[go: up one dir, main page]

Your Ad Here


گودزیلا علیه گیدورا...

فرهنگ شهادت و شهادت طلبی که در تمام سالهای جنگ و حتی بعد از آن به طور مداوم از رسانه های دولتی ایران ترویج و تبلیغ میشد حالا شده است بلای جان حکومت...بنیادگرایی سنی علیه بنیادگرایی شیعی...دستگاه اطلاعاتی حکومت ایران که هنوز کیفور از دستگیری و اعتراف گیری و اعدام ریگی بود و داعیه ریشه کن کردن فتنه بلوچستان را داشت این بار خود را در برابر حملات انتحاری اخیر در موضع ضعف و انفعال می یابد و برای همین با همه قدرت توپ را انداخته توی زمین امریکا و اسرائیل و انگلیس و پاکستان و خلاصه همه کشورهایی که میشود توپ را به زمین آنها انداخت و جالب تر اینکه خیلی جدی در سطوح رده بالای حکومت صحبت از این است که چون مدارکی که نشان دهنده دست داشتن آمریکا و احتمالا شخص اوباما در پشتیبانی از گروه جندالله است متقن و محکمه پسند است و مو لای درزش نمی رود باید متن شکوائیه ای بر علیه آمریکا و برخی کشورهای دیگر برای ارائه به دادگاههای بین المللی علیه آمرین و عاملین این جنایتها تهیه شود...و انقدر این ادعا را جدی مطرح میکنند که آدم باورش میشود و دلش برای اوباما اینها میسوزد که در حمایتهایشان از تروریست های پاکستانی انقدر گاف داده اند و اینهمه مدرک به دست ایران افتاده است...البته تا به امروز هرچه از صدا و سیما در مورد این مدارک محکمه پسند به اطلاع مردم رسیده یک بخشش اعترافات " صوتی و تصویری" عبدالمالک ریگی بوده و یک بخش دیگرش یک فیلم کلوزآپ یک دقیقه ای از چند جعبه مهمات و فشنگ منقوش به پرچم امریکا که روی ان نیز نوشته شده “Made in USA”.

...این روزها اگر تلویزیون ایران را نگاه کنیم متوجه میشویم که تمامی مردم و مسئولین متفق القول هستند که آمرین وعاملین عملیاتهای انتحاری اخیر جیره خوران و حقوق بگیران غرب بوده و کمپلت وارداتی هستند و خدا را شکر در داخل ایران نه مخالفی وجود دارد و نه معاندی و نه آدم بی شعوری که به خودش بمب ببندد و برود جلوی در مسجد و از این پدرسوخته بازیها در بیاورد... هیچ بعید نیست که فردا در اخبار بیست و سی تعدادی دلار خونین و نیم سوخته نشان بدهند که اینها محتویات جیب آن بمبگذار گور به گور شده بوده است که از سازمان سیا گرفته و قرار بوده با آنها در منطقه نیاوران بهشت برای خودش پنت هاوسی دست و پا کند که به خواست خدا همه اش سوخته و از بین رفته و آخرین گزارشها نیز حاکی از آن است که آن فرد حالا دارد در به در در "دروازه دولاب" جهنم دنبال یک زیر زمین چهل متری برای خودش میگردد...

از شوخی گذشته بدترین چیز برای یک حکومت ایدئولوگ داشتن یک دشمن ایدئولوگ تر از خود است...سرکوب کردن و زهر چشم گرفتن از من و شما و طبقه متوسط شهری که حامیان اصلی جنبش سبز هستند برای حکومتی که متعصب ترین و ایدوئولوگ ترین پیروانش در بالاترین رده های نظامی و سیاسی و اقتصادی هستند یکجور زنگ تفریح است...از این جهت که ما نرمیم و مخملی و گوگورمگوری...ما طبقه متوسطهای شهری بیش از حد عاقلیم...دموکراسی و آزادی و عدالت و برابری میخواهیم اما همه اینها را برای بهتر زندگی کردن خودمان میخواهیم...یعنی اصل همان راحتی و آسایش و آرامش خودمان است...اصل زندگی کردن و پول در اوردن و کوه رفتن و کتاب خواندن و عکس گرفتن و فیلم دیدن و سفر رفتن و ماشین خریدن و مهمانی رفتن و مهمانی دادن و مخ زدن و اینجور چیزهاست ...اگر قرار باشد در مسیر رسیدن به دموکراسی بخش اعظم زندگیمان توی هول و هراس و ترس و کتک و خون و باطوم و زندان و شکنجه و استرس و اعصاب خوردی بگذرد دیگر به دنبال دموکراسی رفتن نقض غرض است...ترجیح میدهیم بنشینیم و نان و ماست خودمان را بخوریم و زندگی خودمان را بکنیم...تا کی دوباره موجی به راه بیفتد و در حاشیه امنیتی که آن موج به همراه می آورد ما باز خودی نشان بدهیم و سر و صدایی بکنیم.

اما حالا وقتی که گودزیلای بنیادگرای حاکم در حال خراب کردن تمامی مظاهر جامعه مدنی و چپ و راست کردن طبقه متوسط شهری ست و کاری هم از دست ما آدمهای کوچولو و کم زور بر نمی آید، ناگهان "گیدورایی" از جنوب شرقی ایران سر بلند کرده که در بنیادگرایی و تعصب و وحشت آفرینی دست کمی از رقیب قدرتمند و پرآوازه خود ندارد...گیدورایی که از همان عصری بیرون آمده که گودزیلا سر بلند کرده و هیولای ما خوب میداند که کوچکی جثه او را نباید دست کم بگیرد...این آشفتگی و عصبانیت و فرافکنی عجیب و غریب در واکنش نشان دادن به دو انفجار اخیر نتیجه همین ترس است...ترس از کسانی که اهداف و اعتقاداتشان با تعصب و خشونت و شجاعتی کم نظیر و البته احمقانه عجین شده و با همین سلاح ها گودزیلا را به مبارزه طلبیده اند...و ما آدمهای کوچک شهر نشین فقط میتوانیم شاهد زد و خوردی باشیم که جز خرابی و خونریزی بیشتر ثمری نخواهد داشت.

پ.ن: دلم برای گوگل ریدریها میسوزه که نمیتونن جمله ناب روی تخته سیاه رو بخونن ! P:

نوشته شده توسط شراگیم زند در July 19, 2010 5:50 PM | | نظرات (33)


آلبومین معجزه گر...!

به قول معروف گفتنی گل خوشگلم الان یک ساعته که از آبادان برگشته و الان هم گرفته خوابیده...من نمیدانم بعضی از این به ظاهر دوستان ما چه مشکلی با این گل خوشگلم گفتن من دارند که هر بار که همدیگر را میبینیم صد بار این کلمه ی قشنگ را چماق میکنند و بر سر من و گل خوشگلم میکوبند که بابا شما دو تا چقدر لوس و ضایع و حال به هم زن هستید...خب چه عیبی دارد آدم در ملاء عام به زنش بگوید گل خوشگلم...؟ حرفهای قشنگ و عاشقانه که فقط برای توی تختخواب نیست... من که کاری به این حرفها ندارم...کاری هم ندارم بقیه زن و شوهرها در خلوت و جلوت همدیگر را چطور صدا میکنند...راستش من هم از اول اصلا قصد نداشتم این لقب زیبا را برای خانوم شین انتخاب کنم...ولی همان یک بار که چند ماه پیش در خلال یکی از نوشته هایم از دهانم در رفت و نوشتم "گل خوشگلم" و این به ظاهر دوستان این واژه زیبا را کردند علم عثمان و هر بار که امدند و رفتند لوس بودن ما را به رخمان کشیدند تصمیم گرفتم از لج اینها هم که شده تا اطلاع ثانوی همینطوری خانومم را صدا کنم..

عارضم خدمتتان که این گل خوشگل من زن روشنفکر و با کمالاتیست...من هم که دانشمند...یک وقتهایی حس میکنم که زندگی مان چقدر شبیه زندگی سارتر و سیمون دوبوآر هست...در خانه اکثر وقتمان یا داریم کتاب میخوانیم و فیلم میبینیم و بحث میکنیم و یا داریم گل خوشگلم بازی میکنیم...این یعنی یک زندگی آنتلکتوال رمانتیک...زندگی ما خلاصه شده است در دو واژه عشق و روشنفکری...حالا اینکه یکوقتهایی گل خوشگلم برای رفع چشم زخم دوستان و دشمنان تخم مرغی از پنجره سوت میکند بیرون ربطی به پوپولیسم و اینجور چیزها ندارد و همانطور که احتمالا بدانید و علم هم البته ثابت کرده سفیده تخم مرغ ماده ای دارد به نام آلبومین که این ماده احتمالا برای رفع چشم زخم بسیار مفید است...من مطمئنم سیمون دوبوآر و حتی خود سارتر هم به موقعش از این کارها میکرده اند و این چیزها تنافری با روشنفکری ندارد...من هم مثل خیلی از شما آن اوایل که هنوز با همه خواص تخم مرغ آشنا نشده بودم، فکر میکردم تخم مرغ فقط برای خوردن و یا نهایتا مالیدن روی سر برای تقویت موست و شکستن تخم مرغ برای رفع چشم زخم را یک عمل پوپولیستی و خاله زنکانه میدانستم.

آن اوایل که تازه ازدواج کرده بودیم و احساس مایه داری میکردم همیشه از بهترین و لوکس ترین سوپر مارکت محله مان خرید میکردم و یکی از اقلام پر مصرفمان هم تخم مرغ حاوی امگا 3 تلاونگ بود که آن زمانی که تخم مرغ معمولی در میدان تره بار دانه ای 50 تومان بود این تخم مرغها را دانه ای صد و پنجاه تومان میخریدم که گل خوشگلم بزند به بدن و امگا 3 بدنش خدایی نکرده کم نشود...غافل از اینکه گل خوشگلم تخم مرغها را دور از چشم من میزد به در و دیوار و من در عجب بودم که چطور است که این گل خوشگلم هفته ای بیست سی تا تلاونگ صد و پنجاه تومانی به بدن میزند و چیزی به وزنش هم اضافه نمیشود...گذشت و گذشت تا یکی از روزهای تابستان پارسال که داشتم برای نهایی کردن خرید ماشین به دفتر خانه میرفتم تازه جلوی در خانه بودم که دیدم شیء سفیدی زوزه کشان دارد از بالا به سمتم می آید...جا خالی دادم و ان شیء پرنده توی باغچه بغل خانه مان فرود آمد و پخش زمین شد...اول فکر کردم دوره اخر زمان شده و پرنده ها در حال پرواز هم تخم میگذارند که بعد دیدم پنجره مان باز است و گل خوشگلم سعی دارد خودش را پشت پرده پنهان کند...همانجا بود که شستم خبردار شد که ماجرای مصرف بالای سرانه تخم مرغمان چیست...وقتی که برگشتم خیلی جدی با گل خوشگلم صحبت کردم که این کارها دیگر برای چیست و اگر قصد غذا دادن به گربه های محل را هم دارد لااقل تخم مرغ را بپزد و هیچ گربه کثافتی در این محل پیدا نمیشود که بخواهد چنین تخم مرغ پخش شده توی خاک و فضله پرنده ها را لیس بزند... او هم خیلی جدی برایم توضیح داد که مساله فراتر از غذا دادن به گربه هاست و همان روز من را با خواص معجزه گر تخم مرغ آشنا کرد و بعد از یک جلسه یک ساعته آخرین سوال من این بود که از نظر فنی آیا مشکلی به وجود می آید اگر به جای تخم مرغ تلاونگ از تخم مرغهای معمولی تره بار استفاده کرد که خوشبختانه پاسخ گل خوشگلم منفی بود...

اینها را میگویم که بدانید از هر چیزی که سر در نمی آورید سریع یک انگ خرافی و پوپولیستی و خاله زنکی بهش نزنید...یک سال و چهار ماه است داریم زندگی میکنیم و تا به امروز یک مو از هیچ کجای هیچکداممان کنده نشده... منظورم این است که یعنی تا به امروز کوچکترین بلایی سر هیچکداممان در نیامده...و این با وجود داشتن دوستانی مثل کیوان چشم کُن و یا روزبه سق سیاه و یا ان یکی محمود چشم نمکی و خانواده محترم تقریبا چیزی در حد معجزه است...اما دوستان معجزه ای در کار نیست...در عصر ساینس دیگر صحبت کردن از این چیزها کج سلیقه گی ست...چیزی که تا به امروز ما را در جوار چنین دوستانی سرپا نگه داشته است یک وانت تخم مرغ است...یک وانت آلبومین خالص که مثل یک سپر دفاع موشکی من و گل خوشگلم را در برابر پیچیده ترین و سنگین ترین عملیاتهای چشم کنی تا به امروز مصون نگه داشته است...!

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 26, 2010 12:27 PM | | نظرات (26)


قهرمان بازی...

عجیب ترین خبری که این روزها خواندم بازگشت قریب الوقوع امیرفرشاد ابراهیمی به ایران است...همیشه فکر میکردم اگر یک نفر باشد که این حکومت به خونش تشنه باشد و برای سرش جایزه گذاشته باشد همین امیر فرشاد ابراهیمی خودمان است و همیشه منتظر بودم که خبرش بیاید که سر آقا یکجورهایی رفته زیر آب...توی وبلاگش که خواندم دارد مقدمات برگشتنش به ایران را محیا میکند اول فکر کردم شوخی ست...اما الان تقریبا مطمئنم که قضیه جدی تر از این حرفهاست...نمیدانم چه چیزی پشت این بازگشت خودخواسته وجود دارد و البته خیلی بی انصافی خواهد بود که فرض را بگذاریم بر اینکه این آقا از اول هم نفوذی بوده و یا به پشتگرمی و وعده و وعید مقامات خواسته که به ایران بازگردد و خلاصه اینکه کاسه ای زیر نیم کاسه است...گفتنیها را خودش در وبلاگش نوشته و من هم دلیلی نمیبینم که بخواهم فرض را بر عدم صداقت ایشان بگذارم...اگر علت برگشتن ایشان سرخوردگی و نا امیدی از وضعیت اپوزوسیون خارج از کشور باشد و اگر واقعا مبارزه از درون ایران را به بیرون گود نشستن ترجیح داده باشد واقعا دستمریزاد دارد...من و شما نمیدانیم که بر امیر فرشاد ابراهیمی در این هفت سالی که خارج از ایران بوده چه گذشته و پشت این تصمیم به بازگشت چه مقدار دلتنگی و یا عقلانیت و یا عصبانیت و یا حتی بی فکری وجود دارد...میدانم که حرف و حدیث در مورد ایشان زیاد است...همان حرفهایی که پشت سر حسین درخشان هم بوده و هست و چند سال پس از ناپدید شدن ایشان جو وبلاگستان به گونه ایست که انگار از اول حسین درخشانی وجود نداشته...من امیر فرشاد ابراهیمی را به خاطر این شجاعتش تحسین میکنم گرچه گاهی مرز بین شجاعت و حماقت را تنها یک تار مو میدانم... بسیار بعید میدانم که امیر فرشاد ابراهیمی بتواند به ایران بیاید و به قول خودش چند پرونده نیمه کاره اش را به جریان بیندازند و تکلیف آنها که مشخص شد ولش کنند به امان خدا...خودش هم میداند که اینگونه نخواهد بود...پایش را که به فرودگاه مهرآباد بگذارد دیگر باید با او خداحافظی کنیم تا زمانی که در تلویزیون چهره ایشان را نادم و پشیمان و دعاگوی حکومت اسلامی ببینیم...که البته خودش هم همین را پیش بینی کرده و در نوشته های آخرش دست پیش گرفته و جلو جلو از هر آنچه که در تلویزیون خواهد گفت اعلام برائت کرده است...

کار امیرفرشاد ابراهیمی قهرمان بازی ست...امیر فرشاد تصمیم گرفته است قهرمان باشد و هزینه اش را نیز خواهد داد... ما که قهرمان نیستیم و یا به قهرمان بازی اعتقاد نداریم چه اشکال دارد که قدر قهرمانی و قهرمانهایمان را بدانیم...مگر جز این است که هر جنبشی برای به نتیجه رسیدن به دهها و صدها و هزاران قهرمان و انسان شجاع و فداکار نیاز دارد؟ فکر میکنم ارسطو بود که میگفت ملاک درستی و یا نادرستی یک عمل این است که آن عمل را به کل افراد یک جامعه تسری دهیم و بعد ببینیم نتیجه خوب خواهد بود و یا بد... فقط کافیست فکر کنیم همه اینهایی که امروز اپوزیسیون و خارج نشین هستند تصمیم بگیرند به ایران برگردند و پای همه هزینه های احتمالی آن هم بایستند...مگر حکومت چند نفر را میتواند دستگیر کند و به زندان بیندازد؟ مگر چقدر سلول انفرادی و بازجو دارد؟ با فرمول ارسطو تصمیم امیر فرشاد تصمیم درستی ست و او از روز ورودش به ایران برای من یک قهرمان خواهد بود...گفتن این جمله برای من که با قهرمانی میانه ای ندارم کمی سخت است...بیشتر دوست دارم از یک زاویه خودپسندانه تر به ماجرا نگاه کنم و با یک نچ نچ و نگاه عاقل اندر سفیه کل قضیه را برای خودم بایگانی کنم...دوست دارم بگویم فلانی میخواهد خودکشی کند و این هم به هر حال یک راهش است...خودکشی کردن که اینهمه دادار دودور ندارد...!

اما من در نوشته های امیر فرشاد چیزی ندیدم که بوی نا امیدی و مرگ دهد...او دلتنگ خانه و خانواده و سرزمینش است...او سرخورده از همه آن فسیل-اپوزسیونهاییست که مبارزه برایشان تبدیل به بیزینس شده است...او دلش میخواهد اینجا باشد...در کشور خودش...در کنار من...در کنار تو...و درست در وسط میدان... و برای اینجا بودن و مبارزه کردن حاضر است هزینه بدهد...تنها کاری که از دست ما بر می آید این است که تا جایی که میتوانیم حمایتش کنیم و قدر او را بدانیم...که با گفتن از او و نوشتن از او هزینه های حکومت را برای نگه داشتن او در زندان و یا صدمه زدن احتمالی به او زیادتر کنیم...کاری که برای حسین درخشان نکردیم...

پ.ن: من با این نگرش دایی جان ناپلئونی که همه توطئه گر و دسیسه چین هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود مخالفم...حتی اگر آمدن امیرفرشاد ابراهیمی به ایران ناشی از یک زد و بند پشت پرده و یا یک بازی سیاسی برای القای تحمل بالای حکومت در پذیرش مخالفانش باشد و حکومت با وعده و وعید و یا مکر و فریب او را متقاعد به بازگشت به ایران کرده باشد من ترجیح میدهم که ماجرا را از همان زاویه ای ببینم که او روایت کرده است...بالاخره با آمدن او به ایران همه چیز مشخص خواهد شد.

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 19, 2010 10:27 AM | | نظرات (9)


چند خطی برای جنبش سبز...

باید قبول کنیم که مرور زمان هر زخمی را کهنه میکند...دیگر مثل آن روزها هیجان زده و احساساتی نیستم...اما هنوز خشمگینم و البته امیدوار...به شدت هم امیدوار...نسل من و نسل بعدی من را نمیتوان با فرهنگ سرنیزه و زور سر به راه کرد...بالاخره یاد میگیرند که ما را به رسمیت بشناسند...یاد میگیرند که به آزادی من...به طرز فکر من...به سلیقه من...به احساس من...به حق زندگی من در سرزمینی که متعلق به همه ماست احترام بگذارند...ایران را نمی شود به یک افغانستان بزرگ تبدیل کرد...شاید بشود با قلدری مدتی از مردم زهر چشم گرفت اما این وضعیت قابل دوام نیست...سالهاست که بلندگوهای رژیم توی گوش نسل من از خدا و پیغمبر و دین و ایمان و بهشت و جهنم گفتند و نتیجه جز همین نسلی نبود که به اسم دین و اسلام آلرژی پیدا کرده است...که این اسامی را مترادف با آن جوانک ریشوی چماق به دستی میبیند که پشت موتور هزار مینشیند و کلت زیر پیراهنش دارد...که مثل آب خوردن آدم میکشد...که نعره میزند و کابلش هوا را میشکافد و بر تن زن و مرد و پیر و جوان فرود می آید...که میخواهد با تهدید و کتک و زور همه را به رنگ خودش در بیاورد...سی سال است که دین معنا و مفهومی مهیب و مخوف برای نسل من پیدا کرده است... خدا...خدا با آنهمه بزرگی شده است یک چماق در دست عده ای که با آن "فردیت" تو را بکوبند...که با آن صدای اعتراض تو را خاموش کنند...که با آن بر سر خوان رنگین این مملکت تا ابد الاباد بمانند...

"دین" از آن مفهومهای پر رمز و رازیست که ارزش این را دارد که یک عمر فکر آدم را مشغول کند...شاید روشنفکرتر ها به من بخندند اما برای من دین در معنای اصیل آن پر است از زیبایی و پویایی و راز و رمز که باید به روش خودت به دنبالش بروی و بروی و بروی تا شاید به آن خدایی برسی که شاید وجود داشته باشد. و دین یعنی همین جستجوی خالصانه و کنجکاوانه و اگر خدایی وجود داشته باشد و اگر زندگی و دنیای دیگری بعد از مردنت باشد و اگر قرار بر پاداش گرفتن عده ای باشد شاید آنهایی برنده باشند که به جستجوی آن رفته اند و نه آنهایی که آن را از همان اول به صورت یک پکیج کامل وآماده به دست آورده اند و به صورت یک لقمه جویده شده به دهان گذاشته اند... که اگر قرار بر انتخاب بهترینها باشد نهایت کج سلیقه گی خداوند خواهد بود که من نوعی را که یک عمر به دنبالش گشته ام ندیده بگیرد و جای من مسلمین مادرزاد! را در جوار رحمتش جای دهد...نگاه من به دین چنین نگاهی ست و اگر یک روز بروم جایی و در کوره دهی عارفی را ببینم و صداقت و صفا و سادگی و مهربانی وعشق را در نگاه و گفتار و رفتار و زندگی اش بیابم هزار بار به دین مایل ترخواهم شد تا اینکه شبانه روز در تلویزیون تسبیح و مهر و سجاده و انگشتر عقیق نشانم بدهند و یا از تمام مساجد محل شبانه روز صدای اذان و نوحه و مناجات پخش شود و یا بر سر هر چهار راهی عده ای جلویم را بگیرند و با مهربانی و یا عصبانییت نصیحت و ارشادم کنند...

من فکر میکنم هیچ حکومتی در ایران نمیتوانست بر سر کار بیاید و اینطور تیشه به ریشه ی مفاهیم و اخلاقیات دینی مردم بزند و در نقطه مقابل نیز عده ای مسلمان پادگانی تربیت کند که دین برایشان مترادف با تعصبات خشونت آمیز و جهاد و قتال و مانند آن باشد...به اعتقاد من حاکمان برایشان مهم نیست که من و امثال من و حتی نود درصد جامعه رویگردان و منزجر از دین شوند...حکومت برای روی کار ماندن خود روی همان ده درصد مسلمان پادگانی اش حساب میکند...همان سرباز- مسلمانهایی که با ضرب و زور تبلیغات، حکومت را عین دین میپندارند و هرگونه مخالفت و اعتراضی را به حساب مخالفت با خدا و پیغمبر میگذارند و مخالف خدا و پیغمبر هم که به هر حال تکلیفش مشخص است...یا باید توبه کند و به راه خدا برگردد و دست از مخالفت بردارد و یا خونش مباح است...رمز برقرار ماندن چنین حکومتی سازماندهی و مجهز کردن و پر و بال دادن به این لشکر ده درصدی ست و البته القای شبانه روزی این مطلب که معترضان و مخالفان دشمنان خدا و پیغمبر و آقا امام زمان و یا با یک درجه تخفیف عناصر وابسته به آمریکا و اسرائیل و در حالت کلی غرب هستند ...این روزها توی هر ده کوره ای که میروید با یک تابلوی "پایگاه مقاومت بسیج" روبرو میشوید... فکر میکنید اینهمه پایگاه مقاومت بسیج در دوران صلح برای چیست؟

عصبانی ام اما بسیار امیدوار...نه من و نه هیچکدام از شما حاضر نیستیم برای پس گرفتن رای مان کشته شویم و یا به زندان بیفتیم...که در مقابل کسانی قرار بگیریم که مجوز شرعی و قانونی قلع و قمع دارند...که همه ابزارها در دست آنهاست...اسلحه دارند...پول دارند...پشتیبانی و تدارکات دارند...وسایل ارتباطی دارند...ماشین و هلیکوپتر و پایگاه و ستاد دارند...و مهمتر از همه اینکه خیلی از آنها به کاری که میکنند ایمان دارند...که با هر ضربه باطوم که به سر و صورت ما میزنند یک غرفه بهشت را در خیال خود به نام خود میکنند...که هر گلوله ای که از تفنگشان خارج میشود یک شیطان مجسم را به درک واصل میکند...من و شما چه داریم؟ ما که اهل همین دنیاییم ...که عاشق زندگی کردنیم...که از خشونت بیزاریم...که از مردن میترسیم...از کتک خوردن میترسیم...از دستگیری و شکنجه و زندان میترسیم...ما هیچ پشتیبانی به غیر از خودمان نداریم و خودمان هم خوب میدانیم که پشت هم را نداریم...نمیتوانیم که داشته باشیم...که سر بزنگاه وقتی که گله گرگ یکی از ما را محاصره میکند هرکداممان به یک طرفی فرار میکنیم...ما چه داریم؟

خودم هم نمیدانم...اما میدانم این وضعیت پایدار نمیماند...میدانم که هیچ جریان آزادیخواهی در دنیا نبوده که سرکوب شود و برای همیشه از بین برود...یدترین سرکوبها و اختناقها بالاخره سپری شده است... روزهای سختی در پیش است...شاید خیلیهایمان فردای آزادی ایران را نبینیم...همانطور که خیلی از هموطنانمان ندیدند...خودخواه نباشیم...این جریان در ایران تازه به راه افتاده است...اما فردا بالاخره خواهد امد و فرزندان ما و شاید فرزندان فرزندان ما در جامعه ای زندگی خواهند کرد که تنها واژه مقدس در آن "انسان" است.

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 11, 2010 4:14 AM | | نظرات (33)


یک کشف بزرگ در فرودگاه...

بعضی وقتها که بیکار میشوم و به مخم فشار می آو.رم یک چیزهایی کشف میکنم که حالا شاید قبل از من خیلیهای دیگر هم کشفش کرده باشند اما من کردیتش را برای خودم محفوظ میدانم...مثلا همین الان و توی فرودگاه و در طی یک تاخیر سه ساعته من ریشه همه بدبختیهای خودمان را پیدا کردم و الان میخواهم مفت و مجانی این کشف بزرگ را در اختیار شمایی قرار دهم که حوصله یا وقت و یا توانایی این را ندارید که به مخهای آکبندتان فشار بیاورید ....بابت این کار هم منتی بر سر کسی نمیگذارم و حتی بعدها میتوانید بروید و اینجا و آنجا از قول خودتان کشف من را بازگو کنید تا زنتان یا شوهرتان یا دوست پسرتان یا ننه بابایتان فکر کنند چه شوهر یا زن یا دوست دختر یا فرزند فهیم و نابغه ای دارند...دوست دخترتان را جا انداختم؟ خب...یا دوست دخترتان فکر کند عجب دوست پسر فهیم و نابغه ای پیدا کرده است که به غیر از فکرهای پایین تنه ای، افکار بکر دیگری هم در سر دارد...بالاخره همه دوست دخترها که وبلاگ نمیخوانند که بفهمند فکرتان و کشفتان عاریه ایست و الان که فکر میکنم میبینم واقعا خیلی از زنها و شوهرها و دوست پسرها و ننه باباها و یا دوست دخترها اصلا وبلاگ نمیخوانند و من هم اصلا آدم معروفی نیستم که اگر معروف بودم اینهمه هتل و مسافرخانه و دفتر مسافرتی و پستخانه که میرفتم و اسمم را میگفتم یک پدرسوخته ای تا الان باید پیدا میشد که بگوید وای...خدای من...شما همان شراگیمی نیستید که وبلاگ مینویسید و با این جمله خستگی یک عمر وبلاگ نویسی را از تنمان به در میکرد...حالا نه اینکه من حسرت اینجور چیزها را داشته باشم... ولی آدم لجش میگیرد که لقب سلیبریتی وبلاگستان را داشته باشد اما در دنیای واقعی شهرتش از "مصطفی" سوپری ابتدای بازارچه فاز 2 اکباتان هم کمتر باشد و قسم میخورم همین آقا مصطفای خودمان که روزانه حداقل هزار مشتری را راه می اندازد یکوقتهایی در زندگی اش شده که جایی برود و یکی ببیندش و بگوید وای...شما فاز 2 سوپرمارکت نداشتید و او هم لبخندی بزند و خستگی یک عمر ماست و چیپس و نوشابه دادن به دست مردم از تنش به در برود...بعضی وقتها فکر میکنم اگر جای وبلاگنویسی فلافل فروشی باز میکردم الان بیشتر محبوب و معروف بودم...

بروم سر اصل مطلب؟ نمیروم... دلم میخواهد درد دل کنم و توی پست بعدی در مورد کشف بزرگم بنویسم...اینجا که دیگر نشریه و مجله و روزنامه نیست که یک شمشیر داموکلس بالای سر آدم باشد و تا حاشیه رفتی و روده درازی کردی از اصل مطلب به فرع مطلب رسیدی فرود بیاید و مطلبت را و ذوقت را و احساست را و غرورت را شرحه شرحه کند تا مطلبت قابل چاپ شود...اینجا من هستم که تعیین میکنم چه چیز اصل است و چه چیز فرع و نوبت هرکدامشان هم کجای نوشته ام است...حالا کاش گیرشان بر سر همین اصل و فرع بود...یک خط قرمزهایی برایت تعریف میکنند که تو میمانی که جز طرز پخت کوکوی سیب زمینی و یا مدح مقام معظم چه چیزی میتوانی بنویسی که دست نخورده برود زیر چاپ...تعجب کردید که من توی نشریات هم مینویسم...؟ باید هم تعجب کنید...الان ده سال بیشتر است که بنده با اسم مستعار اینجا و انجا قلمفرسایی میکنم و در کمل فروتنی چیزی هم به کسی نگفته ام...اصلا شما چه میدانید من کی هستم و با چه اسمی و کجاها نوشته ام؟ ولی یک راهنمایی کوچک میکنم که شاید قوچانی باشم...حالا مثلا قوچانی بودن خیلی عجیب غریب است...؟ در این یکهفته ای که مشهد بودم حداقل دو بار رفته ام قوچان...شهر بیخودیست...هیچ چیزی ندارد که بگوییم مثلا قوچان به اینش معروف است...ولی از مسجد سلیمان بدتر نیست...مسجد سلیمان فاجعه است...خواننده مسجد سلیمانی عمرا داشته باشم و اگر هم باشند حتم گوگل ریدری هستند...بدون اغراق نصف جمعیتش کلاهبردار دو شرفه هستند...ولی یک تهیه غذایی دارد که غذاهایش خوب است و همیشه خدا هم سرش شلوغ است...تهیه غذاه ی بهین...حالا فکر کنید من پول گرفته ام و یا غذای مجانی آنجا خورده ام که دارم برایش تبلیغ میکنم...به خدا اگر یک دانه برنج مجانی به من داده باشد...غذایش خوب است، قیمتش بهتر است و مهمتر از این دو آنکه با هر پرس غذا هم یک دیس سبزی خوردن میدهد که آدم دلش حال بیاید...

امروز روز مادر است؟ ... مادر من که فعلا مفقود الاثر است...از عید به این سو ازش خبر ندارم...بعدش هم امروز را اگر به مادرم تبریک بگویم میگیرد و چپقم را چاق میکند...روز فقط 8 مارس...! حالا اصلا من کاری به مناسبتش ندارم...ولی جان ننه اگر اینجا را میخوانی یک خبری از خودت بده...بابا دلمان تنگ شده...حالا من هیچ...این خانوم شین یک مادر شوهر نمیخواهد که یکوقتهایی یک چشم غره ای چیزی بهش برود؟ اصلا مادرشوهر خوبی نیستی...گفته باشم...!
اما کشف مهم را فردا شب برایتان مینویسم...باور نمیکنید که من فردا شب هم اینجا را به روز کنم؟ تا حالا شده بهتان دروغ بگویم؟ شده...!؟ خیلی پر رو هستید به خدا...

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 4, 2010 12:22 PM | | نظرات (35)