یک پست نسبتا زناشویی...
- عجب حال و هوایی دارد این زندگی مشترک... فکر کردید که فقط عقد کردیم؟ هه هه...زهی خیال باطل...! به کوری چشم دشمنان و به سلامتی دوستانمان عروسی هم کردیم... الان هم با اینکه بد جور به پیسی خورده ایم ولی داریم دو تایی صفا میکنیم...طلا ملاهای سر عقد را فروختیم و هرچه هم داشتیم و نداشتیم گذاشتیم رویش و کرایه صاحبخانه را دادیم...فعلا تا شش ماه خیالمان راحت است...پس از همه خرج و مخارج الان سر جمع ته حساب هر دویمان مانده دویست و بیست سی هزار تومان...تا کی؟ تا اول اردیبهشت...! این یعنی عید مسافرت بی مسافرت...همینجا مینشینیم توی خانه و دستی به سر و گوش اینجا و ایضا همدیگر میکشیم.
- در مورد عروسی...خب خیلی مفصل است...مهمترین نکته حضور پدرم بود...اصلا امیدوار نبودم که بیاید...اما نه تنها محضر که جشن بعد از عقد را هم آمد و باز به همه اینها هم اکتفا نکرد...موقع رقصیدن یک چپه اسکناس پنجهزار تومانی به من و خانوم شین شاباش داد که دهان همه باز مانده بود.مادرم هم که جایش خیلی خالی بود سر جشن زنگ زد و تلفنی با همه صحبت کرد و وعده ی کمکهای بشر دوستانه ای را داد...در مجموع همه چیز خوب و با مزه بود...ولی الان اصلا حوصله ندارم تعریف کنم.
- دیروز عصر خانم شین موقع برگشتن از سر کار رفته بود و از تره بار جلوی خانه سه چهار تا سیب زمینی و سه چهار تا گوجه فرنگی خریده بود... دو تا تخم مرغ هم ته یخچال از زمان مجردیمان جا مانده بود و قرار بود برای شام شوهرش که ما باشیم کتلت سیب زمینی درست کند...هرچه خواستیم موقع غذا پختن بالای سرش باشیم و رهنمود بدهیم هی هول داد ما را توی اتاق که تو چه کار داری!؟ من خودم بلدم...این هم شد نتیجه اش...!همه کتلت ها وا رفت و چیزی که خوردیم معجونی بود از خرده های سیب زمینی و روغن...! اما چسبید...امشب قرار است من کتلت کدو درست کنم...خودش را هم بکشد دیگر نمیگذارم پایش را توی آشپزخانه بگذارد...!
- ...
(این را اول نوشتم بعد یادم افتاد اصلا بعضی مسائل زناشویی ما به شما ربطی ندارد)
- این برنامه ساز های مستند بی بی سی هم دیگر شورش را در آورده اند...باور کنید در این دو سه شب هر بار میخواستم بروم روی کانال بی بی سی چند بار زیر لب ورد میخواندم که دودول مودول نشانمان ندهد...از شانس بد من هم در این دو سه شب بی بی سی دودول باران بود...دودول سیاه...سفید...برگ پیچی شده...آویزان...بابا جان اینجا خانواده زندگی میکند...حالا ما هم تازه عروس داریم توی خانه و چشمش به این چیزها که بیفتد فکر میکند که طبیعی اش همانقدریست و لابد ما عیب و ایرادی داریم...!
- همین چند ساعت پیش رفتم و مدارکم را تحویل صندوق مهر رضا دادم و ده دقیقه بعد بهم یک نامه دادند برای بانک ملی...به جان خودم اگر باقی مراحلش هم به همین سادگی باشد دور بعدی من به شخص احمدی نژاد رای میدهم...اگر این وام جور شود احمدی نژاد تنها آدمی خواهد بود که برای ازدواج دستم را گرفته و توانسته ام روی کمکش حساب کنم...! (منظورم کمک مالی است البته...)
- خوشحالم از اینکه آن مطلب "درباره اریک" را نوشته ام...عده ای آن نوشته را شفاف سازی فضای تیره و تاری دانستند که بعد از مرگ اریک و به خصوص بعد از انتشار اعلامیه ترحیمش در باره او به وجود آمده بود...عده ای هم شروع کردند به داد و قال که چرا پشت سر مرده حرف زدی و یا چرا اسرار زندگیش را فاش کردی و خلاصه نوشته ام را انتقامجویانه و مغرضانه دانستند...و البته واضح و مبرهن است که دسته اول آدمهای عاقل تری بودند...! مخالفان آن نوشته نیز در یک تقسیم بندی کلی سه دسته بودند...یک عده به دنبال تسویه حسابهای شخصی خودشان آمده بودند که بامزه ترین و در عین حال رقت انگیز ترینشان هم همین دوست سابق خودمان بود که دیدید چطور خرد و خمیرش کردم...!:) البته حالا باز می رود و یک مقدار ریکاوری می کند و دوباره یکی دو ماه دیگر با یک سناریوی جدید سر و کله اش پیدا میشود...!دسته دوم دوستهای سابق اریک بودند که از زمانی که ان خدابیامرز با ما چپ افتاد به صورت اتوماتیک! با ما چپ افتادند و نوشته من را خوانده و نخوانده خونشان به جوش امده بود که شراگیم چه حقی داشته که درباره اریک خدابیامرز مطلب نوشته...!؟دسته سوم هم کسانی بودند که حس میکردند ما اصل جهانشمول " پشت سر مرده نباید حرف زد" را رعایت نکرده ایم و برای همین کارمان اشتباه بوده و سزاوار سرزنش...!به هر حال هرچه بود و نبود...مخالف یا موافق...دوست یا دشمن...مرده یا زنده... من ان نوشته را فقط و فقط اول برای بیان احساس خودم از مرگ اریک و دوم برای جواب دادن به سوالهایی که هم برای خودم مهم بود و هم فکر میکردم برای دوستان وبلاگی اریک مهم باشد نوشته بودم...و صادقانه بگویم اگر ان اعلامیه ترحیم اریک روی وبلاگش قرار نمیگرفت و او را اسماعیل فاضلی و پدر دختری به نام طوبی معرفی نمیکرد و اگر اینهمه شبهه و حرف و حدیث پیرامون اریک و هویتش به وجود نیامده بود شاید نوشته ام آن قسمت پایانی (شرح ملاقاتم با خانواده اریک) را نمی داشت...گرچه هیچ چیز بدی درباره اریک در آن قسمت هم وجود نداشت... دیگر نمیدانم چه بگویم...گیر ندهید دیگر...اگر ما بد کرده ایم شما به خوبی و بزرگی خودتان ببخشید!
- در باره این بند قبل تا اطلاع ثانوی ممکن است کامنتهای ناشناس و بی نام که باز بخواهند بر همان طبل رسوایی و شقاوت ما بکوبند تایید نشود...باور کنید حوصله موصله دیگر ندارم...آدم که زن میگیرد حوصله و زمان برای طرفداران و سینه چاکانش هم ندارد...چه برسد به سر و کله زدن با دشمنان و مخالفان و چپ و چول ها...!
- بروم که تا خانم شین نیامده خانه را جمع و جور کنم...از بیرون که آمدم هر تکه لباسم را یک گوشه انداخته ام...دلم نمیخواهد فکر کند شوهرش زبانم لال کون گشاد و شلخته است!
توسط در March 16, 2009 6:39 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (80)
بدون شرح...
پ.ن:
شرحش بماند برای بعد...
:)
توسط در March 14, 2009 1:38 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (93)
درباره اریک...
اریک نویسنده وبلاگ ماجراهای واقعی از یک دورگه عجیب حدود دو هفته پیش بر اثر یک سانحه رانندگی فوت کرد...خبر شاید کمی کهنه شده باشد اما هنوز به شدت ذهن من درگیرش است...! ابتدا باورش نمی کردم...می گفتم این هم بازی جدید اریک است و باز میخواهد خلق الله را بگذارد سر کار و خدا میداند این بار چه نقشه ای توی کله اش است...تا یکهفته فقط به شنیده هایی که کامنت گذارها روی وبلاگش میگذاشتند اکتفا میکردم...بعد دیدم نه...ظاهرا قضیه جدی تر از این حرفهاست...به هر حال نمیتوانستم به گفته های چند تا اسم با هویت مجازی اکتفا کنم...طبق شنیده ها اریک در تاریخ دوشنبه 5/12/87 در تقاطع عباس آباد و مفتح در حالی که ترک موتوری نشسته بوده تا به محل کارش برود تصادفی میکند و همانجا در محل تصادف و به علت شدت جراحات فوت میکند...به محل سانحه رفتم و به پرس و جو از کسبه وساکنین پرداختم و متاسفانه خبر صحت داشت...آخرین برگ و واقعی ترین برگ از زندگی اریک روبینیان کوهن یا به عبارت صحیح تر اسماعیل فاضلی در تقاطع عباس آباد ورق خورده بود...مرگ اریک تاثیر عمیق و بدی روی من گذاشت...میدانم... حالا میخواهید بگویید که تو هم مثل همه ایرانیها مرده پرستی و تا وقتی آن خدابیامرز زنده بود نه تنها یادی ازش نکردی بلکه وقتی هم به دوستی و رفاقتت (رفاقتتان) نیاز داشت چنان ضربه ای به او زدی ( زدید) که تا زنده بود جز به بدی و نامردی ازت (از شما) یاد نمیکرد...حالا که مرده امدی برایش پست هوا میکنی...؟ ببینید...اریک (بگذارید اینجا او را با همان اسمی که خودش برای خودش انتخاب کرده بود خطاب کنیم) یک زمانی دوست من بود...بعد از دو یا سه ماه به دلایلی که برای خودم موجه بود تصمیم گرفتم به دوستی با او خاتمه دهم...صادقانه بگویم به او کاملا بی اعتماد بودم و وقتی به کسی نمیتوانی اعتماد کنی چطور میشود با او رفاقت کرد؟ دلیل دیگرم این بود که اریک حد وسط نداشت...همیشه در رابطه و دوستی با او معذب بودم...یا میخواست با آدم پیوند برادری و خونی امضا کند و خانه یکی شود و یا دشمن خونی ات میشد...
باعث و بانی آشنایی من و اریک خانم شین بود...گویا وبلاگش را میخواند...آن زمانها اریک در رشت مستقر بود و ظاهرا یک روز پنجشنبه که قصد آمدن به تهران را داشته خانم شین ازش میخواهد جمعه با ما بیاید و برویم کوه...در برخورد اول اصلا به نظرم آدم جالبی نیامد...شوخی های زمخت و اصطلاحا شهرستانی اش بدجور توی ذوق میزد...اما رویهمرفته پسر بدی به نظر نرسید...قرار بود تا یکشنبه تهران بماند... از او خواستم که اگر تهران کسی را ندارد این یکی دو روز را بیاید منزل من...قبول کرد...آن زمانها اریک با دختری در همین تهران مکاتبه داشت و قصد اصلی اش از آمدن تهران هم دیدن او بود...اسم آن دختر را اینجا خانم ر میگذاریم...خانم ر که اتفاقا بعدها یکی از دوستان خوب من شد حداقل از نظر اجتماعی که در آن همه ی مناسبات با پول و یا تحصیلات سنجیده میشود اصطلاحا لقمه ای خیلی بزرگتر از دهان اریک بود...اریک چهار یا پنج روز پیش من ماند و تقریبا در همه ی این مدت حرف از خانوم ر بود...یک روز به او گفتم خداوکیلی این خانوم ر اگر مثلا خانه شان جای خیابان فرشته، بیست متری جوادیه بود تو باز هم اینقدر شور و حرارت از خودت نشان میدادی؟ با خنده و احتمالا صادقانه گفت که "نه"...آن روزها چیزهای عجیبی برایم تعریف میکرد...این که تازه یکی دو سالی ست که ایران آمده و زندگی عجیبی داشته و تقریبا همه جای دنیا زندگی کرده...از دارفور سودان تا استکهلم سوئد...از افغانستان تا نمیدانم چاختن پاختن آلمان...بعدها که بیشتر با من رفیق شده بود بعضی رازهای مگوی زندگی اش را هم به من گفت...این که زمانی تک تیرانداز ارتش اسرائیل بوده و البته به شدت اصرار میکرد که بیشتر نمیتواند اینگونه مسائل را برای من باز کند که مثلا چرا از ارتش بیرون آمده و یا سر از ایران در آورده...
اریک که برای دو شب قرار بود مهمان من باشد تقریبا یکهفته پیش من ماند...شبهایش اغلب پای لپ تاپ و به نامه نوشتن برای خانم ر میگذشت...هنوز یک نسخه از آن نامه ها را که توی word نوشته شده بود و یادش رفته بود که بعد از ارسال آن را پاک کند، دارم...چیزی که برای من عجیب بود این بود که اریک خیلی کم میخوابید...از سه و چهار صبح تا هفت صبح...روزهای آخر خیلی محترمانه اما به صراحت از او خواهش کردم که اگر میخواهد بیشتر تهران بماند برای خودش جای دیگری دست و پا کند...گفتم معمولا بیشتر از یکی دو روز نمیتوانم کسی را تحمل کنم و این اصلا ربطی به او و یا رفتارهایش ندارد و به خاطر خلق و خوی خودم است...اریک هم ظاهرا درک کرد و فردای آن روز به شمال برگشت و از من قول گرفت که برای تعطیلات (مطمئن نیستم که تعطیلا عید بود یا چند روز تعطیلی پشت سر هم) به شمال و پیش او بروم...من واقعا تصمیم داشتم که به حرفش گوش نکنم چون میدانستم اگر بروم باز یکهفته یا ده روز بعد باید در خانه ام پذیرایش باشم... به خصوص اینکه اریک انگیزه فوق العاده قوی ای برای آمدن به تهران داشت و آن وجود خانم ر بود...اما به هر حال رفتم...شاید با خودم فکر کردم حالا که او به تهران آمده و مهمان من بوده اگر من هم بروم و سرش خراب شوم تازه دید و بازدیدمان کامل میشود و بی حساب میشویم...از طرفی میخواستم یک سفر با دوچرخه ام از انزلی به آستارا بروم و از انجا که اریک در دفتر شرکتی واقع در انزلی زندگی میکرد دو شب آنجا مهمانش بودم...در مدت اقامتم در انزلی صاقانه بگویم خیلی خوش گذشت...و شاید چیزی که خبر مرگ اریک را بیشتر برای من ناراحت کننده کرد به یاد اوردن خاطرات خوبی بود که با او در انزلی داشتم...در انزلی بود که متوجه شدم اریک به زبان آلمانی و اگر اشتباه نکنم سوئدی هم تا حدی مسلط است و همین باعث شد فکر کنم ممکن است واقعا گذشته این آدم همانی باشد که ادعا میکند...
حدود یکهفته بعد اریک دوباره به تهران امد...این بار از همان اول صریحا گفتم که برای جا روی من اصلا حساب نکند...گفتم که آرامش و تنهایی ام را دوست دارم و حاضر نیستم حتی با بهترین دوستم آن را عوض کنم...این بود که اریک که یکی دو باری هم به خانه مهیار رفته بود این بار رحل اقامتش را در خانه مهیار انداخت... این دفعه البته قصد اقامتش بیشتر از یک شب و دو شب و یکهفته و دو هفته بود...اینطور که من شنیده بودم پدر و مادر مهیار از اریک با آن سرگذشت عجیب و منحصر به فردش خوششان آمده بود و به اریک گفته بودند تا هر زمان که دلش بخواهد میتواند آنجا بماند و یک اتاق را هم ظاهرا میخواستند برای او خالی کنند...حالا سر این مساله من و اریک چقدر سر به سر این مهیار گذاشتیم و مهیار چقدر از دست این آدم که نیامده قرار بود اتاق مهیار را صاحب شود و بشود فرزند خوانده و نور چشمی پدر و مادرش جدی یا شوخی حرص خورد و شد سوژه شوخی و خنده ما، بماند...در همین حیص و بیص یک روز مهیار زنگ زد به من که ظاهرا از داخل کیف اریک یک عدد شناسنامه و یک عدد کارت پایان خدمت کشف شده که نشان میدهد این آقایی که ما به اسم اریک میشناسیم اسم اصلی اش اسماعیل فاضلی ست و مثلا پنج سال پیش فلانجا سربازی رفته و کارت پایان خدمت گرفته (با توجه به اینکه اریک ادعا میکرد آن سالها اصلا ایران نبوده)...از آنجا که ادعاهای اریک و رفتارش هم همیشه سوال برانگیز بود همین کشف باعث شد که ناگهان ما به همه چیز بدبین شویم...مهیار ازم خواست من به نمایندگی همه زنگ بزنم و ته و توی قضیه را در بیاورم...زنگ زدم...گفتم سلام...آقای اسماعیل فاضلی؟ به جرئت و بدون اغراق اگر نگویم یک دقیقه، تا سی ثانیه فقط صدای نفس نفس زدن اریک را میشنیدم...سوالم را که تکرار کردم گفت خب که چی؟ گفتم تو بگو که چی! گفتم باید توضیح بدهی که این ماجراها برای چیست...گفت که نمیتواند توضیح بدهد...گفت شناسنامه و کارت پایان خدمت هر دو جعلی ست و او هیچ دروغی به ما نگفته...گفتم تو ادعا میکنی ده سال بیرون از ایران بوده ای، لااقل یک عکس از آن دوره ها باید از خودت داشته باشی...گفت ندارم...گفتم پاسپورت چی؟ مگر نگفتی پاسپورت مخصوص سازمان ملل داری؟مگر نگفتی پاسپورت آلمانی داری؟ یک چیزی به ما نشان بده که بدانیم همه ی این مدت به ما دروغ نگفته ای...حتی اگر شده یک ته بلیط هواپیما باشد...گفت ندارم...گفتم چرا نداری؟ گم کرده ای؟ گفت نمیتوانم این چیزها را برای تو توضیح بدهم...گفتم من هم دیگر نمیتوانم به تو اعتماد داشته باشم...گفتم دیگر نه به من زنگ بزن و نه به خانه ام بیا...گفتم من از طرف خودم حرف میزنم...شاید نظر دو دوست دیگرم هم همین باشد...شاید نه...شاید برای آنها فقط همین ادعاهایی که به زبان می آوری کافی باشد...اینکه انها چطور با مساله کنار بیایند به خودشان مربوط است...من دیگر نمیتوانم روی هیچ چیز تو حساب کنم...نه صداقتت...نه رفاقتت...نه هیچ چیز دیگر...گوشی را گذاشتم و همه چیز بین من و اریک تمام شد...حداقل از نظر من تمام شد...ولی از آن لحظه برای او خیلی چیزها شروع شده بود... از آن لحظه من شدم دشمن شماره یک اریک...گاه گداری از این ور و آن ور رد پایش را در زندگی ام میدیدم...خیلی کمرنگ اما خیلی کینه توزانه...یک دوره ای هم شروع کرد کامنتهای بی نام و افشاگرانه برای دوستانم گذاشتن که این شراگیم ال است و بل است...یک ادعاهای خنده دار...مثلا یکی اش این بود که شراگیم اسم اصلی اش صفدرقلی یا یک چنین چیزی ست...یک وقتهایی هم توی وبلاگش چیزهایی مینوشت...این رفتارهای انتقامجویانه نه تنها در مورد من که به موازات من در مورد مهیار و آن دیگری و به خصوص خانم ر هم به شدت ادامه داشت...
به هر حال هرچه بود و نبود خبر مرگش برای من تکان دهنده بود...نه از این جهت که حس کنم دوستی را از دست داده ام...نه از این جهت که حس کنم در حقش بدی کرده ام...نه...اریک بار دیگر هم زنده میشد و سر راه من قرار میگرفت باز همین آش بود و همین کاسه...تکان دهنده بود برای اینکه من هیچوقت مرگ را به این نزدیکی ندیده بودم...این مرگ میتوانست گریبان من را بگیرد...آن روزی که در خانه روزبه چهارتایی نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدیم اگر بهمان میگفتند یکی از این جمع یک سال دیگر قرار است بمیرد باور نمیکردیم...اما اریک مرد...به همین سادگی...خیلی ساده تر از آنی که ما از خودمان طردش کرده بودیم...این بار از زندگی طرد شد...در یک روز خیلی معمولی...روزی که حتما فکرش را هم نمیکرد که بمیرد...که اگر میدانست...اگر یک در هزار یک حسی ته وجودش به او میگفت دارد به آخر خط نزدیک میشود ...یک سوژه بهتر از مسخره کردن احمدی نژاد برای نوشتن پیدا میکرد...درست یکی دو روز قبل از مرگش وبلاگش را به روز کرد...در این نوشته هیچ اثری از آدمی که قرار است بمیرد پیدا نمیشود...حتی آخر نوشته اش هم همان جمله ی همیشگی اش را نوشت..."وقتی میگم تا بعد یعنی هستم"...اما دو روز بعدش نبود...مرگ حسابی غافلگیرش کرد...نشست پشت موتور که زودتر برسد به محل کارش...من هم هزار بار نشسته ام...خدا میداند توی فکرش چه چیزهایی بود...سر تقاطع عباس آباد و مفتح با یک اتوبوس برخورد میکنند...راننده موتور کلاه کاسکت سرش بوده و طوری اش نمیشود...اما اریک میمیرد...انگار که از اول هم نبوده...کاش میدانستم توی سرش چه بود وقتی که گفت آخ...وقتی که آخرین حرفش را گفت...
دیروز رفته بودم شمال که قبرش را ببینم...میدانستم در قبرستان روستای گیله پردسر دفن شده..رفتن سر قبر مسخره ترین کار دنیاست اما من برای تسکین خودم رفته بودم...برای باور کردن مرگ...مرگ آنجا یک قبر ساده ی سیمانی بود که هنوز سنگ قبر نداشت...یک چادر مشکی رویش انداخته بودند و چند دسته گل که هنوز تازه بود و عکسهای اعلامیه اریک...اریک دو متری پایین تر از همه اینها بود...از متولی قبرستان سراغ خانواده اش را گرفتم...تقریبا در یک کیلومتری قبرستان مسجد جامع صاحب الزمان خانه کوچکی بود که اریک هر چند ماه یکبار سری به آنجا میزد...درست مثل همه خانه های روستایی شمال...دیوارهای بلوک سیمانی که سرتاسر با پارچه های سیاه پوشیده شده بود...زنگ زدم...- بله؟ - منزل آقای فاضلی؟ زنی با ته لهجه گیلکی از پشت آیفون جواب داد...ببخشید شما؟ من از دوستان مرحوم فاضلی هستم...- بفرمایید داخل...پیش خودم فکر کردم به هر حال نمیتوانستم بگویم که پسرتان من را دشمن شماره یک خودش میدانست...پیرمردی حدودا شصت و خورده ای ساله با موها و ته ریشی سفید و لهجه غلیظ گیلکی به استقبالم آمد...- خوش آمدید...خوش آمدید...
داخل خانه اولین چیزی که جلب توجه میکرد عکس بزرگ و قاب گرفته اریک بود با ربان مشکی...خانه اثاثیه مختصری داشت...همانجا نزدیک در نشستم روی زمین و دختری ده –دوازده ساله که خواهر نا تنی اریک بود برایم چای آورد...پر از سوال بودم...پیرمرد پدر واقعی اریک بود...اریک یک برادر و یک خواهر تنی دیگر هم داشت که هر دو در گیلان ازدواج کرده و زندگی میکردند...بعد از فوت مادر اریک پدرش زن دومی میگیرد...زنی که آنجا بود و در را باز کرد نامادری اریک بود و به نظر زن خوب و مهربانی میرسید...عجیب ترین نکته در مورد اریک این بود که زن و فرزند داشت...از پدر اریک در این مورد سوال کردم...گفت که زن و دخترش ساکن مشهدند...گفت اریک هر چند ماه یکبار مقداری پول برایشان میفرستاده...عکس دختر اریک را نشانم داد...بی شک به پدرش رفته بود...! گفت الان کلاس چهارم است...اینکه اریک به چه علت جدا زندگی میکرده چیزی نبود که پدرش تمایلی به حرف زدن در موردش داشته باشد...از پدرش پرسیدم آیا اریک تا به حال خارج از ایران بوده؟ خندید...گفت که اریک به هرکس چیزی گفته...گفت پسرش هیچ عیبی نداشت... فقط زیاد دروغ میگفت...نامادریش به میان حرفش دوید که برای این دروغ میگفت که دلش نمیخواست راز زندگی اش را کسی بداند...گفتم اما اریک زبانش خیلی خوب بود...من فکر میکردم واقعا مدتی خارج از ایران بوده...پدرش گفت که این بچه همه اش سرش توی کتاب بود...گفت کلی کتاب داشته که بیشترش را با خودش برده...و اضافه کرد که در رشت به کلاسهای مختلف زبان هم میرفته...با افتخار میگفت که این پسر چهار زبان بلد بود...تقریبا نیم ساعتی آنجا بودم و بعد با اینکه اصرار داشتند برای شام مهمانشان باشم اما داشتن بلیط اتوبوس را بهانه کردم و راهی شدم...
پ.ن: با گوشی موبایلم چند عکس هم از قبر اریک و خانه پدری اش و همچنین از عکس دخترش گرفته ام...فرصت کنم حتما در ادامه همین نوشته قرارش میدهم.
توسط در March 10, 2009 8:44 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (96)