بالاخره بعد از نود و بوقی یک آدم حسابی پیدا شد و آمد به جای حرف زدن روی هوا، پول شمرد و ماشین رختشویی ما را جدی جدی خرید به شصت و شش هزار تومان...قرار است شنبه یکشنبه بیاید وجنسش را ببرد...دارم تند و تند لباس و شلوار و زیر شلواری و پرده و روتختی و خلاصه هرچه که دارم را می شویم...البته اجازه گرفته ام...ماشین لباسشویی که برود تا زمانی که خانوم شین بیاید و با خودش ماشین لباسشویی جدید بیاورد احتمالا حسابی گند زندگی ام را بر میدارد...بیست و دو اسفند عقدمان است...یعنی تقریبا دو هفته دیگر...دیروز نشسته بودم با خودم همینجور چرتکه می انداختم که چقدر پول باید داشته باشم تا سر و ته این ازدواج را آنطور که میخواهم هم بیاورم...یک میلیون و هشتصد هزار تومان که باید همین اول بسم الله بدهم به صاحبخانه بابت اجاره خانه شش ماهه اول سال که هیچ ربطی هم به خواستگاری و ازدواج و این حرفها ندارد و اصلا هم شوخی بردار نیست...نزدیک یک میلیون و نیم باید طلا ملا بخرم برای سر عقد...خانوم شین که خیلی سفت و سخت میگوید اصلا سرویس طلا نمیخواهد...حالا او بگوید... نمیشود که آدم محترمی مثل من همینجور دستش را به تخمش بگیرد و برود بنشیند پای سفره عقد...یک دست آینه شمعدان هم باید بگیرم که آن هم دویست سیصد تا برایم آب میخورد...نزدیک دویست تومان هم خرج محضر است...تا اینجای کار شد چقدر؟تقریبا سه میلیون و هشتصد...با خرده خرجهایی مثل آرایشگاه و لباس و اینها شما بگیر سر راست چهار میلیون...چهار میلیون همین اول بسم الله باید بدهم که فقط اسممان برود توی شناسنامه یکدیگر و صاحبخانه بیرونمان نکند...مرحله بعدی خریدن یک ماشین است...ماشین برای شوهر از داشتن آلت تناسلی هم واجب تر است...یک پراید قوزمیت دست دوم که بشود پشتش نشست حداقل شش میلیون تومان برایم آب میخورد...اصلا یادم رفت بهتان بگویم که گواهینامه ام را دو روز پیش گرفتم ...بعد از ده جلسه تمرین که صد و خورده ای هزار تومان خرج روی دستم گذاشت دو روز پیش آئین نامه و امتحان شهر را دادم و همان بار اول هر دو را قبول شدم و همین روزها قرار است گواهینامه ام را برایم پست کنند...از بحث دور نیفتیم...تا اینجای کار ده میلیون...قرار است در خریدن وسایل خانه هم کمی مشارکت کنم...علاقه و تمرکز من بیشتر بر روی وسایل آشپزخانه است...هفته پیش یک ست چاقوی دبلیو ام اف آلمانی شش تکه گرفتم دویست و ده هزار تومان...
اه...نه...بگذار اینها را تعریف نکنم...حوصله ندارم باز یک عده ای پیدا شوند و سرشان را بکنند توی زندگی من که چرا فلان چیز را تو خریدی و چرا بهمان چیز را شین خریده...ولی واقعا دلم میخواهد برای کسی اینها را تعریف کنم...دست آخرش را بهتان میگویم که حساب کردم و دیدم بیست میلیون تومان باید داشته باشیم تا همه چیز روال عادی اش را طی کند...حساب کردم و دیدم تا آخر اسفند اگر همه چیز خوب پیش برود حدود دو و نیم میلیون تومان از شرکت حقوق خواهم گرفت...خانوم شین هم از شرکتی که هست شاید بتواند پنج میلیونی وام بگیرد...من هم اگر بتوانم از اینجا همین رقم را بگیرم میشود دوازده و نیم میلیون...یک میلیون هم شین پس انداز دارد میشود سیزده و نیم میلیون...امممم...بعد از عقد چهار میلیون هم آقای احمدی نژاد نازنینمان وام میدهد که میشود هفده و نیم میلیون...دو و نیم میلیونش را هم سر عقد بالاخره عمه و خاله و دایی و عمو سکه ای نیم سکه ای چیزی میدهند...بیست میلیون تمام! به همین راحتی جور شد...به قول قدیمیها نه چک زدیم و نه چانه...خانوم شین آمد توی خانه...! ولی خودمانیم ها...همه اش که شد وام...چهارده میلیون وام را حداقل ماهی ششصد هفتصد تا باید بدهیم تا صاف شود...به این رقم سیصد تا هم برای اجاره خانه اضافه کنیم میشود ماهی یک میلیون...پانصد تا من...پانصد تا شین...خانوم شین البته بنده ی خدا درآمد چندانی ندارد...البته در مقایسه با من...! حقوقش خیلی بشود میشود پانصد تا...اما من باید حسابی بچسبم به کار...خوبی کار من این است که درآمدش سقفی ندارد و بسته به میزان شانس و تلاش خودت است...دو ماه پیش یک میلیون...برج قبل یک میلیون و چهارصد و این برج بدون احتساب عیدی و پاداش احتمالی تا اینجا که از مرز دو میلیون هم گذشته...جمع و جورش میکنیم...خیالتان راحت...البته خیالتان از اول هم ناراحت نبود...میدانم...به تخمتان هم نبود که من دارم ازدواج میکنم...مگر نه؟ به تخم هیچکسی نیست...چند روز پیش رفته بودم سراغ پدرم که بابا جان خواستگاری را که نیامدی...لااقل سر عقد حاضر باش که نگویند داماد بی کس و کار است...با هزار بدبختی راضی اش کردم که بیاید با این شرط که سر ساعت بیاید محضر و حضورش را اعلام کند و بلافاصله بعد از جاری شدن خطبه عقد برود دنبال زندگی اش...همین هم خیلی خوب است...باور کنید اصلا امیدی نداشتم که بیاید...نه اینکه آدم بدی باشد...نه...از دنیا بریده است...اخلاق های مخصوص به خودش را دارد...درکش میکنم...واقعا درکش میکنم...اما نمیدانم چرا باز دلم میخواهد با حرص بگویم به تخمش هم نیست که من دارم ازدواج میکنم...!
هرچه آبرو و اعتبار در این سی سال جمع کرده بودم همه اش یکجا به قول روزبه عزیز به فاک فنا رفت...!رفته بودیم آزمایشگاه که یکسری آزمایشات ساده و پوپولیستی پیش از عقد را انجام دهیم...لااقل به ما که اینطور گفته بودند که دو آزمایش ساده است...خون و ادرار...حالا آزمایش خون مساله ای نیست...اما آزمایش ادرار از همان اولش چون به هر حال مربوط به پایین تنه بود اسمش کمی به آدم محترمی مثل من استرس وارد میکرد...البته سعی میکردم زیاد بهش فکر نکنم و فقط یک چیزی در ناخودآگاهم بهم میگفت که اتفاقهای ناجوری در شرف وقوع است...ولی رویهمرفته برای خودم خوش و خرم بودم تا جلوی در آزمایشگاه...آنجا که رسیدیم خانوم شین ناغافل برگشت گفت که راستی میدانستی که آزمایش ادرار چگونه است...؟گفتم به عمرم از این آزمایشهای پوپولیستی نداده ام...گفت باید جلوی مسئول آزمایشگاه کارت را انجام دهی...گفتم واقعا!!؟ تعجب من را که دید بدجنسی اش گل کرد وشروع کرد به آب و تاب دادن قضیه که بله... طرف دقیقا می ایستد روبه رویت و زل میزند به آنجایت و تا سه میشمرد و تو باید یک لیوان را پر کنی...همه اینها هم برای این است که احتمالا اگر معتاد باشی کلک نزنی و ادرار کس دیگری را در لیوان نریزی ... بعد که دید چشم ما بیشتر گرد شد باز هم پیاز داغش را بیشتر کرد و صدایش را پایین آورد و در گوشم گفت بعضی وقتها حتی ممکن است با دستکش پلاستیکی آنجایت را هم بگیرد و فشار دهد که از طبیعی بودنش مطمئن شود و بعد هم قاه قاه زد زیر خنده...من که اولش باور نمیکردم...میگفتم مگر میشود در مملکت اسلامی مرد مسلمانی به دودول مرد مسلمان دیگری نگاه کند و یا حتی بدتر از ان دست بزند؟... ولی وقتی سرانجام لیوانی را که با خط درشت رویش اسمم نوشته شده بود تحویل گرفتم و رفتم توی صف مخصوص جیشوها ایستادم کم کم ترس برم داشت که نکند واقعا بعد از عمری آبرو داری مجبور شوم امروز عضو شریفم را در معرض نمایش قرار دهم؟ من از همان بچه گی آدم محترم و با حیایی بودم...بعضی چیزها اصلا توی خون آدم است...یادم است وقتی سه چهار سالم بود و نمیتوانستم خودم را بشویم حتما به کسی که برای شستنم وارد دستشویی میشد تاکید میکردم که چشمانش را ببندد و هر چند ثانیه یکبار برای اطمینان میپرسیدم که چشمانش هنوز بسته است یا خیر و همیشه هم جواب مثبت میشنیدم...حالا بعد از اینهمه سال این چه خفتی ست که قرار است به سرم بیاید...؟
صف از بیرون در اتاق بزرگی شروع میشد و داخل اتاق هم یک پیچ میخورد و به در اتاقکی میرسید که یک جوانک خیلی خیلی معمولی جلوی ان با یک روپوش سفید روی یک چهارپایه نشسته بود و به همراه هر نفری که داخل اتاقک میشد به داخل میرفت و بعد از حدود یک دقیقه بیرون می آمد و دوباره روی چهارپایه اش مینشست تا آن فردی که داخل اتاق بوده بیرون بیاید و بعد با نفر بعد مجددا داخل اتاق میشد...همانجا پیش خودم گفتم خودش است...مرتیکه ی چشم هیز جعلق...من نمیدانم واقعا اینجور آدمها خودشان برادر یا پدری ندارند که حاضر شده اند با آبرو و حیثیت افراد اینطور بازی کنند...توی صف از مرد پنجاه ساله تا جوان شانزده ساله آدم بود...پیش خودم فکر میکردم که این آدم در روز معامله چند نفر را میبیند؟ آیا واقعا فشار هم میدهد؟ یا مثلا حرفی میزند یا نظری چیزی هم میدهد...بالاخره هرکس در هر شغلی که دارد سعی میکند به نحوی باب گفتگو را با مراجعانش باز کند...مثلا بار اول که سلمانی میروی طرف برمیگردد میگوید مثلا چه موهای لختی داری...یا مثلا پشت سرت کم پشت شده و باید فلان کار را بکنی... یا دندانپزشکها هم به همین ترتیب از وضع دهان و دندان آدم بالاخره موضوعی انتخاب میکنند و باب گفتگو را باز میکنند...اما این آدم آخر چطور میتواند سر حرف را باز کند؟ مستقیم که نمیتواند چیزی بپرسد که مثلا فلانتان چرا اینجوری ست...ولی شاید سوالی را در لفافه مطرح کند که مثلا جناب ببخشید شما عرب هستید؟ یا اینکه شما را میرزا حسن تفرشی ختنه نکرده؟ اعصابم به هم میریزد و به خودم میگویم اگر چیزی پرسید با مشت میزنم توی دهانش...ولی بعد فکر میکنم این کار زیاد جالب نیست و هرچه نباشد من یک آدم روشنفکری هستم و نباید اینقدر بنیادگرایانه با مسائل برخورد کنم...احتمالا بهش بگویم بنده علاقه ای به صحبت کردن در این زمینه با شما ندارم و این را با یک لحنی بگویم که کمی دست و پایش را جمع کند و بفهمد صحبت کردن راجع به پایین تنه مردم همینجور هم کشکی و کتره ای نیست...
همانطور همانجا روی چهارپایه اش نشسته بود و با یک لبخند که بیشتربه پوزخند شبیه بود داشت زیر چشمی ما را برانداز میکرد...انگار توی دلش میگفت بدبختها...تا چند دقیقه دیگر باید جلوی من بکشید شلوارتان را پایین...وای...خدایا مگر من چه گناهی کرده بودم...؟ به خانوم شین نگاه میکنم که از بیرون با بدجنسی به من نگاه میکند و میخندد...نفر جلویی من که وارد اتاقک شد سعی کردم سرکی بکشم و بدانم که اوضاع چقدر خراب است...چیز زیادی معلوم نبود...حتی تجسم اینکه نفر جلویی من که کت و شلوار شیکی هم به تن داشت الان با آلتی آویزان جلوی آن مردک ایستاده و دارد می شاشد برایم محال بود...نه...این خانوم شین من را دست انداخته...محال است...محال است...!
وارد اتاقک که شدم جوان مجری مراسم، من را به یک دستشویی کوچک راهنمایی کرد و خیلی محترمانه گفت به این سمت بایستید و تا اینجای لیوان را پر کنید و بعد در کمال تعجب خودش خارج شد...آخیشششش...خدا لعنتت نکند دختر جان که اینقدر استرس الکی به ما وارد نمودی...میدانستم این مملکت همینطور هردمبیل نیست و هرچه نباشد هوای پایین تنه مردم را خیلی سفت و سخت دارند...سعی کردم در توالت را ببندم اما با یک مفتول سیمی به دیوار مقابلش بسته شده بود...پیش خودم گفتم که عیبی ندارد...به هر حال طرف که کل عملیات را به خودم واگذار کرده و رفته و بعید است یکهو وسط کار پیدایش بشود...سریع شلوار را پایین کشیدم و شروع کردم به پر کردن لیوان...اصلا حواسم نبود که قرار بوده فقط یک پنجم لیوان پر شود و توی عوالم خودم بودم که جوانک از پشت دیوار داد زد که: کافیه...بسه...! جل الخالق...این از کجا میداند که من چقدر لیوان را پر کرده ام که دارد به من امر و نهی میکند؟یک لحظه به ذهنم رسید شاید لیوان سنسوری چیزی دارد...سریع خودم را جمع و جور کردم که ناگهان نگاهم افتاد به آیینه ای که درست روبروی من قرار داشت...زاویه آیینه به گونه ای بود که شخصی که پشت دیوار در تاریکی نشسته بود به وضوح میتوانست بر روی نه بدتر من که در روشنایی کاملی قرار داشت فوکوس نماید...
این دیگر خیلی ناجوانمردانه بود...به قول آن خانومی که مصاحبه کرده بود با صدا و سیما جنگ پشت بود و جنگ پشت سخت تر است از جنگ جلو...! موقع خروج میخواستم بهش بگویم ترجیح میدادم مثل یک مرد روبرویم بایستی تا اینکه در تاریکی مخفی شوی و از پشت خنجر بزنی...اما به دلایلی منصرف شدم...
اینقدر این فعل و انفعالات از من انرژی گرفت که برای آزمایش خون که رفتم به محض وارد شدن سرنگ به بدنم فشارم چنان افتاد که کم مانده بود جان به جان آفرین تسلیم کنم و بشوم جوان ناکام...! خلاصه که حسابی اسباب خنده و تفریح کلیه پرسنل و مراجعین و حتی خانوم شین را فراهم نمودم...خانوم شین در حالی که تندی رفته بود و برای ما ساندیس گرفته بود من را به لقب جدیدی نیز مفتخر نمود...شوهر روغن نباتی!...خدا لعنتشان کند که اینطور با آبرو و حیثیت افراد بازی میکنند...
پ.ن: نخیر...گویا از جماعت وبلاگ نویس و وبلاگ خوان برای ما آبی گرم نمی شود...مزایده را عرض میکنم...اگر فکر کرده اید اگر نخرید من قیمتها را پایین می آورم کور خوانده اید...من خودم دلم میخواهد به مناسبت اربعین حسینی کمی به شما تخفیف بدهم... همه ی لوازم معرفی شده به استثنای دوچرخه و آی پاد با بیست درصد تخفیف مجددا به مزایده گذاشته می شود...یعنی صد هزار تومانی ها هشتاد هزار تومان و آن ماشین لباسشویی هشتاد هزار تومانی 66 هزار تومان...سگ خورد...! خداوکیلی دیگر واقعا آتش زده ام به اموالم...اگر به گوش سمساری سر خیابانمان برسد که چنین حراجی بیخ گوشش برپا شده همین الان با خاور میآید در خانه ام...اما من دلم میخواهد که اثاثیه ام را به شما وبلاگرها و وبلاگخوانهای عزیز بفروشم...ولی به جان خودم اگر با این بیست درصد تخفیف هم نخریدید و باز غر غر کردید که گران است و ال است و بل است دیگر آن روی سگم بالا می آید...! بعدا نگید که نگفتی!
تختخواب یک نفره چوبی نسبتا نو دارای یک کشو و یک مخزن بزرگ :
مبلغ پایه مزایده: یک میلیون ریال
یخچال نمیدانم چند فوت آزمایش موتور ایتالیایی و کاملا سالم
مبلغ پایه مزایده: یک میلیون ریال
دوچرخه جاینت حرفه ای مدل great jounery1 دارای باربند و کیف حمل بار ضد آب ، کاملا نو و مناسب برای سایکلو توریسم.
مبلغ پایه مزایده: هشت میلیون ریال
ماشین لباسشویی بزرگ دوقلوی گرمای جنوب (موتور سامسونگ) کاملا قابل استفاده(درب قسمت شستشو کمی ترک دارد)
مبلغ پایه مزایده: هشتصد هزار ریال (خریدار قبلی که دستگاه به او فروخته شده بود زه زد! این دستگاه مجددا به مزایده گذاشته می شود.)
یکدستگاه آی پاد نانو (نسل سوم) با چهار گیگا بایت ظرفیت داخلی (تقریبا نو)
مبلغ پایه مزایده: یک میلیون و دویست هزار ریال به مبلغ یک میلیون و دویست هزار ریال به ارمغان آرین عزیز فروخته شد.
یکدستگاه آتاری عهد عتیق بدون آداپتور و لوازم اضافه به همراه یک نوار سی و دو لبه بازی کاملا نوستالژیک
مبلغ پایه مزایده: یک میلیون ریال (به خاطر عتیقه و نوستالژیک بودنش)
پ.ن: این نوشته کاملا جدی و رسمی ست...از شوخی کردن بی مورد و توقف بی جا به شدت خودداری نمائید... کسانی که بالاترین پیشنهاد را برای خریدن اقلام فوق ارائه دهند مالک کالا شناخته خواهند شد و علاوه بر اجر اخروی هنگام تحویل گرفتن اجناس موفق به زیارت شراگیم زند نیز از فاصله ای بسیار نزدیک خواهند گردید.
خریداران محترم توجه کنند که بعدها که من برای خودم پخی شدم میتوانند هریک از اقلام فوق را با صدها برابر قیمت خریداری شده به موزه ها و گالری دارهای سرشناس بفروشند.من اگر خودم الان دستم توی پوست گردو نبود نگهشان میداشتم برای بعد از پخ شدنم به حراج میگذاشتمشان...از ما گفتن بود...!
اه...با اینهمه خستگی و عجله و مریضی و سر تا پا خیس از بارانی که امروز بی امان باریده بود وبا هزار تا کیسه ی رنگ و وارنگ پر از شلغم و هویج و لیمو ترش و تره فرنگی و قارچ و جو پرک و سینه مرغ و با یک کوله سنگین و نمور که نمیدانی باران به ان نفوذ کرده و دخل لپ تاپت را آورده است یا نه و با سری پر از فکر یک دوش آب گرم و بعد هم تصور هورت کشیدن سوپ داغی که شفای گلو دردت است ساعت ده شب به خانه برسی و زیپ جلوی کیفت را که همیشه کلیدت را آنجا می اندازی باز کنی و دست بچرخانی و ببینی از صدای جیرینگ و جیرینگ همیشگی کلید خبری نیست و بعد به خودت دلداری بدهی که نه...احتمالا توی یک زیپ دیگر گذاشته ام و یکی یکی همه زیپهای کیفت را باز کنی و بالاخره با واقعیت تلخ نداشتن کلید کنار بیایی و مغموم و بدبخت و مستاصل بروی توی لابی مجتمع روی یک مبل زهوار در رفته ولو شوی و فکر کنی چه خاکی باید به سرت بریزی و بعد به سرت بزند که زنگ بزنی به خواهرت که کلید یدکی خانه ات را که پیش اوست بدهد به یک راننده آژانس برایت بیاورد و در این فاصله لپ تاپت را بیرون بیاوری و سعی کنی از فرصت پیش آمده استفاذه کنی وهمین چند خط را بنویسی...
...ها...آمد...بروم بقیه اش را بعد از بار گذاشتن سوپ و یک دوش آب گرم جانانه بنویسم...
...زرشک... امروز روز بدشانسی من است...خواهر و شوهر خواهرم رفته اند خوابیده اند و من نشسته ام جلوی یک تلویزیون نمیدانم چهل و چند اینچ و مجری نه چندان دلچسب بی بی سی دارد از انفجار تانکر بنزین در کنیا می گوید و من دارم فکر میکنم اینکه این نوشته ام تکه تکه شده تقصیر من نیست و اصلا ایرادی هم ندارد و به هر حال مثل خود زندگی ست...ماجرا این است که چند ماه پیش یکی از قفلها را عوض کرده بودم و کلید آن قفل جدید را به خواهرم نداده بودم...کلید را که گرفتم و راننده را که با پنجهزار تومان راهی کردم و بار و بندیلم را که جمع کردم و بردم بالا و کلید را که در قفل انداختم و هرچه زور زدم نچرخید تازه دو زاری ام افتاد و چند فوحش کمر به پایین حواله خودم و این حواس جمعم کردم که این روزها حسابی شوت میزنم...همه کسانی که آمده اند خانه من آن نوشته گنده را روی در خانه ام با فونت "امام آمد" روزنامه کیهان سال 57 دیده اند که نوشته ام "کلید، کارت، وجه نقد فراموش نشود" و باز درست آن روزی کلید را فراموش میکنم که از هر روز خسته تر و خیس تر و دست پر تر و مریض تر و بیچاره ترم... چه می شود کرد...؟...کیسه های خریدم را جمع میکنم و یک آژانس دیگر میگیرم و پنجهزار تومان دیگر میدهم و راهی اینجا می شوم و الان هم اینجایم و نشسته ام روبروی یک تلویزیون عظیم الجثه ی نمیدانم چهل و چند اینچ که تلویزیون خودم در مقابلش شبیه اسباب بازی ست و لم داده ام روی مبلی که کون آدم را حسابی حال می آورد بس که گران است و دارم از روز بدم مینویسم که از سر شب که خانوم شین زنگ زد که وقت دندانپزشکی دارد و منم خودم را نخود آش کردم که من هم می آیم و رفتم و زیر باران بدی گیر کردیم و خیس و خراب شدیم تا رسیدیم به مطب دکتر و بعد هم برگشتیم و خیس تر و خراب تر شدیم و من همانجا تصمیم گرفتم که اینهمه سختی را امشب با یک سوپ داغ جبران کنم و رفتم و از هرچیزی که به ذهنم میرسید که میتواند یک سوپ را خوشمزه تر کند خریدم و بعد هم رفتم داروخانه و گفتم که یک چیزی بدهد که گلو دردم خوب بشود و آن دختر داروخانه چی هم که دیگر به من ربطی ندارد که چقدر چشمانش سبز بود و لبهایش عملکرده و آنجلینایی آموکسی سیلین و ویتامین ث بهم داد و آمدم خانه که تازه رسیدم به اول این نوشته.
و بهتر است دیگر بروم روی آن مبلی که هم قیمت یک پراید صفر کیلومتر است و کون آدم را حسابی حال می آورد بخوابم و فردا که آمدم شرکت اگر دیدم همه ی اینها ارزش درمیان گذاشتن با شما را دارد منتشرش کنم...به هر حال احتمالا بهتر از این سکوت عجیبی ست که بر من مستولی شده و شک و شبهاتی را هم احتمالا برای شما به وجود آورده.
...
همه ی تنم درد میکند و حسابی کوفته ام...مبل برای خوابیدن ساخته نشده است...حالا میدانم که بهترین مبلها هم نمیتوانند جای یک دست لحاف تشک عهد بوقی را بگیرند...صبحانه را خورده ام و این را که پابلیش کنم باید بروم سر کار و زندگی ام و عصر هم یک کلید ساز می آورم که از این در به دری نجات پیدا کنم.