[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
شش تکه...!

نه اینکه متوجهش نباشم...نه...اتفاقا زیر چشمی کوچکترین تغییرات و حالاتش هم زیر نطرم بود....درست از بعد ازدواج حرکات خزنده ای را شروع کرد و نم نم برای خودش جایی باز کرد...من هم خداوکیلی تا امروز باهاش راه می آمدم و بهش نه نمیگفتم...وسط خیابان ناگهان هوس آیس پک شکلاتی با خامه میکرد... میرفتم برایش میخریدم...یک مدت هم گیر داده بود که یک سرخ کن بخر تا اینهمه پول را هر هفته توی AFC نفله نکنی...گفتم چشم... رفتم و برایش یک سرخ کن فیلیپس درجه یک خریدم و نشان به آن نشان که هر شب بساط مرغ و ماهی سوخاری و سیب زمینی سرخ کرده به راه بود...حالا هم گیر داده که تو که اجاق گازت فر و بابزن و یا به قول امروزیها جوجه گردان دارد چرا مرغ مسمن به سیخ نمیزنی تا حالش را ببریم؟

کارد بخوری...!...اگر بدانید امروز در آینه ی قدی خانه مان چه دیدم...یک شکم قلنبه که در بهترین حالت که با همه قوا نفسم را حبس میکردم و میدادمش تو به موازات سینه ام میرسید...کمی که میخواستم راحت تر بایستم به طور نا امید کننده و زننده ای بیرون بود...اول شک کردم...گفتم خیالاتی شده ام...یعنی از آن اول هم توی همین مایه ها بوده ام و به روی خودم نمی آوردم...رفتم سراغ لباسهای قدیمی ترم...چشمتان روز بد نبیند...شلواری که روز خواستگاری پوشیده بودم دیگر دکمه اش هم بسته نمیشد... رفتم سراغ خانوم شین که ببینم نظرش چیست...بهش میگویم ببین شین جان یک چیزی میگویم بهم راستش را بگو... به نظر تو من دارم کم کم از ریخت میفتم؟ نگاه متعجبانه ای میکند و با بدجنسی میگوید که از اول هم همچین ریخت و قیافه ای نداشتی...چطور؟ پیرهنم را میزنم بالا و توده قلنبه ی چربی را نشانش میدهم که یادت است شب اول ازدواجمان این شکم شش تکه بود...؟کمی سرش را میخاراند و چشمهایش را ریز میکند که مثلا دارد به ذهنش فشار می آورد که به خاطر بیاورد و بعد با ناامیدی شانه ای بالا می اندازد و میگوید مطمئنی شش تکه بود؟ میگویم حالا شش تکه هم اگر نبود سه چهار تکه که بود...نبود؟ چشم غره میرود و میگوید این فیلمها را برای من در نیاور...هرکس نداند و ندیده باشد فکر میکند روز اول ازدواجت با من ژان کلود وان دمی چیزی بوده ای...قیافه مظلومانه و در عین حال متعجبی میگیرم و میگویم جان شین من بدبخت از روز اول این شکلی بودم...و مخصوصا شکمم را کمی بیشتر بیرون میدهم...انگار دوزاری اش میفتد و میگوید آهان...میخواهی بگویی چاق تر شده ای؟ میگویم چاق تر!!؟ شده ام مثل این حاجی های بازاری...همه اش هم تقصیر توست که حواست به من نیست...اگر چهار بار سر شام وقتی میخواستم یک تپه برنج بکشم توی بشقاب با کف گیر به پشت دستم میزدی الان حال و روزم این نبود...دستهایش را میزند به کمرش که یعنی منتظر یک جواب دندان شکن باید باشم...میگوید باشد...عیبی ندارد...از امشب...کف گیر که چیزی نیست...لازم باشد دیس برنج را توی سرت خورد میکنم...! یا امام هفتم...! این اصلا شوخی موخی سرش نمیشود...نکند از امشب واقعا مثل میراب بنشیند سر سفره و لقمه های ما را بشمارد...میگویم نه...منظورم که این نیست...بچه که نیستم...خودم با خودم تصمیم گرفته ام دیگر حساب تک تک کالریهای مصرفی ام را داشته باشم...میگوید پس اینهمه ادا و اصول در اوردنت برای من دیگر چه بود؟گفتم...هیچ...آمدم فقط کمی درد دل کنم.

از امروز تخمه، آجیل، شیرینی، قند، برنج و سیب زمینی سرخ کرده به کل تعطیل است...نان، میوه های شیرین مثل هندوانه و خربزه و طالبی و... به شدت کنترل شده و به طور مثقالی مصرف خواهد شد...ولی تا دلتان بخواهد سایر میوه جات و سبزیجات و محصولات جالیزی، سفیده تخم مرغ، انواع گوشت و غذاهای فیبر دار توسط اینجانب خورده خواهد شد.
البته اینها همه از فردا صبح ...نه...فردا ظهر اجرایی می شود...خانم شین الان مشغول پختن کیک هویجی ست و قرار است تا لحظاتی دیگر از فر بیاید بیرون...الان بویش کل خانه را برداشته...امشب کمی داغ داغش را میخوریم و فردا هم برای صبحانه که باقیمانده اش را خوردیم و خیالمان راحت شد برنامه رژیم به طور رسمی آغاز میشود...این خط و این نشان...من ماه دیگر همین موقع می آِیم برایتان مینویسم که امروز صبح بلند شدم و رفتم جلوی آینه و تکه های شکمم را شمردم که دقیقا شش تا بود...تازه شاید عکسش را هم گذاشتم که ببینید...البته اگر خانم شین اجازه دهد و شما هم قول بدهید به چشم برادری نگاه کنید...

پ.ن: خانه ما هنوز مثل بازار سمسارهاست...هرچیزی را که قرار است رد کنیم چیده ایم وسط پذیرایی و خورد خورد داریم آبشان میکنیم...بعد هم که اینها را رد کردیم یک مقداری کار بنایی داریم...این است که حواریون ما کمی صبور باشند... قرار است اواخر اردیبهشت که خانه کمی رو به راه شد همه ی دوستان نسبی و سببی را دعوت کنیم و رفت و امدهایمان را شروع کنیم ...

پ.ن: دیگر سر جدتان دنبال نوشته های انتقادی- اجتماعی- تحلیلی اینجا نیایید...اینجا یک وبلاگ پوپولیستیک با کاربری مسکونی ست!

بعد التحریر: فرجام آن مرد که به زنش خیانت میکرد

توسط در April 24, 2009 11:48 PM | | نظرات (48)
کمی از حواشی...

-خانم شین رفته خوابیده و به من هم گفته تا یک چیز جدید ننوشتی حق نداری که بیایی بخوابی...گفته صبح که میروم شرکت میخواهم یک نوشته جدید بخوانم...خنده دار نیست...؟ اصل جنس کنارش است و باز هم چشمش به دنبال چهار خط نوشته است...یعنی واقعا نوشته جات ما از خودمان جذاب تر و سرگرم کننده تر است؟ حاشا و کلا که چنین باشد...! به هر حال با وجود همه خستگی و خوابی که بر ما مستولی شده و با اینکه پاسی از نیمه شب گذشته و صبح علی الطلوع هم باید بروم سر کار و با اینکه قاعدتا در این ساعات عزیز باید به وظایف زناشویی ام عمل کنم گفتم چشم...چشمم کور...مینویسم.

- یک دو سه روزی بود که سایه شوم" فیل ترینگ" بر ارکان این وبلاگ سایه افکنده بود...تو را خدا میبینید...آن زمانهایی که یک جوانک جوالقی بیش نبودیم و هرچه از دهان کثیفمان خارج میشد میگفتیم و برایمان بالا تنه و پایین تنه زیاد فرقی نداشت کسی نبود که گوشمان را بکشد و توی دهانمان بزند...حالا که برای خودمان تشکیل خانه و خانواده داده ایم و زیپ دهانمان را کشیده ایم و درب کمر به پایین را هم تخته کرده ایم و خلاصه آدم خوب و محترمی شده ایم آمده بودند سراغمان...یکجوری هم از بیخ "فیل تر" کرده بودند که حتی نمیتوانستم بروم نظرات شما را تائید یا تکذیب کنم...خلاصه حسابی دستمان را گذاشته بودند توی حنا...خانم شین بود که به دادم رسید...رفت و روزی سه چهار تا نامه برای این کمیته "فیل ترینگ" فرستاد که بابا این شراگیم اصلا نه اهل سیاست است و نه اهل فسق و فجور و این برنامه ها...حتما عوضی اشتباهی شده است... و آنقدر نوشت و نوشت و از محاسن ما گفت که یک روز امدیم دیدیم بعله...ورود ممنوع در وبلاگ ما را برداشته اند...به همین سادگی...!بعد باز بگویید حکومت بد است و ال است و بل است...

- زندگی زناشوییمان هم خوب است...بزرگترین مشکل من در حال حاضر کبودی انگشتهای پا و سیاه شدن ناخن هایم است...این خانم شین یک عادتی که دارد این است که توی خانه حتما باید دمپایی یا به قول خودش رو فرشی پایش باشد....این چیزی هم که پایش میکند یک تخته چوب به ضخامت ده سانت است است که مسلمان نشنود کافر نبیند...خلاصه چیز خفنیست...چون خانه کوچک است به صورت معمول که با حرکات کاتوره ای داخل خانه راه میرویم به طور متوسط روزی سه چهار بار پای ما لگد می شود...این تعداد سوای ان دفعاتیست که من شیرین زبانی ای میکنم و یا سر مساله ای لب ور میچسانم و خانوم شین با آغوش باز به استقبالم می آید که من را بغل کند...!

- جدی جدی پاک پوپولیست شدیم رفت! این روزها همه فکر و ذکرم شده است جومونگ که بالاخره میتواند بر تخت سلطنت بنشیند و این چسوهای قدیمی را آزاد کند یا نه...توی ایام عید که اصفهان بودیم چون کاری نداشتیم بکنیم و جایی نداشتیم برویم وقتی همه مینشستند جومونگ ببینند ما هم کنجی مینشستیم و با یک پوزخندی همراهی میکردیم...نشان به آن نشان که این پوزخند امروز تبدیل به یک دهان نیمه باز و یک جفت چشم از حدقه در آمده شده...اصلا نفهمیدم که چطور شد که جومونگی شدم...حالا جومونگ که خوب است...این یکی را واقعا رویم نمیشود بگویم...اگر دو ماه پیش به من میگفتند پوپولیستیک ترین برنامه کل این سه هزار و خورده ای کانال ماهواره چیست میگفتم همان مسابقه ی مزخرف خاله زنکی که چند تا پسر را میریزند به جان هم که سر یک دختر با هم رقابت کنند و توی هر مرحله چند تایشان حذف میشوند...من جدیدا فن دو آتشه ی مسابقه " مردان درجه دو" شدم که از شبکه GEM پخش می شود و اعتراف میکنم که بی صبرانه منتظرم جمعه برسد و قسمت دومش را ببینم...اینجاست که میگویند رسوخ پوپولیسم بر قلب روشنفکر از راه رفتن موری بر روی سنگی سیاه در بن چاهی نیز پنهانی تر است.

- از وسایلی که برای حراج گذاشته بودم تخت هم همین دو روز پیش فروش رفت...یعنی فعلا تخت و ماشین لباسشویی را رد کرده ام...
جان من یخچال را کسی نمیخواهد...؟ ای بابا...سگ خورد...باز بیست درصد کمتر میدهم! اصلا یخچال را میدهم پنجاه هزار تومان...یعنی اگر نخرید دیگر واقعا خیلی مسخره اید...!یک میز کامپیوتر هم دارم که بینی و بین الله گران خریده ام...آن را هم میفروشم سی هزار تومان...بابا همه اینها چیزهای نوستالژیکی ست...فکر کنید شراگیم زند پشت این میز نشسته و چه چیزهای زیبایی خلق کرده...خدایی فکرش را که بکنید میبینید سی میلیون تومان هم برای چنان میزی کم است...اما من خر فقط دارم میفروشمش سی هزار تومان...!یک اجاق گاز چهار شعله از این کابینتی ها هم دارم که آن را هم اشانتیون میدهم به هر کس که یخچال و میز کامپیوتر را با هم بخرد...

- اوضاع بیزینس بدجور خراب است...ما هم که تا اینجایمان رفته ایم زیر بار قسط و قرض...راستی هنوز این وام احمدی نجادی را نگرفته ایم ها...خانوم شین ضامنش را جور کرده اما من به هرکس میگویم بیا ضامن ما شو طرف جاخالی میدهد...یکجور برخورد میکنند انگار میخواهم یک میلیارد وام بگیرم...ما هم که توی این دنیا بعد از خدا چشم امیدمان به همین چهار تا خواننده ی چپ و چولی ست که داریم...هرکس خواست در این امر خیر شرکت کند یک ندایی چیزی بدهد...

-این خانوم شین هم یک چیزی به ما گفت ها...ساعت از دو گذشت و من هنوز نشسته ام پای لپ تاپ...ولی خودمانیم...خانم شین که خواب است و نمیشنود...عجب زن خوبی نصیبمان شده...فکرش را بکنید زن آدم عوض اینکه غر بزند که چقدر مینشینی مزخرف مینویسی به آدم گیر بدهد که چرا نمینشینی وبلاگت را به روز کنی...هر روز پیله بکند که تو کی میخواهی یک داستان یا یک چیز جدی بنویسی...هی برود روی اعصابت که این تلویزیون آشغال را خاموش کن و بنشین کتابت را که دو هفته است ده صفحه اش را نخوانده ای بخوان...به خدا اگر نباشد زندگی متاهلی چنان پشتم را باد میدهد که صد تا پوپولیست دو آتشه در محضرم دو زانو بنشینند.

توسط در April 14, 2009 1:57 AM | | نظرات (82)
تصادف...

تمام این چهارده روز تعطیلی و تفریح و گردش و عشق و حال این روز آخری از دماغمان در آمد...باز اگر این گواهینامه کوفتیمان آمده بود اوضاعمان انقدر بی ریخت نبود...سر صبحی داشتیم با خانوم شین میرفتیم توچال که سر تقاطع نیایش و ستاری زدم در ک ون یک پراید بدبخت...یعنی یکهو زد روی ترمز و من هم یکهو زدم در ک ون ش...سر خانوم شین هم که توصیه های ایمنی را جدی نگرفته بود و کمربند نبسته بود رفت توی شیشه جلو...گفت آخ سرم...الهی درد و بلایش بخورد توی سر من...قشنگ جای کله خوشگلش وسط شیشه مانده بود...یک لحظه قلبم افتاد کف پام...گفتم حتما یک طوری اش شده است...داشتم خنچ میکشیدم و شیون میکردم که گفت طوری اش نشده و فقط کمی درد دارد...گفتم کل شیشه جلو را با کله پکانده ای...! مگر میشود طوری ات نشده باشد...؟ دستش را از روی پیشانی اش برداشت و دیدم که ظاهرا هم هیچ اثری از جراحت و شکستگی نیست...خیالم که کمی از بابت خانوم شین راحت شد تازه از ماشین پیاده شدم که ببینم چه گندی بالا اورده ام...سپر عقب پراید رفته بود تو و صندوق عقبش هم کمی جا خورده بود...ماشین من هم از ناحیه گلگیر سمت شاگرد فرو رفته بود طوری که گلگیر کمی با لاستیک جلو درگیر شده بود و طلق راهنمای سمت شاگرد هم شکسته بود... راننده پراید مرد سی و شش هفت ساله ای بود با زن و بچه...گفت صبر کنیم تا افسر بیاید...دیدم افسر اگر بیاید به خاطر همراه نداشتن گواهینامه خودم را نخواباند ماشین را حتما میخواباند...گفتم مگر خسارتت چقدر شده است...؟جیرینگی میدهم...یک مقدار ماشینش را برانداز کرد و بعد زنگ زد به یکی از رفقایش که میگفت اینکاره است و شروع کرد شرح و تفصیل خسارت ماشین را دادن...دست آخر گوشی را داد به من و یکی از آن طرف خط گفت صد و بیست هزارتا خسارت زده ای...راست و دروغش را دیگر نمیدانم...گفتم صد تا بیشتر در خانه ندارم...برویم همانجا خسارتت را میدهم...قبول کرد...افتادم جلو و او هم پشت سرم...در مسیر بازگشت هرچه آزمایش پزشکی برای تشخیص ضربه مغزی بلد بودم را برای خانوم شین انجام دادم...ازش خواستم از صد به طور معکوس بشمرد و همینطور بیاید پایین...یکجا جای هشتاد و هشت گفت هفتاد و هشت و خلاصه نزدیک بود من را سکته بدهد که بلافاصله خودش اصلاحش کرد...بعد ازش خواستم برایم تعریف کند دیروز چه کارهایی کرده ایم و چه چیزهایی خورده ایم...همه را بی کم و کاست گفت...حتی دستانش را به طرفین و جلو باز و کاملا مشت کرد و گفت حالت تهوع هم ندارد...به خانه که رسیدیم جلدی پریدم و صد هزار تا از دویست هزار تومان موجودیمان تا ته برج را برداشتم و آوردم و با هزار عذرخواهی تقدیم راننده پراید کردم و راهی اش کردم...حالا نوبت خانوم شین بود...گفتم باید برویم بیمارستان برای MRI ...گفت حالش خوب است...برایش توضیح دادم که هرکسی از ضربه مغزی مرده اولش فکر میکرده حالش خوب است و بعد یکهو افتاده و مرده...برایش ادای یک مرده ی زشت را هم با زبان بیرون افتاده و چشمهای چپ شده در آوردم... فکر کنم کمی ترسید چون بالاخره راضی شد بیاید بیمارستان...خوشبختانه بعد از معاینه های سرپایی و با نظر دکتر که گفت نیازی به ام آر آی نیست آمدیم بیرون...فقط دکتر توصیه کرد اگر حالت تهوع و یا خواب آلودگی پیدا کرد سریع برش گردانم بیمارستان...
حالا من مانده بودم و یک ماشین امانتی تقریبا نو که داغانش کرده بودم و صد هزار تومان توی خانه و شصت هفتاد هزار تا هم توی بانک...هرچه فکر میکردم این تصادف احمقانه را چطور میتوانم برای پدرزنم توجیه کنم عقلم به جایی قد نمیداد...روز جمعه ای هم هیچ کجا باز نبود که لااقل بروم چهار جا نشانش بدهم و ببینم اوضاع چقدر وخیم است...خلاصه بعد از کلی کلنجار با خودم دل به دریا زدم و تصمیم گرفتم که ماشین را بردارم و راست و حسینی همه چیز را بگویم...خانوم شین اول نمیخواست بیاید...گفت خودت برو...گفتم عمرن اگر خودم تنهایی بروم...! با این کله ای که تو توی شیشه زده ای اگر همراه من نیایی همه فکر میکنند زبانم لال یا کشته شده ای یا جایی بستری ای چیزی هستی و هرچه هم بگویم به خدا دخترتان سر و مر گنده در خانه نشسته کسی باور نخواهد کرد...کمی که فکر کرد دید حق با من است و قبول کرد که بیاید...خدا این پدر زن و مادر زن ما را از بزرگی کم نکند...پدر زنم اولین حرفی که زد این بود که خودتان طوریتان نشده باشد ماشین فدای سرت...کل ماجرا را گفتم و گفتم گلگیر جلو و شیشه جلو صدمه دیده...خودم فردا صبح میبرم درستش میکنم...با همان ته لهجه خوشگل آبادانی اش ماجرای تصادفاتی را برایم تعریف کرد که آن قدیم ها با ماشین پدر زنش انجام داده بود...اینقدر این مرد به قول خودشان دل بزرگ است که اصلا نیامد ماشین را ببیند که چقدر خسارت خورده...گفت اگر هنوز راه می رود خودش بلد است کجا ببرد که به قول خودش با دو سه هزار تومان ردیفش کنند...مانده بودم که چه بگویم...مادر زنم هم که فقط داشت غصه من را میخورد که لابد چقدر هول کرده ام و ترسیده ام و چه و چه...
خلاصه با هزار بدبختی راضی شان کردم که ماشین را ببرم و فردا صبح به چند نفر صافکار نشان بدهم با این شرط که بدون هماهنگی و سرخود چیزی خرجش نکنم...

...اوه...روز بدی بود...ولی میتوانست خیلی بد تر از این هم باشد...اما آخر شب وقتی به خانه رسیدیم هم من و هم خانوم شین شاد و سرخوش بودیم...تمام استرسی که از صبح داشتم با برخورد گرم خانواده خانوم شین از بین رفت...حالا سر جدتان اگر صافکار خوش انصافی سراغ دارید یک ندا به ما بدهید...صاف کردن یک گلگیر جلوی پیکان حدودا چقدر آب میخورد؟ اگر رنگ هم بخواهد چه؟کل شیشه جلو را بخواهم عوض کنم چقدر باید پیاده شوم...؟

پ.ن: در مورد عید میخواستم بنویسم که کجاها رفتیم و چه ها دیدیم و چه ها کردیم...خب با این اتفاق فعلا نطقمان کمی تا قسمتی کور شده...فقط همینقدر بگویم که پنج روزش را اصفهان بودیم...خانوم شین تقریبا نیمی از اقوامشان ساکن اصفهان هستند و از این به بعد اصفهان شهر دیگر من خواهد بود...در روز دومی که اصفهان بودیم یک ناهار شاهانه هم در رستوران گردان برج آسمان میهمان دکتر گوشزد نازنین و همسر خوبشان بودیم که خودش به تنهایی میتواند یک پست وبلاگی باشد...به هر حال هرچه از مرام و منش ایشان بنویسم کم است و حق مطلب ادا نمیشود...

پ.ن: خیلی چیزها باید بنویسم...از زندگی مشترک...از تجربه های جدیدی که خیلیهایشان برایم غیر منتظره بودند...از خانوم شین...از احساسم به او و به زندگی ام...از آینده ای که دیگر انقدرها هم مبهم نیست...از دغدغه های این روزهایم...از جاده اصفهانی که روزی نرفته وصفش کرده بودم...خیلی چیزها باید بنویسم...این روزها وجود و حضور خانوم شین برایم آنقدر پر رنگ و گرم و درخشان است که برای منی که عادت دارم در تاریکی و سرما بنشینم و در تنهایی بنویسم فرصت و مجالی برای اینجور نوشتن باقی نمیماند...میدانم که عادت میکنم...به نشستن در نور و نوشتن در حضور دیگری...یاد میگیرم و عادت میکنم...میدانم.

توسط در April 4, 2009 1:54 AM | | نظرات (73)