میردامادی» است، بفرستید تا با حضور مستمر و آنی، نگهبان آراء مردم باشند..."
بقیه این نامه سرگشاده را که بیانگر نکات تکان دهنده ای در مورد گرفتن "حکم شرعی" برای تغییر آراست در اینجا بخوانید.
----------------------------------------------------------
اولین واکنش رسمی میر حسین موسوی...بیانیه ای که ساعتی قبل منتشر شد:
"بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شریف ایران
نتایجی که برای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد بهتآور است؛ مردمی که در صفهای طولانی اخذ رای شاهد ترکیب آرا بودند و خود میدانند که به چه کسی رای دادهاند با حیرت تمام به شعبدهبازی دستاندرکاران انتخابات و صدا و سیما نگاه میکنند.
آنان اینک بیش از همیشه به دنبال آن هستند که بدانند چگونه و توسط چه کسانی و مقاماتی طرح این بازی بزرگ ریخته شده است. اینجانب ضمن اعتراض شدید به روند موجود و تخلفات آشکار و فراوان روز انتخابات هشدار میدهم که تسلیم این صحنهآرایی خطرناک نخواهم شد. نتیجه آن چه که از عملکرد متصدیان بیامانت دیدهایم و میبینیم جز تزلزل ارکان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران و حاکمیت دروغ و استبداد نیست.
اینجانب طبق وظیفه شرعی و ملی خویش به افشای رازهای پشت سر این روند پرمخاطره خواهم پرداخت و آثار نابود کننده آن را بر سرنوشت کشور توضیح خواهم داد و ترس آن دارم که ادامه وضع موجود همه نیروهای موثر در نظام را به توجیهگرانی دروغگو در مقابل مردم تبدیل کند و دنیا و آخرت آنان را در معرض لطمههای جبرانناپذیر قرار دهد.
به مسوولان توصیه میکنم بیش از آن که دیر شود این روند را فورا متوقف کنند و همگی به خط قانون و امانتداری از آرای ملت بازگردند و بدانند که خروج از عدالت مشروعیت زداست. آنان بیش از هر کس دیگر از این حقیقت باخبرند که در این کشور انقلابی بزرگ و اسلامی صورت گرفته است. کمترین پیام انقلاب ما این است که مردم آگاهند و در برابر کسانی که با تقلب روی کار بیایند تمکین نخواهند کرد.
اینجانب از همین فرصت استفاده میکنم و ضمن تشکر از عواطف ملت بزرگوار ایران به آنان تذکر میدهم که ایران این موجود آسمانی متعلق به آنان است و نه متقلبان، این آنان هستند که باید با هوشیاری خود از آن حفاظت کنند.
خائنین به آراء مردم ابایی از آن ندارند که این خانه پارسایان به آتش کشیده شود. ما موج عقلانیت سبز خود را که برگرفته از تعالیم دینی و علایق ملت ما به اهل بیت پیامبر (ص) است با تمامی شور ادامه میدهیم و با شورش دروغ که در کشور طغیان کرده و چهره آن را آلوده است مبارزه میکنیم، اما اجازه نخواهیم داد که حرکات ما شکل کور به خود بگیرد.
جا دارد از یکایک شهروندانی که برای رساندن این پیام سبز هر کدام ستادی بودند و تمامی ستادهای مردمی و رسمی که در انتخابات فعالیت میکردند سپاسگذاری کنم و تاکید کنیم که تا رسیدن به نتیجهای که کشور ما لایق آن است همچنان به حضور و تلاش آنان نیاز است.
ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا و لنصبرن علی ما اذیتمونا و ع لی الله فلیتو کل المتوکلون
میرحسین موسوی"
توسط در June 13, 2009 7:37 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (90)
جنبش سبزها...انتخابات و بعد از آن...
حدود دو سال پیش برای اینکه از دور تسلسل انتخاب بین اصلاح طلبان دستچین شده و اصولگرایان عصر حجری بیرون بیاییم به این در و آن در میزدم و سرانجام یک منشور آزادیخواهی نوشتم مطابق با استانداردهای حداقلی که بتواند انسانی مثل خودم را راضی کند... همانجا و در بحثهایی که پیرامون آن در گرفت نوشتم که اگر تمرکزمان را به جای انتخاب بین بد و بدتر بگذاریم بر روی مطالبه ی حق و حقوق انسانی و اساسی مان - مثلا آنگونه که در منشورحقوق بشر سازمان ملل امده است. - و به جای رضایت به حداقل هایی که حکومت برایمان مقدر کرده تمامی حقوق انسانی خود را بدون کم و کاست مطالبه کنیم به مرور شاهد تغییرات ریشه دار و اصولی تری خواهیم بود...اصرار داشتم که منشور پس از تکمیل و اصلاح توسط نخبگان مورد قبول جامعه، به طور گسترده معرفی و تبلیغ شود و نیز تاکید داشتم که باید یک نماد کاملا مشخص (به عنوان مثال بازوبند یا مچ بندی زرد رنگ) برای آن در نظر گرفته شود که این اعتراض در سطح جامعه صورتی آشکار داشته باشد و بتواند تسری پیدا کند...همانجا در پاسخ کسانی که در کامنتها نوشته بودند جامعه کشش اینگونه اعتراض ها را ندارد و جوانها سرشان به هزار و یک کار دیگر گرم است نوشتم که اگر این طرح معرفی و تبلیغ شود و یک نماد و سمبل مشخص برای آن در نظر گرفته شود به تدریج مردم و به خصوص جوانها به اصطلاح خودمان جو گیر میشوند و شروع میکنند به جمع شدن پیرامون آن و استفاده از آن نماد...به خصوص اینکه این نماد ماهیتش اعتراضی ست...اعتراض به کهنه پرستی و تحجر... نسل جوان هم همیشه سرش درد میکند برای اعتراض و طغیان بر علیه محرومیت ها و محدودیت ها...این جوانها حتی اگر زمانی نفهمیده و به تبعیت از ژست و مد و یا برای متمایز نشان دادن خود و یا حتی تفریح و ماجراجویی بازوبند یا هد بند یا مچ بندی مثلا زرد رنگ استفاده کنند بعد از مدتی به دنبال فلسفه کار هم خواهند رفت و کم کم با حقوق انسانی خود آشنا می شوند...اگر این منشور با آن مشخصات و صراحت در مطالبه آزادی و حقوق انسانی تکمیل و اصلاح شده بود و به طور گسترده در موردش تبلیغات صورت میگرفت شاید همین هایی که امروز سبز پوشیده اند تا از کسی حمایت کنند که با استانداردهای واقعی روشنفکری و آزادیخواهی حتی در مقام شعار هم کیلومترها فاصله دارد، نماد جامعه ای شده بودند که میخواهد به سوی دموکراسی واقعی یک گام بزرگ بردارد...همینهایی که امروز فقط همینقدر میدانند که میخواهند احمدی نژاد نباشد، آن روز دقیقا میدانستند که چه چیزی را به جای احمدی نژاد و احمدی نژادها میخواهند...و فقط فکرش را بکنید این جمعیت میلیونی سبز پوشی که این روزها در خیابانهای تهران و شهرهای بزرگ دیگر است با اینهمه انرژی و پتانسیل عظیم برای تغییر، اگر در مسیری بهتر هدایت شده بود چه معجزاتی که نمیتوانست بکند...چقدر باعث غرور و مباهات ایرانیها در سراسر دنیا بود که سبزپوش های میلیونی خیابانهای ایران حرفشان و هدفشان اجرای اصول مترقی و دموکراتیک مطروحه در مثلا منشور آزادیخواهی بود...
خیلی وقتها فکر میکنم تغییر همیشه از جایی آغاز میشود که کسی فکرش را هم نمیکند...همین مناظره ها در تلویزیون یک گام بزرگ بود به سوی دموکراسی...فکرش را بکنید صدا و سیما متولی چنین امری بوده باشد...! بسته ترین و جناحی ترین و محافظه کار ترین تریبون دولت که جز به به و چه چه کردن و تقدس دادن به این و آن کاری در این سی سال انجام نداده بود...بیخود نیست که از قدیم گفته اند عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد...
حالا این حرفها به کنار...ما نمیخواهیم بگوییم ایده ما را موسوی دزدیده...! نه...فقط میگویم کاش این ایده را یکی آدم حسابی تر و روشنفکر تر و آوانگارد تر از موسوی میدزدید...!:)
پ.ن: به قول احمدی نژاد من به شخصه به آقای موسوی علاقه دارم...یک وقت فکر نکنید باز آن رگ مخملینم بیرون زده و دارم مهره های نظام را میکوبم...نه...من مطمئنم که امسال موسوی انتخاب خواهد شد...شکی در این موضوع ندارم و برای همین هم با خیال راحت به کروبی رای میدهم که فردای قیامت بهم نگویند تو که ادعای روشنفکری ات ک ون آسمان را پاره میکرد چطور شد وقتی مجبور شدی که رای بدهی آدمی با استانداردهای کروبی را ول کردی و چسبیدی به موسوی نامی که هشتاد درصد طرفدارانش مسلوب الاراده ها و موج گیرها - اگر نگویم جو گیرها - هستند...(شما به دل نگیرید...خواننده های وبلاگ من مسلما انسانهای فرهیخته و متعلق به آن بیست درصد باقی مانده اند)...و خودش هم البته به قول کروبی معلوم نیست اصلاح طلب است؟ اصول گراست؟ اصلاح طلب اصول گراست؟ اصولا اصلاح طلب است...؟ یا اینکه چه...
پ.ن: من فکر میکنم شاید بشود همین نماد سبز را حفظ کرد...مفهومش را فراتر برد...توسعه داد...مشخص کرد...تشریح کرد...میشود همین مردم را زیر همین رنگ یکپارچه و متحد نگه داشت...موسوی و موسوی ها فقط شاید بتوانند کمی سر طناب را شل کنند...کار اصلی بعد از انتخابات است...از پتانسیل و فضای موجود باید استفاده کرد...جنبش اصلاحات اگر حرکت سریع رو به جلوی خود را شروع نکند دوباره به عقب رانده می شود...باید در این چهار سال و با استفاده از فضایی که وجود دارد به این رنگ معنای مشخص بخشید...به طور مشخص و بر اساس خواسته های حداکثری...باید به این رنگ قدرت داد...این تنها راه باقی ماندن در مسیریست که به جامعه ای سکولار و دموکراتیک می انجامد...البته من اینطور فکر میکنم.
توسط در June 10, 2009 1:39 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (54)
یک لیوان آب زرشک...!
اول اینکه همه من را میشناسند...یک آدم برانداز و مخملینی هستم که لنگه ندارم...خدا به سر شاهد است در تمام دوره های گذشته حسرت چس مثقال مشروعیت را به دل این حکومت گذاشته ام...اما این دوره قضیه اش فرق میکند...به قول امام اگر نگویم جام زهر اما یک لیوان از این آب زرشکهای کثافت کنار خیابانی که چند تا مگس مرده هم تویش افتاده را سر میکشم و با قلبی آکنده از اندوه و سری افکنده رسما شرکت خود در این دوره از انتخابات ریاست جمهوری را اعلام میکنم...علت اصلی این اقدام سازشکارانه فقط و فقط فرستادن احمدی نژاد به سر خانه و زندگی اش است و بس...بنده نه اعتقادی به موسوی دارم و نه امید معجزی از کروبی...اما امروز ناچار به انتخاب یکی از این دو می باشم...این که من چه کسی را انتخاب میکنم چیزی ست که فقط خودم میدانم و خدا و البته شاید بعضیها هم حدس هایی بزنند...! اما این چیزی نیست که من بخواهم در اینجا اعلام کنم و در این چند روز مانده به انتخابات برخی هواداران نامزدها از آن استفاده تبلیغاتی کنند و خدایی نکرده در سرنوشت انتخابات تاثیری بگذارد...از این وبلاگ مقدس نباید استفاده ابزاری کرد...فقط خیلی سر بسته میگویم آنهایی که حدس میزنند من موسوی را انتخاب کرده ام احتمالا کور خوانده اند...فعلا همین را از من داشته باشید که من بعد از پایان انتخابات موضعم را به طورعلنی و شفاف اعلام کنم...
حالا بحث انتخابات به کنار...سیاست پدر و مادر ندارد...بیایید حرف خودمان را بزنیم...خوبید؟ ما هم بد نیستیم...شیراز هم بد نبود...جای شما خالی...خانم شین هم خوب است...بفهمی نفهمی داریم کمی تپلی میشویم...فعلا هم از رژیم و این صحبتها خبری نیست...زندگی متاهلی این قرتی بازیها را بر نمیدارد...گوش شیطان کر گوش شیطان کر تا یک ماه دیگر ماشین هم میخریم...نمیدانم با حدود هشت – نه میلیون چه بخریم که خدا را خوش بیاید...شاید یک پژو دست دوم...شاید یک پراید صفر...این روزبه نامرد که صاف رفته و yaris خریده...حالا نه اینکه ما چشم نداشته باشیم ببینیم ها...نه...ولی خداوکیلی آدم با حقوق کارمندی و زندگی متاهلی میتواند یکدفعه بیست و چند میلیون بدهد پای ماشین؟ غلط نکنم پای فک و فامیل شهرام جزایری وسط است...!
راستی...صحبت جزایری شد یاد کروبی افتادم...این کروبی به نظرتان گوگوری مگوری نیست؟ از پریشب که خبر گرفتن سیصد میلیونش از جزایری بر ملاء شده بیشتر مهرش به دلم افتاده...وقتی اونقدر صادقانه گفت که بله...گرفته...دویست میلیون هم نبوده و سیصد میلیون بوده...کدام سیاستمدار مادرفلانی وقتی چنین سوالی ازش کنند چنین جوابی میدهد...؟سیاستمدار باید بلد باشد خودش را بزند به کوچه علی چپ...باید بلد باشد راه به راه تکذیب کند...باید بتواند توی چشم آدم نگاه کند و بگوید ماست سیاه است...به هر حال این کروبی یک جورهایی گوگوری مگوری ست...ببینید کی گفتم...!
قرار شد بحث سیاسی را بگذاریم برای بعد از انتخابات...خدا قبول کند این روزها باز کرم کتابخوانی ام برگشته و بعد از دو سه ماهی که بیشتر تمرکزم بر روی انجام وظایف زناشویی بود این روزها گاه گداری کتابی هم به دست میگیرم..."حسب حال" حسن کامشاد را در زمانی که شیراز بودم خواندم...عالی بود...قلمش به خودم رفته بود پدر سوخته ...بس که شسته رفته و راحت نوشته شده بود...زندگی کردن آن دوره ها هم عوالمی داشته ها...انگار همه خیلی آدم حسابی تر از این دوره ایها بوده اند...اسم این رفیقش چه بود؟ همان که رفت توی کار شاهنامه و این صحبتها...ای خدا...گند م بزنند با این حافظه ام...ظاهرا به غیر از کتابهای تحقیقی اش در باره شاهنامه او هم حسب حالهایی خواندنی می نوشته... کسی خبر دارد چه کتابهایی از او در ایران قابل دسترسی ست؟(وقتی میگویم او یعنی اسمش یادم نمی آید و شما خودتان باید هم اسمش را بدانید و هم اسم کتابهایش را)
ها...بحث کتاب شد یادم افتاد بیست سی جلدی از کتابهای بی زبانم دست این و آن است...درست است خانه شراگیم کتاب زیاد است...اما حساب دارد...خداوکیلی اگر کتابی از من دستتان است خودتان خجالت بکشید و بیاورید بدهید...البته من که حافظه ام در حد و اندازه های ماهی قرمز تنگ خانه مان است و یادم نیست چه کتابی را به چه کسی داده ام...ولی نه اینکه اصلا هیچی حالیم نشود...مثلا خوب میدانم که کتاب " تفسیر خواب" فروید دست کیست...یا اینکه "طوطی" زکریا هاشمی را چه کسی برده است...و همینطور خوب میدانم چهار پنج جلد از کتابهای اریک امانوئل اشمیت و همچنین "مرشد و مارگریتا" دست کیست..."چرا باید کلاسیک ها را خواند" و دو سه جلد کتاب دیگرم را هم دقیقا میدانم کجاست...و از همه دردناک تر " دفترچه خاطرات و فراموشی" محمد قائد است که یک وبلاگ نویس انسان نمایی آن را برده و هنوز که هنوز است نیاورده...ولی نمیخواهم از کسی اسمی ببرم و باعث بی آبرویی کسی شوم...البته حالا ممکن است یادم نباشد " هزار خورشید درخشان" یا "بادبادک باز" را چه کسی دو در کرده...یا صد سال تنهایی را...ولی بالاخره میدانم که زمانی توی کتابخانه ام بودند و الان دیگر نیستند... بعضی کتابها را که نه اسمشان یادم می آید و نه اینکه چه کسی بردتشان...آنها را دیگر کاریش نمیشود کرد...سگ خور شده...! به خدا یک کلمه از این کتابها حلال نیست که خوانده شود...از ما گفتن بود!
توسط در June 8, 2009 1:35 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (48)
عجایب...!
به حق چیزهای ندیده و نشنیده... مگر میشود رئیس جمهور نورچشمی رهبر بیآید و علنا از کسانی نام ببرد و متهمشان کند که ستونهای اصلی جمهوری اسلامی بودند و هستند...یعنی این بار چاقو دسته ی خودش را برید...؟دیشب خیلیها بی خواب شدند و با هیجان در مورد چیزهایی که از تلویزیون دیده اند و شنیده اند حرف میزدند...این دیگر یک تپق ساده مجری تلویزبونی نیست که جانگدازی را جانگوز بخواند و اسباب انبساط و تشفی خاطر کسانی شود که حالشان از تقدس مآبی و مجیز گویی شبانه روزی رسانه ای به هم میخورد...این بار واقعا تشتی از آن بالا به پایین افتاده است...این حرکت سریع و ناگهانی که احمدی نژاد مثل ماهی از آب بیرون افتاده ای انجام داد تا شاید بتواند بار دیگر به دریای بیکران قدرت باز گردد از جنس همان گوز است... فعلا فقط از صدایش شوکه شده ایم...صبر کنید تا بویش هم بلند شود و آن وقت میبینید که خیلی وقتها خیلی از تحولات از جایی شروع میشوند که کسی اصلا انتظارش را هم ندارد...احمدی نژاد از شدت دوستی و و محبت به نظام اسلامی و رهبر عظیم الشان وقتی مگسهایی همچون اصلاح طلبان را دید که مجددا میخواهند بر سر قدرت بنشینند سنگی را برداشت، بالای سر برد و با تمام توان بر چهره نظام کوبید...این چهره حالا حالاها و با هزار جراحی پلاستیک هم درست نمیشود.
پ.ن: چند روزیست که شیراز هستیم...فعلا فرصت و تمرکز کافی برای نوشتن ندارم...برسم تهران یک فکر اساسی برای خودم و زندگی ام و این وبلاگ خواهم کرد و در ضمن موضع رسمی ام را هم درباره انتخابات پیش رو و کاندیداهای موجود اعلام خواهم کرد...بالاخره هرچه نباشد خیلیها منتظر موضع گیری ما هستند تا جهت گیری خودشان را مشخص کنند.ما همچین کم هم الکی نیستیم!
توسط در June 4, 2009 6:25 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (38)