قباله برون...!
جمعه شب قرار است ماشالله خان بزرگ خاندان خانوم شین و خاندانهای تابعه به همراه خدم و حشم از اصفهان تشریف بیاورند تهران برای مراسم قباله بران...در ابهت و عظمت ایشان همین بس که حتی "میتی کومان" هم اگر زنده بود در مقابل عظمت و شوکتش به خاک می افتاد... ما که خودمان را سپرده ایم به حضرت عباس...اینطور که خانوم شین از بزرگ خاندانشان تعریف میکند خاله کوچکه که سهل است...عمه بزرگه را هم ببریم آخر قباله مان را گوش تا گوش می برند و میگذارند توی سینی جلوی رویمان...
به خدا ما هم خواهر داشتیم مثل دسته ی گل...موقع شوهر دادنش اینهمه خشونت به خرج ندادیم که...پسره آمد خیلی محترمانه تقاضا کرد به غلامی قبولش کنیم... ما هم قبولش کردیم...به همین سادگی...الان هم خیلی خوش و خرم دارند زندگیشان را میکنند...هرچه به خانوم شین می گویم این مراسم قباله بران دقیقا چه جور مراسمی ست و قرار است چه چیزی را ببرند از جواب دادن طفره می رود و همه اش میگوید حالا خودت می آیی و میفهمی...میگویم بابا لااقل بگو که اگر چیزی در مایه های مراسم ختنه سوران است یک لباس گل و گشاد بپوشیم...نامرد چیزی نمیگوید و مخصوصا هم یکجورهایی قباله براّن را با تشدید ادا میکند که زهره ما آب میشود...یکجورهایی به دلم بد افتاده است.....به خاله ام زنگ میزنم که خاله جان چه نشسته ای که جمعه شب میخواهند ما را قباله بران کنند...شیر فهمم میکند که ماجرا چیست...ظاهرا قرار است بنشینیم و در مورد مهریه و اینجور چیزهای خاله زنکی حرف بزنیم...زنگ میزنم به خانوم شین و میگویم که به عنوان یک روشنفکر به هیچ وجه حاضر به شرکت در مجلسی تا این حد پوپولیستی نیستم...خیلی محترمانه میگوید تو غلط کرده ای...کمی که فکر میکنم میبینم از جهاتی حق با اوست...یکی از نشانه های روشنفکری همین دگم نبودن است...یعنی همیشه باید حرف و استدلال طرف مقابلت را بشنوی و اگر از حرف و استدلال تو قوی تر بود آن را بپذیری...برای اینکه دلم خنک شود زنگ میزنم به خواهرم که چرا وقتی ازدواج کردی این دامادمان را قباله بران نکردیم؟ میگوید قباله بران دیگر چیست...؟ برایش توضیح میدهم و میگویم تو نگهش دار من همین الان می آیم آنجا قباله اش را می برانم... میگوید زحمت نکش...این که تو میگویی همان بعله برون خودمان است و قبلا انجام شده...زنگ میزنم به خانوم شین که قباله بران همان بعله برون است؟ میگوید نه...خیلی سخت تر است...! اصلا قابل مقایسه نیست... ما هم که ساده دوباره زنگ میزنیم به خواهرمان که بابا قباله بران یک چیز علیحده ایست و این دامادمان ما را ساده گیر آورده و از زیرش در رفته...نگهش دار تا من بیایم و کار را یکسره کنم...گوشی را قطع میکند...اصلا به من چه...ما را بگو میخواستیم یک کاری کنیم سر خواهرمان کلاه نرود...حالا خودش که جمعه شب بیاید و ببیند چطور قباله ی پاره ی تنش را میبرانند میفهمد که فرق قباله بران و بعله برون در چیست...
همین امروز عصر با خانوم شین راه افتاده بودیم توی این خیابانهای تهران به دنبال نشان...این نشان هم برای خودش ماجرایی دارد...بعد از ماجرای خواستگاری خانوم شین گفته بود که باید یک روز نشان بیاورید...من هم که" نه" توی کارم نیست گفتم خب می آوریم...بعد که رفتم خانه با خودم فکر کردم آخر چه نشانی؟ هزار گونه نشان داریم...عقلم به جایی نرسید...یک پلاک بزرگ قدیمی طرح دار توی خانه داشتم...با کمی ربان و منگوله که بهش بستم شد شبیه همان علامت مخصوص حاکم بزرگ...روز بعد که با هم قرار داشتیم طی یک عملیات ژانگولری به سبک میتی کومان از جیبم در اوردم و در حالی که با دهان آهنگ مخصوص بیرون آوردن "نشان" را میزدم جلوی چشمانش گرفتم و گفتم میدونید چه کسی در مقابل شماست؟ و قبل از اینکه اون چیزی بگه اضافه کردم مامور مخصوص حاکم بزرگ...میتی کومان!...نشان به آن نشان که نه تنها به سجده نیفتاد که تا دو روز با من قهر بود و میگفت تو همه چیز را به شوخی و مسخره گرفته ای...هرچه قسم و آیه میخوردم که به خدا من نفهمیدم منظورت از نشان چیست باورش نمی شد...بعدها فهمیدم که منظورش حلقه بوده است و سمت خانوم شین اینها به حلقه میگویند نشان...امروز هم رفته بودیم حلقه یا همان نشان ببینیم...سالهای سال هروقت دختر و پسری را جلوی ویترین طلافروشی ها میدیدم که ایستاده اند و نگاه میکنند یک لبخند عاقل اندر سفیهی میزدم و رد میشدم...توی دلم میگفتم آدم عاقل نمی آید سه میلیون تومان بدهد که یک فلز زرد رنگ یا بد تر از آن سفید رنگ به خودش اویزان کند...با این سه میلیون تومان میتواند یک سال هر روز برود مثلا ناهار چلوکباب بخورد...یا مثلا برود یک لپ تاپ آخرین مدل بگیرد...یا مثلا یک تلویزیون 40 اینچ ال سی دی بخرد...اصلا میتواند یکماه برود تایلند شب و روز حال کند...خلاصه اصلا نمیتوانستم بفهمم این طلا خرها توی سرشان چه میگذرد که همه این لذات را کنار گذاشته اند که چند گرم فلز به خودشان آویزان کنند...اما بالاخره گذر پوست ما هم به دباغخانه افتاد...حالا فهمیدم آدم که بخواهد زن بگیرد باید طلا هم بگیرد چون زنها طلا دوست دارندو طلا و زن از هم جدایی ناپذیرند حتی علی الحوض...حدیث قدسی ست...طلا برایشان از سیصد تا چلوکباب و لپ تاپ و تلویزیون و سفر تایلند هم عزیز تر است...و دیگر اینکه فهمیدم هرچه تا الان خرج کرده بودم و پیش خودم فکر میکردم شاخ غول را شکسته ام در مقابل خرجهایی که نکرده ام هیچ است...در واقع من تا به حال به جای مبارزه و کشتی گرفتن با غول فقط داشتم با آلت تناسلی یک غول خفته ور میرفتم...این جناب غول تازه بیدار شده...حالا هرچه هم بگویم شوخی کردم و حواسم نبود و اینها فایده ای ندارد...غول عزم ما نموده است...از اینجا به بعدش را باید دید چطور جان سالم به در میبرم...یک انگشتر زپرتی با دو تا تکه شیشه روی آن فکر میکنید چند؟ یک میلیون و هشتصد هزار تومان...البته ما هم یک جای با کلاس رفتیم ها...از آن طلا فروشی ها که جلوی درش نگهبان می ایستد و توی مغازه همه آرام حرف میزنند و یک دوربین هم خیلی محترمانه و آرام آن بالا هی میچرخد...یکبار هم قبلا گفته بودم...من همینجور الکی که نیستم...مگر توی این وبلاگستان چند تا وبلاگر محترم وجود دارد؟ آدمی با پتانسیل های من نمیرود که مثلا بازار طلافروشهای نازی آباد توی آنهمه شلوغی که سگ صاحبش را گم میکند طلا بخرد...میرود یک جایی که همه سانتی مانتال و لنز زده و مش کرده و مانیکور نموده باشند...حالا اگر نتوانست هم بخرد فدای سرش...فدای یک تار موی سر زنش...ولی حداقلش این است که سعی اش را کرده است که از قدیم گفته اند کوشش بیهوده به از خفتگی...!
پ.ن: یک آدم بیکاری پیدا شده و این مونیروی ما را گذاشته سر کار که قالب وبلاگ شما مال فلان وبلاگ است و دزدی ست و فلان است و بهمان است...مونیروی ما هم که دلش ساده و بی ریاست باورش شده و میخواهد زنگ بزند به ناین وان وان و خودش را معرفی کند و از عذاب وجدان خلاص شود...هرچه هم بهش میگویم مونیرو جان کل قالب وبلاگ تو دو خط html است و نه طرحی دارد و نه شکلی که مستوجب اینهمه بگیر و ببند باشد به خرجش نمیرود که نمیرود...شما یک چیزی بگویید...خدا ذلیل کند هرکسی را که با این حرفها میخواهد چوب لای چرخ مونیروی ما بگذارد...خدا از روی زمین برش دارد...به حق پنج تن آل عبا!
توسط در January 20, 2009 1:33 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (125)
حسد بدترین کارهاست...!
کمی بالاتر از محل کار من سر چهار راه یک تابلوی بزرگ به ابعاد نمیدانم چند در چند زده اند و روی آن به خط درشت نوشته اند "بدترین کارها حسد است" و زیرش هم امضا کرده اند امام نمیدانم کی کی علیه السلام...برای اینکه ابعاد حدودی تابلو و نوشته دستتان بیاید هر نقطه اش را تقریبا اندازه کله من فرض کنید...از این جمله های آبکی و سایر نصایح و اندرزهای اخلاقی و دینی و حتی سیاسی را در همین ابعاد همه جا میتوانید ببینید...روی بیلبوردهای بزرگ چند ده میلیونی...روی پارچه... آویخته به داربست...روی دیوار...روی پل های هوایی...و خلاصه هر جا سر بگردانی از در و دیوار نصایح و رهنمودهای اخلاقی و دینی ست که به سمتت سرازیر می شود...متولی این کار هر ارگان و نهادی که باشد یک بودجه ی نجومی در اختیار دارد و ماموریتش هم چسباندن معنویات به در و دیوار شهر به منظور بالا بردن و بهبود فرهنگ دینی و اخلاقی جامعه و یا اثبات حقانیت حکومت است...
شهید، امام، تقوی، نماز،خدا،دین، اسلام،مسلمان،مومن، کافر، قرآن،ولایت،مولا، ولی، خوب، بد،بهترین، بدترین،بهشت، جهنم،عفت، گوهر، حجاب،صدف! و... واژه های کلیدی عمومی ومتداول این قبیل نوشته هاست و بنا به مناسبتهای خاص واژه هایی مانند: میلاد و سعادت و مبارک و تهنیت و تسلیت و تعزیت و محرم و صفر و حسین و یوم و ارض و کربلا و سر بریده و عباس و مشک و نخل و خنجر هم به این فهرست اضافه می شوند و این اواخر که چشممان به جمال غزه و فلسطین و حماس هم روشن شده...!
کل مغز مثلا مدیرکل فرهنگی شهرداری تهران را به عنوان مثالی برای متولی اینگونه کارها اگر سلول به سلول بگردی چیزی جز جملاتی که با همین چند تا کلمه ساخته شده است یافت نمی شود و حرف هم بزنی اشک توی چشمانش جمع می شود که : " آقاجان... شما نمیدانی چه معانی و معارف عمیقی پشت این جملات نهفته است..."
حالا دهان من را باز میکند ها...آخه پدرسگ!... چه معانی عمیقی...!؟ هفتاد متر پارچه را برداشته ای و دو تن هم داربست سر هم کرده ای و صد کیلو رنگ و کلی نیروی کار نقاش و نصاب را هدر داده ای که : "بدترین کارها حسد است" ...این شد معارف عمیق؟ اگر بروم کتاب معتبر حدیث بیاورم برایت که از قول پدر جد همین امام که مثلا درش نوشته باشد که: "بدترین کارها خوردن مال یتیم است" چه؟...انوقت کدام یک از این معارف عمیق تر است؟ بالاخره نمیشود که بدترین کارها هم حسد باشد و هم خوردن مال یتیم و هم ترک نماز و هم دروغ و هم هشت تا چیز دیگر...!دوازده تا امام داریم که اینها هرکدام یک سازی برای خودشان زده اند و رفته اند...فلان امام وقتی این جمله عمیق و گهر بار را صادر فرمود روحش هم خبر نداشت که پدر جدش سیصد سال قبل بدترین کار را چیز دیگری معرفی کرده بود...حالا شما بیا این جمله را بزن روی بیلبورد و بگو داریم کار فرهنگی میکنیم که سطح فرهنگ جامعه برود بالا...مثلا فکر کرده ای الان دختره توی پرادوی بابایش نشسته و دارد توی دلش به شراگیم و خانوم شین و اینکه چطور خانوم شین توانسته مخ شراگیم را بزند فکر میکند و حسودی میکند و ناگهان با دیدن این تابلو جفت پا میرود روی ترمز و محکم میزند پشت دستش که ای داد بیداد...خوب شد این تابلو را دیدم...داشتم بدترین کارها را میکردم...آخ آخ آخ آخ...خدایا توبه...توبه...و بعد از اینکه از دو طرف، نرمه ی بین انگشتان شصت و اشاره اش را گازی گرفت میزند دنده یک و راهش را میکشد و می رود...!یا مثلا تصورت این است که آن دختری که چاک مانتویش تا زیر بغلش باز است تا هیکل فیتنسی اش را همه ببینند ناگهان با دیدن جمله معروف "زن در حجاب " تصمیم میگیرد گوهر شود و برود توی صدفش؟
واقعا اینطور فکر میکنی مرتیکه ی مغز گوزیده ی نخراشیده ی نتراشیده؟
بگذارید این حاج آقا را بیخیال شویم و حرف خودمان را بزنیم...این مملکت پر است از آدمهای مغز گوزیده که همه شان هم به خاطر همان خاصیت مغز گوزیدگیشان مهم ترین و حساس ترین پستها را تحویل گرفته اند و دقیقا به خاطر همین است که اوضاع کشور ما چنین است...کجای دنیا به جز ایران را دیده اید که سی سال پس از انقلاب و استقرار یک حکومت هنوز هم در و دیوار شهر پر از پلاکاردها و اعلامیه ها و دیوارنوشته های عقیدتی و حماسی و انقلابی و اندرزگونه باشد؟ این اتفاقها فقط در یک حکومت دینی مثل ایران می افتد...و البته جکومت دینی مستقر در ایران یک نوع منحصر به فرد است که در آن نه متفکرین دینی (کسانی مثل گاندی یا دالایی لاما یا حتی شریعتی و دکتر سروش خودمان) که متوعظین دینی اختیار دار همه چیز شده اند...کسانی که از روی منبر وعظ و خطابه و روضه و از حوزه های علمیه قم و نجف به بالاترین کرسی های مدیریتی و سیاسی نقل مکان کرده اند...
اگر زمانی پای منبر فلان آخوند یا روضه خوان در مساجد و تکایا تنها قشری ترین و ساده ترین طبقات اجتماع حلقه میزدند امروز همانها در پستهای مهم مدیریتی و برنامه ریزی و اجرایی کشور به کار گماشته شده اند و کلونی های خود را تشکیل داده اند...قاطبه ی این افراد ذهنهایی ساده و خطی دارند...ذهنی که در حکومت قبل مانع رشد و پیشرفت اجتماعی شان شده بود و جذب جریانهای مسجدی و مذهبی شان کرده بود در این حکومت سکوی پرتابشان شده است...وقتی میگویم قشری ترین و ساده ترین افراد جذب جریانهای مذهبی و منبری میشوند برای این است که این جریان وظیفه فکر کردن را از دوششان برمیداردو تقلید و اطاعت را بر عهده شان میگذارد... این ذهنهای ساده تنها در مجالس وعظ و خطبه احساس آرامش و مفید بودن میکردند...جایی که بنشینند و یک عالم دینی برایشان مطالب پیچیده ی قرآنی و دینی را بجود و خلاصه کند و به صورت قصه ها و مثل ها و رهنمودهای ساده ای برای زندگی در اختیارشان بگذارد...آدمهای باید و نبایدی...حالا همانها با همان ذهنهای ناتوان و تنبل شده اند شهردار...شده اند کارگردان و تهیه کننده...شده اند رئیس صدا و سیما...شده اند وزیر کشور...شده اند رئیس جمهور...! و هیچکس هم نمیداند چه باید بکند...به طور مثال رئیس صدا و سیما فقط میداند که باید تلویزیون هزار ساعت در هفته برنامه مذهبی پخش کند که دوز مذهب مردم خدایی نکرده پایین نیاید...این است که تلویزیونی که بودجه هر دقیقه پخش برنامه اش چند ده میلیون تومان است - پولی که از جیب من و شما می رود - می شود جولانگاه جوجه آخوندهایی که تازه از حوزه بیرون آمده اند و میخواهند جایی تمرین خطابه و روضه کنند... یا میشود محلی برای جان کندن فلان آیت الله نود و نه ساله که برای آنکه یک جمله ای که توضیح واضحات است را ادا کند ده بار جانش بالا می آید و جان مخاطبینش را هم به لب میرساند...میشود وسیله ای برای پخش زنده ی دعای ندبه از مسجد جمکران و نماز جمعه از مصلای فلان قبرستان و مراسم روز قدس فلان شهرستان...می شود آن برنامه های تکراری و تکراری و تکراری که هر سال با صرف میلیاردها تومان بودجه برای ایام محرم ساخته میشود و حرف هم بزنی میگویند آقاجان...برای بیان ابعاد قیام عاشورا و پیام امام حسین هزار سال هم برنامه بسازیم باز هم کم است...! بابا بسازید...چه کسی گفته نسازید...انقدر بسازید که جانتان بالا بیاید...ولی لااقل یک سیستم کنترل کیفیتی چیزی هم برای پخش محصولاتتان بگذارید...این که نشد چهار تا چوب بکنید توی کون پارچه های سیاه و آنها را هوا کنید و بعد هم دشداشه تن چهار تا بچه قد و نیم قد کنید و بریزیدشان توی استودیو که توی سرشان بزنند و بشود یک برنامه دو ساعت و نیمه برای بیان ابعاد قیام عاشورا...! یعنی واقعا انقدر خنگید؟
یا مثلا آمده اند خبر مرگشان کارتون ساخته اند برای واقعه عاشورا...یکی نیست بگوید شما را چه به کارتون سازی... کارتن هم نمیتوانید بسازید...! کل فریم هایی که نقاشی کرده اند برای یک کارتون چهل دقیقه ای چهل تا نمیشود...! توی هر فریم هم قیافه طرف با فریم قبلی متفاوت است...البته خدا را شکر قیافه امام حسین و خاندانش را که نشان نمیدهند و همه انها مثل ان فیلم ghost rider انگار کله هایشان اتش گرفته باشد...ولی این یزیدی های بدبخت فریم به فریم تغییر قیافه میدهند...شمر در طول یک صحنه هزار بار سیبیلش کوتاه و بلند می شود...یا راه که میرود انگار دارد برک میزند و همه چیزش هم رنگ به رنگ میشود...البته یاران امام حسین محترمانه تر راه میروند و کلا انگار روی چرخ جابجایشان میکنند...نبردها را که دیگر نگو و نپرس...داینامیک ترین قسمت ماجراست...! شمشیر بالا میرود...شمشیر پایین می آید...همین!... دو تا فریم برای کل صحنه های نبرد کافیست...فقط بک گراندش را عوض میکنند و تعداد دورهای تکرارش را کم و زیاد میکنند...خب...قبول بفرمایید اینها خنگند...کاریش هم نمیشود کرد..خنگند و هیچ کسی به غیر از خودشان را هم بازی نمیدهند...هرکس بخواهد جذب این سیستم شود باید از فیلتر مغز گوزیده ها رد شود...یعنی باید مثل خودشان مغز گوزیده باشد!.
باور کنید اگر همین امروز اسرائیل یا آمریکا به ایران حمله کند و تمام تاسیسات زیربنایی ایران را با خاک یکسان کند ضررش کمتر از این قوم یاجوج ماجوجی ست که دارند دلارهای نفتی را خرج این مراسمات* خیمه شب بازی میکنند...آنوقت از آن شاه بدبخت ایراد میگیرند که سالی یک بار جشن دو هزار و پانصد ساله میگرفت...ای نور به قبرش ببارد...حداقل آن مراسم یک ابهت و عظمتی داشت...این خشتک پاره کردن ها و پرچم هوا کردن ها چه نفعی به حال چه کسی دارد که اینطور با جدیت هر ساله تکرارش میکنید...یا این بیلبوردهای عریض و طویل با مضامین نصایح اخلاقی و دینی کدام منحرفی را به راه راست هدایت کرده که اینطور بودجه برایش اختصاص میدهید...؟ احتمالا توی کارتاپل مالی شهرداری پرونده های اینچنینی برای این چیزها وجود دارد... " هرکس فلان کار را بکند خدا دوستش دارد" (یک و نیم میلیارد تومان)..." بهترین بنده نزد خدا کسی ست که نماز بخواند" (سه میلیارد و هشتصد میلیون تومان) ..." حسد بدترین کارهاست" (ده میلیارد تومان! )
* دلم میخواهد بنویسم مراسمات...تا چشمتان در بیاید!
پ.ن: موقع نوشتن این پست خیلی حرص خوردم...تو را به خدا اگر ماموری چیزی هستید اینها را که میخوانید برایمان پرونده نکنید...من دیگر زن و بچه دار هستم...حرصم گرفته بود و در عالم عصبانیت یک چیزهایی نوشتم...خدا شاهد است من ته دلم پاک است و عمیقا به این چیزها علاقه دارم...اما امروز از دنده چپ بلند شده بودم...!
توسط در January 6, 2009 12:30 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (100)