اولین قدمها برای خروج از وضعیت تجرد...!
نمیدانم دقیقا چند ماه دیگر به آمدن خانوم شین مانده است...ولی کم کم دارم با همه مظاهر مجردی خداحافظی میکنم...دیروز در یک اقدام انقلابی هرچه فیلم سوپر و مثبت هجده داشتم را نابود کردم...حتی به مثبت شانزده ها هم رحم نکردم... البته قبل ها هم در مواجهه با برخی بحرانهای ناگهانی اخلاقی و معنوی چنین کارهایی کرده بودم اما به محض اینکه بحران را پشت سر میگذاشتم دست به دامن نرم افزارهای بازیابی اطلاعات میشدم و با هزار بدبختی آب رفته را به جوی بازمیگرداندم...اما این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست...بابا چرا نمیفهمید...دارم جدی جدی زن میگیرم...وقتی اصل جنس در خانه آدم برای خودش راست راست راه می رود دیگر چه نیازی به این جنگولک بازیهاست...؟ زندگی زناشویی تا آنجایی که من شنیده ام از بدترین فیلمهای آنچنانی هم صحنه دار تر است...!
البته میگویند حرف پیشکی مایه شیشکی ست...بگذارید حالا وارد این بحثها نشویم...البته بعدها هم واردش نخواهیم شد...فکر کرده اید من زن بگیرم می آیم برایتان همه چیز را مینویسم؟ یعنی زندگی خصوصی زناشویی ما انقدر الکی و هردمبیل است که چهار تا قلی و ممد و تقی و نقی که اصلا من نمیشناسمشان همینجور مفت و مجانی بیایند و بخوانند و بروند...زهی خیال باطل...!رگ گردن ما را اینطوری نگاه نکنید که شبیه مویرگ است...به موقعش به قاعده یک لوله پولیکا میزند بیرون... بعد از ازدواج فوق فوقش دیگر خیلی بخواهم به شما حال بدهم و از مسائل خصوصی زندگی مان بنویسم مثلا مینویسم دیشب من و زن عزیزم رفته بودیم فرحزاد...والسلام...! در همین حد و حدود میتوانم مسائل را باز کنم و با شما در میان بگذارم...دیگر اینکه چقدر فرحزاد ماندیم و چه خوردیم و چقدر خوردیم و کی برگشتیم و به کی بیشتر خوش گذشت و میانه راه پنچر شدیم یا نشدیم را شرمنده تان هستم...آخر این چیزها اصلا به شما ربطی ندارد...! آن دوره ها گذشت...واقعا گذشت... حرف کمر به پایین که دیگر اصلاً و ابداً حتی یک کلام از من نخواهید شنید...اصلا فراموش کنید شراگیم یک زمانی کمر به پایینی هم داشته است...آن ممه را لولو برد...! بعد از ازدواج فقط کمر به بالا میتوانم در خدمتتان باشم...جدا خواهش میکنم که اگر کسی هم در بین شما هست که خاطره ای چیزی از کمر به پایین ما دارد به کل فراموش کند...
خلاصه که این روزها اولین قدمها را برای خروج از وضعیت یالقوزی و تجرد برمیدارم...هرچند لرزان و نامطمئن...نمیدانید برای زدن یک دکمه ی دیلت بر روی بعضی فیلمها و کلیپها چقدر سختی کشیدم...بعضی کلیپها را قبل از حذف با چشمهای خونبار دو بار یا سه بار دیدم تا در نهایت راضی به دیلت کردنشان شدم...حتی به کلیپ womanizer بریتنی اسپیرز هم رحم نکردم...دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید که پاکسازی کامپیوتر در چه ابعادی بوده است...! البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که یک چندتایی کمیک استریپ از هنرمند خوب و متعهد "تمپلتون" داشتم که یه صورت پی دی اف بود و هرکاری کردم دلم نیامد پاکشان کنم و به عنوان یادگاری از دوران تجرد یک گوشه هارد دفنشان کرده ام...باور بفرمایید فقط برای روز مبادا... کف دستم را داغ گذاشته ام که برخی عادتهای دوران تجرد را بگذارم کنار و همه توان و توجهم را معطوف به انجام قدرتمندانه و مسئولانه وظایف زناشویی کنم...
بدبختی ما این است که یک تخت درست و حسابی هم نمیتوانیم بخریم...چند روز پیش اتاق را متر زدم و دیدم باید بگردیم یک تخت جمع و جور پیدا کنیم...من از آن تختهایی دوست داشتم که بشود رویش کله معلق زد و عملیاتهای جانگولر انجام داد...الان با این ابعاد نا امید کننده اتاق خواب فوق فوقش تختی که بخواهیم بخریم یک هوا از تخت یکنفره خودم بزرگتر میتواند باشد...یک تخت خوب البته دیده ایم که ابعادش هم تقریبا مناسب است...طبقه پایین چوبکده ی خیابان ولیعصر یک تختی گذاشته که بالایش کامل کتابخانه است...به همراه پا تختی و آینه و بدون تشک تقریبا یک میلیون و خورده ای هزار تومان...خلاصه که بدجور چشمم را گرفته...البته نمیدانم اینکه کتابخانه آدم درست بالای تخت خواب باشد چه حسی دارد...این که با هر تکان و حرکتی ممکن است یک کتاب از آن بالا سقوط کند پاک تمرکز ادم را موقع خواب به هم میزند...حالا نه اینکه ما موقع خواب تکان خاصی داشته باشیم ها...نه...اما آدم بالاخره توی خواب از این پهلو به ان پهلو می شود و یا قلتی میزند...حالا کافیست یکبار یک کتابی از آن بالا بیفتد...ما هم که شانس نداریم که کتاب "شازده کوچولو" ی آنتوان دو سنت اگزوپری بیفتد روی سرمان...عدل "جامعه ی باز و دشمنان آن" میفتد و یک جایمان را قر میکند!
قرار شده با صاحبخانه صحبت کنم ببینم برای سال بعد هم قرارداد خانه را تمدید میکند یا نه...اگر تمدید نکند که حسابمان با کرام الکاتبین است...البته تمدید هم بکند باز حسابمان با کرام الکاتبین است...! در حالت اول که با این پولی که دارم رسما باید بروم میمون آباد و یک خانه بیست و پنج متری اجاره کنم(میمون آباد روستایی در نزدیکی تهران است) و در حالت دوم باید سر جمع تا دو ماه دیگر یک و نیم میلیون تومان جمع کنم که فقط اجاره خانه ام را بدهم...این بازار هم بعد از ان حقوق یک میلیون تومانی که کک زن گرفتن را به تنبانمان انداخت چنان کونش را گذاشته زمین که انگار حالا حالاها قصد بلند شدن ندارد...این برج کل دریافتی ام به چهارصد تومان برسد باید خدا را شکر کنم...من نمیدانم شماها که انقدر دست به کمپین تشکیل دادنتان خوب است چرا یک کمپین حسابی درست نمی کنید که به یک وبلاگر بدبخت و فلک زده که به طرز هولناکی در آستانه ازدواج است کمک کنید...؟ از این حاجی فیروز ها که شب عید یک مشت زغال میمالند صورتشان و شما را میخندانند و کلی پول میگیرند که کمتر نیستم...کم پای مونیتور ریسه رفته اید؟
پدرم که هر بار میروم و برایش از وضعیت مالی ام مینالم دست میکند توی جیبش و یکی دو هزار تومان میگذارد کف دستم و راهیم میکند...فکر میکند هنوز دهه چهل است و الان میروم با این پول مثلا یکجایی زمین میخرم و ساخت و ساز میکنم و وضعم خوب میشود...مادرم هم به تبعیت از سران عرب که فاجعه غزه را مسکوت گذاشته اند فعلا فاجعه ازدواج ما را (البته فاجعه از نظر مالی و اقتصادی و صد البته نفس ازدواج با خانوم شین رحمت و سعادت است!) مسکوت گذاشته و کما فی السابق هیچ اثری از آثار دلارهای معجزه گر و کمکهای بشر دوستانه اش نیست...
حالا همه اینها به کنار...مسائل مالی بالاخره یک جوری حل می شود... در این هاگیر و واگیر خانوم شین گیر داده که باید برویم پیش خاتمی عقد کنیم...! البته تقصیر خود خرم بود...چند روز پیش این محیای خودمان چند تا عکس از مراسم عقدکنانش برایم فرستاد که دهانم باز ماند...محیا و خاتمی و یک پسره ی کراواتی که الان دیگر همسر محیا محسوب می شود چیک تو چیک هم بودند و داشتند میخندیدند و دفتر امضا میکردند و از این کارها...ما هم که بی جنبه زود عکسها را فوروارد کردیم برای خانوم شین که بیا و ببین دوست سابق ما که به سلامتی ازدواج کرده است چه عکسهای بامزه ای فرستاده...! خانوم شین هم عکسها را دید و نه گذاشت و نه برداشت و جفت پایش را کرد توی یک کفش که ما هم باید پیش خاتمی عقد کنیم...!!هرچه بهش میگویم آخر دختر جان از خر شیطان پیاده شو...ما یک عمر به همین خاتمی توی همین وبلاگ فوحش داده ایم و بلانسبت برادر شغالش خوانده ایم و بالا و پایینش را یکی نموده ایم... حالا هلک و هلک برویم و بگوییم بیا برایمان عقدنامه بخوان و بعد هم برویم خیلی خوشحال عکس یادگاری با او بگیریم؟ احیانا مخمان تاب برداشته؟ این کارها مال این عشق خاتمی های دو آتشه است نه مال من و شما که به هیچ موجود معممی اعم از چپی و راستی علاقه و ارادتی نداریم و اتفاقا از چپی های شتر گاو پلنگ بیشتر بدمان می آید...!
توسط در December 31, 2008 11:59 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (50)
گزارشی کوتاه از مراسم خواستگاری...!
کمرم زیر بار این مراسم خواستگاری شکست...از کل یک میلیون تومانی که گرفته بودم الان فقط دویست و پنجاه تایش باقی مانده...! ولی عجب مراسم مجللی بود...یک دسته گل خریده بودم این هوا...همه ش هم گلهای خیلی خیلی کمیاب و خیلی خیلی گران...ارکیده و کانبولیا و از این قبیل گلهای باکلاس...حالا عکس دسته گلم را شاید بعدها بگذارم که ببینید و بدانید که یک وبلاگر آبرودار چطور میرود خواستگاری...اما گل واقعی مجلس خودم بودم...یک کت و شلواری پوشیده بودم که بیا و ببین...اگر خاله ام میگذاشت که یک پاکتی چیزی هم به سرم بگذارم با آن آقای توی بیلبورد "گراد" مو نمیزدم...اما نگذاشت که...گفت خانواده دختره تو را آنطور ببینند هول میکنند و فکر میکنند آمده ایم سرقت مسلحانه...با خاله و شوهر خاله و خواهر و شوهر خواهرم رفته بودیم...از آسانسور که بیرون آمدیم به ترتیب اول خاله ام جلوی در ایستاد و پشت سرش به ترتیب شوهر خاله و خواهر و شوهر خواهرم...من هم با دسته گلم اخر همه ایستاده بودم...تمام این یکهفته اینترنت را شخم زده بودم تا تمام نکته های مراسم خواستگاری را بلد باشم و یک وقتی سوتی ندهم...واقعا هم نکات جالبی بود...یک سایتی بود که تویش همه ی آداب و نکات مراسم خواستگاری را لیست کرده بود...میدانستم نباید زیاد حرف بزنم و فقط اگر کسی چیزی پرسید باید جواب بدهم...بعد هم اینکه باید سرم پایین باشد و وقتی خانوم شین چایی اورد فقط یک نیم نگاهی بکنم و با لبخند محجوبانه ای چایی را بگیرم...البته یک چیزهای دیگری هم بود که اصلا خوشم نیامد...یکی اینکه اگر دختر خوب باشد باید دست به سر و صورتش نزده باشد و اصطلاحا مثل "به" توی کرک باشد...! (جان خودم عین جمله اش همین بود)...از زمانی که این را خوانده ام "به" که میبینم حالم بد می شود و سریع رویم را برمیگردانم...یا یکی دیگرش این بود که خواهر داماد باید به محض ورود دختر را محکم بغل کند و ببوسد و یکجوری یواشکی زیر بغلش را هم بو کند که اگر بو بدهد معلوم میشود عروس به نظافت شخصی اش اهمیت نمیدهد...!اه...فکرش را بکنید قدیمها چقدر مراسم خواستگاری تهوع آور بود...البته من بعد از مطالعه این حجم عظیم از آیین مراسم خواستگاری هرچیزی به نظرم معقول و درست میرسید را یاد گرفته بودم و باقی اش را دور انداخته بودم ...ولی مراسم خواستگاری روی کاغذ یک چیز است و وقتی عملا واردش میشوی چیز دیگر...!
همان اول بسم الله نزدیک بود پشت در بمانم...خاله و شوهر خاله و خواهرم که وارد شدند خانواده خانوم شین نزدیک بود شوهر خواهرم را به جای من بگیرند و او که داخل شد داشتند در را روی مقام شامخ ما میبستند که من به موقع جنبیدم و دسته گلم را لای در گذاشتم و با قلدری وارد شدم...رفتیم داخل و نشستیم...ما پنج نفر بودیم و آنها هفت نفر...دو تا عمه ی خانوم شین هم آمده بودند و با نگاه های موشکافانه ای داماد آینده را بازبین میکردند و ما هم که خوشبختانه از نظر ظاهری مو لای درزمان نمیرود...!
چاق سلامتی های اولیه که تمام شد اولین بدبختی نازل شد... ناگهان سکوت رعب آوری بر مجلس سایه انداخت...تا توی مجلس نباشید نمیفهمید چه میگویم...این خاله و شوهرخاله ام که انقدر بهشان امید داشتم همینطور نشسته بودند و گلهای قالی را میشمردند...خواهرم هم که از اول بهش امیدی نبود و به نقطه ای در دور دستها خیره شده بود...باورتان نمیشود ولی تقریبا یک دقیقه سکوت مطلق بر مجلس حاکم شد...فقط صدای نفس نفسهای دو خانواده شنیده میشد...گفتم گور بابای هرچه قاعده و قانون و رسم و رسوم...من اگر الان حرف نزنم باید بروم بمیرم...این بود که بلند شدم و یخ مجلس را با یک جرکت انفجاری شکستم...یعنی کتم را در آوردم و شروع کردم در مضرات کت وشلوار و لباس رسمی سخنرانی کردن...اگر خاله و شوهر خاله ام به حرف نیامده بودند و ادامه حرفم را نگرفته بودند شلوارم را هم در آورده بودم...باور کنید ضایع تر از آن سکوتی نبود که برقرار شده بود... اینطور شد که خانواده محترم خانوم شین هم نطقشان باز شد...بحث از کت و شلوار شروع شد و بعد به بیماری قلبی رسید و تقریبا نیم ساعت لاینقطع شوهر خاله من و پدر خانوم شین در مورد بیماریهای مختلف قلبی و روش های مختلف جراحی قلب باز حرف زدند و بعد بحث به جنگ کشیده شد وکل عملیاتهای والفجر یک تا والفجر چهل و چهار! و دلایل حمله عراق به ایران مورد بررسی و کارشناسی قرار گرفت و....... خلاصه من که دیدم انگار همه فراموش کرده اند که مجلس برای یک امر خیر است سینه ای صاف کردم و گفتم: "از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است" که کاش ربانم لال میشد و نمیگفتم... یکدفعه یازده جفت چشم برگشت سمت من و عمه ی خانوم شین گفتند خب بفرمایید جناب دوست...!ما سراپا گوشیم...
دیگر لابد میدانید که در چنین شرایطی که اینهمه آدم زوم کرده باشند روی یک نفر هرچقدر هم سخنور باشی و فصاحت و بلاغت و ظرافت کلام داشته باشی بی فایده است...انگار روح علی دایی در من حلول کرده بود...! بعد از ادای مجموعه ای از اصوات و کلمات منقطع و نامتجانس با خودم عهد بستم تا آخر مجلس خفه شوم و بگذارم بقیه هم به بحثهای خودشان برسند...
اه...لپ تاپ مردنی ام بیست دقیقه دیگر بیشتر شارژ ندارد و شارژرش را هم شرکت جا گذاشته ام...بقیه ی نکات مراسم خواستگاری را فهرست وار میگویم و رد میشوم:
1- در تمام دو ساعت و نیمی که آنجا بودیم خانوم شین در صندلی بغل دستی من نشسته بود و دسته های صندلی اش را هم محکم گرفته بود و حتی یکبار هم برای دلخوشی ما بلند نشد که چایی بیاورد تا ما بتوانیم زیر چشمی نگاهش کنیم و لبخند محجوبانه بزنیم و حسرت چنین چیزی را که در زندگی هرکس احتمالا فقط یک بار اتفاق می افتد برای همیشه به دل ما گذاشت...
2- شوهر خاله من از آنجا که هیچ نکته تعریفی در من وجود نداشت که بازگو کند گفت که این جوان رعنایی که میبینید وبلاگ نویس است و خانواده خانوم شین هم احتمالا فکر کردند که این وبلاگ نویسی هم حتما چیزی شبیه دعا نویسی و اینجور چیزهاست و کمی پشت چشم نازک کردند.احتمالا اگر میدانستند وبلاگ نویسی چیست از مجلس بیرونمان میکردند.
3- وسط مجلس ناگهان فشار شوهر خواهرم افتاد و خواهرم هی تند تند موز و نارنگی پوست کند و داد خورد تا بهتر شد...! فکر کنم یاد مراسم خواستگاری خودش افتاده بود...
4- اهان...یک چیز دیگر..وقتی ما پایمان را از در بیرون گذاشتیم به محض اینکه در پشت سر ما بسته شد یک نفر از داخل خانه با صدای بلند گفت : آخی ی ی ی ی ش...! ما شنیدیم اما به روی خودمان نیاوردیم...
5- روز بعد خنوم شین گفت ان یک نفری که گفته بود آخی ی ی ی ی ش...خواهر زاده شش ساله اش بوده که به خاطر آخی ی ی ی ی ش بی موقعش به شدت هم تنبیه شده و تا صبح گریه میکرده...!
6- به محض اینکه وارد آسانسور شدیم و در آسانسور بسته شد ما هم یک آخی ی ی ی ی ش جانانه گفتیم...با وجود همه اتفاقات ریز و درشت که کاش فرصت داشتم و با آب و تاب بیشتری مینوشتم اما به هر حال اولین مراسم رسمی زندگی ما به خیر گذشت...!
توسط در December 24, 2008 10:58 PM |
لینک ثابت
|
نظرات (73)
...
توی شرکت نشسته بودم که برادر مهیار زنگ زد و خبر را به من داد...فکر کنم ساعت نزدیک هفت شب بود...گفت که اگر میتوانم بروم منزلشان...نمیتوانستم...قرار بود بسته ای برای شرکت ارسال شود و باید شرکت میماندم و بسته را تحویل میگرفتم...زنگ زدم به مهیار...روحیه اش لااقل در ظاهر که بهتر از برادرش بود...تسلیت گفتم و گرفتاری ام را برایش توضیح دادم و گفتم که اگر بسته قبل از 9 برسد یک سری بهشان میزنم...هیچوقت استعدادی در زمینه تسلیت گفتن و تسلا دادن کسی نداشته ام...شاید برای اینکه هیچوقت از مرگ هیچکس عمیقا متاثر و متاسف نشده ام...پدر مهیار را زیاد نمیشناختم...کلا دو بار یا سه بار دیده بودمش...اولین بار که دیدمش توی آشپزخانه ایستاده بود و آشپزی میکرد...برایم گفته بود که همیشه خودش آشپزی میکند و خانومش اصلا استعداد و علاقه ای در این زمینه از خودش بروز نداده است ...به نظرم آدم جالبی آمد...خودم را میدیدم که سی یا چهل سال دیگر همین حرفها را دارم هنگام آشپزی برای کس دیگری میزنم...دفعه دوم پای سفره هفت سین بود...به دعوت مهیار به خانه شان رفته بودم که شب سال نو را تنها نباشم...برایم جالب بود که من را در جمع خانوادگیشان در چنان شبی راه داده بودند...اول فکر میکردم مهیار کله خر بازی در آورده و از طرف خودش دعوت کرده و ملاحظه این را نکرده که شاید پدر و مادرش حوصله و تحمل یک غریبه را پای سفره هفت سین شان در شب اول سال نداشته باشند...اما برخوردها گرم و صمیمانه بود...اصلا حس نمیکردی که خانه خودت نیست...کلا خانواده ی زاهد ها آدمهای گرم وبی ریا و دوست داشتنی ای هستند...بعد از تحویل سال پدر مهیار کتاب حافظ را داد به من که فالی بگیرم...باز کردم و عدل همان شعر معروف آمد...نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...نفسم بند امده بود... یعنی اگر دنبال چنان شعری در چنان شبی میگشتم حداقل یک ربع باید کتاب را ورق میزدم... شعر را که خواندم و تمام شد به چهره پدرش نگاه کردم...نمه ی اشکی به چشمانش بود...بعد از آن شب کلا یک بار یا دو بار دیگر به خانه شان رفته بودم و چیز دیگری در خاطرم نیست...پدر مهیار الان دیگر اینجا نیست ...نمیدانم کجاست...جسمش قطعا تا دقایقی دیگر به خاک سپرده می شود و روحش – البته اگر روحی وجود داشته باشد – جایی ست که احتمالا سزاوارش است...
شاید بهتر می بود حالا که دیشب نتوانستم به خانه شان بروم به جای اینکه بنشینم و اینها را بنویسم لااقل برای مراسم تشییع و خاکسپاری آنجا باشم...اما از طرفی طاقت و تحمل تعارفات و تشریفات بعد از مرگ کسی را ندارم و از طرف دیگر هم میدانم که اگر بروم فقط و فقط جلوی دست و پا خواهم بود...مهمتر از این هردو آنکه اعتقادی به تسلیت گفتن و تسلیت شنفتن و ادای احترام به بازماندگان با شرکت کردن در چنین مراسماتی ندارم...شخصا اگر عزیزی را از دست بدهم فقط دلم میخواهد تنها بمانم و اگر به ناچارهم مراسمی برگزار شود فقط دعا دعا میکنم که زودتر این دوستان و بستگان گورشان را گم کنند و من را تنها بگذارند...حتی همدلی و همدردی از نزدیکترین دوستانم را هم نمیتوانم بپذیرم...در هر اظهار تاسف و در هر پیام تسلیتی درصد بالایی از ریا و دروغ وجود دارد...به هر صورت امیدوارم مهیار و خانواده اش بتوانند هرچه زودتر با این ماجرا کنار بیایند و هرچه زودتر به روال عادی زندگی خود برگردنند...احتمالا این عاقلانه ترین آرزویی ست که می شود در چنین موقعیتی کرد.
بعد التحریر: الان جایی! خواندم که ظاهرا قرار نیست مراسم شب سوم و هفتم برگزار شود و هزینه اش صرف امور خیریه خواهد شد...خوشحالم که خانواده زاهد هم اعتقادی به این تعارفات و تشریفات پوچ و بی معنا ندارند.
توسط در December 17, 2008 11:36 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (35)
یک روز معمولی از زندگی یک میلیونر...!
بالاخره توانستم بر میل بی اندازه ام به خواب غلبه کنم و رضایت دهم که تخت و بالش و تشک نازنین و گرم و نرمم را رها کنم و بیایم توی پذیرایی و لپ تاپ ویروس گرفته ی مردنی ام را باز کنم تا چند خطی بنویسم...شما وقتی متوجه عظمت این کار می شوید که بدانید من در مقابل خواب چقدر مستاصل و بیچاره ام...چه شبهایی که از شدت گرسنگی توی تختم مثل سگ زوزه کشیده ام ولی خواب مثل یک بختک رویم نشسته بوده و نگذاشته از رختخوابم جدا شوم و بروم چیزکی از یخچال در آورم...آنقدر خسته ام که اگر بهم میگفتند آنجلینا جولی لخت و برهنه توی پذیرایی نشسته است سر را توی بالش بیشتر فرو میکردم و در دل میگفتم کون لقش...! اما نمیدانم این نوشتن امشب چه کرمی انداخته به جانم که با وجود اینکه تک تک سلولهای بدنم فریاد میزنند خواب...خواب...خواب...اما من آمده ام که چند خطی بنویسم...البته اصلا انتظار خواندن یک پست خیلی مهم و یا خیلی زیبا را نداشته باشید...نه...حتی الان که به اینجا رسیده ام ذهنم کاملا خالی شده است و مانده م که اصلا چه ضرورتی داشت بیایم و بنویسم...هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است...صبح به اتفاق خانوم شین رفته بودیم توچال...این مایه داری هم بد دردیست...گفتم حالا که درامد ماهیانه ام بالای یک میلیون تومان است چرا مثل مایه دارها تفریح و عشق و حال نکنیم...این بود که زنگ زدم به خانوم شین که امروز برویم اسکی...چشمهایش چهار تا شد که تو از کی اسکی باز شدی...؟ قپی آمدم که اختیار دارید...آن زمانهایی که شما عروسک بازی میکردید پاتوق ما پیست شمشک و دیزین بود...دروغ که خناق نیست...گفتیم و گرفت و خفه هم نشدیم...تازه کلی هم ذوق کرد که تا به حال دوست پسری به این باحالی و با کلاسی داشته که اصلا بروز نمیداده که اسکی باز است...برای ساعت 11:30 میدان تجریش قرار گذاشتیم...کمی دیرتر رسید و هر چند دقیقه به چند دقیقه اس ام اس میداد که من فلانجا هستم و فلان قدر دیگر میرسم و از وضعیتم میپرسید که به خاطر تاخیرش ماهی شده ام یا خیر...؟ این ماهی شدن هم یک اصطلاح است بین من و خانوم شین و اختراع خودم است...نمیدانم تا به حال به قیافه ماهی هایی که توی ویترین مغازه ها لای یخ گذاشته اند نگاه کرده اید یا نه...یک غم شدید و عجیبی توی چهره همه شان است...لب های جمع شده رو به پایین...چشمهای سرد و خالی بدون ذره ای درخشش و نشان از زندگی...قیافه های یکجور...حتی ماهی های زنده ی توی اکواریوم هم چنین هستند...یکبار به چهره شان دقت کنید...انگار غم همه ی دنیا توی دلشان است...حتی یک ماهی خوشحال هم نمیتوانید پیدا کنید...یکبار که خیلی بی حوصله و غمگین بودم خودم را توی آینه دیدم و حس کردم که چقدر شبیه ماهی شده ام و درست از همانجا این واژه هم به فرهنگ واژگانم راه پیدا کرد...به هر حال قبل از اینکه ماهی بشوم خانوم شین رسید...از شانس ما وقتی به ایستگاه یک توچال رسیدیم که دیگر برای تله کابین بلیط نمیفروختند و کلی هم آدم داشتند توی سر و کله هم میزنند بلکه بلیط گیرشان بیاید...داشتم فکر میکردم که اصلا مایه داری به ما نیامده که یکی از پشت سر صدایم کرد که آقا اگر شما بلیط میخواهید ما دو تا اضافی داریم...روی هوا پیشنهادش را زدم و سریع دوازده تا هزار تومانی چپاندم کف دستش و بلیط ها را گرفتم و کلی هم تشکر و تصدقش کردم...خدا نسل هرچی آدم کلاش و کلاه بردار است را از روی زمین بردارد...بلیطها مورد داشت و نگذاشتند سوار شویم...دست از پا دراز تر برگشتیم...گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم...تصمیم گرفتیم مثل یک آدم مایه دار برویم اردک آبی و بوفه کامل سفارش دهیم... غلغله بود...صد رحمت به صفوف در هم فشرده غذای نذری در ایام محرم...بعد از نیم ساعت تازه توانستیم داخل رستوران شویم...آنجا هم ملت بشقاب و سینی به دست یک صف دیگر بسته بودند به این درازی (البته نه به آن درازی که در ذهنتان تجسم کرده اید!)...انجا هم ایستادیم...توی عمرم برای غذای نذری انقدر توی صف نایستاده بودم...بعد میگویند اوضاع اقتصاد خراب است و وضع مردم بد است...به هر حال نوبت ما که رسید راند اول را با بشقاب مخصوص سرآشپز شروع کردیم که بوقلمون و مخلفات بود...راند دوم شنیسل زبان گوساله و مرغ سوخاری...راند سوم باقالی پلو با گوشت...راند چهارم نصف فسنجان- نصف قرمه سبزی – راند پنجم کشک بادمجان...راند ششم ماهی سوخاری... دیگر چشمهایم داشت سیاهی میرفت که خانوم شین زد پشت دستش که شری فهمیدی چی شد؟ آروغ محترمانه ای زدم و گفتم چی شد؟ گفت یادمون رفت دسر بخوریم...! خوشبختانه معده ی شخص من از وقتی پایم به اینجور رستورانهای سلف سرویس و all you can eat باز شده یک حالت کشسانی پیدا کرده است و اینجور مواقع نمیگذارد که شرمنده خانوم شین شوم...یک بشقاب ژله (از هر سه رنگ موجود)- یک بشقاب کرم کارامل – یک تکه بزرگ کیک هویجی – یک تکه کیک کاکائویی – یک تکه کیک لیمویی – یک لیوان چای – یک لیوان قهوه و یک بشقاب میوه شامل انگور- پرتقال – کیوی – موز و برای حسن ختام هم یک بطر آبمعدنی را قرت قرت سر کشیدم! زمانی که نشسته بودیم تا گارسن بیاید و صورتحسابمان را بیاورد سخت ترین و بدترین لحظات زندگی ام بود...حاضر بودم بنشینم و ریدن سگی را تماشا کنم اما نبینم که میز بغل دستی ام چطور کبابش را به نیش میکشد یا ان یکی چطور قاشق قاشق کشک بادمجانش را به دهان میگذارد...اوه...واقعا دچار حالت تهوع میشدم...گارسن که امد حتی اوضاع بدتر هم شد...چون اولین سوالی که کرد این بود که چیز دیگری میل ندارین؟ و من میخواستم همانجا یخه اش را بگیرم و تکان تکانش بدهم و بهش بگویم خفه شو مرتیکه ی بیشعور عوضی کثافت حمال ...! اما چون ممکن بود گفتن همه ی اینها باعث شود فشار داخلی معده ام زیاد شود و احتمالا چند تا دانه برنج که پول بالایشان داده بودیم بی جهت بیرون بپرد کظم غیض کردم و فقط صورتحساب را گرفتم...سی و چهار هزار تومان...! واقعا الان که فکرش را میکنم میبینم اینجور جاها فقط پاتوق یک عده افراد مازوخیست است که توسط یک مشت سادیست اداره میشود...مثل اینکه ترتیب کسی را بدهند و بعد پول هم ازش بگیرند...البته قسمت مالی اش واقعا دیگر برای شخصی مثل من که در امدش میلیونی ست مساله ای نیست و من فقط با ان قسمت اولش مشکل داشتم و دارم!
از رستوران که بیرون آمدیم گفتیم خب آدمهای مایه دار بعد از ناهارچه کار میکنند و بلافاصله گفتیم معلوم است...خرید میکنند...خانوم شین یک جفت بوت خرید بالغ بر صد و خورده ای هزار تومان...و یک دامن سبز هم ضمیمه اش کرد که آن هم دهها هزار تومان قیمتش بود...(میدانم شما باور نمیکنید ولی قیمتهایی که عرض کردم عین حقیقت است و مایه دارها مخارجشان در همین حدود است!)...خوشبختانه خانوم شین عادت خوبی که دارد این است که در حساب و کتاب خیلی مقید و دقیق است و تقریبا دستش به طور کامل توی جیب خودش است و چه بسا هم که گاه گداری دست من توی جیبش میرود بزرگی میکند و حرفی نمیزند...ان شاء الله که همیشه همینطور باقی بماند و الگویی شود برای همه زنهای پوپولیست و متحجری که مثل زالو از جیب شوهرانشان ارتزاق میکنند و به صورت کاملا انگل وار زندگی میکنند و بهانه شان هم این است که قانون گفته مرد باید خرجی بدهد...!من شخصا اگر بخواهم طبق قانون زندگی کنم از تمام حق و حقوق قانونی خودم هم استفاده میکنم...یعنی مثلا صبح که میخواهم بروم سر کار یک بسته اسکناس میگذارم جلوی زنم و میگویم این خرجی امروزت و بعد هم (دستم بشکند!) شپلق میخوابانم بیخ گوشش...به هر حال همان خدایی که گفته نفقه زن را بده در مورد کتک زدنش هم به مرد رهنمودهایی ارائه داده است... البته خدا را صد هزار مرتبه شکر هم من روشنفکرم و هم خانوم شین آنتلکتوال است و خوشبختانه برای زندگی به رهنمودهای خداوند نیازی نداریم!
بعد از خانوم شین نوبت من بود که با خریدن یک کوله لپ تاپ با رقم حیرت آورو باورنکردنی نهصد هزار ریال مشت محکمی بر دهان همه ی بدبخت بیچاره ها بزنم...البته کوله ای که اول انتخاب کرده بودم دو میلیون و دویست هزار ریال بود...منتهی فروشنده که جوانکی در مایه های اسی مانکن بود خیلی خوشحال ادعا کرد که ضد آتش است و اگر فندک زیرش بگیری آخ نمیگوید و برای اینکه صداقتش را به ما نشان بدهد فندک اتمی اش را گرفت روی کوله بی زبان...البته راست میگفت...کوله اخ نگفت ولی فقط به قاعده یک سکه دو ریالی سوراخ گردید. بعد کاشف به عمل آمد که کوله در مقابل فندکهای معمولی مقاوم است نه فندک اتمی که دو هزار درجه سانتیگراد شعله اش حرارت دارد!
بروم بخوابم...زیادی حرف زدم...اصلا همه ی اینها را هم نمینوشتم به هیچ کجای این دنیا بر نمیخورد...اصلا نمیدانم چه کرمی افتاده بود به جانم که برو و بنویس...یک زمانی بود ما اینجا باد گلو در میکردیم سیصد و بیست و هفت تا برایمان کامنت می آمد...ولی حالا چه؟ یک نگاهی به کامنتدانی پست قبل بکنید...خجالت آور است...نه برای من...برای شما...! دارم به این فکر میکنم نود و هشت درصدتان که تا قبل از اعلام تاهل قریب الوقوع من اینطور از نوشته هایم استقبال میکردید زبانم لال فقط به دنبال شوهر بوده اید...واقعا اینطور بوده؟
... الان میروم یک لیست بلند بالا از کسانی که بعد از کناره گیری رسمی من از زندگی مجردانه دیگر برایم کامنت نگذاشته اند در می اورم و همینجا منتشرش میکنم..حالا میبینید..به من نظر داشته اید...!؟ ...صبر کنید...این نوشته اخرین فرصتتان است که ثابت کنید برای شما شراگیم مجرد و متاهل فرقی نداشته و ندارد...حتی اگر مرد هم باشید فرقی نمیکند...به هر حال لابد به من نظری چیزی داشته اید که هی تند و تند می امدید کامنت میگذاشتید و الان که دیده اید دیگر ما آدم متاهل و نسبتا محترمی شده ایم کاسه کوزه تان را جمع کرده اید و رفته اید...فکر کردید الکی ست...؟ اگر ثابت شود نظر داشته اید میدهم چوب توی آستین تک تک تان بکنند...!
توسط در December 10, 2008 1:22 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (91)
مرد یک میلیون تومانی...!
هفته پیش اولین حقوق بالای یک میلیون تومان خودم را گرفتم...یک فروش خوب به شرکت آترود داشتم و یک فروش خوب دیگر هم به اداره برق همدان که منجر به یک سفر یک روزه بسیار خسته کننده به همدان گردید...به هر حال در حال حاضر همه خستگی ها از تنم بیرون آمده و سرحال و قبراق نشسته ام و دارم برای این یک میلیون تومان نقشه میکشم...اگر این پول بی زبان بداند چه خوابهایی برایش دیده ام آرزو میکرد هیچوقت از چاپخانه بانک مرکزی بیرون نیامده بود...این ماه به هر حال ماه سرنوشت سازیست...احتمالا هفته دیگر به اتفاق خاله و خواهرم برای خواستگاری و یا به قول خانوم شین خواسته گی برویم...تصمیم گرفته ام کت و شلوار را از گراد بخرم که قیمتهایش منطقی تر از هاکوپیان یا ایکات است...درست است که به اندازه کافی پول دارم اما باید حواسم به صاحبخانه ام هم باشد که سه ماه دیگر که موعد اجاره خانه رسید کاسه چه کنم چه کنم به دست نگیرم...هیچ معلوم نیست ماه دیگر هم به اندازه این ماه فروش خوب باشد...البته فعلا که یکی دو قرارداد سنگین در راه است که اگر نهایی شود و به توافق برسیم شاید هفت هشت ده میلیونی به جیبم سرازیر شود که قصد دارم بگذارمش کنار برای پول پیش یک خانه...یک زمانی با خودم مینشستم و حساب کتاب میکردم که اگر بیست میلیون تومان داشتم میتوانستم یک خانه خوب برای خودم رهن کنم و از شر اجاره دادن راحت شوم...بیست میلیون میشود ماهی ششصد هزار تومان...البته الان دیگر یک خانه چهل متری را هم به این قیمت نمیدهند...چند روز پیش نشستم و باز حساب و کتاب کردم و دیدم این رقم باید بشود حداقل سی میلیون...من برای یک زندگی مشترک اصلا حوصله خانه کوچک را ندارم...اصلا خوب نیست آدم مواقعی که میخواهد در خانه اش راه برود و فکر کند هی با زنش برخورد کند...یا اینکه مثلا بخواهد کتابی چیزی بخواند و زنش هم از انجا که خانه کوچک است درست جلویش بنشیند و خیره خیره نگاهش کند...! خانه متاهلی باید دوبلکس باشد...فکر میکنید همین منیروی خودمان اگر خانه شان واقع در بلوک یک اکباتان دوبلکس نبود هیچوقت منیرو میشد؟ خب نمیشد دیگر...البته شاید هم میشد...بالاخره زنها کمی با مردها فرق دارند...مردها اگر تنهایی و خلوتشان را از دست بدهند هیچوقت هیچ پخی نمیشوند...الان که فکرش را میکنم میبینم زنها درست برعکسند...برای همین میگویم خانه متاهلی برای آدمی مثل من باید دوبلکس باشد...طبقه پایین طبقه زن و زندگی و مهمون بازی و سفره ابوالفضل و اینجور چیزهاست و طبقه بالا طبقه مطالعه و تفکر و و تعمق و از این جور کارهای با کلاس... حالا نه اینکه زن و زندگی بی کلاس باشد ها...نه...ولی خب هر ننه قمری را که حساب کنید بالاخره زن که بگیرد توی یک مسیرهایی میفتد که خواه و ناخواه در زندگی همه یکجور است...برو خرید و مهمونی بده و مهمونی برو و امروز عقد کنون فلانیه و فردا ختنه سرون بهمانی (من اخر نفهمیدم سر دول بچه شان را که میبرند این چه ربطی به بقیه دارد که مهمانی میگیرند!) بعد هم که شروع میکنند به زاد و ولد و زندگی آدم خلاصه میشود توی همان شستن کون بچه ای که عرض کرده بودم...البته خوشبختانه من و خانوم شین در مورد بچه به توافق رسیده ایم...یعنی توافق توافق هم که نبوده...خانوم شین خانومی کرده و وضعیت من را همینطور که هستم پذیرفته...چطور بگویم...ای بابا...شما که غریبه نیستید...حقیقتش بنده یک مشکلی دارم...به اصطلاح قدیمیها اجاقم کور است و به اصطلاح امروزی ها وازکتومی مادرزاد هستم...بچه ام نمیشود...هرچه هم دوا و درمان کرده ام افاقه نکرده...اهل دخیل بستن و اینجور کارهای پوپولیستی هم نیستم بلکه فرجی شود و روزی پدر شوم...از کجا میدانم؟ خب میدانم دیگر...تا به حال اینهمه دوست دختر داشته ام یک نفرشان نیامده که بگوید این پدرسگ را تو توی شکم من کاشته ای...هیچوقت هم در روابطم اهل پیشگیری و این قبیل سوسول بازیها نبودم و نیستم...به هر حال قسمت است دیگر...کاریش هم نمیشود کرد... پیشنهاد داده ام به خانوم شین اگر خیلی دلش بچه میخواهد میرویم از پرورشگاه یکی میآوریم و بزرگ میکنیم...خوشبختانه خانوم شین هم مثل خودم دختر دوست است و قرار شده برای اینکه دیگر درد سرهای بچه کوچک را هم نداشته باشیم یک دختر از آب و گل درآمده ی همچین هفده هجده ساله را به فرزندی قبول کنیم...!
ای بابا حالا که هنوز نه به دار است و نه به بار...اصلا معلوم نیست خانوم شین جواب مثبت به من بدهد...از زمانی که قرار شده بروم خواستگاری اش هر روز یکجور برایم پشت چشم نازک میکند...یک روز میگوید قصد ادامه تحصیل دارد...! روز بعد پرونده دوست دخترهای صد قرن پیشم را پیش میکشد...روز بعد بدبختی و فلاکت و خانه به دوشی ام را به رخم میکشد...ظاهرا اینطور که بویش می آید قرار است جواب رد به ما بدهند...حالا البته این چیزها غصه ندارد...آدم ده جا میرود خواستگاری یکجا به آدم بله میگویند...چیزی که زیاد است دختر خوب و نجیب و خانواده دار...!
توسط در December 6, 2008 12:57 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (26)
مکانیزم وقیحانه دفاعی...
قضاوت کردن برخلاف آنچه که می گویند همیشه هم کار سختی نیست...دیشب برنامه ی نود یک قسمت ویژه داشت که به کل خواب را از سر من پراند...من کلا آدم فوتبال دوست و فوتبال بینی نیستم...اما دیشب قضیه اش فرق می کرد...احتمالا میدانید از چه چیزی حرف میزنم...ماجرای درگیری خداد عزیزی و آن خبرنگار کتک خورده شیرازی را می گویم...نه...اصل ماجرا به هیچ وجه مهم نیست...هر روز هزاران نفر در این مملکت به سر و کله هم میزنند و هزاران ضرب و جرح بدتر از این اتفاق می افتد و روز بعد همه چیز فراموش می شود...در میادین فوتبال و حواشی آن که دیگر این چیزها نقل و نبات است...این مساله ای نیست که ذهن من را به خود مشغول کرده باشد...مساله سر این است که آدمها با همه ی دبدبه و کبکبه شان وقتی در موقعیتهایی ناخوشایند و غیر عادی قرار میگیرند چقدر کوچک می شوند...نمیدانم بین تمام بینندگان دیشب برنامه نود کسی هست که فکر کند خداداد حقیقت را گفته است؟...خداداد دیشب دروغ میگفت...به وضوح دروغ میگفت...هرکس این برنامه را دید فهمید که خداداد دروغ می گوید...حتی خود فردوسی پور هم که با همه ی وجود سعی میکرد ژست بی طرفانه ی خودش را حفظ کند نتوانست در برابر این همه دروغ مقاومت کند و چند بار صریحا در برابر اظهارات خداداد موضع گرفت... اما خداداد بدون توجه به قدرت درک و فهم مخاطبینش...بدون توجه به تصاویر پخش شده...بدون توجه به تمامی شواهد و قرائن موجود...بدون توجه به اسم و عنوانش مذبوحانه چشمهایش را بر همه اینها بسته بود و بر دروغهایش اصرار می ورزید...خداداد در برنامه امشب نود همه چیزش را گذاشت و رفت...گفت من هر عیبی که داشته باشم از کسی نمیترسم و اگر زده باشم میگویم که من زده ام...اما ترسیده بود...گفت همه در فوتبال این مملکت من را میشناسند که هر ایرادی داشته باشم دروغ نمیگویم...اما دروغ میگفت...!خداداد دیشب به نقطه صفر خودش رسیده بود...
چنین چیزی ممکن است برای هرکدام از ما روی داده باشد...من اسم آن را مکانیزم وقیحانه ی دفاعی میگذارم...این مکانیزم زمانی فعال می شود که در موقعیتی قرار بگیری که مجبور باشی بر دروغی پافشاری کنی...دروغی که هیچ راهی برای قبولاندن خود به دیگران ندارد اما با اصرار و غلظت فراوان بیان می شود...دروغی که تنها امید و تکیه گاهش این است که شاید بتواند در چشم معدود افرادی - ولو شده یک نفر- که قدرت و یا حوصله ی تحلیل کردن و تشخیص ندارند خودش را راست بنمایاند...!گفتن و ابرام بر چنین دروغهایی اصلا کار سختی نیست...مهم این نیست که در چه جایگاه و موقعیتی قرار داشته باشی...حتی مهم این نیست که این دروغ را کسی باور نکند و رسوایی و آبروریزی به بار بیاورد...مهم این است که بر ان پافشاری کنید و از موضع خود عدول نکنید...اکثر حقایق خارج از قلمرو علوم که امروز مورد قبول عامه مردم هستند زمانی یک دروغ بزرگ بوده اند که با تکرار و تکرار تبدیل به حقیقت شده اند...! چرا خداداد نتواند با آبیاری نهال کوچک دروغش چند سال بعد درخت بزرگی از حقیقت داشته باشد؟ درختی که شاخ و برگش روایت کننده ماجراییست که در آن با دروغ و پرونده سازی و دنائت یگانه قهرمان ملی کشورمان را به انزوا کشانده اند!
توسط در December 2, 2008 9:33 AM |
لینک ثابت
|
نظرات (60)