[go: up one dir, main page]

Your Ad Here
شراگیم
مصاحبه با بی بی سی...!

دیروز حوالی ظهر روزبه خودمان زنگ زد که شراگیم چه نشسته ای که از بی بی سی برای یک مصاحبه در به در به دنبالت میگردند.گفت که تا یک ساعت دیگر خانومی که از دوستانش است با من تماس میگیرد تا محل و زمان و جزئیات بیشتر را به من اطلاع دهد و البته خیلی عذرخواهی کرد که بدون هماهنگی با من شماره ام را به او داده است و از من خواست که زمانی را برای این مساله به او اختصاص بدهم...من هم با اینکه این روزها حسابی سرم شلوغ است و واقعا دیگر به مصاحبه و گفتگو با رسانه ها و بنگاه های سخن پراکنی نمی رسم اما نتوانستم روی روزبه را زمین بیندازم و گفتم که اگر تماس ایشان فقط در ارتباط با همین مساله باشد و مصاحبه هم کوتاه باشد البته که اشکالی ندارد.روزبه هم قول داد که وقت زیادی از من گرفته نخواهد شد و قبل از اینکه قطع کند اضافه کرد که مصاحبه البته قرار است به زبان انگلیسی انجام شود!

داشتم تند و تند توی دیکشنری دنبال لغات کلیدی برای مصاحبه میگشتم و زیر لب به روزبه برای این گندی که زده است فحش میدادم که موبایلم زنگ خورد...خانوم محترمی بعد از معرفی خود عنوان کرد که قرار است برنامه ای تهیه شود در ارتباط با مساله ی وبلاگ نویسی در ایران و از آنجا که شراگیم زند یکی از مطرح ترین و با سابقه ترین و فهمیده ترین وبلاگ نویسان ایران و بلکه هم جهان است برای این مصاحبه در نظر گرفته شده است. سینه ای صاف کردم و مطلع کلامم را با یک "تنک یو وری ماچ" جانانه ی خیلی سریع و روان با لهجه ی تگزاسی شروع کردم که طرف حساب کار دستش بیاید که با یک وبلاگنویس شش دانگ طرف است که زبان انگلیسی را مثل زبان مادری اش صحبت میکند. و بعد از این شروع خیره کننده، رگباری از لغات و اصطلاحات انگلیسی را به سمت مصاحبه گرم سرازیر کردم: "های...مای نیم ایز شراگیم...شراگیم زند...آی ام ترتی یرز اُلد...آی ام فرام ایران...آی لاو فشن تی وی...اوه....ساری...آی لاو بی بی سی...اممممم....آی ام...آی ام وری هپی تو سی یو...اممممممم...آی ام وبلاگر...امممم...آی ام...آی اممممممم..."

خب قبول بفرمایید بعد از این سخنرانی غرا و به کار بردن این دایره وسیع از لغات آدم فهرست واژگانش ته می کشد و عملا همین جا بود که به گل نشستم...!خدا را شکر مصاحبه گر من آدم خوبی بود و توضیح داد که الان چیزی را ضبط نمی کند و قرار است مصاحبه به صورت حضوری و در زمان دیگری انجام شود.نفس راحتی کشیدم و توی دل یک فاک یوی جانانه نثار روزبه کردم که این نان را توی سفره من گذاشته بود و مثل آدمیزاد شروع کردیم به حرف زدن...دیگر فیلم بازی کردن بی فایده بود...من مطلقا یک واژه انگلیسی دیگر نداشتم که به چیزهایی که گفته بودم اضافه کنم و بنابراین تصمیم گرفتم رک و راست اصل مطلب را بگویم و گفتم شرط من برای انجام این مصاحبه این است که به زبان فارسی انجام شود و اگر نیاز بود کسی حرفهایم را ترجمه کند...سعی کردم برایش توضیح بدهم که اگر بخواهیم مصاحبه ای به زبان انگلیسی داشته باشیم احتمالا چیزی به مزخرفی همانی خواهد شد که تحویلش دادم...اما دخترک اصرار داشت که مصاحبه چون از بخش انگلیسی زبان بی بی سی پخش میشود باید به زبان انگلیسی باشد و گفت که روزبه به او گفته بوده که زبان من در حد خوبی ست...گفتم روزبه جان به من لطف دارند اما واقعیت این است که حتی اگر فهرست واژگان من دهها برابر چیزی بود که الان بلد هستم باز هم زیر بار انجام یک مصاحبه به زبان انگلیسی نمیرفتم چرا که اگر من حرفی داشته باشم که این حرف ارزش این را داشته باشد که از رسانه ای مثل بی بی سی پخش شود و میلیونها مخاطب پیدا کند باید در طول مصاحبه متمرکز باشم بر روی افکاری که در سرم میچرخند تا به بهترین نحو ادایشان کنم و حتی قسمتی از تمرکزم را بر روی ظرافتهای گفتاری بگذارم و نه اینکه همه انرژی ام در طول مصاحبه صرف کشتی گرفتن و کلنجار رفتن با یک مشت کلمات خشک شود که غالبا هم در جای خود استفاده نخواهند شد و کمکی به انتقال مفاهیم مورد نظر من نخواهند کرد...
این بلا قبلا هم یک بار به سرم امده بود...حدود یک سال پیش برای مصاحبه با خبرنگار رادیو دویچه وله من و عده ای وبلاگر دیگر در خانه دوستی جمع شده بودیم. آن روز هم نمیدانستم قرار است مصاحبه به زبان انگلیسی انجام شود و همه ی ما هم کلی حرف برای گفتن داشتیم که وقتی با سد بلندی به نام "زبان" برخورد کردیم همه ی حرفهایمان پشت سد ماند. برای شخص خود من تجربه خیلی ناخوشایندی بود که با ان همه دبدبه و کبکبه آمده بودم که حرف بزنم و در نهایت کل حرفهایی که زدم در همین حد بود که من "شراگیم زند هستم، وبلاگ مینویسم، اینجا ایران است، سانسور بد است...!" بعضی وقتها فکر میکنم این برنامه سازهای رادیویی که اصرار به مصاحبه به زبانی غیر از زبان مادری سوژه خود دارند در اصل سعی میکنند یک چهره احمقانه و مسخره از سوژه به مخاطبین خود ارئه دهند...یعنی هر شنونده انگلیسی زبان بی بی سی بعد از شنیدن مصاحبه من نوعی توی دلش خواهد گفت این ایران هم عجب مملکتی ست که مثلا شراگیم زندش در حد یک کودک عقب افتاده ی خودمان حرف برای گفتن دارد.(الان میدانم سهیل پابرهنه میخواهد بپرد وسط حرف که تو به زبان مادری ات هم اگر مصاحبه کنی مطمئن باش آن شنونده باز هم همین را در دلش خواهد گفت!) - این را گفتم که حسرت گفتنش به دل سهیل بماند و فکر نکند خیلی بامزه است!-

خلاصه که ما با طناب پوسیده ی بی بی سی ته چاه نرفتیم و شرافت وبلاگنویسیمان را حفظ نمودیم...البته میدانم هستند کسانی که بوی بی بی سی به مشامشان بخورد سر از پا نشناخته میدوند و می آیند که ولو شده به زبان مغولی هم با این رسانه مصاحبه ای کنند و به نحوی مطرح شوند ولی حیف که رسانه های بزرگ همیشه به دنبال شاه ماهی ها هستند و خرچنگ و قورباغه و قازقولنگ به کارشان نمی آید...حالا اگر بی بی سی از موضع خود عقب نشینی کرد و حاضر شد شرایط من را بپذیرد هیچ بعید نیست چند وقت دیگر شما شاهد مصاحبه به یاد ماندنی وبلاگر محبوبتان از شبکه ماهواره ای بی بی سی باشید.البته در حین مصاحبه اگر دیدید کسی پشت سر من هی بالا و پایین میپرد و سعی میکند توی کادر جا بگیرد و هی برای دوربین بوس میفرستد به گیرنده های خودتان دست نزنید...سهیل خودمان است.

توسط در November 28, 2008 1:30 PM | | نظرات (51)
خانوم شین!

Miss%20Shin.jpg

پ.ن: تجمع افراد مجرد و بیکار اکیدا ممنوع!

توسط در November 24, 2008 12:19 AM | | نظرات (86)
کامنت سرگشاده برای آقای جامی

آقاي جامي عزيز...من هم يك مخاطب ساده راديو زمانه ام كه بي خبر از مسائل پشت پرده، اين رسانه را كم و بيش دنبال كرده ام...نه رفاقتي با آقاي معروفي دارم و نه ارادتي به شما...بعد از بركناري شمااز مدیریت راديو زمانه در اينترنت هرچه بود ذكر مصيبت ياران موافق شما و لعن و نفرين بر صاحبان راديو زمانه بود...من همه اينها را ميخواندم ولي با اين حال در به در به دنبال نوشته و خبري ميگشتم كه ماجرا را از زبان كساني به جز دوستان و هواداران و ارادتمندان شما بشنوم...نوشته آقاي معروفي اولين چيزي بود كه روي ديگر این سكه را به من نشان داد.
نوشته آقاي معروفي هرچه بود به اعتقاد من صادقانه و شجاعانه نوشته شده بود...همان چيزي بود كه من به دنبالش بودم و میتوانست نگاهم را نسبت به كل ماجرا تصحيح كند...به هر حال چيزهايي را كه هيچگاه نميتوانستم از زبان آقاي جامي بركنار شده و يا دوستان و نزديكانش بشنوم از زبان آقاي معروفي شنيدم...حواشي و زوائدش را كه حذف كنیم ميتوانیم به دركي نسبي از كل ماجرا برسیم...مهدي جامي يك شهيد راه حق نيست...يك مدیر بركنار شده است كه اين بركناري برايش گران تمام شده...همين...! شخصا فكر نميكنم كسي در حق شما و راديو زمانه جفايي كرده باشد.
آقاي جامي عزيز...من فكر ميكنم اگر شما واقعا عاشق راديو زمانه بوديد و نفس كار برايتان از هر چيزي مهم تر بود...اگر واقعا با همه وجود ميخواستيد راديو زمانه به بهترين شكل ممكن پيش برود ...اگر اينهمه سوز و گدازي كه در نوشته هايتان بعد از بركناري موج میزد در مغزتان هم بود...ميتوانستيد بمانيد و به قول خودتان به ستواني رضايت دهيد...ولي براي شما هم مثل همه ي آدمهاي ديگر منافع شخصي در اولويت قرار داشته و دارد... سبك و سنگين كرده ايد و ديده ايد با شرايط جديد رفتن به ماندن ميچربد...شايد هم فكر ميكرديد كه اگر پايتان را در يك كفش كنيد در نهايت ميتوانيد صاحبان راديو زمانه را تحت فشار قرار دهيد و خواسته هاي خود را به كرسي بنشانيد...نميدانم...اينها همه حدس و گمان است...اما ميدانم بر هرچه بوده و هرچه گذشته نميتوان و نبايد رنگ و لعاب امام حسینی زد...آقاي جامي عزيز...من سي سال سن دارم و همه ي عمرم در محاصره بوقهايي بوده ام كه به من گفته اند دنيا دو بخش است...يك طرف كه دشمنان ما هستند پر از سياهي و دروغ و ظلم و تباهي ست و طرف ديگر كه دنياي ما و دوستان و همفکران ماست دنياي سپيدي و راستي و پاكي و عدالت است...آقاي جامي من همه ي عمر حرف مفت شنيده ام...من را درك كنيد...حالا كه با كمك اينترنت ميتوانم سرچ كنم...ميتوانم همه ي دنيا را زير انگشتانم داشته باشم...ميتوانم با اشاره يك انگشت از اين سر سپيد تا ان سر سياه بروم ...حالا ديگر گوشم را در اختيار هيچ كسي قرار نميدهم...من حرفهاي شما را خواندم...حرفهاي طرفداران و هواخواهان شما را هم خواندم...دنبال اين بودم كه حرفهاي آدم بدهاي ماجراي شما را هم بخوانم كه هرچه گشتم به زبان فارسي چيزي در اينترنت نبود...يعني هرچه بود حاكي از شقاوت و ديكتاتوري و ستم و نمك نشناسي راديو زمانه بود در حق پدر معنوي خود... هلندی هم نمیدانستم تا بدانم آیا صاحبین رادیو زمانه چیزی در این مورد در سایتها و وبلاگهای خود نوشته اند یا خیر... تا بالاخره به نوشته آقاي معروفي رسيدم و خيلي خوشحالم قبل از اينكه نوشته را از روي وبلاگش بردارد توانستم آن را بخوانم...!آقاي جامي عزيز...آقاي معروفي حتي اگر مغرضانه نوشته باشد (كه به اعتقاد من اينطور نبود) باز كارش قابل تحسين است...آقاي معروفي زوايايي از ماجرا را نشانم داد كه هيچوقت در نوشته هاي مهدي جامي و مهدي جاميست ها نميتوانستم آن زوايا را ببينيم...حالا من تقريبا ميدانم ماجراي مديريت آقاي جامي و بركناري اش اگر شاخ و برگها و حواشی و زوائد آن را كنار بزنيم چه بوده...قضاوت نميكنم اما به طور خلاصه نظر من به كل ماجرا اين است...:
صاحبان راديو زمانه به خاطر مصالحي كه تشخيص داده اند تصميم ميگيرند اصلاحاتي در ساختار رسانه خود انجام دهند...مهدي جامي به عنوان مدیر و همه كاره راديو زمانه كه اين تغييرات را محدود كننده اختيارات خود ميداند مقاومت ميكند و در نهايت با حكم بركناري مواجه ميشود...به اعتقاد من اصل ماجرا بدون سوز و گداز همین بود...به همین سادگی و سر راستی...! ...فرع ماجرا هم اين است كه بعد از اين جريان يك موجي ميان دوستداران مهدي جامي به راه مي افتد كه اين تصميم صاحبين راديو زمانه را در حد يك جنايت عليه بشريت محكوم ميكنند...! اين وسط عباس معروفي به عنوان يك ناظر بي طرف (البته ظاهرا) مي آيد كل ماجرا را از نگاه خودش تصوير ميكند ...عباس معروفی در نوشته محذوف خود ادعا میکند كه اين آش به آن شوري هم كه می گویند نيست و رفتار و تصمیم صاحبين راديوزمانه رفتاري دموكراتيك بوده...(البته حس ميكنم خود عباس هم (چه خودمانی شدم من!) هميشه ته دلش از اينكه راديو زمانه قائم به فرد اداره شود ناراضي بوده)...خلاصه که اين نوشته آقاي معروفي به عنوان رفيق سابق مهدي جامي يكجور خيانت تلقي ميشود و موج ديگري از طرف مهدي جاميست ها (و البته خود مهدی جامی) به راه مي افتد براي منكوب كردن و پاسخ دهي به ايشان...!خب...بقيه اش هم ديگر همه حرف مفت است که راست کار خاله زنک ها و دایی مردک های وبلاگستان است...يعني از اينجا به بعد وارد فاز لجن پراكني ميشويم كه بعيد ميدانم شخص شما و يا عباس معروفي بخواهید شان خودتان را با وارد شدن به آن پايين بياورید.

پ.ن: این کامنت هم قرار بود به صورت سربسته برود روی وبلاگ آقای جامی برای این نوشته اش که هرچه زور زدیم نرفت و مجبور شدیم سرگشاده منتشرش کنیم.

مرتبط:
نوشته دکتر گوشزد درباره این ماجرا

توسط در November 21, 2008 8:51 AM | | نظرات (15)
کامنتی برای منیرو ...!

راستش این نوشته اصلا قرار نبود بشود یک پست وبلاگی...نوشته آخر منیرو را که در وبلاگ کولیها خواندم رفتم همانجا برایش کامنت بگذارم که دیدم برایم ادا و اطوار درآورد کامنت دانی اش...هرچه هم زور زدم فقط چند خط اول نوشته ام ارسال شد...هیچ چیز هم بدتر از این نیست که کامنت آدم نصفه و نیمه برود...خلاصه با خودم گفتم حالا که اینطور شد میکنمش یک پست وبلاگی که هم فال بشود و هم تماشا...هم منیرو میخواندش هم شماها چشم و گوشتان باز میشود...توضیح بیشتر نمیدهم جز اینکه منیرو در نوشته آخرش با اشاره به اینکه کسی به اسمش در بعضی وبلاگها کامنت میگذارد گفته بود که دیگر در هیچ وبلاگی کامنتی نخواهد گذاشت که راه سوء استفاده افراد فرصت طلب بسته شود...این هم کامنت من:

مونیرو جان!؟ بابا ما دلمان خوش بود به همان کامنتهای چند تا در میانی که گاه گداری هوس میکردی و برایمان میگذاشتی...در همین حد که مثلا شراگیم کجایی...؟(بر وزن حسنک کجایی؟) یا زبانم لال شراگیم کدام گوری هستی تو...!؟حالا نمی شد یکی دو تا وبلاگ را مستثنی میکردی...؟بابا از این آدمهای قزمیت یک لاقبا که دلشان میخواهد ولو شده در قالب یک کامنت چسکی بروند توی پوست آدم حسابی هایی مثل مونیرو روانی پور ،عباس معروفی یا شراگیم زند! کم نیستند...اصلا از کجا معلوم همین کامنت را یک آدم پفیوزی نگذاشته باشد به اسم شراگیم؟ هان؟ خب بخواهیم اینجوری حساب کنیم که سنگ روی سنگ بند نمیشود و باید در کامنتدانی ها را همه تخته کنیم...من که میگویم یک نوشته باید خودش داد بزند که کار کیست...تشخیص اصالت یک نوشته چندان کار سختی نیست...بالاخره طرف یا دارد حرف حسابی میزند و یا پرت و پلا میگوید...اگر حرف حساب بزند که فبها...یعنی چه بهتر...!مفت و مفت برای آدم تبلیغ میشود که مثلا این مونیرو عجب زن با کمالاتی بود و ما خبر نداشتیم...! پس از این جهت خیر است... اما اگر دری وری بگوید...مثلا فکر کن در وبلاگ من یکی بیاید به اسم مونیرو روانی پور بنویسد که: "سلام...وبلاگ بسیار زیبایی دارید...اگر میخواهید فقط با یک ساعت کار روزانه درامدی معادل هفتسد هزار تومان داشته باشید به وبلاگ من هم سر بزنید...من مونیرو روانیپور هستم که یک زمانی نویسنده بودم...بعد دیدم این کار درآمدش خیلی بیشتر است...شما هم میتوانید به ما بپیوندید...منتظر حضور سبزتان هستیم..."
خب...این نوشته داد میزند که کار یک آدم قرمدنگ کم سواد متقلب است...جان مونیرو ببین هفتصد را با سین نوشته..!!یا اینکه جمله بندی هایش را ببین...عین بچه دبستانی ها...من تا این کامنت را بخوانم میروم وبلاگش و برایش یک بیلاخ همچین تر و تازه میگذارم که فکر نکند ما خر شدیم...!به همین راحتی سر و ته ماجرا هم می آید...اینهمه غصه و ناراحتی و اعصاب خوردی که ندارد...!
یک چیزی را از من به عنوان برادر کوچکتر بشنو...در این وبلاگستان باید یک گوش ت در باشد و یک گوش ت دروازه...!بین خودمان باشد...طرف رفته بود به اسم sharagim_zand1357 یا یک همچین چیزی برای خودش در یاهو ایمیل درست کرده بود و به اسم اینکه شراگیم زند اصل است مخ خلق الله را میزد...فکر کن ما خودمان بی خبر از همه جا نشسته بودیم خانه و به ضرب و زور فیلم سوپر نیازهای خودمان را برآورده میکردیم و یکنفر دیگر به اسم ما با دخترهای دسته گل مردم قرار میگذاشت و خیلی با اعتماد به نفس مخشان را میزد و خیلی شیک و با کلاس میبرد ترتیبشان را میداد...تازه دختره هم کلی هم حال میکرد که با شراگیم زند رفته سیزده به در...من از کجا فهمیدم؟ خیلی راحت...! یک روز در میان انبوه کامنتهای تشکر آمیز و محبت آمیز و تحسین آمیز یک کامنتی دیدم که نوشته بود "کثافت عوضی نامرد"...این سه تا صفت یا قید یا اسم یا هر مزخرفی که بود مثل پتک روی سرم فرود آمد و وقتی پی ماجرا را گرفتم کاشف به عمل آمد که بله...دختره تصور کرده که از ما حامله است و ما دیگر محلش نمیگذاریم..!حالا بماند که چقدر بدبختی کشیدم که طرف دوزاری اش بیفتذ که من پدر بچه اش نیستم و چه کلاه گشادی به سرش رفته...ای بابا...حالا من بیایم بگویم من دیگر وبلاگ نمینویسم چون یک عده به اسم من میروند و با دخترهای مردم چنان میکنند؟ نمیشود که...خود دخترها باید آنقدر عقل داشته باشند که بدانند شراگیم زند با آنهمه فصاحت و بلاغت و کمالات و سجایای اخلاقی اگر هم بخواهد نمیتواند به مسائل کمر به پایین فکر کند...جان خودم نمیتوانم...جدا نمیتوانم...حتی یادم است چند بار نشستم به این مسائل فکر کنم مغزم وسط کار هنگ کرد...! خلاصه که از این قصه ها زیاد است در این وبلاگستان بی در و پیکر...خواننده باید عاقل باشد!

بعد التحریر :
شرمنده به خدا...انقدر کامنت کامنت کردم که یادم رفت کامنتدانی را برای این نوشته فعال کنم...الان درست شده است...

توسط در November 17, 2008 11:28 PM | | نظرات (17)
خلاصه که سهیل هم پسر خوبیست...!

رفتم کت و شلوار بگیرم که برق از سه فازم پرید...آشغالی اش سیصد و پنجاه هزار تومان...بهترش چهارصد هزار تومان...خوبش چهارصد و پنجاه هزار تومان...حالا بخواهی یک پیرهن و کراوات هم با کت و شلوارت ست کنی میزند بالای پانصد تا...بعد کفش هم میخواهم آن هم حدود صد تایی باید پیاده شوم...دست خالی هم که نمیشود رفت خانه مردم...یک دسته گل آبرومند هم کم کم پنجاه تایی آب میخورد...نمیدانم شیرینی هم باید بگیرم یا شیرینی را بعد از اینکه بله اولی را گرفتیم باید بگیریم...خلاصه حساب کردم و دیدم اینکاره نیستم...بعد میگویند چرا جوانها ازدواج نمیکنند...وقتی یک خواستگاری الکی رفتن ششصد هفتصد تا آب میخورد وای به حال مراسمات بعدی اش...البته نه اینکه جا زده باشم ها...نه...آسمان به زمین بیاید من تا به وصال این خانوم شین نرسم دست بردار نیستم...ولی فعلا یکماه خواستگاری را عقب انداخته ام تا کمی پول جمع کنم...البته ناگفته نماند که این شکم قلمبه مان هم مزید بر علت شد...هرجا کت و شلوار امتحان کردم و خودم را در آینه برانداز کردم دیدم که شده ام کپ جواد خیابانی...گفتم در این یکماه هم پس اندازم به حد نصاب می رسد و هم شکمه را کمی آب میکنم...البته شکم هم آنطور که فکر میکنید نیست ها...یک نموره برجستگی ست که تصمیم دارم صافش کنم...دیروز رفتم و همین باشگاه بغل خانه مان ثبت نام کردم و همان موقع هم لخت شدم و رفتم روی تردمیل...البته وقتی میگویم لخت شدم منظورم لخت مادرزاد نیست...این اصطلاح است...خلاصه چشمتان روز بد نبیند...تا دویست کالری سوزاندم جد آبادم جلوی چشمم آمد...آنوقت فکر کنید این دویست کالری با خوردن یک بستنی کوچک ظرف یک دقیقه برمیگردد سرجایش...همانجا روی تردمیل با خودم عهد بستم که دیگر حواسم به تک تک کالریهایی که میخورم باشد...همینطور می دویدم و عرق ریزان و نفس نفس زنان در حالی که با چشم نشانگر میزان کالری مصرف شده را نگاه میکردم که خیلی با طمانینه و سر فرصت یکی یکی اضافه میشد در دلم به هرچه بستنی و ماکارانی و برنج و روغن و شیرینی و چیپس و حتی شیرکاکائو و آب هویج فوحش میدادم...باور کنید ساده ترین راه برای لاغر شدن نخوردن است... اینهایی که میگویند بخور و ورزش کن مازوخیست دارند...تا روی تردمیل نرفته باشی نمیفهمی من چه میگویم...به مربی آنجا گفتم من تا یک ماه دیگر باید به هشتاد و پنج کیلو برسم...هشتاد و پنج کیلو وزن ایده آل من است...یکجورهایی به این وزن نوستالوژی دارم...یادم است تازه رفته بودم دبیرستان و در اوج دوران چاقی ام قرار داشتم...وقتی میگویم چاق شما همچین یک پسر تپل مپلی را در نظرتان مجسم نکنید...از آن چاق های هیولاگونه بودم و شده بودم سوژه خنده کل دبیرستان...بهم میگفتند بمب هیدروژنی...! آخر در دبیرستان ما یک نفر دیگر هم بود که سال بالاتر از من بود و تقریبا توی مایه های آقای بامبل چاک بود...لقب او بمب اتمی بود...وقتی من وارد دبیرستان شدم یک شورای ده نفره از بچه های عوضی دبیرستان تشکیل شد که لقبی هم برای من پیدا کنند...بعد از کلی رایزنی و بحث به این نتیجه رسیدند که لقب من بشود همانی که گفتم...بمب اتمی را پشت سر گذاشته بودم...آن روزها پدرم قول داده بود اگر من بشوم هشتاد و پنج کیلو برایم یک تفنگ بادی بخرد...در آن سن و سال تفنگ بادی ته ته ته همه امال و آرزوهای من بود...مثل این که مثلا امروز باباهه بگوید اگر فلان کار را بکنی برایت یک پنت هاوس توی فرمانیه میگیرم...یادم است آن زمانها به صد و هجده کیلو هم وزنم رسیده بود و هر زوری که زدم تا به وصال تفنگ بادی برسم وزنم از صد و ده پایین تر نیامد...تا اینکه زد و سال اول دانشگاه قبول نشدیم و رفتیم خدمت...فکرش را بکنید گروهبانهای آموزشی چه سوژه نابی برای اذیت کردن پیدا کرده بودند...درست روز اول خدمتم که رفته بودیم لباسهایمان را تحویل بگیریم سر بشین پاشو و پا مرغی رفتن کارم به بیمارستان کشید...دردسرتان ندهم...در مدت سه ماه نزدیک سی کیلو وزن بنده کم شد...البته تا زنده ام به جان همه ی افسرها و گروهبانهای عوضی دوران اموزشی ام دعا میکنم...شده بودم هشتاد و پنج کیلو اما آنقدر با ژ-3 و کلاشینکوف در دوران خدمت ور رفته بودم که هوس تفنگ بادی به کل از کله ام پریده بود...خلاصه بعد از خدمت هم خوشبختانه دیگر وزنم زیاد نشد و هشتاد و پنج تا نود و پنج نوسان میکردم...امروز هم به هرکسی میگویم یک زمانی من صد و هجده کیلو وزنم بوده کسی باور نمیکند بس که خوش هیکل و سکسی و تراشیده شده ام...! ای بابا...این حرفها را من دیگر برای چه میزنم...؟ برای که میزنم؟ بابا دیگر متاهل شدیم رفت...حالا گیرم که من خود براد پیت...اینکه بیایم اینجا جار بزنم که آی ملت من کپی برابر اصل براد پیتم چه حاصلی برای من دارد...چه فرقی به حال شما دارد؟ جز این است که فقط شماها بیشتر غصه میخورید و ناخون هایتان را میجوید؟ شبیه براد پیتم؟ خب باشم...مفت چنگ خانوم شین...! بالاخره شماها هم که تنها نیستید...بالاخره یک حسنی...مصطفایی...صادقی...چیزی دور وبرتان هست که شب جمعه با موتور بیاید عقبتان و ببردتان فرحزاد...؟ اگر نیست خب سهیل که نمرده...بابا به خدا سهیل هم پسر خوبی ست...همه چیز که قد و هیکل و قیافه و اخلاق و مرام و شیک پوشی و جنتلمنی و نزاکت و ادب و فرهنگ و فهم و درک و تواضع و مهربانی و خلوص و وفا و صداقت نیست که...تازه سهیل هم لیسانس دارد و هم کردان ویلا دارد...(خدا این وزیر کشور سابق را لعنت کند که جملاتی مثل جمله قبل را یکجورهایی از درجه اعتبار ساقط کرده است...!)...اصلا بروید همین الان یک آفلاین برایش بگذارید و برای آخر هفته یک قراری با او فیکس کنید...فقط اگر پیشنهاد داد با جیپش بروید سمت کرج یا مثلا بروید ویلایشان در کردان و با هم کتاب بخوانید و یا در مورد حلقه فرانکفورت بحث کنید در کیفتان یک سیخی...میخی...کارد میوه خوری ای چیزی بگذارید...البته سهیل واقعا از ان تیپها نیست که بخواهد به زور به کسی تجاوز کند... ولی کار است دیگر...شاید اگر از راه دیپلماسی و مذاکره به نتیجه نرسد آنوقت خدایی نکرده به زور متوصل شود...! من هم برای مبادا میگویم یک چیزی همراهتان بیاورید که اگر کار به آنجاها کشید (که نمیکشد) بتوانید فرو کنید توی شکمش!

اصلا بی خیال این حرفها...آمدم بگویم که فعلا خواستگاری یکماهی عقب افتاده و بروم که حرف به حرف رسیدیم به اینجا...خلاصه که سهیل هم پسر خوبی ست...!

پ.ن:دیالوگ روی تخته سیاه از رودی بالی ست

توسط در November 8, 2008 6:35 AM | | نظرات (65)
شراگیم کوندرا...!

هنوز کمی گیجم...نزدیک دو سال بود که میگفتم نه...میگفتم نمیشود...میگفتم نه از لحاظ روحی شرایطم برای ازدواج کردن مساعد است و نه از لحاظ مالی...میگفتم تنهایی ام را دوست دارم...میگفتم نمیتوانم روی زندگی تو ریسک کنم...میگفتم ازدواج کردن یعنی دفن کردن همه رویاهایم...میگفتم که عاشقش نیستم...خانوم شین اولین کسی نبود که این حرفها را به او می زدم...خیلیها بودند که یک ماه...دو ماه...شش ماه...یک سال و بلکه هم بیشتر ماندند و بعد که دیدند آبی از ما گرم نمیشود رفتند پی زندگی شان...ولی خانوم شین ماند و بالاخره امروز با هم قرار گذاشتیم که تا دوهفته دیگر بروم خواستگاری اش...!

فکرهایم را کرده ام؟ نمیدانم...چه فکری؟ دارم سعی میکنم با نوشتن این سطور به افکارم نظم بدهم...شاید بتوانم اتفاقاتی که افتاده و یا قرار است بیفتد را تجزیه و تحلیل کنم...خانوم شین فاکتورهای مثبت زیادی دارد...در این شکی نیست...مهمترینش این است که برای آنچه میخواهد به دست بیاورد میجنگد...درست برعکس من که همیشه نظاره گر بوده ام...منفعل بوده ام... انگار این اتفاقهایی که میفتد...روابطم...کارم...خانه ام...مشکلاتم و هرچه که هست مربوط به من نیست...انگار این زندگی من نیست و آن را از پشت پنجره ای میبینم...یا فیلمی ست که از تلویزیون پخش میشود...تلویزیونی که با وجود برنامه های تکراری، مبتذل و خسته کننده اش هیچوقت جرئت و شهامت خاموش کردنش را نداشته ام...اما خانوم شین اینگونه نیست...درست وسط معرکه است...!
خب گیرم که همه اینها واقعیت داشته باشد...واقعا هنوز شک دارم که قول و قرار خواستگاری با او گذاشته باشم... یعنی هر لحظه ممکن است صدای بیب بیب موبایلم بلند شود و من بیدار شوم و ببینم همه اینها خواب بوده است...خواستگاری؟ آن هم من؟ شما باورتان میشود؟ اگر من را بشناسید و حرفم را باور کنید تا خر بودن فقط یک جفت گوش دراز فاصله دارید...ولی فعلا که گوشهای خودم دراز تر از همه شما شده است...چون ظاهرا واقعیت دارد...خب بگذارید بر اعصابم مسلط باشم ببینم تا دوهفته دیگر چه کارهایی باید بکنم...امممممم...اول از همه باید یک ایمیلی به مادرم بزنم و بگویم ماجرا چیست...اما چه بنویسم؟...ننه جون آی ننه جون...دختر همسایه مون...قدش بلنده ننه جون...گیسوش کمنده ننه جون...نه...این خوب نیست...درست است دخترهمسایه ما این مشخصات را دارد اما من که قرار نیست خواستگاری او بروم...باید بنویسم تصمیم گرفته ام سر و سامانی به زندگی بی سرو سامانم بدهم و بروم خواستگاری خانوم شین... احتمالا زیاد به نظرش شوخی بامزه ای نخواهد رسید و خواهد نوشت که برو و یک گوز گنده هم به همراهت...! یا اگر جدی هم بگیرد همان جمله معروفش را خواهد گفت که شما دوتا به هم قلاب شده اید و ازدواج کردن زیر چهل سال عین حماقت است و قس علیهذا...و اگر من بر تصمیمم پافشاری کنم سری به افسوس تکان میدهد که شری جان زندگی خودت است و به هر حال میدانی که اگر ازدواج کنی کار گرین کارتت حالاحالاها درست نخواهد شد و اگر فکر میکنی این خانوم شین ارزش ماندن در ایران را دارد خب برو و ازدواج کن و اضافه میکند که البته با این اوضاع اقتصادی آمریکا و وضعیت بیزینس به هر حال روی من حسابی نمیتوانی بکنی و با این جملات خیال خودش و خودم را از بیخ راحت میکند...
حالا من مانده ام و حوضم...قدم دوم این است که بروم به خاله کوچکه رو بیندازم که بیاید با من برویم خواستگاری...اول احتمالا شوکه میشود و بعد کلی میخندد و بعد میگوید آخه بریم خونه مردم بگیم چی؟ خونه داری؟ ماشین داری؟ تحصیلات داری؟ چی داری؟ بریم بگیم داماد دوچرخه یک میلیونی سوار میشه؟ چند بار بهت گفتم بیا و این پراید ما رو بخر...اگه خریده بودی الان لااقل میتونستیم بگیم داماد پراید هاچ بک فول کره ای داره...!خلاصه کلی که سر به سرم گذاشت تازه احتمالا میرود به شوهرش میگوید که شری میخواهد برود خواستگاری و نوبت او میشود که بیاید و سر به سر ما بگذارد و خلاصه با خوشی و خنده احتمالا ما را راهی خانه میکنند.
سراغ خانواده پدری که اصلا نمیخواهم بروم...عمه ام با اینکه زن بسیار خوب و مهربانی ست ولی آنقدر بهش سر نزده ام که راستش رویم نمیشود حالا که کارم گیر است بهش رو بیندازم...بقیه را هم که احتمالا اگر ببینم اصلا نمیشناسم...البته خواهرم هم هست...اما بدبختانه خواهرم با آنکه یکسالی از من بزرگتر است از نظر چهره و قیافه همه فکر میکنند نوزده- بیست سالش است و برای اولین بار فقط به عنوان همراه میتواند بیاید و در اصل حکم بزرگتر را در چنین مجلسی نمیتواند برای من داشته باشد...
پدرم!؟ شوخی میکنید؟...اممممم...البته بد فکری هم نیست...چرا به فکر خودم نرسید؟ آخرین باری که دیده بودمش گیر داده بود که تو چرا زن نمیگیری و من هم گفته بودم شما که گرفتید کجا را گرفتید؟ بهش برخورده بود ولی به هر حال پدرم از ان تیپهاست که بدش نمی آید ما را زن بدهد...امممم...فکر کنم بد نشود...با اینکه یک مقدار اخلاقش قاراشمیش است و ممکن است حرفهایی بی ارتباط با مساله خواستگاری هم بزند ولی به درد مجلس رفتن میخورد...فقط امیدوارم دوباره ریشش را بلند نکرده باشد...پدر من از ان آدمهاییست که وقتی میرود توی فاز ریش دیگر تا وقتی به زانویش نرسد بیخیال نمیشود...البته بد هم نیست...جدیدا مد شده و ریش و پشم نشانه کول بودن و باحالی ست...!
خب پس تصویب شد...باباهه و داداشه را برمیداریم و با خواهره و شوهر خواهره میرویم خواستگاری...امممم...ولی اینطوری هم نمیشود...یک زن همچین سر زبان دار کم داریم...از انها که خوب مجلس را گرم کنند...خواهر من بیچاره آنقدر مظلوم است که به امام حسین علیه السلام گفته است زکی...! از سنگ و علف صدا در بیاید از او در نمی آید...آنوقت مجبور میشویم برویم و همینطور بنشینیم و هی به همدیگر نگاه کنیم و نفس عمیق بکشیم و یا فوق فوقش هراز گاهی بگوییم عجب!... آهان...فهمیدم...یک زمانی یک دوست دختری من داشتم که همچین به سن بالاها میزد(خوشبختانه اینجا را نمیخواند)... با گریم و آرایش هم سه چهار سالی میشود پیرترش کرد...یک چادر هم بیندازد سرش میتوانیم جای عمه بزرگه قالبش کنیم...جان خودم اصل سوژه است...آن زمانها یک بند حرف میزد و واقعا آرواره های پر قدرتی داشت... بزرگترین هنرش این است که همه این مراسماتی را که من هیچوقت ازشان سر در نیاوردم همه را فوت آب بود...از بله برون و عقد کنون و طبق کشون بگیر بیا تا پاتختی و زیر تختی و رو تختی... زنگی بهش بزنم ببینم مزه دهنش چیست.......ولی نمیشود...آدم ضایعیست...یک وقت ما را میبیند و باز فیلش هوای هندوستان میکند و مخصوصا به قصد تخریب می آید که مجلس را به هم بزند...! فقط کافیست وسط مجلس سر درد دلش باز شود و در وفای خودش و جفای ما لب به سخن باز کند...خداوکیلی ضایع نیست؟ آنوقت خانواده عروس فکر میکنند که ما با عمه بزرگه خودمان هم بعـــــــــله...!
اصلا این دوستهای وبلاگی به چه درد میخورند پس...؟ آخ اگر مونیرو ایران بود...باور کنید چنان جای مادرم قالبش میکردم که خودم هم باورم میشد...از این وری ها در حال حاضر رفیق دختر که بخواهد رل سن بالا بازی کند ندارم...متاسفانه یا خوشبختانه با هرکس ماجرا و آشناییتی داشتیم باربی قد و بیبی فیس بوده اند...آهان...بروم سراغ این سهیل...البته اصلا قصد جسارت به دور و بریهای سهیل را ندارم...!...خودش را میبرم جای عموی مرحومم قالب میکنم...!

به من نگاه نکنید...من خل شده ام...قضیه جدی ست...جدی تر از آنچه فکرش را بکنید...من همیشه توی اوج جدی بودن مسخره بازی ام میگیرد...بروید شروع این نوشته را یکبار دیگر بخوانید...مو به تن ادم راست میشود بس که جدی و سنگین است...وسطش رسید یکهو کم اوردم و زدم به مسخره بازی...البته مسخره بازی هم نیست...واقعا دارم فکر میکنم تا دو هفته دیگر چه گهی باید بخورم... کل دارایی من در حال حاضر 5600 تومان است...البته سه هزار تومان هم ته کارت بانک ملی ام دارم که نمیتوانم برداشتش کنم...والسلام...حالا البته چند روز دیگر حقوق میگیرم...حقوقی که یک کت و شلوار آبرومند آیا از تویش در بیاید آیا در نیاید...! انوقت مثل خوشحال ها رفته ام و به دختر مردم گفته ام دو هفته دیگر میروم خواستگاری اش...!!چرا گفته ام؟ خب مرض دارم...کرم دارم...مازوخیسمم عود کرده است...قضیه ملانصرالدین را شنیده اید که نشسته بود و به تخم خودش جوالدوز میزد و فریاد میکشید؟ حکایت من است...بابا نمیدانم چرا گفتم...غلط کردم...ولی به هر حال اول و اخر که باید بروم...حالا شما چه کار دارید من چرا گفتم...اصلا خوب کردم...دلم خنک شد...میخواستم لج شماها را در بیاورم...اصلا وقت زن گرفتنم داشت میگذشت گفتم زودتر ازدواج کنم ...تازه ماشین و خانه قسطی هم میخواهم بخرم...یک عمر قسط میدهم تا چشمتان در بیاید...از این خانه های نود و نه ساله ته سرآسیاب ملارد...چهارتا بچه هم به دنیا می آوریم...شایدم پنج تا...به نیت پنج تن آل عبا...اسمشان رو هم حسن و حسین و علی و فاطمه و امممم...اون یکی کی بود...؟ همون پنجمی...اه...یادم نیست...مهم نیست...اسم آخری را هم میگذاریم حبه انگور...هر شب جمعه هم میرویم توی چمنهای میدان آزادی شمد میندازیم و برج آزادی را نگاه میکنیم...وقتی میگویم این کار را میکنم یعنی این کار را میکنم... .ته ته ته پوپولیستها میشوم...یعنی تا اون حد که محرم که شد بروم زیر علم چهل تیغه کون کثیفمو پاره کنم...تا اون حد که دخترامو پونزده سالگی بدم به یه مرد پنجاه ساله....من میخواستم نویسنده شم...؟ من به قبر کریمخان زند جد بزرگم خندیده ام که نویسنده شم...من اگر نویسنده بشو بودم اینهمه سال تنهایی برای نوشتن صد سال تنهایی هم کفایت میکرد...! حالا زن میگیرم بلکه استعدادم توی شستن کون بچه شکوفا شود...! در موردش کتاب هم مینویسم که آرزوی نویسندگی ام هم عقیم نماند...شستن کون کودک در بیست ثانیه... یا چهل نکته طلایی کون کودک...اسم هنری ام را هم میگذارم شراگیم کوندرا...! پس پیش به سوی آینده ای روشن با پنج دهنه کون نشسته ی آلوده...!.

توسط در November 1, 2008 2:43 AM | | نظرات (101)